از پنجره اتاق این دو نقطه نورانی دارند یک تصویر جادویی رو میفرستن داخل. مریخ درست بالای ماه قرار گرفته. درست جلوی صورتم. حتی لازم نیست خودم رو توی رختخواب جابجا کنم تا بهتر ببینمش. یعنی انعکاس نور از سطح مریخ همه این مسافت نجومی رو طی کرده، و فوتونهای اون نور دارند مستقیم وارد اتاق میشن! و وقتی وارد اتاق شدند مستقیم وارد چشمهای من شده و با لایه نازک شبکیه برخورد میکنند! چه سفر عجیبی. برای چی اینهمه راه اومدند؟ و برای چی این اتاق؟ به طرز باشکوهی ترسناکه.
@BrainDraft
@BrainDraft
هرچند در طول تاریخ، رصدخانهها رو بچه پولدارها میساختند و اداره میکردند، اما همیشه منظره آسمان تنها ثروت لوکسی بوده که به همه تعلق داشته. هر آدم مفلسی میتونست روی زمین دراز بکشه و این صحنهها رو ببینه، و فکر کنه یا خیال بسازه. باغ پرندگان رو همه نداشتند تا وقتی داخلش قدم میزنند در قوه تخیلشون جرقههایی زده بشه. اما ستارهها و سیارهها رو همه داشتند.
شاید آسمان رو به ما دادند تا اگه گفتیم فرصت فکر کردن نداشتم، بهمون بگن هرچه که لازم بود به تو داده شده بود!
با وجود آسمان نمیشه بهانه آورد.
شاید آسمان رو به ما دادند تا اگه گفتیم فرصت فکر کردن نداشتم، بهمون بگن هرچه که لازم بود به تو داده شده بود!
با وجود آسمان نمیشه بهانه آورد.
چرکنویسهای خودجوش
چیزهایی که همیشه در بازار آزاد تمرین شده رو باید در زندگی هم به کار برد. استیو جابز قبل ازینکه آیفون رو معرفی کنه از مردم نظرسنجی نکرد که آیفون رو میخرن یا نه. نباید برات تعیینکننده باشه که مردم هم مثل تو فکر میکنن که شرایط بحرانیه یا نه. مهم نظر خودته.…
سال ١٣٩٩ پستهای خوبی نوشتم و این بهترینش بود. که اولینش بود.
کسانی که میگویند سال بدی بود، چیزی از رنج نمیدانند. آدم باید خیلی لوس باشد تا به خانهنشینی و رعایت بهداشت و بهم خوردن برنامههای روتین بگوید رنج. هزار و سیصد و نود و نه، سال نور بود. نوری که به همه دنیا تابید و خیلیها را شوکه کرد. مثل کسی که به اتاق تاریک عادت کرده و وقتی لامپ روشن میشود و میبیند تمام مدت درست بغلدستش یک تمساح خوابیده بوده، وحشت میکند. خیلیها تمساح دولت را تازه در هزار و سیصد و نود و نه با چشم خودشان دیدند. رکود اقتصادی و فقر، رنج است، اما مختص این سال نیست.
در آغاز ١٤٠٠ سال خوبی برایتان آرزو میکنم. هرچند که فکر نمیکنم به خوبی ١٣٩٩ شود.
@BrainDraft
کسانی که میگویند سال بدی بود، چیزی از رنج نمیدانند. آدم باید خیلی لوس باشد تا به خانهنشینی و رعایت بهداشت و بهم خوردن برنامههای روتین بگوید رنج. هزار و سیصد و نود و نه، سال نور بود. نوری که به همه دنیا تابید و خیلیها را شوکه کرد. مثل کسی که به اتاق تاریک عادت کرده و وقتی لامپ روشن میشود و میبیند تمام مدت درست بغلدستش یک تمساح خوابیده بوده، وحشت میکند. خیلیها تمساح دولت را تازه در هزار و سیصد و نود و نه با چشم خودشان دیدند. رکود اقتصادی و فقر، رنج است، اما مختص این سال نیست.
در آغاز ١٤٠٠ سال خوبی برایتان آرزو میکنم. هرچند که فکر نمیکنم به خوبی ١٣٩٩ شود.
@BrainDraft
یه عکس قدیمی پیدا کرده از آدمهایی که انقدر زیر آفتاب کار کرده بودند که در پنجاه سالگی شبیه مرد هفتادساله به نظر میرسیدند، و میگه:
" نیم قرن ازون موقع گذشته و هیچ کدوم اینها زنده نیستند، و تنها چیزی که ازشون باقی مونده همین عکسه. در حالی که هزار و یک مشقت رو تحمل کرده بودند، هزار و یک مصیبت رو به چشم دیده بودند. هیچ کدوم این تلخیها وجود ندارند دیگه. باید ازین عبرت گرفت.. وقتی یک تلخی برامون پیش میاد، باید به خودمون یادآوری کنیم که صدسال بعد هیچ کس خبر نخواهد داشت که چنین تلخی بر ما گذشت.. همهچیز میاد و میگذره! "
تصور میکنه چون رنجدیده از دنیا رفته، رنج هم محو شده.
اما اینکه همهچی محو میشه، به خاطر گذر زمان یا فانی بودن ما نیست. به خاطر ابعاد جهانه. ما تحمل از دست دادن خواهرمون رو نداریم، و همون موقع که زندهایم هم کسی نمیفهمه چه رنجی بابت از دست دادنش کشیدیم. چون دنیا انقدر بزرگه که رنج از دست دادن خواهر، توش گم میشه. فرقی نداره زمان بگذره یا نگذره، فرقی نداره فانی باشیم یا تا ابد زنده بمونیم. دقیقا در همون لحظهای که رخ میده هم، گمه.
ولی فهم همین ابعاد، نباید این نتیجه رو بده که چون گمه، مهم هم نیست. دقیقا همین ابعاد جهان، این واقعیت رو تحمیل میکنه که باید با محلیات خودت کنار بیای. قویترین بمب اتم هم جایی منفجر بشه، از مریخ دیده نمیشه. کهکشانهای دور که بماند. اما همون انفجار بیشتر انسانها رو نابود خواهد کرد. تو نمیتونی انسانی باشی که اندازه تمام دنیاست. تو اندازه محل خودت هستی. و در محل خودت چنین حادثهای فاجعهست. برای همین اینکه بگیم دردهای ما مهم نیستند چون صد سال بعد کسی حتی نمیدونه که تحملشون کردیم، بیمعنیه. باید بپذیری که حیات، در غایت خودش معطوف به خودته. قراره همهچیزش فقط برای خودت مهم باشه. اینکه صدسال بعد کسی بدونه چی تجربه کردی، یا ندونه، برای تو هیچ موضوعیتی نداره.
@BrainDraft
" نیم قرن ازون موقع گذشته و هیچ کدوم اینها زنده نیستند، و تنها چیزی که ازشون باقی مونده همین عکسه. در حالی که هزار و یک مشقت رو تحمل کرده بودند، هزار و یک مصیبت رو به چشم دیده بودند. هیچ کدوم این تلخیها وجود ندارند دیگه. باید ازین عبرت گرفت.. وقتی یک تلخی برامون پیش میاد، باید به خودمون یادآوری کنیم که صدسال بعد هیچ کس خبر نخواهد داشت که چنین تلخی بر ما گذشت.. همهچیز میاد و میگذره! "
تصور میکنه چون رنجدیده از دنیا رفته، رنج هم محو شده.
اما اینکه همهچی محو میشه، به خاطر گذر زمان یا فانی بودن ما نیست. به خاطر ابعاد جهانه. ما تحمل از دست دادن خواهرمون رو نداریم، و همون موقع که زندهایم هم کسی نمیفهمه چه رنجی بابت از دست دادنش کشیدیم. چون دنیا انقدر بزرگه که رنج از دست دادن خواهر، توش گم میشه. فرقی نداره زمان بگذره یا نگذره، فرقی نداره فانی باشیم یا تا ابد زنده بمونیم. دقیقا در همون لحظهای که رخ میده هم، گمه.
ولی فهم همین ابعاد، نباید این نتیجه رو بده که چون گمه، مهم هم نیست. دقیقا همین ابعاد جهان، این واقعیت رو تحمیل میکنه که باید با محلیات خودت کنار بیای. قویترین بمب اتم هم جایی منفجر بشه، از مریخ دیده نمیشه. کهکشانهای دور که بماند. اما همون انفجار بیشتر انسانها رو نابود خواهد کرد. تو نمیتونی انسانی باشی که اندازه تمام دنیاست. تو اندازه محل خودت هستی. و در محل خودت چنین حادثهای فاجعهست. برای همین اینکه بگیم دردهای ما مهم نیستند چون صد سال بعد کسی حتی نمیدونه که تحملشون کردیم، بیمعنیه. باید بپذیری که حیات، در غایت خودش معطوف به خودته. قراره همهچیزش فقط برای خودت مهم باشه. اینکه صدسال بعد کسی بدونه چی تجربه کردی، یا ندونه، برای تو هیچ موضوعیتی نداره.
@BrainDraft
در زمینه رژیم غذایی داره یک شیفت بزرگ علمی رخ میده، اما اصلا سر و صدا نداره. شاید چون داره چند دهه تبلیغات رو به باد میده.
دانشگاه مکمستر یه تحقیق خیلی بزرگ انجام داده درباره تأثیر رژیم روی حملات قلبی و متعاقبا مرگ. معمولا تعداد آدمهایی که در این تحقیقات تحت نظر قرار میگیرند کمه و زمانش طولانیه، یا تعدادشون زیاده اما زمانش کوتاهه. این یکی اما ۱۴۰ هزار نفر رو برای نزدیک به یک دهه پوشش داده! اون هم از نواحی جغرافیایی مختلف دنیا. و نتیجه اینه: اونهایی که نان زیاد میخورند دارند از سکته قلبی میمیرند!
یعنی مسئله روغن نبوده اصلا!
البته روغن دانههای گیاهی، یعنی همین چیزهایی که مردم مصرف میکنند، مضرند، ولی قاتل اصلی نبوده!
https://brighterworld.mcmaster.ca/articles/study-finds-diet-high-in-poor-quality-carbohydrates-increases-heart-disease-and-death/
دانشگاه مکمستر یه تحقیق خیلی بزرگ انجام داده درباره تأثیر رژیم روی حملات قلبی و متعاقبا مرگ. معمولا تعداد آدمهایی که در این تحقیقات تحت نظر قرار میگیرند کمه و زمانش طولانیه، یا تعدادشون زیاده اما زمانش کوتاهه. این یکی اما ۱۴۰ هزار نفر رو برای نزدیک به یک دهه پوشش داده! اون هم از نواحی جغرافیایی مختلف دنیا. و نتیجه اینه: اونهایی که نان زیاد میخورند دارند از سکته قلبی میمیرند!
یعنی مسئله روغن نبوده اصلا!
البته روغن دانههای گیاهی، یعنی همین چیزهایی که مردم مصرف میکنند، مضرند، ولی قاتل اصلی نبوده!
https://brighterworld.mcmaster.ca/articles/study-finds-diet-high-in-poor-quality-carbohydrates-increases-heart-disease-and-death/
McMaster News
Study finds diet high in poor quality carbohydrates increases heart disease and death
A large study of people living on five continents, led by researchers at McMaster and the University of Toronto, has found a diet high in poor quality carbohydrates leads to a higher risk of heart attacks, strokes, and death. [...]Read More...
محسن نامجو در یک مصاحبه گفته حوصله ادامه دادن زندگی رو ندارم، چون دست دنیا برام رو شده و چیز جدیدی نداره، و در برابر فلاکتها هم کاری نمیتونم بکنم، و شغلی که دارم دربرابر کارهایی که دنیا نیاز داره تا ازین وضعیت دربیاد، یه شوخیه!
نامجو محصول کاملا بومی جامعهایه که به بنبست رسیده. اما از این واقعیت که بگذریم، حوصله ادامه دادن را نداشتن، یک خصلت صرفا ایرانی نیست. خیلیها در دنیا بش مبتلا هستند، حتی اونهایی که هیچوقت لازم نبوده به خاطر آزادانه آهنگ ساختن، خاک کشورشون رو بریزن تو چمدون و ازش دور بشن (نمیدونم چطور خندهشون نمیگیره ازین احساسات ناسیونال، اما رنجی که ایجاد میکنه براشون رو درک میکنم). حتی میشه گفت این بیحوصلگی ربطی به سطح رفاه فرد نداره.
میدونید این آرمان که من باید رنجهای انسانها را متوقف کنم از کجا اومد؟ از ذهن آدم خود عالمپندار. اول به خودش گفت توانا بود هر که دانا بود، و بعد رفت دنبال دانایی، و سپس دچار این توهم شد که توانایی فیکس کردن سیستمهای پیچیده رو هم داره. و بعد با سلسلهای از واقعیات مواجه شد که نشون میداد که خیلی هم توانا نیست، یا کمپلکس حیات، خیلی بزرگتر از ذهنشه. و سپس دچار یأس و ناامیدی شد.
در تاریخ بشر، اونایی بیشتر به درد بشر خوردند که قصد و نیتی برای نجات بشر نداشتند. فقط کاری که به نظرشون میرسید شدنیه، انجام دادند. نتیجه نهایی خیلی بزرگتر از چیزی شد که استارتش زده بودند. جماعت «باید یه کاری برای رنجهای جهان بکنیم» خودشون رو مثل عقابی فرض میگیرند که ازون بالا دارند بالا و پایین زندگی همه رو میبینند، و همه موجودات دشت زیر بالهاشون قرار گرفته (برای همین میگه دست دنیا رو شده برام) و زاویه پنهانی باقی نمونده، و چون از همهچی خبر داره، داغدار همهجاست! نیت اینها همیشه جلوتر از اقداماتشونه، چون همیشه نیت باقی میمونه. اما اونهایی که بدرد بشر میخورند، اونایی هستند که اون پایینند و جاهای خیلی دوری رو نمیبینند، اما عملشون از نیت محلیشون فراتر میره.
امثال آقای نامجو وقتی میگن کاری نمیتونم برای رنج جهان بکنم، دارند یک دروغ عافیتطلبانه به خودشون میگن. مشکل نتوانستن نیست. مشکل نخواستنه. اونی که «بخواهد» اول ازون بالا میاد پایین. پوزیشن عقاب با همه ژست لاکشریش رو میبوسه و میذاره کنار، و قاطی بقیه جانوران دشت میشه.
تصویر هوایی رو شاید خدا ببینه، و شاید خدایی نباشه که ببینه. اما دیدنش کار ما نیست. کار ما اون پایینه.
نامجو محصول کاملا بومی جامعهایه که به بنبست رسیده. اما از این واقعیت که بگذریم، حوصله ادامه دادن را نداشتن، یک خصلت صرفا ایرانی نیست. خیلیها در دنیا بش مبتلا هستند، حتی اونهایی که هیچوقت لازم نبوده به خاطر آزادانه آهنگ ساختن، خاک کشورشون رو بریزن تو چمدون و ازش دور بشن (نمیدونم چطور خندهشون نمیگیره ازین احساسات ناسیونال، اما رنجی که ایجاد میکنه براشون رو درک میکنم). حتی میشه گفت این بیحوصلگی ربطی به سطح رفاه فرد نداره.
میدونید این آرمان که من باید رنجهای انسانها را متوقف کنم از کجا اومد؟ از ذهن آدم خود عالمپندار. اول به خودش گفت توانا بود هر که دانا بود، و بعد رفت دنبال دانایی، و سپس دچار این توهم شد که توانایی فیکس کردن سیستمهای پیچیده رو هم داره. و بعد با سلسلهای از واقعیات مواجه شد که نشون میداد که خیلی هم توانا نیست، یا کمپلکس حیات، خیلی بزرگتر از ذهنشه. و سپس دچار یأس و ناامیدی شد.
در تاریخ بشر، اونایی بیشتر به درد بشر خوردند که قصد و نیتی برای نجات بشر نداشتند. فقط کاری که به نظرشون میرسید شدنیه، انجام دادند. نتیجه نهایی خیلی بزرگتر از چیزی شد که استارتش زده بودند. جماعت «باید یه کاری برای رنجهای جهان بکنیم» خودشون رو مثل عقابی فرض میگیرند که ازون بالا دارند بالا و پایین زندگی همه رو میبینند، و همه موجودات دشت زیر بالهاشون قرار گرفته (برای همین میگه دست دنیا رو شده برام) و زاویه پنهانی باقی نمونده، و چون از همهچی خبر داره، داغدار همهجاست! نیت اینها همیشه جلوتر از اقداماتشونه، چون همیشه نیت باقی میمونه. اما اونهایی که بدرد بشر میخورند، اونایی هستند که اون پایینند و جاهای خیلی دوری رو نمیبینند، اما عملشون از نیت محلیشون فراتر میره.
امثال آقای نامجو وقتی میگن کاری نمیتونم برای رنج جهان بکنم، دارند یک دروغ عافیتطلبانه به خودشون میگن. مشکل نتوانستن نیست. مشکل نخواستنه. اونی که «بخواهد» اول ازون بالا میاد پایین. پوزیشن عقاب با همه ژست لاکشریش رو میبوسه و میذاره کنار، و قاطی بقیه جانوران دشت میشه.
تصویر هوایی رو شاید خدا ببینه، و شاید خدایی نباشه که ببینه. اما دیدنش کار ما نیست. کار ما اون پایینه.
وقتی صدای ترمز و جیغ لاستیک روی آسفالت و سپس برخورد فلزات با هم دیگه میاد، همه جمع میشن تا ببینند تصادفی که بین دو ماشین اتفاق افتاد چه شدتی داشت. حتی اونی که قدش کوتاهتره روی پنجههاش بلند میشه تا بتونه شخصا صحنه رو بررسی کنه. یه مقدار ازین توجه از «تقلید ناخودآگاه از جمع» حاصل شده، اما بخش مهمی ازون به این مربوطه که روز این آدمها خبر نداره. له شدن دو تا ماشین، یک خبره. و چه بهتر که یکم هم خون به عنوان اشانتیون داشته باشه، اما نه زیاد. لزومی نداره حتما برای کسی تعریف کنند. همینکه تو ذهنشون «امروز روزی بود که له شدن دو تا ماشین رو دیدم» ثبت بشه کافیه تا اون روزشون متمایز و زنجیره بیخبری و تکرار، شکسته بشه.
وقتی نگاه از درون برداشته میشه، فقط نگاه به بیرون باقی میمونه. که میشه بهش گفت نگاه گربهای. رزولوشن چشم گربهها خیلی کمتر از ماست، اما به حرکات خیلی حساستره. چیزی که ما از بیست متری میبینیم شاید اونها در دو متری ببینند، اما حرکتی رو در بیست متری تشخیص میدن که شاید ما در دومتری متوجهش نشیم. تو دید گربه همهچی خیلی مثل همه، مگر اینکه تکون بخوره! اون تکون خوردنها همون اخبار بهمزننده روزهای تکراریاند. وقتی «خویشتن» رو متروکه کنی، مجبوری اون بیرون برای هر تکونی چشم تیز کنی.
@BrainDraft
وقتی نگاه از درون برداشته میشه، فقط نگاه به بیرون باقی میمونه. که میشه بهش گفت نگاه گربهای. رزولوشن چشم گربهها خیلی کمتر از ماست، اما به حرکات خیلی حساستره. چیزی که ما از بیست متری میبینیم شاید اونها در دو متری ببینند، اما حرکتی رو در بیست متری تشخیص میدن که شاید ما در دومتری متوجهش نشیم. تو دید گربه همهچی خیلی مثل همه، مگر اینکه تکون بخوره! اون تکون خوردنها همون اخبار بهمزننده روزهای تکراریاند. وقتی «خویشتن» رو متروکه کنی، مجبوری اون بیرون برای هر تکونی چشم تیز کنی.
@BrainDraft
کلی در ذهنم جستجو کردم که چه کسی حکم معلم رو داره برام تا روزش رو تبریک بگم و کسی رو پیدا نکردم. یادم افتاد که چون دنبال یک مرد میانسال میگشتم چیزی پیدا نکردم. در حالی که باید دنبال یک بچه میگشتم.
اونی که معلمم بود یه پسربچه هفت هشت ساله فالفروش بود که از ظواهرش به نظر میرسید یک ماهه زیر دوش نرفته. اون موقع هنوز انقدر به یک سری چیزها امیدوار بودم که اگه با دختری هات آشنا میشدم باهاش قرار میذاشتم. و این یکی ازون قرارها بود که کنار هم روی نیمکت تو پارک نشسته بودیم. و این پسرک اومد شروع کرد به اصرار کردن که حتما ازش فال بخریم. و من هم که بخر نبودم. مثل ضبط صوت حرفاش رو تکرار میکرد. بش گفتم ادامه بده، اعصاب من فولادیه! تا اینو شنید، لج کرد و سیخ ایستاد جلومون و با صدای بلندتر و مثل ربات جملاتش رو تکرار کرد و خیلی سعی میکرد نفس کم نیاره. طوری که دیگه نمیشد روی همون نیمکت به نشستن و گپ زدن ادامه داد. یهو بلند شدم که از قدم نسبت به قد کوتاه خودش بترسه، و موثر بود. و راهش رو کشید رفت، اما گفت: مگه اعصابت فولادی نبود؟
جلوی دختری که دفعه اوله داره تماشات میکنه نمیخوای یه بازنده به نظر برسی، اونم بازنده به یک الف بچه. اما دلیل اینکه گند خورد به اون قرار، این نبود. دیگه نتونستم جمعش کنم چون از سرازیر شدن ناگهانی اون همه نکته آموزشی، از هم پاشیدم.
دختره لبخندهای دلسوزانه میزد، که یعنی میفهمم غرورت خدشهدار شد، ولی عیب نداره، شما پسرها همتون همینید و انتظار فراتری نداشتم. اما مسئله فقط این نبود، و فایدهای هم نداشت که بهش توضیح بدم مسئله فقط این نیست. مسئله فقط این نبود که فقر خودم رو نمیشناختم. فقر در کنترل احساسات، فقر در تسلط، فقر در فن بیان، فقر در آرامش، فقر در پختگی. مسئله این بود که اگه تنها بودم بسیار محتمل بود که میتونستم این فقر رو پنهان کنم. یعنی میتونستم کاری کنم که اون بچه بازنده بشه. اما تنها نبودم، و میل به ادای یک مرد آلفا را درآوردن، باعث شد فقرم رو لو بدم. مرد آلفا، اگه میخواست نقش حفاظت از زن رو ایفا کنه، دستش رو میکرد تو جیبش، یه فال میخرید و شر طرف رو کم میکرد. اما من آلفا نبودم و داشتم اداش رو درمیاوردم. چون فکر میکردم اون دختر جنتلمنبازی رو خیلی دیده، لازم نیست از من هم ببینه. چیزی که برای وجهه من لازمه اینه که دیده بشه که به آدمهای جامعه باج نمیدم. از پیرش گرفته تا بچهش. از موضوعات کلی گرفته تا جزئی. اون موقع تمرین این باج ندادن رو تازه شروع کرده بودم و یک پروژه شخصی بود. اما برای یک دختر غریبه پروژه شخصی من هیچ اهمیتی نداره. اون دنبال سرنخهاییه که بفهمه قابلیت اداره کردن زندگی رو دارم یا ندارم. که پیدا نکرد.
خیابون اون بچه رو از لحاظ روانی نابود کرده بود و چیزی نداشت که به من یاد بده، اما ناخواسته در جایگاه یک معلم قرار گرفت، تا یاد بگیرم پروژههای شخصیم رو برای خودم نگه دارم. نه فقط به این خاطر که اون بیرون کسی نیست که بهشون اهمیت بده. بلکه به این دلیل که اگه درباره پروژههای شخصیم جدیام، باید درونی بمونند. اگه کوچکترین میلی وجود داره که به بیرون نشت کنه و دیده بشه، یعنی جدی نیستم. اگه قراره در چیزی فقیر و ترحمبرانگیز باشم، خجالتش رو باید فقط از خودم بکشم. اگه قراره خودم رو بسازم و تعمیر کنم، باید جایزهش رو فقط از خودم بخوام.
اونی که معلمم بود یه پسربچه هفت هشت ساله فالفروش بود که از ظواهرش به نظر میرسید یک ماهه زیر دوش نرفته. اون موقع هنوز انقدر به یک سری چیزها امیدوار بودم که اگه با دختری هات آشنا میشدم باهاش قرار میذاشتم. و این یکی ازون قرارها بود که کنار هم روی نیمکت تو پارک نشسته بودیم. و این پسرک اومد شروع کرد به اصرار کردن که حتما ازش فال بخریم. و من هم که بخر نبودم. مثل ضبط صوت حرفاش رو تکرار میکرد. بش گفتم ادامه بده، اعصاب من فولادیه! تا اینو شنید، لج کرد و سیخ ایستاد جلومون و با صدای بلندتر و مثل ربات جملاتش رو تکرار کرد و خیلی سعی میکرد نفس کم نیاره. طوری که دیگه نمیشد روی همون نیمکت به نشستن و گپ زدن ادامه داد. یهو بلند شدم که از قدم نسبت به قد کوتاه خودش بترسه، و موثر بود. و راهش رو کشید رفت، اما گفت: مگه اعصابت فولادی نبود؟
جلوی دختری که دفعه اوله داره تماشات میکنه نمیخوای یه بازنده به نظر برسی، اونم بازنده به یک الف بچه. اما دلیل اینکه گند خورد به اون قرار، این نبود. دیگه نتونستم جمعش کنم چون از سرازیر شدن ناگهانی اون همه نکته آموزشی، از هم پاشیدم.
دختره لبخندهای دلسوزانه میزد، که یعنی میفهمم غرورت خدشهدار شد، ولی عیب نداره، شما پسرها همتون همینید و انتظار فراتری نداشتم. اما مسئله فقط این نبود، و فایدهای هم نداشت که بهش توضیح بدم مسئله فقط این نیست. مسئله فقط این نبود که فقر خودم رو نمیشناختم. فقر در کنترل احساسات، فقر در تسلط، فقر در فن بیان، فقر در آرامش، فقر در پختگی. مسئله این بود که اگه تنها بودم بسیار محتمل بود که میتونستم این فقر رو پنهان کنم. یعنی میتونستم کاری کنم که اون بچه بازنده بشه. اما تنها نبودم، و میل به ادای یک مرد آلفا را درآوردن، باعث شد فقرم رو لو بدم. مرد آلفا، اگه میخواست نقش حفاظت از زن رو ایفا کنه، دستش رو میکرد تو جیبش، یه فال میخرید و شر طرف رو کم میکرد. اما من آلفا نبودم و داشتم اداش رو درمیاوردم. چون فکر میکردم اون دختر جنتلمنبازی رو خیلی دیده، لازم نیست از من هم ببینه. چیزی که برای وجهه من لازمه اینه که دیده بشه که به آدمهای جامعه باج نمیدم. از پیرش گرفته تا بچهش. از موضوعات کلی گرفته تا جزئی. اون موقع تمرین این باج ندادن رو تازه شروع کرده بودم و یک پروژه شخصی بود. اما برای یک دختر غریبه پروژه شخصی من هیچ اهمیتی نداره. اون دنبال سرنخهاییه که بفهمه قابلیت اداره کردن زندگی رو دارم یا ندارم. که پیدا نکرد.
خیابون اون بچه رو از لحاظ روانی نابود کرده بود و چیزی نداشت که به من یاد بده، اما ناخواسته در جایگاه یک معلم قرار گرفت، تا یاد بگیرم پروژههای شخصیم رو برای خودم نگه دارم. نه فقط به این خاطر که اون بیرون کسی نیست که بهشون اهمیت بده. بلکه به این دلیل که اگه درباره پروژههای شخصیم جدیام، باید درونی بمونند. اگه کوچکترین میلی وجود داره که به بیرون نشت کنه و دیده بشه، یعنی جدی نیستم. اگه قراره در چیزی فقیر و ترحمبرانگیز باشم، خجالتش رو باید فقط از خودم بکشم. اگه قراره خودم رو بسازم و تعمیر کنم، باید جایزهش رو فقط از خودم بخوام.
محسن نامجو سر یه کلاسی که بهش میخوره توش فیزیک درس بدن اما یه خواننده توش صحبت میکنه گفته شبکههای اجتماعی باعث شده مردم از فکر تهی بشن!
کسانی که معمولا رواج این شبکهها به بیفکری رو به همدیگه ربط میدن دو دلیل عمده دارند. اول اینکه این شبکهها اعتیادآورند و چون اعتیادآورند وقتگیرند، و چون وقتگیرند فرصتی برای فکر باقی نمیمونه.
بهانه کردن نداشتن وقت برای تفکر، از بهانه کردن وقت برای ورزش نکردن و کم تحرکی هم بدتره. چون کسی که واقعا نیت تحرک داشته باشه، بالاخره وقتش رو هم پیدا میکنه. اما حتی ورزش هم نیاز داره شرایط ویژهای فراهم کنی تا اجرا کنی. در حالی که انسان توی توالت هم میتونه فکر کنه. بنابراین کسی که بخواد فکر کنه، نه تنها وقتش رو گیر میاره، بلکه از وقتی که مختص کارهای روزمره هست هم میتونه استفاده کنه.
دلیل دوم یکم پیچیدهتره: چون شبکههای اجتماعی واکنشمحورند، کاربر دائما درگیر یک یا چند سیکل از واکنشهای دو قطبیه، و این امکان فکر کردن خارج از چارچوب رو ازش میگیره. مثل یک قتل ناموسی، که یک جبهه همه تکنیکهای پروپاگاندا که بلده رو به کار میبره تا ثابت کنه به مذهب ربط داره، و یک جبهه همه تکنیکهای پروپاگاندا که بلده رو به کار میبره تا ثابت کنه به مذهب ربط نداره. طبیعت این فضا اینطوره که کاربر رو میکشه به یک سمت، چون شما مجبوری واکنش داشته باشی، یا به واکنش دیگران واکنش نشون بدی (الان همین پست واکنشیه به واکنش نامجو به یه سری واکنشهایی که در اینستاگرام دیده). که این یعنی جایی برای فکر نیست. البته همیشه ممکنه یک گروه لبهنشین هم وجود داشته باشه که با موضع خوارجی نسبت به هر دو، برای خودش هویتسازی کنه، اما حتی همینها هم در اون لبه اطراق کردن و نیازی به فکر ندارن.
یک پیشفرضی پشت این بهانه وجود داره: فکر کردن آدم وابستگی داره به ایدههایی که اون بیرون پراکندهست. اگه ایدهها آماده باشند، نیاز به فکر کردن کمتر میشه.
بعبارتی اینها معتقدند بهترین راه برای متفکر بار آوردن کسی اینه که حواسمون باشه توی هیچ دعوایی نیفته! تاریخ پر از مثالهای نقض برای چنین باوریه. بهترین متفکرین دنیا که اندیشههایی پرورش دادند که دورانهای بعد از خودشون رو هم پوشش میداد درست وسط بدترین و قطبیترین دعواهای ممکن در جامعهشون زندگی کردند.
همونطور که کسی که نیت تفکر داره وقتش رو هم میسازه، کسی که نیت تفکر داره زمین بازیش هم میسازه. یعنی میتونه توی زمینی اندیشه بسازه که جامعهش در اون زمین هنوز حضور پیدا نکرده!
این به طرز عجیبی غلطه که تصور کنیم شبکههای اجتماعی نمیذاره کسی فکر کنه. این شبکهها صرفا نشون میدن که چه تعدادی از مردم نیت فکر کردن ندارند. آینه کاملا بیگناهه.
@BrainDraft
کسانی که معمولا رواج این شبکهها به بیفکری رو به همدیگه ربط میدن دو دلیل عمده دارند. اول اینکه این شبکهها اعتیادآورند و چون اعتیادآورند وقتگیرند، و چون وقتگیرند فرصتی برای فکر باقی نمیمونه.
بهانه کردن نداشتن وقت برای تفکر، از بهانه کردن وقت برای ورزش نکردن و کم تحرکی هم بدتره. چون کسی که واقعا نیت تحرک داشته باشه، بالاخره وقتش رو هم پیدا میکنه. اما حتی ورزش هم نیاز داره شرایط ویژهای فراهم کنی تا اجرا کنی. در حالی که انسان توی توالت هم میتونه فکر کنه. بنابراین کسی که بخواد فکر کنه، نه تنها وقتش رو گیر میاره، بلکه از وقتی که مختص کارهای روزمره هست هم میتونه استفاده کنه.
دلیل دوم یکم پیچیدهتره: چون شبکههای اجتماعی واکنشمحورند، کاربر دائما درگیر یک یا چند سیکل از واکنشهای دو قطبیه، و این امکان فکر کردن خارج از چارچوب رو ازش میگیره. مثل یک قتل ناموسی، که یک جبهه همه تکنیکهای پروپاگاندا که بلده رو به کار میبره تا ثابت کنه به مذهب ربط داره، و یک جبهه همه تکنیکهای پروپاگاندا که بلده رو به کار میبره تا ثابت کنه به مذهب ربط نداره. طبیعت این فضا اینطوره که کاربر رو میکشه به یک سمت، چون شما مجبوری واکنش داشته باشی، یا به واکنش دیگران واکنش نشون بدی (الان همین پست واکنشیه به واکنش نامجو به یه سری واکنشهایی که در اینستاگرام دیده). که این یعنی جایی برای فکر نیست. البته همیشه ممکنه یک گروه لبهنشین هم وجود داشته باشه که با موضع خوارجی نسبت به هر دو، برای خودش هویتسازی کنه، اما حتی همینها هم در اون لبه اطراق کردن و نیازی به فکر ندارن.
یک پیشفرضی پشت این بهانه وجود داره: فکر کردن آدم وابستگی داره به ایدههایی که اون بیرون پراکندهست. اگه ایدهها آماده باشند، نیاز به فکر کردن کمتر میشه.
بعبارتی اینها معتقدند بهترین راه برای متفکر بار آوردن کسی اینه که حواسمون باشه توی هیچ دعوایی نیفته! تاریخ پر از مثالهای نقض برای چنین باوریه. بهترین متفکرین دنیا که اندیشههایی پرورش دادند که دورانهای بعد از خودشون رو هم پوشش میداد درست وسط بدترین و قطبیترین دعواهای ممکن در جامعهشون زندگی کردند.
همونطور که کسی که نیت تفکر داره وقتش رو هم میسازه، کسی که نیت تفکر داره زمین بازیش هم میسازه. یعنی میتونه توی زمینی اندیشه بسازه که جامعهش در اون زمین هنوز حضور پیدا نکرده!
این به طرز عجیبی غلطه که تصور کنیم شبکههای اجتماعی نمیذاره کسی فکر کنه. این شبکهها صرفا نشون میدن که چه تعدادی از مردم نیت فکر کردن ندارند. آینه کاملا بیگناهه.
@BrainDraft
ریکی جرویس در مراسم گلدنگلوب با زبان طنز به ستارههای هالیوود گفت اگه داعش هم یه سرویس پخش فیلم دایر کنه، نمایندهتون رو میفرستین تا باش قرارداد ببنده!. که یعنی شما هیچ مرز اخلاقی ندارید، هرکی پول بده میتونه کارفرمای شما باشه.
مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوقزده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینههای خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان میکنه. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانهای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.
هیچکس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت میکنند، هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمیبینن. مثل کسی که ورزش نمیکنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پلهنوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!
برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی میکنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمیگیره ولی پولشویی هم میکنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایهای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود.
اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه، معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدمها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چکهای بیمحل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت میکنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.
هنوز مردم ازینکه هند سالها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خونهاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خونها یک خرجه، و سرمایهای که اون خرج رو تأمین میکنه شایستگیهاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت ندن!
میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور میکنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد میزنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!
اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.
لذا هیچکس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیتی بود که باید پرت میشد به صورت آدم.
@BrainDraft
مردم عادی ازین متلک سنگین که به طبقه الیت وارد کرد ذوقزده شدند. ولی شاید به این واقعیت اشراف ندارند که خودشون ممکنه همینطور باشند. اینکه گزینههای خودشون برای کار کردن محدوده، نداشتن مرز اخلاقی رو پنهان میکنه. تنها دلیلی که معلوم نیست من به پیشنهاد رسانهای داعش چه جوابی بدم اینه که داعش به من پیشنهاد نمیده.
هیچکس به خودش نمیگه من یک فرد ضداخلاق هستم! همه در حال رعایت چیزهایی و رعایت نکردن چیزهایی دیگر هستند. و چون چیزهایی هست که رعایت میکنند، هیچوقت خودشون رو ضداخلاق نمیبینن. مثل کسی که ورزش نمیکنه اما هرروز تعداد زیادی پله رو بالا پایین میره، و بواسطه همون پلهنوردی همیشه دلیل کافی داره که بگه من فعالیتم زیاده!
برای همین میشه آدمی رو دید که از اموال عمومی استفاده شخصی میکنه، اما کار مردم رو هم راه میندازه. میشه پزشکی رو دید که از فقرا ویزیت نمیگیره ولی پولشویی هم میکنه. و میشه آدمی رو دید که آزارش هیچوقت به هیچ همسایهای نمیرسه ولی در مورد معترضی که گلوله خورده میگه حقش بود.
اساسا نمیشه نسبت به یک جاندار اخلاقی بود بدون اینکه دوستش داشت. پس اخلاقی بودن نسبت به همه، معادل است با دوست داشتن همه. اما مردم هیچوقت مایل نیستند همه رو دوست داشته باشند.
اخلاق برای آدمها این کارکرد رو نداره که برای حداکثری از موجودات شفیق باشند. کارکردش اینه که احساس شایستگی کنند. تا با اعتبار اون شایستگی چکهای بیمحل زیادی بکشند. در واقع چیزهایی رو رعایت میکنند، «تا بتونند» چیزهایی رو رعایت نکنند.
هنوز مردم ازینکه هند سالها به نادرشاه و جانشینانش باج و خراج میداده خرکیفند، و چیزی که اهمیت نداره خونهاییه که در این کشورگشایی ریخته شد. اهمیت ندادن به اون خونها یک خرجه، و سرمایهای که اون خرج رو تأمین میکنه شایستگیهاییه که به زعم خودشون قبلا کسب کردن. بعبارتی چون در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت دادند، به خودشون این رخصت رو میدن که در جایی دیگه به خون عدهای دیگه اهمیت ندن!
میشه یه مثال غیردقیق زد، که با اینکه دقیق نیست میتونه وضعیت رو تا حدی توصیف کنه.
میشه زبان انگلیسی و شیمی رو خوب خوند و خوب تست زد و نمره خوبی آورد. «تا» بشه ریاضی رو خوب نزد، و گفت «سوالات بد طرح شده بود». وقتی کسی میگه سوالات بد بود که شیمی رو خوب زده بوده، همه باور میکنند که سوالات بد بوده. اما اگه منی که همه رو بد میزنم بگم سوالات ریاضی بد بود، میگن تو بلد نبودی!
اگه کسی که هیچوقت به سربازان خرابکار و خطاکار زیر دستش تندی نکرده و همه ازش خاطره خوب دارن به یک اسیر تیرخلاص بزنه، میگن ایراد از اسیره بوده.
لذا هیچکس اخلاقمدار نیست. همه در حال «مدیریت گناهان»شون هستند. این واقعیتی بود که باید پرت میشد به صورت آدم.
@BrainDraft
قرن بیستم قرن شگفتیهای مکانیکی بود. هر مخترع و مهندسی که میخواست نبوغ خودش رو به رخ بکشه، دستگاهی میساخت که قطعات مکانیکی بیشتر و دقیقتری داشته باشه. اما قرن بیست و یکم، همه دارند سر حذف قطعات مکانیکی با هم مسابقه میدن. و در این شیفت بزرگ صنعتی، خیلی از صداها برای همیشه به تاریخ خواهد پیوست. مثل صدای موتور هشت سیلندر، که در برابر وانت برقی که صدایی کمتر از یک جاروبرقی تولید میکنه، یک دایناسور به نظر میرسه.
اما یکی از صداهایی که قراره به زودی حذف بشه و دلمون براش تنگ خواهد شد، حداقل ما که در بخشی از قرن بیستم زندگی کردیم، صدای شاتر دوربینهاست. وقتی حتی کنون، که در تکنولوژی سنسور عقبتر از بقیه بوده به جایی میرسه که میتونه سرعت شاتر الکترونیکی رو به حدی برسونه که بشه باش فلاش زد، یعنی حداقل یک صد و بیستم ثانیه، یعنی آغازِ پایان پرده شاتر. سونی همین الانش به یک دویست و پنجاهم ثانیه رسیده، و نیکون داره روی ایدهای کار میکنه که سرعت اسکنش یک هزارم ثانیهست! یعنی سرعتی که شاتر مکانیکی معمولی هیچوقت بش نرسید.
یه عده که مکانیزم شگفتانگیز شاتر رو میساختند به زودی بازنشسته میشن و این شغل برای همیشه حذف میشه.
اما یکی از صداهایی که قراره به زودی حذف بشه و دلمون براش تنگ خواهد شد، حداقل ما که در بخشی از قرن بیستم زندگی کردیم، صدای شاتر دوربینهاست. وقتی حتی کنون، که در تکنولوژی سنسور عقبتر از بقیه بوده به جایی میرسه که میتونه سرعت شاتر الکترونیکی رو به حدی برسونه که بشه باش فلاش زد، یعنی حداقل یک صد و بیستم ثانیه، یعنی آغازِ پایان پرده شاتر. سونی همین الانش به یک دویست و پنجاهم ثانیه رسیده، و نیکون داره روی ایدهای کار میکنه که سرعت اسکنش یک هزارم ثانیهست! یعنی سرعتی که شاتر مکانیکی معمولی هیچوقت بش نرسید.
یه عده که مکانیزم شگفتانگیز شاتر رو میساختند به زودی بازنشسته میشن و این شغل برای همیشه حذف میشه.
بذارید یه چیزی بگم که فقط اینجا میخونید، و احتمالا بدردتون میخوره.
مطالعه و کتاب به شما طرز فهمیدن یاد نمیده. برای یادگرفتن فهمیدن باید اول خودتون رو بفهمید. باید کشف کنید مغزتون چطور کار میکنه، تا بعدا بتونید مچش رو بگیرید. و تا کشف نکنید خودتون چطور پاتون رو کج میذارید، ممکن نیست بفهمید بقیه چجوری پاشون رو کج میذارن.
شما در تحلیل خیلی چیزها از سبک «مأمور صندوق» استفاده میکنید. باید بفهمید خودتون چطور گرفتار این سبک هستید تا بفهمید بقیه چطور گرفتارشند. مأمور صندوق وقتی وارد فروشگاه شدید اصلا نمیتونه حدس بزنه سبدتون رو با چی پر خواهید کرد. فقط وقتی که دارید میرید بیرون براش مشخص میشه. کارش اینه که آیتمها رو توی فاکتور بیاره و جمع بزنه. اگه کسی که الان لیست دلایل تاریخی که آمریکا، آمریکا شد رو براتون جمع میزنه، میذاشتیم تو ماشین زمان و میبردیم به اواخر قرن نوزده، و ازش میپرسیدیم به نظرت این کشور صدسال بعد ابرقدرت بلامنازع دنیا میشه؟ انقدر میخندید که از اسب میفتاد. اون فقط بلده جمع بزنه، و اون موقع فاکتور خالی بود، و چیزهایی که تو سبد آمریکا بود انقدر ناقابل بود که اگه جمع میزدی هر خروجیای میداد غیر از قدرت یک دنیا شدن. تحلیلگران صندوقی، هرچه که قبل از یک موفقیت باشه از ملزومات اون موفقیت حساب میکنند، و هرچه که قبل از یک ناکامی باشه، از دلایل اون ناکامی! چون ژاپن یک معجزه صنعتی رو بوجود آورد، هر کاری که ژاپنیها قبلش انجام دادند رو زمینهساز اون معجزه حساب میکنند، حتی طرز نشستنشون روی زمین! انگار اگه اونجوری نمینشستن دیگه الان شرکتی به اسم توشیبا نداشتیم! اگه بچههاشون قبل از برگشتن به خونه مدرسه رو نظافت نمیکردن، الان راو فور تویوتا پرفروشترین ماشین آمریکا نمیشد. مأمور صندوق نمیدونه چرا وایکینگها انقدر خوب پیشروی میکردند. اما چون این پیشروی خوب، اتفاقیه که افتاده، هرچیزی که قبل اون اتفاق بوده دلیل این موفقیت نشون میده. حتی فیزیک بدنیشون رو، و میگه دلیل موفقیتشون این بود که قدشون بلندتر از آنگلوساکسونها بود! تو فاکتور دانمارکیها هرچی که بود، جمع زد. هرچی. و چون یمن به نابودی کامل رسید، هر کاری که یمنیها قبل از نابودی کشورشون انجام دادند رو یکی از دلایل نابودی حساب میکنه، حتی علفی که میذارن زیر لپشون! و خنجری که میبندن به کمرشون! ایران چون به بنبست سیاسی و اجتماعی رسیده، هر کاری که ایرانیها تا قبلش انجام دادند، داشته این بنبست رو آماده میکرده! مثل انتخاب علویان به جای عباسیان! یا به اندازه کافی وارد نکردن افعال جدید در زبان فارسی! اگه فردا از زیر خاک کتابی پیدا بشه متعلق به پانصدسال قبل، حتما در اون کتاب هم چیزی پیدا میشه که دلیل به بوجود اومدن بنبست الان باشه! چون اون هم تو فاکتور ما ایرانیهاست، و مأمور صندوق فقط بلده جمع بزنه.
این سطحیگری فقط در تحلیل مسائل کلان وجود داره؟ نه. همهجا هست. حتی در قضاوت همسر. بیشتر اختلافات خانوادگی به خاطر جمع زدن همه کارهای یک فرده که پشت سر یک وضعیت خاص قرار گرفته. اگه شوهره ورشکست بشه، هر کاری که تا قبل ورشکستگی انجام داده رو میچسبونند بهم تا همشون زمینهساز اون ورشکستگی به حساب بیان. حتی چیزهایی که هیچ ربطی به بیزینس ندارند. حتی چیزهایی که شانس محضند. وقتی زنش میذاره میره، هرکاری که قبل رفتن انجام داد رو جمع میزنه تا نتیجه بگیره «این کلا ول بود». حتی یک خوش و بش معمولی با یک مرد غریبه، که کنترلش در اختیار خودش نبوده. اما مهم نیست، چون میره تو فاکتورش، و مأمور صندوق فقط بلده جمع بزنه.
این چاهیه که همه توش میفتن. تا نفهمی خودت چجوری و کجا توش افتادی، نمیفهمی بقیه چجوری و کجا توش میفتن.
مطالعه و کتاب به شما طرز فهمیدن یاد نمیده. برای یادگرفتن فهمیدن باید اول خودتون رو بفهمید. باید کشف کنید مغزتون چطور کار میکنه، تا بعدا بتونید مچش رو بگیرید. و تا کشف نکنید خودتون چطور پاتون رو کج میذارید، ممکن نیست بفهمید بقیه چجوری پاشون رو کج میذارن.
شما در تحلیل خیلی چیزها از سبک «مأمور صندوق» استفاده میکنید. باید بفهمید خودتون چطور گرفتار این سبک هستید تا بفهمید بقیه چطور گرفتارشند. مأمور صندوق وقتی وارد فروشگاه شدید اصلا نمیتونه حدس بزنه سبدتون رو با چی پر خواهید کرد. فقط وقتی که دارید میرید بیرون براش مشخص میشه. کارش اینه که آیتمها رو توی فاکتور بیاره و جمع بزنه. اگه کسی که الان لیست دلایل تاریخی که آمریکا، آمریکا شد رو براتون جمع میزنه، میذاشتیم تو ماشین زمان و میبردیم به اواخر قرن نوزده، و ازش میپرسیدیم به نظرت این کشور صدسال بعد ابرقدرت بلامنازع دنیا میشه؟ انقدر میخندید که از اسب میفتاد. اون فقط بلده جمع بزنه، و اون موقع فاکتور خالی بود، و چیزهایی که تو سبد آمریکا بود انقدر ناقابل بود که اگه جمع میزدی هر خروجیای میداد غیر از قدرت یک دنیا شدن. تحلیلگران صندوقی، هرچه که قبل از یک موفقیت باشه از ملزومات اون موفقیت حساب میکنند، و هرچه که قبل از یک ناکامی باشه، از دلایل اون ناکامی! چون ژاپن یک معجزه صنعتی رو بوجود آورد، هر کاری که ژاپنیها قبلش انجام دادند رو زمینهساز اون معجزه حساب میکنند، حتی طرز نشستنشون روی زمین! انگار اگه اونجوری نمینشستن دیگه الان شرکتی به اسم توشیبا نداشتیم! اگه بچههاشون قبل از برگشتن به خونه مدرسه رو نظافت نمیکردن، الان راو فور تویوتا پرفروشترین ماشین آمریکا نمیشد. مأمور صندوق نمیدونه چرا وایکینگها انقدر خوب پیشروی میکردند. اما چون این پیشروی خوب، اتفاقیه که افتاده، هرچیزی که قبل اون اتفاق بوده دلیل این موفقیت نشون میده. حتی فیزیک بدنیشون رو، و میگه دلیل موفقیتشون این بود که قدشون بلندتر از آنگلوساکسونها بود! تو فاکتور دانمارکیها هرچی که بود، جمع زد. هرچی. و چون یمن به نابودی کامل رسید، هر کاری که یمنیها قبل از نابودی کشورشون انجام دادند رو یکی از دلایل نابودی حساب میکنه، حتی علفی که میذارن زیر لپشون! و خنجری که میبندن به کمرشون! ایران چون به بنبست سیاسی و اجتماعی رسیده، هر کاری که ایرانیها تا قبلش انجام دادند، داشته این بنبست رو آماده میکرده! مثل انتخاب علویان به جای عباسیان! یا به اندازه کافی وارد نکردن افعال جدید در زبان فارسی! اگه فردا از زیر خاک کتابی پیدا بشه متعلق به پانصدسال قبل، حتما در اون کتاب هم چیزی پیدا میشه که دلیل به بوجود اومدن بنبست الان باشه! چون اون هم تو فاکتور ما ایرانیهاست، و مأمور صندوق فقط بلده جمع بزنه.
این سطحیگری فقط در تحلیل مسائل کلان وجود داره؟ نه. همهجا هست. حتی در قضاوت همسر. بیشتر اختلافات خانوادگی به خاطر جمع زدن همه کارهای یک فرده که پشت سر یک وضعیت خاص قرار گرفته. اگه شوهره ورشکست بشه، هر کاری که تا قبل ورشکستگی انجام داده رو میچسبونند بهم تا همشون زمینهساز اون ورشکستگی به حساب بیان. حتی چیزهایی که هیچ ربطی به بیزینس ندارند. حتی چیزهایی که شانس محضند. وقتی زنش میذاره میره، هرکاری که قبل رفتن انجام داد رو جمع میزنه تا نتیجه بگیره «این کلا ول بود». حتی یک خوش و بش معمولی با یک مرد غریبه، که کنترلش در اختیار خودش نبوده. اما مهم نیست، چون میره تو فاکتورش، و مأمور صندوق فقط بلده جمع بزنه.
این چاهیه که همه توش میفتن. تا نفهمی خودت چجوری و کجا توش افتادی، نمیفهمی بقیه چجوری و کجا توش میفتن.
بزرگان ما میگفتند «ما که از ده سالگی صبح تا شب جان کندیم برای زن و بچه، شدیم این، وای به حال شما». ذهنیتی که معلوم نبود از کجا اومده بود بهشون قبولانده بود که یک نوع بنچمارک هستند! «منی که..»، «مایی که..». شمایی که چه؟ که کپی قبلیاتون بودید؟ که هنرتان این بود که همان بشوید که برایتان برنامهریزی کرده بودند؟ کسی را باید با شما سنجید؟
اما اون بزرگواران حداقل مشقّتی کشیده بودند. گاهی نصف شب در سرما به طویله سر زده بودند. اما زینب چه؟ خیلی گشته در صندوقچه مفاخر نسلش و چیزی که گیرش آمده این است که در جوانی «حمال دغدغه» بودیم! یعنی دغدغهمند هم نه. حمالش. دغدغه رو از جایی به جای دیگر میبردند فقط. یا کتاب میخوانده! که اگر بررسی شود اگر ۹۰ درصدشان را نمیخواند الان ذهن سالمتری داشت.
همان نسلی که قربانی عوامگرایی نسل قبلتر خودش بود، نه تنها خودش در عوامگرایی بهروزشدهای فرو رفته که فقط یکی از محصولاتش لجبازی با همهچیز است، بلکه دچار خود ناطور دشت پنداری هم شده است.
همه اتهام سطحیبودن رو رد میکنند. بالاخره یکی در این جامعه سطحی بوده. کار اجنه نیست.
اما اون بزرگواران حداقل مشقّتی کشیده بودند. گاهی نصف شب در سرما به طویله سر زده بودند. اما زینب چه؟ خیلی گشته در صندوقچه مفاخر نسلش و چیزی که گیرش آمده این است که در جوانی «حمال دغدغه» بودیم! یعنی دغدغهمند هم نه. حمالش. دغدغه رو از جایی به جای دیگر میبردند فقط. یا کتاب میخوانده! که اگر بررسی شود اگر ۹۰ درصدشان را نمیخواند الان ذهن سالمتری داشت.
همان نسلی که قربانی عوامگرایی نسل قبلتر خودش بود، نه تنها خودش در عوامگرایی بهروزشدهای فرو رفته که فقط یکی از محصولاتش لجبازی با همهچیز است، بلکه دچار خود ناطور دشت پنداری هم شده است.
همه اتهام سطحیبودن رو رد میکنند. بالاخره یکی در این جامعه سطحی بوده. کار اجنه نیست.
Tuur mang Welten
Niklas Paschburg
یوسف فکر میکرد اینکه چند برادر مثل شیر داره، جاش تو دنیا امنتر از کسیه که چند برادر مثل شیر نداره. همون برادرها انداختنش تو چاه.. تا بفهمه جاش تو دنیا میتونه کجا باشه. باید میفتاد، تا یکی تو اون تاریکی اینو ازش بپرسه که «مگه چیکار کردی که ته چاه نباشی؟ مگه چی داری که ته چاه نباشی؟».
حالا اینو از خودتون بپرسید.
حالا اینو از خودتون بپرسید.
در مورد سرباز معلمی که در تصادف کشته شده جوری مینویسند زیر سایه فقر و فلاکت، به سختی درس خوند و هرروز با مشقّت به مدرسه میرفت، که انگار حالا که سفر زندگیش در جوانی متوقف شده، آبی که قرار بوده پای گل بریزیم ریخته رو زمین! یا انگار فوتباله که مدتها براش تمرین شده باشه اما نهایتا باختیم!
ورود ما به دنیا با هیچ ضمانتنامهای همراه نبوده. «حیفشدن» بیشتر درباره پتانسیل دنیاست، نه زندگی ما. بله اگه من میتونستم علاقهم به آهنگسازیم رو به یک سمتی هدایت کنم و وقت بذارم براش، یه روزی دنیای فعلی، که دنیای منهای منِ آهنگسازه، تبدیل میشد به دنیایی که منِ آهنگساز هم دارد! این دنیا بود که غنیتر میشد. اون چیزی که به خودم مربوط میشه، حرکت در اون مسیره.
ما به دنیا نیومدیم که رزومه پر کنیم. ما اومدیم اینجا که برای چیزی بجنگیم. اگه برای چیزهای خوبی بجنگیم، دنیا جای بهتری میشه. ولی برای خودمون، خود جنگیدن مهمتر از سوژههاشه. کسی که برای یک چیز ظاهرن پوچ هم میجنگه، برتری داره به کسی که برای هیچچیز نمیجنگه. اگه اینو فهمید که مهمترین علامت زنده بودنش اینه که بجنگه، بعدش میتونیم درباره خوب و بد چیزی که میخواد براش بجنگه بحث کنیم.
اگه دنبال صلحی، اگه دنبال سیاستی، اگه دنبال پولی، اگه دنبال قدرتی، اگه دنبال دانش و فناوری هستی، اگه دنبال نجات محیطزیستی، اگه دنبال بازار آزادی... بهتره براش بجنگی. هرجاش که متوقف شد، تو حیف نمیشی. دنیا حیف میشه که یک جنگجو رو از دست داده.
ورود ما به دنیا با هیچ ضمانتنامهای همراه نبوده. «حیفشدن» بیشتر درباره پتانسیل دنیاست، نه زندگی ما. بله اگه من میتونستم علاقهم به آهنگسازیم رو به یک سمتی هدایت کنم و وقت بذارم براش، یه روزی دنیای فعلی، که دنیای منهای منِ آهنگسازه، تبدیل میشد به دنیایی که منِ آهنگساز هم دارد! این دنیا بود که غنیتر میشد. اون چیزی که به خودم مربوط میشه، حرکت در اون مسیره.
ما به دنیا نیومدیم که رزومه پر کنیم. ما اومدیم اینجا که برای چیزی بجنگیم. اگه برای چیزهای خوبی بجنگیم، دنیا جای بهتری میشه. ولی برای خودمون، خود جنگیدن مهمتر از سوژههاشه. کسی که برای یک چیز ظاهرن پوچ هم میجنگه، برتری داره به کسی که برای هیچچیز نمیجنگه. اگه اینو فهمید که مهمترین علامت زنده بودنش اینه که بجنگه، بعدش میتونیم درباره خوب و بد چیزی که میخواد براش بجنگه بحث کنیم.
اگه دنبال صلحی، اگه دنبال سیاستی، اگه دنبال پولی، اگه دنبال قدرتی، اگه دنبال دانش و فناوری هستی، اگه دنبال نجات محیطزیستی، اگه دنبال بازار آزادی... بهتره براش بجنگی. هرجاش که متوقف شد، تو حیف نمیشی. دنیا حیف میشه که یک جنگجو رو از دست داده.
Existence
Josh Kramer
زمان نوجوانی، یه تصمیم گرفتم یک هفته مثل یک شخص زندگی کنم!
اما روز سوم متوجه شدم که نمیشه. اما در مورد علتش به خودم دروغ گفتم. با اینکه خودم رو سرزنش کردم میدونستم ایراد این نبود که ایراد از من بود. ایراد ازین بود که همیشه یکجور بودن، فقط یک رویاست.
حتی رذلترین آدمها، گاهی شوخیهای بامزهای میکنند، گاهی حرفهای قشنگی به زنها میزنند. و حتی نجیبترین آدمها، گاهی رفتاری غیرقابل توجیه دارند، گاهی حرفهای نامربوط میزنند، گاهی جملات توهینآمیز زخمیکننده از دهانشون خارج میشه، و گاهی بیمحلی میکنند.
آدمی که تلاطم نداره، آدمی در رویاهاست. و نمیشه از آدم توی رویاها تقلید کرد.
اما روز سوم متوجه شدم که نمیشه. اما در مورد علتش به خودم دروغ گفتم. با اینکه خودم رو سرزنش کردم میدونستم ایراد این نبود که ایراد از من بود. ایراد ازین بود که همیشه یکجور بودن، فقط یک رویاست.
حتی رذلترین آدمها، گاهی شوخیهای بامزهای میکنند، گاهی حرفهای قشنگی به زنها میزنند. و حتی نجیبترین آدمها، گاهی رفتاری غیرقابل توجیه دارند، گاهی حرفهای نامربوط میزنند، گاهی جملات توهینآمیز زخمیکننده از دهانشون خارج میشه، و گاهی بیمحلی میکنند.
آدمی که تلاطم نداره، آدمی در رویاهاست. و نمیشه از آدم توی رویاها تقلید کرد.
وقتی میرسه خونه و میفهمه یه جایی از لباسش پاره بوده، تا آخرین دقایق شب که تو تختخوابش دراز کشیده به این فکر میکنه که آیا در مترو کسی اون پارگی رو دیده؟ و شاید فردا هم بش فکر کنه. و پسفرداش. دوست داره تمام مسیری که تا خونه اومده رو از آرشیو زندگی خودش و حتی آرشیو حیات بشری حذف کنه. و چون حذفشدنی نیست به یک لکه چرک در خاطراتش تبدیل میشه، که حتی سالها بعد که مطمئنه که هیچکس از اونایی که تو مترو اون پارگی رو دیدند دیگه یا زنده نیستند یا قطعا تا الان فراموش کردند، ازینکه هنوز در حافظه خودش کمرنگ هم نشده، متعجب و عصبانی میشه. تنها حافظ یک خاطره بودن، تنهایی گزندهای ایجاد میکنه، تا جایی که برای خلاصی ازش ممکنه برای دیگران تعریفش کنه، حتی اگه این تعریف کردن، یک خودزنی باشه. چون حاشیه امن زمانی رو بدست آورده، بار شرم ایجاد نمیکنه. کسی بابت اینکه سالها پیش یه جایی از لباسش پاره بوده خجالت نمیکشه.
یک مسئله به این سادگی میتونه همینقدر کش پیدا کنه و شاخ و برگ بگیره. اما همینقدر برامون مهمه که سالها پیش انقدر احمق بودیم که خائن رو قهرمان میدیدیم؟ یا معلمی که چیزی نمیفهمید رو نخبه به حساب میآوردیم؟ یا یک ترسو رو به عنوان یک خدمتگزار میشناختیم و افسوس میخوردیم که چرا مملکت مشابهش رو کم داره؟ آیا هیچکدوم از شبهامون ازینکه انقدر شرمآورانه ابله بودیم، به بیخوابی اصابت میکنن؟
انقدر بدبختِ اجتماعیم، که بیاهمیتترین چیزهایی که ما رو ازش جدا کنه برامون مهم میشه. پارگی لباس، ما رو از بقیه آدمهای اجتماع که لباسشون پاره نیست جدا میکنه. اما فاجعهبارترین تصمیمات، تا وقتی که ما رو از بقیه جدا نکنه، اهمیتی پیدا نمیکنه. سابقهی گرفتار بودن به حماقتی که بقیه هم دچار همون حماقت بودن، اذیتمون نمیکنه. چون همراه با اجتماع، همونقدر احمق بودیم!
یک مسئله به این سادگی میتونه همینقدر کش پیدا کنه و شاخ و برگ بگیره. اما همینقدر برامون مهمه که سالها پیش انقدر احمق بودیم که خائن رو قهرمان میدیدیم؟ یا معلمی که چیزی نمیفهمید رو نخبه به حساب میآوردیم؟ یا یک ترسو رو به عنوان یک خدمتگزار میشناختیم و افسوس میخوردیم که چرا مملکت مشابهش رو کم داره؟ آیا هیچکدوم از شبهامون ازینکه انقدر شرمآورانه ابله بودیم، به بیخوابی اصابت میکنن؟
انقدر بدبختِ اجتماعیم، که بیاهمیتترین چیزهایی که ما رو ازش جدا کنه برامون مهم میشه. پارگی لباس، ما رو از بقیه آدمهای اجتماع که لباسشون پاره نیست جدا میکنه. اما فاجعهبارترین تصمیمات، تا وقتی که ما رو از بقیه جدا نکنه، اهمیتی پیدا نمیکنه. سابقهی گرفتار بودن به حماقتی که بقیه هم دچار همون حماقت بودن، اذیتمون نمیکنه. چون همراه با اجتماع، همونقدر احمق بودیم!
مردم جوامع غربی با ماسک اجباری راحتتر کنار اومدن تا با واکسن اجباری. البته واکسن، اجباری نشده هنوز. حداقل به صورت رسمی. اما وقتی بدون گواهی واکسن نتونی هیچ کاری انجام بدی، یعنی عملا اجباریه. ماسک حتی اگه اجباری باشه، چون یک وسیله بهداشتیه، بهتر میتونه به «سلامت» دلالت کنه، تا یک برگه کاغذ، که غربیها رو یاد دوران تاریک تسلط نازیها و فاشیستها میندازه، که زندگی و سرنوشت هرکس بسته به کاغذی بود که تو جیبش داشت و هر لحظه ممکن بود یه میرغضبباشی جلوش رو بگیره و بخواد اون کاغذ رو چک کنه. البته اون بگیر و ببند زمان جنگ جهانی دوم، بیشتر یک آزاررسانی ایدئولوژیک بود و یک پلن درازمدت نداشت. اما الان پلن داره. از تبسنجی مردم در ورودی ساختمانها شروع شد و هرچه جلوتر میریم پیچیدهتر میشه.
اما اون چیزی که برخی از شهروندان غربی رو مأیوس کرده اینه که اولا چقدر راحت جامعهشون به سیاهچالههای ۱۹۸۴ و مزرعه حیوانات فرو رفت و دوم اینکه چقدر راحت هموطنانشون این فرو رفتن رو پذیرفتن! ما در کشور خودمون هم با این آب یخ هشیارکننده که «عموم مردم مشکلی با اصل شرارت ندارن، بلکه با شرارتی که علیه خودشون باشه مشکل دارن» برخورد کردیم. شهروند آزادیخواه غربی فکر کرد به خاطر همه پیشرفتگیهای جامعهش نسبت به مثلا یک کشور جهانسومی، باید شاهد مقاومت بیشتری از طرف مردمش میبود. اما دید هموطنانش با آغوش باز از فاشیسم سلامت، و توتالیتریسم تصاعدی، استقبال کردن. چون شرارتی بود که به زعم خودشون، علیه خودشون نبود و قرار بود جونشون هم نجات بده!
اما چیزی که درست درک نمیکنن اینه که معنی نداره که اون هشیاری، به یأس منجر بشه. اون یأس حاصل فرو ریختن یک رویاست: «مردم ما آزادیخواه و آزادیپسند هستن». در دنیای واقعی «جامعه آزادیخواه» نداریم. فقط افراد آزادیخواه داریم. اگه ابتدا به ساکن این رویای فریبنده پرورانده نمیشد، این یأس امروزی هم بوجود نمیاومد.
تمام کسانی که دنیا رو به جای بهتری تبدیل کردن، نمیخواستن و نمیتونستن دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنن. میخواستن زندگی خودشون، یا خانوادشون، یا قبیلهشون رو بهتر کنن، و سپس کارشون داخل زنجیرهای از اتفاقات افتاد، که اغلب خارج از کنترل خودشون بود، تا اینکه ابعاد گرفت و روی کل دنیا اثر گذاشت. به همین ترتیب، کسی که باعث شده آزادی بسط پیدا کنه، ابتدا دنبال آزادی خودش بوده.
دو نوع نگاه رو باید از هم تفکیک کرد. «اگه مردم هم همکاری نکردن من از حق خودم دفاع میکنم»، خیلی فرق داره با «من از حق خودم در برابر مردم دفاع میکنم». اولی محصول ذهنیه که هنوز شناخت خوبی از دنیا نداره و فکر میکنه حقطلبی یه جور مسابقه جرئت و جربزهست. دومی محصول ذهنیه که میدونه همه میخوان چیزهایی که داره رو ازش بگیرن، حتی اگه یک پیرزن از کار افتاده باشن، یا یک دانشجوی غریب و بیپول، یا یک استاد دانشگاه روشنفکر، یا یک پزشک.. الی حاکم و داروغه و راهزن. دومی در یک رویا سیر نمیکنه. بنابراین وقتی دید مردم صف میکشن تا پاسپورت واکسنشون رو دریافت کنن، نه شوکه میشه و نه مأیوس.
اما اون چیزی که برخی از شهروندان غربی رو مأیوس کرده اینه که اولا چقدر راحت جامعهشون به سیاهچالههای ۱۹۸۴ و مزرعه حیوانات فرو رفت و دوم اینکه چقدر راحت هموطنانشون این فرو رفتن رو پذیرفتن! ما در کشور خودمون هم با این آب یخ هشیارکننده که «عموم مردم مشکلی با اصل شرارت ندارن، بلکه با شرارتی که علیه خودشون باشه مشکل دارن» برخورد کردیم. شهروند آزادیخواه غربی فکر کرد به خاطر همه پیشرفتگیهای جامعهش نسبت به مثلا یک کشور جهانسومی، باید شاهد مقاومت بیشتری از طرف مردمش میبود. اما دید هموطنانش با آغوش باز از فاشیسم سلامت، و توتالیتریسم تصاعدی، استقبال کردن. چون شرارتی بود که به زعم خودشون، علیه خودشون نبود و قرار بود جونشون هم نجات بده!
اما چیزی که درست درک نمیکنن اینه که معنی نداره که اون هشیاری، به یأس منجر بشه. اون یأس حاصل فرو ریختن یک رویاست: «مردم ما آزادیخواه و آزادیپسند هستن». در دنیای واقعی «جامعه آزادیخواه» نداریم. فقط افراد آزادیخواه داریم. اگه ابتدا به ساکن این رویای فریبنده پرورانده نمیشد، این یأس امروزی هم بوجود نمیاومد.
تمام کسانی که دنیا رو به جای بهتری تبدیل کردن، نمیخواستن و نمیتونستن دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنن. میخواستن زندگی خودشون، یا خانوادشون، یا قبیلهشون رو بهتر کنن، و سپس کارشون داخل زنجیرهای از اتفاقات افتاد، که اغلب خارج از کنترل خودشون بود، تا اینکه ابعاد گرفت و روی کل دنیا اثر گذاشت. به همین ترتیب، کسی که باعث شده آزادی بسط پیدا کنه، ابتدا دنبال آزادی خودش بوده.
دو نوع نگاه رو باید از هم تفکیک کرد. «اگه مردم هم همکاری نکردن من از حق خودم دفاع میکنم»، خیلی فرق داره با «من از حق خودم در برابر مردم دفاع میکنم». اولی محصول ذهنیه که هنوز شناخت خوبی از دنیا نداره و فکر میکنه حقطلبی یه جور مسابقه جرئت و جربزهست. دومی محصول ذهنیه که میدونه همه میخوان چیزهایی که داره رو ازش بگیرن، حتی اگه یک پیرزن از کار افتاده باشن، یا یک دانشجوی غریب و بیپول، یا یک استاد دانشگاه روشنفکر، یا یک پزشک.. الی حاکم و داروغه و راهزن. دومی در یک رویا سیر نمیکنه. بنابراین وقتی دید مردم صف میکشن تا پاسپورت واکسنشون رو دریافت کنن، نه شوکه میشه و نه مأیوس.
یه بازی ای هستش که با سکه انجام میدن. یه سکه رو نشون میدی و میپرسی که احتمال شیر یا خط اومدن اون سکه چقدره و جواب میشنوی که پنجاه درصد!
بعد میرن دو تا تیم دو نفره تشکیل میدن، اسم یکی رو میذارن تیم واقعی و یکی تیم مصنوعی. تیم واقعی ده بار با سکه شیر یا خط میکنه و نتیجه رو یک طرف مینویسه، تیم مصنوعی بدون سکه ده بار شیر یا خط مینویسه با یه سکه فرضی. بعد یکی میره بیرون و بعد برمیگرده و حدس میزنه که کدوم تیم، تیم واقعی بوده. بعد اون نفر که میاد اون حدس هارو میبینه، تیم مصنوعی مدام سعی کرده به اون احتمال پنجاه درصد شیر یا خط برسه. یک بار شیر و یک بار خط، یا دو بار شیر و یک بار خط و یک بار شیر و دو بار خط. تیم مصنوعی متوجه نشده که سکه یه تکه فلز بی شعوریه که نسبت خاصی با ما نداره تا سریع به پنجاه درصد برسه.
احتمال پنجاه درصد یعنی اگه دههزار بار سکه رو بالا و پایین کنی، یه چیزی نزدیک پنجهزار بار شیره و پنجهزار بار خط، ولی اگر ده بار بالا و پایین بندازی، مثل نتیجه واقعی، ممکنه هفت بار پشت هم شیر بیاد.
توی دنیای واقعی اسم این پدیده رو میذارن خوششانسی یا بدشانسی. تلاش توی زندگی داستان همین سکه اس. به هزاران هزار آدم و دهها هزار واقعه مختلف که نگاه کنی، احتمال بردِ کسی که تلاش میکنه، خیلی بیشتر از کسیه که تلاش نمیکنه و فقط میخواد همش به نتیجه ی درست برسه. ما اگه فقط ده بار تلاش کنیم به امید 10 بار درست بودن و نتیجه دادنش، مثل همون سکهها، ممکنه که هفت بار پشت هم شکست بخوریم. تنها راه ما اینه که توی این عمر محدود اونقدر تلاش کنیم تا از اون هفت شکست بگذریم و احتمال بردمون محقق بشه.
بعد میرن دو تا تیم دو نفره تشکیل میدن، اسم یکی رو میذارن تیم واقعی و یکی تیم مصنوعی. تیم واقعی ده بار با سکه شیر یا خط میکنه و نتیجه رو یک طرف مینویسه، تیم مصنوعی بدون سکه ده بار شیر یا خط مینویسه با یه سکه فرضی. بعد یکی میره بیرون و بعد برمیگرده و حدس میزنه که کدوم تیم، تیم واقعی بوده. بعد اون نفر که میاد اون حدس هارو میبینه، تیم مصنوعی مدام سعی کرده به اون احتمال پنجاه درصد شیر یا خط برسه. یک بار شیر و یک بار خط، یا دو بار شیر و یک بار خط و یک بار شیر و دو بار خط. تیم مصنوعی متوجه نشده که سکه یه تکه فلز بی شعوریه که نسبت خاصی با ما نداره تا سریع به پنجاه درصد برسه.
احتمال پنجاه درصد یعنی اگه دههزار بار سکه رو بالا و پایین کنی، یه چیزی نزدیک پنجهزار بار شیره و پنجهزار بار خط، ولی اگر ده بار بالا و پایین بندازی، مثل نتیجه واقعی، ممکنه هفت بار پشت هم شیر بیاد.
توی دنیای واقعی اسم این پدیده رو میذارن خوششانسی یا بدشانسی. تلاش توی زندگی داستان همین سکه اس. به هزاران هزار آدم و دهها هزار واقعه مختلف که نگاه کنی، احتمال بردِ کسی که تلاش میکنه، خیلی بیشتر از کسیه که تلاش نمیکنه و فقط میخواد همش به نتیجه ی درست برسه. ما اگه فقط ده بار تلاش کنیم به امید 10 بار درست بودن و نتیجه دادنش، مثل همون سکهها، ممکنه که هفت بار پشت هم شکست بخوریم. تنها راه ما اینه که توی این عمر محدود اونقدر تلاش کنیم تا از اون هفت شکست بگذریم و احتمال بردمون محقق بشه.