در گذشتههای دور زیاد پیش میاومد کسی که تبعید شده در محل تبعید خودکشی کنه. اون زمانها تبعید به معنی دور شدن از وطن نبود صرفا، به معنی دور نگه داشته شدن از همهچیز بود، از جمله امکانات ضروری زندگی. ممکن بود به خاطر اینکه بدنش به یک انگل گرفتار شده بود خودکشی کنه، یا یک عفونت که خوب نمیشد، یا به خاطر نابینایی که اگه آدم تنها باشه زندگی رو مختل میکنه، یا به خاطر خشن بودن آب و هوا که کشت حداقلی از سبزیجات رو هم مانع میشد. اینکه انسان در وضعیت سلامت، و در مکانی که نه تنها از امکانات دور نیست، بلکه در مرکزیت امکانات دنیاست، و حداقل در فصول گرم بهشته، و فقط برای اینکه دلش برای خونه تنگ شده، خودکشی کنه؛ یک پدیده مدرنه. اینکه دل مردم براش بسوزه، و بیشتر ازینکه اگه به خاطر یک بیماری خستهکننده میمرد دلشون براش بسوزه، هم یک پدیده مدرنه. اینکه بابت این قتل نفس، اعتبارش بیشتر بشه هم یک پدیده مدرنه. اینکه آدمها اگه تنها بمونند طوری میزنه به سرشون که خودزنی کنند هم یک پدیده مدرنه، با اینکه صدها هزارساله که انسان و اجداد غیرانسانیش موجودات اجتماعی بودهاند، اما به همون اندازه که اجتماعی بودند معمولا جرئت اینکه خودشون رو به دلیلی غیر از مشکلات فیزیکی بکشند، نداشتند. جرئت مردن برای یک شاه یا یک رئیس قبیله یا حتی سکس با یک زن رو داشتند، و خیلی راحت هم براش میمردند، اما اون جرئت فرق داشت با جرئت مردن به خاطر «این روزها حال دلم بارانیست». جرئتی که الان وجود داره، یک پدیده مدرنه. اینکه انسان برای آزردگیهای روانی خودش، که اغلب قابل حل هستند اما ارادهای برای حلشون وجود نداره، کادوی حماسی «دور از وطن نفس ندارم» بپیچه، هم یک پدیده مدرنه. چون قناری ناسیونالیسم خوب فروش میره، اگه بلد باشی گنجشک رو خوب رنگ کنی (و البته گاهی مارکتینگ آدم انقدر خوبه که مشتری جنس خودش میشه).
اما هیچ چیز مدرنی همیشه مدرن باقی نمیمونه. اگه به اندازه کافی زمان بگذره، یک پدیده مدرن هم تبدیل به یک سنت کهنه میشه. و دوباره سنتشکنی لازم خواهد بود. مثلا باید تبر برداشت و «بت آمریکا» رو شکست، یا «بت خاک»، یا «بت خونه مامان». یا «بت فرهنگ ایرونی». و ازون مهمتر «بت احساسات»، و «بت خاطرات»، و «بت آشنایان».
انسان آزاد، یک موجود ریلکسه. بتپرستها هستند که با زیادی جدی گرفتن چیزهایی که زیاد جدی نیستند، در حالت انقباضی گیر میکنند. و انقباض طولانی آدم رو فلج میکنه. باید سنت انقباضدوستی رو شکست (اینکه کسی از چیزی رنج بکشه لزوما به این معنی نیست که دوستش نداره)، و آدمهای ریلکس تربیت کرد. اینکه در هنرهای رزمی کلاسیک خیلی اصرار داشتند که مبارز در ۹۹ درصد موارد مثل یک پَر معلق آرام و سبک باشه، تا در ۱ درصد موارد مثل یک بمب عمل کنه، فقط یک تکنیک اسطورهای نیست، یک فلسفهست. کسی که دستش بازه و در انبساط خاطره میتونه در جایی که باید و زمانی که باید از حق دفاع، و در برابر شر بایسته. که یه کاری کرده باشه. چون مهمه که کاری کرده باشه.
ما یک مربی با ریشهای دراز سفید نداریم. ما مجبوریم، و باید، خودمون این فلسفه رو در ذهن خودمون تثبیت کنیم.
اما هیچ چیز مدرنی همیشه مدرن باقی نمیمونه. اگه به اندازه کافی زمان بگذره، یک پدیده مدرن هم تبدیل به یک سنت کهنه میشه. و دوباره سنتشکنی لازم خواهد بود. مثلا باید تبر برداشت و «بت آمریکا» رو شکست، یا «بت خاک»، یا «بت خونه مامان». یا «بت فرهنگ ایرونی». و ازون مهمتر «بت احساسات»، و «بت خاطرات»، و «بت آشنایان».
انسان آزاد، یک موجود ریلکسه. بتپرستها هستند که با زیادی جدی گرفتن چیزهایی که زیاد جدی نیستند، در حالت انقباضی گیر میکنند. و انقباض طولانی آدم رو فلج میکنه. باید سنت انقباضدوستی رو شکست (اینکه کسی از چیزی رنج بکشه لزوما به این معنی نیست که دوستش نداره)، و آدمهای ریلکس تربیت کرد. اینکه در هنرهای رزمی کلاسیک خیلی اصرار داشتند که مبارز در ۹۹ درصد موارد مثل یک پَر معلق آرام و سبک باشه، تا در ۱ درصد موارد مثل یک بمب عمل کنه، فقط یک تکنیک اسطورهای نیست، یک فلسفهست. کسی که دستش بازه و در انبساط خاطره میتونه در جایی که باید و زمانی که باید از حق دفاع، و در برابر شر بایسته. که یه کاری کرده باشه. چون مهمه که کاری کرده باشه.
ما یک مربی با ریشهای دراز سفید نداریم. ما مجبوریم، و باید، خودمون این فلسفه رو در ذهن خودمون تثبیت کنیم.
اگه یه بچه کلی ذوق کنه که اسباببازیشو به بقیه نشون بده، همون بچه وقتی بزرگ بشه و مثلا یه مرد میانسال بشه، تو هر جمعی یه جوری بحثو میکشونه سمت این که یه زمین خریده که قیمتش دو برابر شده. یا مثلا بچهای که کیف میکرد از اینکه چیزی رو بدونه که بقیه نمیدونن، اگه دکتر بشه، بیشتر از اینکه بخواد مریضارو درمان کنه، دنبال اینه که به همکاراش ثابت کنه از اونا بیشتر میفهمه، در حالی که اون مریض اصلا نمیفهمه که به خاطر دانش بیشتر این دکتر خوب شده.
این بچهبازیها تا بزرگسالی با خیلیا میمونه، و اینقدر زیاد شده که اگه یه نفر حواسش بهشون باشه، دنیا رو یه مهدکودک غولپیکر میبینه که چند میلیون آدم توش گیر کردن! اگه تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکردی، خوششانسی، چون حس جالبی نداره. ولی اینکه توجهت به بقیه نباشه، به این معنی نیست که خودت رو هم بررسی نکنی. جز اون بدبختایی که مجبورن همه چیزو ببینن، هیچکس بهتر از خود آدم نمیتونه بفهمه که کجای رفتارش هنوز توی بچگی گیر کرده. پس اگه بخوای بالاخره یه جا این زنجیر رو قطع کنی و از اون فاز بچگی در بیای، تنها کسی که باید روش حساب کنی، خودتی.
البته یه راه میانبرم هست که میتونه کمکت کنه: چیزهایی که از بچگی تا حالا باهات بودن، اینقدر درونی شدن که دیگه اتوماتیک شدن، و هرچقدر یه چیزی اتوماتیکتر بشه، راحتتر انجامش میدی. پس هر کاری که خیلی برات راحته، یکم بهش شک کن و ازش بازجویی کن! همشون مجرم نیستن، اما اونایی که هستن، پیدا میشن.
این بچهبازیها تا بزرگسالی با خیلیا میمونه، و اینقدر زیاد شده که اگه یه نفر حواسش بهشون باشه، دنیا رو یه مهدکودک غولپیکر میبینه که چند میلیون آدم توش گیر کردن! اگه تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکردی، خوششانسی، چون حس جالبی نداره. ولی اینکه توجهت به بقیه نباشه، به این معنی نیست که خودت رو هم بررسی نکنی. جز اون بدبختایی که مجبورن همه چیزو ببینن، هیچکس بهتر از خود آدم نمیتونه بفهمه که کجای رفتارش هنوز توی بچگی گیر کرده. پس اگه بخوای بالاخره یه جا این زنجیر رو قطع کنی و از اون فاز بچگی در بیای، تنها کسی که باید روش حساب کنی، خودتی.
البته یه راه میانبرم هست که میتونه کمکت کنه: چیزهایی که از بچگی تا حالا باهات بودن، اینقدر درونی شدن که دیگه اتوماتیک شدن، و هرچقدر یه چیزی اتوماتیکتر بشه، راحتتر انجامش میدی. پس هر کاری که خیلی برات راحته، یکم بهش شک کن و ازش بازجویی کن! همشون مجرم نیستن، اما اونایی که هستن، پیدا میشن.
Gülümcan (Klarnet Versiyon)
Adem Akar
زندگی میدون جنگه، اما نه با دشمنی بیرونی، بلکه با خودت. تاریکی و نور از درون تو زاده میشن، و شیطان همون نجواهای خاموشیه که وقتی شک داری، یا وقتی میترسی، سر برمیآرن. دنبال مقصر نباش، دنبال جوابی از درون خودت بگرد. هر اشتباه، مثل دودی از آتیش درونت بلند میشه، اما اگه همون آتیش رو نشناسی، خاکسترش یک روزی تو رو میبلعه. آدمی که از سایههای خودش فرار کنه، هیچوقت به نور نمیرسه. هیچوقت از یاد نبر که گریزی از درد نیست، اما میتونی یاد بگیری که با اون برقصی، با چشمانی که هنوز در دل شب، به سمت صبح خیره شدن.
بسوز، اما خاموش نشو. برقص در میان آتش، که جز در سوختن، راهی به رهایی نیست.
@BrainDraft
بسوز، اما خاموش نشو. برقص در میان آتش، که جز در سوختن، راهی به رهایی نیست.
@BrainDraft
تو دنیای امروز، خیلی از آدمها باورها و ارزشهاشونو از بلاگرها و اینفلوئنسرها میگیرن، یعنی از کسایی که شغلشون جلب توجهه. کسی که درآمدش از تعداد بازدیدها و لایکهای شما تأمین میشه، طبیعتاً چیزی میگه که دوست داشته باشید بشنوید، نه چیزی که الزاماً درسته یا شما رو به سمت رشد فکری ببره.
بلاگرها و اینفلوئنسرها، برای اینکه مخاطب بیشتری جذب کنن، محتوای خودشون رو یه رنگولعاب روشنفکرانه میدن. این محتوا فقط تا جایی «روشنفکرانه» هست که شما دوست داشته باشید! توی این فضا، حقیقت کمتر از جذابیت اهمیت داره.
قدیما اگه کسی دنبال دانش و آگاهی بود، مجبور میشد بره سراغ منابع معتبر، مثل کتابهای علمی و فلسفی، یا استادهای دانشگاه. کسی که میخواست روانشناسی یاد بگیره، سراغ فروید و یونگ میرفت. کسی که فلسفه میخواست، مارکس، وبر، هگل، هایدگر و پوپر رو میخوند. حتی اگه دنبال یه محتوای سادهتر بود، حداقل حرفهای یک آدم متخصص در یک یه رسانهی معتبر رو میشنید.
الان کافیه یه نفر توی دوربین زل بزنه، یا حتی سادهتر، گوشی به دست باشه و دربارهی روانشناسی حرف بزنه، یا حتی چیزهای کوچیکتری که در روزمره آدم ها باهاش سر و کار دارن، یا یه پسر که روی تردمیل در حال دویدنه، درباره فلسفه و اقتصاد صحبت کنه!
اینکه این حرفا، هرچقدر هم جذاب باشن، از هیچ فیلتری رد نشدن، ارزیابی نشدن، و بیشتر از همه، نیازی ندارن که آدمای متخصص اونا رو تأیید کنن، یعنی یک جای کار مشکل هست.
فریدریش نیچه، معتقد بود که اکثر آدمها تو یه زندگی سطحی و روزمره گیر افتادن و دنبال معنا نمیگردن. میگه «خطرناکترین دشمن حقیقت، نه دروغ، بلکه باورهای سطحی و نیمهحقیقتهاست.» این دقیقاً همون چیزیه که امروز میبینیم: یک سری حرفهای قشنگ و خوشایند که عمیق نیستن ولی چون همه دارن تکرارشون میکنن، خیلیا فکر میکنن واقعیان.
نیچه معتقد بود که آدم نباید مثل بقیه زندگی کنه، بلکه باید فراتر بره، باورهای خودشو بسازه و خودش تعیین کنه که چی درسته و چی غلط. اون میگفت: «کسی که چرایی زندگی رو یافته، با هر چگونهای خواهد ساخت.» یعنی اگه واقعاً بدونی برای چی زندگی میکنی، هر سختی و مشکلی رو میتونی تحمل کنی.
از اون طرف، داستایوفسکی، تو رمانهای خودش نشون میده که چطور آدمها وقتی از معنا و عمق فاصله میگیرن، دچار پوچی و سرگردانی میشن. تو کتاب جنایت و مکافات، شخصیت اصلی یعنی راسکولنیکف، فکر میکنه میتونه فقط با منطق خودش زندگی کنه و دست به جنایت میزنه، ولی کمکم میفهمه که بدون یک بنیان اخلاقی و معنوی، زندگی هیچ ارزشی نداره.
داستایوفسکی توی برادران کارامازوف یه جمله معروف داره: «اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است.» این جمله نشون میده که وقتی آدمها هیچ اصول و استاندارد عمیقی برای زندگی نداشته باشن، ممکنه دست به هر کاری بزنن، چون دیگه چیزی وجود نداره که اونا رو به فکر وادار کنه.
اگه فقط همون چیزایی رو بخونی و ببینی که همه دارن میخونن و میبینن، فرقی با بقیه نداری. اگه فقط دنبال محتواهای کوتاه و دمدستی باشی، هیچوقت عمیق فکر نمیکنی.
همیشه این سوال رو از خودت بپرس: داری فکر میکنی، یا فقط داری فکرایی که بهت دادن رو تکرار میکنی؟
بلاگرها و اینفلوئنسرها، برای اینکه مخاطب بیشتری جذب کنن، محتوای خودشون رو یه رنگولعاب روشنفکرانه میدن. این محتوا فقط تا جایی «روشنفکرانه» هست که شما دوست داشته باشید! توی این فضا، حقیقت کمتر از جذابیت اهمیت داره.
قدیما اگه کسی دنبال دانش و آگاهی بود، مجبور میشد بره سراغ منابع معتبر، مثل کتابهای علمی و فلسفی، یا استادهای دانشگاه. کسی که میخواست روانشناسی یاد بگیره، سراغ فروید و یونگ میرفت. کسی که فلسفه میخواست، مارکس، وبر، هگل، هایدگر و پوپر رو میخوند. حتی اگه دنبال یه محتوای سادهتر بود، حداقل حرفهای یک آدم متخصص در یک یه رسانهی معتبر رو میشنید.
الان کافیه یه نفر توی دوربین زل بزنه، یا حتی سادهتر، گوشی به دست باشه و دربارهی روانشناسی حرف بزنه، یا حتی چیزهای کوچیکتری که در روزمره آدم ها باهاش سر و کار دارن، یا یه پسر که روی تردمیل در حال دویدنه، درباره فلسفه و اقتصاد صحبت کنه!
اینکه این حرفا، هرچقدر هم جذاب باشن، از هیچ فیلتری رد نشدن، ارزیابی نشدن، و بیشتر از همه، نیازی ندارن که آدمای متخصص اونا رو تأیید کنن، یعنی یک جای کار مشکل هست.
فریدریش نیچه، معتقد بود که اکثر آدمها تو یه زندگی سطحی و روزمره گیر افتادن و دنبال معنا نمیگردن. میگه «خطرناکترین دشمن حقیقت، نه دروغ، بلکه باورهای سطحی و نیمهحقیقتهاست.» این دقیقاً همون چیزیه که امروز میبینیم: یک سری حرفهای قشنگ و خوشایند که عمیق نیستن ولی چون همه دارن تکرارشون میکنن، خیلیا فکر میکنن واقعیان.
نیچه معتقد بود که آدم نباید مثل بقیه زندگی کنه، بلکه باید فراتر بره، باورهای خودشو بسازه و خودش تعیین کنه که چی درسته و چی غلط. اون میگفت: «کسی که چرایی زندگی رو یافته، با هر چگونهای خواهد ساخت.» یعنی اگه واقعاً بدونی برای چی زندگی میکنی، هر سختی و مشکلی رو میتونی تحمل کنی.
از اون طرف، داستایوفسکی، تو رمانهای خودش نشون میده که چطور آدمها وقتی از معنا و عمق فاصله میگیرن، دچار پوچی و سرگردانی میشن. تو کتاب جنایت و مکافات، شخصیت اصلی یعنی راسکولنیکف، فکر میکنه میتونه فقط با منطق خودش زندگی کنه و دست به جنایت میزنه، ولی کمکم میفهمه که بدون یک بنیان اخلاقی و معنوی، زندگی هیچ ارزشی نداره.
داستایوفسکی توی برادران کارامازوف یه جمله معروف داره: «اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است.» این جمله نشون میده که وقتی آدمها هیچ اصول و استاندارد عمیقی برای زندگی نداشته باشن، ممکنه دست به هر کاری بزنن، چون دیگه چیزی وجود نداره که اونا رو به فکر وادار کنه.
اگه فقط همون چیزایی رو بخونی و ببینی که همه دارن میخونن و میبینن، فرقی با بقیه نداری. اگه فقط دنبال محتواهای کوتاه و دمدستی باشی، هیچوقت عمیق فکر نمیکنی.
همیشه این سوال رو از خودت بپرس: داری فکر میکنی، یا فقط داری فکرایی که بهت دادن رو تکرار میکنی؟
یک نوع روزه هست که همه میتونن بگیرن، نه سختی داره، نه به بدن آسیبی میزنه، نه حتی لازم میشه سبک زندگیتو عوض کنی. کسی هم نمیفهمه روزهای.
روش کارش اینه که از طلوع تا غروب، خودتو از معادلهی دنیا حذف کنی. فکر کنی اصلاً وجود نداری، فقط یک تماشاگر محضی. چیزی که باید ازش پرهیز کنی اینه که خودتو محور دنیا بدونی. این حس که دنیا داره دور تو میچرخه، فقط مختص آدمای خودبزرگبین نیست، هر کسی توی دامش میتونه بیفته. ولی توی این روزه باید این حس رو کنار بذاری و فقط نگاه کنی. دنیا رو ببینی، بدون اینکه خودتو توش تصور کنی.
مشکل این روزه اینه که خبری از پاداشهای خاص و بزرگ نیست. کسی هم موقع افطار بهت نمیگه "قبول باشه!". ولی یه چیز مهم به دست میاری: یاد میگیری ذهنتو هک کنی.
همونطور که هک کردن یه کامپیوتر یعنی مجبورش کنی کاری بکنه که قرار نبوده، هک ذهن هم یعنی وادارش کنی جوری فکر کنه که ازش انتظار نمیرفته. و این خوبه که گاهی برخلاف چیزی که همیشه بودی، رفتار کنی. ازت انتظار نمیره فکر کنی دنیا بدون تو هم همونه، ولی امتحانش کن، و ببینش.
روش کارش اینه که از طلوع تا غروب، خودتو از معادلهی دنیا حذف کنی. فکر کنی اصلاً وجود نداری، فقط یک تماشاگر محضی. چیزی که باید ازش پرهیز کنی اینه که خودتو محور دنیا بدونی. این حس که دنیا داره دور تو میچرخه، فقط مختص آدمای خودبزرگبین نیست، هر کسی توی دامش میتونه بیفته. ولی توی این روزه باید این حس رو کنار بذاری و فقط نگاه کنی. دنیا رو ببینی، بدون اینکه خودتو توش تصور کنی.
مشکل این روزه اینه که خبری از پاداشهای خاص و بزرگ نیست. کسی هم موقع افطار بهت نمیگه "قبول باشه!". ولی یه چیز مهم به دست میاری: یاد میگیری ذهنتو هک کنی.
همونطور که هک کردن یه کامپیوتر یعنی مجبورش کنی کاری بکنه که قرار نبوده، هک ذهن هم یعنی وادارش کنی جوری فکر کنه که ازش انتظار نمیرفته. و این خوبه که گاهی برخلاف چیزی که همیشه بودی، رفتار کنی. ازت انتظار نمیره فکر کنی دنیا بدون تو هم همونه، ولی امتحانش کن، و ببینش.
اگه ابتدای سال گذشته رو با امروز که داره تموم میشه مقایسه کنید، میبینید اوضاع برای یک سریها چنان تغییر کرده که انگار با کفگیر از ته دیگ درش آوردن، برگردوندنش و گذاشتنش اون طرف ماهیتابه. از همین باید عبرت گرفت و برای همچین تغییراتی آماده بود، چون این زیر و رو شدن برای هر آدمی ممکنه پیش بیاد. حتی بهتره فرض بگیری که شاید همین امسال قراره برای خودت اتفاق بیفته. پس به جای اینکه فقط بگی "سال خوبی داشته باشی"، آرزو کن آدمی بشی که اگه زندگیت زیر و رو هم بشه، آخ نگه.
اما به یک چیزی فکر کردم. فرض کن رفتی سمت یه رودخونهای که همیشه تنها کنار اون مینشستی و به هیچچیز فکر نمیکردی و هیچ آدمیزادی اون اطراف پرسه نمیزد، اما وقتی میرسی، میبینی دورشو فنس کشیدن و تصرف شده، شاید برای اینکه بعداً رستوران بزنن. کمی جلوتر، میبینی رودخونه به دو شاخه تقسیم شده؛ یه شاخهش به همون جایی میره که تصرف شده، ولی اون یکی هنوز آزاده، هرچند ملت اونجا جمع شدن و شلوغه. از یه طرف خوشحالی که هنوز برای مردم جایی هست، از طرف دیگه ناراحتی که دیگه نمیتونی مثل قبل تنها بشینی کنار رودخونه. اما کمکم خانوادهها میان و ازت میخوان توی کاراشون کمکشون کنی. اینقدر بین گروهها میچرخی که یادت میره اصلاً برای چی اومده بودی کنار اون رودخونه. یه لحظه به خودت میای و از خودت میپرسی چرا همیشه فکر میکردم بهترین حالت کنار رودخونه نشستن، اینه که فقط خودم اونجا باشم؟
این فکر باعث شد متنی که نوشته بودم رو تغییر بدم. دیگه نمیگم آدمی باش که اگه زندگیت زیر و رو هم شد، آخ نگه. چون این، حتی اگه بهش برسی، همون تنها نشستن کنار رودخونهست. حالا میگم آرزو کن تو سال جدید آدمی بشی که وقتی زندگی بقیه زیر و رو میشه، به دردشون بخوری. این "به درد خوردنه" مثل یه حالت بهتر نشستن کنار رودخونهی زندگیه؛ و اتفاقاً بیشتر هم خوش میگذره.
سال نو مبارک.
اما به یک چیزی فکر کردم. فرض کن رفتی سمت یه رودخونهای که همیشه تنها کنار اون مینشستی و به هیچچیز فکر نمیکردی و هیچ آدمیزادی اون اطراف پرسه نمیزد، اما وقتی میرسی، میبینی دورشو فنس کشیدن و تصرف شده، شاید برای اینکه بعداً رستوران بزنن. کمی جلوتر، میبینی رودخونه به دو شاخه تقسیم شده؛ یه شاخهش به همون جایی میره که تصرف شده، ولی اون یکی هنوز آزاده، هرچند ملت اونجا جمع شدن و شلوغه. از یه طرف خوشحالی که هنوز برای مردم جایی هست، از طرف دیگه ناراحتی که دیگه نمیتونی مثل قبل تنها بشینی کنار رودخونه. اما کمکم خانوادهها میان و ازت میخوان توی کاراشون کمکشون کنی. اینقدر بین گروهها میچرخی که یادت میره اصلاً برای چی اومده بودی کنار اون رودخونه. یه لحظه به خودت میای و از خودت میپرسی چرا همیشه فکر میکردم بهترین حالت کنار رودخونه نشستن، اینه که فقط خودم اونجا باشم؟
این فکر باعث شد متنی که نوشته بودم رو تغییر بدم. دیگه نمیگم آدمی باش که اگه زندگیت زیر و رو هم شد، آخ نگه. چون این، حتی اگه بهش برسی، همون تنها نشستن کنار رودخونهست. حالا میگم آرزو کن تو سال جدید آدمی بشی که وقتی زندگی بقیه زیر و رو میشه، به دردشون بخوری. این "به درد خوردنه" مثل یه حالت بهتر نشستن کنار رودخونهی زندگیه؛ و اتفاقاً بیشتر هم خوش میگذره.
سال نو مبارک.
مذهبیها فکر میکنن پسر نوح نجات پیدا نکرد چون "اهل" نبود. اما اگه اتفاقی مشابه توی زندگی اطرافیان خودشون بیفته، میچسبوننش به حروملقمگی بچه، ولی خب سفرهی نوح که نمیتونسته آلوده باشه. پس تهش میگن: "پیش میاد دیگه، بعضی بچهها راهشونو کج میرن."
دنیا مثل یه الاکلنگه، هر چیزی که زیادی بره بالا، یه جای دیگه یه چیزی سقوط میکنه. اگه مثل ایوب صبر داشته باشی، ولی یه ریز مصیبت پشت مصیبت بیاد، حتی زنت هم یه جا کم میاره و جا میزنه، چون حس میکنه آخر این داستان هیچ امیدی نیست. اگه مثل نوح کل زندگیتو صرف یه رؤیا کنی، تهش پسرت هم عاصی میشه، چون حس میکنه تو یه عمر فقط به یه چیز چسبیدی و از بقیه دنیا بریدی. آدمها طاقت یه مصیبت همیشگی رو ندارن، همونطور که طاقت یه انتظار بیانتها رو هم ندارن.
اینو نمیگن، ولی کل ماجرا اینه که وقتی زیادی یه کفه ترازو رو سنگین کنی، اون یکی کفه بالا میپره. دوتا قصهی نوح و ایوب رو هم بهت گفتن تا این دو سرِ الاکلنگ رو ببینی، اما ندیدی.
یه جا تو برادران کارامازوف، ایوان یه قصه برای آلیوشا تعریف میکنه. قصهی یه فرماندهی بیرحم در زمان عثمانیها که از اینکه قدرت مطلق دستش بود، کیف میکرد. یه روز، فقط برای تفریح، یه پسر بچهی پنجساله رو میگیره، چون بچه حین بازی یه سنگ پرت کرده بود و پای یکی از نگهباناش خراش برداشته بود. این فرمانده، جلوی چشم مادرش، بچه رو لخت میکنه، ولش میکنه تو جنگل، بعد سگهای شکاریشو ول میکنه دنبالش. مادر باید تماشا کنه که سگها چطور تیکهتیکهش میکنن.
ایوان اینو تعریف میکنه و بعد از آلیوشا میپرسه: "فرض کن یه روزی قرار باشه نظم دنیا برقرار بشه، بهشت روی زمین بیاد، اما برای این کار لازمه فقط یک نفر، فقط یه آدم، اونم نه یه بزرگسال گناهکار، بلکه یه بچهی معصوم، تا آخر عمر عذاب بکشه. تو حاضری قبول کنی؟"
آلیوشا میگه نه، این بیعدالتیه. ولی ایوان برمیگرده میگه: "پس چطور قبول میکنی که این دنیا همین الانش با این قانون کار کنه؟"
هر چیزی که ببری بالا، یه جای دیگه یه چیزی سقوط میکنه.
این چیزا رو باید معلم دینیت بهت میگفت و یاد میداد، ولی نگفت.
دنیا مثل یه الاکلنگه، هر چیزی که زیادی بره بالا، یه جای دیگه یه چیزی سقوط میکنه. اگه مثل ایوب صبر داشته باشی، ولی یه ریز مصیبت پشت مصیبت بیاد، حتی زنت هم یه جا کم میاره و جا میزنه، چون حس میکنه آخر این داستان هیچ امیدی نیست. اگه مثل نوح کل زندگیتو صرف یه رؤیا کنی، تهش پسرت هم عاصی میشه، چون حس میکنه تو یه عمر فقط به یه چیز چسبیدی و از بقیه دنیا بریدی. آدمها طاقت یه مصیبت همیشگی رو ندارن، همونطور که طاقت یه انتظار بیانتها رو هم ندارن.
اینو نمیگن، ولی کل ماجرا اینه که وقتی زیادی یه کفه ترازو رو سنگین کنی، اون یکی کفه بالا میپره. دوتا قصهی نوح و ایوب رو هم بهت گفتن تا این دو سرِ الاکلنگ رو ببینی، اما ندیدی.
یه جا تو برادران کارامازوف، ایوان یه قصه برای آلیوشا تعریف میکنه. قصهی یه فرماندهی بیرحم در زمان عثمانیها که از اینکه قدرت مطلق دستش بود، کیف میکرد. یه روز، فقط برای تفریح، یه پسر بچهی پنجساله رو میگیره، چون بچه حین بازی یه سنگ پرت کرده بود و پای یکی از نگهباناش خراش برداشته بود. این فرمانده، جلوی چشم مادرش، بچه رو لخت میکنه، ولش میکنه تو جنگل، بعد سگهای شکاریشو ول میکنه دنبالش. مادر باید تماشا کنه که سگها چطور تیکهتیکهش میکنن.
ایوان اینو تعریف میکنه و بعد از آلیوشا میپرسه: "فرض کن یه روزی قرار باشه نظم دنیا برقرار بشه، بهشت روی زمین بیاد، اما برای این کار لازمه فقط یک نفر، فقط یه آدم، اونم نه یه بزرگسال گناهکار، بلکه یه بچهی معصوم، تا آخر عمر عذاب بکشه. تو حاضری قبول کنی؟"
آلیوشا میگه نه، این بیعدالتیه. ولی ایوان برمیگرده میگه: "پس چطور قبول میکنی که این دنیا همین الانش با این قانون کار کنه؟"
هر چیزی که ببری بالا، یه جای دیگه یه چیزی سقوط میکنه.
این چیزا رو باید معلم دینیت بهت میگفت و یاد میداد، ولی نگفت.
همه فکر میکنن برای دیدن باید عقل داشت. اما میشه بدون عقل هم دید، فقط چیزی ازش نفهمید. درخت چیزهایی رو که جلوش هست میبینه، اما نمیفهمه. این به این معنا نیست که نابیناست. همونطور که وقتی دانشمندا از لایههای یخ روی زمین میفهمن زمانی همهجای دنیا زیر خاکستر بوده، درواقع یعنی زمین خیلی چیزها رو دیده.
حالا فکر کن یک درخت چهارصدساله چی دیده. درختی که توی ایران بوده، خیلی چیزها دیده. زمانی رو دیده که آدمها هندوانه رو با کمک ریشهای که دهها متر پایین میرفته میکاشتن، تا آب رو از سفرههای زیرزمینی بگیره، نه از سطح خاک. و زمانی رو هم دیده که آدمها وسط بیابون خشک، آب رو توی مزرعه رها میکنن تا بیشترش بخار بشه. درخت نمیفهمه این تغییرات چه معنایی دارن. اما معنای روشنش اینه که آدمها احمقتر شدن. و آدمی هم که نتونه این مفهوم رو از روند بیرون بکشه، در عمل با همون درخت هیچ فرقی نداره. فرقش فقط توی طول عمره. فقط به جای چهارصد سال، هفتاد و پنج سال تماشا میکنه. در حد یک چنار خیابونی.
برای اینکه بتونی همهی مردم دنیا رو در ذهنت جا بدی و ببینی، و چیزی از قلم نندازی، تا بعد بتونی فکر و عقیده و دغدغههات رو متناسب با همه تنظیم کنی، باید معنای روندها رو بفهمی. مثل کسی که میخواد به همهی مسافران کشتی فکر کنه. باید بره بالای دکل، ببینه کشتی داره به کدوم سمت میره و خشکی کجاست. و وقتی دید، دیگه هیچچیز رو محلی نگاه نمیکنه.
تفاوت آدم متمدن با آدم رشدنیافته هم همینجاست. دومی از محدوده خودش بیرون نمیاد، حتی اگه بین دیوارهای تمدن زندگی کنه. اگه موسی توی دربار میموند، بنیاسراییل هیچوقت به سرزمین موعود نمیرسیدن. وقتی رسیدن، همهچیز بهشت نشد، اما مسیر رشد باز شد. هرکسی، هرجا که باشه، باید خودش رو از محدودهای که توش گیر کرده بکشه بیرون. چه محدودهی جغرافیایی، چه خانوادهی علمی، چه قبیلهی مذهبی، چه کلونی فرهنگی و چه جایگاه اجتماعی. اون وقت آدمهایی خواهیم داشت که به همهی مردم دنیا فکر میکنن، و هیچکس رو جا نمیذارن.
حالا فکر کن یک درخت چهارصدساله چی دیده. درختی که توی ایران بوده، خیلی چیزها دیده. زمانی رو دیده که آدمها هندوانه رو با کمک ریشهای که دهها متر پایین میرفته میکاشتن، تا آب رو از سفرههای زیرزمینی بگیره، نه از سطح خاک. و زمانی رو هم دیده که آدمها وسط بیابون خشک، آب رو توی مزرعه رها میکنن تا بیشترش بخار بشه. درخت نمیفهمه این تغییرات چه معنایی دارن. اما معنای روشنش اینه که آدمها احمقتر شدن. و آدمی هم که نتونه این مفهوم رو از روند بیرون بکشه، در عمل با همون درخت هیچ فرقی نداره. فرقش فقط توی طول عمره. فقط به جای چهارصد سال، هفتاد و پنج سال تماشا میکنه. در حد یک چنار خیابونی.
برای اینکه بتونی همهی مردم دنیا رو در ذهنت جا بدی و ببینی، و چیزی از قلم نندازی، تا بعد بتونی فکر و عقیده و دغدغههات رو متناسب با همه تنظیم کنی، باید معنای روندها رو بفهمی. مثل کسی که میخواد به همهی مسافران کشتی فکر کنه. باید بره بالای دکل، ببینه کشتی داره به کدوم سمت میره و خشکی کجاست. و وقتی دید، دیگه هیچچیز رو محلی نگاه نمیکنه.
تفاوت آدم متمدن با آدم رشدنیافته هم همینجاست. دومی از محدوده خودش بیرون نمیاد، حتی اگه بین دیوارهای تمدن زندگی کنه. اگه موسی توی دربار میموند، بنیاسراییل هیچوقت به سرزمین موعود نمیرسیدن. وقتی رسیدن، همهچیز بهشت نشد، اما مسیر رشد باز شد. هرکسی، هرجا که باشه، باید خودش رو از محدودهای که توش گیر کرده بکشه بیرون. چه محدودهی جغرافیایی، چه خانوادهی علمی، چه قبیلهی مذهبی، چه کلونی فرهنگی و چه جایگاه اجتماعی. اون وقت آدمهایی خواهیم داشت که به همهی مردم دنیا فکر میکنن، و هیچکس رو جا نمیذارن.
چرکنویسهای خودجوش
همه فکر میکنن برای دیدن باید عقل داشت. اما میشه بدون عقل هم دید، فقط چیزی ازش نفهمید. درخت چیزهایی رو که جلوش هست میبینه، اما نمیفهمه. این به این معنا نیست که نابیناست. همونطور که وقتی دانشمندا از لایههای یخ روی زمین میفهمن زمانی همهجای دنیا زیر خاکستر…
تو تلگرام اینطوریه که هرکسی که برای خودش یه کانال داره، و توش آهنگهایی رو میذاره که دوست داره. خیلی از این کانالها یه حلقه از تعداد محدودی عضون، که صاحب کانال باهاشون مثل رفقای نزدیکش رفتار میکنه. مثل یک جمع صمیمی. دلش براشون تنگ میشه، و اگه بفهمه اتفاق بدی برای یکیشون افتاده، ناراحت میشه.
اما هیچوقت به این فکر نمیکنه که اگه تعدادشون بیشتر میبود، اوضاع چطور میشد. فرض کن کانالی داشت با هشت میلیارد عضو. اون وقت با این دلتنگی برای همهشون چه میکرد؟ با این فهمیدن که بلایی سر هرکدومشون اومده، چه میکرد؟
هر کسی میتونه پیامبر باشه، به یک شرط، اینکه بتونه به همه فکر کنه و هیچکس رو جا نذاره. اگه بتونی به همه فکر کنی و هیچکس رو جا نذاری، عقایدت و حرفات و عصبانیتهات و ناراحتیهات همینهایی بود که الان هست؟
اما هیچوقت به این فکر نمیکنه که اگه تعدادشون بیشتر میبود، اوضاع چطور میشد. فرض کن کانالی داشت با هشت میلیارد عضو. اون وقت با این دلتنگی برای همهشون چه میکرد؟ با این فهمیدن که بلایی سر هرکدومشون اومده، چه میکرد؟
هر کسی میتونه پیامبر باشه، به یک شرط، اینکه بتونه به همه فکر کنه و هیچکس رو جا نذاره. اگه بتونی به همه فکر کنی و هیچکس رو جا نذاری، عقایدت و حرفات و عصبانیتهات و ناراحتیهات همینهایی بود که الان هست؟
یکی نوشته بود «اگر در پنجاهسالگی، دنیا رو مثل وقتی بیستساله بودی ببینی، یعنی سی سال رو سوزوندی». این فقط دربارهی تغییر نگاه نیست؛ دربارهی اینه که آیا وسط این همه تغییر، خودت رو گم میکنی یا نه؟
یادمه یه تابستون توی تاکسی بودم. آخر مسیر فقط من مونده بودم و راننده، که یکهو گفت: «اینجوری نمیشه.» زد کنار، رفت توی یه سوپرمارکت. فکر کردم سیگار میخواد. اما با دو تا بطری آب برگشت، یکی رو داد به من. پولش رو هم نگرفت. فقط گفت «بخور»، و باقی راه هیچ حرفی نزدیم.
سالها گذشت و تا مدتها وقتی بطری آب برمیداشتم، اون لحظه یادم میومد. اینکه باید بلد باشی وقت درست کار درست رو انجام بدی، باید عمل کنی، مکث نکنی، و بعدش دیگه دنبال پاداش ذهنی نباشی. اونوقت شاید یک نفر تا سالها یادت بمونه.
ولی امروز که نگاه میکنم، اون «یادم بمونن» دیگه حتی مهم هم نیست. چون وقتی آدما رو بهتر میشناسی، میفهمی اندازههاشون چقدره.
اگه وکیلت زنگ بزنه بگه قراره یک قطعه زمین رو به نامت بزنن، اول خوشحال میشی. اما وقتی آدرسش رو بده، مثلاً ته یک برهوت، فکر میکنی اصلاً داشتنش و نداشتنش چه فرقی میکنه؟ خیلیها زمینهای بهدردنخورشون رو رها کردن. پس اینکه کسانی منو سالها بعد بهخاطر بیارن، چه ارزشی داره؟
دید الانم اینه که خودم خودمو فراموش نکنم. که یادم نره چی بودم و از چه چیزهایی عبور کردم. دید الانم اینه که جز خودم کسی رو در کل جهان نبینم. که در نتیجه، کاری که برای دیگران انجام میدم هم نمیبینم.
وقتی از یاد بردن خود شروع بشه، همهچیز بیمعنا میشه. چون کسی که خودش رو گم کرده، برای جلب نگاه دیگران کار میکنه؛ و وقتی اون نگاهها کوچک یا بیارزش باشن، نتیجهاش پوچیه.
احتمالا بعدها، و با همین فاصله، باز دید دیگهای پیدا کنم، و معلوم نیست چقدر درستتر یا بدتره. اما همینکه میتونه انقدر زیر و رو بشه، حیرتآوره. اینکه گفته بودم واقعیت مهیبتر از همهی قصهها و افسانههاست، به این موضوع هم مربوط میشه. توی افسانهها یک کوتوله تبدیل به غول میشه، و غول تبدیل به اژدهای پرنده میشه. در حالی که تبدیل شدنهای انسان از همهی اینها عجیبتره.
یادمه یه تابستون توی تاکسی بودم. آخر مسیر فقط من مونده بودم و راننده، که یکهو گفت: «اینجوری نمیشه.» زد کنار، رفت توی یه سوپرمارکت. فکر کردم سیگار میخواد. اما با دو تا بطری آب برگشت، یکی رو داد به من. پولش رو هم نگرفت. فقط گفت «بخور»، و باقی راه هیچ حرفی نزدیم.
سالها گذشت و تا مدتها وقتی بطری آب برمیداشتم، اون لحظه یادم میومد. اینکه باید بلد باشی وقت درست کار درست رو انجام بدی، باید عمل کنی، مکث نکنی، و بعدش دیگه دنبال پاداش ذهنی نباشی. اونوقت شاید یک نفر تا سالها یادت بمونه.
ولی امروز که نگاه میکنم، اون «یادم بمونن» دیگه حتی مهم هم نیست. چون وقتی آدما رو بهتر میشناسی، میفهمی اندازههاشون چقدره.
اگه وکیلت زنگ بزنه بگه قراره یک قطعه زمین رو به نامت بزنن، اول خوشحال میشی. اما وقتی آدرسش رو بده، مثلاً ته یک برهوت، فکر میکنی اصلاً داشتنش و نداشتنش چه فرقی میکنه؟ خیلیها زمینهای بهدردنخورشون رو رها کردن. پس اینکه کسانی منو سالها بعد بهخاطر بیارن، چه ارزشی داره؟
دید الانم اینه که خودم خودمو فراموش نکنم. که یادم نره چی بودم و از چه چیزهایی عبور کردم. دید الانم اینه که جز خودم کسی رو در کل جهان نبینم. که در نتیجه، کاری که برای دیگران انجام میدم هم نمیبینم.
وقتی از یاد بردن خود شروع بشه، همهچیز بیمعنا میشه. چون کسی که خودش رو گم کرده، برای جلب نگاه دیگران کار میکنه؛ و وقتی اون نگاهها کوچک یا بیارزش باشن، نتیجهاش پوچیه.
احتمالا بعدها، و با همین فاصله، باز دید دیگهای پیدا کنم، و معلوم نیست چقدر درستتر یا بدتره. اما همینکه میتونه انقدر زیر و رو بشه، حیرتآوره. اینکه گفته بودم واقعیت مهیبتر از همهی قصهها و افسانههاست، به این موضوع هم مربوط میشه. توی افسانهها یک کوتوله تبدیل به غول میشه، و غول تبدیل به اژدهای پرنده میشه. در حالی که تبدیل شدنهای انسان از همهی اینها عجیبتره.