چرک‌نویس‌های خودجوش
731 subscribers
2.67K photos
182 videos
5 files
235 links
~

جزیره‌ای کوچک، بدور از هیاهوی پوچِ آدم‌ها
Download Telegram
در حالی که در جوانی هایده گوش میداده، حالا در دوره پیری جانمازهای زیادی رو آب می‌کشه، و وقتی صحبت از «زنده‌یاد هایده» میشه، میگه «نمیشه قضاوت کرد، شاید خدا گناهانش رو بخشیده باشه». نمیتونه با کل جامعه که ازین زن به نیکی یاد می‌کنند، خیلی لجبازی کنه، پس جایگاه بی‌طرف رو انتخاب می‌کنه، اما چون سوابق خودش در جوانی با این بی‌طرفی در تضاده، روی «قضاوت الهی» سوار میشه تا کسی نتونه به این بیطرفی خدشه وارد کنه. مکانیزم روانی جالبیه، نه؟ همه‌مون ازین پیرمردها و پیرزن‌ها دیدیم. تقریبا همه‌جای ایران پراکنده‌اند. نسلی پریشان که در طول عمر سینوسی خودش، ایران رو هم به پریشانی مطلق کشوند.

اما مشکلات کمی کهنه‌تر از ویروس این نسل هستند. اینکه زن خواننده نیاز به آمرزش داره، اما یک مجتهد، نه چندان؛ به سیر زیست دینی در ایران مربوط میشه که قرن‌ها قدمت داره. بهلول، یکی از مصلحان اجتماعی تاریخ دینی ماست (اینکه یک دیوانه‌نما چنین جایگاهی داره خودش به تنهایی وضعیت اندیشه رو در ممالک اسلامی انعکاس میده). وقتی یک نیکوکار بنایی میسازه و قصد وقفش رو داره، بهلول ازش میپرسه این رو برای کی ساختی؟ و اون شخص میگه برای خدا. و بهلول میگه اوکی. شب که میشه میره تابلوی «وقف توسط فلان بن فلان» رو از جاش میکنه و یه تابلوی دیگه رو میذاره که نوشته «وقف توسط بهلول». فردا طرف میاد صحنه رو می‌بینه و عصبانی میشه. بهلول میاد میگه مگه برای خدا نساختی؟ پس چرا باید برات مهم باشه که اسم کی روش باشه؟ حتی یک مصلح، اصلاح رو در این میدیده که مردم خودشون رو از امر دنیا بیرون بکشند. یعنی زندگی مومن دو بخش داره: معنویات، که باید در اون به خلوص رسید، و زائده‌های مادی، که ازشون باید به طهارت رسید! جامعه ایده‌آل بهلول جامعه‌ایه که پول دربیارند، و رهاش کنند! حکایت مشهور دیگه‌ای هست که میگه دو نفر با هم در سفری بودند و یکی‌شون مقداری سکه با خودش به همراه داشت و هرجا توقف می‌کردند تا استراحت کنند، صاحب سکه‌ها خوابش نمی‌برد، چون می‌ترسید راهزنان بیان یواشکی از زیر سرش بدزدند و ببرند. نهایتا رفیق همراهش که ندار بوده، سکه‌ها رو از زیر دستش میقاپه و پرت می‌کنه تو دره، و میگه حالا راحت بخواب! کل این فرهنگ، رها کردن فعالیت اقتصادی، یا ماحصلش رو، یک ارزش تلقی می‌کرده.

و در این فرهنگ میرسیم به مفهوم رضایت الهی. برای این الله، اولویت در این بوده که مومن نماز روزه‌ش رو انجام بده، و سپس (و این سپس خیلی مهمه) به امورات دنیوی خودش بپردازه و بره خرج زن و بچه رو دربیاره. یک ترتیبی اینجا وجود داره. اول نمازت رو میخونی، بعد میری خرج زنت رو درمیاری! تأمین زنت، خیلی مهمه. تا جایی که اگه وسط کار بمیری، شهید حساب میشی. اما اگه نمازت رو نخونده باشی، یا زکاتت رو نداده باشی، برای زنت جان هم بکنی بیفایده‌ست! و البته خرجش رو درآوردی، برگرد خونه. بیشتر ازون لازم نیست دربیاری. اگه بیشتر دربیاری مجبوری جمع کنی، و اگه جمع کنی یا دیگه خوابت نمیبره، یا باید در قالب وقف یا انفاق یا احسان، رهاش کنی بره.

این پیرمرد پیرزن‌ها هنوز محصول این فرهنگ دینی هستند. هایده منزلتی نداره، چون واجبات رو انجام نداد، و محرمات رو ترک نکرد، پس باید سر پل صراط معطل باشه که آیا دامن پوشیدن‌هاش رو می‌بخشند یا نه!

در اروپا اما اتفاق دیگه‌ای افتاد. اونجا مفهوم عبادت رو عوض کردند. نه تنها عبادت بودن فعالیت اقتصادی، دیگه لنگ واجبات شرعی و مناسکی نبود، بلکه بیشتر از نیاز شخصی و خانوادگی پول درآوردن هم عبادت تلقی شد! و این انقلاب بزرگی بود. دیگه کسی که واجبات را انجام می‌دهد و پول هم درمی‌آورد، برتری نداشت به کسی که فقط پول در می‌آورد. و همچنین کسی که بیش از نیاز پول درمی‌آورد، دنیاپرست‌تر از کسی که فقط به اندازه نیاز پول در می‌آورد، نبود. در این دستگاه فکری، هایده نه تنها سر پل معطل نمی‌موند، بلکه بقیه باید منتظر شفاعتش باشند.. چون یک حرفه داشت و در اون حرفه به اوج رسید و در قالب اون حرفه برای جامعه ارزش مادی خلق کرد، که فراتر از نیازهای شخصی خودش و فراتر از نیازهای بیسیک مردم بود.
و این چیزی نبود که بهلول هضم کنه. اون می‌خواست اون ساختمون رو کسی نخواد. نه اینکه مردم سر ساختنش رقابت کنند. در ذهن اون، تنها راه تقرب به خدا، رها کردن پوله، نه درآوردنش. پیرمردهای نسل قبل از ما هم راه تقرب به خدا رو گوش ندادن به هایده فهم می‌کنند، نه هایده بودن!

اگه اینکه از زمان بهلول تا الان تکون نخوردیم شما رو نمیترسونه، دیگه چی میخواد شما رو بترسونه؟
نیاد اون شبی که اختلالِ اینستاگرام و واتسپ بهت ثابت کنه جُز خودت و تنهاییت هیچکسو نداری :)))
جمعیت دنیا زیادتر از همیشه‌ست، اما اعضای این جمعیت دارند زیادتر از همیشه بقیه ی این جمعیت رو می‌بینند. در دنیای آفلاین اگه میشد حداکثر با صدنفر در ارتباط بود، در دنیای آنلاین، هرروز هزاران نفر دیگه دیده میشن، که دارند خودنمایی می‌کنند، و بیننده بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنه که در این دریا، قطره ی بی‌اهمیتی بیش نیست. و ترغیب میشه برای اسپشال بودن! موی خاص، صدای خاص، لباس خاص، ادا اطوار خاص، لحن خاص، اظهارات خاص. بازار هم با کمال میل استقبال می‌کنه، چون فرصت‌های نوآوری و پول‌سازی بیشتری ایجاد میشه. یک کانال یوتیوب میلیونی وجود داره که تنها کاری که گردانندگانش می‌کنند اینه که اشیاء مختلف رو از ارتفاع زیاد رها می‌کنند و ازش فیلم می‌گیرند! خاص بودن به حتی «من چیزهایی میتونم از دستم رها کنم که شما نمی‌تونید» هم گسترانیده شده.

اما همه این‌ها در راحتی و دم‌دستی بودن، مشترکند. به محض اینکه این تمایز، همراه با دشواری‌ها و انتخاب‌های سخت باشه، غیرمجاز هم میشه! علیه‌ش مقاومت هم صورت می‌گیره. مثلا به آدمی که باید بگن، نمیگن دیوانه، اما به اونی که ده سال در یک شغل تلاش می‌کنه تا ارتقاء بگیره و هنوز نگرفته ولش می‌کنه و میره سراغ یه چیز دیگه، میگن. مردم تهران می‌دونند که در اتاق گاز زندگی می‌کنند، و می‌دونند که قراره زودتر از موعد بکشدشون، و می‌دونند که قرار نیست تا آخر عمر تیپیکال یک انسان این شهر از حالت اتاق گاز بودن خارج بشه، اما باز هم در این شهر می‌مانند. با پوشش «چاره‌ای نداریم» هم تزئینش می‌کنند. چون راحت‌تره. آدمی که راحتی براش تعیین‌کننده‌ست، خاص نیست، بلکه به شدت معمولیه. البته ارجح بودن راحتی با تعیین‌کنندگیش فرق داره. راحتی باید ارجح باشه، اما نباید تعیین کنه که چی درسته.

دِر ایز نوسینگ رانگ ویت معمولی بودن. اما آدم معمولی بهتره معمولی بودنش رو بپذیره، و خودش رو با اسپشال‌بازی‌های فیک، خر نکنه. تو قبرستان یکی از عزیزان گفت حس سردی داره که می‌دونیم قراره ما رو هم بیارن اینجا. گمانم ازینکه قرار بود سنگی بشه در میان هزاران سنگ، مأیوس بود. گفتم نه، ما رو اینجا نمیارن، اینجا دار و درخت داره. ما رو میبرن قطعات پایین‌تر که تازه احداث شده و بیابونه فعلا.

فول‌تایم درگیر چک کردن این هستیم که تونستیم از توده متمایز بشیم و فاصله بگیریم یا نه، اما جای درستی رو چک نمی‌کنیم، و حتی همونش هم درست سانت نمی‌زنیم. اگه بخوای خاص باشی باید پاتو خیلی جاها بذاری. اگه یکی شدی مثل بقیه که حتی دولت هم می‌تونه پیش‌بینی کنه ده سال آیندت قراره چطور بگذره، یعنی می‌خواستی همین باشی.
اگه وقت و حوصله داشته باشید که همه کتاب‌های یک کتابخانه بزرگ رو به ترتیب حروف الفبا بخونید، به غیر از کتاب‌های فنی و رمان و شعر؛ بعد از بیست سی سال به این نتیجه خواهید رسید که هر کتابی که لازم بوده نوشته بشه در گذشته نوشته شده و کتاب‌های جدید یا تکرار اون‌ها هستند یا هیچ‌چیزی به مطالب اون‌ها اضافه نمی‌کنند.
فقط در یک حوزه، کتاب‌های جدید می‌تونند اهمیت پیدا کنند، و اون گزارش‌های تاریخیه. گزارش‌هایی درباره وقایع دوران خودمون، که هم تکلیف ما رو در برابر اون وقایع روشن‌تر می‌کنند هم برای آیندگان لازمند.
کتاب جنگ بلاک‌سایز یکی ازون کتاب‌هاست، که گزارش مفصلیه از درگیری مسالمت‌آمیز اما خیلی جدی بین توسعه‌دهندگان هسته بیت‌کوین، ماینرها و سرمایه‌گذاران، بر سر سایز بلاک‌ها، یا همون ظرفیت تراکنش؛ که بین سال‌های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷ جریان داشت. نویسنده شاهد دست اول این بحث‌ها و دعواها بوده، و خودش در کنفرانس‌های سرنوشت‌سازی مثل کنفرانس هنگ‌کنگ و نیویورک شرکت داشته.
چرک‌نویس‌های خودجوش
اگه وقت و حوصله داشته باشید که همه کتاب‌های یک کتابخانه بزرگ رو به ترتیب حروف الفبا بخونید، به غیر از کتاب‌های فنی و رمان و شعر؛ بعد از بیست سی سال به این نتیجه خواهید رسید که هر کتابی که لازم بوده نوشته بشه در گذشته نوشته شده و کتاب‌های جدید یا تکرار اون‌ها…
در سال ۲۰۲۱ یک نگاه به عقب به اون دوران، بینش خاصی ایجاد می‌کنه. یک طرف میخواست سایز بلاک کوچک باشه تا همه مردم بتونند نودها رو ساپورت کنند‌، و برای حل مشکل ظرفیت از چین‌های جانبی استفاده کنیم، که نتیجه‌ش شد شبکه لایتنینگ. طرف دیگه می‌خواست ظرفیت رو اضافه کنه بدون اینکه به قوانین و‌ چارچوب ابتدایی بیت‌کوین، که هر نوع چین جانبی رو نادرست می‌دونست، خیانت کنه‌، و حاضر بود این واقعیت رو بپذیره که با بزرگ‌تر شدن بلاک‌ها، دیگه مردم عادی نمیتونند با منابع محدودی که دارند از پس نگه داشتن نودها بربیان، و شبکه حالت غیرمتمرکز خودش رو تا حد زیادی از دست میده.
طرف دوم می‌گفت بذارید بازار تصمیم بگیره کدومش بهتره. راه‌شون رو جدا کردند و نتیجه‌ش شد بیت‌کوین‌کش و بی‌اس‌وی و چندتا آلت‌کوین دیگه. که الان همشون در مقایسه با بیت‌کوین، پروژه‌هایی شکست خورده به حساب میان. در واقع بازار تصمیمش رو گرفت، و بیت‌کوینی که دارایی باشه رو به بیت‌کوینی که پول نقد باشه، ترجیح داد. جبهه بلاک‌بزرگ فکر می‌کرد اگه ظرفیت تراکنش رو بالا ببریم، مردم ازین پول آلترناتیو استقبال خواهند کرد و آرزوی ساتوشی که ایجاد «پول نقد دیجیتال» بود برآورده میشه. اما مردم طلای دیجیتال می‌خواستند. برای پول نقد، همچنان به دولت‌هاشون اتکا می‌کنند.
ما در جریان این قضایا با یک واقعیت تلخ مواجه شدیم، و اون این بود که مردم تمایلی برای جنگیدن با دولت‌ها ندارند. پول نقد دیجیتال، که مثل پول نقد فیزیکی غیرقابل ردیابی باشه و حریم خصوصی دارنده و خرج‌‌کننده اون رو حفظ کنه، به معنی جنگ با دولت بود، و الان هم هست. چون استقبال عمومی ازش، ابزارهای کنترلی دولت رو ازش می‌گرفت، و درآمدهای مالیاتی هم می‌پرید. دولت‌ها برای اینکه چنین اتفاقی نیفته حاضرند خون بریزند. و مردم حاضر نیستند برای اینکه دوباره آزادی‌هاشون رو بدست بیارن، خون بدن. اون‌ها صرفا میخوان تراکنش‌هاشون سریع و بی‌دردسر باشه.

متأسفانه آزادی اینجوریه که اگه از دست بره، نسل بعدی حتی متوجه فقدانش هم نخواهد بود. دختر بچه شما که با مقنعه میره مدرسه، درکی نداره از حالتی که بدون مقنعه میشینن تو کلاس. فکر می‌کنه نرمال یعنی همین (جز اینکه الان به موهبت اینترنت، فهمیده این فقط در ایران نرماله). نسل بعدی که دیگه پول نقد رو نخواهد دید، درکی نخواهد داشت از حالتی که پول دربیاریم و نگه داریم و خرج کنیم، بدون اینکه کسی چیزی بفهمه.

جنگ بلاک‌سایز یک دوراهی بود درباره آرمان ساتوشی. که البته بعدتر تحت تأثیر غرور و تعصب و لجبازی و نفوذ عده‌ای از اشخاص و نهادها قرار گرفت. اما جنگ اصلی دوران ما، نه این دوراهی‌های فنی-ایدئولوژیک، بلکه همون جنگ کهن بر سر آزادیه.

آدم آزادیخواه رو در هر قطعه زمانی تاریخ که قرار بدید، به طور اتوماتیک معلومه که چه مسیری رو خواهد رفت.
ده سال آینده هرکسی مثل ده سال گذشتشه. و بیست سال آینده‌ش، مثل بیست سال گذشته‌ش. همه در آینده، تو همون لاینی حرکت می‌کنند که تا قبل ازین تو اون لاین بودند. اتفاقات نادر که آدم رو در مسیر غیرمنتظره قرار بده وجود دارند، اما سهم‌شون در روند زندگی اکثریت مردم انقدر ناچیزه که میشه نادیده‌شون گرفت.
مختار ثقفی در زندانی بود که اساسا طراحی شده بود که مجرمین طاعون بگیرند. وقتی اومد بیرون کل عراق رو بهم ریخت، و هرچند برای مدتی کوتاه، یه حکومت تشکیل داد! هیتلر رو انداخته بودن زندان که پرونده سیاسیش بسته بشه، اما اومد بیرون و خودش رو به رأس سیستم رسوند و کرد آنچه کرد.
اونی که سه ماه میفته زندان، یا سه ماه میره خدمت، و میاد بیرون و تا سه سال افسرده‌ست؛ داره میگه سی سال آینده‌ش چطور خواهد بود.
به لاینی که تا الان توش بودید توجه کنید و مسیر آینده‌تون رو ببینید، تا بعدا از مأیوسانه بودن کل داستان شوکه نشید.‌
امروز هوا دقیقا همونجوری بود که از فردای یلدا انتظار میره. تصویری ساخته بود که انگار یکی از کارت پستال‌های تاریخ این خطه‌ست.. آسمان تماما آبی، و چنارها و تبریزی‌های کاملا برهنه‌ای که در پشت‌زمینه‌شون کوه‌هایی دیده میشن که فقط قسمت‌هایی بالایی‌شون برف گرفته و قسمت‌های پایین‌تر خیسه. و گنجشک‌هایی که معلوم نیست کجا هستند، ولی همه‌جا هستند. و آفتابی که به طور غیرعادی همه‌جا رو زرد کرده، و حتی وسط ظهر سایه‌های طولانی درست می‌کنه. و دلت میخواد موقتا یه پیرمرد باشی، که چهارپایه میذاره دم حجره‌ش و میشینه زیر نور آفتابی که اصلا بش نمیاد بتونه انقدر درون آدم رو گرم کنه، ولی می‌کنه، و تضاد این گرمی زیرپوستی با سرمای ملایمی که باد می‌کشه روی پوستت، حالت خلسه‌آوری میسازه که به سختی میشه ولش کرد و به کارهای روزمره رسید. اگه یه نهر آب هم بود، صداش میتونست عمق این خلسه رو بیشتر کنه. این تصویر شهرهای کوهپایه‌ای ایران، از کردستان گرفته تا افغانستان، چشم‌های چندنفر رو در طول تاریخ ما سیراب کرده؟ چند نفرشون می‌دونستند از چه نعمتی برخوردارند که این صحنه‌ها و این حس‌ها براشون فقط یکی دو روز در سال نبوده؟ اصلا می‌دونستند چی دارند؟

باید به سبک ژاپنی‌ها در برابر طبیعت ایران تعظیم کرد که با اینهمه شقاوت و شرارت، هنوز زیبایی رو ازمون دریغ نمی‌کنه. ما چیزی ازش طلب نداریم، ولی یه جوری هنوز قشنگه که انگار بمون بدهکاره.
در هیچ پیشامدی نباید فریاد شادی برآورد یا شکوه و زاری کرد: تا اندازه‌ای به این علت که همه چیز متغیر است که این شامل آن پیشامد نیز می‌گردد و تا اندازه‌ای به این علت که قضاوت آدمی درباره سود و زیان خویش دستخوش خطاست.

تقریبا هرکس به مناسبتی از آنچه بعد برای او بهترین واقعه بوده است شکوه کرده یا از پیشامدی که بعد سرچشمه بزرگ‌ترین رنج‌های او شده است، فریاد شادی برآورده است.

موضعی را که در اینجا توصیه کردم، #شکسپیر به زیبایی بیان کرده است: «طعم شادی‌ها و غم‌های ناگهانی را چندان چشیده‌ام که دیگر هرگز در نگاه نخست از دیدن چهره این دو، مانند زنان عنان خود را از کف نمیدهم.»

به طور کلی، کسی که در همه حوادث آرامش خود را حفظ میکند، نشان میدهد که میداند، امکان شر‌‌‌‌‌‍‌‌‍ّ در زندگی چقدر بزرگ و پرتنوع است و از این رو به آنچه در زمان حال اتفاق می‌افتد به منزله‌ی بخش کوچکی از آنچه ممکن است هنوز پیش بیاید می‌نگرد: این منش انسان‌های شکیباست که وضعیت نوع بشر را هرگز فراموش نمی‌کنند، بلکه همواره به خاطر دارند که هستی انسان چه اندوهبار و اسفناک است و بلایایی که در معرض آنهاست، بیشمارند.


✍️ #آرتور_شوپنهاور
📕درباب حکمت زندگی
مولانا دو داستان داره که درست نقطه مقابل همدیگه هستند.
یکی داستان خرسیه که یک پهلوان از چنگ یک اژدها نجاتش میده، و ازون به بعد اون خرس بابت خدمتی که پهلوان بش کرده بود، باش رفیق میشه. یک روز که پهلوان خوابیده بوده، یک مگس میشینه روی پیشانی پهلوان. خرس برای اینکه خوبی کرده باشه و مگس رو از صورت رفیقش دور کنه، یه تخته سنگ برمیداره و میکوبه رو پیشونی اون بدبخت و تو خواب می‌کشدش.
اون یکی داستان مرد فرزانه‌ایه که داشته از جایی رد می‌شده و می‌بینه یک نفر زیر درخت با دهان باز دراز کشیده و خوابش برده، و یک مار داره میره تو دهنش.‌ یه درخت سیب اونجا بوده و چندتا سیب افتاده بوده پای اون درخت و همونجا گندیده بوده. چندتا ازون سیب‌های گندیده رو برمیداره، یه چوب هم پیدا می‌کنه و میره سراغ طرف. بی‌مقدمه با چوب میزندش، و تا اون مرد بیدار میشه میگه این سیب‌ها رو بخور، اگه نخوری میزنم. وقتی یکم ازش خورد، میگه بلند شو بدو، و گرنه میزنم.. طرف که خیلی شوکه شده بوده میپرسه چته تو چه مرضی داری که با من اینجوری می‌کنی؟ اما جوابی نمی‌گیره.‌ و این سیب فاسد خوردن و دویدن ادامه پیدا می‌کنه تا اینکه بالا میاره و اون مار هم میاد بیرون. و میفهمه همه این کارها برای نجات دادنش بوده. اگه از خواب بیدارش می‌کرد و می‌گفت مار رفت تو شکمت، دچار پنیک می‌شد و همونجا تموم می‌کرد.

اولی رو در توصیف احمق‌ها به کار میبره، که خوبی کردن‌شون هم شره‌؛ و دومی رو درباره پیامبران، که انسان رو به سختی میندازن، اما هدف‌شون نجات دادنه. ازونجایی که فهم‌مون نمیرسه چه هیولایی درون‌مون قرار گرفته، توضیح دادن درباره‌ش بیفایده‌ست، گاهی باید بزنند تو گوش‌مون.

برای راوی سوم شخص، تفاوت مرد فرزانه و خرس ابله، کاملا واضحه. اما در هر دو مورد، یک نفر در خواب بوده. اونی که در جایگاه آدم خوابیده‌ست، فرق‌شون رو چطور باید تشخیص بده؟ ما آدم‌های به خواب رفته‌ای هستیم که در دنیایی که در اون قرار گرفته‌ایم، هم داره سنگ میفته رو صورت‌مون، هم داره سیب فاسد به خوردمون داده‌ میشه. چون هر دو برامون ناخوشایند هستند، فکر می‌کنیم از یک‌ جنس هستند و برامون قابل تفکیک نیست. بنابراین همه رو با هم پس می‌زنیم. در حالی که توش بالا آوردن‌هایی بوده که لازم بوده از سر بگذرونیم تا سالم بمونیم. و آدم‌هایی که قابلیت تفکیک کردن ندارند، طعمه‌‌ مار میشن.

خرس‌های ابله، پیشونی سفیدند. از جهیدن‌شون روی گزینه‌های اکستریم، میشه شناخت‌شون. این‌ها مغزهای شاخکی دارند. هرچه که شاخک‌هاشون حس کنه، رفتارشون رو تعیین می‌کنه. پردازشی در کار نیست. فقط واکنش هستند. اما برای پیدا کردن مرد فرزانه باید کمی دقت کرد: کی از همه جدی‌تره ولی از جدیتش برای رسیدن به اکستریم استفاده نمی‌کنه؟ اگه بیهوش شده باشید و بیدار بشید و ببینید یک نفر داره با تیغ برش‌هایی روی پاتون میزنه، چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟ قطعا قصد کشتن‌ شما رو نداشته، چون با همون تیغ میتونست گلوتون رو ببره. اونی که گلو رو ول کرده داره با پاهاتون ور میره قاتل نیست. پزشک اورژانسه.
مرد فرزانه اونیه که بهت گیر میده، ولی نه یه جوری که از کار بندازتت. اگه مثل یک سگ داشت پاچه شلوارت رو می‌گرفت، ولی ساق پات رو نمی‌درید، یعنی میخواد بکشونتت به جایی.
به جای تبریک روز زن، که عملیست بی‌فایده و جلف، چند توصیه به زنان می‌کنم شاید بدردشون خورد. این مسخره‌بازی که «مرسی که زن هستی» و «مرسی که مرد هستی»، علاوه بر اینکه بی‌معنیه، شأن خود فعل تشکر و قدردانی رو هم پایین میاره.

و اما نصایح اینجانب به جماعت نسوان


۱- از اشغال اوکراین و نابود کردنش توسط روسیه عبرت بگیرید و مطابق با این عبرت عمل کنید. این عملیات نظامی، جلوه‌ای کامل از خودتخریبی مردانه‌ست‌، حتی اگه زن سرباز و زن فرمانده هم توش مشارکت داشته باشه. این «مرض حفاظت» که در خوی مردانه وجود داره، انسان‌ رو به سمت نابودی چیزهایی که فکر می‌کنه برای خودش ارزشمنده می‌کشونه. همه اونایی که در ارتش متجاوزند، به این باور دارند که اومدن از چیزهایی حفاظت کنند.
می‌تونید حفاظت مردانه رو پس نزنید، اما اصلا دنبالش نباشید. اگه عقل محکم نباشه، فقط در حد یک بیماری خواهد بود. و بیشتر مردم عقل محکم ندارند.

۲- حتی اگه جذابید، فرض رو بر این بذارید که هیچ جذابیتی ندارید. همین تکنیک، شما رو چند قدم فیلی جلو میندازه، و در دراز مدت رفتارتون رو هم تغییر میده. بعضی تونل‌ها انقدر تنگ و کثیفند که اگه آدم به تمیزی لباسش فکر کنه، هیچ‌وقت واردشون نمیشه. فرض جذاب نبودن به آدم جرئت و فرصت فرو رفتن در تنگناهایی رو میده که تا ازون طرفش در نیومده نمیفهمه چه منافعی داشته.

۳- نود و نه درصد محتویاتی که درباره زنان در کتاب‌ها ‌و مجلات و فضای اینترنتی می‌بینید و می‌خونید، مهمل محضند. بهترین کاری که می‌تونید برای خودتون بکنید و اثر سریع داشته باشه، دور ریختن همه این‌هاست. حجم مهملی که خیلی از شما در اون فرو رفتید به قدری بالاست که باید با سیم بکسل کشیدتون بیرون. این چرت و پرت‌های زن این است زن فلان است زن به این نیاز دارد زن اینطور است.. رو بذارید کنار. این‌ها مثل تفنگ‌های آبپاش هستند که به جای آب‌صابون، توش کلمات ریخته شده، و فقط حباب میسازه. اگه کسی پستی فرستاد که نوشته بود هر زن نیاز دارد روزانه بیست بار بوسیده شود، طرف رو بدون هیچ توضیحی بلاک کنید.

۴- از زنانی که سن‌شون از شما بیشتره سوال نپرسید. به زندگی‌شون دقت کنید تا جواب‌تون رو بگیرید. این تعداد نجومی از زنان سرپرست خانوار در ایران که لنگ کمیته و موسسات خیریه هستند چه پیامی داره؟ پیامش اینه که اینا حاضرند تنهایی کار کنند و گاهی به گدایی بیفتند ولی دیگه شوهر نکنند. این پیام این معنی رو نمیده که باید از مردان فرار کرد. بلکه نشون میده در چه محیطی زندگی می‌کنید.

۵- مادربزرگ من در آستانه صدسالگی وقتی به عنوان تنبیه مشت میزد بم، با اینکه فقط قصد داشت جنبه هشدار داشته باشه، حس می‌کردم نوک کلنگ خورده بم! نه باشگاه می‌رفت، نه نصف درآمدش رو صرف خرید پودر پروتئین می‌کرد. فقط راه میرفت و هیچ‌وقت یکجا بند نمی‌شد، و غذا رو، هرچه که بود، یه جوری میخورد انگار همین الان از سنگر فرانسوی‌ها در جنگ جهانی اول اومده بیرون. آدم بی‌علاقه به غذا، و بی‌علاقه به تحرک، بی‌علاقه به بقا خواهد شد. و سلول‌ها هم این رو می‌فهمند. شما بهرحال ریخت خودتون رو از دست خواهید داد. پس روی استقامت بدن‌تون سرمایه‌گذاری کنید، نه روی عامه‌پسندیش.
سه تا تمرین رو مدت‌هاست خودم انجام میدم و چون انجام میدم، میتونم به بقیه هم توصیه کنم انجام بدن. نو شدن سال تقویمی، بهانه خوبیه برای استارت زدن این تمرین‌ها.

۱- تمرین خروج از محاصره
ما توسط تعدادی زیادی از کسانی که جرئت فکر کردن ندارند و ترجیح میدن یک نادان باشند، احاطه میشیم و این اجتناب ناپذیره. زندگی در اجتماع این اجتناب‌ناپذیری رو ایجاد کرده. این احاطه میتونه این توهم رو ایجاد کنه که دیگه لازم نیست بیش ازین درگیر سوالات سخت و پیچیدگی‌ها باشیم، چون نجات نادان‌ها در اولویته. و این باعث تنبلی فکری میشه. اولویت، ارتقاء خویشتنه. نه هرچیز دیگه‌‌ای. نجات دیگران، فقط باید در حاشیه انجام بشه. و برای ارتقاء لازمه درگیر شد، و برای درگیر شدن باید از جمع جاهلان بیرون رفت. حتی گروه دوستان هم باید در طول زمان رفرش بشه. اگه مجموعه کسانی که امروز میشناسیم با مجموعه کسانی که پنج سال پیش میشناختیم، از لحاظ وزن فکری فرقی ندارند، یعنی در این پنج سال چیزی گیرمون نیومده. آدمی که دنبال ارتقائه یک جا نمیشینه، و حتی یک‌بند هم راه نمیره، بلکه هم راه میره هم زیر هرسنگی رو چک می‌کنه. در سالی که گذشت ذخایر ذهن چند نفر رو چک کردید تا ازش چیزی استخراج کنید؟

۲- تمرین درآوردن انگشتر سلیمان
حضرت سلیمان انگشتری داشت که بعدها گفتند وقتی دستش بود همه موجودات عالم گوش به فرمانش می‌شدند. حتی جن‌ها و فرشته‌ها. برداشت پیش‌فرض همه درباره خودشون اینه که فقط به اندازه اون انگشتر با سلیمان بودن فاصله دارند. و گرنه شایسته بود که دنیا بشینه به حرفاشون گوش کنه! هیچ‌کس درباره کلیشه «من یه آدم عادی‌ام که سرم تو کار خودمه» صداقت نداره. همه باور دارند که یکی دو مورد اشتباه از جانب خدا، خانواده، طبیعت، یا جامعه رخ داده، و باعث شده نتونن آقای جهان باشند! هرچند که هیچ‌وقت صادقانه بش اعتراف نمی‌کنند. اینکه کسی بگه من هیچوقت به جایگاه مسیح نمیرسم، اهمیتی نداره. این فقط یک پز عارفانه‌ست. صداقت در اینه که مقدار فاصله تعیین بشه. اینکه بپذیرید که آقای جهان نیستید و نخواهید شد کافی نیست. باید بفهمید که چرا نیستید، تا معلوم بشه چقدر با آقای جهان فرق دارید. اندازه‌گیری فاصله، باعث میشه توهم اینکه لنگ انگشتریم، فرو بریزه، و خودمون رو بیشتر در مقام مورچه‌ای که گرفتار سلیمان شده بود ببینیم.

۳- تمرین عبور از آتش
کسانی که در کمپ آوارگان یا سیل‌زدگان یا کودکان آسیب‌دیده کار می‌کنند، بعد از مدتی ممکنه دچار افسردگی شدید بشن‌. چون به یک غمخوار مزمن تبدیل میشن. غمخواری تزریق مرتب سم به بدن خود، بدون ایجاد تحرکه. چون خودشون رو بالاتر از قربانی می‌بینند، و وظیفه‌ کسی که بالاتره رو دلسوزی برای پایین‌تری‌ها می‌دونند. و برای همینه که نمیتونند از داخل تراژدی عبور کنند‌. برای عبور از یک تونل باید هم‌سطحش بود. ممکنه بگن «خودم رو میذارم جای اون‌ها»، ولی نمیذارن. فقط مانور واژگانیش رو انجام میدن‌‌. باید هم‌سطح قربانی شد، و مثل اون زندگی کرد. که البته لازم نداره در دنیای فیزیکی باشه‌. ذهن باید بلد باشه زندگی اون قربانی رو، زندگی کنه. چه شرایط ربطی به تراژدی داشته باشه، چه نداشته باشه‌. به این شکل، میشه بدون خوردن سم، فهمید دنیا چطور کار می‌کنه.
یه مقدارش مختص مرز و بوم ماست. همیشه درگیر بودن بیش از حد با «نان شب» ملت رو به دفن‌شده‌ها و فراری‌ها تقسیم می‌کنه.
دفن‌شده‌ها اونایی‌ان که رفتن زیر کار روزانه، و دیگه بیرون نمیان، و نمیخوان هم بیرون بیان. هم چاره‌ای ندارند، هم خو گرفتن به این بیچارگی.
فراری‌ها، که میتونند فرزندان دفن‌شده‌ها باشن، دنبال فرار از خراب‌شده هستند، که وقتی فیزیکیش ممکن نبود، به سمت علوم انسانی هدایت میشه. نفرت از وضعیت فشار دائمی که گرفتاری معیشت وارد می‌کنه، می‌کشدشون به سمت محتویاتی که متعلق به کسانیه که تحت هیچ فشاری نبوده‌اند! تا مطمئن بشن توی فضای فلاکت نیستند. یکم پیچیده‌ست، و هرکسی جرئت نداره بهش اعتراف کنه. البته مختص فلسفه و روشنفکری و این‌ها نیست. هجوم بی‌معنی خانواده‌ها به سمت حفظ شعر، و حفظ قرآن هم در همین راستاست. میخوان مشغول مسائلی باشند که آدم فقیر قاعدتا مشغولش نمیشه.
چرک‌نویس‌های خودجوش
یه مقدارش مختص مرز و بوم ماست. همیشه درگیر بودن بیش از حد با «نان شب» ملت رو به دفن‌شده‌ها و فراری‌ها تقسیم می‌کنه. دفن‌شده‌ها اونایی‌ان که رفتن زیر کار روزانه، و دیگه بیرون نمیان، و نمیخوان هم بیرون بیان. هم چاره‌ای ندارند، هم خو گرفتن به این بیچارگی. فراری‌ها،…
اما یه مقدارش هم یک معضل جهانیه. برخلاف تصور عموم، سطح آگاهی و گیرایی یک نوجوانِ تیپیکالِ دائم آنلاین، از حتی اینترنت و کامپیوتر هم خیلی پایینه، چه برسه به علومی که مربوط به دنیای فیزیکی هستند. یعنی حتی اون دنیایی که دائم کله‌ش توشه رو هم نمیشناسه، چه برسه بیرونش رو. نسل گذشته نگران بود گوگل باعث بشه دیگه فرمول‌ها رو حفظ نکنیم، اما اون اتفاق بدی که افتاد این نبود. گوگل باعث شد فکر کنند لازم نیست کنکاش کنند!
تقبیح «اقیانوسی به عمق یک سانت» یک هجو اسنوب بود برای راندن عوام از پادگان‌های «تخصص». تا به زعم خودشون هر جک و جونوری نیاد حرف کارشناسی! رو زیر سوال ببره. اتفاقا اقیانوسی به عمق یک سانت شدن، دقیقا چیزی بود که بهش احتیاج داشتیم، داریم، و خواهیم داشت. اگه از هرچیز حتی فقط با عمق یک سانت، آشنایی داشتیم، خیلی از مزخرفات رو هیچوقت نمی‌تونستند به خوردمون بدن‌.
آیا عمق یک سانت باعث اعتماد به نفس کاذبی که خودش مشوق جهالته، نمیشه؟ چرا نمیشه، معلومه که میشه. اما باید خود اعتماد به نفس کاذب رو کنار زد، نه اون اقیانوس رو. مثل اینه که طرف بگه من وزنه نمیزنم چون اگه بزنم زانوهام آسیب می‌بینند! خب یه جور بزن که آسیب نبینند. هم اقیانوسی به عمق یک سانت باش، هم حواست باشه که یک سانت کافی نیست و خیلی چیزها رو نمیدونی.
مُد فقط کتونی ایرفورس وان نایکی نیست، که حتی اگه کسی که خیلی اهل مد نیست در پس ذهنش «اگه همه‌چی خوب بود» رو اینطور تعریف کنه که «می‌تونستم هرچندتا ایرفورس که خواستم بخرم». مد شامل نوع دریافت عواطف هم میشه. سیصدسال پیش، «اگه همه‌چی خوب بود» رو در زندگی عاطفیش اینطور تعریف نمی‌کرد «کاش زیر بارون می‌خوابیدیم و با هم خیس می‌شدیم»، چون این کار براش بی‌معنی و مضحک می‌بود. با هم خیس شدن، می‌تونست یک تصادف شیرین باشه، اما چون خیلی دیده شده، دیگه یک تصادف نیست، یک فانتزیه!
وقتی عمر یک‌ مد از یک حدی بیشتر میشه، به فرهنگ تبدیل میشه. مثل کت‌شلوار مردانه، که یک تجویز پادگانی توسط جماعتی میلیتاریست برای جامعه بود. این مضحکه که نیمی از جمعیت جامعه، چیزی بپوشند که یک نسخه شهری شده از یونیفرم نظامیه، اما تبدیل به فرهنگ شده. عمر عواطف اینستاگرامی هم داره طولانی میشه و امکانش وجود داره که به فرهنگ تبدیل بشه، و وقتی شد، اونی که بش تن نمیده، جامعه‌ستیز، و در این مورد، عاطفه‌ستیز، به نظر میاد. این فرهنگ، مفهوم حب و محبت رو دفرمه کرده، و این دفرمگی همه محتویات فرهنگی رو در بر گرفته. ازونجایی که صنعت رسانه، به شدت بصری شده، طبیعیه که همه مفاهیم بیش از حد نرمال خودش ویژوالایز بشن. وقتی اصرار داشته باشی که مهرورزی رو با پیکسل‌ها نشون بدی، نهایتا مهرورزی رو به حرکاتی که نشان‌دادنی هستند خلاصه می‌کنی. انقدر «قفل کردن انگشت‌های دو طرف با هم وقتی که داخل ماشین هستند و یکیشون در حال رانندگیه» رو تصویرسازی کردی، که قفل کردن دست‌ها به همدیگه، مصداق مهرورزی شده؛ و وقتی انجام میشه ازش به گرمی رابطه، و وقتی دیگه انجام نمیشه ازش به سردی رابطه، تفسیر میشه. تصاویر همه برداشت‌ها رو آلوده کرده‌اند. و همین‌جا متوقف نمیشه، بلکه هرروز داره به ساز و برگش اضافه میشه. الان در شبکه‌های اجتماعی کار به جزییات بدیهی رسیده. مثل تصاویری از قرار دادن دست در لبه میز برای جلوگیری از خوردن سر دختر به تیزی اون، به عنوان «مرد حواس‌جمع» تبلیغ میشه.
و این تقصیر کسی نیست. تکامل طبیعی دنیاییه که به شدت تصویری شده. لزومی نداره با این تکامل جنگید. اما میشه واقعیت‌های بیشتری بش تزریق کرد. که بخش بزرگی از مهرورزی دیدنی نیست، یا قابل فیلمبرداری نیست، یا با گذشت مقدار قابل توجهی از زمان اثرش دیده میشه.
همه دارند اندازه می‌گیرند که چقدر تأمین‌کننده‌اند. مردها دارند خودشون رو پاره می‌کنند که تأمین‌کننده بقا باشند. زن‌ها دارند خودشون رو پاره می‌کنند که تأمین‌کننده چیزهایی باشند که بقا رو قابل تحمل می‌کنه. مثل آرامش. مثل محبت.
زن‌ها تو شهرکی که زیر خط فقره چرا زندگی می‌کنند؟ چون اونجا هنوز مردهایی هستند که خودشون رو پاره کنند که همون درآمد زیر خط فقر رو تأمین کنند. مردها چرا تو اون شهرک زندگی می‌کنند؟ چون هنوز زن‌هایی هستند که بشه گفت چون این‌ها اینجا هستند میشه این شت‌هول رو تحمل کرد.

و این خوبه. و من بیشتر از هر کسی داد میزنم که این خوبه. اما چیزهایی هست که باید در گوشی گفت. یا شاید نباید گفت.
که فرقی ندارد.‌ تأمین‌کننده بوده باشی یا نبوده باشی، فرقی ندارد.
ارزش‌های جامعه و خوب و بدها، بر مبنای کارهایی که انجام می‌شود یا نمی‌شود شکل گرفته. مرد بودن یا نبودن. زحمت کشیدن یا نکشیدن. بچه بزرگ کردن یا نکردن. جنگیدن یا نجنگیدن. باید هم همینطور باشه.
اما برای کلیّت حیات، مهم کارهایی که انجام میشه نیست. همه ی کارها محو خواهد شد. چندهزارسال پیش وزیر مشاور پادشاه چین هر کاری کرد تا اربابش به پادشاهی برسه و شورش‌های اطراف رو کنترل کنه. وقتی موفق شد زیرآبش رو زدند، و همون پادشاه دستور داد اعدامش کنند‌. با روش متداول اون زمان برای مجازات خائنین: برش‌های متعدد روی بدن با تیغ وقتی که هنوز زنده‌ست. میگن آخرین جمله‌ای که گفت این بود که «همه ی تلاش‌های انسان به باد میره».
مهم تلاش‌ها نیستند. مهم دانستنه.
ما به بازی هستی وارد شدیم، تا جلو بریم، بفهمیم، و اذیت بشیم.
البته این رو جایی نگید. خلاف ارزش‌های جامعه‌ست.
در تقریبا تمام دوران بچگی و نوجوانی، تحت فشار آینده بودیم. که میخوای چی بخونی، چه کاره بشی، با کی ازدواج کنی، کجا بری. هر مرحله از این دوره بیست ساله رو سکویی کرده بودند برای قربانی شدن برای آینده‌. البته کار خاصی هم برای آینده انجام نمی‌دادیم، یا نمی‌تونستیم انجام بدیم. ولی فشارش وجود داشت، و بارها و بارها سرمون روی اون سکوها از بدن جدا شد. آینده یک بت اعظم بود که باید هی زیر پاش گردنت رو می‌دادی. در نهایت اینطور پیش رفت که گویی اون بیست سال جزئی از عمرمون نبوده، و فقط یک‌ دوره تست برای آینده بوده تا معلوم بشه بندگان لایقی برای این بت اعظم هستیم یا نه. اما زندگی این نیست، و نباید این باشه.
نمیگم پول مهم نیست. اتفاقا باید به شدت پول دربیارید. اما اول باید کنترل مغزتون رو به دست بگیرید، بعد پول دربیارید. مغز شما الان در اشغال دیگرانه‌.‌ اگه مغزتون رو یک کشور در نظر بگیریم، این کشور الان در اشغاله، و تا وقتی در اشغاله، صحبت از لکه‌گیری آسفالت جاده‌ها و نصب روشنایی اتوبان‌ها موضوعیت نداره.‌
دیگران زندگی شما رو به شکل بازی کامپیوتری می‌بینند، که طراحی شده برای کسب حداکثر خروجی مالی، و هیچوقت و هیچوقت نمی‌پذیرند که در راهنمایی شما اشتباه کرده‌اند، و اگه به نقطه مطلوب نرسید، قطعا به این دلیله که دسته خوبه به اونا نیفتاده بوده. نقطه مطلوبی که معلوم نیست چیست و کجاست.‌ اگه کامپیوتر بخونید میگن باید مکانیک می‌خوندی. اگه مکانیک می‌خوندید میگن باید کامپیوتر میخوندی. اگه موفق بشید مهاجرت کنید به آلمان، میگن باید می‌رفتی سوئد. اگه برید سوئد میگن باید میرفتی آمریکا. اگه برید آمریکا میگن باید می‌رفتی کالیفرنیا. اگه برید کالیفرنیا میگن باید می‌رفتی تگزاس. هیچ شوت کات‌داری نمی‌تونید بزنید که بره تو گل. چون جای تیر دروازه رو عوض می‌کنند، و انقدر جابجاش می‌کنند تا نشه نتیجه گرفت که اشتباه از اونها بوده.
زندگی شما نباید ویدئو گیم خانوادتون باشه، که به مراحل مختلف تقسیمش کنند، و شما رو بفرستند دنبال رد کردن غول‌های مختلف. به این امید که اون گوشه بالای صفحه چندتا سکه براشون اضافه بشه! شما نباید لیستی از مراحل رو تیک بزنید. که این رو بخون، فلان جا بخون. فلان جا کار کن. با فلان تیپ آدم ازدواج کن. به فلان جا برو. فلان جا خونه بخر. فلان مسافرت رو برو. خرج فلان چیز رو بده. به جای این تیک زدن‌ها، باید ابعاد زندگی‌تون رو بیشتر کنید. کسی که یک مدت در افغانستان برای سازمان ملل کار کرده، و بعد رفته سوریه جنگیده، و حالا اومده تو عمان مشاور پروژه‌های ساختمانی شده، بیشتر از این تیک‌زننده‌ها که تحت هدایت خانواده ی گیمرشون هستند زندگی کرده. این آدم هیچوقت با خودش نمیگه عمرم رو برای ترجمه واسه وحوش پشتون تلف کردم، یا تو سوریه بیخود چند سال از جوونیمو هدر دادم. چون همه‌ ی این‌ها جزء زندگیش بوده. اما اونی که خودش رو در یک تورنمنت قرار داده، اگه یه بازی رو ببازه، همه بردهای قبلیش رو بر باد رفته می‌بینه. شما در تورنمنت موفقیت نیستید. چون چنین چیزی وجود نداره و حاصل یک وهم اجتماعیه.

شاید خنده‌دار به نظر بیاد ولی اینترکورس در سکس حالت نمادین داره. تا چیزی در چیزی فرو نره، هیچ زایشی رخ نخواهد داد. باید هر بُعد جدید زندگی‌تون رو بزایید، و برای این کار لازمه در چیزهایی که براتون آشنا نیست فرو برید. که ممکنه به فاک برید، و ممکنه نرید. مهم خود پروسه‌ست، نه کارنامه. چون کارنامه‌ای وجود نداره. هیچ نمره‌ای و معدلی وجود نداره. ممکنه انتخاب بعضی چیزها برای فرو رفتن توش شما رو احمق جلوه بده. اما اگه به این اهمیت میدید که از نگاه دیگران اسگل به نظر برسید، از بین خواهید رفت! این رو می‌تونم گارانتی مادام‌العمر کنم. بدون کوچکترین شانسی از بین خواهید رفت.

اگه فرصت حیات‌تون رو یک برگه کاغذ در نظر بگیرید، تورنمنتی‌ها با مسن‌تر شدن و «موفق»شدن برگه‌های دیگه‌ای به کاغذشون منگنه می‌کنند. درس‌ خوندن‌شون یک پیوسته. بچه‌دار شدن‌شون یک پیوسته. حتی ثبت اختراعات‌شون هم یک پیوسته. و شاید پوشه کلفتی هم دست و پا کنند، اما نهایتا میره تو زونکن و آرشیو میشه. بدون اینکه اهمیت داشته باشه اصلا زنده بودند یا نبودند.‌
شما باید با همون تک‌برگ‌تون اوریگامی بسازید. که یعنی باید خیلی جاها تا بخوره. خیلی‌ جاها چندلایه بشه. خیلی جاها مخفی بشه. و عیب نداره اگه یه جاهایی چروک و مچاله بشه. چون یک شکل درمیاد که شکل مختص شماست. شما باید یک شکل بسازید. نه یک پرونده..
میگه ابراهیم برای اینکه نشون بده جفنگ‌پرستی نکنید یه روز میاد میگه خورشید چه خفن است، از امروز خورشید را می‌پرستم. بعد غروب که میشه میگه زارت این چه خداییه که میره پایین؟ فردا شب میگه ماه چه خوجگل است، از امشب ماه را می‌پرستم. بعد صبح میشه، ماه تو آبی آسمون کمرنگ میشه میگه زارت، این چه خداییه که محو میشه؟

یه حالت مشابهی هم میتونه درباره آدم‌ها وجود داشته باشه. طرف رو در نگاه اول می‌بینی، و میگی چه پسر خوبی، چه دختر خوبی، چه پارتنر خفنی و چه رفیق خفنی میتونه باشه. بعد یه مدت کوتاه می‌بینی که «هوم.. نه!». فردا یکی دیگه رو می‌بینی و میگی عا این خوبه. چه زن شاسی‌بلندی بشه برام، چه شوهر خوش‌چیزی بشه برام. بعد به آخر روز نرسیده می‌بینی «نه واقعا!». فردا یکی دیگه رو می‌بینی و میگی عا این خوبه. این ازین رفیق فاب‌های لاتی میشه. یا ازین جاست‌فرندهای فرنچ‌طور که روشون برچسب خورده «صرفا در سینما و کافه استفاده شود». اما خیلی سریع می‌بینی که «هِه نه».

حالا ممکنه بگن خدا رو نمیشه با رفیق و پارتنر مقایسه کرد. ولی مورد ابراهیم فقط درباره خدا نیست‌. میخواست بگه نه تست کنید، نه منتظر نتیجه تست باشید. اونایی که فیک نیستند، خودشون فیک نبودن‌شون رو نشون میدن‌.
زمان بچگی یه همکلاسی داشتم که مشخص بود خانواده فقیری داره. یک‌بار ازم خواست برای کمک به انجام تکالیفش برم خونه‌شون. چون به خاطر سرماخوردگی چندروز نیومده بود مدرسه و از درس عقب افتاده بود. من هم قبول کردم. فاصله کمی با ما داشتند. ما سر خیابون بودیم، و اون‌ها تهش. و این خیابونی بود که قاعدتا باید کوچه می‌بود. من نمی‌دونستم خونه‌شون چه شکلیه، ولی برای هر سطحی از فلاکت آماده بودم. وقتی رسیدیم اولین چیزی که باش برخورد کردم توالت بود. ازین خونه‌هایی بود که توالت‌شون بیرون از خونه‌ست، در حالی که حتی حیاط هم نداشت. یک راهرو مستقیم وصل میشد به اتاق پذیرایی، و ابتدای اون راهرو توالت بود. توالتی که هیچ زیرساختی جز یک آفتابه نداشت. که مشخص بود از پس وضعیت چاه برنمیاد. رفتم نشستم و چیزهای که لازم بود بنویسه رو براش ردیف کردم. هر از چندی نگاهم رو قاچاقی از روی دفتر و کتاب برمیداشتم و یک گوشه دیگه از خونه رو اسکن می‌کردم، و سریع برمی‌گشتم روی کاغذها. ازین اسکن‌ها اینطور بر می‌اومد که این‌ها استفاده چندانی از آشپزخانه ندارند، برای همین به مرور به یک آبدارخانه تبدیل شده و چراغ علاء‌الدین بیشتر کارهاشون رو راه میندازه. چون حتی برای ناهار هم سیب‌زمینی آب‌پز می‌کنند و می‌خورند. ما از انتهای خیابون خودمون هم خبر نداشتیم. در حدی که برام شوکه‌کننده بود. و اگه همکلاسی بودن من و اون پسر نبود، شاید هیچوقت هم خبردار نمی‌شدم. مخصوصا که چند سال بعد از اونجا رفتند و اون خونه تخریب شد، طوری که انگار قبلش هیچ انسانی اونجا نبوده.
امروز کار مملکت به جایی رسیده که خیلی‌ها دارند به اینکه ناهار هم فقط یک سیب‌زمینی بخورند، فکر می‌کنند، و عده زیادی بودجه همونش هم ندارند، چون هر کیلوسیب‌زمینی بیست هزارتومنه، که باز هم این عدد باقی نمیمونه و ممکنه این پست به خاطر این عدد، خیلی زود قدیمی به نظر برسه. اون آشنایی ناخواسته با فلاکت، که تقریبا تصادفی رخ داد، به یک آشنایی با تجربه شخصی تبدیل شده، ولی با یک تأخیر سی ساله. اون خانواده‌ای که مردم نمی‌دیدن‌شون، و ما تصادفی دیدیم‌شون، بیست سال پیش داشت مثل وضعیت بحرانی امروز خیلی‌ها زندگی میکرد. بیست سال بی‌اعتنایی به واقعیت، به شکل یک هیولا دراومد، و این هیولا یقه همه رو گرفت، و مردم رو به همونجایی برد که اون‌ها اون موقع بودند.
ریشه این بی‌اعتنایی اونجا بود که همه فکر می‌کردند اوضاع عادیه، و اون‌ها فقرایی هستند که در اوضاع عادی هم ممکنه پیدا بشه. میدونم که با دقت کافی نخوندید. پس لطفا دوباره بخونید: ما فکر می‌کردیم اون‌ها فقرای شرایط عادی هستند.

ترکیه در شرایط عادی بود. فقیر هم داشت. فقرای ترکیه، فقرای شرایط عادی بودند. و مصر. و قبرس. و ایتالیا. و هند. و ژاپن. شرایط عادی، یعنی یه سری چیزها هست، از شانس گرفته تا خصوصیت‌های جغرافیایی که به نفع اقتصاد تموم میشه؛ و یه چیزهایی نیست، مثل شهرداری کارآمد، مثل مدرسه کافی، مثل آب به خاطر خشکسالی. دوره‌های خوب هست، و دوره‌های بد. روزهای شیرین هست، و روزهای تلخ. سناتورهای بد میرن و سناتورهای خوب میان، و برعکس. اتفاقات خوب میفته، و اتفاقات بد. و اتفاقات بد جبران میشه. و گاهی نمیشه. این شرایط عادیه، و در اون فقر هم وجود داره.

ولی ما تو شرایط عادی نبودیم. دست کشور ما رو بسته بودن، و داشتن جلوی چشمش همه‌چیزش رو میبردن. اون خانواده، فقیر شرایط سرقت بودند. مثل وقتی که دزد کنار جاده‌ای یه اتوبوس رو نگه میداره، میاد بالا و از صندلی جلو شروع می‌کنه به لخت کردن مسافرها. بیشتر مردم ته اتوبوس نشسته و مشغول تخمه آفتابگردان بودند. گاهی بیرون رو هم نگاه می‌کردند و ازین غر می‌زدند که چرا حرکت نمی‌کنیم. مسافری که نمیدونه موضوع چیه، فکر می‌کنه مشکل اصلی توقفه. برای همین تا همین اوائل دهه هشتاد، هنوز امیدوار بود که با کمک رنو، یکی از خودروسازهای مطرح جهان میشیم، و خوب نیست که در این صنعت «توقف» داشتیم. و این فقط یک مثاله، از مجموعه نگاهش به محیط، که نشون میداد نمی‌دونه موضوع چیه.


حالا نوبت ته اتوبوسی‌ها شده.
Masar-Trio Joubran
Masar-Trio Joubran
همه‌ آزادند که من را نپسندند... و من باید آزاد باشم تا هیچ چیز را نپسندم. باید آزاد باشم که زندگی را بپسندم اما آن را نخواهم. باید آزاد باشم برای چیزی که نمی‌خواهم هم بجنگم. باید آزاد باشم برای مردمی جان بدهم که از آن‌ها دوری می‌کنم. باید آزاد باشم که همه جای دنیا را ببینم. باید آزاد باشم بعد از هرچه که دیدم از همین دنیا بپرسم: همین؟

باید آزاد باشم هرکسی باشم که هیچ‌کس آنکس نبوده. هرکسی چیزیست که از هزاران سال پیش هست. فرعون‌های کوچک‌تر. قارون‌های بزرگتر. موساهای خجالتی‌تر. هارون‌های زیرک‌تر.
باید آزاد بود تا یکی از چیزهایی که از قبل هست، نبود.
اغلب ما بد تربیت شده‌ایم. چون سه کار رو به جای سه کار دیگه انجام میدیم.

- به جای انباشت آهسته و پیوسته کار مفید، دنبال انباشت جام‌های قهرمانی هستیم. متناسب با عرف زمانه، برای یه سری کارها جام‌هایی اهدا میشه. مثل ازدواج با فرد مناسب. اما این سرمایه کسی نیست. اگه کسی که داره پیانو یاد می‌گیره، هر هفته فقط یک قطعه بزنه، در پایان سال میشه پنجاه قطعه. این سرمایه‌ست. ما یاد نگرفتیم کارهای کوچک ولی مستمر انجام بدیم. در نتیجه آدم‌های بدون خروجی هستیم.

- به جای دعوا در درون، همه دعواها رو می‌بریم بیرون. در نتیجه ساده‌ترین مسائل، مثل ماسک زدن یا نزدن، به یک جنگ قبیله‌‌ای تبدیل میشه. کسی که درونش دعواست، فراغت پیدا نمی‌کنه اون بیرون با هر کسی سر هر موضوع ساده‌ای دعوا کنه. و سرانجام دعوا با همه، به دعوا با خود منجر میشه، و در وضعیتی متناقض، با خود دعوا دارند، اما درون خود هیچ دعوایی در کار نیست! دعواهای درون درباره تولید فکره. دعوا با خود درباره تولید نفرت. این در مقیاس وسیع، صحنه قوطی‌های خالی که به هم برخورد می‌کنند رو ایجاد می‌کنه، که سر و صداش زیاده.

- به جای پرورش دادن یک ذهن استیبل، خودمون رو به در و دیوار می‌زنیم تا یک زندگی استیبل تأمین کنیم، با این توهم که محیط استیبل میتونه ذهن‌مون رو هم استیبل کنه. اما تنها چیزی که کنترلش دست خود ماست، مغز خود ماست. محیط هیچوقت به وضعیت پایدار نخواهد رسید.
چرک‌نویس‌های خودجوش
اغلب ما بد تربیت شده‌ایم. چون سه کار رو به جای سه کار دیگه انجام میدیم. - به جای انباشت آهسته و پیوسته کار مفید، دنبال انباشت جام‌های قهرمانی هستیم. متناسب با عرف زمانه، برای یه سری کارها جام‌هایی اهدا میشه. مثل ازدواج با فرد مناسب. اما این سرمایه کسی نیست.…
ذهن استیبل ذهن لنگر انداخته نیست. ذهن مسلطه. مسلط نه به این معنی که روی همه‌چیز کنترل داره. که ممکن نیست. مسلط به این معنی که بالاتر از تجربیاتش قرار گرفته‌. مثل نگهبان بالای برج. اینطور نیست که ذهن شما همین الان نگهبان نباشه. ذهن شما هم نگهبانه. اما هرچی که از اون بالا می‌بینه و به نظر میرسه تقی به توقی خورده، سریع پا میشه میاد پایین تا از نزدیک کنترلش کنه.
کار ذهن استیبل کار شاقی نیست. فقط اون بالا میمونه و به سادگی پایین نمیاد. همین. اما نتیجه شاقی ایجاد می‌کنه.