چرک‌نویس‌های خودجوش
731 subscribers
2.67K photos
182 videos
5 files
235 links
~

جزیره‌ای کوچک، بدور از هیاهوی پوچِ آدم‌ها
Download Telegram
اگه با رفیقت رفته باشی سفر، که بالا اومدن آروم سایه‌ها روی صخره‌ها رو موقع غروب آفتاب ببینی، و خوش گذشته باشه، چیزی که می‌بینی مثل نقاشیه. اما اگه تنها باشی، و راه رو گم کرده باشی، و لباس گرم نداشته باشی، و فکر کنی به اینکه تا چند دقیقه دیگه تاریکی همه جا رو می‌گیره، دیگه یه نقاشی نمی‌بینی. طبیعت رو یه قاتل ساکت می‌بینی که داره بدون عجله دنبالت می‌کنه چون میدونه که نمیتونی زیاد دور بشی.

توی هر عکس، باید هر دو رو ببینی.
در مورد چیزهایی که درباره‌ش دیتای کافی وجود نداره، روی نظر خاصی اصرار کردن ایرادی نداره. مثلا اصرار کردن به این که در کهکشان‌های دیگه حیات هوشمند وجود داره، ایرادی نداره، چون اونایی که مخالف این نظر هستند هم چیز بیشتری نمی‌دونند. اما وقتی دیتا هست، اصرار کردن به نظری که دیتا تأییدش نمی‌کنه، دیگه بحثی درباره اون موضوع نیست. بلکه بحثی درباره شخصیت اون فرده‌. ممکنه با جدیت درباره اون موضوع حرف بزنه، اما در واقع داره درباره خودش حرف میزنه، و داره میگه من شخصیتی دارم که وهم رو به واقعیت ترجیح میدم.
اگه مساحت زمین رو به اندازه صفحه ی گوشی‌‌ای که الان دستتون هست در نظر بگیریم، هرجاش رو که لمس می‌کردید، نمی‌تونستید بفهمید قله اورست کجاست. چون عصب انگشت ما نمیتونه چیزی که برجستگی اون در حد یک نانومتره رو حس کنه. و بالا رفتن تنهایی از همون اورست انقدر برای ما سخته که کشور نپال صعود سولو رو ممنوع کرد.

شب بخیر.
روزها تو روستا انقدر کار زیاد بود که کسی نمی‌تونست بیش از یک دقیقه یکجا قرار بگیره و هیچ کاری نکنه. اما هوا که تاریک می‌شد و می‌چپیدند توی خونه، تقریبا هیچ‌کاری وجود نداشت. حداقل برای مردها، و بیشتر زن‌هایی که جوان نبودند. دولت هنوز حتی برق هم نکشیده بود. یک فانوس از وسط سقف آویزان بود و دو سه متر اطرافش رو روشن نگه میداشت. بقیه گوشه‌های خونه، به دهانه غار شبیه می‌شدند، که میترسیدی واردش بشی، با اینکه در روشنایی همون روز اون گوشه خونه رو دیده بودی، و می‌دونستی عمق زیادی نداره. سه شب در سکونتگاهی بمونی که برق ندارند، خوب درک می‌کنی که چرا به جن و شبح و این چیزها باور داشتند. از‌ اونجایی که نه رادیویی وجود داشت و نه تلویزیونی، هیچ کاری جز اینکه به پشتی‌ها تکیه بدن و زیر نور همون فانوس درباره موضوعات سطحی صحبت کنند، نداشتند. الکل به شکل تاریخی در جامعه نقش مخربی داشت، ولی اگه دست و پا زدن انسان مفلوک در شب‌هایی که کاری برای انجام دادن نداره رو ببینی، درک می‌کنی که چرا میخانه‌ها ساخته شدند. اگه قراره از سر بیکاری یه بند زر بزنی، بهتره یه گوشه‌ی کار رو الکل بعهده بگیره.
وقتی تیر برق‌های سیمانی رو کنار جاده کاشتند، تا بالاخره روستا به شبکه برق کشور وصل بشه، منم مثل اهل دهات منطقه ذوق داشتم، با اینکه به من ربطی نداشت و اونجا حکم یک توریست رو داشتم. چون تصورم این بود که داریم به ته گذشته می‌رسیم و این لایف‌استایل که این‌ها دارند، منسوخ میشه. و تا حد زیادی شد. اما اون بیچارگی برای حرف زدن، نه. هنوز نیاز به حرف درمانی دارند. هنوز خفه میشن اگه وراجی نکنند. هنوز کمبود سوژه رو با فوکوس روی زندگی دیگران جبران می‌کنند. هنوز درباره چیزهایی که هیچ درکی ازش ندارند، قصه می‌بافند. چه آفلاین، و چه آنلاین.

سال‌ها قبل‌تر ازینکه من متولد شده باشم، همونجا، یک شب، سه کشاورز، یک گوسفند که گرگ بهش زده بوده رو ذبح می‌کنند تا به قول خودشون نجس نشه. چون کسی در اطراف نبوده که باهاش قسمت کنند، همه‌ی گوشت و دنبه‌ش رو کباب می‌کنند و میخورند. که حتی برای اون‌ها که به خاطر کار زیاد همیشه پر اشتها بودند، پرخوری محسوب می‌شد. یکی‌شون به بقیه میگه بدن‌مون تا حالا با چنین حجمی از گوشت و چربی مواجه نبوده، اگه امشب بخوابیم دخل‌مون اومده و صبح بیدار نمیشیم. دو نفر دیگه هم تأیید می‌کنند.‌ اما باید چطور تا صبح بیدار موند؟ همه خوابند و نمیشه نشست دور فانوس و صحبت کرد. پس به اتفاق برگشتند به زمین. و تا خود صبح درو کردند! یکجا نشستن و سکوت، چنان عملیات غیرممکنی بود براشون که ترجیح دادند تا صبح کمر خم کنند و با داس برقصند.

بعضی چیزها تغییر نمی‌کنه. آدم‌ها همینند.
The Black Rain
Hatef Mehraban
گفتند فقط یک‌بار فرصت داری دنیا رو ببینی، پس تا وقت هست همه‌جا رو ببین. و جدی گرفتی.
میشه هزار سال دنیا رو دید و خونه‌ی اول بود.

یک‌بار فرصت داری که بفهمی ذهنت از پس چه کارهایی برمیاد. فقط باید این رو جدی گرفت.
تو باشگاه آینه نصب می‌کنند، چون وقتی به آماتور میگی زانوت رو نود درجه خم کن باید حتما تصویرش رو از کنار ببینه تا بفهمه نود تا کجا میشه.
ملت برای ورزش‌های ذهنی‌شون هم آینه لازم دارند. مثلا می‌پرسند «دل و دماغ کار کردن ندارم، بگو‌ چه کنم؟»‌. دنبال این نیست که واقعا بگم چه باید کرد. داره کار می‌کنه، داره حرص هم میخوره، فقط میخواد بدونه درجه هرکدوم چقدر تنظیم بشه درسته. دنبال اینه که بدونه کجا نود درجه‌ست. میخواد من به عنوان آینه بش بگم حرص تا کجا خوبه، غم تا کجا اوکیه، به کار باید تا کجا بها داد.
اگه یه مایع بی‌رنگ وجود داشت که میتونستی بگی اگه این مایع رو بخورید دیگر لازم نیست وجود پیچیده خودتان را مدیریت کنید، مردم براش صف می‌کشیدند و پولدار می‌شدی. و گس وات؟ این مایع وجود داره و اسمش الکله، و فروشندگانش پولدارند. این‌ها به مستی نیاز دارند، نه به من.
جماعتی به زندگی سگی راضی‌اند دوگانه‌ای جعلی ساخته‌اند درباره حبس. که اگه فهمیدی در قفسی، فقط دو گزینه پیش رو داری. یا کور باشی و سرخوش. یا بینا باشی و پژمرده. برای همین اولین توصیه‌ای که پیشکسوتان محبوس تو زندان بت می‌کنند اینه که به بیرون فکر نکن. که یعنی کور باش، چون اگه کور نباشی پژمرده میشی. هرکسی بهرحال یه روزی میفهمه که ایران «یک سیاهچال در انتهای یک گودال، در محوطه یک زندان، در داخل یک پادگانه». بعضی زودتر و بعضی دیرتر. اگه بدونه در صد و اندی کشور دیگه، چه میگذره، و به خودش چی میگذره، پژمرده خواهد شد. پس عده‌ زیادی داوطلبانه تصمیم می‌گیرند که کور باشند. در دنیای فیزیکی صحنه عجیبیه که یک نفر یهو و بی‌مقدمه یه چنگال برداره و بکنه تو چشم خودش. ولی در دنیای روح و روان، عجیب نیست و هر روز اتفاق میفته.
اما گزینه سومی هم وجود داره. که هم ببینی، و هم بأیستی‌‌. و اونی که به الکل پناه میبره نمیتونه بأیسته.
چرا حتی کسانی که مسیحی نیستن، توی یک کلیسا با معماری سنتی تحت تأثیر شکوه بنا و فضایی که ایجاد می‌کنه قرار می‌گیرن، اما از پادگان، دانشگاه، اداره، باشگاه، خانه و حتی کل شهر فراری‌ان؟ و چرا خیلی‌ها در پادگان، دانشگاه و اداره و باشگاه و خانه و شهر، راحتن؛ و کلیسا هیچ شکوهی براشون نداره؟

روزهایی که گذشت، انتهای مسیر پیاده‌رویم رو جایی قرار میدادم که وقتی بچه بودم اونجا می‌رفتیم، و یادمه در همون عوالم بچگی حس میکردم خیلی بزرگه و امکان نداره آدم توش گم نشه. اما الان حس می‌کنم یک محوطه خیلی کوچکه. که البته خیلی هم کوچک نیست، ولی به نظر میرسه که هست. چون الان قدم‌هام بلندتر شده که ازین سر تا اون سرش رو در دو دقیقه طی می‌کنم.
فکر آدم هم همینطوره. هرچه قدم‌هایی که ذهنت میتونه برداره کوتاهتر باشه، دنیا رو بزرگ‌تر و بیکران می‌بینی؛ و هرچه قدم‌هایی که ذهنت میتونه برداره بلندتر باشه، دنیا رو کوچک‌تر و محدود می‌بینی. و این اثری معکوس روی شخصیت فرد میذاره. کسی که دنیا رو بزرگ می‌بینه، محدوده‌ای که بهش میپردازه رو کوچک می‌کنه، و کسی که دنیا رو کوچک می‌بینه، محدوده‌ای که بهش میپردازه رو بزرگ می‌کنه.
کلیسا رو آدم‌هایی که قدم‌های فکرشون بزرگ بود و دنیا رو کوچک می‌دیدن، ساختن. و پادگان رو آدم‌هایی که قدم‌های فکرشون کوچک بود و دنیا رو بزرگ می‌دیدن، ساختن. بنابراین کسانی که کلیسا رو ساختن، برای این تونستند طوری بسازنش که هزار سال منشاء شکوه باشه، که محدوده ذهن‌شون در دنیایی که کوچک است، بزرگ بود. و کسانی که پادگان رو ساختن، برای این تونستن انقدر ضدانسانی بسازنش که محدوده ذهن‌شون در دنیایی که بزرگ است، کوچک بود.

پس جواب سوال بالا اینه: عدم تطبیق سایز. کسی که سایز ذهنش کوچکه، هضم نمی‌کنه که یک کلیسا چرا انقدر فراتر از یک ساختمانه. و کسی که سایز ذهنش بزرگه، با این که در پادگان، دانشگاه، اداره، باشگاه، شهر، انسان به یک موجود بی‌مصرف تنزل پیدا می‌کنه کنار نمیاد.

تمدن رو مردم نمیسازن. کسانی که ذهن‌شون بزرگه میسازن، و سپس مردم، که ذهن‌شون کوچکه خرابش می‌کنن. این یک سیکله که مدام تکرار خواهد شد. الان در دنیایی که توش هستید بیشتر کلیساهایی هست که روح انسان رو تسخیر می‌کنن، یا چیزهایی که فراریش میدن؟ همه‌مون می‌دونیم کدومش بیشتره. پس در مرحله خراب کردن توسط مردم هستیم.
در طول همین چند خط ناچیز بر روی کاغذ، انبوهی از قلم خورد‌ها پیداست. ولی اجازه بده موردی را برای هر دویمان روشن کنم؛ آیا چنین نیست که ما در فاصله بین این قلم خورد‌ها زاده می‌شویم؟ قلم خوردی بر روی معصومیت احساس، قلم خوردی بر خودمان از باب دلسوزی، و مهمتر از همه، قلم خوردی بر توهمات‌مان که جامه‌ی انتظار بر تن کرده‌اند.‌ در پی این قلم خوردها وجود دارند لحظات گذرایی که پس از تجربه سختِ فروپاشی، باری دیگر با نجوای نسیمی از هوس،‌ تولدی را بر ما ارزانی می‌دارند؛ سرمستی از رایحه‌ی عطری غیر منتظره، لمس آرام چوب بلوط، انفجار خنده‌ی کودکی در پی شوق هدیه،‌ درخشش عکسی که به لطف ناملایمات زمان از خاطر رانده شده، سکوتِ لذت بخش خیابانِ ساعت سه صبح، ابتذال آشکار یک لطیفه، نوستالژی کوچه یا خانه‌ای که با خاطره می‌تپد، سبُکیِ نیاز پس از خوابی هم رنگ واقعیت، خوابی بی برنامه بر کف زمین، رژه‌ی حشره‌ای بر کتابت، حس تعلق به شعری دلنشین و بارقه‌ای حیات بخش بین فضای فلورسنت دو بوسه، همه و همه این چنین لحظاتی که به یکنواختی زمان نیشخند می‌زنند، یعنی وجود، زندگی، بودن و در انتها «شدن».

راستی تا به حال فکر کرده‌ای که تفکر نیز می‌بُرّد؟ آری. در طول سال هر بار که صحنه‌ی لخته خون‌های کنار ناخن‌هایم را می‌بینم، بیشتر به جنایات تفکر معتقد می‌گردم. تفکر همچو چاقویی می‌شکافد. آری، گوشه‌ای از حرکت زندگی این گونه جلوه می‌کند. درک بی‌بهانه‌ی تمام آنچه بر تو می‌گذرد، و هر تجربه را دردناک و خوش، زیستن. و فلسفه‌ی زندگی نیز با شهامت در پذیرفتن تک تک این لحظات تنیده شده. در غیر این صورت هیچگاه به آنچه که هستی پی نخواهی برد، و مدام ترس و دلهره‌ای بی پایان بر تو می‌افکند.
هم خشمگین شو و هم مهربان باش. گر ناسزا شنیدی، به گفته‌ی ارسطو: تقاضای بیشتر کن، چون دشمنت حتی قادر به "شلاق زدن توست زمانی که نیستی".
بیشتر سکوت کن.

بکوش‌ و از جان گرامی بگذر که والا مردان و زنان را هر سپیده دم سوگ حسرت، زمزمه‌ی تباهی‌ست.
Documentary Piano
AShamaluevMusic
تو یه روز آفتابی که بچه‌ها دارند سر‌به‌سر زنبورها میذارن، صدای زنجیر دوچرخه‌ها که زیر رکاب سریعند سکوت کوچه رو میشکافه، پیرمردها زیر آفتاب در خلسه فرو رفته‌اند، بازنشسته‌ها دارن به روزنامه یاد میدن چطور از پس باد بربیاد، زنان میانسال دارند برای گلدون‌های جدیدشون خاک می‌خرند، و جوان‌ها دور میزهای نقلی کافه که تو پیاده‌رو چیده شده نشستن و نوشیدن قهوه‌شون رو کش میدن تا کسی که تازه باش آشنا شدن رو به وقت اضافه بکشونند، نمیشه فهمید هرکسی چه کاره‌ست. تو خاکریز جنگ معلوم میشه کی میتونه سرپا بمونه. وقتی اوضاع جور نیست، معلوم میشه کی میتونه انسان بمونه. وقتی برای آرامش اعصاب لازمه بزدل بود، معلوم میشه کی میتونه شجاع بمونه. وقتی خرد جمعی به دروغ تعظیم می‌کنه، معلوم میشه کی سر حقیقت مذاکره نمی‌کنه. وقتی عضویت در باشگاه جهالت جایزه داره، معلوم میشه کی عقل محض رو رها نمی‌کنه.
@BrainDraft
«نمایشنامه» یچیز جالب توی زندگیه، هیجان زندگیه، ترشیِ غذاست، یه چیزیه کنار غذا. خیلی آدم باید احمق باشه که نمایش درگیرش کنه، مثل اونی که غذای اصلی رو گذاشته کنار، داره قاشق قاشق ترشی میخوره، بعد گیر میده میگه ترشیش کسشعره، و اجازه میده یه ترشیِ کسشعر، غذاشو خراب کنه.
مسئله اینه غذای اصلی‌ای در کار نیست، یعنی دیفالت این نیست که غذای اصلی‌ای وجود داشته باشه. عمدتا آدما با همون ترشی شکمشونو سیر میکنن. ولی پربیراه نیس که بگیم که یکی از وظایف آدم تو زندگی، اینه که "غذای اصلی" رو پیدا کنه. یعنی اینکه بشقابت خالیه، دلیل نمیشه به اینکه بگی یه جای زندگیم مشکل دا‌ره و باید دپرس بشی، چرا که هدف زندگیتو نمیدونی. بشقابت خالیه، برای اینکه باید خالی باشه، و زنده‌ای، چون یکی از دلایل زنده بودنت، پیدا کردن جواب این سواله، که بشقابتو چجوری پُر کنی؟ و عمدتا، با یه وعده غذای اصلی، که اصول زندگیته، نه ترشی.
برای همینه که خیلی ترحم انگیزه، که بشینی یه کناری، و بگی گشنمه، و دنبال ترشی باشی. مثل آدمی که کل زندگیش اینه که soul mate پیدا کنه، که از تنهایی درآد، کل غایت زندگیش پیدا کردن یه آدمیه کنارش، همینقدر تشنه، همینقدر گشنه!
شاید خیلیا همین باشن، ولی آدم توی زندگیش باید تارگت بذاره، که بالاخره یه جایی، از ترشی عبور کنه، غذای اصلی رو پیدا کنه، با غذاش ترشی بخوره، ترشی‌های مختلفم بخوره، ولی ازش "عبور کنه".
Bees don't waste their time explaining to flies why honey is better than shit.
Just remember that the next time when somebody is trying to talk you out of your dreams.
از جمله ترسناک‌ترین کارهایی که یک آدم میتونه با خودش انجام بده، ردیابی واکنش‌های مغزش به محیطه. اگه بتونه خوب دقت کنه، به سرنخ‌هایی میرسه که میتونه خیلی بترسوندش. چون پس از پیدا کردن فرمول تقریبا ثابت واکنش‌ها، اون فرمول رو در محیط‌های مختلف میذاره، و جواب معادله اینطور درمیاد که: دارم مثل ماشین عمل می‌کنم! و آره ماشین‌ها هم می‌تونند انعطاف‌پذیر باشند. حتی تیغ ریش‌تراش امروزی هم به چند جهت حرکت داره، تا با فرم صورت بهتر کنار بیاد. و وقتی فهمید ماشین بوده، از هم‌شکلی با بقیه ماشین‌ها وحشت می‌کنه. میفهمه قاتل‌ها خودشن. ترسوها خودشن. خلبانی که خونه‌ مردم رو بمباران کرد خودشه. کلاهبرداری که پولش رو برد و دیگه پیداش نشد خودشه. دختر خاله‌ای که از رفتارش متنفره خودشه. کشف هم‌شکلی اذیتش خواهد کرد، چون فرضش همیشه این بود که: من خیلی کارها کردم تا اینی باشم که هستم.

آدم میانگین خودش رو با تبلیغاتی که خودش برای خودش پخش کرده سرپا نگه میداره. وقتی صبح از خواب پا میشه تا بره سر کار، به خودش میگه دارم این فشار رو تحمل می‌کنم چون برای موفقیتم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. با دوست به گرمی احوالپرسی می‌کنه، و به خودش میگه این آداب رفتاری برای اینکه این دوستی مفید رو حفظ کنم لازمه. همین جمله یک تبلیغه. هرروز مثل یک بازاریاب، خودش رو به خودش میفروشه، و خودش خودش رو با همه شرایطی که داره، میخره.
اگه غیر ازین باشه، یعنی به تبلیغات توجهی نکنه، باید درباره همه‌چیز سوال بپرسه. و حجم زیاد سوال میتونه مثل پارازیت عمل کنه و سیستم عاملش رو از کار بندازه‌. گاهی ریتم تبلیغات به طور ناگهانی متوقف میشه، و خیلی سریع خودشون رو به لبه پنجره یا پشت‌بام می‌رسونند.

اگه گول اخبار روزانه رو نخوریم، دنیا جای بی‌نهایت آرومیه. هرروز همه سر وقت وارد دانشگاه میشن، طوری که انگار بهشون نخ وصل بوده و از مرکز ساختمان کشیده میشده. به موقع خرید می‌کنند، و وقتی لازمه به دکتر مراجعه می‌کنند. به محیط واکنش‌های منطبق با فرمول رو ارائه میدن، و به طور هم‌شکل خسته میشن، و استراحت می‌کنند، و فردا همین‌ها رو تکرار می‌کنند. اگه قرار بود برای خودشون تبلیغات نسازند، دنیا جای خیلی شلوغ‌تری می‌شد. جایی پر از آدم‌های یاغی‌، که خیلی سریع همه‌چیز رو تغییر میدن‌. در یکی دو قرن اخیر مهندس‌ها موفق شدند با دستکاری سریع طبیعت و مناظر، این حس رو ایجاد کنند که داریم شلوغ می‌کنیم، ولی این یک حس کاذبه. همون آدمی که خودش رو در هیاهوی شهر کلافه می‌بینه، به اندازه همون سرخپوست چادرنشینی که به خطا فکر می‌کنه آروم‌تره، آرومه. چون هر دو دارند بی‌خطرترین واکنش رو به محیطی که توش هستند نشون میدن‌.

این که از خودت چیزی بسازی، که ماشین زمانه نباشه، نیاز به نترسیدن از سوال‌ها داره. نیاز به نترسیدن از گم شدن داره‌. و نیاز به نترسیدن از سعادتمند نشدن. اگه بترسی که بدترین آدم دنیا بشی، هیچوقت نمیتونی خودت بشی.
متفکرین در گذشته بسیار مدح سکوت می‌کردن و سکوت رو از والاترین ضروریات برای خردمند می‌دونستن. در طول تاریخ هم غالبِ متفکرین و خردمندان مهر تأییدی بر این عبارت زدن.

ولی یک چیزی گاهی ما را آزار می‌دهد.
گاهی ای کاش می‌شد حرف زد. می‌شد حرفی را گفت و فهماند.
گاهی..
پسره محض خنده با دوستانش مصاحبه می‌کرد و ازشون می‌پرسید اگه قرار بود همین الان یک هدیه بگیری، ترجیح می‌دادی چی بگیری؟ بیشترشون با خوشمزه‌بازی جواب می‌دادند، اما اون‌هایی که جدی‌تر بودند «دوست‌پسرم/دوست‌دخترم» رو می‌گفتند (یعنی همین الان ندارمش، دوست دارم برام بیارنش). یکی هم گفت «حق اشتراک باشگاه».
همه این‌ها کاملا اوکی است. مخصوصا اگه در نظر بگیریم که به نظر می‌رسید بچه مهاجرند، یا از خانواده‌های متوسط رو به پایین آمریکا هستند، و آرزوی فورس‌ماژور هرکسی در اون سطح درآمدی، چیزهای ساده‌ست. هرچند که چسبندگی بیمارگونه شهروند مدرن به باشگاه ورزشی، مستقلا یک پدیده منفیه، چون انسان سالم نباید انقدر ذهن خودش رو مشغول ورزشی کنه که نیاز به مکان و ابزار و سرمایه داره. کار حیرت‌آوری که آمریکا با صنعت عظیم باشگاه ورزشی کرده، یکی از شعبده‌های سرمایه‌داریه و باید در توضیح اینکه چرا بخش خصوصی بیزینس را خیلی بهتر انجام می‌دهد، به عنوان یک مثال استفاده بشه. اما بدن سالم از کانال این شعبده به دست نمیاد. و متأسفانه اون بچه هم خیلی دنبال بدن سالم نیست، بلکه دنبال بدنیه که فرهنگ «ورزش‌بازی» به عنوان بدن استاندارد، تعریف کرده.
اگه از من هم می‌پرسید، این جواب رو می‌دادم: «فرصت هم‌صحبتی با یه آدم، که ذهنم رو وادار کنه ورزیده‌تر بشه». هیچ‌کدوم هیچ‌وقت این رو نمیگن. چون از هدیه این انتظار رو دارند که پُرترشون کنه، نه اینکه لو بده که خالی‌ان. کاملا برعکس چیزی که لازم دارند.
اگه بچه رو میفرستی مدرسه‌ای که این رو نمیتونه بهش بفهمونه، داری عمرش رو تلف می‌کنی.
Notte senza fine (Kiasmos Remix)
telegram.me/BrainDraft
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه قطار حیات در و پنجره و کوپه و صندلی نداره و نگاه نمی‌کنه کی داره بین راه میفته، و چه راحت میفته.
مدت کوتاهی کار در اورژانس بیمارستان کافیه برای فهمیدن اینکه روی همین قطار روباز و بی‌حفاظ، میشه برای مدت طولانی مسافر موند، و کارهای زیادی کرد.
مردم تا یکی از این دو رو به خاطر میارن، اون یکی از یادشون میره.
یه روز اومد گفتش "به بدبختی‌های زندگی زیاد فکر می‌کنم. چه جوری میشه که یک نفر یک مصیبت رو تحمل می‌کنه و خودش رو می‌کشه بالا، ولی یه نفر دیگه نمی‌تونه؟ من چطور؟ می‌تونم خودم رو بکشم بالا؟"

مقاله‌ای میخوندم از یه آدمی به اسم اندرسون کوپر، که یه برادر بیست و سه ساله داشت، و کسی چیزی غیرعادی در رفتار و کارهای برادرش نمی‌دید. یک روز مادرش می‌بینه که پسرش وایستاده روی دیوار بالکن طبقه‌ی چهاردهم، تا بفهمه که داستان چیه، پسر نگاهی به مادرش می‌کنه و می‌پره پایین.
زندگی کارتر کوپر اون روز تموم شد و زندگی اندرسون کوپر هم اون روز عوض. می‌گفت تحمل جمعیت رو نداشتم، و فکر می کردم که چطور این همه آدم دورِ همن. می‌خواستم دور باشم از همه‌ی این هیاهو، و بساط رو جمع کرد و غمش رو با خودش برد برمه. و از برمه رفت ویتنام و سومالی و بوسنی و روآندا. گزارش اولش از برمه رو به طور شخصی و با بدبختی و جعل کارت خبرنگاری تهیه کرد، ولی گزارشهای بعدیش کم‌کم مورد توجه قرار گرفتن.
غم مرگ برادر از دل اندرسون کوپر نرفت. با خودش بردشون وسط جنگ و مصیبت و بعدش هم برگشت سر خونه زندگیش. چندسال پیش مصاحبه‌ای داشت و گفت خودکشی کارتر اولین چیزی نیست که سر صبح بهش فکر می کنم، ولی روزی هم نیست که به یادم نیاد. غمِ برادر از یادش نرفت، ولی یاد گرفت چطور باهاش زندگی کنه. بعد از چند سال شد مجری سال نوی سی‌ان‌ان، در همون شهری که پونزده سال قبلش از هیاهوش فرار کرده بود. و فکر می کنم به گذشته اش، و به خاطره‌ی بیست و اندی سال پیشش که داشت از جسد عکس می‌گرفت و یکی بهش گفت انقدر مرگ دیدی زندگی یادت رفته، برو چند روزی یه چیز دیگه گزارش کن. اندرسون کوپر هم برگشت و هم به زندگی رسید و هم به مرگ، و این وسط هم جواب سوال خودش رو داد.

چیزهای زیادی در اول، میانه، و آخر قصه‌ی زندگی همه‌ی آدم‌ها وجود داره که خارج از کنترل آدمند، چیزهایی که آدم رو به سمت روزمرگی، یک گوشه نشستن و یا سرزمین گا سوق می‌دن، اما نقطه شروع تفاوت آدم‌ها، همان کاری است که اندرسون کوپر انجام داد. همان شروع، ادامه دادن، بهتر شدن و رسیدن به نقطه‌ای که اون غم، اون اتفاق، دیگر متوقف کننده‌اش نبود.
نیچه جمله معروفی داشت که می‌گفت «زیاد که به چاه عمیق و تاریک بیچارگی خیره بشی، اون هم چشمهاش رو باز می‌کنه و بهت خیره میشه». اما یه روزی آدم می‌فهمه، که اگه به اون چاه عمیق تاریک خیره بشه و خوب نگاهش کنه، توی اون روشنی خواهد دید.
اگه روز ابری‌ای بوده که حال خوبی داشتی، و روز ابری دیگه‌ای بوده که حال ویرانی داشتی، یعنی ابر کاره‌ای نیست. خودت رو نقطه فیکس عالم می‌بینی و حرکت همه چیزهای دیگه اذیتت می‌کنه. بالاخره یه روز باید باور کنی تو هم جزئی از همون چیزهایی هستی که در حرکتند. و بعد از اون، دیگه چیزی اذیتت نخواهد کرد.
از بوی دود کنده درخت نیم‌سوز شده بدش می‌اومد. چون هروقت می‌رفتن شمال زیاد به مشامش میخورد. چون از سفر به شمال بدش می‌اومد. چون سفر به شمال رو یک چیز ایرانی می‌دونست. و از هرچیز ایرانی متنفر بود. از یاس رونده بدش می‌اومد. چون روی دیوار حیاط‌ها روندگی دارند‌. چون از خونه حیاط‌دار متنفر بود. چون خونه حیاط‌داری که یاس روی دیوارش باشه رو یک چیز ایرانی می‌دونست. و از هر چیز ایرانی متنفر بود. حتی از در شیشه میرال مغازه‌ها، که روشون با فونت تیتر چیزهایی نوشتند که مسخره‌اند. و روزی که دید یکی قفل ایتالیایی برای همون در خریده ناراحت شد. از اینکه ایتالیا چیزی به ایران فروخته ناراحت شد. نمی‌خواست هیچ چیزی با چیزهای نجس ایرانی مخلوط بشه. اما از هیچ‌چیز ایرانی به اندازه مرد ایرانی متنفر نبود. بدون اینکه میل جنسیش رو از دست بده از دخترها بیزار بود. چون زن‌ها مردان رو در زندگی‌شون می‌پذیرفتند، و کسانی که مردان رو بپذیرند، براش به اندازه خود مردان مشمئزکننده بودند. و برای همین از مادرش هم خوشش نمی‌اومد. چون همسر پدرش بود. چون چیزی سراغ نداشت که از پدرش بدتر باشه. و پدرش با سیگار کشیدنش مخالفت می‌کرد. و جلوی مخالفتش مقاومت می‌کرد. طوری که یک جنگ تمام‌عیار درباره چند نخ سیگار شکل گرفته بود. پدر حاضر بود همه قواعد سنتی رو زیرپا بگذاره و اجازه بده با هردختری که خواست بپره، اما سیگار نکشه. اما برعکس بود، هیچ دختری رو نمی‌خواست و فقط سیگار می‌خواست.

وقتی بهش گفتم این انقدر اهمیت نداره که در این حد براش بجنگی، می‌گفت اگه این رو ببازم همه‌ش رو میبازم. وقتی می‌گفتم این برای بدنت هم مضره، می‌گفت تو هم مثل پیرمردها حرف میزنی. اما خیلی سریع خودش مثل پیرمردها شد. تمام انرژیش رو خرج جنگ سیگار کرد، و اونجایی که باید مقاومت می‌کرد، یعنی در زمان انتخاب رشته و شغل، نای مقاومت نداشت، و همونی شد که پدر می‌خواست.

باید چیزی که سبکه رو سبک بگیری، تا بعدا بتونی چیزی که سنگینه رو جدی بگیری. اینکه چه فکری درباره سبک گرفتن‌هات بکنند اهمیتی نداره. چون بضاعتت محدوده و باید درست خرجش کنی. تو جبهه جنگ اگه مهماتت کم باشه، کار درست شلیک نکردنه‌. حتی اگه اونطرف خاکریز مسخره‌ت کنند. اگه مافوقت بگه باید برگردی، کل تمرکزت باید روی عقب‌نشینی باشه، حتی اگه اونطرفی‌ها به فرار کردنت بخندن. می‌دونم چرا سبک نمی‌گیری. چون میترسی با بقیه آدم‌ها که همه‌چیز رو سبک می‌گیرند تو یه گروه بیفتی. اما این ترس هم از جنس ترس از مسخره شدنه. ترسی که از هدف منحرفت می‌کنه. تو اینجوری با اون‌ها تو یه گروه نمیفتی. با اون‌ها تو یه گروه افتادن و از یه قماش شدن، مستلزم پوچ‌گراییه. اما تویی که هدف داری، نمیتونی پوچگرا هم باشی.
اونایی که از ایران خوششون میاد و علیرغم نک و ناله از زندگی توش راضی‌اند مرجع معتبری نیستند. اونا بت میگن سخت‌ نگیر، ولی پشت این نصیحت‌شون پوچیه.
ریلکس باش، و فقط روی هدف‌های بزرگ تمرکز کن.
فرض کنید در یک شرایط بحرانی، یک مربی حرفه‌ای ورزشکار شما رو راهنمایی کنه و بگه "نباید خسته بشی"، و شما بگید "نمی‌تونم، خیلی سخته". در عوض مربی باید به شما بگه: "اگه نتونی، مسابقه رو می‌بازی".
هیچ پروتکلی وجود نداره که مربیان بگن "تو می‌بازی" چون این ممکنه باعث ترس یا ناامیدی بشه. اما واقعیت‌ها تابع پروتکل‌ها نیستند. دنیای طبیعی اهمیتی به احساسات و مشکلات کسی نمیده. طبیعت هیچ‌وقت نمی‌گه "درکت می‌کنم عزیزم". طبیعت به هیچ‌کس نمیگه "می‌دونم که نمی‌تونی". پس وقتی برای بقا باید ترس رو کنار بذاری، با طبیعت طرفی نه با آدم‌ها. پس نباید دنبال کسی باشی که درک کنه و همراهت باشه. در اونجا، همراهی انسان‌ها مهم نیست؛ باید با طبیعت همراه شد. همراه شدن با طبیعت یعنی بر ترس غلبه کردن. دنیای طبیعی با جامعه انسانی هم به همین شکل رفتار می‌کنه. به آنچه که "شکایت‌های بی‌پناهان" نامیده میشه، توجهی نداره. درد و رنج مادران براش هیچ اهمیتی نداره. حجم خون براش هیچ مسئله‌ای نیست. بنابراین، فرقی نداره که این جامعه چقدر بگه "نمی‌تونیم". نمی‌تونیم که از دستورات زورگویان تبعیت نکنیم، نمی‌تونیم که نسبت به سقوط جامعه بی‌تفاوت نباشیم، نمی‌تونیم که در روزمرگی فرو نریم، نمی‌تونیم که هر روز بیشتر به عقب نریم و بدتر نشیم. دنیای طبیعی هیچ‌کدوم از این‌ها رو نمیشنوه. ناله و شکایت براش یکیه، و هیچ‌کدوم رو نمیشنوه. ممکنه فکر کنی که این موضوع بدیهیه، ولی هنوز واقعاً درکش نکردی. خودت هم می‌دونی که درکش نکردی.
Tom Day - Who We Want To Be
@BrainDraft
احتمالا روزی مولانا به تصویر خودش در آینه نگاه کرده و با خودش فکر کرده که این ذهن بیکران و زیبا چجوری در این کالبد ساده و معمولی جای گرفته؟
نوشتن، برای او اعلامیه‌ای به جهان بود، که نماینده‌ی واقعی من با شکوه‌تر و فراتر از این جسم هست. نماینده‌ی من کلمات من هستند.

به ما یاد دادند که این جهانی که ما در اون زندگی می‌کنیم، نمونه‌ی کوچکی از یک عظمت بزرگ هست. اون کسی که این نظام بزرگ هستی رو آفرید هم، می‌خواست بگه که نماینده‌ی من این دنیای فیزیکی نیست، نماینده‌‌ی من ذهن‌های زیبایی هستن که خوب فکر می‌کنند و خوب می‌نویسند. اگر با دقت به تمام جهان هستی بنگری، می‌بینی که بدون کلمات، چیزی کم هست. چون اونچه که از جهان دیده میشه، نماینده‌ی شایسته‌ای از حقیقت جهان نیست.

تو باید صدای جهان باشی. هستی، باید از طریق تو سخن بگه. تو به این دنیا نیومده‌ای که صرفاً موفق بشی. مرگ در اینجا قرار داده شده تا هیچ‌کس موفق نشه. تو اینجایی، تا صدای کسی باشی، که قبل از تو بوده، و بعد از تو نیز خواهد بود. صدایی که نشون بده عظمت اون، باشکوه‌تر و فراتر از چیزی هست که از کالبد جهان میشه دید.
هواپیما رو تو آسمون می‌بینه و به بدبختی‌ها و گیرهایی که روی زمین داره فکر می‌کنه. با خودش می‌گه، ای کاش من تو اون هواپیما بودم، هر جا می‌رفت راحت بودم.
مهماندار توی همون هواپیما حالش از مسافرا به هم می‌خوره، ولی مجبوره لبخند بزنه و فکر می‌کنه که تو تعطیلاتش چه کارای عقب‌افتاده‌ای رو انجام بده.
مسافرا احساس می‌کنن مثل گوسفندایی هستن که توی وانت چپونده شدن، چون پول فرست‌کلاس ندارن و به همه‌ی آدمای صنعت هواپیمایی فحش می‌دن.
خلبان و کمک‌خلبان دارن درباره استخدام تو یه شرکت هواپیمایی خارجی حرف می‌زنن و یکی به اون یکی می‌گه که اول تو برو ببین چجوریه بعد به منم بگو.

«برای اینکه از حس بد الانت در بیای، کافیه زاویه دیدت رو عوض کنی، حتی برای یه مدت کوتاه.»