Forwarded from Ellie the Brain! (Ellie (Brain ver))
چالش
بیاید این پیامو فور بزنید یا توی کامنتا داستان اون یدونه اوسی که بیشتر از همه کشیدینش رو برام تعریف کنید😭☝️
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
اهم-
از اونجایی که میخوام پرپیمون توضیح بدم بعدا نگهش میدارم حالا چه تو چنل چالشا یا حالا هر چی-
با لحن باب اسفنجی بخونین a million years ago-
از اونجایی که میخوام پرپیمون توضیح بدم بعدا نگهش میدارم حالا چه تو چنل چالشا یا حالا هر چی-
با لحن باب اسفنجی بخونین a million years ago-
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
در آغاز خلقت، دو خدا وجود داشت
خدای هستی و خدای پوچی
دو خدای مکمل که بدون همدیگه وجود نداشتن
خدای هستی جهان رو شکل داد، و خدای پوچی اونو رو دربرگرفت
بعد از مدت ها صلح در کنار فرشته ها (که اینام جزئیات خاص خودشونو دارن، جلوتر میگم)، خدای هستی انسان رو آفرید
موجودی با چهار چشم، چهار پا، چهار دست، یک قلب و یک روح
در آستانه ی خلقت و تکامل بود که از پوچی خواست که "عشق" رو درون انسان قرار بده
پوچی تکذیب میکنه و انسانی ناکامل و ناقص به وجود میاد، به اصطلاح میشکنه
دو موجود با دو چشم، دو پا، دو دست، یک قلب و روحی ناقص
این انسان ها به زمین میان، و از خشم خدای هستی آسمون شکفته میشه، غل و زنجیرهایی از اون شکاف میان و خدای پوچی رو به آسمون میکشونن و اونجا زندانیش میکنن
برای اینکه جهان از هم نپاشه و انسانا دچار هرج و کرج نشن، بخش کوچیکی از خدای پوچی رو در قالب انسان به زمین احیا میکنه
بعد خودش وجودش رو به چهار قسمت تقسیم میکنه: آب، خاک، آتیش، باد
تا تعادل رو تو زمین برقرار کنن
خدای هستی و خدای پوچی
دو خدای مکمل که بدون همدیگه وجود نداشتن
خدای هستی جهان رو شکل داد، و خدای پوچی اونو رو دربرگرفت
بعد از مدت ها صلح در کنار فرشته ها (که اینام جزئیات خاص خودشونو دارن، جلوتر میگم)، خدای هستی انسان رو آفرید
موجودی با چهار چشم، چهار پا، چهار دست، یک قلب و یک روح
در آستانه ی خلقت و تکامل بود که از پوچی خواست که "عشق" رو درون انسان قرار بده
پوچی تکذیب میکنه و انسانی ناکامل و ناقص به وجود میاد، به اصطلاح میشکنه
دو موجود با دو چشم، دو پا، دو دست، یک قلب و روحی ناقص
این انسان ها به زمین میان، و از خشم خدای هستی آسمون شکفته میشه، غل و زنجیرهایی از اون شکاف میان و خدای پوچی رو به آسمون میکشونن و اونجا زندانیش میکنن
برای اینکه جهان از هم نپاشه و انسانا دچار هرج و کرج نشن، بخش کوچیکی از خدای پوچی رو در قالب انسان به زمین احیا میکنه
بعد خودش وجودش رو به چهار قسمت تقسیم میکنه: آب، خاک، آتیش، باد
تا تعادل رو تو زمین برقرار کنن
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
خداهای هستی (که در کالبد انسان بودن) هر کدوم سه تا فرزند داشتن، که تکنیک کنترل عناصر رو داشتن
اینا، میان نسلشون رو ادامه میدن و اینطور بود که خاندان ها شکل گرفتن (احتمالا زیاد شنیدین تو چنل بگم-)
در قالب حکومت و کشور و قلمرو میان هزاران سال توازن رو نگه میدارن
تا اینکه به مرور زمان جنگ های مختلف شکل میگیره، با دلایل بی پایان
اینی که الان میگم یکم ریزه:
آب: خون (shimizu)، یخ (kamo)، شفا (miyamizu)
خاک: فلز (aizen)، کریستال (madarrame)، شن (hanma)
آتیش: انفجار (awasaki)، لاوا (kobayashi)، رعد (sekami)
باد: انرژی (shinze)، نامرئی (sawatari)، پرواز (kashima)
اینا، میان نسلشون رو ادامه میدن و اینطور بود که خاندان ها شکل گرفتن (احتمالا زیاد شنیدین تو چنل بگم-)
در قالب حکومت و کشور و قلمرو میان هزاران سال توازن رو نگه میدارن
تا اینکه به مرور زمان جنگ های مختلف شکل میگیره، با دلایل بی پایان
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
حالا یه وجود روحانی (به همین برکت اگه کلمه بهتر براش پیدا میکردم😂😂😂) داریم اصطلاحا خدا.
اینا کسایی بودن که توانایی عنصرافزاری اصلی، و تکنیک های سگانه رو داشتن
مثلا خدای آب میتونه هر سه تکنیک خون و شفا و یخ رو انجام بده
و وجودشون از بین نمیره، تناسخ پیدا میکنه (صرفا وجودشون، خاطرات و اینا نه) و جدای از اون، اینا براساس پیری نمیمیرن مگه اینکه کشته بشن
خدای پوچی هم همینطوره
اینا کسایی بودن که توانایی عنصرافزاری اصلی، و تکنیک های سگانه رو داشتن
مثلا خدای آب میتونه هر سه تکنیک خون و شفا و یخ رو انجام بده
و وجودشون از بین نمیره، تناسخ پیدا میکنه (صرفا وجودشون، خاطرات و اینا نه) و جدای از اون، اینا براساس پیری نمیمیرن مگه اینکه کشته بشن
خدای پوچی هم همینطوره
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
میریم 47 سال قبل از زمان اصلی
همه چی از خاندان سکامی (رعد-آتیش) شروع میشه
تو این خاندان سال ها بود که کودتا های پیاپی اتفاق میوفتاد
ولی با به دنیا اومدن جینتارو (تو ذهنم بهش میگم جین) تغییر شروع میشه
جین و برادر بزرگترش کنتارو (کن) تو خانواده ی سختگیر عجیبی به دنیا اومده بودن
کن همیشه هوای جین رو داشت، چه تو تمرینا، چه تو کارای عجیب و ترسناک باباشون، چه تو چیزایی که مربوط به خاندان و سیاست میشد اونم وقتی فقط دو تا نوجوون بودن
پدرشون معتقد بود افرادی که لایق نیستن باید از راه برداشته بشن، به هر قیمتی که شده
این باعث شد کن یجورایی یه پسر کمالگرا و عصبی بار بیاد، جین یه بچه ی احمق مهربون
چون برخلاف کن که باید برای همه چی تلاش میکرد و جون میکند، انگار راه برای جین، خدای آتیش، باز میشد
رسیده بودن به سنی که قرار بود جانشین تعیین بشه، و این اولین نقطه ای بود که کن معتقد بود قراره همه چیزی که براش تلاش کرده رو از دست بده، و اولین نقطه ای که عاشق میشه، عاشق یه دختر معمولی از یه خانواده ی ناشناس به اسم نامیدا (namida)
با تمام وجودش بیخیال تاج و تخت میشه و میخواست با اون فرار کنه تا اینکه پدرش اون رو جانشین میکنه و کل مسئولیت به اون سپرده میشه... (چیزی که کل زندگیش میخواست رو وقتی بهش دادن که نمیخواستش)
بعدا میفهمه همش به خاطر این بود که جین از مسئولیت شونه خالی کرد
اینا باعث شد بینشون فاصله بیوفته
کن که میخواست خاندان سکامی رو سرپا نگه داره و وضع رو همونطور که پدرش براش گذاشته بود ادامه بده
جین که میخواست تغییر ایجاد کنه و به کل مردم کمک کنه (تروما) (از دور میگین وای جین چه خوبهههه- اون وقت تو ذهن من: مرتیکه ی کمونیست چپ)
به خاطر همین با اینکه کن خاندان رو کنترل میکرد، جین به عنوان خدای آتیش (که رو کل قلمرو آتیش نظارت داشت) میاد اونجا رو به جایی تبدیل میکنه که خیلییی پناهنده و اینا قبول میکرد، جای مهاجرپذیری شد (اصلا هم رفرنس نمیزنم به فرانسه که به گند کشیده شده-)
خلاصه!... بچه ی اول کن، #Mei به دنیا اومد
زندگیشون فوق العاده بود، یه بابای خوب که برای خانواده از وجودش مایه میذاره و عاشق زنشه، یه مادر دلسوز، یه دختر گوگولی و نمک!
تا اینکه (یادتونه گفتم خاندان شینزه تو کار طلسم و اینان؟ آفرین یه سری از همونا وارد قلمرو سکامی شدن به خاطر پناهندگی) زن کن، نامیدا، وقتی دوقلو حامله بود طلسم میشه... کن وقتی این رو میفهمه کل کینه ش از جین جلو چشماش رو میگیره و اونو میکشه.
و وقتی بچه ها رو به دنیا میاره میمیره.
کن خودشو میبازه و از بچه هاش متنفر میشه... زنش که تنها نور زندگیش بود رو از دست داده... (فکر نکنین از کارش طرفداری میکنم)
مِی که تا 6 سالگی یه پدر خوب داشت، حالا یه هیولا رو میبینه انگار
اون دو تا بچه؟ #Hikari هیکاری و #Akatsuki آکاتسوکی بودن
هیکاری بدون قدرت به دنیا اومد، آکاتسوکی خدای آتیش شد
آکاتسوکی کسی بود که خدای آتیش از جین بهش تناسخ پیدا کرده بود
کن از هر سه تا بچه هاش متنفر بود (دیگه خودتون تصور کنید چجوری اون سه تا بدبخت شکنجه شدن دیگه)
می تمام تلاشش رو میکرد که از آکاتسوکی و هیکاری (به خصوص هیکاری!) مراقبت کنه، ولی هی قربانی میشد
هیکاری و آکاتسوکی 10 سالشون شد، می 16
می مجبور شد فرار کنه و هیکاری حس کرد تنها مونده، برای همین میرفت جاهای مختلف قایم میشد تا اینکه یه دختر ترسناک و ضعیف رو دید
با هم دوست شدن، اسمش یورو (yoru) بود
اون دختربچه 8 ساله خدای پوچی بود:)
همه چی از خاندان سکامی (رعد-آتیش) شروع میشه
تو این خاندان سال ها بود که کودتا های پیاپی اتفاق میوفتاد
ولی با به دنیا اومدن جینتارو (تو ذهنم بهش میگم جین) تغییر شروع میشه
جین و برادر بزرگترش کنتارو (کن) تو خانواده ی سختگیر عجیبی به دنیا اومده بودن
کن همیشه هوای جین رو داشت، چه تو تمرینا، چه تو کارای عجیب و ترسناک باباشون، چه تو چیزایی که مربوط به خاندان و سیاست میشد اونم وقتی فقط دو تا نوجوون بودن
پدرشون معتقد بود افرادی که لایق نیستن باید از راه برداشته بشن، به هر قیمتی که شده
این باعث شد کن یجورایی یه پسر کمالگرا و عصبی بار بیاد، جین یه بچه ی احمق مهربون
چون برخلاف کن که باید برای همه چی تلاش میکرد و جون میکند، انگار راه برای جین، خدای آتیش، باز میشد
رسیده بودن به سنی که قرار بود جانشین تعیین بشه، و این اولین نقطه ای بود که کن معتقد بود قراره همه چیزی که براش تلاش کرده رو از دست بده، و اولین نقطه ای که عاشق میشه، عاشق یه دختر معمولی از یه خانواده ی ناشناس به اسم نامیدا (namida)
با تمام وجودش بیخیال تاج و تخت میشه و میخواست با اون فرار کنه تا اینکه پدرش اون رو جانشین میکنه و کل مسئولیت به اون سپرده میشه... (چیزی که کل زندگیش میخواست رو وقتی بهش دادن که نمیخواستش)
بعدا میفهمه همش به خاطر این بود که جین از مسئولیت شونه خالی کرد
اینا باعث شد بینشون فاصله بیوفته
کن که میخواست خاندان سکامی رو سرپا نگه داره و وضع رو همونطور که پدرش براش گذاشته بود ادامه بده
جین که میخواست تغییر ایجاد کنه و به کل مردم کمک کنه (تروما) (از دور میگین وای جین چه خوبهههه- اون وقت تو ذهن من: مرتیکه ی کمونیست چپ)
به خاطر همین با اینکه کن خاندان رو کنترل میکرد، جین به عنوان خدای آتیش (که رو کل قلمرو آتیش نظارت داشت) میاد اونجا رو به جایی تبدیل میکنه که خیلییی پناهنده و اینا قبول میکرد، جای مهاجرپذیری شد (اصلا هم رفرنس نمیزنم به فرانسه که به گند کشیده شده-)
خلاصه!... بچه ی اول کن، #Mei به دنیا اومد
زندگیشون فوق العاده بود، یه بابای خوب که برای خانواده از وجودش مایه میذاره و عاشق زنشه، یه مادر دلسوز، یه دختر گوگولی و نمک!
تا اینکه (یادتونه گفتم خاندان شینزه تو کار طلسم و اینان؟ آفرین یه سری از همونا وارد قلمرو سکامی شدن به خاطر پناهندگی) زن کن، نامیدا، وقتی دوقلو حامله بود طلسم میشه... کن وقتی این رو میفهمه کل کینه ش از جین جلو چشماش رو میگیره و اونو میکشه.
و وقتی بچه ها رو به دنیا میاره میمیره.
کن خودشو میبازه و از بچه هاش متنفر میشه... زنش که تنها نور زندگیش بود رو از دست داده... (فکر نکنین از کارش طرفداری میکنم)
مِی که تا 6 سالگی یه پدر خوب داشت، حالا یه هیولا رو میبینه انگار
اون دو تا بچه؟ #Hikari هیکاری و #Akatsuki آکاتسوکی بودن
هیکاری بدون قدرت به دنیا اومد، آکاتسوکی خدای آتیش شد
آکاتسوکی کسی بود که خدای آتیش از جین بهش تناسخ پیدا کرده بود
کن از هر سه تا بچه هاش متنفر بود (دیگه خودتون تصور کنید چجوری اون سه تا بدبخت شکنجه شدن دیگه)
می تمام تلاشش رو میکرد که از آکاتسوکی و هیکاری (به خصوص هیکاری!) مراقبت کنه، ولی هی قربانی میشد
هیکاری و آکاتسوکی 10 سالشون شد، می 16
می مجبور شد فرار کنه و هیکاری حس کرد تنها مونده، برای همین میرفت جاهای مختلف قایم میشد تا اینکه یه دختر ترسناک و ضعیف رو دید
با هم دوست شدن، اسمش یورو (yoru) بود
اون دختربچه 8 ساله خدای پوچی بود:)
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
هیکاری تنها کسی که داشته یورو بوده
اینا به مرور از همدیگه خوششون میاد و میرسن به جایی که هیکاری 17 بود
خیلی نرمال یه شب داشتن کنار هم راه میرفتن، کنار ساحل، فقط صدای موجا و خنده های یورو بینشون بود
هیکاری چرخید و دستای یورو رو گرفت به چشماش نگاه کرد
ازش خواست که باهم فرار کنن:)
همون لحظه جمجمه ی یورو جلو چشماش خورد میشه.
اینا به مرور از همدیگه خوششون میاد و میرسن به جایی که هیکاری 17 بود
خیلی نرمال یه شب داشتن کنار هم راه میرفتن، کنار ساحل، فقط صدای موجا و خنده های یورو بینشون بود
هیکاری چرخید و دستای یورو رو گرفت به چشماش نگاه کرد
ازش خواست که باهم فرار کنن:)
همون لحظه جمجمه ی یورو جلو چشماش خورد میشه.
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
میره تو شوک و میبینه یه عده زیادی با خوشحالی میدوون سمت یورو و اون رو میبندن (مهر میکنن)
اینا همون خاندان شینزه بودن که مامانشو طلسم کردن و میخواستن خدای پوچی رو به خاطر دین و اعتقاداتشون بکشن
هیکاری از شدت شوک و پنیک نمیتونه هیچ کاری کنه
بعدش داشته روانی میشده شروع میکنه رد اونا رو دنبال کردن و سلاح خودش رو برمیداره (یه کاتانای دوقلوعه که با یه زنجیر خیلی بلند بهم وصل شدن)
وقتی میرسه به معبد شینزه، اونا رو وسط مراسماتشون پیدا میکنه
و انگار وارد یه بعد دیگه میشه
انگار که خدای پوچی فراخونده باشتش...
بعد هیکاری تبدیل به خدای پوچی میشه...
خاندان شینزه رو رسما قتل عام میکنه، و اینکه روح یورو هنوز به بند کشیده شده رو حس میکنه...
راه انتقامش؟ کشتن همه ی خداهای هستی
اینا همون خاندان شینزه بودن که مامانشو طلسم کردن و میخواستن خدای پوچی رو به خاطر دین و اعتقاداتشون بکشن
هیکاری از شدت شوک و پنیک نمیتونه هیچ کاری کنه
بعدش داشته روانی میشده شروع میکنه رد اونا رو دنبال کردن و سلاح خودش رو برمیداره (یه کاتانای دوقلوعه که با یه زنجیر خیلی بلند بهم وصل شدن)
وقتی میرسه به معبد شینزه، اونا رو وسط مراسماتشون پیدا میکنه
و انگار وارد یه بعد دیگه میشه
انگار که خدای پوچی فراخونده باشتش...
بعد هیکاری تبدیل به خدای پوچی میشه...
خاندان شینزه رو رسما قتل عام میکنه، و اینکه روح یورو هنوز به بند کشیده شده رو حس میکنه...
راه انتقامش؟ کشتن همه ی خداهای هستی
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
🔮CATISH IDEAS🔮
میره تو شوک و میبینه یه عده زیادی با خوشحالی میدوون سمت یورو و اون رو میبندن (مهر میکنن) اینا همون خاندان شینزه بودن که مامانشو طلسم کردن و میخواستن خدای پوچی رو به خاطر دین و اعتقاداتشون بکشن هیکاری از شدت شوک و پنیک نمیتونه هیچ کاری کنه بعدش داشته روانی…
حالا چرا این راهشه؟ اینکه با مرگ یک خدا به دست پوچی، وجودش به کل پاک میشه و تک به تک انسانایی که عنصرافزار بودن قدرتشونو از دست میدن
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
هیکاری میاد پیش ماکوتو و آموزش میبینه
سه سال میگذره (زمان حال)
اینا شروع میکنن به کشتن خدا ها
و بعد اینکه خدای باد رو میکشن، ماکوتو تازه میفهمه چه بدبختی ای در کمینشونه (نمیدونسته انقدر مهمه قضیه)
و بعد از اون دیگه به هیکاری کمک نمیکنه، و سعی میکنه جلوش رو بگیره به روش های مختلف که واقعااااا خیلی طولانی میشه بخوام بگم
بعدش خدای خاک و آب کشته میشن و هیکاری میره سراغ کشتن داداشش
سه سال میگذره (زمان حال)
اینا شروع میکنن به کشتن خدا ها
و بعد اینکه خدای باد رو میکشن، ماکوتو تازه میفهمه چه بدبختی ای در کمینشونه (نمیدونسته انقدر مهمه قضیه)
و بعد از اون دیگه به هیکاری کمک نمیکنه، و سعی میکنه جلوش رو بگیره به روش های مختلف که واقعااااا خیلی طولانی میشه بخوام بگم
بعدش خدای خاک و آب کشته میشن و هیکاری میره سراغ کشتن داداشش
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
🔮CATISH IDEAS🔮
هیکاری میاد پیش ماکوتو و آموزش میبینه سه سال میگذره (زمان حال) اینا شروع میکنن به کشتن خدا ها و بعد اینکه خدای باد رو میکشن، ماکوتو تازه میفهمه چه بدبختی ای در کمینشونه (نمیدونسته انقدر مهمه قضیه) و بعد از اون دیگه به هیکاری کمک نمیکنه، و سعی میکنه جلوش رو…
نفرتش به داداشش از جایی سرچشمه میگرفته که میفهمه کسی که خاندان شینزه رو خبر کرده آکاتسوکی بوده:)
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
از وضع قلمرو آب بگم
اینا یه مشت زن ستیز، نژادپرست، و فاشیست بودن
اینا یه مشت زن ستیز، نژادپرست، و فاشیست بودن
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
یکم خوبشون حالا خاندان خون بود (باز اینا به زنا احترام میذاشتن....)
خون (شیمیزو)، یخ (کامو)، شفا (میامیزو)
کل قلمرو آب باهم مشکل داشتن
سالای زیادی جنگ داخلی عظیمی بین دو خاندان شیمیزو و کامو بود (این وسط میامیزو هاهم حزب باد بودن بیناموسا)
شیمیزو ها خون افزارای خیلی باهوش، جثه کوچیک، ماهر با جمعیت کم بودن (تفکراتشون مثل شینوبیاست (نینجا))
کامو ها یخ افزارای خیلی قوی، درشت، تهاجمی و پرجمعیت بودن (تفکراتشون مثل ساموراییاست)
این جنگ ادامه داشت تا وقتی که قلمرو آتیش به قلمرو آب حمله کرد
قلمرو آب گفتن اوکی آتش بس موقت
بعد باهم متحد شدن که کمتر کشته بدن و مقاوت کنن
مدت ها گذشت و اینا یه جورایی به صلح عادت کردن و همه چی رسمی شد، دیگه جنگ داخلی و اینا نبود.
تا اینکه رسید به دوره ای که بابای ماکوتو رئیس خاندان شیمیزو شد، و پدربزرگش رفت توی شورای قلمرو آب
اون موقع بابای ماکوتو (از ماتریکس خارج میشه😂😂😂) و میفهمه که این چیزی که کامو ها در قالب صلح میدادن به خورد شیمیزو ها، ضعیف کردن و کوچیک کردنشون بود
باباش میاد نقشه شورش و کودتا میکشه و آماده میشن که شبیخون بزنن
اون شب، هیچ کس حاضر نمیشه چون از قبل کشته شدن:)
کامو ها از نقشه شیمیزو ها باخبر شده بودن و قبل از اینکه اونا حمله رو شروع کنن سرکوبشون کردن، به زن و بچه ها هم رحم نکردن چون "به هر حال شیمیزوان.... زناشون به اون کثافتا زندگی میدن، بچه هاشونم بزرگ میشن که بیان انتقام بگیرن.... به کسی رحم نکنید"
کی لوشون داده بود؟ پدربزرگ ماکوتو
کی نقشه رو کشیده بود؟ بابای ماکوتو
ماکوتو چرا نمرده؟ اونجا نبود:)
و کسی از این ماکوتو اون لحظه اونجا نبوده خبر نداشته
خلاصه اینکه خاندان شیمیزو از رو زمین محو میشن و ماکوتو آخرین بازماندشونه
خون (شیمیزو)، یخ (کامو)، شفا (میامیزو)
کل قلمرو آب باهم مشکل داشتن
سالای زیادی جنگ داخلی عظیمی بین دو خاندان شیمیزو و کامو بود (این وسط میامیزو هاهم حزب باد بودن بیناموسا)
شیمیزو ها خون افزارای خیلی باهوش، جثه کوچیک، ماهر با جمعیت کم بودن (تفکراتشون مثل شینوبیاست (نینجا))
کامو ها یخ افزارای خیلی قوی، درشت، تهاجمی و پرجمعیت بودن (تفکراتشون مثل ساموراییاست)
این جنگ ادامه داشت تا وقتی که قلمرو آتیش به قلمرو آب حمله کرد
قلمرو آب گفتن اوکی آتش بس موقت
بعد باهم متحد شدن که کمتر کشته بدن و مقاوت کنن
مدت ها گذشت و اینا یه جورایی به صلح عادت کردن و همه چی رسمی شد، دیگه جنگ داخلی و اینا نبود.
تا اینکه رسید به دوره ای که بابای ماکوتو رئیس خاندان شیمیزو شد، و پدربزرگش رفت توی شورای قلمرو آب
اون موقع بابای ماکوتو (از ماتریکس خارج میشه😂😂😂) و میفهمه که این چیزی که کامو ها در قالب صلح میدادن به خورد شیمیزو ها، ضعیف کردن و کوچیک کردنشون بود
باباش میاد نقشه شورش و کودتا میکشه و آماده میشن که شبیخون بزنن
اون شب، هیچ کس حاضر نمیشه چون از قبل کشته شدن:)
کامو ها از نقشه شیمیزو ها باخبر شده بودن و قبل از اینکه اونا حمله رو شروع کنن سرکوبشون کردن، به زن و بچه ها هم رحم نکردن چون "به هر حال شیمیزوان.... زناشون به اون کثافتا زندگی میدن، بچه هاشونم بزرگ میشن که بیان انتقام بگیرن.... به کسی رحم نکنید"
کی لوشون داده بود؟ پدربزرگ ماکوتو
کی نقشه رو کشیده بود؟ بابای ماکوتو
ماکوتو چرا نمرده؟ اونجا نبود:)
و کسی از این ماکوتو اون لحظه اونجا نبوده خبر نداشته
خلاصه اینکه خاندان شیمیزو از رو زمین محو میشن و ماکوتو آخرین بازماندشونه
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
سه سال قبل از قتل عام شیمیزو ها:
بابای ماکوتو اون رو به یه جزیره که توسط راهب ها گردونده میشد میفرسته (5 سالش بود اون موقع)
اون راهب ها دقیقا کیا بودن؟ یه سری افراد که عنصرافزار نبودن، ولی انرژی روحانی خیلیییی زیادی داشتن و قدرت فیزیکیشون خیلی خوب و آرامش روانی بالایی داشتن
یعنی برای شکوفا کردن پتانسیل بچه ها بهشت بود (به خاطر همینه شیمیزو ها خیلییی خرزور بودن)
ماکوتو اونجا آموزش میبینه و راهبا بهش نمیگن که خاندانش از بین رفته، تا وقتی که 12 سالش میشه
راهب اعظم یه پیرمرد کور و لال بود (دیگه از همینا بفهمید چقدررررر خفن بوده یارو😂😭) میشه گفت ماکوتو رو سربه راه میکرده ولی ماکوتو فرار میکنه و میره جایی که قبلا خاندان شیمیزو بود ولی الان بیخ تا بیخ پر شده بود از کامو ها
از ترسش بازم فرار میکنه و با قتل و جیببری کارشو راه میندازه
میشه گفت دیگه تو 14 سالگی شروع میکنه از آدمای کله گنده پول گرفتن و کشتن بالادستیا
میخواسته راهشو باز کنه و خاندان کامو رو از بین ببره ولی فکر میکرده هنوز آماده نیست به خاطر همین میره کل دنیا رو میگرده به عنوان یه مزدور
بابای ماکوتو اون رو به یه جزیره که توسط راهب ها گردونده میشد میفرسته (5 سالش بود اون موقع)
اون راهب ها دقیقا کیا بودن؟ یه سری افراد که عنصرافزار نبودن، ولی انرژی روحانی خیلیییی زیادی داشتن و قدرت فیزیکیشون خیلی خوب و آرامش روانی بالایی داشتن
یعنی برای شکوفا کردن پتانسیل بچه ها بهشت بود (به خاطر همینه شیمیزو ها خیلییی خرزور بودن)
ماکوتو اونجا آموزش میبینه و راهبا بهش نمیگن که خاندانش از بین رفته، تا وقتی که 12 سالش میشه
راهب اعظم یه پیرمرد کور و لال بود (دیگه از همینا بفهمید چقدررررر خفن بوده یارو😂😭) میشه گفت ماکوتو رو سربه راه میکرده ولی ماکوتو فرار میکنه و میره جایی که قبلا خاندان شیمیزو بود ولی الان بیخ تا بیخ پر شده بود از کامو ها
از ترسش بازم فرار میکنه و با قتل و جیببری کارشو راه میندازه
میشه گفت دیگه تو 14 سالگی شروع میکنه از آدمای کله گنده پول گرفتن و کشتن بالادستیا
میخواسته راهشو باز کنه و خاندان کامو رو از بین ببره ولی فکر میکرده هنوز آماده نیست به خاطر همین میره کل دنیا رو میگرده به عنوان یه مزدور
Forwarded from 🔮CATISH IDEAS🔮 (WYNN)
بدبختی این بچه از کجا شروع میشه؟
17 سالگیش تو قلمرو آتیش بود، خاندان آواساکی (انفجار)
یه آدمی میاد به ماکوتو یه پیشنهاد خفن میده که برو بزرگترین پسر خاندان آواساکی رو بکش (سه تا پسر بودن)
کسی که پیشنهاد داده پسر دوم بوده، و واضحه تنها دلیلی که ماکوتو رو اجیر کرده بره داداش بزرگشو بکشه اینه که دستش به خون آلوده نشه و همه چی به اون برسه.
ماکوتو قبول میکنه و میره سراغ این ماموریت
وقتی یک ثانیه فاصله داشت با بریدن گلوش، حس میکنه گردن به پایین فلج میشه
خاندان آواساکی یه تکنیک سری داشتن که یه انفجار میکروسکوپی تو نخاع طرف مقابل ایجاد میکنه، باعث فلج شدنش میشه
17 سالگیش تو قلمرو آتیش بود، خاندان آواساکی (انفجار)
یه آدمی میاد به ماکوتو یه پیشنهاد خفن میده که برو بزرگترین پسر خاندان آواساکی رو بکش (سه تا پسر بودن)
کسی که پیشنهاد داده پسر دوم بوده، و واضحه تنها دلیلی که ماکوتو رو اجیر کرده بره داداش بزرگشو بکشه اینه که دستش به خون آلوده نشه و همه چی به اون برسه.
ماکوتو قبول میکنه و میره سراغ این ماموریت
وقتی یک ثانیه فاصله داشت با بریدن گلوش، حس میکنه گردن به پایین فلج میشه
خاندان آواساکی یه تکنیک سری داشتن که یه انفجار میکروسکوپی تو نخاع طرف مقابل ایجاد میکنه، باعث فلج شدنش میشه