21 سپتامبر 1943 در آستانه هجوم به چرنیگوف - پریپیات ، ارتش سرخ در طرح هجومی چرنیگوف - پولتاوا در مرحله اول توانست چرنیگوف را آزاد کند. #زمینی #جنگ_دوم_جهانی
تانک های ISU-152 و T-34-85 در قلعه کونیگزبرگ و بنای یادبود قیصر ویلهلم اول #زمینی #جنگ_دوم_جهانی
مجموعه #موشکی و سامانه های شلیک به همراه موشک R-5M ، میدان تیر کاپوستین یار ، پولیگون ، 1956-1958
Nocturnal Nostalgia
زیبایی #بروتالیسم شوروی #معماری #هنر
بنای یادبود انقلاب خلق موسلاوینا یا به اختصار بنای یادبود انقلاب ، بنای یادبودی متعلق به #جنگ_دوم_جهانی و با طراحی Dušan Džamonja است که در #یوگوسلاوی سابق (هم اکنون در شهر بِرِک #کرواسی ) قرار دارد و به خلق قهرمان موسلاوینا تقدیم شده است.
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی در جولای ۱۸۴۱ میخائیل لرمانتف شاعر بیستوهفت سالهی بیباک خود را آماده میکرد تا با مارتینف افسر بلندپایه ارتش تزار دوئل کند، داستایفسکی بیست ساله بود و سودای نویسندگی را در سر میپروراند. تولستوی اما سیزده سال بیشتر نداشت و در خانهی اشرافی پدرش روزگار آرامی را میگذراند. گنچارف بیستونه ساله بود و هنوز هفت سال با زمانی که رمان معروفش «ابلوموف» را آغاز کرد فاصله داشت. تورگنیفِ بیستوسه ساله از خاطرات زندگی در میان نجیبزادگان داستان کوتاههای اولیه و اشعار کوچکاش را مینوشت و هنوز کسی نمیدانست این بچه پولدار عزیزکرده به زودی علیه طبقهی خود میشورد و رماننویس زبردستی از آب درمیآید. نیکولای گوگولِ بیستودو ساله اولین عشق خود را از کف میداد و رنج ویرانی عشق داستانهای سوزناکی روی دست او گذاشته بود که خامی جوانی مانع تبدیلشدن آنها به شاهکارهای #ادبیات #روسی میشد.
تمام این شش نویسندهی برجستهی روس که هر کدام دستکم یکی از شاهکارهای تاریخ #رمان را نوشتهاند در یک زمان، بیعدالتی روزافزون حکومت خاندان رومانف را تجربه میکردند. وقتی لرمانتف انگشتان دست راستش را فشار میداد تا برای به سرعت بیرونکشیدن تپانچه آماده شود، پلیس مخوف تزار در حال ساختن پروندهی قطوری برای جوان گمنامی به نام داستایفسکی بود که تا آن روز چند مقالهی مشکوک و زیرکانه در مطبوعات به چاپ رسانده بود و در لفافه، یکی از موحشترین سلسلههای حاکم بر روسیه را به سخره گرفته بود. اگر مغولها در سدههای پایانی عصر تاریک قرون وسطی بر روسیه حکمرانی نمیکردند، قطعاً استبدادِ بیروزنهی رُمانفها میتوانست وحشیترین حکومتی لقب گیرد که تا بدان روز بر سیبری، قفقاز، بالکان و آسیای میانه حکومت کرده بود.
#قسمت_اول
#ادبیات
#فرهنگ
#هنر
تمام این شش نویسندهی برجستهی روس که هر کدام دستکم یکی از شاهکارهای تاریخ #رمان را نوشتهاند در یک زمان، بیعدالتی روزافزون حکومت خاندان رومانف را تجربه میکردند. وقتی لرمانتف انگشتان دست راستش را فشار میداد تا برای به سرعت بیرونکشیدن تپانچه آماده شود، پلیس مخوف تزار در حال ساختن پروندهی قطوری برای جوان گمنامی به نام داستایفسکی بود که تا آن روز چند مقالهی مشکوک و زیرکانه در مطبوعات به چاپ رسانده بود و در لفافه، یکی از موحشترین سلسلههای حاکم بر روسیه را به سخره گرفته بود. اگر مغولها در سدههای پایانی عصر تاریک قرون وسطی بر روسیه حکمرانی نمیکردند، قطعاً استبدادِ بیروزنهی رُمانفها میتوانست وحشیترین حکومتی لقب گیرد که تا بدان روز بر سیبری، قفقاز، بالکان و آسیای میانه حکومت کرده بود.
#قسمت_اول
#ادبیات
#فرهنگ
#هنر
لرمانتف، جوان شجاع و قانونشکنی بود. سه سال پیش از آن صبح نحس در ماه زیبای جولای بابت گستاخیهایش به قفقاز تبعید شده بود. اما زندگی دور از محافل اشرافی مسکو و سن پترزبورگ و لرزیدن در کلبههای محقر روستایی باعث نشده بود جلوی دهنش را بگیرد و دیگر از حکومت انتقاد نکند. لرمانتف خود از خانوادهی نجبا برخواسته بود اما قواعد دستوپاگیر خاندانش را رعایت نمیکرد و گرچه هنگام سرودن شعر، روحی لطیف و انسانی از خود نشان میداد، هنگام گفتگو با اشرافزادگان جسور و گستاخ بود. شب قبل از دوئل از مارتینف کاریکاتوری تحقیرآمیز کشیده بود و این افسر میانسال ارتش که بارها تمسخرهای شاعر جوان را تاب آورده بود سرانجام از کوره در رفت و او را همانگونه که رسم مردان روس در قرن هجده و نوزده بود به دوئل دعوت کرد. تقدیر میخواست لرمانتف همانند پوشکین به اندازهی غزلسرایی در تیراندازی زبردست نباشد و جان خود را سر این مبارزه مردانه از دست بدهد. اما تاریخ #ادبیات شانس آورده بود که پیش از کشتهشدن #ادیب جوان روس، رمانی از او را در تالار مفاخر خود ثبت کرده بود که کمتر از دو دهه پس از جولای ۱۸۴۱ دیگر وی نزد تمامی نویسندگان صاحب قلم روس به عنوان آغازگر #رماننویسی روسیه پذیرفته شده بود. برای یک شاعر پرشور که نامش با رمانتیکهای فرانسوی و آلمانی پیوند خورده بود، رویآوردن به جهان واقعگرایانهی رمان چالش بزرگی بود. «قهرمان عصر ما» تک رمان لرمانتف در واقع آغازگر #رئالیسم روسی است. رئالیسمی که خیلی زود حساب خود را از اشعار تغزلی #رومانتیک های روسی جدا کرد و تحت تاثیر حکومت تیرهوتار رُمانفها لحنی جدی به خود گرفت و به اسنادی از نابرابری جامعهی روسیه قرن نوزدهم تبدیل شد.
الکساندر هِرزِن نویسندهی نجیبزادهی خطاکاری که به اتهام عضویت در گروهی که گرایشات سن سیمونیستی داشت و به زندان مخوف تزار افتاده بود، در خاطرات خود نوشته است که زندان «پِرم» میزبان روزنامهنگاران و نویسندههای بسیاری بوده که پیش از اینکه به وادی شهرت گام بگذارند توسط عمال تزار شناسایی و به اردوگاههای کار اجباری فراخوانده شده بودند. هِرزِن خود یک اشرافی بود و همین مزیت بزرگ باعث میشد نگهبانان زندان به اندازهی دیگر زندانیان سیاسی که ادیبانی از خانوادههای کمترشناختهشده و یا اسلاف سروهایی بودند که به مرور آزاد شده بودند بدرفتاری نکنند. او اجازه داشت گاهی از دستهی خود بیرون برود و به سایر زندانیها در گروههای دیگر سر بزند. به شهادت او در کتاب «اندیشههای گذشته» بیش از صد مقالهنویس، شاعر و نویسنده در زندان «پرم» که بر دامنه کوه اورال واقع بود زندگی میکردند. داستایفسکی که در ۱۸۴۹ به جرم همکاری با گروه آنارشیستی «پِتراشِفسکی» دستگیر شده بود و به اردوگاه کار اجباری سیبری منتقل شد در دستنوشتههای خود ذکر کرده که حداقل ده تن از همکاران و دوستان ادیبش را میان دستههای دیگر دیده است اما از ترس نگهبانان مجالی برای همکلامشدن با آنها نداشتهاست. تجربهی این زندگی مشقتبار خیلی زود در ادبیات روسی بازتاب داده شد. ادیبان روس پس از آزادی یا فرار از زندانهای دهشتبار تزار هرگز به سراغ شعر نرفتند. داستایفسکی بعد از تجربه زندان نوشت: «رسالت رماننویس قرن ما این است که با ایمان مذهبی و اجتماعی نوساختهای با اندوه انسانی که ساختهی اشعار بایرون و لرمانتف است مبارزه کند». غم فزایندهی انسانی که لرمانتف جوان در اشعار خود جای داده بود همان «بیماری قرن» بود که رمانتیکها از آن بسیار یاد کرده بودند. بیماری نامعلومی که شاید بهترین تعریف آن را بتوان در رمان طول و دراز «رُنه» از نویسندهی عصیانزدهی رمانتیک «شاتوبریان» سراغ گرفت. نویسندگان از زندان آزادشدهی روسی دیگر نمیخواستند مثل رمانتیکها از غم بیخدایی انسان معاصر سخن بگویند و سردرگمی او را دستمایهی رمانهای عظیم خود کنند. به نظر میرسید خاندان رمانف با سیاهچالهای نمور و بویناک خود سرنوشت تازهای برای ادبیات روسیه رقم زده بود. اما درست در زمانی که عدهی پرشماری از نویسندگان گمنام شروع به نوشتن رمانهای واقعگرایانه از روزهایی که در زندان گذرانده بودند کردند، تزار الکساندر دوم که در ۱۸۵۵ به قدرت رسیده بود به شیوهای نظاممند خفقان جاری در کشور را گسترش داد. دایرهی سانسور فراختر شد و شرایط غیرانسانی زندانها به حدی رسید که از هر سه نفری که به اردوگاههای کار اجباری فرستاده میشدند فقط یکی زنده میماند. پس رمانهای نویسندگان گمنام روس بیش از گذشته، جهانی تیرهوتار را بازتاب دادند. آنها نهتنها از گذشتهای تاریک سخن میگفتند بلکه چیزی جز سیاهی مطلق در آیندهی کشور خود نمیدیدند. واقعگرایی خالی از رستگاری پایانی آنها همزمان شده بود با رمانهای رئالیستی دیکنز در انگلستان و آثار شهری بالزاکِ پاریسی.
الکساندر هِرزِن نویسندهی نجیبزادهی خطاکاری که به اتهام عضویت در گروهی که گرایشات سن سیمونیستی داشت و به زندان مخوف تزار افتاده بود، در خاطرات خود نوشته است که زندان «پِرم» میزبان روزنامهنگاران و نویسندههای بسیاری بوده که پیش از اینکه به وادی شهرت گام بگذارند توسط عمال تزار شناسایی و به اردوگاههای کار اجباری فراخوانده شده بودند. هِرزِن خود یک اشرافی بود و همین مزیت بزرگ باعث میشد نگهبانان زندان به اندازهی دیگر زندانیان سیاسی که ادیبانی از خانوادههای کمترشناختهشده و یا اسلاف سروهایی بودند که به مرور آزاد شده بودند بدرفتاری نکنند. او اجازه داشت گاهی از دستهی خود بیرون برود و به سایر زندانیها در گروههای دیگر سر بزند. به شهادت او در کتاب «اندیشههای گذشته» بیش از صد مقالهنویس، شاعر و نویسنده در زندان «پرم» که بر دامنه کوه اورال واقع بود زندگی میکردند. داستایفسکی که در ۱۸۴۹ به جرم همکاری با گروه آنارشیستی «پِتراشِفسکی» دستگیر شده بود و به اردوگاه کار اجباری سیبری منتقل شد در دستنوشتههای خود ذکر کرده که حداقل ده تن از همکاران و دوستان ادیبش را میان دستههای دیگر دیده است اما از ترس نگهبانان مجالی برای همکلامشدن با آنها نداشتهاست. تجربهی این زندگی مشقتبار خیلی زود در ادبیات روسی بازتاب داده شد. ادیبان روس پس از آزادی یا فرار از زندانهای دهشتبار تزار هرگز به سراغ شعر نرفتند. داستایفسکی بعد از تجربه زندان نوشت: «رسالت رماننویس قرن ما این است که با ایمان مذهبی و اجتماعی نوساختهای با اندوه انسانی که ساختهی اشعار بایرون و لرمانتف است مبارزه کند». غم فزایندهی انسانی که لرمانتف جوان در اشعار خود جای داده بود همان «بیماری قرن» بود که رمانتیکها از آن بسیار یاد کرده بودند. بیماری نامعلومی که شاید بهترین تعریف آن را بتوان در رمان طول و دراز «رُنه» از نویسندهی عصیانزدهی رمانتیک «شاتوبریان» سراغ گرفت. نویسندگان از زندان آزادشدهی روسی دیگر نمیخواستند مثل رمانتیکها از غم بیخدایی انسان معاصر سخن بگویند و سردرگمی او را دستمایهی رمانهای عظیم خود کنند. به نظر میرسید خاندان رمانف با سیاهچالهای نمور و بویناک خود سرنوشت تازهای برای ادبیات روسیه رقم زده بود. اما درست در زمانی که عدهی پرشماری از نویسندگان گمنام شروع به نوشتن رمانهای واقعگرایانه از روزهایی که در زندان گذرانده بودند کردند، تزار الکساندر دوم که در ۱۸۵۵ به قدرت رسیده بود به شیوهای نظاممند خفقان جاری در کشور را گسترش داد. دایرهی سانسور فراختر شد و شرایط غیرانسانی زندانها به حدی رسید که از هر سه نفری که به اردوگاههای کار اجباری فرستاده میشدند فقط یکی زنده میماند. پس رمانهای نویسندگان گمنام روس بیش از گذشته، جهانی تیرهوتار را بازتاب دادند. آنها نهتنها از گذشتهای تاریک سخن میگفتند بلکه چیزی جز سیاهی مطلق در آیندهی کشور خود نمیدیدند. واقعگرایی خالی از رستگاری پایانی آنها همزمان شده بود با رمانهای رئالیستی دیکنز در انگلستان و آثار شهری بالزاکِ پاریسی.
هر دو این رماننویسان شهیر هویت آثار خود را در گروی پایتختهایی که در آنها زندگی میکردند میدانستند و در تبادلی مسالمتآمیز جانمایهی خود را از شهرهایشان وامدار بودند و توأمان آثار پرطمطراقشان به آبروی شهرهایشان میافزود. هر دو از فقر و بیعدالتی سخن میگفتند اما خلاف نویسندههای روس که در صدر آنها داستایفسکی قرار داشت به ذات پاک انسان امیدوار بودند. «اولیور توییست» یک عمر فقر و بدبختی را تاب میآورد تا در پایان رمان متوجه شود تمام مدتی که از آوارگی میرنجیده است در واقع عضو جداشدهی خاندانی اشرافی و محترم بوده است. «اوژنی گرانده» مهر تأییدی است بر این باور که اگر تمام جهان را تیرگی فرا بگیرد باز هم هستند قلبهای سپیدی که از شرف انسان پاسداری کنند. اما این پایان سرخوشانه هیچ راهی برای نفوذ به رمان روسی پیدا نکرده بود.
#قسمت_دوم
#فرهنگ
#هنر
#قسمت_دوم
#فرهنگ
#هنر
درست در زمانی که نویسندههای بسیاری ذکر خاطرات خود از زندان را مخفیانه بین مردم پخش میکردند اشرافزادهای به نام تولستوی جدا از آن صف طویل ادیبان حبسکشیده با «جنگ و صلح» خود مناسک پوشالی نجبا را به سخره میگرفت. او با زبان پُرایهام و زیرکاش قواعد رقتبار زندگی روزانهی اشرافزادگان را ثبت میکرد و بیآنکه مستقیماً به خاندان رمانفها اعلان جنگ داده باشد ارزشهای آن خانواده بزرگ را زیر سوال میبرد. به واقع تولستوی در زمانهی خود نویسندهی جداماندهای بود که به تنهایی مکتبی را پایه گذاشته بود. اما تنهایی او خیلی دوام نیاورد. در کنار #رئالیسم خشن و خالی از رستگاری نویسندگان میان سدهی نوزدهم در روسیه رمان دیگری شکل گرفت که از تالارهای رقص و مجالس ادبای اشرافزاده برخاسته بود. تورگنیف، گنچارف و تولستوی هر سه فرزندان خانوادههایی بودند که همپیالهی خاندان رمانف به شمار میرفتند اما ادبیاتِ این سه نویسندهی برجسته نیشوکنایههای غیرقابل اغماضی داشت که پلیس مخفیهای تزار را – که برای مقابله با نویسندههای خطاکار، دورهی فشردهی آشنایی با #ادبیات گذرانده بودند – سخت میآزرد.
#قسمت_سوم
#فرهنگ
#هنر
#قسمت_سوم
#فرهنگ
#هنر