چرک‌نویس‌های خودجوش
731 subscribers
2.67K photos
182 videos
5 files
235 links
~

جزیره‌ای کوچک، بدور از هیاهوی پوچِ آدم‌ها
Download Telegram
چرا حتی کسانی که مسیحی نیستن، توی یک کلیسا با معماری سنتی تحت تأثیر شکوه بنا و فضایی که ایجاد می‌کنه قرار می‌گیرن، اما از پادگان، دانشگاه، اداره، باشگاه، خانه و حتی کل شهر فراری‌ان؟ و چرا خیلی‌ها در پادگان، دانشگاه و اداره و باشگاه و خانه و شهر، راحتن؛ و کلیسا هیچ شکوهی براشون نداره؟

روزهایی که گذشت، انتهای مسیر پیاده‌رویم رو جایی قرار میدادم که وقتی بچه بودم اونجا می‌رفتیم، و یادمه در همون عوالم بچگی حس میکردم خیلی بزرگه و امکان نداره آدم توش گم نشه. اما الان حس می‌کنم یک محوطه خیلی کوچکه. که البته خیلی هم کوچک نیست، ولی به نظر میرسه که هست. چون الان قدم‌هام بلندتر شده که ازین سر تا اون سرش رو در دو دقیقه طی می‌کنم.
فکر آدم هم همینطوره. هرچه قدم‌هایی که ذهنت میتونه برداره کوتاهتر باشه، دنیا رو بزرگ‌تر و بیکران می‌بینی؛ و هرچه قدم‌هایی که ذهنت میتونه برداره بلندتر باشه، دنیا رو کوچک‌تر و محدود می‌بینی. و این اثری معکوس روی شخصیت فرد میذاره. کسی که دنیا رو بزرگ می‌بینه، محدوده‌ای که بهش میپردازه رو کوچک می‌کنه، و کسی که دنیا رو کوچک می‌بینه، محدوده‌ای که بهش میپردازه رو بزرگ می‌کنه.
کلیسا رو آدم‌هایی که قدم‌های فکرشون بزرگ بود و دنیا رو کوچک می‌دیدن، ساختن. و پادگان رو آدم‌هایی که قدم‌های فکرشون کوچک بود و دنیا رو بزرگ می‌دیدن، ساختن. بنابراین کسانی که کلیسا رو ساختن، برای این تونستند طوری بسازنش که هزار سال منشاء شکوه باشه، که محدوده ذهن‌شون در دنیایی که کوچک است، بزرگ بود. و کسانی که پادگان رو ساختن، برای این تونستن انقدر ضدانسانی بسازنش که محدوده ذهن‌شون در دنیایی که بزرگ است، کوچک بود.

پس جواب سوال بالا اینه: عدم تطبیق سایز. کسی که سایز ذهنش کوچکه، هضم نمی‌کنه که یک کلیسا چرا انقدر فراتر از یک ساختمانه. و کسی که سایز ذهنش بزرگه، با این که در پادگان، دانشگاه، اداره، باشگاه، شهر، انسان به یک موجود بی‌مصرف تنزل پیدا می‌کنه کنار نمیاد.

تمدن رو مردم نمیسازن. کسانی که ذهن‌شون بزرگه میسازن، و سپس مردم، که ذهن‌شون کوچکه خرابش می‌کنن. این یک سیکله که مدام تکرار خواهد شد. الان در دنیایی که توش هستید بیشتر کلیساهایی هست که روح انسان رو تسخیر می‌کنن، یا چیزهایی که فراریش میدن؟ همه‌مون می‌دونیم کدومش بیشتره. پس در مرحله خراب کردن توسط مردم هستیم.
در طول همین چند خط ناچیز بر روی کاغذ، انبوهی از قلم خورد‌ها پیداست. ولی اجازه بده موردی را برای هر دویمان روشن کنم؛ آیا چنین نیست که ما در فاصله بین این قلم خورد‌ها زاده می‌شویم؟ قلم خوردی بر روی معصومیت احساس، قلم خوردی بر خودمان از باب دلسوزی، و مهمتر از همه، قلم خوردی بر توهمات‌مان که جامه‌ی انتظار بر تن کرده‌اند.‌ در پی این قلم خوردها وجود دارند لحظات گذرایی که پس از تجربه سختِ فروپاشی، باری دیگر با نجوای نسیمی از هوس،‌ تولدی را بر ما ارزانی می‌دارند؛ سرمستی از رایحه‌ی عطری غیر منتظره، لمس آرام چوب بلوط، انفجار خنده‌ی کودکی در پی شوق هدیه،‌ درخشش عکسی که به لطف ناملایمات زمان از خاطر رانده شده، سکوتِ لذت بخش خیابانِ ساعت سه صبح، ابتذال آشکار یک لطیفه، نوستالژی کوچه یا خانه‌ای که با خاطره می‌تپد، سبُکیِ نیاز پس از خوابی هم رنگ واقعیت، خوابی بی برنامه بر کف زمین، رژه‌ی حشره‌ای بر کتابت، حس تعلق به شعری دلنشین و بارقه‌ای حیات بخش بین فضای فلورسنت دو بوسه، همه و همه این چنین لحظاتی که به یکنواختی زمان نیشخند می‌زنند، یعنی وجود، زندگی، بودن و در انتها «شدن».

راستی تا به حال فکر کرده‌ای که تفکر نیز می‌بُرّد؟ آری. در طول سال هر بار که صحنه‌ی لخته خون‌های کنار ناخن‌هایم را می‌بینم، بیشتر به جنایات تفکر معتقد می‌گردم. تفکر همچو چاقویی می‌شکافد. آری، گوشه‌ای از حرکت زندگی این گونه جلوه می‌کند. درک بی‌بهانه‌ی تمام آنچه بر تو می‌گذرد، و هر تجربه را دردناک و خوش، زیستن. و فلسفه‌ی زندگی نیز با شهامت در پذیرفتن تک تک این لحظات تنیده شده. در غیر این صورت هیچگاه به آنچه که هستی پی نخواهی برد، و مدام ترس و دلهره‌ای بی پایان بر تو می‌افکند.
هم خشمگین شو و هم مهربان باش. گر ناسزا شنیدی، به گفته‌ی ارسطو: تقاضای بیشتر کن، چون دشمنت حتی قادر به "شلاق زدن توست زمانی که نیستی".
بیشتر سکوت کن.

بکوش‌ و از جان گرامی بگذر که والا مردان و زنان را هر سپیده دم سوگ حسرت، زمزمه‌ی تباهی‌ست.
Documentary Piano
AShamaluevMusic
تو یه روز آفتابی که بچه‌ها دارند سر‌به‌سر زنبورها میذارن، صدای زنجیر دوچرخه‌ها که زیر رکاب سریعند سکوت کوچه رو میشکافه، پیرمردها زیر آفتاب در خلسه فرو رفته‌اند، بازنشسته‌ها دارن به روزنامه یاد میدن چطور از پس باد بربیاد، زنان میانسال دارند برای گلدون‌های جدیدشون خاک می‌خرند، و جوان‌ها دور میزهای نقلی کافه که تو پیاده‌رو چیده شده نشستن و نوشیدن قهوه‌شون رو کش میدن تا کسی که تازه باش آشنا شدن رو به وقت اضافه بکشونند، نمیشه فهمید هرکسی چه کاره‌ست. تو خاکریز جنگ معلوم میشه کی میتونه سرپا بمونه. وقتی اوضاع جور نیست، معلوم میشه کی میتونه انسان بمونه. وقتی برای آرامش اعصاب لازمه بزدل بود، معلوم میشه کی میتونه شجاع بمونه. وقتی خرد جمعی به دروغ تعظیم می‌کنه، معلوم میشه کی سر حقیقت مذاکره نمی‌کنه. وقتی عضویت در باشگاه جهالت جایزه داره، معلوم میشه کی عقل محض رو رها نمی‌کنه.
@BrainDraft
«نمایشنامه» یچیز جالب توی زندگیه، هیجان زندگیه، ترشیِ غذاست، یه چیزیه کنار غذا. خیلی آدم باید احمق باشه که نمایش درگیرش کنه، مثل اونی که غذای اصلی رو گذاشته کنار، داره قاشق قاشق ترشی میخوره، بعد گیر میده میگه ترشیش کسشعره، و اجازه میده یه ترشیِ کسشعر، غذاشو خراب کنه.
مسئله اینه غذای اصلی‌ای در کار نیست، یعنی دیفالت این نیست که غذای اصلی‌ای وجود داشته باشه. عمدتا آدما با همون ترشی شکمشونو سیر میکنن. ولی پربیراه نیس که بگیم که یکی از وظایف آدم تو زندگی، اینه که "غذای اصلی" رو پیدا کنه. یعنی اینکه بشقابت خالیه، دلیل نمیشه به اینکه بگی یه جای زندگیم مشکل دا‌ره و باید دپرس بشی، چرا که هدف زندگیتو نمیدونی. بشقابت خالیه، برای اینکه باید خالی باشه، و زنده‌ای، چون یکی از دلایل زنده بودنت، پیدا کردن جواب این سواله، که بشقابتو چجوری پُر کنی؟ و عمدتا، با یه وعده غذای اصلی، که اصول زندگیته، نه ترشی.
برای همینه که خیلی ترحم انگیزه، که بشینی یه کناری، و بگی گشنمه، و دنبال ترشی باشی. مثل آدمی که کل زندگیش اینه که soul mate پیدا کنه، که از تنهایی درآد، کل غایت زندگیش پیدا کردن یه آدمیه کنارش، همینقدر تشنه، همینقدر گشنه!
شاید خیلیا همین باشن، ولی آدم توی زندگیش باید تارگت بذاره، که بالاخره یه جایی، از ترشی عبور کنه، غذای اصلی رو پیدا کنه، با غذاش ترشی بخوره، ترشی‌های مختلفم بخوره، ولی ازش "عبور کنه".
Bees don't waste their time explaining to flies why honey is better than shit.
Just remember that the next time when somebody is trying to talk you out of your dreams.
از جمله ترسناک‌ترین کارهایی که یک آدم میتونه با خودش انجام بده، ردیابی واکنش‌های مغزش به محیطه. اگه بتونه خوب دقت کنه، به سرنخ‌هایی میرسه که میتونه خیلی بترسوندش. چون پس از پیدا کردن فرمول تقریبا ثابت واکنش‌ها، اون فرمول رو در محیط‌های مختلف میذاره، و جواب معادله اینطور درمیاد که: دارم مثل ماشین عمل می‌کنم! و آره ماشین‌ها هم می‌تونند انعطاف‌پذیر باشند. حتی تیغ ریش‌تراش امروزی هم به چند جهت حرکت داره، تا با فرم صورت بهتر کنار بیاد. و وقتی فهمید ماشین بوده، از هم‌شکلی با بقیه ماشین‌ها وحشت می‌کنه. میفهمه قاتل‌ها خودشن. ترسوها خودشن. خلبانی که خونه‌ مردم رو بمباران کرد خودشه. کلاهبرداری که پولش رو برد و دیگه پیداش نشد خودشه. دختر خاله‌ای که از رفتارش متنفره خودشه. کشف هم‌شکلی اذیتش خواهد کرد، چون فرضش همیشه این بود که: من خیلی کارها کردم تا اینی باشم که هستم.

آدم میانگین خودش رو با تبلیغاتی که خودش برای خودش پخش کرده سرپا نگه میداره. وقتی صبح از خواب پا میشه تا بره سر کار، به خودش میگه دارم این فشار رو تحمل می‌کنم چون برای موفقیتم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. با دوست به گرمی احوالپرسی می‌کنه، و به خودش میگه این آداب رفتاری برای اینکه این دوستی مفید رو حفظ کنم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. هرروز مثل یک بازاریاب، خودش رو به خودش میفروشه، و خودش خودش رو با همه شرایطی که داره، میخره.
اگه غیر ازین باشه، یعنی به تبلیغات توجهی نکنه، باید درباره همه‌چیز سوال بپرسه. و حجم زیاد سوال میتونه مثل پارازیت عمل کنه و سیستم عاملش رو از کار بندازه‌. گاهی ریتم تبلیغات به طور ناگهانی متوقف میشه، و خیلی سریع خودشون رو به لبه پنجره یا پشت‌بام می‌رسونند.

اگه گول اخبار روزانه رو نخوریم، دنیا جای بی‌نهایت آرومیه. هرروز همه سر وقت وارد دانشگاه میشن، طوری که انگار بهشون نخ وصل بوده و از مرکز ساختمان کشیده میشده. به موقع خرید می‌کنند، و وقتی لازمه به دکتر مراجعه می‌کنند. به محیط واکنش‌های منطبق با فرمول رو ارائه میدن، و به طور هم‌شکل خسته میشن، و استراحت می‌کنند، و فردا همین‌ها رو تکرار می‌کنند. اگه قرار بود برای خودشون تبلیغات نسازند، دنیا جای خیلی شلوغ‌تری می‌شد. جایی پر از آدم‌های یاغی‌، که خیلی سریع همه‌چیز رو تغییر میدن‌. در یکی دو قرن اخیر مهندس‌ها موفق شدند با دستکاری سریع طبیعت و مناظر، این حس رو ایجاد کنند که داریم شلوغ می‌کنیم، ولی این یک حس کاذبه. همون آدمی که خودش رو در هیاهوی شهر کلافه می‌بینه، به اندازه همون سرخپوست چادرنشینی که به خطا فکر می‌کنه آروم‌تره، آرومه. چون هر دو دارند بی‌خطرترین واکنش رو به محیطی که توش هستند نشون میدن‌.

این که از خودت چیزی بسازی، که ماشین زمانه نباشه، نیاز به نترسیدن از سوال‌ها داره. نیاز به نترسیدن از گم شدن داره‌. و نیاز به نترسیدن از سعادتمند نشدن. اگه بترسی که بدترین آدم دنیا بشی، هیچوقت نمیتونی خودت بشی.
متفکرین در گذشته بسیار مدح سکوت می‌کردن و سکوت رو از والاترین ضروریات برای خردمند می‌دونستن. در طول تاریخ هم غالبِ متفکرین و خردمندان مهر تأییدی بر این عبارت زدن.

ولی یک چیزی گاهی ما را آزار می‌دهد.
گاهی ای کاش می‌شد حرف زد. می‌شد حرفی را گفت و فهماند.
گاهی..
پسره محض خنده با دوستانش مصاحبه می‌کرد و ازشون می‌پرسید اگه قرار بود همین الان یک هدیه بگیری، ترجیح می‌دادی چی بگیری؟ بیشترشون با خوشمزه‌بازی جواب می‌دادند، اما اون‌هایی که جدی‌تر بودند «دوست‌پسرم/دوست‌دخترم» رو می‌گفتند (یعنی همین الان ندارمش، دوست دارم برام بیارنش). یکی هم گفت «حق اشتراک باشگاه».
همه این‌ها کاملا اوکی است. مخصوصا اگه در نظر بگیریم که به نظر می‌رسید بچه مهاجرند، یا از خانواده‌های متوسط رو به پایین آمریکا هستند، و آرزوی فورس‌ماژور هرکسی در اون سطح درآمدی، چیزهای ساده‌ست. هرچند که چسبندگی بیمارگونه شهروند مدرن به باشگاه ورزشی، مستقلا یک پدیده منفیه، چون انسان سالم نباید انقدر ذهن خودش رو مشغول ورزشی کنه که نیاز به مکان و ابزار و سرمایه داره. کار حیرت‌آوری که آمریکا با صنعت عظیم باشگاه ورزشی کرده، یکی از شعبده‌های سرمایه‌داریه و باید در توضیح اینکه چرا بخش خصوصی بیزینس را خیلی بهتر انجام می‌دهد، به عنوان یک مثال استفاده بشه. اما بدن سالم از کانال این شعبده به دست نمیاد. و متأسفانه اون بچه هم خیلی دنبال بدن سالم نیست، بلکه دنبال بدنیه که فرهنگ «ورزش‌بازی» به عنوان بدن استاندارد، تعریف کرده.
اگه از من هم می‌پرسید، این جواب رو می‌دادم: «فرصت هم‌صحبتی با یه آدم، که ذهنم رو وادار کنه ورزیده‌تر بشه». هیچ‌کدوم هیچ‌وقت این رو نمیگن. چون از هدیه این انتظار رو دارند که پُرترشون کنه، نه اینکه لو بده که خالی‌ان. کاملا برعکس چیزی که لازم دارند.
اگه بچه رو میفرستی مدرسه‌ای که این رو نمیتونه بهش بفهمونه، داری عمرش رو تلف می‌کنی.
Notte senza fine (Kiasmos Remix)
telegram.me/BrainDraft
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه قطار حیات در و پنجره و کوپه و صندلی نداره و نگاه نمی‌کنه کی داره بین راه میفته، و چه راحت میفته.
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه روی همین قطار روباز و بی‌حفاظ، میشه برای مدت طولانی مسافر موند، و کارهای زیادی کرد.
مردم تا یکی از این دو رو به خاطر میارن، اون یکی از یادشون میره.
یه روز اومد گفتش "به بدبختی‌های زندگی زیاد فکر می‌کنم. چه جوری میشه که یک نفر یک مصیبت رو تحمل می‌کنه و خودش رو می‌کشه بالا، ولی یه نفر دیگه نمی‌تونه؟ من چطور؟ می‌تونم خودم رو بکشم بالا؟"

مقاله‌ای میخوندم از یه آدمی به اسم اندرسون کوپر، که یه برادر بیست و سه ساله داشت، و کسی چیزی غیرعادی در رفتار و کارهای برادرش نمی‌دید. یک روز مادرش می‌بینه که پسرش وایستاده روی دیوار بالکن طبقه‌ی چهاردهم، تا بفهمه که داستان چیه، پسر نگاهی به مادرش می‌کنه و می‌پره پایین.
زندگی کارتر کوپر اون روز تموم شد و زندگی اندرسون کوپر هم اون روز عوض. می‌گفت تحمل جمعیت رو نداشتم، و فکر می کردم که چطور این همه آدم دورِ همن. می‌خواستم دور باشم از همه‌ی این هیاهو، و بساط رو جمع کرد و غمش رو با خودش برد برمه. و از برمه رفت ویتنام و سومالی و بوسنی و روآندا. گزارش اولش از برمه رو به طور شخصی و با بدبختی و جعل کارت خبرنگاری تهیه کرد، ولی گزارشهای بعدیش کم‌کم مورد توجه قرار گرفتن.
غم مرگ برادر از دل اندرسون کوپر نرفت. با خودش بردشون وسط جنگ و مصیبت و بعدش هم برگشت سر خونه زندگیش. چندسال پیش مصاحبه‌ای داشت و گفت خودکشی کارتر اولین چیزی نیست که سر صبح بهش فکر می کنم، ولی روزی هم نیست که به یادم نیاد. غمِ برادر از یادش نرفت، ولی یاد گرفت چطور باهاش زندگی کنه. بعد از چند سال شد مجری سال نوی سی‌ان‌ان، در همون شهری که پونزده سال قبلش از هیاهوش فرار کرده بود. و فکر می کنم به گذشته اش، و به خاطره‌ی بیست و اندی سال پیشش که داشت از جسد عکس می‌گرفت و یکی بهش گفت انقدر مرگ دیدی زندگی یادت رفته، برو چند روزی یه چیز دیگه گزارش کن. اندرسون کوپر هم برگشت و هم به زندگی رسید و هم به مرگ، و این وسط هم جواب سوال خودش رو داد.

چیزهای زیادی در اول، میانه، و آخر قصه‌ی زندگی همه‌ی آدم‌ها وجود داره که خارج از کنترل آدمند، چیزهایی که آدم رو به سمت روزمرگی، یک گوشه نشستن و یا سرزمین گا سوق می‌دن، اما نقطه شروع تفاوت آدم‌ها، همان کاری است که اندرسون کوپر انجام داد. همان شروع، ادامه دادن، بهتر شدن و رسیدن به نقطه‌ای که اون غم، اون اتفاق، دیگر متوقف کننده‌اش نبود.
نیچه جمله معروفی داشت که می‌گفت «زیاد که به چاه عمیق و تاریک بیچارگی خیره بشی، اون هم چشمهاش رو باز می‌کنه و بهت خیره میشه». اما یه روزی آدم می‌فهمه، که اگه به اون چاه عمیق تاریک خیره بشه و خوب نگاهش کنه، توی اون روشنی خواهد دید.
اگه روز ابری‌ای بوده که حال خوبی داشتی، و روز ابری دیگه‌ای بوده که حال ویرانی داشتی، یعنی ابر کاره‌ای نیست. خودت رو نقطه فیکس عالم می‌بینی و حرکت همه چیزهای دیگه اذیتت می‌کنه. بالاخره یه روز باید باور کنی تو هم جزئی از همون چیزهایی هستی که در حرکتند. و بعد از اون، دیگه چیزی اذیتت نخواهد کرد.
از بوی دود کنده درخت نیم‌سوز شده بدش می‌اومد. چون هروقت می‌رفتن شمال زیاد به مشامش میخورد. چون از سفر به شمال بدش می‌اومد. چون سفر به شمال رو یک چیز ایرانی می‌دونست. و از هرچیز ایرانی متنفر بود. از یاس رونده بدش می‌اومد. چون روی دیوار حیاط‌ها روندگی دارند‌. چون از خونه حیاط‌دار متنفر بود. چون خونه حیاط‌داری که یاس روی دیوارش باشه رو یک چیز ایرانی می‌دونست. و از هر چیز ایرانی متنفر بود. حتی از در شیشه میرال مغازه‌ها، که روشون با فونت تیتر چیزهایی نوشتند که مسخره‌اند. و روزی که دید یکی قفل ایتالیایی برای همون در خریده ناراحت شد. از اینکه ایتالیا چیزی به ایران فروخته ناراحت شد. نمی‌خواست هیچ چیزی با چیزهای نجس ایرانی مخلوط بشه. اما از هیچ‌چیز ایرانی به اندازه مرد ایرانی متنفر نبود. بدون اینکه میل جنسیش رو از دست بده از دخترها بیزار بود. چون زن‌ها مردان رو در زندگی‌شون می‌پذیرفتند، و کسانی که مردان رو بپذیرند، براش به اندازه خود مردان مشمئزکننده بودند. و برای همین از مادرش هم خوشش نمی‌اومد. چون همسر پدرش بود. چون چیزی سراغ نداشت که از پدرش بدتر باشه. و پدرش با سیگار کشیدنش مخالفت می‌کرد. و جلوی مخالفتش مقاومت می‌کرد. طوری که یک جنگ تمام‌عیار درباره چند نخ سیگار شکل گرفته بود. پدر حاضر بود همه قواعد سنتی رو زیرپا بگذاره و اجازه بده با هردختری که خواست بپره، اما سیگار نکشه. اما برعکس بود، هیچ دختری رو نمی‌خواست و فقط سیگار می‌خواست.

وقتی بهش گفتم این انقدر اهمیت نداره که در این حد براش بجنگی، می‌گفت اگه این رو ببازم همه‌ش رو میبازم. وقتی می‌گفتم این برای بدنت هم مضره، می‌گفت تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. اما خیلی سریع خودش مثل پیرمردها شد. تمام انرژیش رو خرج جنگ سیگار کرد، و اونجایی که باید مقاومت می‌کرد، یعنی در زمان انتخاب رشته و شغل، نای مقاومت نداشت، و همونی شد که پدر می‌خواست.

باید چیزی که سبکه رو سبک بگیری، تا بعدا بتونی چیزی که سنگینه رو جدی بگیری. اینکه چه فکری درباره سبک گرفتن‌هات بکنند اهمیتی نداره. چون بضاعتت محدوده و باید درست خرجش کنی. تو جبهه جنگ اگه مهماتت کم باشه، کار درست شلیک نکردنه‌. حتی اگه اونطرف خاکریز مسخره‌ت کنند. اگه مافوقت بگه باید برگردی، کل تمرکزت باید روی عقب‌نشینی باشه، حتی اگه اونطرفی‌ها به فرار کردنت بخندن. می‌دونم چرا سبک نمی‌گیری. چون میترسی با بقیه آدم‌ها که همه‌چیز رو سبک می‌گیرند تو یه گروه بیفتی. اما این ترس هم از جنس ترس از مسخره شدنه. ترسی که از هدف منحرفت می‌کنه. تو اینجوری با اون‌ها تو یه گروه نمیفتی. با اون‌ها تو یه گروه افتادن و از یه قماش شدن، مستلزم پوچ‌گراییه. اما تویی که هدف داری، نمیتونی پوچگرا هم باشی.
اونایی که از ایران خوششون میاد و علیرغم نک و ناله از زندگی توش راضی‌اند مرجع معتبری نیستند. اونا بت میگن سخت‌ نگیر، ولی پشت این نصیحت‌شون پوچیه.
ریلکس باش، و فقط روی هدف‌های بزرگ تمرکز کن.
فرض کنید در یک شرایط بحرانی، یک مربی حرفه‌ای ورزشکار شما رو راهنمایی کنه و بگه "نباید خسته بشی"، و شما بگید "نمی‌تونم، خیلی سخته". در عوض مربی باید به شما بگه: "اگه نتونی، مسابقه رو می‌بازی".
هیچ پروتکلی وجود نداره که مربیان بگن "تو می‌بازی" چون این ممکنه باعث ترس یا ناامیدی بشه. اما واقعیت‌ها تابع پروتکل‌ها نیستند. دنیای طبیعی اهمیتی به احساسات و مشکلات کسی نمیده. طبیعت هیچ‌وقت نمی‌گه "درکت می‌کنم عزیزم". طبیعت به هیچ‌کس نمیگه "می‌دونم که نمی‌تونی". پس وقتی برای بقا باید ترس رو کنار بذاری، با طبیعت طرفی نه با آدم‌ها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه و همراهت باشه. در اونجا، همراهی انسان‌ها مهم نیست؛ باید با طبیعت همراه شد. همراه شدن با طبیعت یعنی بر ترس غلبه کردن. دنیای طبیعی با جامعه انسانی هم به همین شکل رفتار می‌کنه. به آنچه که "شکایت‌های بی‌پناهان" نامیده میشه، توجهی نداره. درد و رنج مادران براش هیچ اهمیتی نداره. حجم خون براش هیچ مسئله‌ای نیست. بنابراین، فرقی نداره که این جامعه چقدر بگه "نمی‌تونیم". نمی‌تونیم که از دستورات زورگویان تبعیت نکنیم، نمی‌تونیم که نسبت به سقوط جامعه بی‌تفاوت نباشیم، نمی‌تونیم که در روزمرگی فرو نریم، نمی‌تونیم که هر روز بیشتر به عقب نریم و بدتر نشیم. دنیای طبیعی هیچ‌کدوم از این‌ها رو نمیشنوه. ناله و شکایت براش یکیه، و هیچ‌کدوم رو نمیشنوه. ممکنه فکر کنی که این موضوع بدیهیه، ولی هنوز واقعاً درکش نکردی. خودت هم می‌دونی که درکش نکردی.
Tom Day - Who We Want To Be
@BrainDraft
احتمالا روزی مولانا به تصویر خودش در آینه نگاه کرده و با خودش فکر کرده که این ذهن بیکران و زیبا چجوری در این کالبد ساده و معمولی جای گرفته؟
نوشتن، برای او اعلامیه‌ای به جهان بود، که نماینده‌ی واقعی من با شکوه‌تر و فراتر از این جسم هست. نماینده‌ی من کلمات من هستند.

به ما یاد دادند که این جهانی که ما در اون زندگی می‌کنیم، نمونه‌ی کوچکی از یک عظمت بزرگ هست. اون کسی که این نظام بزرگ هستی رو آفرید هم، می‌خواست بگه که نماینده‌ی من این دنیای فیزیکی نیست، نماینده‌‌ی من ذهن‌های زیبایی هستن که خوب فکر می‌کنند و خوب می‌نویسند. اگر با دقت به تمام جهان هستی بنگری، می‌بینی که بدون کلمات، چیزی کم هست. چون اونچه که از جهان دیده میشه، نماینده‌ی شایسته‌ای از حقیقت جهان نیست.

تو باید صدای جهان باشی. هستی، باید از طریق تو سخن بگه. تو به این دنیا نیومده‌ای که صرفاً موفق بشی. مرگ در اینجا قرار داده شده تا هیچ‌کس موفق نشه. تو اینجایی، تا صدای کسی باشی، که قبل از تو بوده، و بعد از تو نیز خواهد بود. صدایی که نشون بده عظمت اون، باشکوه‌تر و فراتر از چیزی هست که از کالبد جهان میشه دید.
هواپیما رو تو آسمون می‌بینه و به بدبختی‌ها و گیرهایی که روی زمین داره فکر می‌کنه. با خودش می‌گه، ای کاش من تو اون هواپیما بودم، هر جا می‌رفت راحت بودم.
مهماندار توی همون هواپیما حالش از مسافرا به هم می‌خوره، ولی مجبوره لبخند بزنه و فکر می‌کنه که تو تعطیلاتش چه کارای عقب‌افتاده‌ای رو انجام بده.
مسافرا احساس می‌کنن مثل گوسفندایی هستن که توی وانت چپونده شدن، چون پول فرست‌کلاس ندارن و به همه‌ی آدمای صنعت هواپیمایی فحش می‌دن.
خلبان و کمک‌خلبان دارن درباره استخدام تو یه شرکت هواپیمایی خارجی حرف می‌زنن و یکی به اون یکی می‌گه که اول تو برو ببین چجوریه بعد به منم بگو.

«برای اینکه از حس بد الانت در بیای، کافیه زاویه دیدت رو عوض کنی، حتی برای یه مدت کوتاه.»
چیزی که باید گفت ازش، اینه که همیشه زندگی عادی نیست، گاهی اوقات غیرعادیه، و وقتایی که غیرعادیه، خیلی دیره برای اینکه آدمیزاد به فکر فرو بره. باید وقتایی که زندگی عادی آدمیزاده، برای خودش یک اندوخته‌ی فلسفی داشته باشه. این اندوخته‌ی فلسفی، وقتایی که اوضاع داغونه کمک حاله، و تو نمیدونی چجوری ممکنه اوضاع غیرعادی بشه. گاهی اوقات رفته رفته و آروم آروم میلغزی، و میرسی جایی که دست میکنی ته جیب فلسفه‌ات و هیچی پیدا نمیکنی، گاهی اوقات یهو صبح بیدار میشی و میبینی دنیا رو سرت خراب شده، گاهی اوقات یه اتفاقی اون بیرون میافته، یکی میمیره، یکی بگا میره، یکی ورشکست میشه، و گاهی اوقات اون بیرون اتفاق خاصی هم نیفتاده، صبح بیدار میشی، میبینی یه چیزی گلوت رو سفت گرفته داره فشار میده.

شاید بشه گفت در کنار همه چیزهایی که آدم باید در زندگی انجام بده و کله‌اش خرابه بابت فکر کردن بهش، این هم پا به پای سایر چیزها مهمه: "اندوخته فلسفی".
حالا ممکنه تو بگی من انقدر زندگی برام سخته که نمیرسم به این چیزا فکر کنم. "دغدغه مندم"، فلان و بهمان، حرف موجهیه، عمده فلاسفه شکمشون پر بوده، با شکم خالی نمیشه به فلسفه فکر کرد، لذا قبلش باید یه پرسشنامه بذاریم ببینیم اصلا شما مخاطب این صحبتا هستی یا نه.
سوال اول: آیا بالا سرت سقفه؟ اگر بله،
سوال دوم: آیا اولین دغدغه‌ی الانت مردن از گرسنگیه؟ اگر خیر، یعنی شما این لاکژری رو داری که این متن رو بخونی، اما این اندوخته فلسفی دقیقا یعنی چی؟

من زیاد اینو شنیدم، که نمیدونم قراره چیکار کنم، نمیدونم برای چی زنده ام، و جوابی که من خودم بهش رسیدم اینه که ما زنده ایم، برای اینکه دلیلی پیدا کنیم که چرا زنده ایم، اما اندوخته فلسفی یه مفهوم بسیار روانتر ازین قلم لوپهاست، و یه سری چک لیست داره، که وقتی که حالت خوبه، باید بری سراغ این چک لیستها، که وقتی بگایی، بتونی از جیب بخوری.

بند شماره 1: بنظر من اولین کاری که باید بکنی، اینه که یه مقدار خوبی تو بدن خودت غرق بشی، از هر جهت، مثلا این خیلی جالبه، که همه‌ی آنچه که تو در ذهن داری، همه آنچه که تو به عنوان "خودت"، به عنوان "تجربه ات از هستی"، به عنوان "خاطرات گذشته"، به عنوان "لحظه حال"، به عنوان "تصویری از آینده" میشناسی، همه‌ی اینا عملا، تو یه فضایی هستن تقریبا اندازه‌ی یه توپ فوتبال، بین دو تا گوش‌ات. بواقع خیلی چیز عجیبیه، واقعا باید برگشت و به همین فکر کرد، همه چیز، بین این دو تا گوشهاته، صرفا کافیه یه پیچ گوشتی برداری از یک گوشت فرو کنی توو و از اون طرف درآری، تا تموم بشه همه چیز، حالا اینکه دقیقا تو این فضای توپ فوتبال مانند، دقیقا چه اتفاقی داره میافته که نتیجه اش میشه این تجربه ای که تو داری، خودش برای خودش چیز عمیقیه، اما از اونطرف یکی از خنده دار ترین جملات کوتاهی که خوندم این بود:
Legs are butt stand
یا «پاها، پایه‌ی کون هستند». عمق این جمله‌ی کوتاه زیاده، چون وقتی توش غور کنی، میبینی که به این توپ فوتبال، یه سری چیز دیگه‌ هم وصله، مثلا یه منبع انرژی داره، یه غذایی میاد و میره یه جایی و میشه انرژی، یه سیستم تصفیه داره که خب باقیمونده غذارو از کون میده بیرون، ازونطرف این مجموعه برای اینکه پورتبل بشه، بهش دو تا چیز درازم وصله، و به این وسیله تو میتونی حرکت کنی اینور و اونور. خیلی قشنگه نه؟ یک تجربه ای هستی، که دو تا پایه داره، یه محفظه داره برای هضم کردن غذا، یه سری لوله کشی داره برای شاشیدن، بیرونو با چشات میبینی، و همین.

مشکل بیشتر اینه که برات عجیب نیست این چیزها. برات عجیب نیست، چون چیز زیادی ازش نمیدونی، و دقیقا مساله اینه که چیز زیادی ازش نمیدونی، چون کافیه یه خرده در موردش بدونی، تا تازه برات عجیب بشه، تا تازه هر بار صبح که از خواب بیدار میشی، یه صدایی تو گوشت بگه، دوباره لود شد، دوباره اومد بالا، این معجزه مثل اینکه هنوز ادامه داره، و تازه میگم، تو هیچی در مورد خودت و بدنت نمیدونی، به هیچ عنوان حتی چیزی که تا حدی شبیه این سیستم باشه رو هم نمیتونی طراحی کنی.
چرک‌نویس‌های خودجوش
چیزی که باید گفت ازش، اینه که همیشه زندگی عادی نیست، گاهی اوقات غیرعادیه، و وقتایی که غیرعادیه، خیلی دیره برای اینکه آدمیزاد به فکر فرو بره. باید وقتایی که زندگی عادی آدمیزاده، برای خودش یک اندوخته‌ی فلسفی داشته باشه. این اندوخته‌ی فلسفی، وقتایی که اوضاع داغونه…
این قسمت اندوخته فلسفی مهمه، و این بدیهی نگرفتنه مهمه. کمترین اهمیتش اینه که شروع میکنی care کردن و اهمیت دادن نسبت به بدنت. جور عجیبی care میکنی، چون میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، همینکه میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، خود این یه سپاسگزاری داره در مورد خودت، و البته در مورد اطرافیانی که برات مهمند. گذشته از اون، یک لایف استایل سالم میاره برات، همونقدر که آدمی که ماشینش شخمیه، لباسش تخمیه، آدمی هم که در مورد بدنش care نمیکنه تخمی میشه برات، و از همه مهمتر، وقتی که روز مبادا پیش میاد که دیگه چیزی سر جاش نیست، کمترین تاثیرش اینه که این ذهنیت رو نداری، که بگی «بدیهی بود که همه چیز باید کار میکرد و حال خوبی میداشتم، پس چرا الان شخمی‌ام؟».
چرک‌نویس‌های خودجوش
این قسمت اندوخته فلسفی مهمه، و این بدیهی نگرفتنه مهمه. کمترین اهمیتش اینه که شروع میکنی care کردن و اهمیت دادن نسبت به بدنت. جور عجیبی care میکنی، چون میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، همینکه میدونی هر آن و هر لحظه ممکنه دیگه کار نکنه، خود این یه…
همینکه بدیهی نیست برات، جور جدید (و البته بهتری) از مواجهه با حال بد رو بهت میده.

اندوخته‌ی فلسفی مثل یه تیکه اورانیوم کوچیکه ته جیبت، طبیعتا 10 گرم اورانیوم میزان انرژی ای که داره، اونقدری هست که نخوای هیچ وقت همشو مصرف کنی، لذا نگه میداری برای مواقع مبادا.

اگه بخوام تشبیه اش کنم تجربه ای که داریم رو به یه سیستم عاملی که روی‌یه کامپیوتره، یا یه اسمارت فون، ما در سطوح مختلفی "تجربه" میکنیم. مثلا یه سری نوتیفیکیشن رو این گوشی میاد بالا، از یه سری اپلیکیشن، اینا مثلا دغدغه های روزمره اس. گشنمه؟ برم سنگک بگیرم! گوشیم زنگ زد؟ جواب بدم! یه سری اپلیکیشن هستن که اینا در سطوح بالا دارن اجرا میشن، هر قدر تعداد اپ ها بیشتر باشه، بیشتر نوتیفیکیشن میاد. اما زیر این اپ ها چیه؟ یه سری لایه های دیگه‌ی نرم افزاره. میشه مثلا یه سیستم عامل، میری پایین و پایینتر و نهایتا اون سخت افزارهایی که اون پایین هستن که دستورات سطح پایین رو میخونن و اجرا میکنن. مساله اینجاست، که در طول روز، نمیشه همیشه اون بالا بود و با اپهای سطح بالا پرید، نمیشه همش به این فکر کرد که این تماس کاری رو چیکار کنم، باید رفت تو لایه های پایینتر هم سر زد. اون لایه های پایین‌تر جاهاییه که قضایا به این سادگی نیست، اگه مثلا سوال گشنمه جوابش به سادگی اینه که پاشو برو سنگک بگیر، اون پایینترها، سوال "این چیه دیگه؟"، جواب دقیقی نداره، اون پایین پر از سوالهای بی جوابه، شاید برای همینم هست که اون پایین سکوته، سکوت، یعنی یه سیستم عاملی که اومده بالا، و هیچ برنامه‌ی سطح بالایی روش اجرا نمیشه، خیلی ملو و آروم اون پایین داره یه تنفس «حضور گونه و تجربه گونه» ای میکنه. آشنا نیست توصیفی که دارم میکنم؟ درسته، مدیتیشن!
این چیزیه که من میفهمم از مدیتیشن، به این معنا که:
For God's sake, stop for a moment whatever you are doing and just embrace all this fucking nonsense we call consciousness.

نیازی هم نیست که حتما از اون بالای بالا، از اونجا که گشنمه برم سنگک بگیریم، شیرجه بزنه آدم اون پایین پایین که بخواد کلهم به هستی و کیهان فکر کنه. میشه سقوطهای ملوتری هم انجام داد.
یه آدمو تصور کن، پشت ماشینش یه بچه رو هم در نظر بگیر، قطع نخاع شدن اون بچه در نتیجه‌ی چپ کردن باباش بخاطر سرعت خیلی بالا رو هم تصور کن. میتونی راحت نتیجه بگیری این پدر زیبا، قشنگ داره روی نوک اون نوتیفهای کیری وجودیش زندگی میکنه، و تو میری میبینی ملت رو، میبینی 24 ساعته همونجا هستن، 24 ساعته رو نوتیفها دارن زندگی میکنن: تماس کاریه؟ جواب بده، گشنته؟ سنگک بگیر! و بعد جلوتر میری آدمهایی رو میبینی که بیشتر "مسخ" شده ان.
دور و بر خودتو که نگاه کنی، به احتمال زیاد آدم مسخ شده زیاد نمیبینی، مساله اینه که اگه آدم مسخ شده زیاد نمیبینی، احتمالا خودت یکی از همون آدمای مسخ شده ای. پایین تر که میای، زندگی آرومه، همه چیز با سرعت کمتری رخ میده، بالا رو که نگاه میکنی آدمایی رو میبینی که دارن میدوأن. مساله وقتی دچار مشکل میشه که 24 ساعته و سالیان متمادی طرف روی اون مود داره زندگی میکنه، و نگاهش میکنی، چیزی که میبینی ازش اینه، حس میکنی یه آدمیه که سالهاست دچار بیخوابیه، دقیقا همون حالت منگی رو داره! منگی در عین یک تنش و اضطراب درونی.
چرک‌نویس‌های خودجوش
همینکه بدیهی نیست برات، جور جدید (و البته بهتری) از مواجهه با حال بد رو بهت میده. اندوخته‌ی فلسفی مثل یه تیکه اورانیوم کوچیکه ته جیبت، طبیعتا 10 گرم اورانیوم میزان انرژی ای که داره، اونقدری هست که نخوای هیچ وقت همشو مصرف کنی، لذا نگه میداری برای مواقع مبادا.…
لذا اگه بخوایم برگردیم جایی که بحث رو شروع کردیم، میشه خود آدم، و این تجربه ای که داره، اولین چیزیه که مجالی میده به آدم برای «اندوخته‌ی فلسفی».

تازه از اینم میشه فراتر رفت، من یه زمانی از منتقدا خوشم نمیومد، از این فازها که، اگه بلدی فیلم بساز، بلد نیستی کس نگو. ارزش قائل نبودم برای کسی که فقط حرف میزنه و عمل نمیکنه، الانم همچنان معتقدم به اون قضیه. اما بخشی از منتقد بودن هست که زیباست، اون نیاز به باز کردن داره. اینکه «همه چیز سخت هست»، و در درک کردن این "سخت بودن" لذتی هست. هر چیزی که دور خودت نگاه کنی یه سری ظرافت ها داره، که تو تا وقتی اون ظرافت ها رو درک نکنی، زندگیت خاکستریه. وقتی درک میکنی از خاکستری بودن درمیاد، و اگه رفته رفته چشمتو پرورش بدی به اینکه این سختیا رو ببینه، اونوقت دیگه خیلی سخت میشه واست که دنیا رو خاکستری ببینی.

برای آتیش درست کردن توی جنگل، نیازه که اول برگ خشک و چوب ریز خشک جمع کنی، روشنشون کنی، هی باد بزنی، هی تیکه تیکه چوب های بزرگ و بزرگتری بذاری، تا برسی به شاخه های کلفت و ریز شده‌ی درخت، تا بتونی آتیش خوبی بدست بیاری.
وقتی میشینی کنار یه نفر، وقتی دقیق میشی تو کارش، وقتی ظرافتهای کارشو میبینی، خوشت میاد، منتها مساله اینه که زندگی پره از این آتیش روشن کردن‌ها. خیلی هست، و اولین جایی که میشه این آتیش روشن کردنا رو پیدا کرد، پیش آدماییه که در سکوت و آرامش دارن کارشونو انجام میدن اولا، ثانیا غرق هستن تو کارشون، و ثالثا جوری کارشونو انجام میدن که وقتی نگاه میکنی، با خودت میگی چقدر ساده، منم بلدم که. این آخری خیلی مهمه، یعنی میتونی نشسته باشی پیش طرف، اینجوری باشی که عه، آقا چقدر ساده بوده آتیش روشن کردن، حال آنکه ساده نبود. قضیه این بود که جوری که این درست میکرد، این حس رو میداد به آدم که عه چقدر ساده است. تقریبا دست رو هر چیزی بذاری، اگه درست توش دقیق شی، چنین چیزهایی رو پیدا میکنی.
میخوام بگم نشونه هست، اما برای خود من نشونه اصلی اینه، اگه کسی رو نگاه میکنم که داره کاری رو انجام میده، اگه جوری انجام میده که ساده به نظر میرسه، خوشم میاد و میفهمم بلده داره چیکار میکنه، میشه بسط اش هم داد، بسط دادنش میشه چیزی که من اسمشو میذارم خاصیت هرمی، از یه آدمی بپرسی داره چیکار میکنه، شغلش چیه، اگه واقعا کار خاصی داره انجام میده، خیلی خلاصه جواب میده، یه چیزی میگه در حد "کس موش چال میکنم"، بعد ازش بیشتر بپرسی، بیشتر میگه، بیشتر میگه، بیشتر میگه، تهش درمیاد که بابا این کاری که این آدم داره میکنه، کلی جزئیات درش نهفته است که این آدمه بهش مسلطه، یعنی جوابهاش اینجوریه که اولش خلاصه است، و هر چی بیشتر عمق میزنی، بیشتر جوابهاش جالبتر میشه. اما برعکسش چجوریه. برعکسش اینجوریه که در جواب سوال اولت، کلی عبارت تخصصی بکار میبره، جواب طولانی میده، بعد هر چی بیشتر ازش میپرسی جوابهاش بیشتر بی ربط میشه، جوری که آخرش میبینی داره کس موش چال میکنه.

مثالش کجاست؟ مثلا تو از یکی میپرسی چیکار میکنی؟ میگه خونه بازسازی میکنم، بعد میپرسی بیشتر، بیشتر توضیح میده، بیشتر میگه، بعد تو میبینی شت، چقدر واقعا کار سختیه که تو یه خونه رو پیدا کنی، بخری، بفهمی چجوری باید چقدر خرجش کنی، چه متریالی استفاده کنی، ولنجک داخلی پسندشون اینجوریه، الهیه اینجوریه، این جزئیات رو بدونی، تا مثلا ببینی چه خونه ای به درد بازسازی میخوره، بخری، بازسازی کنی بفروشی. اما همون اولش میگه تو کار بازسازی خونم، همین، تموم شد رفت. اما شما جرات داری از یه "فعال بازار سرمایه" بپرس چه گوهی میخوره. 1 پاراگراف کسشعر تحویلت میده مبنی بر اینکه تحلیلش چیه، چهارتا نمودار و فلش و قیمت نشونت میده و گنگ حرف می‌زنه، تهش که عمق میزنی میبینی کار خاصی نمیکنه، سواره رو یه سری کلمه، بهرحال ایده رو میگیری. برگردیم سر بحث اصلی.
چرک‌نویس‌های خودجوش
لذا اگه بخوایم برگردیم جایی که بحث رو شروع کردیم، میشه خود آدم، و این تجربه ای که داره، اولین چیزیه که مجالی میده به آدم برای «اندوخته‌ی فلسفی». تازه از اینم میشه فراتر رفت، من یه زمانی از منتقدا خوشم نمیومد، از این فازها که، اگه بلدی فیلم بساز، بلد نیستی…
اینکه هر چیزی سخته، و درک کردن این سختیا آب آورنده است. نهایتا بنظر من نهایت این سختیها، علمه، یعنی شما اگر تهش میخوای واقعا آبت بیاد، باید بری ببینی تو قرن 20 ام چه کارهای ارزنده ای شده، بری اینارو بخونی، باقیش کف روی آبه، این نظر منه. کم هم نیست واقعا چیزهایی که آبت رو بیاره. شما قبل از نظریه نسبیت اینیشتین یه آدمی هستی و بعدش یه آدم دیگه، قبل از کیهان شناسی یه آدمی هستی، بعدش یه آدم دیگه، قبل اینکه حس بگیری که در مورد خودآگاهی چه ها گفتن و شنفتن یه آدمی هستی، بعدش یه آدم دیگه، اما لزومی نداره فقط در مورد علم باشه. اما این بحث رو میشه جلوتر هم برد حتی:
به بیانی، میشه گفت، هر جا سختی‌ای درک میشه، ارزش کار افرادی درک میشه، بعد مسائل باز روبروی ملت شناخته میشه، در دل این کند و کو، و کاوش، نهایتا یک لذت، و در پس اون یک هیجانی هست. این رو باید باز کنم: تو وقتی میری عقب نگاه میکنی، تو هر زمینه‌ای، میری تاریخ رو نگاه میکنی، حالا یا به قصد اینکه تاریخ رو بخونی، یا به قصد اینکه آدم‌های شاخ تاریخ رو بشناسی، یا به قصد اینکه بفهمی یه آدم شاخ علمی مثلا چکار کرد، با این قضیه روبرو میشی که آقا یه سری چیزهایی که ما اصل گرفتیم، 80 سال پیش اصلا بدیهی نبودند، و به تبع اون درک میکنی که در حال حاضر هم یه سری مسائل هست، که بدیهی نیست، بذارین مثال غیرعلمی بزنم.

مثلا الان آب ملت اومده، ناشی از اینکه کمونیسم خوب نیست، و کپیتالیسم خوبه، و هر چی آیفون داریم از سرمایه داریه و اینا. حالا تو تاریخو میری نگاه میندازی، میبینی اصلا بدیهی نبوده که کمونیسم قراره بگا بره، اصلا بدیهی نبوده، الان که نگاه میکنی، تا وقتی حس کنی که خب آقا کمونیستم بده اون یکی خوبه، در پس این ignorance که باعث میشه یهو نسلهای قبل از خودت رو احمق و خودت رو بالا ببینی، یک خمودی و یک دپرسی‌ای میاد.

راجع به «جنگ سرد» شنیدی. دو بار توی جنگ سرد، به واقع سه بار، دنیا تا مرز جنگ اتمی میره، یه بارش سر بحران موشکی کوبا بود که شوروی یه سری موشک فرستاد کوبا که دقیقا آمریکا رو هدف گرفته بودن و آمریکام اینجوری بود که فازت چیه؟ 30 سالته دیگه نازت چیه؟ یه سری هم وقتی بود که یکی از این پدافندهای مرزی شوروی اخطار داد که حمله شده به شوروی، و سیستم داشت میرفت رو اینکه موشکها رو شلیک کنه در جواب، که یکی از فرماندهان دستوردهنده نه آورد توی کار و شک کرد که نکنه سیستم مشکل داره و خلاصه شلیک نکردن (که اگه میکردن از اینطرف هم آمریکا میزد و بگا میرفتیم).

یه بار سومش هست که زیباتره، اونم اینکه یه سری زیردریایی شوروی نزدیک آبهای آمریکا رصد میشه، میرن با کشتی بالای سرش، بهش اخطار میدن که بیا بالا، حالا نمیدونم چجوری بوده که ارتباط رادیویی هم نداشتن، لذا اخطار دادنش اینجوری بوده که شروع کردن چپ و راست زیردریایی رو زدن. که اخطار بدن بهش.

حالا چیزی که اینا نمیدونستن این بوده، که اولا زیردریاییه سلاح اتمی داشته، ثانیا اختیار حمله داشته، حالا اون پایین تو زیردریایی سیستم تصمیم گیری چجوری بوده؟ یه نماینده حزب بوده، یه فرمانده کشتی، با یه نفر دیگه، که اگه هر 3 اوکی میدادن اینا میتونستن حمله کنن، دو نفر اوکی میدن، نفر سوم نه میاره، حالا اون موقع فازش این بوده که اینا اگه میخواستن مارو بزنن میزدن، اینی که چپ و راست ما رو زدن یعنی قصدشون زدن نیست، اما بعد جنگ سرد باهاش صحبت که میکنن، یه حرفی میزنه، میگه: من قبلا تو یه سانحه یه زیردریایی که دچار سانحه اتمی و اینا شد بودم، صرفا اون تصویری که تو اون تصادف دیدم رو، (بدنهایی که از تشعشع بگا رفته) اون تصویر رو برای هیچکسی تو دنیا نمیخواستم، چه دشمن باشه، چه خودی. حالا برگردیم از حاشیه.

تو به خودت میای، نگاه میکنی، میبینی الان اگه تاریخ رو اینجوری بخونی که بله، شوروی کمونیستم نمیدونست که اگه کنترل اقتصاد رو در دست بگیره "واضحا" بگا میره، اما آمریکا بازارها رو باز کرد و نهایتا آیفون دست این و اونه. خب این تلقی‌ای هست که بی‌روحه.

اما از یه سری پیچ های تاریخی پیچیدیم، که کافی بود که تو اون جنگ سرد یه اتفاقی میفتاد، شوروی آمریکا رو می‌زد (تا زمانی که برتری نظامی داشت)، و اصولا با یه سیستم دیگه میرفتیم جلو.
چرک‌نویس‌های خودجوش
اینکه هر چیزی سخته، و درک کردن این سختیا آب آورنده است. نهایتا بنظر من نهایت این سختیها، علمه، یعنی شما اگر تهش میخوای واقعا آبت بیاد، باید بری ببینی تو قرن 20 ام چه کارهای ارزنده ای شده، بری اینارو بخونی، باقیش کف روی آبه، این نظر منه. کم هم نیست واقعا چیزهایی…
این عدم بدیهی بودن رو که درک کنی (که درکش کار سختیه)، چه نتیجه ای داره؟ اولین و کمترین نتیجه اش اینه:
من هیچ کاری هم که نکنم توی این زندگی، صرف اینکه درکی داشته باشم از خیلی از این اتفاقات عجیب و پیچیده، این همه جریاناتی که معلوم نیست تهش چیه (و خیلی اوقات جهت تاریخ رندوم عوض میشه)، همینکه تخمه بگیرم دستم، بشینم تماشا کنم، خودش خیلی هیجان داره. حالا ممکنه گاهی اوقاتم رفتم تو زمین بازی کردم، که فبها. اما حتی اگه پامم به توپ نخوره، میتونم رونالدینیو رو تماشا کنم.