متفکرین در گذشته بسیار مدح سکوت میکردن و سکوت رو از والاترین ضروریات برای خردمند میدونستن. در طول تاریخ هم غالبِ متفکرین و خردمندان مهر تأییدی بر این عبارت زدن.
ولی یک چیزی گاهی ما را آزار میدهد.
گاهی ای کاش میشد حرف زد. میشد حرفی را گفت و فهماند.
گاهی..
ولی یک چیزی گاهی ما را آزار میدهد.
گاهی ای کاش میشد حرف زد. میشد حرفی را گفت و فهماند.
گاهی..
پسره محض خنده با دوستانش مصاحبه میکرد و ازشون میپرسید اگه قرار بود همین الان یک هدیه بگیری، ترجیح میدادی چی بگیری؟ بیشترشون با خوشمزهبازی جواب میدادند، اما اونهایی که جدیتر بودند «دوستپسرم/دوستدخترم» رو میگفتند (یعنی همین الان ندارمش، دوست دارم برام بیارنش). یکی هم گفت «حق اشتراک باشگاه».
همه اینها کاملا اوکی است. مخصوصا اگه در نظر بگیریم که به نظر میرسید بچه مهاجرند، یا از خانوادههای متوسط رو به پایین آمریکا هستند، و آرزوی فورسماژور هرکسی در اون سطح درآمدی، چیزهای سادهست. هرچند که چسبندگی بیمارگونه شهروند مدرن به باشگاه ورزشی، مستقلا یک پدیده منفیه، چون انسان سالم نباید انقدر ذهن خودش رو مشغول ورزشی کنه که نیاز به مکان و ابزار و سرمایه داره. کار حیرتآوری که آمریکا با صنعت عظیم باشگاه ورزشی کرده، یکی از شعبدههای سرمایهداریه و باید در توضیح اینکه چرا بخش خصوصی بیزینس را خیلی بهتر انجام میدهد، به عنوان یک مثال استفاده بشه. اما بدن سالم از کانال این شعبده به دست نمیاد. و متأسفانه اون بچه هم خیلی دنبال بدن سالم نیست، بلکه دنبال بدنیه که فرهنگ «ورزشبازی» به عنوان بدن استاندارد، تعریف کرده.
اگه از من هم میپرسید، این جواب رو میدادم: «فرصت همصحبتی با یه آدم، که ذهنم رو وادار کنه ورزیدهتر بشه». هیچکدوم هیچوقت این رو نمیگن. چون از هدیه این انتظار رو دارند که پُرترشون کنه، نه اینکه لو بده که خالیان. کاملا برعکس چیزی که لازم دارند.
اگه بچه رو میفرستی مدرسهای که این رو نمیتونه بهش بفهمونه، داری عمرش رو تلف میکنی.
همه اینها کاملا اوکی است. مخصوصا اگه در نظر بگیریم که به نظر میرسید بچه مهاجرند، یا از خانوادههای متوسط رو به پایین آمریکا هستند، و آرزوی فورسماژور هرکسی در اون سطح درآمدی، چیزهای سادهست. هرچند که چسبندگی بیمارگونه شهروند مدرن به باشگاه ورزشی، مستقلا یک پدیده منفیه، چون انسان سالم نباید انقدر ذهن خودش رو مشغول ورزشی کنه که نیاز به مکان و ابزار و سرمایه داره. کار حیرتآوری که آمریکا با صنعت عظیم باشگاه ورزشی کرده، یکی از شعبدههای سرمایهداریه و باید در توضیح اینکه چرا بخش خصوصی بیزینس را خیلی بهتر انجام میدهد، به عنوان یک مثال استفاده بشه. اما بدن سالم از کانال این شعبده به دست نمیاد. و متأسفانه اون بچه هم خیلی دنبال بدن سالم نیست، بلکه دنبال بدنیه که فرهنگ «ورزشبازی» به عنوان بدن استاندارد، تعریف کرده.
اگه از من هم میپرسید، این جواب رو میدادم: «فرصت همصحبتی با یه آدم، که ذهنم رو وادار کنه ورزیدهتر بشه». هیچکدوم هیچوقت این رو نمیگن. چون از هدیه این انتظار رو دارند که پُرترشون کنه، نه اینکه لو بده که خالیان. کاملا برعکس چیزی که لازم دارند.
اگه بچه رو میفرستی مدرسهای که این رو نمیتونه بهش بفهمونه، داری عمرش رو تلف میکنی.
Notte senza fine (Kiasmos Remix)
telegram.me/BrainDraft
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه قطار حیات در و پنجره و کوپه و صندلی نداره و نگاه نمیکنه کی داره بین راه میفته، و چه راحت میفته.
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه روی همین قطار روباز و بیحفاظ، میشه برای مدت طولانی مسافر موند، و کارهای زیادی کرد.
مردم تا یکی از این دو رو به خاطر میارن، اون یکی از یادشون میره.
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه روی همین قطار روباز و بیحفاظ، میشه برای مدت طولانی مسافر موند، و کارهای زیادی کرد.
مردم تا یکی از این دو رو به خاطر میارن، اون یکی از یادشون میره.
یه روز اومد گفتش "به بدبختیهای زندگی زیاد فکر میکنم. چه جوری میشه که یک نفر یک مصیبت رو تحمل میکنه و خودش رو میکشه بالا، ولی یه نفر دیگه نمیتونه؟ من چطور؟ میتونم خودم رو بکشم بالا؟"
مقالهای میخوندم از یه آدمی به اسم اندرسون کوپر، که یه برادر بیست و سه ساله داشت، و کسی چیزی غیرعادی در رفتار و کارهای برادرش نمیدید. یک روز مادرش میبینه که پسرش وایستاده روی دیوار بالکن طبقهی چهاردهم، تا بفهمه که داستان چیه، پسر نگاهی به مادرش میکنه و میپره پایین.
زندگی کارتر کوپر اون روز تموم شد و زندگی اندرسون کوپر هم اون روز عوض. میگفت تحمل جمعیت رو نداشتم، و فکر می کردم که چطور این همه آدم دورِ همن. میخواستم دور باشم از همهی این هیاهو، و بساط رو جمع کرد و غمش رو با خودش برد برمه. و از برمه رفت ویتنام و سومالی و بوسنی و روآندا. گزارش اولش از برمه رو به طور شخصی و با بدبختی و جعل کارت خبرنگاری تهیه کرد، ولی گزارشهای بعدیش کمکم مورد توجه قرار گرفتن.
غم مرگ برادر از دل اندرسون کوپر نرفت. با خودش بردشون وسط جنگ و مصیبت و بعدش هم برگشت سر خونه زندگیش. چندسال پیش مصاحبهای داشت و گفت خودکشی کارتر اولین چیزی نیست که سر صبح بهش فکر می کنم، ولی روزی هم نیست که به یادم نیاد. غمِ برادر از یادش نرفت، ولی یاد گرفت چطور باهاش زندگی کنه. بعد از چند سال شد مجری سال نوی سیانان، در همون شهری که پونزده سال قبلش از هیاهوش فرار کرده بود. و فکر می کنم به گذشته اش، و به خاطرهی بیست و اندی سال پیشش که داشت از جسد عکس میگرفت و یکی بهش گفت انقدر مرگ دیدی زندگی یادت رفته، برو چند روزی یه چیز دیگه گزارش کن. اندرسون کوپر هم برگشت و هم به زندگی رسید و هم به مرگ، و این وسط هم جواب سوال خودش رو داد.
چیزهای زیادی در اول، میانه، و آخر قصهی زندگی همهی آدمها وجود داره که خارج از کنترل آدمند، چیزهایی که آدم رو به سمت روزمرگی، یک گوشه نشستن و یا سرزمین گا سوق میدن، اما نقطه شروع تفاوت آدمها، همان کاری است که اندرسون کوپر انجام داد. همان شروع، ادامه دادن، بهتر شدن و رسیدن به نقطهای که اون غم، اون اتفاق، دیگر متوقف کنندهاش نبود.
نیچه جمله معروفی داشت که میگفت «زیاد که به چاه عمیق و تاریک بیچارگی خیره بشی، اون هم چشمهاش رو باز میکنه و بهت خیره میشه». اما یه روزی آدم میفهمه، که اگه به اون چاه عمیق تاریک خیره بشه و خوب نگاهش کنه، توی اون روشنی خواهد دید.
مقالهای میخوندم از یه آدمی به اسم اندرسون کوپر، که یه برادر بیست و سه ساله داشت، و کسی چیزی غیرعادی در رفتار و کارهای برادرش نمیدید. یک روز مادرش میبینه که پسرش وایستاده روی دیوار بالکن طبقهی چهاردهم، تا بفهمه که داستان چیه، پسر نگاهی به مادرش میکنه و میپره پایین.
زندگی کارتر کوپر اون روز تموم شد و زندگی اندرسون کوپر هم اون روز عوض. میگفت تحمل جمعیت رو نداشتم، و فکر می کردم که چطور این همه آدم دورِ همن. میخواستم دور باشم از همهی این هیاهو، و بساط رو جمع کرد و غمش رو با خودش برد برمه. و از برمه رفت ویتنام و سومالی و بوسنی و روآندا. گزارش اولش از برمه رو به طور شخصی و با بدبختی و جعل کارت خبرنگاری تهیه کرد، ولی گزارشهای بعدیش کمکم مورد توجه قرار گرفتن.
غم مرگ برادر از دل اندرسون کوپر نرفت. با خودش بردشون وسط جنگ و مصیبت و بعدش هم برگشت سر خونه زندگیش. چندسال پیش مصاحبهای داشت و گفت خودکشی کارتر اولین چیزی نیست که سر صبح بهش فکر می کنم، ولی روزی هم نیست که به یادم نیاد. غمِ برادر از یادش نرفت، ولی یاد گرفت چطور باهاش زندگی کنه. بعد از چند سال شد مجری سال نوی سیانان، در همون شهری که پونزده سال قبلش از هیاهوش فرار کرده بود. و فکر می کنم به گذشته اش، و به خاطرهی بیست و اندی سال پیشش که داشت از جسد عکس میگرفت و یکی بهش گفت انقدر مرگ دیدی زندگی یادت رفته، برو چند روزی یه چیز دیگه گزارش کن. اندرسون کوپر هم برگشت و هم به زندگی رسید و هم به مرگ، و این وسط هم جواب سوال خودش رو داد.
چیزهای زیادی در اول، میانه، و آخر قصهی زندگی همهی آدمها وجود داره که خارج از کنترل آدمند، چیزهایی که آدم رو به سمت روزمرگی، یک گوشه نشستن و یا سرزمین گا سوق میدن، اما نقطه شروع تفاوت آدمها، همان کاری است که اندرسون کوپر انجام داد. همان شروع، ادامه دادن، بهتر شدن و رسیدن به نقطهای که اون غم، اون اتفاق، دیگر متوقف کنندهاش نبود.
نیچه جمله معروفی داشت که میگفت «زیاد که به چاه عمیق و تاریک بیچارگی خیره بشی، اون هم چشمهاش رو باز میکنه و بهت خیره میشه». اما یه روزی آدم میفهمه، که اگه به اون چاه عمیق تاریک خیره بشه و خوب نگاهش کنه، توی اون روشنی خواهد دید.
از بوی دود کنده درخت نیمسوز شده بدش میاومد. چون هروقت میرفتن شمال زیاد به مشامش میخورد. چون از سفر به شمال بدش میاومد. چون سفر به شمال رو یک چیز ایرانی میدونست. و از هرچیز ایرانی متنفر بود. از یاس رونده بدش میاومد. چون روی دیوار حیاطها روندگی دارند. چون از خونه حیاطدار متنفر بود. چون خونه حیاطداری که یاس روی دیوارش باشه رو یک چیز ایرانی میدونست. و از هر چیز ایرانی متنفر بود. حتی از در شیشه میرال مغازهها، که روشون با فونت تیتر چیزهایی نوشتند که مسخرهاند. و روزی که دید یکی قفل ایتالیایی برای همون در خریده ناراحت شد. از اینکه ایتالیا چیزی به ایران فروخته ناراحت شد. نمیخواست هیچ چیزی با چیزهای نجس ایرانی مخلوط بشه. اما از هیچچیز ایرانی به اندازه مرد ایرانی متنفر نبود. بدون اینکه میل جنسیش رو از دست بده از دخترها بیزار بود. چون زنها مردان رو در زندگیشون میپذیرفتند، و کسانی که مردان رو بپذیرند، براش به اندازه خود مردان مشمئزکننده بودند. و برای همین از مادرش هم خوشش نمیاومد. چون همسر پدرش بود. چون چیزی سراغ نداشت که از پدرش بدتر باشه. و پدرش با سیگار کشیدنش مخالفت میکرد. و جلوی مخالفتش مقاومت میکرد. طوری که یک جنگ تمامعیار درباره چند نخ سیگار شکل گرفته بود. پدر حاضر بود همه قواعد سنتی رو زیرپا بگذاره و اجازه بده با هردختری که خواست بپره، اما سیگار نکشه. اما برعکس بود، هیچ دختری رو نمیخواست و فقط سیگار میخواست.
وقتی بهش گفتم این انقدر اهمیت نداره که در این حد براش بجنگی، میگفت اگه این رو ببازم همهش رو میبازم. وقتی میگفتم این برای بدنت هم مضره، میگفت تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. اما خیلی سریع خودش مثل پیرمردها شد. تمام انرژیش رو خرج جنگ سیگار کرد، و اونجایی که باید مقاومت میکرد، یعنی در زمان انتخاب رشته و شغل، نای مقاومت نداشت، و همونی شد که پدر میخواست.
باید چیزی که سبکه رو سبک بگیری، تا بعدا بتونی چیزی که سنگینه رو جدی بگیری. اینکه چه فکری درباره سبک گرفتنهات بکنند اهمیتی نداره. چون بضاعتت محدوده و باید درست خرجش کنی. تو جبهه جنگ اگه مهماتت کم باشه، کار درست شلیک نکردنه. حتی اگه اونطرف خاکریز مسخرهت کنند. اگه مافوقت بگه باید برگردی، کل تمرکزت باید روی عقبنشینی باشه، حتی اگه اونطرفیها به فرار کردنت بخندن. میدونم چرا سبک نمیگیری. چون میترسی با بقیه آدمها که همهچیز رو سبک میگیرند تو یه گروه بیفتی. اما این ترس هم از جنس ترس از مسخره شدنه. ترسی که از هدف منحرفت میکنه. تو اینجوری با اونها تو یه گروه نمیفتی. با اونها تو یه گروه افتادن و از یه قماش شدن، مستلزم پوچگراییه. اما تویی که هدف داری، نمیتونی پوچگرا هم باشی.
اونایی که از ایران خوششون میاد و علیرغم نک و ناله از زندگی توش راضیاند مرجع معتبری نیستند. اونا بت میگن سخت نگیر، ولی پشت این نصیحتشون پوچیه.
ریلکس باش، و فقط روی هدفهای بزرگ تمرکز کن.
وقتی بهش گفتم این انقدر اهمیت نداره که در این حد براش بجنگی، میگفت اگه این رو ببازم همهش رو میبازم. وقتی میگفتم این برای بدنت هم مضره، میگفت تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. اما خیلی سریع خودش مثل پیرمردها شد. تمام انرژیش رو خرج جنگ سیگار کرد، و اونجایی که باید مقاومت میکرد، یعنی در زمان انتخاب رشته و شغل، نای مقاومت نداشت، و همونی شد که پدر میخواست.
باید چیزی که سبکه رو سبک بگیری، تا بعدا بتونی چیزی که سنگینه رو جدی بگیری. اینکه چه فکری درباره سبک گرفتنهات بکنند اهمیتی نداره. چون بضاعتت محدوده و باید درست خرجش کنی. تو جبهه جنگ اگه مهماتت کم باشه، کار درست شلیک نکردنه. حتی اگه اونطرف خاکریز مسخرهت کنند. اگه مافوقت بگه باید برگردی، کل تمرکزت باید روی عقبنشینی باشه، حتی اگه اونطرفیها به فرار کردنت بخندن. میدونم چرا سبک نمیگیری. چون میترسی با بقیه آدمها که همهچیز رو سبک میگیرند تو یه گروه بیفتی. اما این ترس هم از جنس ترس از مسخره شدنه. ترسی که از هدف منحرفت میکنه. تو اینجوری با اونها تو یه گروه نمیفتی. با اونها تو یه گروه افتادن و از یه قماش شدن، مستلزم پوچگراییه. اما تویی که هدف داری، نمیتونی پوچگرا هم باشی.
اونایی که از ایران خوششون میاد و علیرغم نک و ناله از زندگی توش راضیاند مرجع معتبری نیستند. اونا بت میگن سخت نگیر، ولی پشت این نصیحتشون پوچیه.
ریلکس باش، و فقط روی هدفهای بزرگ تمرکز کن.
فرض کنید در یک شرایط بحرانی، یک مربی حرفهای ورزشکار شما رو راهنمایی کنه و بگه "نباید خسته بشی"، و شما بگید "نمیتونم، خیلی سخته". در عوض مربی باید به شما بگه: "اگه نتونی، مسابقه رو میبازی".
هیچ پروتکلی وجود نداره که مربیان بگن "تو میبازی" چون این ممکنه باعث ترس یا ناامیدی بشه. اما واقعیتها تابع پروتکلها نیستند. دنیای طبیعی اهمیتی به احساسات و مشکلات کسی نمیده. طبیعت هیچوقت نمیگه "درکت میکنم عزیزم". طبیعت به هیچکس نمیگه "میدونم که نمیتونی". پس وقتی برای بقا باید ترس رو کنار بذاری، با طبیعت طرفی نه با آدمها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه و همراهت باشه. در اونجا، همراهی انسانها مهم نیست؛ باید با طبیعت همراه شد. همراه شدن با طبیعت یعنی بر ترس غلبه کردن. دنیای طبیعی با جامعه انسانی هم به همین شکل رفتار میکنه. به آنچه که "شکایتهای بیپناهان" نامیده میشه، توجهی نداره. درد و رنج مادران براش هیچ اهمیتی نداره. حجم خون براش هیچ مسئلهای نیست. بنابراین، فرقی نداره که این جامعه چقدر بگه "نمیتونیم". نمیتونیم که از دستورات زورگویان تبعیت نکنیم، نمیتونیم که نسبت به سقوط جامعه بیتفاوت نباشیم، نمیتونیم که در روزمرگی فرو نریم، نمیتونیم که هر روز بیشتر به عقب نریم و بدتر نشیم. دنیای طبیعی هیچکدوم از اینها رو نمیشنوه. ناله و شکایت براش یکیه، و هیچکدوم رو نمیشنوه. ممکنه فکر کنی که این موضوع بدیهیه، ولی هنوز واقعاً درکش نکردی. خودت هم میدونی که درکش نکردی.
هیچ پروتکلی وجود نداره که مربیان بگن "تو میبازی" چون این ممکنه باعث ترس یا ناامیدی بشه. اما واقعیتها تابع پروتکلها نیستند. دنیای طبیعی اهمیتی به احساسات و مشکلات کسی نمیده. طبیعت هیچوقت نمیگه "درکت میکنم عزیزم". طبیعت به هیچکس نمیگه "میدونم که نمیتونی". پس وقتی برای بقا باید ترس رو کنار بذاری، با طبیعت طرفی نه با آدمها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه و همراهت باشه. در اونجا، همراهی انسانها مهم نیست؛ باید با طبیعت همراه شد. همراه شدن با طبیعت یعنی بر ترس غلبه کردن. دنیای طبیعی با جامعه انسانی هم به همین شکل رفتار میکنه. به آنچه که "شکایتهای بیپناهان" نامیده میشه، توجهی نداره. درد و رنج مادران براش هیچ اهمیتی نداره. حجم خون براش هیچ مسئلهای نیست. بنابراین، فرقی نداره که این جامعه چقدر بگه "نمیتونیم". نمیتونیم که از دستورات زورگویان تبعیت نکنیم، نمیتونیم که نسبت به سقوط جامعه بیتفاوت نباشیم، نمیتونیم که در روزمرگی فرو نریم، نمیتونیم که هر روز بیشتر به عقب نریم و بدتر نشیم. دنیای طبیعی هیچکدوم از اینها رو نمیشنوه. ناله و شکایت براش یکیه، و هیچکدوم رو نمیشنوه. ممکنه فکر کنی که این موضوع بدیهیه، ولی هنوز واقعاً درکش نکردی. خودت هم میدونی که درکش نکردی.
Tom Day - Who We Want To Be
@BrainDraft
احتمالا روزی مولانا به تصویر خودش در آینه نگاه کرده و با خودش فکر کرده که این ذهن بیکران و زیبا چجوری در این کالبد ساده و معمولی جای گرفته؟
نوشتن، برای او اعلامیهای به جهان بود، که نمایندهی واقعی من با شکوهتر و فراتر از این جسم هست. نمایندهی من کلمات من هستند.
به ما یاد دادند که این جهانی که ما در اون زندگی میکنیم، نمونهی کوچکی از یک عظمت بزرگ هست. اون کسی که این نظام بزرگ هستی رو آفرید هم، میخواست بگه که نمایندهی من این دنیای فیزیکی نیست، نمایندهی من ذهنهای زیبایی هستن که خوب فکر میکنند و خوب مینویسند. اگر با دقت به تمام جهان هستی بنگری، میبینی که بدون کلمات، چیزی کم هست. چون اونچه که از جهان دیده میشه، نمایندهی شایستهای از حقیقت جهان نیست.
تو باید صدای جهان باشی. هستی، باید از طریق تو سخن بگه. تو به این دنیا نیومدهای که صرفاً موفق بشی. مرگ در اینجا قرار داده شده تا هیچکس موفق نشه. تو اینجایی، تا صدای کسی باشی، که قبل از تو بوده، و بعد از تو نیز خواهد بود. صدایی که نشون بده عظمت اون، باشکوهتر و فراتر از چیزی هست که از کالبد جهان میشه دید.
نوشتن، برای او اعلامیهای به جهان بود، که نمایندهی واقعی من با شکوهتر و فراتر از این جسم هست. نمایندهی من کلمات من هستند.
به ما یاد دادند که این جهانی که ما در اون زندگی میکنیم، نمونهی کوچکی از یک عظمت بزرگ هست. اون کسی که این نظام بزرگ هستی رو آفرید هم، میخواست بگه که نمایندهی من این دنیای فیزیکی نیست، نمایندهی من ذهنهای زیبایی هستن که خوب فکر میکنند و خوب مینویسند. اگر با دقت به تمام جهان هستی بنگری، میبینی که بدون کلمات، چیزی کم هست. چون اونچه که از جهان دیده میشه، نمایندهی شایستهای از حقیقت جهان نیست.
تو باید صدای جهان باشی. هستی، باید از طریق تو سخن بگه. تو به این دنیا نیومدهای که صرفاً موفق بشی. مرگ در اینجا قرار داده شده تا هیچکس موفق نشه. تو اینجایی، تا صدای کسی باشی، که قبل از تو بوده، و بعد از تو نیز خواهد بود. صدایی که نشون بده عظمت اون، باشکوهتر و فراتر از چیزی هست که از کالبد جهان میشه دید.
هواپیما رو تو آسمون میبینه و به بدبختیها و گیرهایی که روی زمین داره فکر میکنه. با خودش میگه، ای کاش من تو اون هواپیما بودم، هر جا میرفت راحت بودم.
مهماندار توی همون هواپیما حالش از مسافرا به هم میخوره، ولی مجبوره لبخند بزنه و فکر میکنه که تو تعطیلاتش چه کارای عقبافتادهای رو انجام بده.
مسافرا احساس میکنن مثل گوسفندایی هستن که توی وانت چپونده شدن، چون پول فرستکلاس ندارن و به همهی آدمای صنعت هواپیمایی فحش میدن.
خلبان و کمکخلبان دارن درباره استخدام تو یه شرکت هواپیمایی خارجی حرف میزنن و یکی به اون یکی میگه که اول تو برو ببین چجوریه بعد به منم بگو.
«برای اینکه از حس بد الانت در بیای، کافیه زاویه دیدت رو عوض کنی، حتی برای یه مدت کوتاه.»
مهماندار توی همون هواپیما حالش از مسافرا به هم میخوره، ولی مجبوره لبخند بزنه و فکر میکنه که تو تعطیلاتش چه کارای عقبافتادهای رو انجام بده.
مسافرا احساس میکنن مثل گوسفندایی هستن که توی وانت چپونده شدن، چون پول فرستکلاس ندارن و به همهی آدمای صنعت هواپیمایی فحش میدن.
خلبان و کمکخلبان دارن درباره استخدام تو یه شرکت هواپیمایی خارجی حرف میزنن و یکی به اون یکی میگه که اول تو برو ببین چجوریه بعد به منم بگو.
«برای اینکه از حس بد الانت در بیای، کافیه زاویه دیدت رو عوض کنی، حتی برای یه مدت کوتاه.»
چیزی که باید گفت ازش، اینه که همیشه زندگی عادی نیست، گاهی اوقات غیرعادیه، و وقتایی که غیرعادیه، خیلی دیره برای اینکه آدمیزاد به فکر فرو بره. باید وقتایی که زندگی عادی آدمیزاده، برای خودش یک اندوختهی فلسفی داشته باشه. این اندوختهی فلسفی، وقتایی که اوضاع داغونه کمک حاله، و تو نمیدونی چجوری ممکنه اوضاع غیرعادی بشه. گاهی اوقات رفته رفته و آروم آروم میلغزی، و میرسی جایی که دست میکنی ته جیب فلسفهات و هیچی پیدا نمیکنی، گاهی اوقات یهو صبح بیدار میشی و میبینی دنیا رو سرت خراب شده، گاهی اوقات یه اتفاقی اون بیرون میافته، یکی میمیره، یکی بگا میره، یکی ورشکست میشه، و گاهی اوقات اون بیرون اتفاق خاصی هم نیفتاده، صبح بیدار میشی، میبینی یه چیزی گلوت رو سفت گرفته داره فشار میده.
شاید بشه گفت در کنار همه چیزهایی که آدم باید در زندگی انجام بده و کلهاش خرابه بابت فکر کردن بهش، این هم پا به پای سایر چیزها مهمه: "اندوخته فلسفی".
حالا ممکنه تو بگی من انقدر زندگی برام سخته که نمیرسم به این چیزا فکر کنم. "دغدغه مندم"، فلان و بهمان، حرف موجهیه، عمده فلاسفه شکمشون پر بوده، با شکم خالی نمیشه به فلسفه فکر کرد، لذا قبلش باید یه پرسشنامه بذاریم ببینیم اصلا شما مخاطب این صحبتا هستی یا نه.
سوال اول: آیا بالا سرت سقفه؟ اگر بله،
سوال دوم: آیا اولین دغدغهی الانت مردن از گرسنگیه؟ اگر خیر، یعنی شما این لاکژری رو داری که این متن رو بخونی، اما این اندوخته فلسفی دقیقا یعنی چی؟
من زیاد اینو شنیدم، که نمیدونم قراره چیکار کنم، نمیدونم برای چی زنده ام، و جوابی که من خودم بهش رسیدم اینه که ما زنده ایم، برای اینکه دلیلی پیدا کنیم که چرا زنده ایم، اما اندوخته فلسفی یه مفهوم بسیار روانتر ازین قلم لوپهاست، و یه سری چک لیست داره، که وقتی که حالت خوبه، باید بری سراغ این چک لیستها، که وقتی بگایی، بتونی از جیب بخوری.
بند شماره 1: بنظر من اولین کاری که باید بکنی، اینه که یه مقدار خوبی تو بدن خودت غرق بشی، از هر جهت، مثلا این خیلی جالبه، که همهی آنچه که تو در ذهن داری، همه آنچه که تو به عنوان "خودت"، به عنوان "تجربه ات از هستی"، به عنوان "خاطرات گذشته"، به عنوان "لحظه حال"، به عنوان "تصویری از آینده" میشناسی، همهی اینا عملا، تو یه فضایی هستن تقریبا اندازهی یه توپ فوتبال، بین دو تا گوشات. بواقع خیلی چیز عجیبیه، واقعا باید برگشت و به همین فکر کرد، همه چیز، بین این دو تا گوشهاته، صرفا کافیه یه پیچ گوشتی برداری از یک گوشت فرو کنی توو و از اون طرف درآری، تا تموم بشه همه چیز، حالا اینکه دقیقا تو این فضای توپ فوتبال مانند، دقیقا چه اتفاقی داره میافته که نتیجه اش میشه این تجربه ای که تو داری، خودش برای خودش چیز عمیقیه، اما از اونطرف یکی از خنده دار ترین جملات کوتاهی که خوندم این بود:
Legs are butt stand
یا «پاها، پایهی کون هستند». عمق این جملهی کوتاه زیاده، چون وقتی توش غور کنی، میبینی که به این توپ فوتبال، یه سری چیز دیگه هم وصله، مثلا یه منبع انرژی داره، یه غذایی میاد و میره یه جایی و میشه انرژی، یه سیستم تصفیه داره که خب باقیمونده غذارو از کون میده بیرون، ازونطرف این مجموعه برای اینکه پورتبل بشه، بهش دو تا چیز درازم وصله، و به این وسیله تو میتونی حرکت کنی اینور و اونور. خیلی قشنگه نه؟ یک تجربه ای هستی، که دو تا پایه داره، یه محفظه داره برای هضم کردن غذا، یه سری لوله کشی داره برای شاشیدن، بیرونو با چشات میبینی، و همین.
مشکل بیشتر اینه که برات عجیب نیست این چیزها. برات عجیب نیست، چون چیز زیادی ازش نمیدونی، و دقیقا مساله اینه که چیز زیادی ازش نمیدونی، چون کافیه یه خرده در موردش بدونی، تا تازه برات عجیب بشه، تا تازه هر بار صبح که از خواب بیدار میشی، یه صدایی تو گوشت بگه، دوباره لود شد، دوباره اومد بالا، این معجزه مثل اینکه هنوز ادامه داره، و تازه میگم، تو هیچی در مورد خودت و بدنت نمیدونی، به هیچ عنوان حتی چیزی که تا حدی شبیه این سیستم باشه رو هم نمیتونی طراحی کنی.
شاید بشه گفت در کنار همه چیزهایی که آدم باید در زندگی انجام بده و کلهاش خرابه بابت فکر کردن بهش، این هم پا به پای سایر چیزها مهمه: "اندوخته فلسفی".
حالا ممکنه تو بگی من انقدر زندگی برام سخته که نمیرسم به این چیزا فکر کنم. "دغدغه مندم"، فلان و بهمان، حرف موجهیه، عمده فلاسفه شکمشون پر بوده، با شکم خالی نمیشه به فلسفه فکر کرد، لذا قبلش باید یه پرسشنامه بذاریم ببینیم اصلا شما مخاطب این صحبتا هستی یا نه.
سوال اول: آیا بالا سرت سقفه؟ اگر بله،
سوال دوم: آیا اولین دغدغهی الانت مردن از گرسنگیه؟ اگر خیر، یعنی شما این لاکژری رو داری که این متن رو بخونی، اما این اندوخته فلسفی دقیقا یعنی چی؟
من زیاد اینو شنیدم، که نمیدونم قراره چیکار کنم، نمیدونم برای چی زنده ام، و جوابی که من خودم بهش رسیدم اینه که ما زنده ایم، برای اینکه دلیلی پیدا کنیم که چرا زنده ایم، اما اندوخته فلسفی یه مفهوم بسیار روانتر ازین قلم لوپهاست، و یه سری چک لیست داره، که وقتی که حالت خوبه، باید بری سراغ این چک لیستها، که وقتی بگایی، بتونی از جیب بخوری.
بند شماره 1: بنظر من اولین کاری که باید بکنی، اینه که یه مقدار خوبی تو بدن خودت غرق بشی، از هر جهت، مثلا این خیلی جالبه، که همهی آنچه که تو در ذهن داری، همه آنچه که تو به عنوان "خودت"، به عنوان "تجربه ات از هستی"، به عنوان "خاطرات گذشته"، به عنوان "لحظه حال"، به عنوان "تصویری از آینده" میشناسی، همهی اینا عملا، تو یه فضایی هستن تقریبا اندازهی یه توپ فوتبال، بین دو تا گوشات. بواقع خیلی چیز عجیبیه، واقعا باید برگشت و به همین فکر کرد، همه چیز، بین این دو تا گوشهاته، صرفا کافیه یه پیچ گوشتی برداری از یک گوشت فرو کنی توو و از اون طرف درآری، تا تموم بشه همه چیز، حالا اینکه دقیقا تو این فضای توپ فوتبال مانند، دقیقا چه اتفاقی داره میافته که نتیجه اش میشه این تجربه ای که تو داری، خودش برای خودش چیز عمیقیه، اما از اونطرف یکی از خنده دار ترین جملات کوتاهی که خوندم این بود:
Legs are butt stand
یا «پاها، پایهی کون هستند». عمق این جملهی کوتاه زیاده، چون وقتی توش غور کنی، میبینی که به این توپ فوتبال، یه سری چیز دیگه هم وصله، مثلا یه منبع انرژی داره، یه غذایی میاد و میره یه جایی و میشه انرژی، یه سیستم تصفیه داره که خب باقیمونده غذارو از کون میده بیرون، ازونطرف این مجموعه برای اینکه پورتبل بشه، بهش دو تا چیز درازم وصله، و به این وسیله تو میتونی حرکت کنی اینور و اونور. خیلی قشنگه نه؟ یک تجربه ای هستی، که دو تا پایه داره، یه محفظه داره برای هضم کردن غذا، یه سری لوله کشی داره برای شاشیدن، بیرونو با چشات میبینی، و همین.
مشکل بیشتر اینه که برات عجیب نیست این چیزها. برات عجیب نیست، چون چیز زیادی ازش نمیدونی، و دقیقا مساله اینه که چیز زیادی ازش نمیدونی، چون کافیه یه خرده در موردش بدونی، تا تازه برات عجیب بشه، تا تازه هر بار صبح که از خواب بیدار میشی، یه صدایی تو گوشت بگه، دوباره لود شد، دوباره اومد بالا، این معجزه مثل اینکه هنوز ادامه داره، و تازه میگم، تو هیچی در مورد خودت و بدنت نمیدونی، به هیچ عنوان حتی چیزی که تا حدی شبیه این سیستم باشه رو هم نمیتونی طراحی کنی.
چرکنویسهای خودجوش
چیزی که باید گفت ازش، اینه که همیشه زندگی عادی نیست، گاهی اوقات غیرعادیه، و وقتایی که غیرعادیه، خیلی دیره برای اینکه آدمیزاد به فکر فرو بره. باید وقتایی که زندگی عادی آدمیزاده، برای خودش یک اندوختهی فلسفی داشته باشه. این اندوختهی فلسفی، وقتایی که اوضاع داغونه…
این قسمت اندوخته فلسفی مهمه، و این بدیهی نگرفتنه مهمه. کمترین اهمیتش اینه که شروع میکنی care کردن و اهمیت دادن نسبت به بدنت. جور عجیبی care میکنی، چون میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، همینکه میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، خود این یه سپاسگزاری داره در مورد خودت، و البته در مورد اطرافیانی که برات مهمند. گذشته از اون، یک لایف استایل سالم میاره برات، همونقدر که آدمی که ماشینش شخمیه، لباسش تخمیه، آدمی هم که در مورد بدنش care نمیکنه تخمی میشه برات، و از همه مهمتر، وقتی که روز مبادا پیش میاد که دیگه چیزی سر جاش نیست، کمترین تاثیرش اینه که این ذهنیت رو نداری، که بگی «بدیهی بود که همه چیز باید کار میکرد و حال خوبی میداشتم، پس چرا الان شخمیام؟».
چرکنویسهای خودجوش
این قسمت اندوخته فلسفی مهمه، و این بدیهی نگرفتنه مهمه. کمترین اهمیتش اینه که شروع میکنی care کردن و اهمیت دادن نسبت به بدنت. جور عجیبی care میکنی، چون میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، همینکه میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، خود این یه…
همینکه بدیهی نیست برات، جور جدید (و البته بهتری) از مواجهه با حال بد رو بهت میده.
اندوختهی فلسفی مثل یه تیکه اورانیوم کوچیکه ته جیبت، طبیعتا 10 گرم اورانیوم میزان انرژی ای که داره، اونقدری هست که نخوای هیچ وقت همشو مصرف کنی، لذا نگه میداری برای مواقع مبادا.
اگه بخوام تشبیه اش کنم تجربه ای که داریم رو به یه سیستم عاملی که روییه کامپیوتره، یا یه اسمارت فون، ما در سطوح مختلفی "تجربه" میکنیم. مثلا یه سری نوتیفیکیشن رو این گوشی میاد بالا، از یه سری اپلیکیشن، اینا مثلا دغدغه های روزمره اس. گشنمه؟ برم سنگک بگیرم! گوشیم زنگ زد؟ جواب بدم! یه سری اپلیکیشن هستن که اینا در سطوح بالا دارن اجرا میشن، هر قدر تعداد اپ ها بیشتر باشه، بیشتر نوتیفیکیشن میاد. اما زیر این اپ ها چیه؟ یه سری لایه های دیگهی نرم افزاره. میشه مثلا یه سیستم عامل، میری پایین و پایینتر و نهایتا اون سخت افزارهایی که اون پایین هستن که دستورات سطح پایین رو میخونن و اجرا میکنن. مساله اینجاست، که در طول روز، نمیشه همیشه اون بالا بود و با اپهای سطح بالا پرید، نمیشه همش به این فکر کرد که این تماس کاری رو چیکار کنم، باید رفت تو لایه های پایینتر هم سر زد. اون لایه های پایینتر جاهاییه که قضایا به این سادگی نیست، اگه مثلا سوال گشنمه جوابش به سادگی اینه که پاشو برو سنگک بگیر، اون پایینترها، سوال "این چیه دیگه؟"، جواب دقیقی نداره، اون پایین پر از سوالهای بی جوابه، شاید برای همینم هست که اون پایین سکوته، سکوت، یعنی یه سیستم عاملی که اومده بالا، و هیچ برنامهی سطح بالایی روش اجرا نمیشه، خیلی ملو و آروم اون پایین داره یه تنفس «حضور گونه و تجربه گونه» ای میکنه. آشنا نیست توصیفی که دارم میکنم؟ درسته، مدیتیشن!
این چیزیه که من میفهمم از مدیتیشن، به این معنا که:
For God's sake, stop for a moment whatever you are doing and just embrace all this fucking nonsense we call consciousness.
نیازی هم نیست که حتما از اون بالای بالا، از اونجا که گشنمه برم سنگک بگیریم، شیرجه بزنه آدم اون پایین پایین که بخواد کلهم به هستی و کیهان فکر کنه. میشه سقوطهای ملوتری هم انجام داد.
یه آدمو تصور کن، پشت ماشینش یه بچه رو هم در نظر بگیر، قطع نخاع شدن اون بچه در نتیجهی چپ کردن باباش بخاطر سرعت خیلی بالا رو هم تصور کن. میتونی راحت نتیجه بگیری این پدر زیبا، قشنگ داره روی نوک اون نوتیفهای کیری وجودیش زندگی میکنه، و تو میری میبینی ملت رو، میبینی 24 ساعته همونجا هستن، 24 ساعته رو نوتیفها دارن زندگی میکنن: تماس کاریه؟ جواب بده، گشنته؟ سنگک بگیر! و بعد جلوتر میری آدمهایی رو میبینی که بیشتر "مسخ" شده ان.
دور و بر خودتو که نگاه کنی، به احتمال زیاد آدم مسخ شده زیاد نمیبینی، مساله اینه که اگه آدم مسخ شده زیاد نمیبینی، احتمالا خودت یکی از همون آدمای مسخ شده ای. پایین تر که میای، زندگی آرومه، همه چیز با سرعت کمتری رخ میده، بالا رو که نگاه میکنی آدمایی رو میبینی که دارن میدوأن. مساله وقتی دچار مشکل میشه که 24 ساعته و سالیان متمادی طرف روی اون مود داره زندگی میکنه، و نگاهش میکنی، چیزی که میبینی ازش اینه، حس میکنی یه آدمیه که سالهاست دچار بیخوابیه، دقیقا همون حالت منگی رو داره! منگی در عین یک تنش و اضطراب درونی.
اندوختهی فلسفی مثل یه تیکه اورانیوم کوچیکه ته جیبت، طبیعتا 10 گرم اورانیوم میزان انرژی ای که داره، اونقدری هست که نخوای هیچ وقت همشو مصرف کنی، لذا نگه میداری برای مواقع مبادا.
اگه بخوام تشبیه اش کنم تجربه ای که داریم رو به یه سیستم عاملی که روییه کامپیوتره، یا یه اسمارت فون، ما در سطوح مختلفی "تجربه" میکنیم. مثلا یه سری نوتیفیکیشن رو این گوشی میاد بالا، از یه سری اپلیکیشن، اینا مثلا دغدغه های روزمره اس. گشنمه؟ برم سنگک بگیرم! گوشیم زنگ زد؟ جواب بدم! یه سری اپلیکیشن هستن که اینا در سطوح بالا دارن اجرا میشن، هر قدر تعداد اپ ها بیشتر باشه، بیشتر نوتیفیکیشن میاد. اما زیر این اپ ها چیه؟ یه سری لایه های دیگهی نرم افزاره. میشه مثلا یه سیستم عامل، میری پایین و پایینتر و نهایتا اون سخت افزارهایی که اون پایین هستن که دستورات سطح پایین رو میخونن و اجرا میکنن. مساله اینجاست، که در طول روز، نمیشه همیشه اون بالا بود و با اپهای سطح بالا پرید، نمیشه همش به این فکر کرد که این تماس کاری رو چیکار کنم، باید رفت تو لایه های پایینتر هم سر زد. اون لایه های پایینتر جاهاییه که قضایا به این سادگی نیست، اگه مثلا سوال گشنمه جوابش به سادگی اینه که پاشو برو سنگک بگیر، اون پایینترها، سوال "این چیه دیگه؟"، جواب دقیقی نداره، اون پایین پر از سوالهای بی جوابه، شاید برای همینم هست که اون پایین سکوته، سکوت، یعنی یه سیستم عاملی که اومده بالا، و هیچ برنامهی سطح بالایی روش اجرا نمیشه، خیلی ملو و آروم اون پایین داره یه تنفس «حضور گونه و تجربه گونه» ای میکنه. آشنا نیست توصیفی که دارم میکنم؟ درسته، مدیتیشن!
این چیزیه که من میفهمم از مدیتیشن، به این معنا که:
For God's sake, stop for a moment whatever you are doing and just embrace all this fucking nonsense we call consciousness.
نیازی هم نیست که حتما از اون بالای بالا، از اونجا که گشنمه برم سنگک بگیریم، شیرجه بزنه آدم اون پایین پایین که بخواد کلهم به هستی و کیهان فکر کنه. میشه سقوطهای ملوتری هم انجام داد.
یه آدمو تصور کن، پشت ماشینش یه بچه رو هم در نظر بگیر، قطع نخاع شدن اون بچه در نتیجهی چپ کردن باباش بخاطر سرعت خیلی بالا رو هم تصور کن. میتونی راحت نتیجه بگیری این پدر زیبا، قشنگ داره روی نوک اون نوتیفهای کیری وجودیش زندگی میکنه، و تو میری میبینی ملت رو، میبینی 24 ساعته همونجا هستن، 24 ساعته رو نوتیفها دارن زندگی میکنن: تماس کاریه؟ جواب بده، گشنته؟ سنگک بگیر! و بعد جلوتر میری آدمهایی رو میبینی که بیشتر "مسخ" شده ان.
دور و بر خودتو که نگاه کنی، به احتمال زیاد آدم مسخ شده زیاد نمیبینی، مساله اینه که اگه آدم مسخ شده زیاد نمیبینی، احتمالا خودت یکی از همون آدمای مسخ شده ای. پایین تر که میای، زندگی آرومه، همه چیز با سرعت کمتری رخ میده، بالا رو که نگاه میکنی آدمایی رو میبینی که دارن میدوأن. مساله وقتی دچار مشکل میشه که 24 ساعته و سالیان متمادی طرف روی اون مود داره زندگی میکنه، و نگاهش میکنی، چیزی که میبینی ازش اینه، حس میکنی یه آدمیه که سالهاست دچار بیخوابیه، دقیقا همون حالت منگی رو داره! منگی در عین یک تنش و اضطراب درونی.
چرکنویسهای خودجوش
همینکه بدیهی نیست برات، جور جدید (و البته بهتری) از مواجهه با حال بد رو بهت میده. اندوختهی فلسفی مثل یه تیکه اورانیوم کوچیکه ته جیبت، طبیعتا 10 گرم اورانیوم میزان انرژی ای که داره، اونقدری هست که نخوای هیچ وقت همشو مصرف کنی، لذا نگه میداری برای مواقع مبادا.…
لذا اگه بخوایم برگردیم جایی که بحث رو شروع کردیم، میشه خود آدم، و این تجربه ای که داره، اولین چیزیه که مجالی میده به آدم برای «اندوختهی فلسفی».
تازه از اینم میشه فراتر رفت، من یه زمانی از منتقدا خوشم نمیومد، از این فازها که، اگه بلدی فیلم بساز، بلد نیستی کس نگو. ارزش قائل نبودم برای کسی که فقط حرف میزنه و عمل نمیکنه، الانم همچنان معتقدم به اون قضیه. اما بخشی از منتقد بودن هست که زیباست، اون نیاز به باز کردن داره. اینکه «همه چیز سخت هست»، و در درک کردن این "سخت بودن" لذتی هست. هر چیزی که دور خودت نگاه کنی یه سری ظرافت ها داره، که تو تا وقتی اون ظرافت ها رو درک نکنی، زندگیت خاکستریه. وقتی درک میکنی از خاکستری بودن درمیاد، و اگه رفته رفته چشمتو پرورش بدی به اینکه این سختیا رو ببینه، اونوقت دیگه خیلی سخت میشه واست که دنیا رو خاکستری ببینی.
برای آتیش درست کردن توی جنگل، نیازه که اول برگ خشک و چوب ریز خشک جمع کنی، روشنشون کنی، هی باد بزنی، هی تیکه تیکه چوب های بزرگ و بزرگتری بذاری، تا برسی به شاخه های کلفت و ریز شدهی درخت، تا بتونی آتیش خوبی بدست بیاری.
وقتی میشینی کنار یه نفر، وقتی دقیق میشی تو کارش، وقتی ظرافتهای کارشو میبینی، خوشت میاد، منتها مساله اینه که زندگی پره از این آتیش روشن کردنها. خیلی هست، و اولین جایی که میشه این آتیش روشن کردنا رو پیدا کرد، پیش آدماییه که در سکوت و آرامش دارن کارشونو انجام میدن اولا، ثانیا غرق هستن تو کارشون، و ثالثا جوری کارشونو انجام میدن که وقتی نگاه میکنی، با خودت میگی چقدر ساده، منم بلدم که. این آخری خیلی مهمه، یعنی میتونی نشسته باشی پیش طرف، اینجوری باشی که عه، آقا چقدر ساده بوده آتیش روشن کردن، حال آنکه ساده نبود. قضیه این بود که جوری که این درست میکرد، این حس رو میداد به آدم که عه چقدر ساده است. تقریبا دست رو هر چیزی بذاری، اگه درست توش دقیق شی، چنین چیزهایی رو پیدا میکنی.
میخوام بگم نشونه هست، اما برای خود من نشونه اصلی اینه، اگه کسی رو نگاه میکنم که داره کاری رو انجام میده، اگه جوری انجام میده که ساده به نظر میرسه، خوشم میاد و میفهمم بلده داره چیکار میکنه، میشه بسط اش هم داد، بسط دادنش میشه چیزی که من اسمشو میذارم خاصیت هرمی، از یه آدمی بپرسی داره چیکار میکنه، شغلش چیه، اگه واقعا کار خاصی داره انجام میده، خیلی خلاصه جواب میده، یه چیزی میگه در حد "کس موش چال میکنم"، بعد ازش بیشتر بپرسی، بیشتر میگه، بیشتر میگه، بیشتر میگه، تهش درمیاد که بابا این کاری که این آدم داره میکنه، کلی جزئیات درش نهفته است که این آدمه بهش مسلطه، یعنی جوابهاش اینجوریه که اولش خلاصه است، و هر چی بیشتر عمق میزنی، بیشتر جوابهاش جالبتر میشه. اما برعکسش چجوریه. برعکسش اینجوریه که در جواب سوال اولت، کلی عبارت تخصصی بکار میبره، جواب طولانی میده، بعد هر چی بیشتر ازش میپرسی جوابهاش بیشتر بی ربط میشه، جوری که آخرش میبینی داره کس موش چال میکنه.
مثالش کجاست؟ مثلا تو از یکی میپرسی چیکار میکنی؟ میگه خونه بازسازی میکنم، بعد میپرسی بیشتر، بیشتر توضیح میده، بیشتر میگه، بعد تو میبینی شت، چقدر واقعا کار سختیه که تو یه خونه رو پیدا کنی، بخری، بفهمی چجوری باید چقدر خرجش کنی، چه متریالی استفاده کنی، ولنجک داخلی پسندشون اینجوریه، الهیه اینجوریه، این جزئیات رو بدونی، تا مثلا ببینی چه خونه ای به درد بازسازی میخوره، بخری، بازسازی کنی بفروشی. اما همون اولش میگه تو کار بازسازی خونم، همین، تموم شد رفت. اما شما جرات داری از یه "فعال بازار سرمایه" بپرس چه گوهی میخوره. 1 پاراگراف کسشعر تحویلت میده مبنی بر اینکه تحلیلش چیه، چهارتا نمودار و فلش و قیمت نشونت میده و گنگ حرف میزنه، تهش که عمق میزنی میبینی کار خاصی نمیکنه، سواره رو یه سری کلمه، بهرحال ایده رو میگیری. برگردیم سر بحث اصلی.
تازه از اینم میشه فراتر رفت، من یه زمانی از منتقدا خوشم نمیومد، از این فازها که، اگه بلدی فیلم بساز، بلد نیستی کس نگو. ارزش قائل نبودم برای کسی که فقط حرف میزنه و عمل نمیکنه، الانم همچنان معتقدم به اون قضیه. اما بخشی از منتقد بودن هست که زیباست، اون نیاز به باز کردن داره. اینکه «همه چیز سخت هست»، و در درک کردن این "سخت بودن" لذتی هست. هر چیزی که دور خودت نگاه کنی یه سری ظرافت ها داره، که تو تا وقتی اون ظرافت ها رو درک نکنی، زندگیت خاکستریه. وقتی درک میکنی از خاکستری بودن درمیاد، و اگه رفته رفته چشمتو پرورش بدی به اینکه این سختیا رو ببینه، اونوقت دیگه خیلی سخت میشه واست که دنیا رو خاکستری ببینی.
برای آتیش درست کردن توی جنگل، نیازه که اول برگ خشک و چوب ریز خشک جمع کنی، روشنشون کنی، هی باد بزنی، هی تیکه تیکه چوب های بزرگ و بزرگتری بذاری، تا برسی به شاخه های کلفت و ریز شدهی درخت، تا بتونی آتیش خوبی بدست بیاری.
وقتی میشینی کنار یه نفر، وقتی دقیق میشی تو کارش، وقتی ظرافتهای کارشو میبینی، خوشت میاد، منتها مساله اینه که زندگی پره از این آتیش روشن کردنها. خیلی هست، و اولین جایی که میشه این آتیش روشن کردنا رو پیدا کرد، پیش آدماییه که در سکوت و آرامش دارن کارشونو انجام میدن اولا، ثانیا غرق هستن تو کارشون، و ثالثا جوری کارشونو انجام میدن که وقتی نگاه میکنی، با خودت میگی چقدر ساده، منم بلدم که. این آخری خیلی مهمه، یعنی میتونی نشسته باشی پیش طرف، اینجوری باشی که عه، آقا چقدر ساده بوده آتیش روشن کردن، حال آنکه ساده نبود. قضیه این بود که جوری که این درست میکرد، این حس رو میداد به آدم که عه چقدر ساده است. تقریبا دست رو هر چیزی بذاری، اگه درست توش دقیق شی، چنین چیزهایی رو پیدا میکنی.
میخوام بگم نشونه هست، اما برای خود من نشونه اصلی اینه، اگه کسی رو نگاه میکنم که داره کاری رو انجام میده، اگه جوری انجام میده که ساده به نظر میرسه، خوشم میاد و میفهمم بلده داره چیکار میکنه، میشه بسط اش هم داد، بسط دادنش میشه چیزی که من اسمشو میذارم خاصیت هرمی، از یه آدمی بپرسی داره چیکار میکنه، شغلش چیه، اگه واقعا کار خاصی داره انجام میده، خیلی خلاصه جواب میده، یه چیزی میگه در حد "کس موش چال میکنم"، بعد ازش بیشتر بپرسی، بیشتر میگه، بیشتر میگه، بیشتر میگه، تهش درمیاد که بابا این کاری که این آدم داره میکنه، کلی جزئیات درش نهفته است که این آدمه بهش مسلطه، یعنی جوابهاش اینجوریه که اولش خلاصه است، و هر چی بیشتر عمق میزنی، بیشتر جوابهاش جالبتر میشه. اما برعکسش چجوریه. برعکسش اینجوریه که در جواب سوال اولت، کلی عبارت تخصصی بکار میبره، جواب طولانی میده، بعد هر چی بیشتر ازش میپرسی جوابهاش بیشتر بی ربط میشه، جوری که آخرش میبینی داره کس موش چال میکنه.
مثالش کجاست؟ مثلا تو از یکی میپرسی چیکار میکنی؟ میگه خونه بازسازی میکنم، بعد میپرسی بیشتر، بیشتر توضیح میده، بیشتر میگه، بعد تو میبینی شت، چقدر واقعا کار سختیه که تو یه خونه رو پیدا کنی، بخری، بفهمی چجوری باید چقدر خرجش کنی، چه متریالی استفاده کنی، ولنجک داخلی پسندشون اینجوریه، الهیه اینجوریه، این جزئیات رو بدونی، تا مثلا ببینی چه خونه ای به درد بازسازی میخوره، بخری، بازسازی کنی بفروشی. اما همون اولش میگه تو کار بازسازی خونم، همین، تموم شد رفت. اما شما جرات داری از یه "فعال بازار سرمایه" بپرس چه گوهی میخوره. 1 پاراگراف کسشعر تحویلت میده مبنی بر اینکه تحلیلش چیه، چهارتا نمودار و فلش و قیمت نشونت میده و گنگ حرف میزنه، تهش که عمق میزنی میبینی کار خاصی نمیکنه، سواره رو یه سری کلمه، بهرحال ایده رو میگیری. برگردیم سر بحث اصلی.
چرکنویسهای خودجوش
لذا اگه بخوایم برگردیم جایی که بحث رو شروع کردیم، میشه خود آدم، و این تجربه ای که داره، اولین چیزیه که مجالی میده به آدم برای «اندوختهی فلسفی». تازه از اینم میشه فراتر رفت، من یه زمانی از منتقدا خوشم نمیومد، از این فازها که، اگه بلدی فیلم بساز، بلد نیستی…
اینکه هر چیزی سخته، و درک کردن این سختیا آب آورنده است. نهایتا بنظر من نهایت این سختیها، علمه، یعنی شما اگر تهش میخوای واقعا آبت بیاد، باید بری ببینی تو قرن 20 ام چه کارهای ارزنده ای شده، بری اینارو بخونی، باقیش کف روی آبه، این نظر منه. کم هم نیست واقعا چیزهایی که آبت رو بیاره. شما قبل از نظریه نسبیت اینیشتین یه آدمی هستی و بعدش یه آدم دیگه، قبل از کیهان شناسی یه آدمی هستی، بعدش یه آدم دیگه، قبل اینکه حس بگیری که در مورد خودآگاهی چه ها گفتن و شنفتن یه آدمی هستی، بعدش یه آدم دیگه، اما لزومی نداره فقط در مورد علم باشه. اما این بحث رو میشه جلوتر هم برد حتی:
به بیانی، میشه گفت، هر جا سختیای درک میشه، ارزش کار افرادی درک میشه، بعد مسائل باز روبروی ملت شناخته میشه، در دل این کند و کو، و کاوش، نهایتا یک لذت، و در پس اون یک هیجانی هست. این رو باید باز کنم: تو وقتی میری عقب نگاه میکنی، تو هر زمینهای، میری تاریخ رو نگاه میکنی، حالا یا به قصد اینکه تاریخ رو بخونی، یا به قصد اینکه آدمهای شاخ تاریخ رو بشناسی، یا به قصد اینکه بفهمی یه آدم شاخ علمی مثلا چکار کرد، با این قضیه روبرو میشی که آقا یه سری چیزهایی که ما اصل گرفتیم، 80 سال پیش اصلا بدیهی نبودند، و به تبع اون درک میکنی که در حال حاضر هم یه سری مسائل هست، که بدیهی نیست، بذارین مثال غیرعلمی بزنم.
مثلا الان آب ملت اومده، ناشی از اینکه کمونیسم خوب نیست، و کپیتالیسم خوبه، و هر چی آیفون داریم از سرمایه داریه و اینا. حالا تو تاریخو میری نگاه میندازی، میبینی اصلا بدیهی نبوده که کمونیسم قراره بگا بره، اصلا بدیهی نبوده، الان که نگاه میکنی، تا وقتی حس کنی که خب آقا کمونیستم بده اون یکی خوبه، در پس این ignorance که باعث میشه یهو نسلهای قبل از خودت رو احمق و خودت رو بالا ببینی، یک خمودی و یک دپرسیای میاد.
راجع به «جنگ سرد» شنیدی. دو بار توی جنگ سرد، به واقع سه بار، دنیا تا مرز جنگ اتمی میره، یه بارش سر بحران موشکی کوبا بود که شوروی یه سری موشک فرستاد کوبا که دقیقا آمریکا رو هدف گرفته بودن و آمریکام اینجوری بود که فازت چیه؟ 30 سالته دیگه نازت چیه؟ یه سری هم وقتی بود که یکی از این پدافندهای مرزی شوروی اخطار داد که حمله شده به شوروی، و سیستم داشت میرفت رو اینکه موشکها رو شلیک کنه در جواب، که یکی از فرماندهان دستوردهنده نه آورد توی کار و شک کرد که نکنه سیستم مشکل داره و خلاصه شلیک نکردن (که اگه میکردن از اینطرف هم آمریکا میزد و بگا میرفتیم).
یه بار سومش هست که زیباتره، اونم اینکه یه سری زیردریایی شوروی نزدیک آبهای آمریکا رصد میشه، میرن با کشتی بالای سرش، بهش اخطار میدن که بیا بالا، حالا نمیدونم چجوری بوده که ارتباط رادیویی هم نداشتن، لذا اخطار دادنش اینجوری بوده که شروع کردن چپ و راست زیردریایی رو زدن. که اخطار بدن بهش.
حالا چیزی که اینا نمیدونستن این بوده، که اولا زیردریاییه سلاح اتمی داشته، ثانیا اختیار حمله داشته، حالا اون پایین تو زیردریایی سیستم تصمیم گیری چجوری بوده؟ یه نماینده حزب بوده، یه فرمانده کشتی، با یه نفر دیگه، که اگه هر 3 اوکی میدادن اینا میتونستن حمله کنن، دو نفر اوکی میدن، نفر سوم نه میاره، حالا اون موقع فازش این بوده که اینا اگه میخواستن مارو بزنن میزدن، اینی که چپ و راست ما رو زدن یعنی قصدشون زدن نیست، اما بعد جنگ سرد باهاش صحبت که میکنن، یه حرفی میزنه، میگه: من قبلا تو یه سانحه یه زیردریایی که دچار سانحه اتمی و اینا شد بودم، صرفا اون تصویری که تو اون تصادف دیدم رو، (بدنهایی که از تشعشع بگا رفته) اون تصویر رو برای هیچکسی تو دنیا نمیخواستم، چه دشمن باشه، چه خودی. حالا برگردیم از حاشیه.
تو به خودت میای، نگاه میکنی، میبینی الان اگه تاریخ رو اینجوری بخونی که بله، شوروی کمونیستم نمیدونست که اگه کنترل اقتصاد رو در دست بگیره "واضحا" بگا میره، اما آمریکا بازارها رو باز کرد و نهایتا آیفون دست این و اونه. خب این تلقیای هست که بیروحه.
اما از یه سری پیچ های تاریخی پیچیدیم، که کافی بود که تو اون جنگ سرد یه اتفاقی میفتاد، شوروی آمریکا رو میزد (تا زمانی که برتری نظامی داشت)، و اصولا با یه سیستم دیگه میرفتیم جلو.
به بیانی، میشه گفت، هر جا سختیای درک میشه، ارزش کار افرادی درک میشه، بعد مسائل باز روبروی ملت شناخته میشه، در دل این کند و کو، و کاوش، نهایتا یک لذت، و در پس اون یک هیجانی هست. این رو باید باز کنم: تو وقتی میری عقب نگاه میکنی، تو هر زمینهای، میری تاریخ رو نگاه میکنی، حالا یا به قصد اینکه تاریخ رو بخونی، یا به قصد اینکه آدمهای شاخ تاریخ رو بشناسی، یا به قصد اینکه بفهمی یه آدم شاخ علمی مثلا چکار کرد، با این قضیه روبرو میشی که آقا یه سری چیزهایی که ما اصل گرفتیم، 80 سال پیش اصلا بدیهی نبودند، و به تبع اون درک میکنی که در حال حاضر هم یه سری مسائل هست، که بدیهی نیست، بذارین مثال غیرعلمی بزنم.
مثلا الان آب ملت اومده، ناشی از اینکه کمونیسم خوب نیست، و کپیتالیسم خوبه، و هر چی آیفون داریم از سرمایه داریه و اینا. حالا تو تاریخو میری نگاه میندازی، میبینی اصلا بدیهی نبوده که کمونیسم قراره بگا بره، اصلا بدیهی نبوده، الان که نگاه میکنی، تا وقتی حس کنی که خب آقا کمونیستم بده اون یکی خوبه، در پس این ignorance که باعث میشه یهو نسلهای قبل از خودت رو احمق و خودت رو بالا ببینی، یک خمودی و یک دپرسیای میاد.
راجع به «جنگ سرد» شنیدی. دو بار توی جنگ سرد، به واقع سه بار، دنیا تا مرز جنگ اتمی میره، یه بارش سر بحران موشکی کوبا بود که شوروی یه سری موشک فرستاد کوبا که دقیقا آمریکا رو هدف گرفته بودن و آمریکام اینجوری بود که فازت چیه؟ 30 سالته دیگه نازت چیه؟ یه سری هم وقتی بود که یکی از این پدافندهای مرزی شوروی اخطار داد که حمله شده به شوروی، و سیستم داشت میرفت رو اینکه موشکها رو شلیک کنه در جواب، که یکی از فرماندهان دستوردهنده نه آورد توی کار و شک کرد که نکنه سیستم مشکل داره و خلاصه شلیک نکردن (که اگه میکردن از اینطرف هم آمریکا میزد و بگا میرفتیم).
یه بار سومش هست که زیباتره، اونم اینکه یه سری زیردریایی شوروی نزدیک آبهای آمریکا رصد میشه، میرن با کشتی بالای سرش، بهش اخطار میدن که بیا بالا، حالا نمیدونم چجوری بوده که ارتباط رادیویی هم نداشتن، لذا اخطار دادنش اینجوری بوده که شروع کردن چپ و راست زیردریایی رو زدن. که اخطار بدن بهش.
حالا چیزی که اینا نمیدونستن این بوده، که اولا زیردریاییه سلاح اتمی داشته، ثانیا اختیار حمله داشته، حالا اون پایین تو زیردریایی سیستم تصمیم گیری چجوری بوده؟ یه نماینده حزب بوده، یه فرمانده کشتی، با یه نفر دیگه، که اگه هر 3 اوکی میدادن اینا میتونستن حمله کنن، دو نفر اوکی میدن، نفر سوم نه میاره، حالا اون موقع فازش این بوده که اینا اگه میخواستن مارو بزنن میزدن، اینی که چپ و راست ما رو زدن یعنی قصدشون زدن نیست، اما بعد جنگ سرد باهاش صحبت که میکنن، یه حرفی میزنه، میگه: من قبلا تو یه سانحه یه زیردریایی که دچار سانحه اتمی و اینا شد بودم، صرفا اون تصویری که تو اون تصادف دیدم رو، (بدنهایی که از تشعشع بگا رفته) اون تصویر رو برای هیچکسی تو دنیا نمیخواستم، چه دشمن باشه، چه خودی. حالا برگردیم از حاشیه.
تو به خودت میای، نگاه میکنی، میبینی الان اگه تاریخ رو اینجوری بخونی که بله، شوروی کمونیستم نمیدونست که اگه کنترل اقتصاد رو در دست بگیره "واضحا" بگا میره، اما آمریکا بازارها رو باز کرد و نهایتا آیفون دست این و اونه. خب این تلقیای هست که بیروحه.
اما از یه سری پیچ های تاریخی پیچیدیم، که کافی بود که تو اون جنگ سرد یه اتفاقی میفتاد، شوروی آمریکا رو میزد (تا زمانی که برتری نظامی داشت)، و اصولا با یه سیستم دیگه میرفتیم جلو.
چرکنویسهای خودجوش
اینکه هر چیزی سخته، و درک کردن این سختیا آب آورنده است. نهایتا بنظر من نهایت این سختیها، علمه، یعنی شما اگر تهش میخوای واقعا آبت بیاد، باید بری ببینی تو قرن 20 ام چه کارهای ارزنده ای شده، بری اینارو بخونی، باقیش کف روی آبه، این نظر منه. کم هم نیست واقعا چیزهایی…
این عدم بدیهی بودن رو که درک کنی (که درکش کار سختیه)، چه نتیجه ای داره؟ اولین و کمترین نتیجه اش اینه:
من هیچ کاری هم که نکنم توی این زندگی، صرف اینکه درکی داشته باشم از خیلی از این اتفاقات عجیب و پیچیده، این همه جریاناتی که معلوم نیست تهش چیه (و خیلی اوقات جهت تاریخ رندوم عوض میشه)، همینکه تخمه بگیرم دستم، بشینم تماشا کنم، خودش خیلی هیجان داره. حالا ممکنه گاهی اوقاتم رفتم تو زمین بازی کردم، که فبها. اما حتی اگه پامم به توپ نخوره، میتونم رونالدینیو رو تماشا کنم.
من هیچ کاری هم که نکنم توی این زندگی، صرف اینکه درکی داشته باشم از خیلی از این اتفاقات عجیب و پیچیده، این همه جریاناتی که معلوم نیست تهش چیه (و خیلی اوقات جهت تاریخ رندوم عوض میشه)، همینکه تخمه بگیرم دستم، بشینم تماشا کنم، خودش خیلی هیجان داره. حالا ممکنه گاهی اوقاتم رفتم تو زمین بازی کردم، که فبها. اما حتی اگه پامم به توپ نخوره، میتونم رونالدینیو رو تماشا کنم.
وقتی کسی تو آیلتس نمره بالا میگیره، سوال پیچش میکنند که چه کرده که نمرهش بالا شده. وقتی کسی یه بیزینس رو شروع میکنه و موفق میشه، کنجکاوی میکنند که چی داشته که خودشون نداشتن و باید جبران کنند تا اونها هم موفق بشن. وقتی کسی بدن زیرآوار چربی مونده خودش رو فیت میکنه، در حد التماس ازش میخوان بگه چی خورده و چه تمریناتی داشته. اما از آدمهای سفت سوالی ندارند. در حالی که این آدمهای سفت هستند که از همهچیز میتونند عبور کنند، نه فقط از یک چیز. برای اینکه تشخیص نمیدن آدم سفت کیست، و طبیعتا آدم از کسی که نمیشناسدش نمیتونه سوالی داشته باشه. و تشخیصش نمیدن چون آدم سفت اشتباهی بهشون معرفی شده. آدم سفت رو کسانی بهشون معرفی کردهاند که خودشون آدم سفت نبودهاند. مثل پدر و مادرشون، یا رفقاشون. اونها فقط کلیشه سفتی رو بهشون معرفی کردهاند. یکی از کلیشههای سفتی دوران ما «کار تو مزرعه» بود. مردی که میتونست درو کنه، نماد سفتی بود. چون متولدین دهه بیست و سی که ساکن شهرها شده بودند، فقط این رو در روستاشون دیده بودند. کلیشههای هرکس در کادر محدود محلیات خودش شکل میگیره. برای نسلی کاملا متفاوت، کلیشه سفتی میتونه پرستاری که دوازده ساعت سرپا ایستاده و در تمام اون دوازده ساعت با وضعیت اورژانسی درگیر بوده، باشه. مشکل تمام این کلیشهها برجکپنداری چالشهاست. که یعنی مشکل یک برجکه، و کار آدم سفت اینه که بتونه مثل یک سرباز نگهبان زیر اون مشکل بایسته، و البته برای مدت طولانی. برای همین دفرمه شدن رو علامت سفتی در نظر میگیره. مثل وقتی که پوست خشک و زبر کف دست کشاورز رو یک علامت در نظر میگیره، و دیسک کمر یک پرستار رو. زمانی این کلیشهها از هم میپاشند که از یک برجک خارج شده و وارد یک چالش دیگه بشن. مثل وقتی که آدم دهاتی وارد شهر شد و خودش رو باخت. در جنگ داخلی اسپانیا میشد چیزهای جالبی دید، که البته جدید نبودند. کارگری که تو کارخانه فولاد کار کرده بود، در برابر خشونت جنگ آسیب روانی بیشتری دید تا یک شاعر. چون شاعر نه تنها تونست خودش رو جمع کنه، بلکه توصیف شرایط رو برای نسلهای بعد انجام داد، که خودش یه پایداری ذهنی بالا میخواد. اگه قبل جنگ اون شاعر از جلوی کارخانه فولاد رد میشد، همون کارگرها ممکن بود بهش متلک جنسی بندازن.
آدم سفت کسی نیست که سی سال زیر یک پتک خاص ضربه خورده باشه. آدم سفت کسیه که از تنگناهای زیاد و متنوعی عبور کرده باشه، و اکتیو بودن خودش رو حفظ کرده باشه. ممکنه بعضیها از تنگناهای زیادی هم عبور کرده باشند، اما نقش فاعلی رو از دست داده باشند و عبور کرده باشند. مثل چیزی که رودخانه با خودش برده باشه و به تمام صخرههای حاشیه رود کوبیده باشه، و با خودش برده باشه. آدم سفت در عین اینکه ضربههای متنوع رو دریافت کرده، ضربههای متنوعی رو هم زده.
ممکنه بگید خب ما همچین آدمی سراغ نداریم. عیبی نداره. مهم اینه که آدم اشتباهی رو به جای این آدمی که ازش سراغ ندارید فعلا، با این عنوان بهتون نفروشند.
آدم سفت کسی نیست که سی سال زیر یک پتک خاص ضربه خورده باشه. آدم سفت کسیه که از تنگناهای زیاد و متنوعی عبور کرده باشه، و اکتیو بودن خودش رو حفظ کرده باشه. ممکنه بعضیها از تنگناهای زیادی هم عبور کرده باشند، اما نقش فاعلی رو از دست داده باشند و عبور کرده باشند. مثل چیزی که رودخانه با خودش برده باشه و به تمام صخرههای حاشیه رود کوبیده باشه، و با خودش برده باشه. آدم سفت در عین اینکه ضربههای متنوع رو دریافت کرده، ضربههای متنوعی رو هم زده.
ممکنه بگید خب ما همچین آدمی سراغ نداریم. عیبی نداره. مهم اینه که آدم اشتباهی رو به جای این آدمی که ازش سراغ ندارید فعلا، با این عنوان بهتون نفروشند.
اونهایی که فکر میکنن ایرانیها به زور شمشیر مسلمان شدند کافیه به ترند ۱۳ صفر نگاه کنن که چطور از پشت بته دراومد و ایران رو درنوردید. اگه من یک طلافروش بودم، که در ماه صفر فروشم تا مرز تعطیل افت میکنه، این بهترین ایده مارکتینگ بود که میتونست به ذهنم برسه، که بگم خرید طلا در سیزدهم صفر، خوش یُمنه! اما هیچ کمپین فروشی بدون اینکه طرف مقابل هم بخواد خرید کنه، موفق نمیشه. و مردم ما میخوان که در صفر هم طلا بخرند. اما احترام به صفر، که گفته میشه یک «ماه سنگین» است، مانع بوده. بنابراین با دست خودش یه روزنه روی دیوار احترام حفر میکنه، و ازش فرار میکنه. اینطور نیست که فقط عدهای بخوان فرار کنند. همه فراریاند. حتی نمایندگان مجلس، که قهقهه میزنند و همدیگه رو تشویق میکنند، تا جایی که رییس مجلس مجبور میشه بهشون یادآوری کنه که در ماه صفر هستیم! اما همون سنگین بودن این ماه از کجا اومده بود؟ اینکه نباید تو این ماه عروسی گرفت از کجا اومده بود؟ اون هم از پشت بته سبز شده بود. هیچ امام معصومی نگفته بود دو ماه از سال زندگیتون رو معطل عزای ما کنید. و این فقط این رو نشون میده که ایرانی کاری به مهاجم و متجاوز نداره. دین و مسلک خودش رو خودش میسازه، اما توی چیزی که خودش میسازه گیر میکنه، و برای بیرون جهیدن ازش به هرچیزی چنگ میزنه، حتی چیزهایی که مهاجمین آورده باشند. ایرانی برای خودش تئاتر باز میکنه، و سپس از تئاتری که باید توش نقش بازی کنه خسته میشه. توی تئاتر عاشورا «مثلا ناراحتیم». توی تئاتر نوروز «مثلا خوشحالیم». توی تئاتر رمضان «مثلا نیکوکاریم». توی تئاتر یلدا «مثلا همدیگه رو دوست داریم». توی تئاتر حجاب «مثلا مقیدیم». توی تئاتر کوروش «مثلا وطنپرستیم». همه این تئاترهای متنوع خستهش میکنه، و از چیزهایی که خلاصش کنه، حتی موقت، استقبال میکنه. یکبار ازینکه کرونا دید و بازدید رو کنسل کرده ذوق میکنه، یکبار ازینکه سیزده به در افتاده تو شهادت. ایرانی به اونجاش هم نیست که عرب چی میگه و اسکندر چی میگه. ایرانی فقط دنبال رها کردن خودشه. چون خیلی زود از مصنوعات خودش خسته میشه. یه بار از روستا خسته میشه. یه بار از زندگی شهر. یه بار از سنت خسته میشه، یه بار از مدرنیته. یه بار از مقید بودن خسته میشه، یه بار از بیقیدی. یه بار از ژاندارم منطقه بودن خسته میشه، یه بار از هیچکارهی جهان بودن. ایرانی خیلی زود از حکومتها خسته میشه، و خیلی زودتر از مذهبها، و از سنتها، و گاهی حتی از زبانها. الانم از محرم و صفر خستهست. همونطور که انقدر از مسجد خسته بود که تا نجف پیاده رفت، تا نره مسجد. اما داره از پیادهروی هم خسته میشه.
شمشیر؟ ایران هیچوقت از شمشیر نترسیده. ایران همیشه از خستهشدن ترسیده.
شمشیر؟ ایران هیچوقت از شمشیر نترسیده. ایران همیشه از خستهشدن ترسیده.
از اونجایی که خیلی از مخاطبان کانال، پسران جوان هستن، فکر میکنم بد نیست نصیحتی درباره جفتیابی از من بشنوند.
شما فکر میکنید میدونید دارید چه کار میکنید. ولی در سنی که هستید محاله بدونید. الان چیزهایی بهتون غلبه داره که بعدها میفهمید بهتون غلبه داشتهاند. چیزی که من بهتون میگم رادیکاله، ولی لازمش دارید. برای انتخاب یک پارتنر باید به سه نکته مهم توجه کنید:
۱- ما در دوران پستنجابتیسم هستیم. فقط موضوع این نیست که نجابت کلاسیک دیگه موجودیت خارجی نداره. بلکه موضوع اینه که دنبال نجابت بودن، خطرناکه! چون امکان نداره یک شوآف نباشه. پیگیر دختری باشید که خودش رو خیلی طولانی از آلت مردانه دور نگه نمیداره. اینها خیلی خوبند، نذارید تجربه بهتون ثابت کنه خوبند. باید از قبل بدونید خوبند. چون دو مزیت کلان دارند. اگه رابطه به جایی نرسه، خیلی سریع راهشون رو میکشن و میرن سراغ یکی دیگه. کسی که قرن بیستم باهاش آشنا شدی و تو قرن بیست و یکم هنوز داستانهایی که با تو داشته رو مرور میکنه، مضمحلکننده اعصابه. از طرفی اگه رابطه به ازدواج هم برسه، بیمیلیشون به شما شفاف خواهد بود. لازم نیست کشف کنید که میخواد بره. این فقط در مورد مسائل جنسی و عاطفی صادق نیست. اکثر زنهای متأهل از لحاظ اخلاق و رفتار و منش، سگهای هار هستند. در حالی که در زمان مجردی یک بره بودند. بازدهی زندگی خیلی بالاتر خواهد بود اگه این فرآیند معکوس باشه، یعنی در مجردی سگ باشه، و بعد از ازدواج به یک بره بازیگوش تبدیل بشه. به طور مجموع اگه مستقیم، استریت، صاف برید سراغ دختر لش سگ، حداقل ده پانزده سال جلو میافتید.
۲- یه باستانشناس وقتی میاد خونه به وسایل خونه فکر نمیکنه. به این فکر میکنه که کار اکتشاف فلان سایت تموم نشده، دولت اذیت میکنه، بودجه نیست، هوا قراره خراب بشه. به اینکه ماشین لباسشوییشون ازون مدلهای جدید که وسط شستشو میشه یه شورت اضافه کرد بش یا نه، فکر نمیکنه. شاید اگه ماشینشون رو یکی بیاد عوض کنه یکی دیگه بذاره جاش هم نفهمه. باید دنبال دختری باشید که دنبال یه چیزهایی باشه. خیلی مهم نیست دقیقا دنبال چی. همهی زنها گرایشات خالهزنکی و سطحیبازی دارند. زنی که میگه خالهزنک نیست مثل سگ خیس دروغ میگه. تنها تفاوت زنی که به نظر میاد ازین سطحیگریها فاصله داره اینه که فراغت ذهنی نداره. فراغت ذهنی با فراغت زمانی فرق داره. ممکنه کسی چندجا مشغول کار باشه، اما ذهنش ولگرد باشه. انقدر خر نباشید که فکر کنید دختری که با جدیت دنبال هدفی خاص افتاده، برای شما وقت نخواهد داشت. اونی براتون وقت نخواهد داشت که برای همهچیز وقت داره.
۳- تصمیم درستی که دیر گرفته میشه، گاهی از تصمیم بد هم بدتره. کسانی که در زندگی فرز نیستند، صرفا همهچیز رو کند نمیکنند. اونها همهچیز رو لوث هم میکنند. بعضیها فکر میکنند دختری که کمتر آرایش کنه، آمادگی بیشتری برای رابطه جدی و زندگی واقعی داره. اما مهم اینه که چقدر سریع میتونه کاری که میخواد جلوی آینه انجام بده رو تموم کنه. کار مفصل رو سریع انجام دادن، باارزشتر از خلاصه کردن کاره. به نشانهها دقت کنید. مثلا از خودتون بپرسید این دختر چقدر طول میکشه با همین وضع وضو بگیره؟ نمیگم دنبال دختر نمازخون باشید. میخوام از این چیزها به عنوان بنچمارک استفاده کنید. از یه حدی سریعتر، نشانه فقدان دیسیپلینه. از یه حدی کندتر، سوهان روح! مردم تعادل رفتاری رو با تعادل هندسی اشتباه میگیرند. خیلی وقتها تعادل اینطوری نیست که فاصله دو نقطه اکستریم رو خطکش بزنیم و هرچقدر بود تقسیم بر دو کنیم. گاهی تعادل به سمت یکی از نقاط اکستریم نزدیکتره. تعادل فرز بودن، به سمت سرعت افراطی نزدیکتره. و موضوع صرفا وقت و زمان نیست. موضوع عملکرد مغزیه. آدمی که فرز نیست، نمیتونه پیچیدگیها رو هندل کنه. و هر رابطهای قطعا پیچیده خواهد بود.
شما فکر میکنید میدونید دارید چه کار میکنید. ولی در سنی که هستید محاله بدونید. الان چیزهایی بهتون غلبه داره که بعدها میفهمید بهتون غلبه داشتهاند. چیزی که من بهتون میگم رادیکاله، ولی لازمش دارید. برای انتخاب یک پارتنر باید به سه نکته مهم توجه کنید:
۱- ما در دوران پستنجابتیسم هستیم. فقط موضوع این نیست که نجابت کلاسیک دیگه موجودیت خارجی نداره. بلکه موضوع اینه که دنبال نجابت بودن، خطرناکه! چون امکان نداره یک شوآف نباشه. پیگیر دختری باشید که خودش رو خیلی طولانی از آلت مردانه دور نگه نمیداره. اینها خیلی خوبند، نذارید تجربه بهتون ثابت کنه خوبند. باید از قبل بدونید خوبند. چون دو مزیت کلان دارند. اگه رابطه به جایی نرسه، خیلی سریع راهشون رو میکشن و میرن سراغ یکی دیگه. کسی که قرن بیستم باهاش آشنا شدی و تو قرن بیست و یکم هنوز داستانهایی که با تو داشته رو مرور میکنه، مضمحلکننده اعصابه. از طرفی اگه رابطه به ازدواج هم برسه، بیمیلیشون به شما شفاف خواهد بود. لازم نیست کشف کنید که میخواد بره. این فقط در مورد مسائل جنسی و عاطفی صادق نیست. اکثر زنهای متأهل از لحاظ اخلاق و رفتار و منش، سگهای هار هستند. در حالی که در زمان مجردی یک بره بودند. بازدهی زندگی خیلی بالاتر خواهد بود اگه این فرآیند معکوس باشه، یعنی در مجردی سگ باشه، و بعد از ازدواج به یک بره بازیگوش تبدیل بشه. به طور مجموع اگه مستقیم، استریت، صاف برید سراغ دختر لش سگ، حداقل ده پانزده سال جلو میافتید.
۲- یه باستانشناس وقتی میاد خونه به وسایل خونه فکر نمیکنه. به این فکر میکنه که کار اکتشاف فلان سایت تموم نشده، دولت اذیت میکنه، بودجه نیست، هوا قراره خراب بشه. به اینکه ماشین لباسشوییشون ازون مدلهای جدید که وسط شستشو میشه یه شورت اضافه کرد بش یا نه، فکر نمیکنه. شاید اگه ماشینشون رو یکی بیاد عوض کنه یکی دیگه بذاره جاش هم نفهمه. باید دنبال دختری باشید که دنبال یه چیزهایی باشه. خیلی مهم نیست دقیقا دنبال چی. همهی زنها گرایشات خالهزنکی و سطحیبازی دارند. زنی که میگه خالهزنک نیست مثل سگ خیس دروغ میگه. تنها تفاوت زنی که به نظر میاد ازین سطحیگریها فاصله داره اینه که فراغت ذهنی نداره. فراغت ذهنی با فراغت زمانی فرق داره. ممکنه کسی چندجا مشغول کار باشه، اما ذهنش ولگرد باشه. انقدر خر نباشید که فکر کنید دختری که با جدیت دنبال هدفی خاص افتاده، برای شما وقت نخواهد داشت. اونی براتون وقت نخواهد داشت که برای همهچیز وقت داره.
۳- تصمیم درستی که دیر گرفته میشه، گاهی از تصمیم بد هم بدتره. کسانی که در زندگی فرز نیستند، صرفا همهچیز رو کند نمیکنند. اونها همهچیز رو لوث هم میکنند. بعضیها فکر میکنند دختری که کمتر آرایش کنه، آمادگی بیشتری برای رابطه جدی و زندگی واقعی داره. اما مهم اینه که چقدر سریع میتونه کاری که میخواد جلوی آینه انجام بده رو تموم کنه. کار مفصل رو سریع انجام دادن، باارزشتر از خلاصه کردن کاره. به نشانهها دقت کنید. مثلا از خودتون بپرسید این دختر چقدر طول میکشه با همین وضع وضو بگیره؟ نمیگم دنبال دختر نمازخون باشید. میخوام از این چیزها به عنوان بنچمارک استفاده کنید. از یه حدی سریعتر، نشانه فقدان دیسیپلینه. از یه حدی کندتر، سوهان روح! مردم تعادل رفتاری رو با تعادل هندسی اشتباه میگیرند. خیلی وقتها تعادل اینطوری نیست که فاصله دو نقطه اکستریم رو خطکش بزنیم و هرچقدر بود تقسیم بر دو کنیم. گاهی تعادل به سمت یکی از نقاط اکستریم نزدیکتره. تعادل فرز بودن، به سمت سرعت افراطی نزدیکتره. و موضوع صرفا وقت و زمان نیست. موضوع عملکرد مغزیه. آدمی که فرز نیست، نمیتونه پیچیدگیها رو هندل کنه. و هر رابطهای قطعا پیچیده خواهد بود.
Forwarded from UchiPics
زمانی که هنوز ساخت و ساز اطراف خونهی حیاط دارمون انقدر توحش پیدا نکرده بود که منظره رو بدره، آفتاب تا آخرین لحظهی غروب، فرصت پیدا میکرد سرخیش رو بپاشه به در و دیوار اتاقهامون. و یکی از اون روزها جایی نوشتم: «آدمی که در چنین خانهای زندگی میکنه، روح و روانی متفاوت از کسی که در لانههای آپارتمانی محروم از نور محبوس شده، خواهد داشت.»
از چیزی که نوشتم نتیجه گرفتن که دارم میگم من به واسطه خانهای، که مال خودم هم نیست، آدم سالمتری هستم، تا شما.
توضیح اینکه منظورم خودم نیست، بلکه دارم درباره تاثیر فیزیک محیط روی روان آدمها صحبت میکنم، فایدهای نداشت.
در ایران رابطهی مستقیمی وجود داره بین فلاکت و منظرهی طبیعی. بسیاری از کسانی که ساکن خانههای ویلایی هستن، از بخشی از جامعه هستن که توان مهاجرت به شهرهای بتنی-شیشهای رو ندارن. و اگه هوا خوب باشه، و حداقل در نیمه اول سال، غروب رو تا آخرین لحظهش میبینند. مخصوصا در زمینهای کاملا فلت و بدون کوههای روسیه.
یکی از تریگرهای نظرم، منزل شخصی چارلز دیکنز بود که بهش این امکان رو میداده که هرروز صبح منظرهی شهر و عبور و مرور خورشید از بالای سر شهر رو ببینه. ولی برداشت غلطی بوده. منظرهی طبیعی، کسی رو به آدم سالم تبدیل نمیکنه. بلکه به آدم سالم کمک میکنه که بیشتر دوام بیاره.
@UchiPics
از چیزی که نوشتم نتیجه گرفتن که دارم میگم من به واسطه خانهای، که مال خودم هم نیست، آدم سالمتری هستم، تا شما.
توضیح اینکه منظورم خودم نیست، بلکه دارم درباره تاثیر فیزیک محیط روی روان آدمها صحبت میکنم، فایدهای نداشت.
در ایران رابطهی مستقیمی وجود داره بین فلاکت و منظرهی طبیعی. بسیاری از کسانی که ساکن خانههای ویلایی هستن، از بخشی از جامعه هستن که توان مهاجرت به شهرهای بتنی-شیشهای رو ندارن. و اگه هوا خوب باشه، و حداقل در نیمه اول سال، غروب رو تا آخرین لحظهش میبینند. مخصوصا در زمینهای کاملا فلت و بدون کوههای روسیه.
یکی از تریگرهای نظرم، منزل شخصی چارلز دیکنز بود که بهش این امکان رو میداده که هرروز صبح منظرهی شهر و عبور و مرور خورشید از بالای سر شهر رو ببینه. ولی برداشت غلطی بوده. منظرهی طبیعی، کسی رو به آدم سالم تبدیل نمیکنه. بلکه به آدم سالم کمک میکنه که بیشتر دوام بیاره.
@UchiPics
آدم باید پنج لایه شخصیتی داشته باشه و حواسش به هر پنجتا باشه.
لایهی اول شخصیتی که باهاش کارهای روزمره رو انجام میده. همونی که فیلم میبینه. با زنش سر اینکه جای کمد باید کدوم گوشه اتاق باشه بحث میکنه، با بچه هاش بازی میکنه، و درباره قیمت جدید گوشت غر میزنه.
لایهی دوم شخصیتی که دنبال اطلاعاته. که میخواد بیشتر بدونه. سر دربیاره. کنجکاوی کنه. بپرسه و یاد بگیره. همونی که نمیخواد یه دهقان بیسواد باشه. دنیا رو ببینه و با مردم مختلف آشنا بشه.
لایهی سوم شخصیتی که تحلیل میکنه و میخواد تحلیل بشنوه. درگیر منطق و تفسیر و توضیحه. از دیتای خام عبور میکنه و دنبال دلیل و انگیزه و ریشه میگرده. همونی که میفهمه دنیای واقعی پیچیدهست.
لایهی چهارم شخصیتی که هیچچیزی در افق نمیبینه. همونی که پوچی رو اجتنابناپذیر دیده، چون کشف میکنه که دنیا اصلاح نشدنیه. و فهمیده داستانها تکرار میشن، و حماقت و جهالت در قالبهای جدید به عرصهی زندگی برمیگردند، و همواره در یک سیکل بینهایتیم.
لایهی پنجم شخصیتی، که مجموع چهار لایه قبلی در اون حذف شده و چیزی باقی نمونده. نه در زندگی روزمره زیست داره، نه اطلاعات به کارش میاد، نه تحلیل براش اعتباری داره، نه به آینده و سرنوشت اهمیت میده. این لایه، یک شخصیت تسلیم در برابر حقیقت محضه و خودش رو به آب میسپاره.
از اونجایی که نگه داشتن هر پنج لایه با همدیگه سخته؛ خیلیها چندتاش رو رها میکنند. برای همین آدمهایی میبینیم که اگه روزمرگی رو از زندگیشون حذف کنیم، چیزی باقی نمیمونه. و آدمهایی میبینیم که در دیتا غرق شدن ولی چیزی ازش سر درنمیارن. و آدمهایی که نمیتونند عمیق فکر کنند و پیچیدگیها رو درک کنند. و آدمهایی که در یک خوشبینی کودکانه نسبت به حیات و دنیا به سر میبرند،
و نهایتا، آدمهایی که نمیتونند از خودشون، و از زمان، عبور کنند.
لایهی اول شخصیتی که باهاش کارهای روزمره رو انجام میده. همونی که فیلم میبینه. با زنش سر اینکه جای کمد باید کدوم گوشه اتاق باشه بحث میکنه، با بچه هاش بازی میکنه، و درباره قیمت جدید گوشت غر میزنه.
لایهی دوم شخصیتی که دنبال اطلاعاته. که میخواد بیشتر بدونه. سر دربیاره. کنجکاوی کنه. بپرسه و یاد بگیره. همونی که نمیخواد یه دهقان بیسواد باشه. دنیا رو ببینه و با مردم مختلف آشنا بشه.
لایهی سوم شخصیتی که تحلیل میکنه و میخواد تحلیل بشنوه. درگیر منطق و تفسیر و توضیحه. از دیتای خام عبور میکنه و دنبال دلیل و انگیزه و ریشه میگرده. همونی که میفهمه دنیای واقعی پیچیدهست.
لایهی چهارم شخصیتی که هیچچیزی در افق نمیبینه. همونی که پوچی رو اجتنابناپذیر دیده، چون کشف میکنه که دنیا اصلاح نشدنیه. و فهمیده داستانها تکرار میشن، و حماقت و جهالت در قالبهای جدید به عرصهی زندگی برمیگردند، و همواره در یک سیکل بینهایتیم.
لایهی پنجم شخصیتی، که مجموع چهار لایه قبلی در اون حذف شده و چیزی باقی نمونده. نه در زندگی روزمره زیست داره، نه اطلاعات به کارش میاد، نه تحلیل براش اعتباری داره، نه به آینده و سرنوشت اهمیت میده. این لایه، یک شخصیت تسلیم در برابر حقیقت محضه و خودش رو به آب میسپاره.
از اونجایی که نگه داشتن هر پنج لایه با همدیگه سخته؛ خیلیها چندتاش رو رها میکنند. برای همین آدمهایی میبینیم که اگه روزمرگی رو از زندگیشون حذف کنیم، چیزی باقی نمیمونه. و آدمهایی میبینیم که در دیتا غرق شدن ولی چیزی ازش سر درنمیارن. و آدمهایی که نمیتونند عمیق فکر کنند و پیچیدگیها رو درک کنند. و آدمهایی که در یک خوشبینی کودکانه نسبت به حیات و دنیا به سر میبرند،
و نهایتا، آدمهایی که نمیتونند از خودشون، و از زمان، عبور کنند.
چند تیتر خبری درباره چند یافته علمی که مربوط به طرز کار بدنه از خودم درآوردم. مثلا به این شکل: «تحقیقات جدید نشان میدهد زیاد نشستن روی صندلی روی گردش خون مغز اثر منفی دارد». بعد به چندنفر فرستادم که فکر کنند دارم بهشون توصیه میکنم فلان عادت رو کنار بگذارند. هیچکدوم متوجه نشدن جعلیه و از خودم درآوردم و شک هم نکردن. فقط درباره این حرف زدن که ترک کردنش سخته!
این وضعیت حاصل چند دهه استفاده غیردقیق از کلماته، که جانوران آکادمیک، و در مرحله بعد رسانهها، بهش مبتلا هستند. وقتی کشف میکنی تعداد میکروب ایکس در رودهی کسانی که سندروم ایگرگ رو دارند، بالاتره؛ باید فقط بگی در افرادی که ما بررسی کردیم تعداد میکروب ایکس در رودهی کسانی که سندروم ایگرگ داشتند بیشتر بود. نباید بیای به ملت بگی رابطهش رو کشف کردی. چون هنوز نکردی. استفاده نابجا و نادقیق از کلمات باعث شده ملت فکر کنند که
۱- هرچیزی به هرچیزی ربط دارد، ۲- ارتباط هرچیزی با چیز دیگر، یک ربط مستقیم است، و ۳- دامنه افکتها ولنگ و باز است! و این سومی اخیرا وضعیت رو خیلی بغرنج کرده. طوری که بستری برای یک کلاغ چهل کلاغ ایجاد شده. به عنوان مثال فرضی:
برداشت محقق: فلان پروتئین که در گوشت گاو وجود دارد در عملکرد فلان قسمت مغز که به استرس مربوط است ۳ درصد تغییر ایجاد کرد.
برداشت مردم: میگن گوشت قرمز باعث اضطراب میشه!
این معضل فقط درباره سلامت نیست. از حرفهای خاله زنکیای که توی استوریها زده میشه و مثل نقل محفل همسایهها هنگام سبزی پاک کردنشون هست گرفته تا مسائل پیچیدهتر.
اون بیرون اشرار زیادی وجود دارن که وقتی ببینن راحت هرچیزی رو باور میکنی، یا راحت میشه چیزهای پیچیده رو به شکل قصههای ساده به خوردت داد، وسوسه میشن چیزهای خطرناکتری بهت بقبولانند، جوری که متوجهش هم نشی.
این وضعیت حاصل چند دهه استفاده غیردقیق از کلماته، که جانوران آکادمیک، و در مرحله بعد رسانهها، بهش مبتلا هستند. وقتی کشف میکنی تعداد میکروب ایکس در رودهی کسانی که سندروم ایگرگ رو دارند، بالاتره؛ باید فقط بگی در افرادی که ما بررسی کردیم تعداد میکروب ایکس در رودهی کسانی که سندروم ایگرگ داشتند بیشتر بود. نباید بیای به ملت بگی رابطهش رو کشف کردی. چون هنوز نکردی. استفاده نابجا و نادقیق از کلمات باعث شده ملت فکر کنند که
۱- هرچیزی به هرچیزی ربط دارد، ۲- ارتباط هرچیزی با چیز دیگر، یک ربط مستقیم است، و ۳- دامنه افکتها ولنگ و باز است! و این سومی اخیرا وضعیت رو خیلی بغرنج کرده. طوری که بستری برای یک کلاغ چهل کلاغ ایجاد شده. به عنوان مثال فرضی:
برداشت محقق: فلان پروتئین که در گوشت گاو وجود دارد در عملکرد فلان قسمت مغز که به استرس مربوط است ۳ درصد تغییر ایجاد کرد.
برداشت مردم: میگن گوشت قرمز باعث اضطراب میشه!
این معضل فقط درباره سلامت نیست. از حرفهای خاله زنکیای که توی استوریها زده میشه و مثل نقل محفل همسایهها هنگام سبزی پاک کردنشون هست گرفته تا مسائل پیچیدهتر.
اون بیرون اشرار زیادی وجود دارن که وقتی ببینن راحت هرچیزی رو باور میکنی، یا راحت میشه چیزهای پیچیده رو به شکل قصههای ساده به خوردت داد، وسوسه میشن چیزهای خطرناکتری بهت بقبولانند، جوری که متوجهش هم نشی.