در همین زمان، #روسیه وارد دوران خفت باری از تاریخ خود میشد. درحالیکه این کشور صدها کیلومتر دور از فرانسه و بریتانیا نقش بزرگی در شکلگیری مکتب #رئالیسم و دوران اوج رمان بازی میکرد جنگی خانمانسوز در اروپا درگرفت. در ۱۸۵۴ روسیه در نزاع با انگلستان و فرانسه به شکل تحقیرآمیزی شکست خورد. به دهقانان و «سِرف»های روسی که مثل چهارپایان به همراه زمین خرید و فروش میشدند وعده داده شده بود که در صورت شرکت در میدان جنگ آزاد خواهند شد و دیگر مجبور نخواهند بود برای اشرافزادهها کار کنند. اما پایان تحقیرآمیز نبرد باعث شد نجبای روس که درد زخمی بزرگ را تحمل میکردند با وقاحت هرچه تمامتر وعدههای خود را انکار کنند و رفتار وحشیانهتری با دهقانان خود نشان دهند. اما یک سال پس از جنگ، الکساندر دوم که حالا دیگر تزار روسیه لقب داشت میدانست که دیگر توان مقابله با خشم سِرفهای بیجیره و مواجب را ندارد. او همزمان با فراهمکردن مقدمات اصلاحات ارضی و واگذاشتن آزادیهای کوچکی به دهقانان انجمنهای ادبی ناراضی را بهشدت سرکوب کرد. به این ترتیب مردم عامی فضای اندکی آزادانهتر و سفرههایی پُرتر را تجربه میکردند و در عوض روزنامهنگاران و رماننویسان دوران سختی را پشت سر میگذاشتند. این گرایش جدید نظم تازهای به کشور بخشیده بود. الکساندر دوم نیاز داشت در جریان آمادهسازی کشور برای اصلاحات ارضی صوری زبان نویسندهها را کوتاه کند تا مردم به آزادیهای کوچکِ تازهیافته راضی باشند و برای اجرای اصلاحات ارضی روزشماری کنند. برخورد قهرآمیز تزار با محافل سیاسی و فرهنگی به بهای ناامنی روزافزون او تمام شد. سلسلهای از تلاشها برای ترور او در دههی شصت و هفتاد سدهی نوزدهم شکل گرفت که تمام آنها ناکام ماندند. در این دو دهه الکساندر دوم همچنان خود را حاکمی نوگرا و آزاداندیش معرفی میکرد. بیخبری را به صلاح جامعهای میدانست که هشتاد درصد آن را سرفهای تهیدست تشکیل داده بودند؛ از این رو نظمی که بر مبنای این تئوری اخلاقیشدهی او زندانهای روسیه را اداره میکرد در جهتی طراحی شده بود که نویسندگان تازهکاری را که نتوانسته بودند تندی قلم خود را مهار کنند ظرف یک یا حداکثر دو سال از فرط سختیِ شرایط اردوگاهها جان دهند و هیچ وقت مجالی برای تبدیلشدن به مفاخر ادبی کشور پیدا نکنند. اما قرار نبود الکساندر دوم تا ابد از گزند ترورهای مخالفانش در امان باشد.
#قسمت_چهارم
#ادبیات
#هنر
#فرهنگ
#قسمت_چهارم
#ادبیات
#هنر
#فرهنگ
در ۱۸۸۱ دو اتفاق مهم بر سر راه بالندگی #ادبیات روس رخ داد. دو رویدادی که با وجود دوری از کافههای پاریس، جایی که #رئالیسم خود را آماده میکرد که مبارزه تنبهتنش با #ناتورالیسم را برای همیشه وا دهد، سرنوشت، تاریخ ادبیات جهان را رقم زد: الکساندر دوم و داستایفسکی هر دو در ۱۸۸۱ جان باختند.
در سن پترزبورگ الکساندر دوم از مراسم سان دیدن ارتش باز میگشت که جوانی به نام «الکساندر ریساکف» که بعدا معلوم شد چندین بار سعی کرده بوده زندگی خانوادهی تهیدست خود را در غالب رمان پُرسوزوگدازی درآورد، بمبی دستساز را زیر کالسکهی تزار میاندازد. بمب دو اسب عقبی کالسه را میکشد و دو اسب صف اول را به زمین میاندازد. کالسکهران و محافظ تزار نیز به شدت زخمی میشوند اما الکساندر دوم که باز هم مثل چندین سوءقصد قبلی صدمهای ندیده بود در کالسکه را باز میکند و تن خونآلود محافظ خود را در آغوش میگیرد. در همین لحظه، «ایگناسی گرینویتسکی» دانشجوی بیستوپنج سالهی لهستانی فریاد میزند: «هنوز برای شکرگزاری زود است!» و سپس با فریاد بلند دیگری بمب بزرگتری را به طرف تزار پرتاب میکند. بمب دوم جراحات سختی به تزار وارد میکند. با اینکه دستها و پاهایش در آستانهی جدا شدن از بدنش بودند از اطرافیانش میخواهد او را به کاخش ببرند و سرانجام ساعتی بعد جان میبازد تا نظام تازهای در سیستم ادارهی زندانهای روسیه پدید آید. اکنون زمینهی تازهای برای یک فضای سیاسی جدید و در کنار آن، یک رمان تازه پدید آمد. با رویکارآمدن الکساندر سوم در سیزده سال آینده، خفقان و سرکوب دیگر تنها متوجه ادیبان نیست. سِرفهایی که در جریان اصلاحات ارضیِ تقلبیِ تزارِ پیشین زمینهای ناچیزی را صاحب شدهاند و امید سادهدلانهی خود را ویران شده میبینند به گروههای مخالف حکومت میپیوندند اما خیلی زود سرکوب میشوند. اکنون زندان دوباره از دهقانان سرکش پر شده است. در دوران الکساندر دوم روسیه حرکت خود از جامعهی دهقانی به جامعهی کارگری را آغاز کرده بود و اکنون کارگرهای ناراضی با افسرانی که خیال شورش را در ذهن پرورانده بودند همسلول بودند. در این سالهاست که «چخوف» مدتی به عنوان پزشک زندان استخدام میشود و مشاهداتش از دوزخی که زندانیان را در خود میسوزاند سبب شد در شب نشینیهای ادبی به دوستانش بگوید که تا پیش از دیدن زندانهای کشورش آثار داستایفسکی را درک نمیکرده. در همین زمان نویسندگان نوپا به سوی رمانی میتازند که دو دههی بعد «رئالیسم اجتماعی» نام میگیرد. با مرگ داستایفسکی انسان منزوی، متوهم و آشفتهی رمانهای او نیز در تاریخ ادبیات آرام میگیرد. داستایفسکی که از هشت سال اقامت در اردوگاه کار اجباری سیبری جان به در برده بود انسانی را در ادبیات متولد کرد که معتقد بود هیچ نظام اخلاقی جمعی قادر به سعادتمندکردن بشر نیست. او دین مسیحی را وا گذاشته بود در حالی که به هیچیک از جهانبینیهای زمانهی خود دل نمیبست. از زندگی در میان مردم دلزده بود اما تنهایی نیز او را به آرام و قرار نمیرساند. معتقد بود سرشت انسان، آلوده به پلیدیهایی است که همواره تامین آسایش خود را بر آسایش دیگران مقدم میداند و در این راه حاضر است دست به هر کاری بزند. اما در زمانهای که روسیه نویسندهی بزرگ خود را از دست داده بود و خفقان با رشد سرسامآوری پیش میرفت تا جرقههای انقلاب را به شعلههای بلند تبدیل کند نویسندگان جوان از پرداختن به انسان تنهایی که در یک زیرزمین تاریک خود را حبس کرده دست کشیدند. آنها هستی رمانهای خود را در گروی پرداختن به زندگی جمعی به جای زندگی فردی یافتند. در همین زمان رماننویسان جوان به جای پرداختن به کار مطبوعاتی عمدتاً به گروههای چریکی پیوسته بودند. دیگر کمتر رماننویسی به زندانهای تزار جدید میافتاد. آنها یا در میدانهای جنگ چریکی کشته میشدند و یا در تبوتاب مبارزه، جان به در میبردند تا نمایندگان خلف رئالیسمِ سوسیالیستی باشند. ماکسیم گورکی که در پایان دههی هشتم قرن نوزدهم، بیستودو ساله بود، معروفترینِ این نویسندگان شد تا به زعم مورخان ادبیات «دوران نقرهای» رمان در این کشور آغاز شود. زندانهای خاندان رُمانف نویسندگان دوران را روی رنجی که فرد در برابر ظلم و بیعدالتی متحمل میشد، متمرکز کرد. ذکر حدیث نفسهای رماننویسان محبوس در نظرگاه منتقدان ادبی غرب اروپا «دوران طلایی» خوانده شد، حالآنکه ادبیاتِ پس از یکشنبهی خونین در ژانویهی ۱۹۰۵ که آشکارا وجهی اجتماعی و انقلابی به خود گرفته بود از جانب آنان با ارزشهای ادبی کمتر در نظر گرفته شد و با یک درجه نزول «به دوران نقرهای» بدل شد.
در سن پترزبورگ الکساندر دوم از مراسم سان دیدن ارتش باز میگشت که جوانی به نام «الکساندر ریساکف» که بعدا معلوم شد چندین بار سعی کرده بوده زندگی خانوادهی تهیدست خود را در غالب رمان پُرسوزوگدازی درآورد، بمبی دستساز را زیر کالسکهی تزار میاندازد. بمب دو اسب عقبی کالسه را میکشد و دو اسب صف اول را به زمین میاندازد. کالسکهران و محافظ تزار نیز به شدت زخمی میشوند اما الکساندر دوم که باز هم مثل چندین سوءقصد قبلی صدمهای ندیده بود در کالسکه را باز میکند و تن خونآلود محافظ خود را در آغوش میگیرد. در همین لحظه، «ایگناسی گرینویتسکی» دانشجوی بیستوپنج سالهی لهستانی فریاد میزند: «هنوز برای شکرگزاری زود است!» و سپس با فریاد بلند دیگری بمب بزرگتری را به طرف تزار پرتاب میکند. بمب دوم جراحات سختی به تزار وارد میکند. با اینکه دستها و پاهایش در آستانهی جدا شدن از بدنش بودند از اطرافیانش میخواهد او را به کاخش ببرند و سرانجام ساعتی بعد جان میبازد تا نظام تازهای در سیستم ادارهی زندانهای روسیه پدید آید. اکنون زمینهی تازهای برای یک فضای سیاسی جدید و در کنار آن، یک رمان تازه پدید آمد. با رویکارآمدن الکساندر سوم در سیزده سال آینده، خفقان و سرکوب دیگر تنها متوجه ادیبان نیست. سِرفهایی که در جریان اصلاحات ارضیِ تقلبیِ تزارِ پیشین زمینهای ناچیزی را صاحب شدهاند و امید سادهدلانهی خود را ویران شده میبینند به گروههای مخالف حکومت میپیوندند اما خیلی زود سرکوب میشوند. اکنون زندان دوباره از دهقانان سرکش پر شده است. در دوران الکساندر دوم روسیه حرکت خود از جامعهی دهقانی به جامعهی کارگری را آغاز کرده بود و اکنون کارگرهای ناراضی با افسرانی که خیال شورش را در ذهن پرورانده بودند همسلول بودند. در این سالهاست که «چخوف» مدتی به عنوان پزشک زندان استخدام میشود و مشاهداتش از دوزخی که زندانیان را در خود میسوزاند سبب شد در شب نشینیهای ادبی به دوستانش بگوید که تا پیش از دیدن زندانهای کشورش آثار داستایفسکی را درک نمیکرده. در همین زمان نویسندگان نوپا به سوی رمانی میتازند که دو دههی بعد «رئالیسم اجتماعی» نام میگیرد. با مرگ داستایفسکی انسان منزوی، متوهم و آشفتهی رمانهای او نیز در تاریخ ادبیات آرام میگیرد. داستایفسکی که از هشت سال اقامت در اردوگاه کار اجباری سیبری جان به در برده بود انسانی را در ادبیات متولد کرد که معتقد بود هیچ نظام اخلاقی جمعی قادر به سعادتمندکردن بشر نیست. او دین مسیحی را وا گذاشته بود در حالی که به هیچیک از جهانبینیهای زمانهی خود دل نمیبست. از زندگی در میان مردم دلزده بود اما تنهایی نیز او را به آرام و قرار نمیرساند. معتقد بود سرشت انسان، آلوده به پلیدیهایی است که همواره تامین آسایش خود را بر آسایش دیگران مقدم میداند و در این راه حاضر است دست به هر کاری بزند. اما در زمانهای که روسیه نویسندهی بزرگ خود را از دست داده بود و خفقان با رشد سرسامآوری پیش میرفت تا جرقههای انقلاب را به شعلههای بلند تبدیل کند نویسندگان جوان از پرداختن به انسان تنهایی که در یک زیرزمین تاریک خود را حبس کرده دست کشیدند. آنها هستی رمانهای خود را در گروی پرداختن به زندگی جمعی به جای زندگی فردی یافتند. در همین زمان رماننویسان جوان به جای پرداختن به کار مطبوعاتی عمدتاً به گروههای چریکی پیوسته بودند. دیگر کمتر رماننویسی به زندانهای تزار جدید میافتاد. آنها یا در میدانهای جنگ چریکی کشته میشدند و یا در تبوتاب مبارزه، جان به در میبردند تا نمایندگان خلف رئالیسمِ سوسیالیستی باشند. ماکسیم گورکی که در پایان دههی هشتم قرن نوزدهم، بیستودو ساله بود، معروفترینِ این نویسندگان شد تا به زعم مورخان ادبیات «دوران نقرهای» رمان در این کشور آغاز شود. زندانهای خاندان رُمانف نویسندگان دوران را روی رنجی که فرد در برابر ظلم و بیعدالتی متحمل میشد، متمرکز کرد. ذکر حدیث نفسهای رماننویسان محبوس در نظرگاه منتقدان ادبی غرب اروپا «دوران طلایی» خوانده شد، حالآنکه ادبیاتِ پس از یکشنبهی خونین در ژانویهی ۱۹۰۵ که آشکارا وجهی اجتماعی و انقلابی به خود گرفته بود از جانب آنان با ارزشهای ادبی کمتر در نظر گرفته شد و با یک درجه نزول «به دوران نقرهای» بدل شد.
اما اگر دمی مجال آن را بیابیم که از این نظرگاه مغرضانه به تاریخ رمان روسی نگاه نکنیم، اگزیستانسیالیسمِ فاقد رستگاری نویسندگانی مثل داستایوفسکی و گنچارف در روندی که میشود آن را تکامل #رمان روسی دانست به امیدی جمعی در راه فشردن گلوی سرمایهداری بدل شد. اگر از این چشمانداز به تاریخ رمان روسی بنگریم شاید جای دوران طلایی و نقرهای را با هم عوض کنیم.
#قسمت_آخر
#فرهنگ
#هنر
#ادبیات #رمان
#قسمت_آخر
#فرهنگ
#هنر
#ادبیات #رمان
تانک Object 195 ، پروژه تانک اصلی میدان نبرد با توپ 152 میلیمتری #زمینی