چرک‌نویس‌های خودجوش
731 subscribers
2.67K photos
182 videos
5 files
235 links
~

جزیره‌ای کوچک، بدور از هیاهوی پوچِ آدم‌ها
Download Telegram
کارل مارکس نصف روز می‌خوابید، نصف بقیه‌ش که بیدار بود، مست بود. اما چیزهایی که نوشت دنیا رو بهم ریخت. هم ازش انقلاب بیرون اومد، هم جنگ، هم تحولات برگشت‌ناپذیر، هم میلیون‌ها کشته و زخمی، هم کن‌فیکون شدن دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها و دولت‌ها و بازارها.
دقیقا کسی جرقه اولیه همه این اتفاقات رو زد، که هیچ‌کس به مخیله‌ش نمی‌رسید کسی مثل اون بزنه. این زهر زمانه. و بهترین دلیل برای تواضع در برابرش.
هر یک ثانیه که میگذره، یک شانس به احتمال اینکه یک نفر جرقه چیزی رو بزنه که فعلا هیچ ایده‌ای از ابعادش نداریم، اضافه میشه. حتی اگه در هماهنگی کامل با زمانه باشی، ثانیه بعد ممکنه همه‌چیز رو عوض، و تو رو کهنه کنه. و برای همین، زمان دشمن امپراتوری‌هاست. چون نمی‌تونند ازش جلو بزنند. حتی اگه خیلی هماهنگ باشند‌.
فرعون همه نوزادان پسر رو کشت، غیر از یکی. و همون یکی همه‌چیز رو عوض کرد. اون یکی، همون یک ثانیه‌ بعدیه، که همیشه جلوتر از امپراتوره.
اون زمان وسیله حمل و نقل عمومی وجود خارجی نداشت. مسیر روستا تا شهر، برای خودش یه ماجراجویی بود. یه آدم دهاتی بلند شد رفت بره شهر برای خرید. سالی دو سه بار اینکارو می‌کرد. زیر آفتاب نشست کنار جاده تا ماشین بیاد. و نمی‌اومد. تا اینکه یه کامیون نگه داشت، و سوارش کرد. کمی جلوتر راننده کامیون گفت عوارضی نزدیکه، و بمون گیر میدن اگه ببینند مسافر سوار کردیم. یکم قبلش پیاده‌ت می‌کنم، یکم بعدش نگه میدارم، خودت بیا سوار شو. اونم گفت باشه. و پیاده شد. جایی که پیاده شده بود ازین قهوه‌خونه‌های بین‌راهی بود. نشست یه چای بخوره، تا کار راننده کامیون تو عوارضی تموم بشه. یه پیرمردی اومد نشست کنارش. یه بقچه داشت. گفت این بقچه پیشت باشه من برم دستشویی برگردم. این هم گفت باشه. و منتظر شد بیاد. اما نیومد. وقتی از حد متعارف زمانی که صرف دستشویی میشه گذشت، رفت ببینه کجاست. ولی پیداش نکرد. احتمالا بقچه‌ش رو فراموش کرده بود و سوار ماشین شده بود و رفته بود. اما کسی اینو نمی‌دونست. پس باز هم صبر کرد. دو ساعت گذشت. دید یه نفر از دور داره دوان دوان میاد به سمتش و یه چیزهایی با صدای بلند میگه. نزدیک‌تر که شد دید راننده کامیونه، و چیزهایی که داشته با داد زدن می‌گفته درباره این بوده که از کار و زندگیم انداختی تو!‌ و وقتی رسید، نفس نفس‌زنان گفت دو‌ ساعته نشستم تو ماشین منتظر تو، چرا نیومدی پس؟ این هم براش تعریف می‌کنه که عمدی نبوده. به کسی قول داده بقچه‌ش رو نگه داره. راننده میگه ولش کن بیا بریم، اگه همین اطراف بود تا الان پیداش می‌شد. این دو ساعت برای اون صبر کرده بود، و راننده دو ساعت برای این. چون یک مرد، به یک مرد دیگه حرف زده بود، و باید پای حرفش می‌ایستاد. بهرحال بقچه رو آورد خونه و باز کرد و همه دیدند اشیاء بدرد بخوری نیست. برد پیش امام جماعت مسجد روستا و گفت این رو چه کنم. گفت معادل ارزش‌شون باید صدقه بدی. مردم اگه یک ریال براش ارزش تعیین کرده بودند، آخونده سه ریال تعیین کرد. عددش این نبود، ولی نسبتش این بود. با اینکه همه می‌گفتند زیاده، همون سه ریال رو داد. با اینکه براش زیاد بود. چون «سید» گفته بود، باید می‌داد، و داد.

اون آدم‌ها رفتند و دیگه برنمی‌گردند. اینکه برنمی‌گردند یک پیشگویی نیست. خبری مربوط به گذشته‌ست. برنمی‌گردند چون غیرقابل برگشت بودن‌شون قبلا رخ داده. بستری که مرد رو اونجوری بار می‌آورد، همونقدر متعهد، و همونقدر ساده‌دل، از هم پاشید. صیانت و حفاظت، ذکاوت میخواد و آینده‌نگری. که موجود نبود. اگه سلاطین مملکت رعیتی میخواستند که مثل اون مردها باشند، باید حفظش می‌کردند، و این حفاظت مهلتی داشت. و مهلت کوتاه بود. درست از زمانی که مهلت رو از دست دادند، دنبال رعیتی می‌گردند که دیگه برنمی‌گرده. و هرروز داره این جستجو براشون سخت‌تر میشه. سلطان وقت، هرروز عصبی‌تر میشه، چون هرروز بیشتر معلوم میشه که نمیشه به عقب برگشت.
کاش میشد فرهنگ حاکم بر بلاکچین و کریپتو، مخصوصا در حوزه‌های امنیت و شفافیت رو به زندگی غیرمالی هم سرایت داد. طرفداران و توسعه‌دهندگان دیفای حتی روی تی‌شرت‌شون هم چاپ می‌کنند:
Don't trust; verify!
اعتماد نکن، راستی آزمایی کن.
مسئله این نیست که پیدا کنیم آن کسی را که می‌شود به او اعتماد کرد. مسئله اینه که دیگه لازم نباشه به کسی اعتماد کنیم. من نمی‌تونم به هیچ‌کس در جامعه اعتماد کنم. و برای کسی که اعتمادی بهش ندارم نمی‌تونم دلسوزی کنم. حتی ضعیف‌ترین و مظلوم‌ترین افراد رو به شکل حیوانات درنده می‌بینم، همه رو دروغگو و رذل می‌بینم مگر اینکه خلافش ثابت بشه. و اگه این رو با یک روانشناس درمیان بگذاری، یا یه انگی به خودت میزنه، یا یه اسم لاتین میذاره رو این حالتت. خیلی‌ها نمیتونند هضم کنند که روی حقوق افراد حساس باشیم بدون اینکه براشون دل بسوزونیم! اگه دلت برای کسی نسوزه، میگن قلبت فلزیه. و اگه در عین حال که قلبت فلزیه روی حق و حقوق مردم حساس باشی، فکر می‌کنند خل‌وضعی!
لوک برایان یه آهنگ داره به نام «بیشتر مردم خوب هستند». آمریکایی‌ها اینو میشنوند امید به زندگی‌شون بیشتر میشه. من فکر می‌کنم کسی که با این تلقینات نگاهش مثبت‌تر میشه، زندگی خیلی آرام و ایزوله‌ای داشته. من که میشنوم خنده‌م می‌گیره. انگار یه لالایی برای بچه‌ست. و آره برای دوران بچگی خوبه.
کسی رفیقش رو خودش انتخاب نمی‌کنه. دیگران رفیقش رو انتخاب می‌کنند. میره خوابگاه و دو نفر دیگه رو می‌بینه که دانشگاه تعیین کرده بوده تو اون اتاق باشن، و اون دو نفر میشن رفیقش. میفته زندان و کسی هم‌سلولیش میشه که زندان تعیین کرده تو اون سلول با هم باشند، و میشه رفیقش. در یک شرکت استخدام میشه و میزی رو بهش میدن که کنار کسی قرار میگیره که شرکت تعیین کرده بوده میزش اونجا باشه، و میشه رفیقش.

همه از رفیق به عنوان چادر صلیب سرخ استفاده می‌کنند تا از محیط خشن بیرون بهش پناه ببرند. و این صلیب سرخه که تعیین می‌کنه تو کدوم چادر بخوابند. اون چیزی که خودشون تعیین می‌کنند اینه که ادامه‌ش بدن یا نه. برای همین سوپرمدل‌هایی داریم که رفیق‌هایی دارند که تو هیچ‌عکسی خوشگل نمیفتند، و بچه پولدارهایی داریم که رفیق‌هایی دارند که دائم ازشون پول قرض بخوان، طوری که باعث خجالت بشه. چون انتخاب خودشون نبود و دیگران این افراد رو در مجاورت‌شون قرار دادند، و این‌ها فقط انتخاب کردند که ادامه‌ش بدن.

تنها رفیقی که هرکس از نقطه صفر میتونه انتخابش کنه یا نکنه، خودشه. رابطه با خود، حالتی معکوس با بقیه رفاقت‌ها داره. این‌جا ادامه دادنه که انتخابی براش وجود نداره. چه رفیق خودت باشی چه نباشی، باید با خودت ادامه بدی. انتخابت اینه که به عنوان یک رفیق با خودت ادامه بدی، یا به عنوان یک نارفیق با خودت ادامه بدی. اگه خودت رو به عنوان رفیق بپذیری، میتونی از خودت مثل چادر صلیب سرخ استفاده کنی و بهش پناه ببری. اما هزینه‌ش اینه که بپذیری تو خیلی از عکس‌ها خوشگل نمیفته، و خیلی جاها شرمنده‌ت می‌کنه.
اینکه معنی زندگی و مشكلات چیه توضیحش سخته. چون از درون نمیشه خیلی قصّه گفت، ولی از بیرون‌، میشه. یک سری مفاهیم رو آدم جدی نگیره شاید بهتر باشه. میشه نشست و تا ابد از معنی و دلیل زندگی فلسفه بافت، ولی این راستش غیر از اینکه گره‌های کور‌ به‌ زندگی عادی ما بزنه، دردی رو دوا نمی‌کنه.

هر‌ پدر و مادری صدای گریه‌‌ی بچه‌اش رو که از اتاق کناری بشنوه، میدوئه سمت اتاق تا بغلش کنه و احساسش اینه که بامعنی‌ترین کار دنیا رو انجام داده. فکر‌ کن همونجا توی تختش دراز بکشه و فلسفه ببافه که بچه گریه‌ میکنه، حالا معنی این زندگی برای‌ من چیه؟
میگن که معنا، فرعِ عمله..
چیزی که اصله توی دید آدم نیست. ارزش گُلی که میکاره آدم، اندازه‌ی عمریه که پاش صرف‌کرده‌، نه اون فکرهایی که حالا این گل یعنی‌چی.

خودم دو نوع اتفاق دیدم که آدم‌هارو جوری عوض کرده که تا ابد، حرف از معنی و مفهوم و پوچی نزدن ، و رسیدن به اصل‌.
اتفاق اول که امیدوارم برای کسی پیش نیاد، بیماری صعب‌العلاج یا یک فاجعه‌ای توی زندگی بوده. طرف قبلش مدام فلسفه‌ می‌بافته و از اونها می‌گفته که سر پیچ اسم خودشون رو گذاشته بودن هیچ. و بعد از بلند شدن از تخت بیماری، ارزش هر نفسش رو میدونسته.

اتفاق دوم، خط زدنِ "من" هستش.  یک قصّه‌ای‌ میخوندم از پسری که برای اثبات خودش به پدرش، رفته بود دنبال پول و تجارت، و توی بیست و چند سالگی بعد از فروش رستورانهای زنجیره‌ای به قیمت صدها میلیون دلار با یک آستین‌مارتین رفته بود دم منزل پدر، که همه‌ی زندگیت آستین‌مارتین می‌خواستی، حالا بیا یک بوقی بزن. بعد خودش هم مونده بود که خب حالا بعد از این، زندگی یعنی چی؟ خودم رو بکشم؟ چیکار کنم با این عمرِ دراز باقیمانده؟
اول رفته بود دنبال الکل و مواد و غیره‌ و آخرش رفته بود دنبال یکی از این شرکتهای "دنبالِ‌معنی‌ِزندگی‌گرد" و بُرده بودنش دورافتاده‌ترین جاهای آفریقا و اونجا فلاکت مردم رو دیده بود و انگار‌ که با پتک زدن تو شقیقه‌اش. اول شروع کرده بود راه رفتن و پول پخش کردن. بعد فکر‌ کرده‌ بود که آخرش که چی؟ به‌ چهار‌نفر‌ کمک‌ می‌کنی و بقیه می‌مونن. یک موسسه غیرانتفاعی برای آموزششون زده بود و مشغولش شد.

اون قسمت اول قضیه رو توی فرهنگمون داریم: یک بدبختی دیدی، دو تا بزن پشت خودت و شکر کن که وضع خودت چقدر خوبه! این ولی همه‌ی قصّه نیست.
به قول دالایی‌لاما، «همدردی یعنی ببینی کسی افتاده کنار جاده و سنگی افتاده روی سینه‌اش و دردش رو حس کنی». همدلی ولی، یعنی بری کاری کنی و اون سنگ رو برداری‌. دنیا رو هم‌ نمی‌خواد عوض کنی. سنگ‌ریزه هم که برداری خودش یک عمله و "معنی" از اینجا‌ میاد. از همون تیکه سنگ‌های برداشته شده.
به نقطه پایان سالی رسیدیم که برای ملت ایران به اندازه یک قرن گذشت؛ سخت، صعب، تلخ‌تر از زهر. روز اول عید وقتی سفره‌های‌مان را می‌چیدیم، نمی‌دانستیم سین اصلی این سال سیاه «سوگ» است؛ اندوه دست‌های بسته‌ای که به آب نرسید، دخترکان شادی که کفن، لباس عروس‌شان شد، طفل شادابی که جوانه وجودش در بهار زندگی خشکید و چشم‌هایی که دیگر نخواهند دید. روزی اگر می‌خواستند اشک‌مان را در بیاورند، همین چیزها را برای‌مان تعریف می‌کردند. ما اما دیدیم، همه‌ی آنچه طاقت شنیدنش را نداشتیم.
خدایا تو شاهدی که ما مردمان پرتوقعی نیستیم. همه انتظارمان «زندگی» است؛ چیزی که به خاطرش خلق‌مان کردی، اما مدعیانت روی زمین آن را از ما گرفتند.

کاش این سال نو، حامل حال نو باشد.
نوروزتان خجسته و به امید روزهای روشن.
«خدایا ریشه ظلم رو بکن».
نه. خدا علاف نیست که انسان رو وارد بازی حیات کنه، و بعد یکی از مهم‌ترین قسمت‌های این بازی رو حذف و کار خودش رو خراب کنه. تو این بازی هرچیز ارزشمندی وجود داشته باشه، بقیه سعی می‌کنند ازت بگیرنش. از جانت گرفته، تا خانوادت، تا آرامشت، تا ثروتت، تا استقلالت، تا هویتت، تا حتی آب چشمه‌ای که از دل زمینت میجوشه. و فقط یه جوری میشه پلی‌اش کرد: نباید بذاری.
بیشتر آدم‌ها ۴۰ درصد تلاششون رو میکنن، نصفه و نیمه هستن، طبیعی هم هست، چون زندگی سخته. اما چی میشد ۹۰ درصد تلاششون رو میکردن؟ یا کل وجودشون رو میذاشتن؟ چون به هر حال تمام وجودت درگیره. بازی‌ایه که هیچکس ازش بیرون نمیاد. آخرش همه میمیرن. بهتره خودت رو به والاترین خیر متعهد کنی. خیری که میتونی بدست بیاری رو چرا انجام ندی؟ زندگیت رو سرشار از معنا میکنه.
سخته چون همراه با مسئولیته. اما توی همین مسئولیت‌هاست که میشه معنا پیدا کرد و مسئولیت، زندگیت رو بهتر میکنه. زندگی خونواده‌ات رو هم بهتر میکنه. شاید حتی دنیارو هم جای بهتری کنه. وقتی ۳ نصف شب به این فکر میکنی که توی این زندگی داری چه غلطی میکنی. مسئولیته که وجود بی‌چاره‌ات رو توجیه میکنه و این چیز خوبیه. چون روزهایی هستن که درد میکشی، خسته‌ای، ناراحتی، اعضای خونواده‌ات مریضن و تو بدعنق و بدبین شدی و برای اینکه بلند شی، به یه دلیل نیاز داری،‌ و با خودت میگی شاید امروز بتونم دنیا رو کمی به بهشت نزدیکتر کنم و کمی از جهنم دورتر. هم امروز، هم فردا و هم هفته‌ی آینده. و این چیزیه که ارزش داره بخاطرش بجنگی.
Life Story
Ólafur Arnalds & Nils Frahm
هدفون بذارید، چشم‌ها رو ببندید و برید بالای کوهی که مشرف به شهره.. جایی که مردم پایینند و شما بالایید، جایی که مردم خوابند و شما بیدارید، جایی که فکر می‌کنند در تاریکی هستید اما شما ستاره‌ها رو دارید. و بذارید صدا براتون قصه بگه.
احساسات منفی آدما، ساخته شدن برای اینکه به تو این شوک رو وارد کنن، که ضربتی عکس العمل نشون بدی. حس "ترس" یه همچین چیزیه، "تعجب" هم همچنین، حتی به نظرم حس "ناراحتی" هم یه همچین چیزیه. غریزه‌ی آدما بنا شده برینکه سریع بر اساس این حس‌ها عکس العمل نشون بده، و ما یه جایی تو پروسه‌ی بزرگ شدنمون، یاد میگیریم این غریزه رو کنترل کنیم، ولی بعضی وقتا هم میرینیم با کنترل کردنمون. این حس‌ها، حس‌های لحظه‌ای و ضربتی هستن، نمیشه مدام به مدت سه هفته در حالت تعجب بود، نمیشه سه هفته عصبانی بود، یا سه هفته ترسید، این حس‌ها از یه حدی بیشتر مزمن میشن، دیگه لوث میشن، دیگه تاثیر خودشونو از دست میدن. آدما نمیتونن مدام تو این حس‌ها باشن، تو این فرآیند لوث شدنه‌اس که یه جوری، کنار میان، یه کنار اومدنی که کسی نمیتونه بگه بالاخره به نفع طرف بود که کنار اومد، یا نه.. تو پروسه‌ی "فرار از معمولی بودن"، این اتفاق میافته. تو با تمام وجودت از معمولی بودن فرار میکنی، ولی از هر سمتی میری، میخوری به یه دیواری که روش نوشته: "تو هم یه آدم معمولی هستی". نمیشه مدام تو این حس بود، میگیرین چی میگم؟ آدم ظرفیتش محدوده، دووم نمیاره، اولین باری که من این حس رو تجربه کردم، دوم دبیرستان بودم.
دوم دبیرستان، من همش خوردم تو دیوار، سوم دبیرستان، به یه صلح درونی رسیدم، که آقا، شما همینی، قرار نیست چیز خاصی بشه، همینی که هست. مرخصی گرفتم از خودم، انقدری فشار سال قبلش زیاد بود، که سوم دبیرستان که این مرخصی رو گرفتم، تا سال بعدش که چه عرض کنم، تا سن 21 سالگی، تو مرخصی بودم. ولی از دید خودم شانس آوردم، چند سال مرخصی گرفتم، ولی بعدش دوباره برگشتم، بعد 4 سال، دوباره با همون سوال، بهمراه سوالات پیچیده‌تر.
آدمیزاد نمیتونه مدام تو این پروسه‌ی دست و پا زدن بمونه، گاهی مرخصی میگیره، گاهی برمیگرده، اما یادمه، حتی وقتی مرخصی گرفته بودم، یه چیزی ته وجودم، باور نداشت که "من همینم"، این خیلی نکته مهمیه، این باور نداشتن به اینکه "من همینم" به قدری شدید بود، که یه جورایی همچنان تو همون دوران مرخصی، تا حدی منو میکشوند، یه دِی دیریم‌هایی داشتم، دِی دیریم‌های مسخره‌ای که تو تمامشون، یه سناریویی مطرح میشد. چیزایی که توشون بود چندان مهم نیست، مهم اینه که این دِی دیریم‌ها وجود داشت. باورتون بشه یا نه، شاید روزی 5-4 ساعت، تو تمام مدتی که رفت و آمد میکردم و برمیگشتم، تو تمام اون ساعات، این دِی دیریم‌ها شکل میگرفت، من هیچ (هیچ!) ایده‌ای نداشتم که اینا چه جوری قراره به واقعیت برسه.
اون دیریم‌ها شاید (شاید!) نماد این بود، که گرچه من مرخصی گرفته بودم، اما هیچ وقت ته دلم قبول نکرده بودم، یعنی اینجوری نبود که اون بازجویی که نشسته جلوم، برگه رو بذاره جلوم، و دیکته کنه، و من بنویسم: «من، فلانِ فلان، به شماره‌ملی فلان، در تاریخ فلان، اقرار میکنم، که سهمم از زندگی، همین چیزی است که در حال حاضر دارم، و قرار نیست به چیزی به بیشتر ازین برسم، امضا».
اون برگه رو امضا نکردم، بدون اینکه حتی فکر کنم به یه کدوم ازین چیزا.

این قضیه‌ای که بعد مدتها دارم برمیگردم نگاش میکنم، اون موقع نمیدونستم چه گُهی دارم میخورم، ولی اینو میدونم، که یه جایی اون ته، دست نکشیدم.

این متنه، بیانگر این نیست که من گُه خاصی هستم، اگه اون موقع یه سوال رو تخته مینوشتم، هنوز که هنوزه میشینم تو همون کلاس، و به جای یه سوال، چند تا سوال مینویسم. اون با سر تو دیوار رفتنه، هنوز هم هست، بایدم باشه، تو خیلی زمینه‌ها. آدما این تمایل رو دارن، که دلشون میخواد مخرج کسر رو کوچیک کنن، تا اینکه صورتشو بزرگ کنن. یعنی بگن الانمو نبین، نگا من چقدر از صفر شروع کردم. یه مصاحبه داشت مهران مدیری، میگفت من یه بار اونقدر بی پول شدم رفتم تو خیابون زیر بارون داد زدم خدااا، چون پول نداشتم برای بچم. نمیدونم این طبیعیه یا نه، ولی شخصا این "تو خیابون زیر بارون داد زدن" رو من دارم ثبت میکنم. نه توی کانال. ولی برای خودم دارم لحظه به لحظه‌اش رو ثبت میکنم، چیزیه که بهم انگیزه میده. نهایتا من دیگه به این معتقد نیستم که همه‌ی آدما معمولی‌ان، به این معتقدم که بیشتر آدما معمولی‌ان، اما عده‌ی قلیلی توشون نیستن،‌ مثل تو.
Song of the Lonely Whale
Atonalita & Non Somnia
عقل باید آزادت کنه. اگر کاری غیر ازین کرد یعنی هنوز ازش محرومی.
کسانی که میخوان همه‌ی مردم دنیا رو نجات بدن، در بدترین حالت به همشون خیانت می‌کنند، و در بهترین حالت هیچ‌کاری براشون نمی‌کنند. تنها اتفاقی که نمیفته نجات‌یافتگی اون‌هاست. پربازده‌ترین خدمت به خلق‌الله اینه که به فکر همشون نباشی. هرچه ابعاد جامعه هدف کوچکتر، مفیدتر. وقتی از طریق یک پل طنابی داری از بالای یک دره عبور می‌کنی باید جلو رو نگاه کنی، نه پایین رو. هرچیزی که می‌تونیم ببینیم و میشه دید رو نباید دید. درصد بزرگی از مردم دنیا و مردم کشور و مردم شهر رو نباید دید تا بشه به مردم کمک کرد. در دوران ما، همه صرفا خبردارند. از همه‌کس و از همه‌چیز. اما کار خاصی نمیکنند. چون تمام وقت و تمرکز و ظرفیت روانی‌شون خرج خبردار شدن میشه. لوکالیسم فقط درباره‌ی اقتصاد نیست، در مورد مدیریت ذهن هم هست.
از چند سال پیش یک کانال یوتیوبی رو دنبال میکردم که توسط یک آقا اداره می‌شد و توش ماشین‌ها مورد بررسی قرار میگرفتن. تعداد کمی دنبال‌کننده داشت و شاید هر ویدئو فقط پنج یا شش نفر بازدید، که یکی از اونها من بودم. سبک خاص این کانال برای من جالب بود. به عنوان مثال، هر ماشین رو با استفاده از سرعت گیر نزدیک به محل کارش می‌گذروند تا نرمی یا سفتی اون ماشین مشخص بشه. از اونجا که این سنجش سرعت ثابت بود، می‌تونست یک ارزیابی یکسان برای همه‌ی ماشین‌ها انجام بده. همچنین نور لامپ‌های جلوی ماشین رو هم در تاریکی شب آزمایش می‌کرد که این کار رو کانال‌های یوتوبی دیگه ای انجام نمی‌دادند. با این حال، اون مرد سن بالایی داره و با تکنولوژی‌های مدرن امروزی به خوبی آشنا نیست. هنوز تصاویر لرزان می‌گیره، دوربین رو نزدیک به اشیا حرکت میده، میکروفونش در حال لرزش و دارای صداهای مزاحمه و گاهی اوقات دقت نمی‌کنه که دوربین داره از چی فیلم میگیره، و تصاویری که باید از صفحه نمایش گرفته بشن، از جای دیگه‌ای گرفته میشن. در حالت کلی، اینجور مسائل باعث میشه که در یوتیوب موفق نشه. با این حال، با اینکه در سن بالایی هست و نیازی به تولید محتوای روزانه نداره، همچنان هر روز محتوا تولید می‌کنه و به فرمول ثابت خودش وفادار می‌مونه. به نظر می‌رسه براش اهمیتی نداره که چند نفر به او توجه کنن. الان کانالش به یک آرشیو بزرگ تبدیل شده که میشه هر مدل ماشین رو در اون جستجو کرد. گاهی بخت باهاش یار هست و توسط الگوریتم یوتیوب به بقیه نشون داده میشه و بعضی ویدئوهاش بازدیدهای چند ده هزارتایی دارن.

عبارتی که روس‌ها می‌گفتن، «کمیت کیفیت را به وجود می‌آورد» نیاز به بروزرسانی داره، چون دوران اون به پایان رسیده. الان توی دورانی هستیم که «ثابت‌قدم‌بودن» کیفیت رو به وجود می‌آورد. حتی اگر در کارهای پیچیده به خوبی مسلط نباشی و حتی اگر امکانات فراوانی در اختیار نداشته باشی، چیزی که تعیین‌کننده اس، ثابت‌قدم بودن در کاریه که انجام می‌دی. این میتونه شما رو در میان رقبای زیاد و بدون داشتن خصوصیت‌های خاص، ویژه کنه. به این معناست که چقدر در ادامه دادن به کارت پافشاری می‌کنی و چقدر «سمج» هستی.
The Mauritania Railway: Backbone Of The Sahara (Original Score)
Rhian Sheehan
نگاه کردن به ستاره‌ها، باید برای متحد کردن همه کافی باشه.
پایین که میری، برخی جاها دیگه مثل آسانسور نیست، یعنی تا یه جایی با آسانسور میشه رفت، از یه جایی به بعد دیگه باید بیل برداری بکنی بری پایین. بعد یه سری جاهایی هست، که مثل این دستگاههای فلزیاب، ازونا باید بگیری دستت، دنبال "حقیقت" بگردی. اما واقعا نیازی نیست به اینکه آدم بدونه همه‌ی این چیزارو، خیلی اوقات بدون این چیزام کارش راه میفته، برخی هستن که آبسسد هستن به حقیقت، برخی نیستن، مثلا شما میتونی یه گیم رو برداری بازی کنی و دقیقا هم ندونی چطوری اون گیم نوشته شده و خوبم بازیش کنی، زندگی هم همینه، خیلی اوقات نیازی نیست بدونی اون پایین ها چه خبره، میتونی بدون اینکه بدونی، بری جلو، ولی اگه آبسسد باشی، برخی اوقات دستگاه فلزیاب میخواد.
فلزیاب چیه؟ معمولا حقیقت در کنار شرم لونه کرده، یعنی اگه میبینی هر چی بیشتر به یه جواب (به یه سناریو) در مورد خودت نزدیک میشی، حس شرمت هم بیشتر میشه، میشه مشکوک شد که شاید جواب درست همونه. رو چه حسابی؟ رو این حساب که آدمیزاد معمولا چیزی که ازش شرم داره رو خیلی مخفی میکنه، سایر احساسات منفی هم هستن که آدم از زیرشون در‌ بره، اما شرم گویا یه حالت دیگه اس. از قضا شرم جزء اون حس های منفیه که برای حس کردنش نیاز به یه آدم دیگه‌م داری، یعنی تو میتونی از یه "موقعیت" بترسی، میتونی تنهایی بترسی، اما برای خجالت کشیدن باید یکی باشه که جلوش خجالت بکشی، تنهایی نمیشه خجالت کشید. به واقع درد خجالت به جماعتشه، اینم همینه، یه جا گیر کردی، هر چی رفتی پایین تر به جایی نرسیدی، ببین کجاست که خجالت میکشی ازش، همونو بکن برو پایین..
اگه با رفیقت رفته باشی سفر، که بالا اومدن آروم سایه‌ها روی صخره‌ها رو موقع غروب آفتاب ببینی، و خوش گذشته باشه، چیزی که می‌بینی مثل نقاشیه. اما اگه تنها باشی، و راه رو گم کرده باشی، و لباس گرم نداشته باشی، و فکر کنی به اینکه تا چند دقیقه دیگه تاریکی همه جا رو می‌گیره، دیگه یه نقاشی نمی‌بینی. طبیعت رو یه قاتل ساکت می‌بینی که داره بدون عجله دنبالت می‌کنه چون میدونه که نمیتونی زیاد دور بشی.

توی هر عکس، باید هر دو رو ببینی.
در مورد چیزهایی که درباره‌ش دیتای کافی وجود نداره، روی نظر خاصی اصرار کردن ایرادی نداره. مثلا اصرار کردن به این که در کهکشان‌های دیگه حیات هوشمند وجود داره، ایرادی نداره، چون اونایی که مخالف این نظر هستند هم چیز بیشتری نمی‌دونند. اما وقتی دیتا هست، اصرار کردن به نظری که دیتا تأییدش نمی‌کنه، دیگه بحثی درباره اون موضوع نیست. بلکه بحثی درباره شخصیت اون فرده‌. ممکنه با جدیت درباره اون موضوع حرف بزنه، اما در واقع داره درباره خودش حرف میزنه، و داره میگه من شخصیتی دارم که وهم رو به واقعیت ترجیح میدم.
اگه مساحت زمین رو به اندازه صفحه ی گوشی‌‌ای که الان دستتون هست در نظر بگیریم، هرجاش رو که لمس می‌کردید، نمی‌تونستید بفهمید قله اورست کجاست. چون عصب انگشت ما نمیتونه چیزی که برجستگی اون در حد یک نانومتره رو حس کنه. و بالا رفتن تنهایی از همون اورست انقدر برای ما سخته که کشور نپال صعود سولو رو ممنوع کرد.

شب بخیر.
روزها تو روستا انقدر کار زیاد بود که کسی نمی‌تونست بیش از یک دقیقه یکجا قرار بگیره و هیچ کاری نکنه. اما هوا که تاریک می‌شد و می‌چپیدند توی خونه، تقریبا هیچ‌کاری وجود نداشت. حداقل برای مردها، و بیشتر زن‌هایی که جوان نبودند. دولت هنوز حتی برق هم نکشیده بود. یک فانوس از وسط سقف آویزان بود و دو سه متر اطرافش رو روشن نگه میداشت. بقیه گوشه‌های خونه، به دهانه غار شبیه می‌شدند، که میترسیدی واردش بشی، با اینکه در روشنایی همون روز اون گوشه خونه رو دیده بودی، و می‌دونستی عمق زیادی نداره. سه شب در سکونتگاهی بمونی که برق ندارند، خوب درک می‌کنی که چرا به جن و شبح و این چیزها باور داشتند. از‌ اونجایی که نه رادیویی وجود داشت و نه تلویزیونی، هیچ کاری جز اینکه به پشتی‌ها تکیه بدن و زیر نور همون فانوس درباره موضوعات سطحی صحبت کنند، نداشتند. الکل به شکل تاریخی در جامعه نقش مخربی داشت، ولی اگه دست و پا زدن انسان مفلوک در شب‌هایی که کاری برای انجام دادن نداره رو ببینی، درک می‌کنی که چرا میخانه‌ها ساخته شدند. اگه قراره از سر بیکاری یه بند زر بزنی، بهتره یه گوشه‌ی کار رو الکل بعهده بگیره.
وقتی تیر برق‌های سیمانی رو کنار جاده کاشتند، تا بالاخره روستا به شبکه برق کشور وصل بشه، منم مثل اهل دهات منطقه ذوق داشتم، با اینکه به من ربطی نداشت و اونجا حکم یک توریست رو داشتم. چون تصورم این بود که داریم به ته گذشته می‌رسیم و این لایف‌استایل که این‌ها دارند، منسوخ میشه. و تا حد زیادی شد. اما اون بیچارگی برای حرف زدن، نه. هنوز نیاز به حرف درمانی دارند. هنوز خفه میشن اگه وراجی نکنند. هنوز کمبود سوژه رو با فوکوس روی زندگی دیگران جبران می‌کنند. هنوز درباره چیزهایی که هیچ درکی ازش ندارند، قصه می‌بافند. چه آفلاین، و چه آنلاین.

سال‌ها قبل‌تر ازینکه من متولد شده باشم، همونجا، یک شب، سه کشاورز، یک گوسفند که گرگ بهش زده بوده رو ذبح می‌کنند تا به قول خودشون نجس نشه. چون کسی در اطراف نبوده که باهاش قسمت کنند، همه‌ی گوشت و دنبه‌ش رو کباب می‌کنند و میخورند. که حتی برای اون‌ها که به خاطر کار زیاد همیشه پر اشتها بودند، پرخوری محسوب می‌شد. یکی‌شون به بقیه میگه بدن‌مون تا حالا با چنین حجمی از گوشت و چربی مواجه نبوده، اگه امشب بخوابیم دخل‌مون اومده و صبح بیدار نمیشیم. دو نفر دیگه هم تأیید می‌کنند.‌ اما باید چطور تا صبح بیدار موند؟ همه خوابند و نمیشه نشست دور فانوس و صحبت کرد. پس به اتفاق برگشتند به زمین. و تا خود صبح درو کردند! یکجا نشستن و سکوت، چنان عملیات غیرممکنی بود براشون که ترجیح دادند تا صبح کمر خم کنند و با داس برقصند.

بعضی چیزها تغییر نمی‌کنه. آدم‌ها همینند.
The Black Rain
Hatef Mehraban
گفتند فقط یک‌بار فرصت داری دنیا رو ببینی، پس تا وقت هست همه‌جا رو ببین. و جدی گرفتی.
میشه هزار سال دنیا رو دید و خونه‌ی اول بود.

یک‌بار فرصت داری که بفهمی ذهنت از پس چه کارهایی برمیاد. فقط باید این رو جدی گرفت.