کانال رسمی کمیته آزادی زندانیان سیاسی در ایران
1.31K subscribers
15K photos
13.2K videos
4 files
10.7K links
آگاهی دادن به افکار عمومی در سطح بین‌المللی و بسیج سازمان‌های مدافع حقوق انسان در سراسر جهان علیه جمهوری اسلامی با خواست آزادی فوری و بی قید و شرط کلیه زندانیان سیاسی
تماس با ما: @abouzar_solhjou
Download Telegram
شاهد ۸۳، نامش علی رضایی است، برادرش ناصر رضایی از جانباختگات آبان ۹۸ است. این شاهد به طور علنی و از داخل ایران دارد شهادت می‌دهد

#دادخواهی
#دادگاه_بین‌المللی_مردمی_آبان
#آبان_ادامه_دارد
شاهد ۸۰
مادر یک جانباخته آبان که تنها ۱۸ سال داشت. و بدون تصویر و فقط صدا داشت در دادگاه حاضر شد.
.تهدید کردند  پسرم رااز خاک بیرون میاورند اگر به حرف آنها گوش ندهم. فشار میاوردند به این مادر  که قبول کند  پسرش شهید شده است.
پسرش حتی در تظاهراتها نبود وقتی به او شلیک کردند.

#دادخواهی
#دادگاه_بین‌المللی_مردمی_آبان
#آبان_ادامه_دارد
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دور دوم دادگاه بین‌المللی مردمی آبان ۹۸
گفت‌وگو با سعید خلیلی‌راد، روانشناس درباره فشارهای روانی بر بازداشت‌شدگان در بازداشتگاه



#آبان_ادامه_دارد
‏Campaign to #SupportIranProtesters
کارزار #صدای_معترضین_آبانماه
#BoycottIranRegime
#بایکوت_جمهوری_اسلامی
شاهد ۴۳۶
در مورد  کشتار تظاهرکنندگان و تعداد بسیار زیاد کشته شدگان صحبت کرد. از دستگیری و شکنجه اش در زندان صحبت کرد. " در بیمارستان مادری را دیدم با نوزادش که گلوله به سر نوزاد خورده و چون مادر نوزادش را بغل کرده بود گلوله به قلب مادر خورده بود. هر دو مرده بودند. "

#دادخواهی
#دادگاه_بین‌المللی_مردمی_آبان
#آبان_ادامه_دارد
این شاهد دوست یکی از جانباختگان آبان علی حسینی است. ایشان گفتند جسد را به خانواده اش نمیدادندچون از خانواده میخواستند بابت تحویل جلسه پول پرداخت کنند. 

#دادخواهی
#دادگاه_بین‌المللی_مردمی_آبان
#آبان_ادامه_دارد
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔴شیوا محبوبی سخنگوی کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
گزارش دومین روز برگزاری #دادگاه_آبان
#آبان_ادامه_دارد #دادخواهی #دادگاه_بین‌المللی_مردمی_آبان
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای آزادی زندانیان سیاسی
🔵 موضوع برنامه:
🔺اولین روز دور دوم دادگاه آبان
مهمانان برنامه: فاطمه دادوند، زندانی سیاسی سابق و شیوا محبوبی سخنگوی کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی

مجری و تهیه کننده: باهره یزدانپناه
۱۶ بهمن ۱۴۰۰ - ۵ فوریه ۲۰۲۲
🔴متن شهادت شاهد ۳۶۲ در دادگاه مردمی آبان
https://wp.me/p9yWrK-2of
فرد مطلع درباره سرکوب اعتراضات
نام و نام خانوادگی شاهد: محفوظ است
جنسیت: مرد
مکانی که درباره‌ی آن شهادت می‌دهد: محفوظ است
وضعیت شاهد: اطلاع درباره وضعیت دو نفری که به دلیل تسهیل اطلاع‌رسانی سرکوب اعتراضات بازداشت و ناپدید شده‌اند.
نوع شهادت در دادگاه: محافظت شده
متن شهادت:
در اعتراضات آبان ۹۸ به دلیل قطعی اینترنت، ارتباط با خارج از کشور و رسانه‌ها در مقاطعی قطع شده بود. ما سعی می‌کردیم تا جایی که امکان دارد تصاویر، فایل‌ها، عکس‌ها و هرچیزی که بتوانیم را از اعتراضات جمع آوری کنیم و به صورت فیزیکی به دست رسانه‌های معتمد و آزاد و مستقل در خارج از ایران برسانیم.
چند هفته پس از شروع اعتراضات آبان ۹۸ در ایران، ما یک سری تصاویر و مدارک جدید را جمع‌آوری کردیم و می‌خواستیم که این تصاویر از ایران به دست رسانه‌ها در خارج از کشور برسد. متاسفانه یکی از کسانی که ما با هم کار می‌کردیم بازداشت شد و حدودا دو ساعت بعد از او هم یکی دیگر از دوستان ما که در کار ثبت و ارسال این تصاویر بود بازداشت شد. من خودم بعد از اینکه آن هارد درایوی که عکس‌ها و فیلم‌ها در آن بود را به یک نفر دادم تا به رسانه‌ها برساند، به شهر دیگری برای انجام یک کار شخصی رفتم و برای همین در آن مقطع بازداشت نشدم.
در مسیر به آن شهر که بودم، یک نفر از اعضای خانواده‌ام به صورت مخفیانه من را مطلع کرد که ماموران به خانه‌ی ما ریخته‌اند و منتظر ورود من هستند تا بازداشتم کنند. بعدا متوجه شدم همزمان که به خانه‌ی من هجوم برده بودند به خانه‌ی آن دو دوست دیگری که با هم این کار را می‌کردیم هم هجوم برده بودند. با شخصی که آن دو دوست دیگر باید عکس‌ها و فیلم‌ها را به دست‌شان می‌رسانند تماس گرفتم و فهمیدم که فایل‌ها را نرسانده‌اند و همین دو مساله من را مشکوک کرد که آنها بازداشت شده‌اند. برای همین در حدود ۲۷ روز در ایران مخفی شدم. بعد هم متوجه شدم که هر دو نفر آن‌ها بازداشت شده‌اند. من می‌دانم از آن دو نفری که بازداشت شدند هیچ رد و نشانی نیست، انگار اصلا هیچ‌وقت نبوده‌اند. دریغ از یک تماس، یک زنگ، یک نشانه، هیچی، وجود ندارد اصلا انگار از روز اول این دو آدم از مادر زاده نشده‌اند.
از زمان بازداشت این دو نفر تنها خبری که ما از آنها داریم این است که در محدوده‌ی جغرافیایی شهر ما بازداشت شدند و بعد به تهران منتقل شده‌اند. ولی نمی‌دانیم آنها را به کدام زندان برده‌اند.
ما اولین بار نبود اینکار را انجام می‌دادیم از سال ۱۳۹۳ وقت‌هایی که اینترنت به صورت مقطعی و محلی قطع می‌شد و ما سعی می‌کردیم که به همین شیوه عکس‌ها و فیلم‌ها را به صورت فیزیکی و از طریق هارد درایو از مرز رد کنیم و به دست افرادی برسانیم که آن‌ها تشخیص می‌دادند از طریق کدام رسانه و از کجا پخش بشود. در آبان ۹۸ این تقریبا سومین هارد درایوی بود که ما داشتیم از ایران خارج می‌کردیم که این دوستان بازداشت شدند و اتفاقا در این هارد درایوها تصاویر خیلی وحشتناکی {از سرکوب معترضان} و صحنه‌های کشتن مردم معترض از سوی ماموران بود. اگر این فیلم‌ها به دست رسانه‌ها می‌رسید مطمئن هستم که خیلی وضعیت فرق می‌کرد.
من از خانواده‌های این دو نفر از دور و به طور غیرمستقیم خبر دارم و می‌دانم آنها را هم خیلی آزار داده‌اند. خانواده‌هایشان قطعا درباره‌ی وضعیت این دو نفر پیگیری کرده‌اند. ولی نشنیده‌ام که اطلاعاتی به انها داده شده باشد که کجا بازداشت شده‌اند یا جایی مسئولیت‌شان را قبول کند، من خیلی محدود من توانسته‌ام با خانواده‌ی یکی از آن‌ها ارتباط بگیرم که اگر کمکی، کاری چیزی از دست من برمی آید، یا اگر خبری هست بدانم، اما گفته بودند که فقط فاصله بگیرید از ما وهیچ ارتباطی با ما نداشته باشید. من بعد از آن اقدامی نکردم.
خانواده‌ی من را هم بسیار آزار داده‌اند. مامورانی که به خانه ما رفته بودند هیچ گونه حکم یا مدارک شناسایی که هویت خودشان مشخص کند نشان نداده بودند، بعضی‌شان لباس شخصی بوده‌اند و بعضی با لباس نظامی، مسلح بودند. پسر نوجوان و برادر من را بازداشت کرده بودند. خانواده و فرزندان من را بسیار آزاد داده‌اند. به گونه‌ای که یادآوری‌اش برای من خیلی سخت است. هنوز هم من خیلی شب‌ها با کابوس آن از خواب بیدار می‌شوم. هنوز بعد از گذشت حدودا دو سال خانواده‌ی من خیلی از چیزها را سانسور می‌کنند و آنچه که برسرشان آورده‌اند را به من کامل نگفته‌اند. اما من دست‌کم اطلاع دارم پسرم و زنم به شدت ضرب و شتم شده‌اند و پسرم به خاطر این ماجرا هنوز شب ادراری دارد. ادامه👇🏻
متن شهادت ابوبکر مهربانی شاهد ۴۲۶در دادگاه مردمی آبان
https://wp.me/p9yWrK-2ol
نام شاهد: ابوبکر مهربانی
محل زندگی شاهد: سوئد
نسبت با جان‌باخته: دایی جان‌باخته
نام و نام خانوادگی جان‌باخته: عثمان نادری
تاریخ تولد جان‌باخته: ۱۹۹۴/ ۱۳۶۹
محل تولد جان‌باخته: مریوان
نوع شهادت در دادگاه: عمومی

متن شهادت:

عثمان ۲۸ سال‌ش بود. پدرش دست ندارد و فلج است و از یک خانواده‌ی فقیر هستند. عثمان فقط تا سوم ابتدایی درس خواند و برای مخارج خانواده‌اش کول‌بری و کارگری می‌کرد. یک پسر ۹ ساله دارد.
بامداد ۲۴ آبان بود که مردم بخاطر گرانی بنزین خواستند اعتراض کنند. عثمان هم آن روز با من تماس گرفت گفت دایی من می‌خواهم بروم کانی‌دینار، یک روستایی است که 5 دقیقه از شهر مریوان دور است. گفت می‌خواهم بروم پیش دوستم، می‌خواهد زن بگیرد من را هم دعوت کرده‌اند .
ساعت ۱۱ صبح، عثمان از میدان شبرنگ، ایستگاهی که می‌رود به سمت سنندج، رد می‌شود، ماشین‌ش تو گاراژ بوده که یک دفعه همان‌جا تیر می‌خورد. آن کسی که خونش در میدان شبرنگ ریخته شده، خواهرزاده‌ی من است. آن‌جا با دو گلوله به مغز خواهرزاده‌ی من می‌زنند و همان‌جا جانش را از دست داد. این خونی که ریخته شده در میدان شبرنگ مریوان و بعضی‌ وقت‌ها در رسانه‌ها پخش می‌شود، خون خواهرزاده‌ی من است.
طبق چیزی که من می‌دانم، یک نفر که در مریوان زندگی می‌کند به من گفت: «وقتی خواهرزاده‌ات آمد، من کنارش بودم. یک نفر که صورت‌ش را پوشانده بود و لباس سپاهی تن‌ش بود از روبرو، از فاصله حدود هفت متری با کلاشنیکف به سمت عثمان تیراندازی کرد، دو تا تیر به پیشانی عثمان زد، عثمان افتاد و ما او را بردیم بیمارستان ولی متاسفانه به بیمارستان نرسید و جان باخت. می‌گفت ما شناسایی‌اش نکردیم. مسلح بوده و شلوار کردی بوده و پیراهن سپاهی پوشیده بود. از این پلنگی که سپاهی‌ها می‌پوشند. یک فرد از این کرد‌های مریوانی بوده که مزدور رژیم هستند.»
گلوله تو سرش نمانده بود و از سرش رد شده بود. اگر سلاح ژ۳ می‌بود، چون نزدیک بوده، سرش را می‌برد بالا و داغون می‌کرد، اما کلاشنیکف بوده که گلوله از حدود ۷ متری از داخل سرش رد شده است و در سرش نمانده.
یک خانمی از آشناها که تیر خوردن عثمان را دیده بود، به یکی از اقوام زنگ زده بود و خانواده اینطور خبر شده بود. تا به مادر و خانواده‌اش بگویند شب شد. وقتی شب به بیمارستان الله‌اکبر می‌روند ، جنازه‌اش را نمی‌دهند، می‌گویند این اغتشاشگر است. جنازه را از طرف سپاه از بیمارستان عمومی منتقل می‌کنند به بیمارستان سپاه که در میدان سپاه است و در سردخانه‌ی آنجا میگذارند.
سپاه بیمارستان کوچکی دارد برای اعدامی‌ها و کسانی که کو‌ل‌برها کشته می‌شوند و کسانی که در کوه‌ها از طرف نیروهای انتظامی کشته می‌شوند. جنازه‌شان را می‌برند آن سردخانه.
خانواده وقتی می‌فهمند که عثمان در بیمارستان الله‌اکبر نیست، خیلی دنبالش می‌گردند . یکی به خواهرم می‌گوید زخمی شده، یکی می‌گوید چیزی نشده، یکی می‌گوید پایش، یکی می‌گوید دستش است، بعد یکی به آن‌ها می‌گوید که همه‌ی جانباختگان را به همین بیمارستان سپاه برده‌اند.دو روز بعدش پیکر را ساعت ۱۲ شب تحویل می‌دهند . به خواهرم گفته بودند که اگر بدانیم مراسم شلوغ شده یا اعتراضی تو تشییع جنازه بشود، شما باید جوابگو باشید، جنازه را آرام به خاک می‌سپارید، تشیع جنازه کوچکی می‌توانید بگیرید، عزاداری کوچک ولی شلوغ نباشد. شما زیر نظر سپاه هستید، هرجا شما مراسم ختم بگیرید مطمئن باشید نیروهای لباس شخصی ما شاید در این مراسم شرکت کنند. مواظب شما هستیم. تا خطا نکنید.
فقط یک ملای کرد از شورای روحانی مریوان که یکی از فامیل‌های دور پدر عثمان بوده، سر زده برای ادای تسلیت و گفته بود: «مواظب خودتان باشید، این دیگر رفته و کشته شده و کارهای دیگر نکنید. به فکر بچه‌های دیگرتان باشید چون خواهرم یک پسر و یک دختر کوچک دارد و یک نوه که پسر عثمان است.»
دوبار خواهرم را از طرف سپاه احضار کرده بودند رفته بود آن‌جا. برادر عثمان را هم یک بار احضار می‌کنند و دو ساعت در سپاه می‌ماند. خواهرم برای خودش نمی‌ترسد اما برای برادر عثمان، پسر دیگرش می‌ترسد. خواهرم را دو ساعت نگه داشته بودند و بعد آزاد کرده بودند. ایشان هم بخاطر بچه‌های دیگرش و بخاطر پرونده‌ای که داشته بیشتر نتوانسته کاری بکند.
خانواده‌ی عثمان پیگیری کرده بودند که چرا پسر ما کشته شده؟ پسر ما داشته رد می‌شده؟ مگر قتلی کرده‌اند؟ بنزین‌خانه سوزانده‌اند. جرم‌شان چی بوده؟ هنوز جوابی نشنیده‌اند.
تعداد جانباختگان مریوان ۱۱ نفر هستند، متاسفانه ۳ نفر معلوم نیست کجا هستند ولی طبق خبرهایی که از مریوان رسیده، این نام‌های مشخص که روز شنبه یا روز جمعه، متاسفانه جان‌باخته‌اند؛ مهران تاک، بهروز ملکی، شاهو والدی، عثمان نادری، دانیال استواری، ادریس، عثمان احمدی، آرین رجبی.
متن شهادت شاهد ۸۰در دادگاه مردمی آبان
https://wp.me/p9yWrK-2oq
نام شاهد: محفوظ است
محل زندگی شاهد: محفوظ است
نسبت با جان‌باخته: مادر در مورد کشته شدن یک فرد ۱۸ ساله
نام و نام خانوادگی جان‌باخته: محفوظ است
جنسیت جان‌باخته: مرد
تاریخ تولد جان‌باخته: ۱۳۸۰
محل تولد جان‌باخته: محفوظ است
تاریخ کشته شدن جان‌باخته : ۲۵ آبان ۱۳۹۸
نوع شهادت در دادگاه: محافظت شده (نام شاهد و نام فرد کشته‌شده هردو محفوظ می‌ماند)

متن شهادت:
پسرم دانش‌آموز سال آخر دبیرستان بود. هیاتی بود {در هیات‌های عزاداری برای امامان شیعه شرکت می‌کرد}. اعتقاداتمان خیلی بالا بود. هم خانواده‌ی پدری‌اش هم خانواده‌ی خودمان خانواده‌ی شهید هستیم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردیم خودشان بیایند بچه‌ام را بکشند.
۲۵ آبان ۹۸ ساعت سه بعدازظهر پسرم به من زنگ زد، گفت این‌جا خیابان‌ها خیلی شلوغ است و دارم می‌روم خانه‌. در پیاده‌رو بود، فقط عابر بود و رد می‌شد که به او شلیک کردند. به سر و گردن‌ش شلیک کردند. تقریبا ساعت چهار بعدازظهر بود که به او زنگ زدم جواب نداد، بعد از ده پانزده بار که تماس گرفتم یک آقایی جواب داد گفت پسرم زخمی شده، او را به بیمارستان آورده‌اند و در حال پانسمان سرش هستند. از فاصله‌ی حدود ۱۲ متری تیر خورده بود. زمانی که تیر خورده بود یکی از دوستانش آنجا بود. فیلم لحظه‌ی تیرخوردن‌ش هم هست، پسرم با دوستش ایستاده بودند صحبت می‌کردند یکهو پسرم می‌افتد بعد دوستش فکر می‌کند حالش بد شده، بلند می‌شود می‌بیند پسرم دارد از سرش خون می‌ِآید. (من البته خودم فیلم را ندارم و ندیده‌ام. چون حالم بد می‌شود نشانم نداده‌اند) دوستش می‌گفت کنار در بیمارستان وقتی پسرم را از آمبولانس پیاده‌ کردند چشم‌هایش باز و بسته شد. وقتی پسرم را به بیمارستان رساندند هنوز زنده بوده، از راننده‌ی آمبولانس که پرسیدیم گفته بود که چشمش را باز و بسته کرده بود. دوستش هم که همراهش بود گفت که زنده بود.
بعد از آن تماس، من حرکت کردم سمت بیمارستان. خانواده‌ام و یک سری از دوستانش تمام بیمارستان‌های اطراف را گشته بودند و او را بین زخمی‌ها و فوتی‌ها پیدا نکرده بودند. خود من عکس‌ش را به همه‌ی پرسنل بیمارستان‌های شهرمان نشان دادم. یکی از پرسنل یکی از بیمارستان ها عکس پسرم را شناخت، گفت این همان جوانی است که دیشب گردن‌ش تیر خورده بود. گفتم الان کجاست؟ گفت ما نمی‌دانیم خانم، برو پیش حراست بیمارستان. رفتم حراست بیمارستان مدارک پسرم را با یک حالت بی‌ادبی انداختند جلویم، گفتند بروید گورستان و کجا و کجا، گفتم آنجا که مرده‌ها رو می‌برند. مگر پسرم مرده؟ گفت آره خانم مرده. بروید آنجا پیدایش کنید. گفتم کجا پیدایش کنم؟ گفت من نمی‌دونم بروید بیرون.
وقتی که من به بیمارستان رفتم هم نیروهای امنیتی نزدیک بیمارستان، جلوی در ورودی و داخل بیمارستان،همه جا بودند. همه‌شان هم صورت‌هایشان را پوشانده بودند. لباس‌های فرم سبز تیره داشتند. از نیروی انتظامی نبودند.
سه روز و سه شب هرجا که فکرش را بکنید دنبال پسرم گشتیم و پیدایش نکردیم. تا اینکه به واسطه‌ی یکی از آشناهایمان متوجه شدیم پسرم هم جزء مجهول‌الهویه‌ها است. پسرم در زمان فوتش تمام مدارک همراهش بود و نمی‌دانم چطور جنازه‌اش را جزء مجهول‌الهویه‌ها گذاشته بودند؟
وقتی پیدایش کردیم بدنش کاملا شکافته شده بود. گفتند کالبدشکافی شده. گفتم اگر قرار بر این باشد که بدن پسر من کالبدشکافی بشود، باید کل کشته‌های آبان کالبدشکافی شوند. گفتند نه فقط یک سری‌هایشان را کالبدشکافی کرده‌ایم. من واقعا نمی‌دانم چه بلایی سر بدن بچه‌ام آوردند. مطمئن هستم اعضای بدنش را برداشته بودند. دلیلی نداشت کسی که به سرش تیر خورده، بخواهد کالبدشکافی بشود. به ما اولش گفتند که در جیبش کارت اهدای اعضا بوده و بعد حرفشان را عوض کردند و گفتند همه کشته‌شدگان را کالبد شکافی می‌کنند.
من برای شناسایی اولیه از داخل مانیتور دیدمش. چند نفر از فامیل که جسدش را دیدندش می‌گفتند مشخص بود اعضای داخلی را برداشته بودند. فامیل‌هایمان که جسدش را دیده بودند می‌گفتند که پشت سرش یک شکاف خیلی بزرگی بود.
تیر از پایین از گردن وارد شده و از سر آمده بیرون. کسی که جسد پسرم را دیده بود گفت از بغل گوشش پایین گردن نزدیک گوش‌ش گلوله خورده بود بعد از بالای گوش هم درآمده بود. بالای سرش.
در گواهی فوت نوشته بودند: «عملکرد وسایل جنگی در خارج از جنگ»، در جواز دفن هم نوشته‌اند: «اصابت جسم پرتابی پرشتاب، خردشدگی استخوان جمجمه. له شدگی بافت مغز.» در صورتی که کسانی که سر پسرم را دیده‌ند می‌گویند بغل گوشش بود. یعنی از زیر گردن نزدیک گوش بود تا سرش بالای نزدیک گوش. وسط سر یا مغزش نبود ولی داخل جواز دفن نوشته‌اند : «له شدگی بافت مغز. » ادامه👇🏻
متن شهادت شاهد ۸۳، علی رضایی است، برادرش ناصر رضایی از جانباختگان آبان۹۸ در دادگاه مردمی آبان
https://wp.me/p9yWrK-2ov
نام شاهد: محفوظ است
محل زندگی شاهد: محفوظ است
نسبت با جان‌باخته: مادر در مورد کشته شدن یک فرد ۱۸ ساله
نام و نام خانوادگی جان‌باخته: محفوظ است
جنسیت جان‌باخته: مرد
تاریخ تولد جان‌باخته: ۱۳۸۰
محل تولد جان‌باخته: محفوظ است
تاریخ کشته شدن جان‌باخته : ۲۵ آبان ۱۳۹۸
نوع شهادت در دادگاه: محافظت شده (نام شاهد و نام فرد کشته‌شده هردو محفوظ می‌ماند)

متن شهادت:
پسرم دانش‌آموز سال آخر دبیرستان بود. هیاتی بود {در هیات‌های عزاداری برای امامان شیعه شرکت می‌کرد}. اعتقاداتمان خیلی بالا بود. هم خانواده‌ی پدری‌اش هم خانواده‌ی خودمان خانواده‌ی شهید هستیم. اصلا فکرش را هم نمی‌کردیم خودشان بیایند بچه‌ام را بکشند.
۲۵ آبان ۹۸ ساعت سه بعدازظهر پسرم به من زنگ زد، گفت این‌جا خیابان‌ها خیلی شلوغ است و دارم می‌روم خانه‌. در پیاده‌رو بود، فقط عابر بود و رد می‌شد که به او شلیک کردند. به سر و گردن‌ش شلیک کردند. تقریبا ساعت چهار بعدازظهر بود که به او زنگ زدم جواب نداد، بعد از ده پانزده بار که تماس گرفتم یک آقایی جواب داد گفت پسرم زخمی شده، او را به بیمارستان آورده‌اند و در حال پانسمان سرش هستند. از فاصله‌ی حدود ۱۲ متری تیر خورده بود. زمانی که تیر خورده بود یکی از دوستانش آنجا بود. فیلم لحظه‌ی تیرخوردن‌ش هم هست، پسرم با دوستش ایستاده بودند صحبت می‌کردند یکهو پسرم می‌افتد بعد دوستش فکر می‌کند حالش بد شده، بلند می‌شود می‌بیند پسرم دارد از سرش خون می‌ِآید. (من البته خودم فیلم را ندارم و ندیده‌ام. چون حالم بد می‌شود نشانم نداده‌اند) دوستش می‌گفت کنار در بیمارستان وقتی پسرم را از آمبولانس پیاده‌ کردند چشم‌هایش باز و بسته شد. وقتی پسرم را به بیمارستان رساندند هنوز زنده بوده، از راننده‌ی آمبولانس که پرسیدیم گفته بود که چشمش را باز و بسته کرده بود. دوستش هم که همراهش بود گفت که زنده بود.
بعد از آن تماس، من حرکت کردم سمت بیمارستان. خانواده‌ام و یک سری از دوستانش تمام بیمارستان‌های اطراف را گشته بودند و او را بین زخمی‌ها و فوتی‌ها پیدا نکرده بودند. خود من عکس‌ش را به همه‌ی پرسنل بیمارستان‌های شهرمان نشان دادم. یکی از پرسنل یکی از بیمارستان ها عکس پسرم را شناخت، گفت این همان جوانی است که دیشب گردن‌ش تیر خورده بود. گفتم الان کجاست؟ گفت ما نمی‌دانیم خانم، برو پیش حراست بیمارستان. رفتم حراست بیمارستان مدارک پسرم را با یک حالت بی‌ادبی انداختند جلویم، گفتند بروید گورستان و کجا و کجا، گفتم آنجا که مرده‌ها رو می‌برند. مگر پسرم مرده؟ گفت آره خانم مرده. بروید آنجا پیدایش کنید. گفتم کجا پیدایش کنم؟ گفت من نمی‌دونم بروید بیرون.
وقتی که من به بیمارستان رفتم هم نیروهای امنیتی نزدیک بیمارستان، جلوی در ورودی و داخل بیمارستان،همه جا بودند. همه‌شان هم صورت‌هایشان را پوشانده بودند. لباس‌های فرم سبز تیره داشتند. از نیروی انتظامی نبودند.
سه روز و سه شب هرجا که فکرش را بکنید دنبال پسرم گشتیم و پیدایش نکردیم. تا اینکه به واسطه‌ی یکی از آشناهایمان متوجه شدیم پسرم هم جزء مجهول‌الهویه‌ها است. پسرم در زمان فوتش تمام مدارک همراهش بود و نمی‌دانم چطور جنازه‌اش را جزء مجهول‌الهویه‌ها گذاشته بودند؟
وقتی پیدایش کردیم بدنش کاملا شکافته شده بود. گفتند کالبدشکافی شده. گفتم اگر قرار بر این باشد که بدن پسر من کالبدشکافی بشود، باید کل کشته‌های آبان کالبدشکافی شوند. گفتند نه فقط یک سری‌هایشان را کالبدشکافی کرده‌ایم. من واقعا نمی‌دانم چه بلایی سر بدن بچه‌ام آوردند. مطمئن هستم اعضای بدنش را برداشته بودند. دلیلی نداشت کسی که به سرش تیر خورده، بخواهد کالبدشکافی بشود. به ما اولش گفتند که در جیبش کارت اهدای اعضا بوده و بعد حرفشان را عوض کردند و گفتند همه کشته‌شدگان را کالبد شکافی می‌کنند.
من برای شناسایی اولیه از داخل مانیتور دیدمش. چند نفر از فامیل که جسدش را دیدندش می‌گفتند مشخص بود اعضای داخلی را برداشته بودند. فامیل‌هایمان که جسدش را دیده بودند می‌گفتند که پشت سرش یک شکاف خیلی بزرگی بود.
تیر از پایین از گردن وارد شده و از سر آمده بیرون. کسی که جسد پسرم را دیده بود گفت از بغل گوشش پایین گردن نزدیک گوش‌ش گلوله خورده بود بعد از بالای گوش هم درآمده بود. بالای سرش.
در گواهی فوت نوشته بودند: «عملکرد وسایل جنگی در خارج از جنگ»، در جواز دفن هم نوشته‌اند: «اصابت جسم پرتابی پرشتاب، خردشدگی استخوان جمجمه. له شدگی بافت مغز.» در صورتی که کسانی که سر پسرم را دیده‌ند می‌گویند بغل گوشش بود. یعنی از زیر گردن نزدیک گوش بود تا سرش بالای نزدیک گوش. وسط سر یا مغزش نبود ولی داخل جواز دفن نوشته‌اند : «له شدگی بافت مغز. »ادامه👇🏻
متن شهادت شاهد ۴۳۶در دادگاه مردمی آبان
https://wp.me/p9yWrK-2oJ
شاهد عینی شلیک به مردم حاضر در محل تجمع
نام و نام خانوادگی شاهد: محفوظ است
محل زندگی شاهد: محفوظ است
جنسیت: مرد
مکانی که درباره‌ی آن شهادت می‌دهد: محفوظ است
وضعیت شاهد: مجروح. بازداشت شده. در زندان شکنجه شده و مورد شکنجه‌ی جنسی قرار گرفته است.
نوع شهادت در دادگاه: محافظت شده



متن شهادت
من روز ۲۶ آبان تیر خوردم. ما حدود ۵-۶ هزار نفر بودیم که تظاهرات می‌کردیم. عصر یک دفعه دیدیم مامورهای لباس شخصی از بالای پشت‌بام به یک نفری که گوشه‌ی خیابان ایستاده بود و نگاه می‌کرد، تیر زندند و مغز او را ترکاندند. مردم هم عصبانی شدند حمله کردند به سمت مامورهایی که آن طرف سنگر گرفته بودند. بعد چند مینی‌بوس آمدند به حالت سنگر مقابل مردم ایستادند، شلیک می‌کردند، هم ساچمه‌ای بود و هم کلاش.
هوا تاریک شده بود که مامورها به سر یک زنی که نزدیک من بود شلیک کردند. بعد هم به من تیر زدند. یک دختر ۱۴ ساله و یک پسر ۲۰ ساله را هم در همان موقع کشتند.
من خونریزی داشتم. یک نفر من را در یک ماشینی گذاشت و برد بیمارستان. کل راهروی بیمارستان پر از مجروحان تیرخورده بود. در بیمارستان یکی ماموری آمد مشخصاتم را نوشت. چند روز بعد، نیروهای بسیجی یا سپاهی ریختند تو بیمارستان، مجروحانی که می‌توانستند راه بروند را بلند می‌کردند می‌بردند، آن‌هایی که نمی‌توانستند راه بروند می‌گفتند باید مشخصات‌ت را بگویی. امنیت اطلاعات به بیمارستان گفته بود زمانی که این مجروحان می‌خواهند ترخیص شوند بلافاصله زنگ بزنید ما می‌آییم دنبال‌شان و می‌بریم‌شان.
من را در حالی که نمی‌توانستم راه بروم از بیمارستان دستبند زدند و بردند. در زندان یک بچه‌ی زیر ۱۵ سال هم بود که تیرساچمه‌ای خورده بود. ۱۰ نفر دیگر هم مثل من مجروح بودند. وقتی در زندان بودم من را انواع و اقسام شکنجه‌های جسمی و روحی کردند. من را شکنجه‌ جنسی کردند. خانواده‌ام را تهدید به مرگ می‌کردند.
وقتی من را بازداشت کردند. من هنوز در اثر جراحت حالم بد بود. درد داشتم. وقتی راه می‌رفتم فشارم می‌افتاد، توی زمستان خیس عرق می‌شدم، یکهو از حال می‌رفتم می‌نشستم یک گوشه. با این حال، من را از سقف آویزان می‌کردند. من را در این حالت چند ساعت نگه می‌داشتند و بعد می‌امدند و بازجویی می‌کردند. هرروز حداقل یک ساعت اینجوری بودم. چک و لگد و ضربه زدن به سر و صورت که عادی بود و مدام می‌زدند. چهار پنج سری هم به بدن من دست زدند {احتمالا منظورش تماس‌های جنسی ناخواسته است}.
وقتی دیدند من حرفی برای زدن ندارم، ازادم کردند. من هنوز از نظر جسمی با تبعات تیرخوردن و شکنجه‌هایم درگیر هستم و مشکلات جسمی زیادی دارم. خیلی از نظر روحی روانی خیلی به هم ریخته هستم، اکثر شب‌ها بیدار می‌شوم خودزنی می‌کنم و مدام می‌زنم تو سرم.
متن شهادت شاهد ۴۵۸در دادگاه مردمی آبان
https://wp.me/p9yWrK-2oO
نام و نام خانوادگی شاهد: محفوظ است
محل زندگی شاهد: محفوظ است
جنسیت: مرد
مکانی که درباره‌ی آن شهادت می‌دهد: محفوظ است
وضعیت شاهد: عضو گردان امام علی در سپاه پاسداران
نوع شهادت در دادگاه: محافظت شده

متن شهادت:
من تحت یک سری فشارها مجبور به عضویت در بسیج شدم. معمولا اینطور است که وعده وام و امتیازات دولتی می‌دهند، با این وعده‌ها شما را تشویق می‌کنند که وارد بسیج بشوید. اگر این تشویق‌ها موثر نباشد تهدید می‌کنند.من امتناع کردم گفتم نمی‌توانم، نمی‌خواهم به بسیج و سپاه ربطی داشته باشم. ولی تهدیدها و فشارها آنقدر سنگین بود که مجبور شدم قبول کنم و عضو بسیج شوم.
بعد از اینکه عضو بسیج شدم، من را عضو «گردان امام علی» کردند. بعضی روزها زنگ می‌زدند می‌گفتند بیا پادگان سپاه و به ما آموزش می‌دادند. خیلی از کسانی که در گردان امام علی بودند سابقه‌دارها و کسانی بودند که سوابق خیلی وحشتناکی داشتند. کسانی بودند که شرارت کرده بودند، شبانه به خانه‌ی مردم رفته بودند، تجاوز کرده بودند، کسی بود که مثلا به عنوان مسافرکش خانم‌ها را سوار می‌کرد به‌شان تعرض می‌کرد. خیلی‌هایشان از زندان آزاد شده بودند و حکم‌های حبس ۱۵ تا ۲۰ سال داشتند. زندانیان جرایم خطرناک بودند. متجاوز، خفت‌گیر، خیلی جرم‌های دیگر. شاید ۷۰ درصد از اعضای این گردان سابقه‌دار بودند. یک سری‌هایشان هم اراذل و اوباش محله‌ها بودند.
من حداقل ۲۵-۳۰ نفر را می‌شناختم که در آن گردان مثل من به زور آورده بودندشان. یا مثلا با وعده‌ی اینکه از خدمت سربازی‌شان کسر می‌شود یا در جای دولتی استخدام می‌شوند.
همان روزی که تظاهرات شد و به ما گفتند بیایید در حوزه‌های بسیج، آنجا کلی هم بچه ۱۰-۱۲ ساله و زیر ۱۵ سال بود.
بخاطر یک پرس غذا، بهشان می‌گویند بچه‌ها رفیق‌‌هایتان را هم جمع کنید بیاورید بسیج، کارت استخر بهتان می‌دهیم.یا یک دست کاپشن شلوار ورزشی یا کتانی به این بچه‌ها جایزه می‌دادند و به خاطر این چیزها آنها را که از خانواده‌های فقیر بودند را جذب بسیج می‌کردند. یک سری‌ها از دانش‌آموز‌ها را با وعده‌ی دادن شهریه مدرسه و دانشگاه‌شان جذب می‌کنند، یک سری‌ها بیکارند برایشان شغل درست می‌کنند.
در حوزه‌ی بسیج به ما یک لباس‌های فرمی دادند. لباس بسیجی مینیاتوری، پلنگی مینیاتوری، چهارخانه ریز دارد. نفری یک جلیقه هم دادند، که آرم بسیج رویش خورده بود. نفری یک سپر، یک باتوم و یک کلاه کاسکت دادند که یک تکه چرم مانند داشت که پشت گردن را می‌گرفت، ضداسید بود. وقتی هم که یگان ویژه فرار کرد. ماسک ضدگاز به ما دادند. به ما تومپا هم دادند. تومپا یک باتوم شبیه ال است دسته کوتاه دارد، به شکل یک چوب هفتاد سانتی است. عین چوب بیس بال. پلاستیک فشرده است یک حالت فنری دارد که وقتی با آن ضربه بزنند، استخوان را می‌شکند. از تیم ما کمتر از ۱۰ درصد نیروها کسانی بودند که قبلا اموزش دیده بودند و بقیه همه بچه بودند و بعضی‌هاشان اصلا با اولین سنگی که پرتاب شد فرار کردند.
وقتی اعتراضات برای گرانی بنزین شروع شد، صبح‌ش تماس گرفتند و گفتند آماده‌باش هستید. من به پادگان سپاه رفتم. ما را سوار مینی‌بوس کردند. در داخل مینی‌بوس یک سری از بسیجی‌ها لباس‌شان را عوض کردند، لباس شخصی پوشیدند و رفتند لابه‌لای مردم . با جوهر سردسته‌های اعتراضات را علامت‌گزاری می‌کردند و بعد چهار پنج نفری می‌ریختند سرش و او را بازداشت می‌کردند. یا مثلا یک دفعه می‌زدند زیر گلوی یکی و نفسش قطع می‌شد. بعد به بهانه‌ی کمک‌های پزشکی می‌ا‌نداختند توی ماشین‌های خودشان و بازداشت می‌کردند.
آن شب زیر باران سنگی که از طرف مردم به سمت‌مان می‌آمد، ما نتوانستیم دوام بیاوریم ورفتیم در محوطه‌ی پادگان. بعد یک سری نیروهای فاطمیون و زینبیون و حشد‌شعبی، برای کمک آمدند. وقتی اعتراضات شدت گرفت، یگان ویژه و نیروی انتظامی فرار کردند. از اعضای رسمی سپاه یک سری‌شان توی ماشین لباس‌هایشان را عوض کردند.
یک سری هم موتوری‌هایی بودند که صورت هایشان با چفیه و دستمال بسته بود، ماشالله حزب‌الله می‌گفتند این‌ها خیلی خطرناک بودند. لباس شخصی بودند و روی موتور بودند. قمه و نیم‌چه دست‌شان بود. زنجیر‌هایی داشتند که کله‌اش یک سنگ یک کیلو دو کیلویی ترازوی قدیمی بود، این زنجیر را می‌گرداند و به هرکسی می‌خورد برایشان مهم نبود.
در جریانات اعتراضات مردم اعتراض می‌کردند و سنگ پرت می‌کردند و آتش وسط خیابان روشن کرده بودند، اما جایی را آتش نزده بودند، وقتی که اوضاع به هم ریخت بسیجی‌ها مغازه‌های مردم را غارت کردند.ادامه👇🏻