چرک‌نویس‌های خودجوش
731 subscribers
2.67K photos
182 videos
5 files
235 links
~

جزیره‌ای کوچک، بدور از هیاهوی پوچِ آدم‌ها
Download Telegram
مولانا دو داستان داره که درست نقطه مقابل همدیگه هستند.
یکی داستان خرسیه که یک پهلوان از چنگ یک اژدها نجاتش میده، و ازون به بعد اون خرس بابت خدمتی که پهلوان بش کرده بود، باش رفیق میشه. یک روز که پهلوان خوابیده بوده، یک مگس میشینه روی پیشانی پهلوان. خرس برای اینکه خوبی کرده باشه و مگس رو از صورت رفیقش دور کنه، یه تخته سنگ برمیداره و میکوبه رو پیشونی اون بدبخت و تو خواب می‌کشدش.
اون یکی داستان مرد فرزانه‌ایه که داشته از جایی رد می‌شده و می‌بینه یک نفر زیر درخت با دهان باز دراز کشیده و خوابش برده، و یک مار داره میره تو دهنش.‌ یه درخت سیب اونجا بوده و چندتا سیب افتاده بوده پای اون درخت و همونجا گندیده بوده. چندتا ازون سیب‌های گندیده رو برمیداره، یه چوب هم پیدا می‌کنه و میره سراغ طرف. بی‌مقدمه با چوب میزندش، و تا اون مرد بیدار میشه میگه این سیب‌ها رو بخور، اگه نخوری میزنم. وقتی یکم ازش خورد، میگه بلند شو بدو، و گرنه میزنم.. طرف که خیلی شوکه شده بوده میپرسه چته تو چه مرضی داری که با من اینجوری می‌کنی؟ اما جوابی نمی‌گیره.‌ و این سیب فاسد خوردن و دویدن ادامه پیدا می‌کنه تا اینکه بالا میاره و اون مار هم میاد بیرون. و میفهمه همه این کارها برای نجات دادنش بوده. اگه از خواب بیدارش می‌کرد و می‌گفت مار رفت تو شکمت، دچار پنیک می‌شد و همونجا تموم می‌کرد.

اولی رو در توصیف احمق‌ها به کار میبره، که خوبی کردن‌شون هم شره‌؛ و دومی رو درباره پیامبران، که انسان رو به سختی میندازن، اما هدف‌شون نجات دادنه. ازونجایی که فهم‌مون نمیرسه چه هیولایی درون‌مون قرار گرفته، توضیح دادن درباره‌ش بیفایده‌ست، گاهی باید بزنند تو گوش‌مون.

برای راوی سوم شخص، تفاوت مرد فرزانه و خرس ابله، کاملا واضحه. اما در هر دو مورد، یک نفر در خواب بوده. اونی که در جایگاه آدم خوابیده‌ست، فرق‌شون رو چطور باید تشخیص بده؟ ما آدم‌های به خواب رفته‌ای هستیم که در دنیایی که در اون قرار گرفته‌ایم، هم داره سنگ میفته رو صورت‌مون، هم داره سیب فاسد به خوردمون داده‌ میشه. چون هر دو برامون ناخوشایند هستند، فکر می‌کنیم از یک‌ جنس هستند و برامون قابل تفکیک نیست. بنابراین همه رو با هم پس می‌زنیم. در حالی که توش بالا آوردن‌هایی بوده که لازم بوده از سر بگذرونیم تا سالم بمونیم. و آدم‌هایی که قابلیت تفکیک کردن ندارند، طعمه‌‌ مار میشن.

خرس‌های ابله، پیشونی سفیدند. از جهیدن‌شون روی گزینه‌های اکستریم، میشه شناخت‌شون. این‌ها مغزهای شاخکی دارند. هرچه که شاخک‌هاشون حس کنه، رفتارشون رو تعیین می‌کنه. پردازشی در کار نیست. فقط واکنش هستند. اما برای پیدا کردن مرد فرزانه باید کمی دقت کرد: کی از همه جدی‌تره ولی از جدیتش برای رسیدن به اکستریم استفاده نمی‌کنه؟ اگه بیهوش شده باشید و بیدار بشید و ببینید یک نفر داره با تیغ برش‌هایی روی پاتون میزنه، چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ قطعا قصد کشتن‌ شما رو نداشته، چون با همون تیغ میتونست گلوتون رو ببره. اونی که گلو رو ول کرده داره با پاهاتون ور میره قاتل نیست. پزشک اورژانسه.
مرد فرزانه اونیه که بهت گیر میده، ولی نه یه جوری که از کار بندازتت. اگه مثل یک سگ داشت پاچه شلوارت رو می‌گرفت، ولی ساق پات رو نمی‌درید، یعنی میخواد بکشونتت به جایی.
به جای تبریک روز زن، که عملیست بی‌فایده و جلف، چند توصیه به زنان می‌کنم شاید بدردشون خورد. این مسخره‌بازی که «مرسی که زن هستی» و «مرسی که مرد هستی»، علاوه بر اینکه بی‌معنیه، شأن خود فعل تشکر و قدردانی رو هم پایین میاره.

و اما نصایح اینجانب به جماعت نسوان


۱- از اشغال اوکراین و نابود کردنش توسط روسیه عبرت بگیرید و مطابق با این عبرت عمل کنید. این عملیات نظامی، جلوه‌ای کامل از خودتخریبی مردانه‌ست‌، حتی اگه زن سرباز و زن فرمانده هم توش مشارکت داشته باشه. این «مرض حفاظت» که در خوی مردانه وجود داره، انسان‌ رو به سمت نابودی چیزهایی که فکر می‌کنه برای خودش ارزشمنده می‌کشونه. همه اونایی که در ارتش متجاوزند، به این باور دارند که اومدن از چیزهایی حفاظت کنند.
می‌تونید حفاظت مردانه رو پس نزنید، اما اصلا دنبالش نباشید. اگه عقل محکم نباشه، فقط در حد یک بیماری خواهد بود. و بیشتر مردم عقل محکم ندارند.

۲- حتی اگه جذابید، فرض رو بر این بذارید که هیچ جذابیتی ندارید. همین تکنیک، شما رو چند قدم فیلی جلو میندازه، و در دراز مدت رفتارتون رو هم تغییر میده. بعضی تونل‌ها انقدر تنگ و کثیفند که اگه آدم به تمیزی لباسش فکر کنه، هیچ‌وقت واردشون نمیشه. فرض جذاب نبودن به آدم جرئت و فرصت فرو رفتن در تنگناهایی رو میده که تا ازون طرفش در نیومده نمیفهمه چه منافعی داشته.

۳- نود و نه درصد محتویاتی که درباره زنان در کتاب‌ها ‌و مجلات و فضای اینترنتی می‌بینید و می‌خونید، مهمل محضند. بهترین کاری که می‌تونید برای خودتون بکنید و اثر سریع داشته باشه، دور ریختن همه این‌هاست. حجم مهملی که خیلی از شما در اون فرو رفتید به قدری بالاست که باید با سیم بکسل کشیدتون بیرون. این چرت و پرت‌های زن این است زن فلان است زن به این نیاز دارد زن اینطور است.. رو بذارید کنار. این‌ها مثل تفنگ‌های آبپاش هستند که به جای آب‌صابون، توش کلمات ریخته شده، و فقط حباب میسازه. اگه کسی پستی فرستاد که نوشته بود هر زن نیاز دارد روزانه بیست بار بوسیده شود، طرف رو بدون هیچ توضیحی بلاک کنید.

۴- از زنانی که سن‌شون از شما بیشتره سوال نپرسید. به زندگی‌شون دقت کنید تا جواب‌تون رو بگیرید. این تعداد نجومی از زنان سرپرست خانوار در ایران که لنگ کمیته و موسسات خیریه هستند چه پیامی داره؟ پیامش اینه که اینا حاضرند تنهایی کار کنند و گاهی به گدایی بیفتند ولی دیگه شوهر نکنند. این پیام این معنی رو نمیده که باید از مردان فرار کرد. بلکه نشون میده در چه محیطی زندگی می‌کنید.

۵- مادربزرگ من در آستانه صدسالگی وقتی به عنوان تنبیه مشت میزد بم، با اینکه فقط قصد داشت جنبه هشدار داشته باشه، حس می‌کردم نوک کلنگ خورده بم! نه باشگاه می‌رفت، نه نصف درآمدش رو صرف خرید پودر پروتئین می‌کرد. فقط راه میرفت و هیچ‌وقت یکجا بند نمی‌شد، و غذا رو، هرچه که بود، یه جوری میخورد انگار همین الان از سنگر فرانسوی‌ها در جنگ جهانی اول اومده بیرون. آدم بی‌علاقه به غذا، و بی‌علاقه به تحرک، بی‌علاقه به بقا خواهد شد. و سلول‌ها هم این رو می‌فهمند. شما بهرحال ریخت خودتون رو از دست خواهید داد. پس روی استقامت بدن‌تون سرمایه‌گذاری کنید، نه روی عامه‌پسندیش.
سه تا تمرین رو مدت‌هاست خودم انجام میدم و چون انجام میدم، میتونم به بقیه هم توصیه کنم انجام بدن. نو شدن سال تقویمی، بهانه خوبیه برای استارت زدن این تمرین‌ها.

۱- تمرین خروج از محاصره
ما توسط تعدادی زیادی از کسانی که جرئت فکر کردن ندارند و ترجیح میدن یک نادان باشند، احاطه میشیم و این اجتناب ناپذیره. زندگی در اجتماع این اجتناب‌ناپذیری رو ایجاد کرده. این احاطه میتونه این توهم رو ایجاد کنه که دیگه لازم نیست بیش ازین درگیر سوالات سخت و پیچیدگی‌ها باشیم، چون نجات نادان‌ها در اولویته. و این باعث تنبلی فکری میشه. اولویت، ارتقاء خویشتنه. نه هرچیز دیگه‌‌ای. نجات دیگران، فقط باید در حاشیه انجام بشه. و برای ارتقاء لازمه درگیر شد، و برای درگیر شدن باید از جمع جاهلان بیرون رفت. حتی گروه دوستان هم باید در طول زمان رفرش بشه. اگه مجموعه کسانی که امروز میشناسیم با مجموعه کسانی که پنج سال پیش میشناختیم، از لحاظ وزن فکری فرقی ندارند، یعنی در این پنج سال چیزی گیرمون نیومده. آدمی که دنبال ارتقائه یک جا نمیشینه، و حتی یک‌بند هم راه نمیره، بلکه هم راه میره هم زیر هرسنگی رو چک می‌کنه. در سالی که گذشت ذخایر ذهن چند نفر رو چک کردید تا ازش چیزی استخراج کنید؟

۲- تمرین درآوردن انگشتر سلیمان
حضرت سلیمان انگشتری داشت که بعدها گفتند وقتی دستش بود همه موجودات عالم گوش به فرمانش می‌شدند. حتی جن‌ها و فرشته‌ها. برداشت پیش‌فرض همه درباره خودشون اینه که فقط به اندازه اون انگشتر با سلیمان بودن فاصله دارند. و گرنه شایسته بود که دنیا بشینه به حرفاشون گوش کنه! هیچ‌کس درباره کلیشه «من یه آدم عادی‌ام که سرم تو کار خودمه» صداقت نداره. همه باور دارند که یکی دو مورد اشتباه از جانب خدا، خانواده، طبیعت، یا جامعه رخ داده، و باعث شده نتونن آقای جهان باشند! هرچند که هیچ‌وقت صادقانه بش اعتراف نمی‌کنند. اینکه کسی بگه من هیچوقت به جایگاه مسیح نمیرسم، اهمیتی نداره. این فقط یک پز عارفانه‌ست. صداقت در اینه که مقدار فاصله تعیین بشه. اینکه بپذیرید که آقای جهان نیستید و نخواهید شد کافی نیست. باید بفهمید که چرا نیستید، تا معلوم بشه چقدر با آقای جهان فرق دارید. اندازه‌گیری فاصله، باعث میشه توهم اینکه لنگ انگشتریم، فرو بریزه، و خودمون رو بیشتر در مقام مورچه‌ای که گرفتار سلیمان شده بود ببینیم.

۳- تمرین عبور از آتش
کسانی که در کمپ آوارگان یا سیل‌زدگان یا کودکان آسیب‌دیده کار می‌کنند، بعد از مدتی ممکنه دچار افسردگی شدید بشن‌. چون به یک غمخوار مزمن تبدیل میشن. غمخواری تزریق مرتب سم به بدن خود، بدون ایجاد تحرکه. چون خودشون رو بالاتر از قربانی می‌بینند، و وظیفه‌ کسی که بالاتره رو دلسوزی برای پایین‌تری‌ها می‌دونند. و برای همینه که نمیتونند از داخل تراژدی عبور کنند‌. برای عبور از یک تونل باید هم‌سطحش بود. ممکنه بگن «خودم رو میذارم جای اون‌ها»، ولی نمیذارن. فقط مانور واژگانیش رو انجام میدن‌‌. باید هم‌سطح قربانی شد، و مثل اون زندگی کرد. که البته لازم نداره در دنیای فیزیکی باشه‌. ذهن باید بلد باشه زندگی اون قربانی رو، زندگی کنه. چه شرایط ربطی به تراژدی داشته باشه، چه نداشته باشه‌. به این شکل، میشه بدون خوردن سم، فهمید دنیا چطور کار می‌کنه.
یه مقدارش مختص مرز و بوم ماست. همیشه درگیر بودن بیش از حد با «نان شب» ملت رو به دفن‌شده‌ها و فراری‌ها تقسیم می‌کنه.
دفن‌شده‌ها اونایی‌ان که رفتن زیر کار روزانه، و دیگه بیرون نمیان، و نمیخوان هم بیرون بیان. هم چاره‌ای ندارند، هم خو گرفتن به این بیچارگی.
فراری‌ها، که میتونند فرزندان دفن‌شده‌ها باشن، دنبال فرار از خراب‌شده هستند، که وقتی فیزیکیش ممکن نبود، به سمت علوم انسانی هدایت میشه. نفرت از وضعیت فشار دائمی که گرفتاری معیشت وارد می‌کنه، می‌کشدشون به سمت محتویاتی که متعلق به کسانیه که تحت هیچ فشاری نبوده‌اند! تا مطمئن بشن توی فضای فلاکت نیستند. یکم پیچیده‌ست، و هرکسی جرئت نداره بهش اعتراف کنه. البته مختص فلسفه و روشنفکری و این‌ها نیست. هجوم بی‌معنی خانواده‌ها به سمت حفظ شعر، و حفظ قرآن هم در همین راستاست. میخوان مشغول مسائلی باشند که آدم فقیر قاعدتا مشغولش نمیشه.
چرک‌نویس‌های خودجوش
یه مقدارش مختص مرز و بوم ماست. همیشه درگیر بودن بیش از حد با «نان شب» ملت رو به دفن‌شده‌ها و فراری‌ها تقسیم می‌کنه. دفن‌شده‌ها اونایی‌ان که رفتن زیر کار روزانه، و دیگه بیرون نمیان، و نمیخوان هم بیرون بیان. هم چاره‌ای ندارند، هم خو گرفتن به این بیچارگی. فراری‌ها،…
اما یه مقدارش هم یک معضل جهانیه. برخلاف تصور عموم، سطح آگاهی و گیرایی یک نوجوانِ تیپیکالِ دائم آنلاین، از حتی اینترنت و کامپیوتر هم خیلی پایینه، چه برسه به علومی که مربوط به دنیای فیزیکی هستند. یعنی حتی اون دنیایی که دائم کله‌ش توشه رو هم نمیشناسه، چه برسه بیرونش رو. نسل گذشته نگران بود گوگل باعث بشه دیگه فرمول‌ها رو حفظ نکنیم، اما اون اتفاق بدی که افتاد این نبود. گوگل باعث شد فکر کنند لازم نیست کنکاش کنند!
تقبیح «اقیانوسی به عمق یک سانت» یک هجو اسنوب بود برای راندن عوام از پادگان‌های «تخصص». تا به زعم خودشون هر جک و جونوری نیاد حرف کارشناسی! رو زیر سوال ببره. اتفاقا اقیانوسی به عمق یک سانت شدن، دقیقا چیزی بود که بهش احتیاج داشتیم، داریم، و خواهیم داشت. اگه از هرچیز حتی فقط با عمق یک سانت، آشنایی داشتیم، خیلی از مزخرفات رو هیچوقت نمی‌تونستند به خوردمون بدن‌.
آیا عمق یک سانت باعث اعتماد به نفس کاذبی که خودش مشوق جهالته، نمیشه؟ چرا نمیشه، معلومه که میشه. اما باید خود اعتماد به نفس کاذب رو کنار زد، نه اون اقیانوس رو. مثل اینه که طرف بگه من وزنه نمیزنم چون اگه بزنم زانوهام آسیب می‌بینند! خب یه جور بزن که آسیب نبینند. هم اقیانوسی به عمق یک سانت باش، هم حواست باشه که یک سانت کافی نیست و خیلی چیزها رو نمیدونی.
مُد فقط کتونی ایرفورس وان نایکی نیست، که حتی اگه کسی که خیلی اهل مد نیست در پس ذهنش «اگه همه‌چی خوب بود» رو اینطور تعریف کنه که «می‌تونستم هرچندتا ایرفورس که خواستم بخرم». مد شامل نوع دریافت عواطف هم میشه. سیصدسال پیش، «اگه همه‌چی خوب بود» رو در زندگی عاطفیش اینطور تعریف نمی‌کرد «کاش زیر بارون می‌خوابیدیم و با هم خیس می‌شدیم»، چون این کار براش بی‌معنی و مضحک می‌بود. با هم خیس شدن، می‌تونست یک تصادف شیرین باشه، اما چون خیلی دیده شده، دیگه یک تصادف نیست، یک فانتزیه!
وقتی عمر یک‌ مد از یک حدی بیشتر میشه، به فرهنگ تبدیل میشه. مثل کت‌شلوار مردانه، که یک تجویز پادگانی توسط جماعتی میلیتاریست برای جامعه بود. این مضحکه که نیمی از جمعیت جامعه، چیزی بپوشند که یک نسخه شهری شده از یونیفرم نظامیه، اما تبدیل به فرهنگ شده. عمر عواطف اینستاگرامی هم داره طولانی میشه و امکانش وجود داره که به فرهنگ تبدیل بشه، و وقتی شد، اونی که بش تن نمیده، جامعه‌ستیز، و در این مورد، عاطفه‌ستیز، به نظر میاد. این فرهنگ، مفهوم حب و محبت رو دفرمه کرده، و این دفرمگی همه محتویات فرهنگی رو در بر گرفته. ازونجایی که صنعت رسانه، به شدت بصری شده، طبیعیه که همه مفاهیم بیش از حد نرمال خودش ویژوالایز بشن. وقتی اصرار داشته باشی که مهرورزی رو با پیکسل‌ها نشون بدی، نهایتا مهرورزی رو به حرکاتی که نشان‌دادنی هستند خلاصه می‌کنی. انقدر «قفل کردن انگشت‌های دو طرف با هم وقتی که داخل ماشین هستند و یکیشون در حال رانندگیه» رو تصویرسازی کردی، که قفل کردن دست‌ها به همدیگه، مصداق مهرورزی شده؛ و وقتی انجام میشه ازش به گرمی رابطه، و وقتی دیگه انجام نمیشه ازش به سردی رابطه، تفسیر میشه. تصاویر همه برداشت‌ها رو آلوده کرده‌اند. و همین‌جا متوقف نمیشه، بلکه هرروز داره به ساز و برگش اضافه میشه. الان در شبکه‌های اجتماعی کار به جزییات بدیهی رسیده. مثل تصاویری از قرار دادن دست در لبه میز برای جلوگیری از خوردن سر دختر به تیزی اون، به عنوان «مرد حواس‌جمع» تبلیغ میشه.
و این تقصیر کسی نیست. تکامل طبیعی دنیاییه که به شدت تصویری شده. لزومی نداره با این تکامل جنگید. اما میشه واقعیت‌های بیشتری بش تزریق کرد. که بخش بزرگی از مهرورزی دیدنی نیست، یا قابل فیلمبرداری نیست، یا با گذشت مقدار قابل توجهی از زمان اثرش دیده میشه.
همه دارند اندازه می‌گیرند که چقدر تأمین‌کننده‌اند. مردها دارند خودشون رو پاره می‌کنند که تأمین‌کننده بقا باشند. زن‌ها دارند خودشون رو پاره می‌کنند که تأمین‌کننده چیزهایی باشند که بقا رو قابل تحمل می‌کنه. مثل آرامش. مثل محبت.
زن‌ها تو شهرکی که زیر خط فقره چرا زندگی می‌کنند؟ چون اونجا هنوز مردهایی هستند که خودشون رو پاره کنند که همون درآمد زیر خط فقر رو تأمین کنند. مردها چرا تو اون شهرک زندگی می‌کنند؟ چون هنوز زن‌هایی هستند که بشه گفت چون این‌ها اینجا هستند میشه این شت‌هول رو تحمل کرد.

و این خوبه. و من بیشتر از هر کسی داد میزنم که این خوبه. اما چیزهایی هست که باید در گوشی گفت. یا شاید نباید گفت.
که فرقی ندارد.‌ تأمین‌کننده بوده باشی یا نبوده باشی، فرقی ندارد.
ارزش‌های جامعه و خوب و بدها، بر مبنای کارهایی که انجام می‌شود یا نمی‌شود شکل گرفته. مرد بودن یا نبودن. زحمت کشیدن یا نکشیدن. بچه بزرگ کردن یا نکردن. جنگیدن یا نجنگیدن. باید هم همینطور باشه.
اما برای کلیّت حیات، مهم کارهایی که انجام میشه نیست. همه ی کارها محو خواهد شد. چندهزارسال پیش وزیر مشاور پادشاه چین هر کاری کرد تا اربابش به پادشاهی برسه و شورش‌های اطراف رو کنترل کنه. وقتی موفق شد زیرآبش رو زدند، و همون پادشاه دستور داد اعدامش کنند‌. با روش متداول اون زمان برای مجازات خائنین: برش‌های متعدد روی بدن با تیغ وقتی که هنوز زنده‌ست. میگن آخرین جمله‌ای که گفت این بود که «همه ی تلاش‌های انسان به باد میره».
مهم تلاش‌ها نیستند. مهم دانستنه.
ما به بازی هستی وارد شدیم، تا جلو بریم، بفهمیم، و اذیت بشیم.
البته این رو جایی نگید. خلاف ارزش‌های جامعه‌ست.
در تقریبا تمام دوران بچگی و نوجوانی، تحت فشار آینده بودیم. که میخوای چی بخونی، چه کاره بشی، با کی ازدواج کنی، کجا بری. هر مرحله از این دوره بیست ساله رو سکویی کرده بودند برای قربانی شدن برای آینده‌. البته کار خاصی هم برای آینده انجام نمی‌دادیم، یا نمی‌تونستیم انجام بدیم. ولی فشارش وجود داشت، و بارها و بارها سرمون روی اون سکوها از بدن جدا شد. آینده یک بت اعظم بود که باید هی زیر پاش گردنت رو می‌دادی. در نهایت اینطور پیش رفت که گویی اون بیست سال جزئی از عمرمون نبوده، و فقط یک‌ دوره تست برای آینده بوده تا معلوم بشه بندگان لایقی برای این بت اعظم هستیم یا نه. اما زندگی این نیست، و نباید این باشه.
نمیگم پول مهم نیست. اتفاقا باید به شدت پول دربیارید. اما اول باید کنترل مغزتون رو به دست بگیرید، بعد پول دربیارید. مغز شما الان در اشغال دیگرانه‌.‌ اگه مغزتون رو یک کشور در نظر بگیریم، این کشور الان در اشغاله، و تا وقتی در اشغاله، صحبت از لکه‌گیری آسفالت جاده‌ها و نصب روشنایی اتوبان‌ها موضوعیت نداره.‌
دیگران زندگی شما رو به شکل بازی کامپیوتری می‌بینند، که طراحی شده برای کسب حداکثر خروجی مالی، و هیچوقت و هیچوقت نمی‌پذیرند که در راهنمایی شما اشتباه کرده‌اند، و اگه به نقطه مطلوب نرسید، قطعا به این دلیله که دسته خوبه به اونا نیفتاده بوده. نقطه مطلوبی که معلوم نیست چیست و کجاست.‌ اگه کامپیوتر بخونید میگن باید مکانیک می‌خوندی. اگه مکانیک می‌خوندید میگن باید کامپیوتر میخوندی. اگه موفق بشید مهاجرت کنید به آلمان، میگن باید می‌رفتی سوئد. اگه برید سوئد میگن باید میرفتی آمریکا. اگه برید آمریکا میگن باید می‌رفتی کالیفرنیا. اگه برید کالیفرنیا میگن باید می‌رفتی تگزاس. هیچ شوت کات‌داری نمی‌تونید بزنید که بره تو گل. چون جای تیر دروازه رو عوض می‌کنند، و انقدر جابجاش می‌کنند تا نشه نتیجه گرفت که اشتباه از اونها بوده.
زندگی شما نباید ویدئو گیم خانوادتون باشه، که به مراحل مختلف تقسیمش کنند، و شما رو بفرستند دنبال رد کردن غول‌های مختلف. به این امید که اون گوشه بالای صفحه چندتا سکه براشون اضافه بشه! شما نباید لیستی از مراحل رو تیک بزنید. که این رو بخون، فلان جا بخون. فلان جا کار کن. با فلان تیپ آدم ازدواج کن. به فلان جا برو. فلان جا خونه بخر. فلان مسافرت رو برو. خرج فلان چیز رو بده. به جای این تیک زدن‌ها، باید ابعاد زندگی‌تون رو بیشتر کنید. کسی که یک مدت در افغانستان برای سازمان ملل کار کرده، و بعد رفته سوریه جنگیده، و حالا اومده تو عمان مشاور پروژه‌های ساختمانی شده، بیشتر از این تیک‌زننده‌ها که تحت هدایت خانواده ی گیمرشون هستند زندگی کرده. این آدم هیچوقت با خودش نمیگه عمرم رو برای ترجمه واسه وحوش پشتون تلف کردم، یا تو سوریه بیخود چند سال از جوونیمو هدر دادم. چون همه‌ ی این‌ها جزء زندگیش بوده. اما اونی که خودش رو در یک تورنمنت قرار داده، اگه یه بازی رو ببازه، همه بردهای قبلیش رو بر باد رفته می‌بینه. شما در تورنمنت موفقیت نیستید. چون چنین چیزی وجود نداره و حاصل یک وهم اجتماعیه.

شاید خنده‌دار به نظر بیاد ولی اینترکورس در سکس حالت نمادین داره. تا چیزی در چیزی فرو نره، هیچ زایشی رخ نخواهد داد. باید هر بُعد جدید زندگی‌تون رو بزایید، و برای این کار لازمه در چیزهایی که براتون آشنا نیست فرو برید. که ممکنه به فاک برید، و ممکنه نرید. مهم خود پروسه‌ست، نه کارنامه. چون کارنامه‌ای وجود نداره. هیچ نمره‌ای و معدلی وجود نداره. ممکنه انتخاب بعضی چیزها برای فرو رفتن توش شما رو احمق جلوه بده. اما اگه به این اهمیت میدید که از نگاه دیگران اسگل به نظر برسید، از بین خواهید رفت! این رو می‌تونم گارانتی مادام‌العمر کنم. بدون کوچکترین شانسی از بین خواهید رفت.

اگه فرصت حیات‌تون رو یک برگه کاغذ در نظر بگیرید، تورنمنتی‌ها با مسن‌تر شدن و «موفق»شدن برگه‌های دیگه‌ای به کاغذشون منگنه می‌کنند. درس‌ خوندن‌شون یک پیوسته. بچه‌دار شدن‌شون یک پیوسته. حتی ثبت اختراعات‌شون هم یک پیوسته. و شاید پوشه کلفتی هم دست و پا کنند، اما نهایتا میره تو زونکن و آرشیو میشه. بدون اینکه اهمیت داشته باشه اصلا زنده بودند یا نبودند.‌
شما باید با همون تک‌برگ‌تون اوریگامی بسازید. که یعنی باید خیلی جاها تا بخوره. خیلی‌ جاها چندلایه بشه. خیلی جاها مخفی بشه. و عیب نداره اگه یه جاهایی چروک و مچاله بشه. چون یک شکل درمیاد که شکل مختص شماست. شما باید یک شکل بسازید. نه یک پرونده..
میگه ابراهیم برای اینکه نشون بده جفنگ‌پرستی نکنید یه روز میاد میگه خورشید چه خفن است، از امروز خورشید را می‌پرستم. بعد غروب که میشه میگه زارت این چه خداییه که میره پایین؟ فردا شب میگه ماه چه خوجگل است، از امشب ماه را می‌پرستم. بعد صبح میشه، ماه تو آبی آسمون کمرنگ میشه میگه زارت، این چه خداییه که محو میشه؟

یه حالت مشابهی هم میتونه درباره آدم‌ها وجود داشته باشه. طرف رو در نگاه اول می‌بینی، و میگی چه پسر خوبی، چه دختر خوبی، چه پارتنر خفنی و چه رفیق خفنی میتونه باشه. بعد یه مدت کوتاه می‌بینی که «هوم.. نه!». فردا یکی دیگه رو می‌بینی و میگی عا این خوبه. چه زن شاسی‌بلندی بشه برام، چه شوهر خوش‌چیزی بشه برام. بعد به آخر روز نرسیده می‌بینی «نه واقعا!». فردا یکی دیگه رو می‌بینی و میگی عا این خوبه. این ازین رفیق فاب‌های لاتی میشه. یا ازین جاست‌فرندهای فرنچ‌طور که روشون برچسب خورده «صرفا در سینما و کافه استفاده شود». اما خیلی سریع می‌بینی که «هِه نه».

حالا ممکنه بگن خدا رو نمیشه با رفیق و پارتنر مقایسه کرد. ولی مورد ابراهیم فقط درباره خدا نیست‌. میخواست بگه نه تست کنید، نه منتظر نتیجه تست باشید. اونایی که فیک نیستند، خودشون فیک نبودن‌شون رو نشون میدن‌.
زمان بچگی یه همکلاسی داشتم که مشخص بود خانواده فقیری داره. یک‌بار ازم خواست برای کمک به انجام تکالیفش برم خونه‌شون. چون به خاطر سرماخوردگی چندروز نیومده بود مدرسه و از درس عقب افتاده بود. من هم قبول کردم. فاصله کمی با ما داشتند. ما سر خیابون بودیم، و اون‌ها تهش. و این خیابونی بود که قاعدتا باید کوچه می‌بود. من نمی‌دونستم خونه‌شون چه شکلیه، ولی برای هر سطحی از فلاکت آماده بودم. وقتی رسیدیم اولین چیزی که باش برخورد کردم توالت بود. ازین خونه‌هایی بود که توالت‌شون بیرون از خونه‌ست، در حالی که حتی حیاط هم نداشت. یک راهرو مستقیم وصل میشد به اتاق پذیرایی، و ابتدای اون راهرو توالت بود. توالتی که هیچ زیرساختی جز یک آفتابه نداشت. که مشخص بود از پس وضعیت چاه برنمیاد. رفتم نشستم و چیزهای که لازم بود بنویسه رو براش ردیف کردم. هر از چندی نگاهم رو قاچاقی از روی دفتر و کتاب برمیداشتم و یک گوشه دیگه از خونه رو اسکن می‌کردم، و سریع برمی‌گشتم روی کاغذها. ازین اسکن‌ها اینطور بر می‌اومد که این‌ها استفاده چندانی از آشپزخانه ندارند، برای همین به مرور به یک آبدارخانه تبدیل شده و چراغ علاء‌الدین بیشتر کارهاشون رو راه میندازه. چون حتی برای ناهار هم سیب‌زمینی آب‌پز می‌کنند و می‌خورند. ما از انتهای خیابون خودمون هم خبر نداشتیم. در حدی که برام شوکه‌کننده بود. و اگه همکلاسی بودن من و اون پسر نبود، شاید هیچوقت هم خبردار نمی‌شدم. مخصوصا که چند سال بعد از اونجا رفتند و اون خونه تخریب شد، طوری که انگار قبلش هیچ انسانی اونجا نبوده.
امروز کار مملکت به جایی رسیده که خیلی‌ها دارند به اینکه ناهار هم فقط یک سیب‌زمینی بخورند، فکر می‌کنند، و عده زیادی بودجه همونش هم ندارند، چون هر کیلوسیب‌زمینی بیست هزارتومنه، که باز هم این عدد باقی نمیمونه و ممکنه این پست به خاطر این عدد، خیلی زود قدیمی به نظر برسه. اون آشنایی ناخواسته با فلاکت، که تقریبا تصادفی رخ داد، به یک آشنایی با تجربه شخصی تبدیل شده، ولی با یک تأخیر سی ساله. اون خانواده‌ای که مردم نمی‌دیدن‌شون، و ما تصادفی دیدیم‌شون، بیست سال پیش داشت مثل وضعیت بحرانی امروز خیلی‌ها زندگی میکرد. بیست سال بی‌اعتنایی به واقعیت، به شکل یک هیولا دراومد، و این هیولا یقه همه رو گرفت، و مردم رو به همونجایی برد که اون‌ها اون موقع بودند.
ریشه این بی‌اعتنایی اونجا بود که همه فکر می‌کردند اوضاع عادیه، و اون‌ها فقرایی هستند که در اوضاع عادی هم ممکنه پیدا بشه. میدونم که با دقت کافی نخوندید. پس لطفا دوباره بخونید: ما فکر می‌کردیم اون‌ها فقرای شرایط عادی هستند.

ترکیه در شرایط عادی بود. فقیر هم داشت. فقرای ترکیه، فقرای شرایط عادی بودند. و مصر. و قبرس. و ایتالیا. و هند. و ژاپن. شرایط عادی، یعنی یه سری چیزها هست، از شانس گرفته تا خصوصیت‌های جغرافیایی که به نفع اقتصاد تموم میشه؛ و یه چیزهایی نیست، مثل شهرداری کارآمد، مثل مدرسه کافی، مثل آب به خاطر خشکسالی. دوره‌های خوب هست، و دوره‌های بد. روزهای شیرین هست، و روزهای تلخ. سناتورهای بد میرن و سناتورهای خوب میان، و برعکس. اتفاقات خوب میفته، و اتفاقات بد. و اتفاقات بد جبران میشه. و گاهی نمیشه. این شرایط عادیه، و در اون فقر هم وجود داره.

ولی ما تو شرایط عادی نبودیم. دست کشور ما رو بسته بودن، و داشتن جلوی چشمش همه‌چیزش رو میبردن. اون خانواده، فقیر شرایط سرقت بودند. مثل وقتی که دزد کنار جاده‌ای یه اتوبوس رو نگه میداره، میاد بالا و از صندلی جلو شروع می‌کنه به لخت کردن مسافرها. بیشتر مردم ته اتوبوس نشسته و مشغول تخمه آفتابگردان بودند. گاهی بیرون رو هم نگاه می‌کردند و ازین غر می‌زدند که چرا حرکت نمی‌کنیم. مسافری که نمیدونه موضوع چیه، فکر می‌کنه مشکل اصلی توقفه. برای همین تا همین اوائل دهه هشتاد، هنوز امیدوار بود که با کمک رنو، یکی از خودروسازهای مطرح جهان میشیم، و خوب نیست که در این صنعت «توقف» داشتیم. و این فقط یک مثاله، از مجموعه نگاهش به محیط، که نشون میداد نمی‌دونه موضوع چیه.


حالا نوبت ته اتوبوسی‌ها شده.
Masar-Trio Joubran
Masar-Trio Joubran
همه‌ آزادند که من را نپسندند... و من باید آزاد باشم تا هیچ چیز را نپسندم. باید آزاد باشم که زندگی را بپسندم اما آن را نخواهم. باید آزاد باشم برای چیزی که نمی‌خواهم هم بجنگم. باید آزاد باشم برای مردمی جان بدهم که از آن‌ها دوری می‌کنم. باید آزاد باشم که همه جای دنیا را ببینم. باید آزاد باشم بعد از هرچه که دیدم از همین دنیا بپرسم: همین؟

باید آزاد باشم هرکسی باشم که هیچ‌کس آنکس نبوده. هرکسی چیزیست که از هزاران سال پیش هست. فرعون‌های کوچک‌تر. قارون‌های بزرگتر. موساهای خجالتی‌تر. هارون‌های زیرک‌تر.
باید آزاد بود تا یکی از چیزهایی که از قبل هست، نبود.
اغلب ما بد تربیت شده‌ایم. چون سه کار رو به جای سه کار دیگه انجام میدیم.

- به جای انباشت آهسته و پیوسته کار مفید، دنبال انباشت جام‌های قهرمانی هستیم. متناسب با عرف زمانه، برای یه سری کارها جام‌هایی اهدا میشه. مثل ازدواج با فرد مناسب. اما این سرمایه کسی نیست. اگه کسی که داره پیانو یاد می‌گیره، هر هفته فقط یک قطعه بزنه، در پایان سال میشه پنجاه قطعه. این سرمایه‌ست. ما یاد نگرفتیم کارهای کوچک ولی مستمر انجام بدیم. در نتیجه آدم‌های بدون خروجی هستیم.

- به جای دعوا در درون، همه دعواها رو می‌بریم بیرون. در نتیجه ساده‌ترین مسائل، مثل ماسک زدن یا نزدن، به یک جنگ قبیله‌‌ای تبدیل میشه. کسی که درونش دعواست، فراغت پیدا نمی‌کنه اون بیرون با هر کسی سر هر موضوع ساده‌ای دعوا کنه. و سرانجام دعوا با همه، به دعوا با خود منجر میشه، و در وضعیتی متناقض، با خود دعوا دارند، اما درون خود هیچ دعوایی در کار نیست! دعواهای درون درباره تولید فکره. دعوا با خود درباره تولید نفرت. این در مقیاس وسیع، صحنه قوطی‌های خالی که به هم برخورد می‌کنند رو ایجاد می‌کنه، که سر و صداش زیاده.

- به جای پرورش دادن یک ذهن استیبل، خودمون رو به در و دیوار می‌زنیم تا یک زندگی استیبل تأمین کنیم، با این توهم که محیط استیبل میتونه ذهن‌مون رو هم استیبل کنه. اما تنها چیزی که کنترلش دست خود ماست، مغز خود ماست. محیط هیچوقت به وضعیت پایدار نخواهد رسید.
چرک‌نویس‌های خودجوش
اغلب ما بد تربیت شده‌ایم. چون سه کار رو به جای سه کار دیگه انجام میدیم. - به جای انباشت آهسته و پیوسته کار مفید، دنبال انباشت جام‌های قهرمانی هستیم. متناسب با عرف زمانه، برای یه سری کارها جام‌هایی اهدا میشه. مثل ازدواج با فرد مناسب. اما این سرمایه کسی نیست.…
ذهن استیبل ذهن لنگر انداخته نیست. ذهن مسلطه. مسلط نه به این معنی که روی همه‌چیز کنترل داره. که ممکن نیست. مسلط به این معنی که بالاتر از تجربیاتش قرار گرفته‌. مثل نگهبان بالای برج. اینطور نیست که ذهن شما همین الان نگهبان نباشه. ذهن شما هم نگهبانه. اما هرچی که از اون بالا می‌بینه و به نظر میرسه تقی به توقی خورده، سریع پا میشه میاد پایین تا از نزدیک کنترلش کنه.
کار ذهن استیبل کار شاقی نیست. فقط اون بالا میمونه و به سادگی پایین نمیاد. همین. اما نتیجه شاقی ایجاد می‌کنه.
یک‌بار با فرض اینکه محدودیتی سخت در خرج کردن پول دارید و باید حتما بیست قلم جنس رندوم بخرید که دلیلش رو نمی‌دونید، از خونه بیرون برید، و هرجا، جلوی هر ویترین و هر بساطی، چیزی به چشم‌تون خورد که حتما وارد لیست بیست‌تایی می‌کردید، اسم کالا، کاربردش، و قیمتش رو یادداشت کنید. می‌تونید تو اپ نوت گوشی‌تون وارد کنید.
آخر روز چک کنید در این وضعیت فرضی، چه چیزهایی خریدید. اون پکیج نشون میده از کجا اومدید. از دل چه قشری، چه محله‌ای، چه خانواده‌ای، چه پدری.
با نظرسنجی نمیشه فهمید اون بیرون چه‌جور آدم‌هایی وجود دارند. با درگیر شدن تو بازاره که تا حد زیادی میشه فهمید. چیزهایی هست که فکر می‌کنی مردم می‌خرند چون مجبورند. اما وقتی فروشنده شدی، میفهمی مجبور نیستن. چیزهایی هست که فکر می‌کنی مجبور نیستند بخرند، اما وقتی فروشنده شدی می‌فهمی که تحت فشارند که بخرند. آشغال‌هایی هست که فکر می‌کنی ممکن نیست کسی پیدا بشه براش پول بده، ولی پیدا میشه، و از تیپ‌شون تعجب خواهی کرد. چیزهایی هست که آشغال نیستند، اما قیمت‌شون بی‌معنیه، و فکر می‌کنی هیچ‌کس پولش رو برای این هدر نمیده. ولی میان، و هدر میدن. و از تیپ‌شون تعجب می‌کنی. چیزهایی هست که فکر می‌کنی هیچ‌کس داخل خونه‌ش نمیذاره‌. اما برای انتقال بار، نصب، یا تعمیرات، وارد خونه‌های زیادی میشی و می‌بینی که گذاشتن. به خاطر بیزینس وارد خونه‌های مردم شدن اطلاعاتی به آدم میده که خردکننده‌ست. می‌بینی مرد خونه نمی‌دونه جای لیوان‌ها کجاست، یا خبر نداره تو یخچال شربت دارند. می‌بینی مرد خونه مایله میوه بیاره برات، اما زن خونه حیفش میاد. می‌بینی پدر خجالت می‌کشه حتی اندازه لحظه‌ای، در اتاق دختر مجرد بزرگسالش باز بمونه، با اینکه کسی اونجا نیست. چون نمیخواد ببینی رو دیوار چه پوستری زده، که معلوم بشه کنترلی روش نداره. عکس برادر شهید مادر رو می‌بینی که کل طاقچه شومینه‌ای که ازش استفاده‌ای ندارند رو به خودش اختصاص داده و برای دکورش دیسیپلین ژاپنی رو رعایت کردن، اما سیم‌های پشت مبل بهم گره خوردن و کلاف درست کرده و مگنت جمع‌آوری گرد و خاک و پرز فرش شده. می‌بینی پسر بزرگ خونه از در وارد میشه و طوری سلام نمیده که کسی بشنوه، که یعنی اصلا نداده، اما پدرش با صدای بلند جواب سلام میده، که فکر کنی داده بوده، و کمی تربیت داره. بعضی‌ها رو می‌بینی که طوری با احترام جلوی تلویزیون می‌نشینند که انگار اخبار نظام قراره اعلام کنه امام زمان با وزیر خارجه توافق کرده با تأخیر میاد. و بعضی‌ها رو می‌بینی که تلویزیون‌شون اصلا شبکه یک نداره.
وقتی فروشنده لوازم خانگی هستی چیزهایی می‌بینی که دلت میخواد وقتی شب رسیدی خونه بابات رو بغل کنی، چون احساس می‌کنی شانس آوردی. موقع معرفی کردن یخچال‌های جدید، مادرهایی رو می‌بینی که خیلی تیز مراقبند چیزی پسند نشه که نهایتا جهازی که دخترش می‌بره خیلی بالاتر از یخچال فعلی خودشون باشه. پدرهای خرپولی می‌بینی که اگه گلوله ژ۳ به شکم‌شون بخوره ازونطرف درنمیاد و طوری دنبال صرفه‌جویی هستند که انگار ارزون رد کردن دخترشون، یه مایل‌استون تو زندگیه. و پدرهایی می‌بینی که شکم‌شون به کمرشون چسبیده، که اصلا به مشخصات مدل بالاتر کاری ندارند و فقط ادای گوش دادن به حرفات رو درمیارن چون تو ذهن‌شون دارند حساب می‌کنند که از کی می‌تونند دستی بگیرن، تا حتما همون رو بخرند. وقتی پشت کانتر داروخونه هستی مردهایی رو می‌بینی که وقتی از قیمت داروهای زن‌شون باخبر میشن، یه سبک خاصی غر میزنند که انگار مشکل‌شون خود نداری نیست، مشکل‌شون اینه که اصلا این زن انقدر میارزه؟

هرچی اطلاعاتت بیشتر شد، این سوال در ذهنت پررنگ‌تر میشه: «اصلا میشه حرفی زد که همه مردم با هم بفهمند چی گفتی؟». و اگه تونستی از پس اون سوال بربیای، سوال بعدی خودش رو نشون میده: «سطح پایین‌ترین حرفی که همشون میتونند با هم بفهمند، چی میتونه باشه؟».

برای اینکه جلوتر از مردم باشی، باید بدونی خودت چطور کار می‌کنی. برای اینکه ذهن مردم رو پروگرام کنی، باید بدونی اون‌ها چطور کار می‌کنند.
کارل مارکس نصف روز می‌خوابید، نصف بقیه‌ش که بیدار بود، مست بود. اما چیزهایی که نوشت دنیا رو بهم ریخت. هم ازش انقلاب بیرون اومد، هم جنگ، هم تحولات برگشت‌ناپذیر، هم میلیون‌ها کشته و زخمی، هم کن‌فیکون شدن دانشگاه‌ها و کارخانه‌ها و دولت‌ها و بازارها.
دقیقا کسی جرقه اولیه همه این اتفاقات رو زد، که هیچ‌کس به مخیله‌ش نمی‌رسید کسی مثل اون بزنه. این زهر زمانه. و بهترین دلیل برای تواضع در برابرش.
هر یک ثانیه که میگذره، یک شانس به احتمال اینکه یک نفر جرقه چیزی رو بزنه که فعلا هیچ ایده‌ای از ابعادش نداریم، اضافه میشه. حتی اگه در هماهنگی کامل با زمانه باشی، ثانیه بعد ممکنه همه‌چیز رو عوض، و تو رو کهنه کنه. و برای همین، زمان دشمن امپراتوری‌هاست. چون نمی‌تونند ازش جلو بزنند. حتی اگه خیلی هماهنگ باشند‌.
فرعون همه نوزادان پسر رو کشت، غیر از یکی. و همون یکی همه‌چیز رو عوض کرد. اون یکی، همون یک ثانیه‌ بعدیه، که همیشه جلوتر از امپراتوره.
اون زمان وسیله حمل و نقل عمومی وجود خارجی نداشت. مسیر روستا تا شهر، برای خودش یه ماجراجویی بود. یه آدم دهاتی بلند شد رفت بره شهر برای خرید. سالی دو سه بار اینکارو می‌کرد. زیر آفتاب نشست کنار جاده تا ماشین بیاد. و نمی‌اومد. تا اینکه یه کامیون نگه داشت، و سوارش کرد. کمی جلوتر راننده کامیون گفت عوارضی نزدیکه، و بمون گیر میدن اگه ببینند مسافر سوار کردیم. یکم قبلش پیاده‌ت می‌کنم، یکم بعدش نگه میدارم، خودت بیا سوار شو. اونم گفت باشه. و پیاده شد. جایی که پیاده شده بود ازین قهوه‌خونه‌های بین‌راهی بود. نشست یه چای بخوره، تا کار راننده کامیون تو عوارضی تموم بشه. یه پیرمردی اومد نشست کنارش. یه بقچه داشت. گفت این بقچه پیشت باشه من برم دستشویی برگردم. این هم گفت باشه. و منتظر شد بیاد. اما نیومد. وقتی از حد متعارف زمانی که صرف دستشویی میشه گذشت، رفت ببینه کجاست. ولی پیداش نکرد. احتمالا بقچه‌ش رو فراموش کرده بود و سوار ماشین شده بود و رفته بود. اما کسی اینو نمی‌دونست. پس باز هم صبر کرد. دو ساعت گذشت. دید یه نفر از دور داره دوان دوان میاد به سمتش و یه چیزهایی با صدای بلند میگه. نزدیک‌تر که شد دید راننده کامیونه، و چیزهایی که داشته با داد زدن می‌گفته درباره این بوده که از کار و زندگیم انداختی تو!‌ و وقتی رسید، نفس نفس‌زنان گفت دو‌ ساعته نشستم تو ماشین منتظر تو، چرا نیومدی پس؟ این هم براش تعریف می‌کنه که عمدی نبوده. به کسی قول داده بقچه‌ش رو نگه داره. راننده میگه ولش کن بیا بریم، اگه همین اطراف بود تا الان پیداش می‌شد. این دو ساعت برای اون صبر کرده بود، و راننده دو ساعت برای این. چون یک مرد، به یک مرد دیگه حرف زده بود، و باید پای حرفش می‌ایستاد. بهرحال بقچه رو آورد خونه و باز کرد و همه دیدند اشیاء بدرد بخوری نیست. برد پیش امام جماعت مسجد روستا و گفت این رو چه کنم. گفت معادل ارزش‌شون باید صدقه بدی. مردم اگه یک ریال براش ارزش تعیین کرده بودند، آخونده سه ریال تعیین کرد. عددش این نبود، ولی نسبتش این بود. با اینکه همه می‌گفتند زیاده، همون سه ریال رو داد. با اینکه براش زیاد بود. چون «سید» گفته بود، باید می‌داد، و داد.

اون آدم‌ها رفتند و دیگه برنمی‌گردند. اینکه برنمی‌گردند یک پیشگویی نیست. خبری مربوط به گذشته‌ست. برنمی‌گردند چون غیرقابل برگشت بودن‌شون قبلا رخ داده. بستری که مرد رو اونجوری بار می‌آورد، همونقدر متعهد، و همونقدر ساده‌دل، از هم پاشید. صیانت و حفاظت، ذکاوت میخواد و آینده‌نگری. که موجود نبود. اگه سلاطین مملکت رعیتی میخواستند که مثل اون مردها باشند، باید حفظش می‌کردند، و این حفاظت مهلتی داشت. و مهلت کوتاه بود. درست از زمانی که مهلت رو از دست دادند، دنبال رعیتی می‌گردند که دیگه برنمی‌گرده. و هرروز داره این جستجو براشون سخت‌تر میشه. سلطان وقت، هرروز عصبی‌تر میشه، چون هرروز بیشتر معلوم میشه که نمیشه به عقب برگشت.
کاش میشد فرهنگ حاکم بر بلاکچین و کریپتو، مخصوصا در حوزه‌های امنیت و شفافیت رو به زندگی غیرمالی هم سرایت داد. طرفداران و توسعه‌دهندگان دیفای حتی روی تی‌شرت‌شون هم چاپ می‌کنند:
Don't trust; verify!
اعتماد نکن، راستی آزمایی کن.
مسئله این نیست که پیدا کنیم آن کسی را که می‌شود به او اعتماد کرد. مسئله اینه که دیگه لازم نباشه به کسی اعتماد کنیم. من نمی‌تونم به هیچ‌کس در جامعه اعتماد کنم. و برای کسی که اعتمادی بهش ندارم نمی‌تونم دلسوزی کنم. حتی ضعیف‌ترین و مظلوم‌ترین افراد رو به شکل حیوانات درنده می‌بینم، همه رو دروغگو و رذل می‌بینم مگر اینکه خلافش ثابت بشه. و اگه این رو با یک روانشناس درمیان بگذاری، یا یه انگی به خودت میزنه، یا یه اسم لاتین میذاره رو این حالتت. خیلی‌ها نمیتونند هضم کنند که روی حقوق افراد حساس باشیم بدون اینکه براشون دل بسوزونیم! اگه دلت برای کسی نسوزه، میگن قلبت فلزیه. و اگه در عین حال که قلبت فلزیه روی حق و حقوق مردم حساس باشی، فکر می‌کنند خل‌وضعی!
لوک برایان یه آهنگ داره به نام «بیشتر مردم خوب هستند». آمریکایی‌ها اینو میشنوند امید به زندگی‌شون بیشتر میشه. من فکر می‌کنم کسی که با این تلقینات نگاهش مثبت‌تر میشه، زندگی خیلی آرام و ایزوله‌ای داشته. من که میشنوم خنده‌م می‌گیره. انگار یه لالایی برای بچه‌ست. و آره برای دوران بچگی خوبه.
کسی رفیقش رو خودش انتخاب نمی‌کنه. دیگران رفیقش رو انتخاب می‌کنند. میره خوابگاه و دو نفر دیگه رو می‌بینه که دانشگاه تعیین کرده بوده تو اون اتاق باشن، و اون دو نفر میشن رفیقش. میفته زندان و کسی هم‌سلولیش میشه که زندان تعیین کرده تو اون سلول با هم باشند، و میشه رفیقش. در یک شرکت استخدام میشه و میزی رو بهش میدن که کنار کسی قرار میگیره که شرکت تعیین کرده بوده میزش اونجا باشه، و میشه رفیقش.

همه از رفیق به عنوان چادر صلیب سرخ استفاده می‌کنند تا از محیط خشن بیرون بهش پناه ببرند. و این صلیب سرخه که تعیین می‌کنه تو کدوم چادر بخوابند. اون چیزی که خودشون تعیین می‌کنند اینه که ادامه‌ش بدن یا نه. برای همین سوپرمدل‌هایی داریم که رفیق‌هایی دارند که تو هیچ‌عکسی خوشگل نمیفتند، و بچه پولدارهایی داریم که رفیق‌هایی دارند که دائم ازشون پول قرض بخوان، طوری که باعث خجالت بشه. چون انتخاب خودشون نبود و دیگران این افراد رو در مجاورت‌شون قرار دادند، و این‌ها فقط انتخاب کردند که ادامه‌ش بدن.

تنها رفیقی که هرکس از نقطه صفر میتونه انتخابش کنه یا نکنه، خودشه. رابطه با خود، حالتی معکوس با بقیه رفاقت‌ها داره. این‌جا ادامه دادنه که انتخابی براش وجود نداره. چه رفیق خودت باشی چه نباشی، باید با خودت ادامه بدی. انتخابت اینه که به عنوان یک رفیق با خودت ادامه بدی، یا به عنوان یک نارفیق با خودت ادامه بدی. اگه خودت رو به عنوان رفیق بپذیری، میتونی از خودت مثل چادر صلیب سرخ استفاده کنی و بهش پناه ببری. اما هزینه‌ش اینه که بپذیری تو خیلی از عکس‌ها خوشگل نمیفته، و خیلی جاها شرمنده‌ت می‌کنه.
اینکه معنی زندگی و مشكلات چیه توضیحش سخته. چون از درون نمیشه خیلی قصّه گفت، ولی از بیرون‌، میشه. یک سری مفاهیم رو آدم جدی نگیره شاید بهتر باشه. میشه نشست و تا ابد از معنی و دلیل زندگی فلسفه بافت، ولی این راستش غیر از اینکه گره‌های کور‌ به‌ زندگی عادی ما بزنه، دردی رو دوا نمی‌کنه.

هر‌ پدر و مادری صدای گریه‌‌ی بچه‌اش رو که از اتاق کناری بشنوه، میدوئه سمت اتاق تا بغلش کنه و احساسش اینه که بامعنی‌ترین کار دنیا رو انجام داده. فکر‌ کن همونجا توی تختش دراز بکشه و فلسفه ببافه که بچه گریه‌ میکنه، حالا معنی این زندگی برای‌ من چیه؟
میگن که معنا، فرعِ عمله..
چیزی که اصله توی دید آدم نیست. ارزش گُلی که میکاره آدم، اندازه‌ی عمریه که پاش صرف‌کرده‌، نه اون فکرهایی که حالا این گل یعنی‌چی.

خودم دو نوع اتفاق دیدم که آدم‌هارو جوری عوض کرده که تا ابد، حرف از معنی و مفهوم و پوچی نزدن ، و رسیدن به اصل‌.
اتفاق اول که امیدوارم برای کسی پیش نیاد، بیماری صعب‌العلاج یا یک فاجعه‌ای توی زندگی بوده. طرف قبلش مدام فلسفه‌ می‌بافته و از اونها می‌گفته که سر پیچ اسم خودشون رو گذاشته بودن هیچ. و بعد از بلند شدن از تخت بیماری، ارزش هر نفسش رو میدونسته.

اتفاق دوم، خط زدنِ "من" هستش.  یک قصّه‌ای‌ میخوندم از پسری که برای اثبات خودش به پدرش، رفته بود دنبال پول و تجارت، و توی بیست و چند سالگی بعد از فروش رستورانهای زنجیره‌ای به قیمت صدها میلیون دلار با یک آستین‌مارتین رفته بود دم منزل پدر، که همه‌ی زندگیت آستین‌مارتین می‌خواستی، حالا بیا یک بوقی بزن. بعد خودش هم مونده بود که خب حالا بعد از این، زندگی یعنی چی؟ خودم رو بکشم؟ چیکار کنم با این عمرِ دراز باقیمانده؟
اول رفته بود دنبال الکل و مواد و غیره‌ و آخرش رفته بود دنبال یکی از این شرکتهای "دنبالِ‌معنی‌ِزندگی‌گرد" و بُرده بودنش دورافتاده‌ترین جاهای آفریقا و اونجا فلاکت مردم رو دیده بود و انگار‌ که با پتک زدن تو شقیقه‌اش. اول شروع کرده بود راه رفتن و پول پخش کردن. بعد فکر‌ کرده‌ بود که آخرش که چی؟ به‌ چهار‌نفر‌ کمک‌ می‌کنی و بقیه می‌مونن. یک موسسه غیرانتفاعی برای آموزششون زده بود و مشغولش شد.

اون قسمت اول قضیه رو توی فرهنگمون داریم: یک بدبختی دیدی، دو تا بزن پشت خودت و شکر کن که وضع خودت چقدر خوبه! این ولی همه‌ی قصّه نیست.
به قول دالایی‌لاما، «همدردی یعنی ببینی کسی افتاده کنار جاده و سنگی افتاده روی سینه‌اش و دردش رو حس کنی». همدلی ولی، یعنی بری کاری کنی و اون سنگ رو برداری‌. دنیا رو هم‌ نمی‌خواد عوض کنی. سنگ‌ریزه هم که برداری خودش یک عمله و "معنی" از اینجا‌ میاد. از همون تیکه سنگ‌های برداشته شده.
به نقطه پایان سالی رسیدیم که برای ملت ایران به اندازه یک قرن گذشت؛ سخت، صعب، تلخ‌تر از زهر. روز اول عید وقتی سفره‌های‌مان را می‌چیدیم، نمی‌دانستیم سین اصلی این سال سیاه «سوگ» است؛ اندوه دست‌های بسته‌ای که به آب نرسید، دخترکان شادی که کفن، لباس عروس‌شان شد، طفل شادابی که جوانه وجودش در بهار زندگی خشکید و چشم‌هایی که دیگر نخواهند دید. روزی اگر می‌خواستند اشک‌مان را در بیاورند، همین چیزها را برای‌مان تعریف می‌کردند. ما اما دیدیم، همه‌ی آنچه طاقت شنیدنش را نداشتیم.
خدایا تو شاهدی که ما مردمان پرتوقعی نیستیم. همه انتظارمان «زندگی» است؛ چیزی که به خاطرش خلق‌مان کردی، اما مدعیانت روی زمین آن را از ما گرفتند.

کاش این سال نو، حامل حال نو باشد.
نوروزتان خجسته و به امید روزهای روشن.