چرک‌نویس‌های خودجوش
731 subscribers
2.67K photos
182 videos
5 files
235 links
~

جزیره‌ای کوچک، بدور از هیاهوی پوچِ آدم‌ها
Download Telegram
محسن نامجو سر یه کلاسی که بهش میخوره توش فیزیک درس بدن اما یه خواننده توش صحبت می‌کنه گفته شبکه‌های اجتماعی باعث شده مردم از فکر تهی بشن!

کسانی که معمولا رواج این شبکه‌ها به بی‌فکری رو به همدیگه ربط میدن دو دلیل عمده دارند.‌ اول اینکه این شبکه‌ها اعتیادآورند و چون اعتیادآورند وقت‌گیرند، و چون وقت‌گیرند فرصتی برای فکر باقی نمیمونه.

بهانه کردن نداشتن وقت برای تفکر، از بهانه کردن وقت برای ورزش نکردن و کم تحرکی هم بدتره. چون کسی که واقعا نیت تحرک داشته باشه، بالاخره وقتش رو هم پیدا می‌کنه. اما حتی ورزش هم نیاز داره شرایط ویژه‌ای فراهم کنی تا اجرا کنی. در حالی که انسان توی توالت هم میتونه فکر کنه. بنابراین کسی که بخواد فکر کنه، نه تنها وقتش رو گیر میاره، بلکه از وقتی که مختص کارهای روزمره هست هم میتونه استفاده کنه.

دلیل دوم یکم پیچیده‌تره: چون شبکه‌های اجتماعی واکنش‌محورند، کاربر دائما درگیر یک یا چند سیکل از واکنش‌های دو قطبیه، و این امکان فکر کردن خارج از چارچوب رو ازش می‌گیره. مثل یک قتل ناموسی، که یک جبهه همه تکنیک‌های پروپاگاندا که بلده رو به کار می‌بره تا ثابت کنه به مذهب ربط داره، و یک جبهه همه تکنیک‌های پروپاگاندا که بلده رو به کار می‌بره تا ثابت کنه به مذهب ربط نداره. طبیعت این فضا اینطوره که کاربر رو میکشه به یک سمت، چون شما مجبوری واکنش داشته باشی، یا به واکنش دیگران واکنش نشون بدی (الان همین پست واکنشیه به واکنش نامجو به یه سری واکنش‌هایی که در اینستاگرام دیده). که این یعنی جایی برای فکر نیست. البته همیشه ممکنه یک گروه لبه‌نشین هم وجود داشته باشه که با موضع خوارجی نسبت به هر دو، برای خودش هویت‌سازی کنه، اما حتی همین‌ها هم در اون لبه اطراق کردن و نیازی به فکر ندارن.

یک پیشفرضی پشت این بهانه وجود داره: فکر کردن آدم وابستگی داره به ایده‌هایی که اون بیرون پراکنده‌ست. اگه ایده‌ها آماده باشند، نیاز به فکر کردن کمتر میشه.

بعبارتی این‌ها معتقدند بهترین راه برای متفکر بار آوردن کسی اینه که حواسمون باشه توی هیچ دعوایی نیفته! تاریخ پر از مثال‌های نقض برای چنین باوریه. بهترین متفکرین دنیا که اندیشه‌هایی پرورش دادند که دوران‌های بعد از خودشون رو هم پوشش می‌داد درست وسط بدترین و قطبی‌ترین دعواهای ممکن در جامعه‌شون زندگی کردند.

همونطور که کسی که نیت تفکر داره وقتش رو هم میسازه، کسی که نیت تفکر داره زمین بازیش هم میسازه. یعنی میتونه توی زمینی اندیشه بسازه که جامعه‌ش در اون زمین هنوز حضور پیدا نکرده!

این به طرز عجیبی غلطه که تصور کنیم شبکه‌های اجتماعی نمی‌ذاره کسی فکر کنه. این شبکه‌ها صرفا نشون میدن که چه تعدادی از مردم نیت فکر کردن ندارند. آینه کاملا بی‌گناهه.

@BrainDraft
ریکی جرویس در مراسم گلدن‌گلوب با زبان طنز به ستاره‌های هالیوود گفت اگه داعش هم یه سرویس پخش فیلم دایر کنه، نماینده‌تون رو میفرستین تا باش قرارداد ببنده!. که یعنی شما هیچ مرز اخلاقی ندارید، هرکی پول بده میتونه کارفرمای شما باشه.

مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوق‌زده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینه‌های خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان می‌کنه‌. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانه‌ای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.

هیچ‌کس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت می‌کنند، هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمی‌بینن. مثل کسی که ورزش نمی‌کنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پله‌نوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!

برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی می‌کنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمی‌گیره ولی پولشویی هم می‌کنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایه‌ای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود.

اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه، معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدم‌ها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چک‌های بی‌محل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت می‌کنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.

هنوز مردم ازینکه هند سال‌ها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خون‌هاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خون‌ها یک خرجه، و سرمایه‌ای که اون خرج رو تأمین می‌کنه شایستگی‌هاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن‌. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عده‌ای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عده‌ای دیگه اهمیت ندن!

میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه‌.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور می‌کنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد می‌زنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!

اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.

لذا هیچ‌کس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیتی بود که باید پرت می‌شد به صورت‌ آدم.


@BrainDraft
قرن بیستم قرن شگفتی‌های مکانیکی بود. هر مخترع و مهندسی که می‌خواست نبوغ خودش رو به رخ بکشه، دستگاهی میساخت که قطعات مکانیکی بیشتر و دقیق‌تری داشته باشه. اما قرن بیست و یکم، همه دارند سر حذف قطعات مکانیکی با هم مسابقه میدن. و در این شیفت بزرگ صنعتی، خیلی از صداها برای همیشه به تاریخ خواهد پیوست. مثل صدای موتور هشت سیلندر، که در برابر وانت برقی که صدایی کمتر از یک جاروبرقی تولید می‌کنه، یک دایناسور به نظر میرسه.
اما یکی از صداهایی که قراره به زودی حذف بشه و دلمون براش تنگ خواهد شد، حداقل ما که در بخشی از قرن بیستم زندگی کردیم، صدای شاتر دوربین‌هاست. وقتی حتی کنون، که در تکنولوژی سنسور عقب‌تر از بقیه بوده به جایی میرسه که میتونه سرعت شاتر الکترونیکی رو به حدی برسونه که بشه باش فلاش زد، یعنی حداقل یک صد و بیستم ثانیه، یعنی آغازِ پایان پرده شاتر. سونی همین الانش به یک دویست و پنجاهم ثانیه رسیده، و نیکون داره روی ایده‌ای کار می‌کنه که سرعت اسکنش یک هزارم ثانیه‌ست! یعنی سرعتی که شاتر مکانیکی معمولی هیچ‌وقت بش نرسید.
یه عده که مکانیزم شگفت‌انگیز شاتر رو میساختند به زودی بازنشسته میشن و این شغل برای همیشه حذف میشه.
بذارید یه چیزی بگم که فقط اینجا می‌خونید، و احتمالا بدردتون میخوره.

مطالعه و کتاب به شما طرز فهمیدن یاد نمیده. برای یادگرفتن فهمیدن باید اول خودتون رو بفهمید. باید کشف کنید مغزتون چطور کار می‌‌کنه، تا بعدا بتونید مچش رو بگیرید. و تا کشف نکنید خودتون چطور پاتون رو کج میذارید، ممکن نیست بفهمید بقیه چجوری پاشون رو کج میذارن.

شما در تحلیل خیلی چیزها از سبک «مأمور صندوق» استفاده می‌کنید. باید بفهمید خودتون چطور گرفتار این سبک هستید تا بفهمید بقیه چطور گرفتارشند.‌ مأمور صندوق وقتی وارد فروشگاه شدید اصلا نمیتونه حدس بزنه سبدتون رو با چی پر خواهید کرد. فقط وقتی که دارید میرید بیرون براش مشخص میشه. کارش اینه که آیتم‌ها رو توی فاکتور بیاره و جمع بزنه. اگه کسی که الان لیست دلایل تاریخی که آمریکا، آمریکا شد رو براتون جمع میزنه، میذاشتیم تو ماشین زمان و می‌بردیم به اواخر قرن نوزده، و ازش می‌پرسیدیم به نظرت این کشور صدسال بعد ابرقدرت بلامنازع دنیا میشه؟ انقدر می‌خندید که از اسب میفتاد. اون فقط بلده جمع بزنه، و اون موقع فاکتور خالی بود، و چیزهایی که تو سبد آمریکا بود انقدر ناقابل بود که اگه جمع میزدی هر خروجی‌ای میداد غیر از قدرت یک دنیا شدن. تحلیلگران صندوقی، هرچه که قبل از یک موفقیت باشه از ملزومات اون موفقیت حساب می‌کنند، و هرچه که قبل از یک ناکامی باشه، از دلایل اون ناکامی! چون ژاپن یک معجزه صنعتی رو بوجود آورد، هر کاری که ژاپنی‌ها قبلش انجام دادند رو زمینه‌ساز اون معجزه حساب می‌کنند، حتی طرز نشستن‌شون روی زمین! انگار اگه اونجوری نمی‌نشستن دیگه الان شرکتی به اسم توشیبا نداشتیم! اگه بچه‌هاشون قبل از برگشتن به خونه مدرسه رو نظافت نمی‌کردن، الان راو فور تویوتا پرفروش‌ترین ماشین آمریکا نمی‌شد. مأمور صندوق نمیدونه چرا وایکینگ‌ها انقدر خوب پیشروی می‌کردند. اما چون این پیشروی خوب، اتفاقیه که افتاده، هرچیزی که قبل اون اتفاق بوده دلیل این موفقیت نشون میده. حتی فیزیک بدنی‌شون رو، و میگه دلیل موفقیت‌شون این بود که قدشون بلندتر از آنگلوساکسون‌ها بود! تو فاکتور دانمارکی‌ها هرچی که بود، جمع زد. هرچی. و‌ چون یمن به نابودی کامل رسید، هر کاری که یمنی‌‌ها قبل از نابودی کشورشون انجام دادند رو یکی از دلایل نابودی حساب می‌کنه، حتی علفی که میذارن زیر لپ‌شون! و خنجری که می‌بندن به کمرشون! ایران چون به بن‌بست سیاسی و اجتماعی رسیده، هر کاری که ایرانی‌ها تا قبلش انجام دادند، داشته این بن‌بست رو آماده می‌کرده! مثل انتخاب علویان به جای عباسیان! یا به اندازه کافی وارد نکردن افعال جدید در زبان فارسی! اگه فردا از زیر خاک کتابی پیدا بشه متعلق به پانصدسال قبل، حتما در اون کتاب هم چیزی پیدا میشه که دلیل به بوجود اومدن بن‌بست الان باشه! چون اون هم تو فاکتور ما ایرانی‌هاست، و مأمور صندوق فقط بلده جمع بزنه.

این سطحی‌گری فقط در تحلیل مسائل کلان وجود داره؟ نه. همه‌جا هست. حتی در قضاوت همسر. بیشتر اختلافات خانوادگی به خاطر جمع زدن همه کارهای یک فرده که پشت سر یک وضعیت خاص قرار گرفته. اگه شوهره ورشکست بشه، هر کاری که تا قبل ورشکستگی انجام داده رو میچسبونند بهم تا همشون زمینه‌ساز اون ورشکستگی به حساب بیان. حتی چیزهایی که هیچ ربطی به بیزینس ندارند. حتی چیزهایی که شانس محضند. وقتی زنش میذاره میره، هرکاری که قبل رفتن انجام داد رو جمع می‌زنه تا نتیجه بگیره «این کلا ول بود». حتی یک خوش و بش معمولی با یک مرد غریبه، که کنترلش در اختیار خودش نبوده. اما مهم نیست، چون میره تو فاکتورش، و مأمور صندوق فقط بلده جمع بزنه.


این چاهیه که همه توش میفتن. تا نفهمی خودت چجوری و کجا توش افتادی، نمی‌فهمی بقیه چجوری و کجا توش میفتن.
بزرگان ما می‌گفتند «ما که از ده سالگی صبح تا شب جان کندیم برای زن و بچه، شدیم این، وای به حال شما». ذهنیتی که معلوم نبود از کجا اومده بود بهشون قبولانده بود که یک نوع بنچمارک هستند! «منی که..»، «مایی که..». شمایی که چه؟ که کپی قبلیاتون بودید؟ که هنرتان این بود که همان بشوید که برایتان برنامه‌ریزی کرده بودند؟ کسی را باید با شما سنجید؟
اما اون بزرگواران حداقل مشقّتی کشیده بودند. گاهی نصف شب در سرما به طویله سر زده بودند‌. اما زینب چه؟ خیلی گشته در صندوقچه مفاخر نسلش و چیزی که گیرش آمده این است که در جوانی «حمال دغدغه» بودیم! یعنی دغدغه‌مند هم نه. حمالش. دغدغه رو از جایی به جای دیگر می‌بردند فقط. یا کتاب می‌خوانده! که اگر بررسی شود اگر ۹۰ درصدشان را نمی‌خواند الان ذهن سالم‌تری داشت.
همان نسلی که قربانی عوام‌گرایی نسل قبلتر خودش بود، نه تنها خودش در عوام‌گرایی به‌روزشده‌ای فرو رفته که فقط یکی از محصولاتش لجبازی با همه‌چیز است، بلکه دچار خود ناطور دشت‌ پنداری هم شده است.
همه اتهام سطحی‌بودن رو رد می‌کنند. بالاخره یکی در این جامعه سطحی بوده. کار اجنه نیست.
Tuur mang Welten
Niklas Paschburg
یوسف فکر می‌کرد اینکه چند برادر مثل شیر داره، جاش تو دنیا امن‌تر از کسیه که چند برادر مثل شیر نداره. همون برادرها انداختنش تو چاه.. تا بفهمه جاش تو دنیا میتونه کجا باشه. باید میفتاد، تا یکی تو اون تاریکی اینو ازش بپرسه که «مگه چیکار کردی که ته چاه نباشی؟ مگه چی داری که ته چاه نباشی؟».
حالا اینو از خودتون بپرسید.
در مورد سرباز معلمی که در تصادف کشته شده جوری می‌نویسند زیر سایه فقر و فلاکت، به سختی درس خوند و هرروز با مشقّت به مدرسه می‌رفت، که انگار حالا که سفر زندگیش در جوانی متوقف شده، آبی که قرار بوده پای گل بریزیم ریخته رو زمین! یا انگار فوتباله که مدت‌ها براش تمرین شده باشه اما نهایتا باختیم!
ورود ما به دنیا با هیچ ضمانت‌نامه‌ای همراه نبوده. «حیف‌شدن» بیشتر درباره پتانسیل دنیاست، نه زندگی ما. بله اگه من می‌تونستم علاقه‌م به آهنگ‌سازیم رو به یک سمتی هدایت کنم و وقت بذارم براش، یه روزی دنیای فعلی، که دنیای منهای منِ آهنگ‌سازه، تبدیل می‌شد به دنیایی که منِ آهنگ‌ساز هم دارد! این دنیا بود که غنی‌تر می‌شد. اون چیزی که به خودم مربوط میشه، حرکت در اون مسیره.
ما به دنیا نیومدیم که رزومه پر کنیم. ما اومدیم اینجا که برای چیزی بجنگیم. اگه برای چیزهای خوبی بجنگیم، دنیا جای بهتری میشه. ولی برای خودمون، خود جنگیدن مهم‌تر از سوژه‌هاشه. کسی که برای یک چیز ظاهرن پوچ هم می‌جنگه، برتری داره به کسی که برای هیچ‌چیز نمی‌جنگه. اگه اینو فهمید که مهم‌ترین علامت زنده بودنش اینه که بجنگه، بعدش می‌تونیم درباره خوب و بد چیزی که میخواد براش بجنگه بحث کنیم.
اگه دنبال صلحی، اگه دنبال سیاستی، اگه دنبال پولی، اگه دنبال قدرتی، اگه دنبال دانش و فناوری هستی، اگه دنبال نجات محیط‌زیستی، اگه دنبال بازار آزادی... بهتره براش بجنگی. هرجاش که متوقف شد، تو حیف نمیشی. دنیا حیف میشه که یک جنگجو رو از دست داده.
Existence
Josh Kramer
زمان نوجوانی، یه تصمیم گرفتم یک هفته مثل یک شخص زندگی کنم!
اما روز سوم متوجه شدم که نمیشه. اما در مورد علتش به خودم دروغ گفتم. با اینکه خودم رو سرزنش کردم می‌دونستم ایراد این نبود که ایراد از من بود. ایراد ازین بود که همیشه یک‌جور بودن، فقط یک رویاست.
حتی رذل‌ترین آدم‌ها، گاهی شوخی‌های بامزه‌ای می‌کنند، گاهی حرف‌های قشنگی به زن‌ها می‌زنند. و حتی نجیب‌ترین آدم‌ها، گاهی رفتاری غیرقابل توجیه دارند، گاهی حرف‌های نامربوط می‌زنند، گاهی جملات توهین‌آمیز زخمی‌کننده از دهان‌شون خارج میشه، و گاهی بی‌محلی می‌کنند.
آدمی که تلاطم نداره، آدمی در رویاهاست. و نمیشه از آدم توی رویاها تقلید کرد.
وقتی میرسه خونه و میفهمه یه جایی از لباسش پاره بوده، تا آخرین دقایق شب که تو تخت‌خوابش دراز کشیده به این فکر می‌کنه که آیا در مترو کسی اون پارگی رو دیده؟ و شاید فردا هم بش فکر کنه. و پس‌فرداش. دوست داره تمام مسیری که تا خونه اومده رو از آرشیو زندگی خودش و حتی آرشیو حیات بشری حذف کنه. و چون حذف‌شدنی نیست به یک لکه چرک در خاطراتش تبدیل میشه، که حتی سال‌ها بعد که مطمئنه که هیچ‌کس از اونایی که تو مترو اون پارگی رو دیدند دیگه یا زنده نیستند یا قطعا تا الان فراموش کردند، ازینکه هنوز در حافظه خودش کمرنگ هم نشده، متعجب و عصبانی میشه. تنها حافظ یک خاطره بودن، تنهایی گزنده‌ای ایجاد می‌کنه، تا جایی که برای خلاصی ازش ممکنه برای دیگران تعریفش کنه، حتی اگه این تعریف کردن، یک خودزنی باشه‌. چون حاشیه امن زمانی رو بدست آورده، بار شرم ایجاد نمی‌کنه. کسی بابت اینکه سال‌ها پیش یه جایی از لباسش پاره بوده خجالت نمی‌کشه.
یک مسئله به این سادگی میتونه همینقدر کش پیدا کنه و شاخ و برگ بگیره. اما همینقدر برامون مهمه که سال‌ها پیش انقدر احمق بودیم که خائن رو قهرمان می‌دیدیم؟ یا معلمی که چیزی نمی‌فهمید رو نخبه به حساب می‌آوردیم؟ یا یک ترسو رو به عنوان یک خدمت‌گزار میشناختیم و افسوس می‌خوردیم که چرا مملکت مشابهش رو کم داره؟ آیا هیچ‌کدوم از شب‌هامون ازینکه انقدر شرم‌آورانه ابله بودیم، به بی‌خوابی اصابت می‌کنن؟

انقدر بدبختِ اجتماعیم، که بی‌اهمیت‌ترین چیزهایی که ما رو ازش جدا کنه برامون مهم میشه. پارگی لباس، ما رو از بقیه آدم‌های اجتماع که لباس‌شون پاره نیست جدا می‌کنه‌. اما فاجعه‌بارترین تصمیمات، تا وقتی که ما رو از بقیه جدا نکنه، اهمیتی پیدا نمی‌کنه‌. سابقه‌ی گرفتار بودن به حماقتی که بقیه هم دچار همون حماقت بودن، اذیت‌مون نمی‌کنه‌. چون همراه با اجتماع، همونقدر احمق بودیم!
مردم جوامع غربی با ماسک اجباری راحت‌تر کنار اومدن تا با واکسن اجباری. البته واکسن، اجباری نشده هنوز. حداقل به صورت رسمی. اما وقتی بدون گواهی واکسن نتونی هیچ کاری انجام بدی، یعنی عملا اجباریه‌. ماسک حتی اگه اجباری باشه، چون یک وسیله بهداشتیه، بهتر میتونه به «سلامت» دلالت کنه، تا یک برگه کاغذ، که غربی‌ها رو یاد دوران تاریک تسلط نازی‌ها و فاشیست‌ها میندازه، که زندگی و سرنوشت هرکس بسته به کاغذی بود که تو جیبش داشت و هر لحظه ممکن بود یه میرغضب‌باشی جلوش رو بگیره و بخواد اون کاغذ رو چک کنه. البته اون بگیر و ببند زمان جنگ جهانی دوم، بیشتر یک آزاررسانی ایدئولوژیک بود و یک پلن درازمدت نداشت‌. اما الان پلن داره‌. از تب‌سنجی مردم در ورودی ساختمان‌ها شروع شد و هرچه جلوتر میریم پیچیده‌تر میشه.

اما اون چیزی که برخی از شهروندان غربی رو مأیوس کرده اینه که اولا چقدر راحت جامعه‌شون به سیاهچاله‌های ۱۹۸۴ و مزرعه حیوانات فرو رفت و دوم اینکه چقدر راحت هموطنان‌شون این فرو رفتن رو پذیرفتن! ما در کشور خودمون هم با این آب یخ هشیارکننده که «عموم مردم مشکلی با اصل شرارت ندارن، بلکه با شرارتی که علیه خودشون باشه مشکل دارن» برخورد کردیم. شهروند آزادی‌خواه غربی فکر کرد به خاطر همه پیشرفتگی‌های جامعه‌ش نسبت به مثلا یک کشور جهان‌سومی، باید شاهد مقاومت بیشتری از طرف مردمش می‌بود. اما دید هموطنانش با آغوش باز از فاشیسم سلامت، و توتالیتریسم تصاعدی، استقبال کردن. چون شرارتی بود که به زعم خودشون، علیه خودشون نبود و قرار بود جون‌شون هم نجات بده!
اما چیزی که درست درک نمی‌کنن اینه که معنی نداره که اون هشیاری، به یأس منجر بشه. اون یأس حاصل فرو ریختن یک رویاست: «مردم ما آزادی‌خواه و آزادی‌پسند هستن». در دنیای واقعی «جامعه آزادی‌خواه» نداریم. فقط افراد آزادی‌خواه داریم. اگه ابتدا به ساکن این رویای فریبنده پرورانده نمی‌شد، این یأس امروزی هم بوجود نمی‌اومد.
تمام کسانی که دنیا رو به جای بهتری تبدیل کردن، نمی‌خواستن و نمی‌تونستن دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنن. می‌خواستن زندگی خودشون، یا خانوادشون، یا قبیله‌شون رو بهتر کنن، و سپس کارشون داخل زنجیره‌ای از اتفاقات افتاد، که اغلب خارج از کنترل خودشون بود، تا اینکه ابعاد گرفت و روی کل دنیا اثر گذاشت. به همین ترتیب، کسی که باعث شده آزادی بسط پیدا کنه، ابتدا دنبال آزادی خودش بوده.

دو نوع نگاه رو باید از هم تفکیک کرد. «اگه مردم هم همکاری نکردن من از حق خودم دفاع می‌کنم»، خیلی فرق داره با «من از حق خودم در برابر مردم دفاع می‌کنم». اولی محصول ذهنیه که هنوز شناخت خوبی از دنیا نداره و فکر می‌کنه حق‌طلبی یه جور مسابقه جرئت و جربزه‌ست. دومی محصول ذهنیه که میدونه همه میخوان چیزهایی که داره رو ازش بگیرن، حتی اگه یک پیرزن از کار افتاده باشن، یا یک دانشجوی غریب و بی‌پول، یا یک استاد دانشگاه روشنفکر، یا یک پزشک.. الی حاکم و داروغه و راهزن. دومی در یک رویا سیر نمی‌کنه. بنابراین وقتی دید مردم صف می‌کشن تا پاسپورت واکسن‌شون رو دریافت کنن، نه شوکه میشه و نه مأیوس.
یه بازی ای هستش که با سکه انجام میدن. یه سکه رو نشون میدی و می‌پرسی که‌ احتمال شیر یا خط اومدن اون سکه چقدره و جواب می‌شنوی که پنجاه درصد!

بعد میرن دو تا تیم دو نفره تشکیل میدن، اسم یکی رو میذارن تیم واقعی و یکی تیم مصنوعی. تیم واقعی ده بار با سکه شیر یا خط میکنه و نتیجه رو یک طرف مینویسه، تیم مصنوعی بدون سکه ده بار شیر یا خط‌‌ مینویسه با یه سکه فرضی. بعد یکی میره بیرون و بعد برمی‌گرده و حدس می‌زنه که کدوم تیم، تیم واقعی بوده. بعد اون نفر که میاد اون حدس هارو میبینه، تیم مصنوعی مدام سعی کرده به اون احتمال پنجاه درصد شیر یا خط برسه. یک بار شیر و یک بار خط، یا دو بار شیر و یک بار خط و یک بار شیر و دو بار خط. تیم مصنوعی متوجه نشده که سکه یه تکه فلز بی شعوریه که نسبت خاصی با ما نداره تا سریع به پنجاه درصد برسه.

احتمال پنجاه درصد یعنی اگه ده‌هزار بار سکه رو بالا و‌ پایین کنی، یه چیزی نزدیک پنج‌هزار بار شیره و پنج‌هزار بار خط، ولی اگر‌ ده بار بالا و پایین بندازی، مثل نتیجه واقعی، ممکنه هفت بار پشت هم شیر بیاد.
توی دنیای واقعی اسم این پدیده رو میذارن خوش‌شانسی یا بدشانسی. تلاش توی زندگی داستان همین سکه اس. به هزاران هزار آدم و دهها هزار واقعه مختلف که نگاه کنی، احتمال بردِ کسی که تلاش می‌کنه، خیلی بیشتر از کسیه که تلاش نمی‌کنه و فقط میخواد همش به نتیجه ی درست برسه. ما اگه فقط ده بار تلاش کنیم به امید 10 بار درست بودن و نتیجه دادنش، مثل همون سکه‌ها، ممکنه که هفت بار پشت هم شکست بخوریم. تنها راه ما اینه که توی این عمر محدود اونقدر تلاش کنیم تا از اون هفت شکست بگذریم و احتمال بردمون محقق بشه.
هیچ‌کس دقیقا نمی‌دونه سالانه چند نفر در دنیا دارن به خاطر سوء مصرف داروهای مسکن میمیرن، اما همه می‌دونن که مشکل بزرگی درست کرده، و با این حال هیچ کاری از طرف هیچ‌کس انجام نمیشه. درآمدسازی این داروها بالاست و اعتیاد مصرف‌کننده چیزیه که میشه روش حساب کرد. دولت‌هایی که حتی برای رینگ ماشین مردم هم مقررات وضع کرده‌اند، هنوز هیچ مقرراتی در این زمینه اعمال نکردن. نه که اگه میکردن الان مشکل حل شده بود. اما میشه از این عدم تعادل، اولویت‌بندی‌هاشون رو شناخت. میشه گفت داروسازی تنها صنعتی در دنیاست که تقریبا هیچ‌چیز جلودارش نیست. اینکه کسی مزاحم بیزینس‌ها نشه، لزوما چیز بدی نیست. اما اینکه انقدر تبعیض‌آمیز مزاحم این صنعت نمیشن، نشون میده داروسازان موفق‌ترین تیم جهانی در خریدن سیاستمداران بودن تا الان. نه تنها تنگنایی براشون ایجاد نمیشه، بلکه هرچه جلوتر میریم راه‌‌های جدیدی هم براشون گشوده میشه! مثل واکسن کرونا. هیچوقت یک واکسن انقدر مشتری نداشته، و هیچوقت اینهمه مشتری حاضر نبودن واکسنی که انقدر کم روش تحقیق شده تزریق کنن! و از همه مهم‌تر: هیچوقت انقدر اقتصاد و زندگی نرمال به واکسن وابسته نبوده!
این خودزنی‌های اقتصادی به بهانه مهار همه‌گیری و سپس تمرکز مصنوعی روی واکسن به عنوان راه حل رهایی از اون خودزنی‌ها، همه جوامع رو به معتادان تزریقی آماده برای شرکت‌های دارویی تبدیل می‌کنه. دولت‌ها می‌تونن شهروندان‌شون رو با این حربه که «اگه واکسن نزنید دوباره از کار بیکارتون می‌کنیم» گروگان بگیرن. و شرایط دهکده جهانی هم طوری هست که هر ویروس دیگه‌ای در هرزمانی بتونه خیلی سریع پخش بشه. پس اون حربه همواره وجود خواهد داشت، و لذا لازمه مردم دائم‌التزریق بشن. فازهای اولیه این پروسه آلردی شروع شده. مثلا دیگه کسی واکسن رو خرید نمی‌کنه، کشورها با واسطه سازمان ملل سابسکرایب شرکت‌های دارویی شدن. مثل مشترک ماهانه یا سالانه اسپاتیفای! ولی به جای موسیقی، پکیجی از محصولات به روز دارویی رو تحویل می‌گیرن.
وقتی فوتوشاپ
Subscription based
شد، خیلی‌ها گفتن جواب نمیده، ولی درآمد ادوبی چند برابر شد! چون فرمول ساده بود: «بهرحال فوتوشاپو لازم داری». حالا این بهرحال لازم داری رو شرکت‌های دارویی می‌تونن بگن.
وقتی سلامت رو گره بزنی به همه‌چیز، خود به خود کار به امنیت ملی هم می‌کشه. و دولت هم که عاشق این عبارته. وقتی نوار بهداشتی هم به لیست چیزهایی که باید دولت هزینه‌ش رو بپردازه اضافه بشه، علاوه بر واکسن، مجانی بودن آنتی‌بیوتیک‌ها تا ویتامین‌ها هم جزئی از «ملزومات ثبات اقتصادی» میشه. پس هر دولتی «بهرحال» باید مشترک پکیجی از این محصولات بشه. که حتما بهش تخفیف هم خواهند داد. مثل ادوبی که میگه کنار فوتوشاپ مشترک افترافکت هم بشوید، کمتر حساب می‌کنم. یا سالانه پرداخت کنید، ۱۱ ماه حساب می‌کنم.


روش کارتل جهانی داروسازی باید جمع‌آوری و یه جا آموزش داده بشه. نمی‌دونم دانشگاه یا کجا. یه جا باید ثبت بشه این هنر.

@BrainDraft
در حالی که در جوانی هایده گوش میداده، حالا در دوره پیری جانمازهای زیادی رو آب می‌کشه، و وقتی صحبت از «زنده‌یاد هایده» میشه، میگه «نمیشه قضاوت کرد، شاید خدا گناهانش رو بخشیده باشه». نمیتونه با کل جامعه که ازین زن به نیکی یاد می‌کنند، خیلی لجبازی کنه، پس جایگاه بی‌طرف رو انتخاب می‌کنه، اما چون سوابق خودش در جوانی با این بی‌طرفی در تضاده، روی «قضاوت الهی» سوار میشه تا کسی نتونه به این بیطرفی خدشه وارد کنه. مکانیزم روانی جالبیه، نه؟ همه‌مون ازین پیرمردها و پیرزن‌ها دیدیم. تقریبا همه‌جای ایران پراکنده‌اند. نسلی پریشان که در طول عمر سینوسی خودش، ایران رو هم به پریشانی مطلق کشوند.

اما مشکلات کمی کهنه‌تر از ویروس این نسل هستند. اینکه زن خواننده نیاز به آمرزش داره، اما یک مجتهد، نه چندان؛ به سیر زیست دینی در ایران مربوط میشه که قرن‌ها قدمت داره. بهلول، یکی از مصلحان اجتماعی تاریخ دینی ماست (اینکه یک دیوانه‌نما چنین جایگاهی داره خودش به تنهایی وضعیت اندیشه رو در ممالک اسلامی انعکاس میده). وقتی یک نیکوکار بنایی میسازه و قصد وقفش رو داره، بهلول ازش میپرسه این رو برای کی ساختی؟ و اون شخص میگه برای خدا. و بهلول میگه اوکی. شب که میشه میره تابلوی «وقف توسط فلان بن فلان» رو از جاش میکنه و یه تابلوی دیگه رو میذاره که نوشته «وقف توسط بهلول». فردا طرف میاد صحنه رو می‌بینه و عصبانی میشه. بهلول میاد میگه مگه برای خدا نساختی؟ پس چرا باید برات مهم باشه که اسم کی روش باشه؟ حتی یک مصلح، اصلاح رو در این میدیده که مردم خودشون رو از امر دنیا بیرون بکشند. یعنی زندگی مومن دو بخش داره: معنویات، که باید در اون به خلوص رسید، و زائده‌های مادی، که ازشون باید به طهارت رسید! جامعه ایده‌آل بهلول جامعه‌ایه که پول دربیارند، و رهاش کنند! حکایت مشهور دیگه‌ای هست که میگه دو نفر با هم در سفری بودند و یکی‌شون مقداری سکه با خودش به همراه داشت و هرجا توقف می‌کردند تا استراحت کنند، صاحب سکه‌ها خوابش نمی‌برد، چون می‌ترسید راهزنان بیان یواشکی از زیر سرش بدزدند و ببرند. نهایتا رفیق همراهش که ندار بوده، سکه‌ها رو از زیر دستش میقاپه و پرت می‌کنه تو دره، و میگه حالا راحت بخواب! کل این فرهنگ، رها کردن فعالیت اقتصادی، یا ماحصلش رو، یک ارزش تلقی می‌کرده.

و در این فرهنگ میرسیم به مفهوم رضایت الهی. برای این الله، اولویت در این بوده که مومن نماز روزه‌ش رو انجام بده، و سپس (و این سپس خیلی مهمه) به امورات دنیوی خودش بپردازه و بره خرج زن و بچه رو دربیاره. یک ترتیبی اینجا وجود داره. اول نمازت رو میخونی، بعد میری خرج زنت رو درمیاری! تأمین زنت، خیلی مهمه. تا جایی که اگه وسط کار بمیری، شهید حساب میشی. اما اگه نمازت رو نخونده باشی، یا زکاتت رو نداده باشی، برای زنت جان هم بکنی بیفایده‌ست! و البته خرجش رو درآوردی، برگرد خونه. بیشتر ازون لازم نیست دربیاری. اگه بیشتر دربیاری مجبوری جمع کنی، و اگه جمع کنی یا دیگه خوابت نمیبره، یا باید در قالب وقف یا انفاق یا احسان، رهاش کنی بره.

این پیرمرد پیرزن‌ها هنوز محصول این فرهنگ دینی هستند. هایده منزلتی نداره، چون واجبات رو انجام نداد، و محرمات رو ترک نکرد، پس باید سر پل صراط معطل باشه که آیا دامن پوشیدن‌هاش رو می‌بخشند یا نه!

در اروپا اما اتفاق دیگه‌ای افتاد. اونجا مفهوم عبادت رو عوض کردند. نه تنها عبادت بودن فعالیت اقتصادی، دیگه لنگ واجبات شرعی و مناسکی نبود، بلکه بیشتر از نیاز شخصی و خانوادگی پول درآوردن هم عبادت تلقی شد! و این انقلاب بزرگی بود. دیگه کسی که واجبات را انجام می‌دهد و پول هم درمی‌آورد، برتری نداشت به کسی که فقط پول در می‌آورد. و همچنین کسی که بیش از نیاز پول درمی‌آورد، دنیاپرست‌تر از کسی که فقط به اندازه نیاز پول در می‌آورد، نبود. در این دستگاه فکری، هایده نه تنها سر پل معطل نمی‌موند، بلکه بقیه باید منتظر شفاعتش باشند.. چون یک حرفه داشت و در اون حرفه به اوج رسید و در قالب اون حرفه برای جامعه ارزش مادی خلق کرد، که فراتر از نیازهای شخصی خودش و فراتر از نیازهای بیسیک مردم بود.
و این چیزی نبود که بهلول هضم کنه. اون می‌خواست اون ساختمون رو کسی نخواد. نه اینکه مردم سر ساختنش رقابت کنند. در ذهن اون، تنها راه تقرب به خدا، رها کردن پوله، نه درآوردنش. پیرمردهای نسل قبل از ما هم راه تقرب به خدا رو گوش ندادن به هایده فهم می‌کنند، نه هایده بودن!

اگه اینکه از زمان بهلول تا الان تکون نخوردیم شما رو نمیترسونه، دیگه چی میخواد شما رو بترسونه؟
نیاد اون شبی که اختلالِ اینستاگرام و واتسپ بهت ثابت کنه جُز خودت و تنهاییت هیچکسو نداری :)))
جمعیت دنیا زیادتر از همیشه‌ست، اما اعضای این جمعیت دارند زیادتر از همیشه بقیه ی این جمعیت رو می‌بینند. در دنیای آفلاین اگه میشد حداکثر با صدنفر در ارتباط بود، در دنیای آنلاین، هرروز هزاران نفر دیگه دیده میشن، که دارند خودنمایی می‌کنند، و بیننده بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنه که در این دریا، قطره ی بی‌اهمیتی بیش نیست. و ترغیب میشه برای اسپشال بودن! موی خاص، صدای خاص، لباس خاص، ادا اطوار خاص، لحن خاص، اظهارات خاص. بازار هم با کمال میل استقبال می‌کنه، چون فرصت‌های نوآوری و پول‌سازی بیشتری ایجاد میشه. یک کانال یوتیوب میلیونی وجود داره که تنها کاری که گردانندگانش می‌کنند اینه که اشیاء مختلف رو از ارتفاع زیاد رها می‌کنند و ازش فیلم می‌گیرند! خاص بودن به حتی «من چیزهایی میتونم از دستم رها کنم که شما نمی‌تونید» هم گسترانیده شده.

اما همه این‌ها در راحتی و دم‌دستی بودن، مشترکند. به محض اینکه این تمایز، همراه با دشواری‌ها و انتخاب‌های سخت باشه، غیرمجاز هم میشه! علیه‌ش مقاومت هم صورت می‌گیره. مثلا به آدمی که باید بگن، نمیگن دیوانه، اما به اونی که ده سال در یک شغل تلاش می‌کنه تا ارتقاء بگیره و هنوز نگرفته ولش می‌کنه و میره سراغ یه چیز دیگه، میگن. مردم تهران می‌دونند که در اتاق گاز زندگی می‌کنند، و می‌دونند که قراره زودتر از موعد بکشدشون، و می‌دونند که قرار نیست تا آخر عمر تیپیکال یک انسان این شهر از حالت اتاق گاز بودن خارج بشه، اما باز هم در این شهر می‌مانند. با پوشش «چاره‌ای نداریم» هم تزئینش می‌کنند. چون راحت‌تره. آدمی که راحتی براش تعیین‌کننده‌ست، خاص نیست، بلکه به شدت معمولیه. البته ارجح بودن راحتی با تعیین‌کنندگیش فرق داره. راحتی باید ارجح باشه، اما نباید تعیین کنه که چی درسته.

دِر ایز نوسینگ رانگ ویت معمولی بودن. اما آدم معمولی بهتره معمولی بودنش رو بپذیره، و خودش رو با اسپشال‌بازی‌های فیک، خر نکنه. تو قبرستان یکی از عزیزان گفت حس سردی داره که می‌دونیم قراره ما رو هم بیارن اینجا. گمانم ازینکه قرار بود سنگی بشه در میان هزاران سنگ، مأیوس بود. گفتم نه، ما رو اینجا نمیارن، اینجا دار و درخت داره. ما رو میبرن قطعات پایین‌تر که تازه احداث شده و بیابونه فعلا.

فول‌تایم درگیر چک کردن این هستیم که تونستیم از توده متمایز بشیم و فاصله بگیریم یا نه، اما جای درستی رو چک نمی‌کنیم، و حتی همونش هم درست سانت نمی‌زنیم. اگه بخوای خاص باشی باید پاتو خیلی جاها بذاری. اگه یکی شدی مثل بقیه که حتی دولت هم می‌تونه پیش‌بینی کنه ده سال آیندت قراره چطور بگذره، یعنی می‌خواستی همین باشی.
اگه وقت و حوصله داشته باشید که همه کتاب‌های یک کتابخانه بزرگ رو به ترتیب حروف الفبا بخونید، به غیر از کتاب‌های فنی و رمان و شعر؛ بعد از بیست سی سال به این نتیجه خواهید رسید که هر کتابی که لازم بوده نوشته بشه در گذشته نوشته شده و کتاب‌های جدید یا تکرار اون‌ها هستند یا هیچ‌چیزی به مطالب اون‌ها اضافه نمی‌کنند.
فقط در یک حوزه، کتاب‌های جدید می‌تونند اهمیت پیدا کنند، و اون گزارش‌های تاریخیه. گزارش‌هایی درباره وقایع دوران خودمون، که هم تکلیف ما رو در برابر اون وقایع روشن‌تر می‌کنند هم برای آیندگان لازمند.
کتاب جنگ بلاک‌سایز یکی ازون کتاب‌هاست، که گزارش مفصلیه از درگیری مسالمت‌آمیز اما خیلی جدی بین توسعه‌دهندگان هسته بیت‌کوین، ماینرها و سرمایه‌گذاران، بر سر سایز بلاک‌ها، یا همون ظرفیت تراکنش؛ که بین سال‌های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷ جریان داشت. نویسنده شاهد دست اول این بحث‌ها و دعواها بوده، و خودش در کنفرانس‌های سرنوشت‌سازی مثل کنفرانس هنگ‌کنگ و نیویورک شرکت داشته.
چرک‌نویس‌های خودجوش
اگه وقت و حوصله داشته باشید که همه کتاب‌های یک کتابخانه بزرگ رو به ترتیب حروف الفبا بخونید، به غیر از کتاب‌های فنی و رمان و شعر؛ بعد از بیست سی سال به این نتیجه خواهید رسید که هر کتابی که لازم بوده نوشته بشه در گذشته نوشته شده و کتاب‌های جدید یا تکرار اون‌ها…
در سال ۲۰۲۱ یک نگاه به عقب به اون دوران، بینش خاصی ایجاد می‌کنه. یک طرف میخواست سایز بلاک کوچک باشه تا همه مردم بتونند نودها رو ساپورت کنند‌، و برای حل مشکل ظرفیت از چین‌های جانبی استفاده کنیم، که نتیجه‌ش شد شبکه لایتنینگ. طرف دیگه می‌خواست ظرفیت رو اضافه کنه بدون اینکه به قوانین و‌ چارچوب ابتدایی بیت‌کوین، که هر نوع چین جانبی رو نادرست می‌دونست، خیانت کنه‌، و حاضر بود این واقعیت رو بپذیره که با بزرگ‌تر شدن بلاک‌ها، دیگه مردم عادی نمیتونند با منابع محدودی که دارند از پس نگه داشتن نودها بربیان، و شبکه حالت غیرمتمرکز خودش رو تا حد زیادی از دست میده.
طرف دوم می‌گفت بذارید بازار تصمیم بگیره کدومش بهتره. راه‌شون رو جدا کردند و نتیجه‌ش شد بیت‌کوین‌کش و بی‌اس‌وی و چندتا آلت‌کوین دیگه. که الان همشون در مقایسه با بیت‌کوین، پروژه‌هایی شکست خورده به حساب میان. در واقع بازار تصمیمش رو گرفت، و بیت‌کوینی که دارایی باشه رو به بیت‌کوینی که پول نقد باشه، ترجیح داد. جبهه بلاک‌بزرگ فکر می‌کرد اگه ظرفیت تراکنش رو بالا ببریم، مردم ازین پول آلترناتیو استقبال خواهند کرد و آرزوی ساتوشی که ایجاد «پول نقد دیجیتال» بود برآورده میشه. اما مردم طلای دیجیتال می‌خواستند. برای پول نقد، همچنان به دولت‌هاشون اتکا می‌کنند.
ما در جریان این قضایا با یک واقعیت تلخ مواجه شدیم، و اون این بود که مردم تمایلی برای جنگیدن با دولت‌ها ندارند. پول نقد دیجیتال، که مثل پول نقد فیزیکی غیرقابل ردیابی باشه و حریم خصوصی دارنده و خرج‌‌کننده اون رو حفظ کنه، به معنی جنگ با دولت بود، و الان هم هست. چون استقبال عمومی ازش، ابزارهای کنترلی دولت رو ازش می‌گرفت، و درآمدهای مالیاتی هم می‌پرید. دولت‌ها برای اینکه چنین اتفاقی نیفته حاضرند خون بریزند. و مردم حاضر نیستند برای اینکه دوباره آزادی‌هاشون رو بدست بیارن، خون بدن. اون‌ها صرفا میخوان تراکنش‌هاشون سریع و بی‌دردسر باشه.

متأسفانه آزادی اینجوریه که اگه از دست بره، نسل بعدی حتی متوجه فقدانش هم نخواهد بود. دختر بچه شما که با مقنعه میره مدرسه، درکی نداره از حالتی که بدون مقنعه میشینن تو کلاس. فکر می‌کنه نرمال یعنی همین (جز اینکه الان به موهبت اینترنت، فهمیده این فقط در ایران نرماله). نسل بعدی که دیگه پول نقد رو نخواهد دید، درکی نخواهد داشت از حالتی که پول دربیاریم و نگه داریم و خرج کنیم، بدون اینکه کسی چیزی بفهمه.

جنگ بلاک‌سایز یک دوراهی بود درباره آرمان ساتوشی. که البته بعدتر تحت تأثیر غرور و تعصب و لجبازی و نفوذ عده‌ای از اشخاص و نهادها قرار گرفت. اما جنگ اصلی دوران ما، نه این دوراهی‌های فنی-ایدئولوژیک، بلکه همون جنگ کهن بر سر آزادیه.

آدم آزادیخواه رو در هر قطعه زمانی تاریخ که قرار بدید، به طور اتوماتیک معلومه که چه مسیری رو خواهد رفت.
ده سال آینده هرکسی مثل ده سال گذشتشه. و بیست سال آینده‌ش، مثل بیست سال گذشته‌ش. همه در آینده، تو همون لاینی حرکت می‌کنند که تا قبل ازین تو اون لاین بودند. اتفاقات نادر که آدم رو در مسیر غیرمنتظره قرار بده وجود دارند، اما سهم‌شون در روند زندگی اکثریت مردم انقدر ناچیزه که میشه نادیده‌شون گرفت.
مختار ثقفی در زندانی بود که اساسا طراحی شده بود که مجرمین طاعون بگیرند. وقتی اومد بیرون کل عراق رو بهم ریخت، و هرچند برای مدتی کوتاه، یه حکومت تشکیل داد! هیتلر رو انداخته بودن زندان که پرونده سیاسیش بسته بشه، اما اومد بیرون و خودش رو به رأس سیستم رسوند و کرد آنچه کرد.
اونی که سه ماه میفته زندان، یا سه ماه میره خدمت، و میاد بیرون و تا سه سال افسرده‌ست؛ داره میگه سی سال آینده‌ش چطور خواهد بود.
به لاینی که تا الان توش بودید توجه کنید و مسیر آینده‌تون رو ببینید، تا بعدا از مأیوسانه بودن کل داستان شوکه نشید.‌
امروز هوا دقیقا همونجوری بود که از فردای یلدا انتظار میره. تصویری ساخته بود که انگار یکی از کارت پستال‌های تاریخ این خطه‌ست.. آسمان تماما آبی، و چنارها و تبریزی‌های کاملا برهنه‌ای که در پشت‌زمینه‌شون کوه‌هایی دیده میشن که فقط قسمت‌هایی بالایی‌شون برف گرفته و قسمت‌های پایین‌تر خیسه. و گنجشک‌هایی که معلوم نیست کجا هستند، ولی همه‌جا هستند. و آفتابی که به طور غیرعادی همه‌جا رو زرد کرده، و حتی وسط ظهر سایه‌های طولانی درست می‌کنه. و دلت میخواد موقتا یه پیرمرد باشی، که چهارپایه میذاره دم حجره‌ش و میشینه زیر نور آفتابی که اصلا بش نمیاد بتونه انقدر درون آدم رو گرم کنه، ولی می‌کنه، و تضاد این گرمی زیرپوستی با سرمای ملایمی که باد می‌کشه روی پوستت، حالت خلسه‌آوری میسازه که به سختی میشه ولش کرد و به کارهای روزمره رسید. اگه یه نهر آب هم بود، صداش میتونست عمق این خلسه رو بیشتر کنه. این تصویر شهرهای کوهپایه‌ای ایران، از کردستان گرفته تا افغانستان، چشم‌های چندنفر رو در طول تاریخ ما سیراب کرده؟ چند نفرشون می‌دونستند از چه نعمتی برخوردارند که این صحنه‌ها و این حس‌ها براشون فقط یکی دو روز در سال نبوده؟ اصلا می‌دونستند چی دارند؟

باید به سبک ژاپنی‌ها در برابر طبیعت ایران تعظیم کرد که با اینهمه شقاوت و شرارت، هنوز زیبایی رو ازمون دریغ نمی‌کنه. ما چیزی ازش طلب نداریم، ولی یه جوری هنوز قشنگه که انگار بمون بدهکاره.