قفسه کتاب
8.02K subscribers
4.3K photos
704 videos
1.83K files
442 links
کتاب یک دنیاست یک زندگیست
کتاب
#بیشتر_بخوانید
#بیشتر_بدانید
#کتاب_زندگیست 📚📚

👈 ادمین قفسه کتاب جهت تبلیغات ، نظرات ، معرفی کتاب
@Mr_Books 👈👈
کد شامد 1-1-297534-61-4-1
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#کلیپ_ویدیو
#فان
👌زندگی ما قبل وبعداز فیلتر اینستاگرام😁😁😁

📚 @BooksCase 👈👈
آغوش تو
برای زمستان من
بس است
من
زیرِ بار
هیچ بهاری نمی روم

#فرامرز_عرب_عامری

📚 @BooksCase
#یک_دقیقه_مطالعه

ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺗﻮﺕﻓﺮﻧﮕﯽ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺶﺧﻮﺩﻡ ﺑﺨﻮﺍﺑﻦ ، ﺍﻣﺎ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ

ﻫﻤﻪﯼ ﺗﻮﺕ ﻓﺮﻧﮕﯿﺎﻡ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ، ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﺒﺮﻡ ﺗﻮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﭼﻮﻥﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﺸﻪ!!

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯿﺎﻡ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ ﮐﯿﻔﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﮐﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ،l ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩنش!!

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮﺵ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭﻣﯿﺸﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﻣﺶ، ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ، ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺯﺍﺩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ، ﺗﻮ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﮕﺮﻓﺘﻤﺶ ﮐﻪ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺑﺸﮑﻨﻪ، ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺸﻮﻧﺶ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺪﺯﺩﻧﺶ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮﻩ، ﺍﻣﺎ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ
ﺳﺮﺵ ﺑﺎﮐﺴﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ
ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ!!!!..

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ
ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ...

📚 @BooksCase
◾️اگر کتابی را در سن مناسب آن کتاب بخوانید، یک عمر همراه شما باقی خواهد ماند.

#دیوید_نیکولز

📚 @BooksCase
◾️اگر از من بپرسید،
می‌گویم که گناه درخلوت را،
به تظاهر به تقوا ترجیح می‌دهم...!

#آلبرت_انیشتین

📚 @BooksCase
دیروزت
خوب یا بد، گذشت
امروز
روز دیگریست؛
قدری شادی با خود به خانه ببر
راه خانه ات را که یاد گرفت
فردا با پای خودش می آید🙂

صبح بخیر❣️

📚 @BooksCase 👈
#جالب_و_خواندنی

آدم گاهی اوقات جرات ترک دنیایی که ساخته،جرات خراب کردن تصوراتش راجع به یه آدم رو نداره.
یه دروغی رو میشنوه بعد به خودش دروغ میگه که این دروغی که شنیدم دروغ نبود!

سال دوم دبستان یه معلم خیلی مهربون داشتم
با صورت بور و چشمای رنگی!
همیشه با لبخند نگاهم میکرد.
توی اون سن و سال به خودم قول داده بودم وقتی بزرگ بشم حتمن میرم دیدنش و نمیذارم فراموشم بشه.
باور کن اگه ازم میپرسیدن مهربون ترین آدم روی زمین کیه؟ بی معطلی میگفتم خانوم معلم ما.
تا اینکه یه صبح برفی و سرد معلممون اومد توی کلاس و بعد از چک کردن تکالیف چند تا از بچه هارو برد پای تخته تا اون تکالیف ریاضی رو جلوی چشم خودش حل کنن.
اما اون بچه ها بلد نبودن،
عصبانی شد،
سرشون داد زد و گفت کفش هاتون رو در بیارید، بچه ها داشتن گریه میکردن اما معلممون دست بردار نبود، کفش هاشونو در آوردن،گفت جوراباتونم در بیارید،
خشکم زده بود
همه ترسیده بودن،فکر کردیم میخواد فلکشون کنه اما نه یه نقشه دیگه تو سرش داشت،
مات و مبهوت داشتم به چهره ی عوض شده ش نگاه میکردم که صدام زد،
از جام بلند شدم، گفت دنبال من بیا،
به اون چند نفر گفت پا برهنه برید توی برف و به من گفت حواست باشه بهشون، اون بچه ها داشتن یخ میزدن و گریه میکردن و معلممون با حرص نگاهشون میکرد.
من از این همه بی رحمی بهت زده بودم.
فردای اون روز اولیای یکی از بچه ها اومد مدرسه،اون به مادرش گفته بود که خانوم معلم چه بلایی سرشون آورده.
من مبصر کلاس بودم، معلممون دست پاچه اومد سراغم،گفت احتمالا تو رو صدا کنن دفتر و بخوان راجع به اتفاق دیروز حرف بزنی،حواست باشه، بهشون میگی خانومِ ما این کارو نکرد اونا خودشون رفتن برف بازی.
من فقط نگاهش کردم.

وقتی آقای مدیر صدام کرد دفترِ مدرسه همون حرفای خانوم معلم رو گفتم و اومدم بیرون.
واقعیت این بود که من به آقای مدیر و اولیای اون بچه دروغ نگفتم،من داشتم به خودم دروغ میگفتم، نمیتونستم باور کنم خانوم معلم مهربونم این همه بی رحم باشه، نمیخواستم تصوراتی که توی ذهنم ازش داشتم خراب بشه،
سال دوم دبستان تموم شد،سال ها گذشت و بزرگ و بزرگ تر شدم اما قولی که به خودم داده بودم رو شکستم و نرفتم سراغ معلممون

میدونی آدم بالاخره یه روزی یه جایی مجبوره با حقیقت رو به رو بشه و خودش رو از خواب بیدار کنه،واقعیت بالاخره یه روز میاد سراغت و درست همونجا همه ی دروغ هایی که به خودت گفتی برملا میشه و وادار میشی به فراموش کردن، به گرفتن تصمیمی که دوستش نداری، خیلی سخته اما حقیقت همینه، تلخه خیلی ام تلخ...

📚 @BooksCase
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لذت پرواز با پرندگان!😍
تا هستید... نهایت لذت در زندگی رو ببرید...
@BooksCase 👈
📸کتک‌کاری دو زباله‌گرد بی‌خانمان بر سر یک قوطی خالی نوشابه در بازار بزرگ تهران!
😔😔😔
عکاس این تصویر گفته « پنج‌ عکس اولم تار شد، چون نمی‌تونستم هم اشک بریزم هم درست فوکوس کنم.»
#عکس
@BooksCase 👈
گاهى از اين دستفروش ها خريد كنيد. حتى اگه چيزى لازم نداريد. اينها شرافتشون رو ارزون نفروختن....

👉 @BooksCase 👈
Audio
#در_جستجوی_معنا 14
معنای واقعی زندگی را دریابید.

قفسه کتاب 📚
👉 @BooksCase 📚
Audio
#کتاب_صوتی_نوآوری
نویسنده #برایان_تریسی
چگونه ادامه زندگی را به بهترین دوران زندگی تبدیل کنیم👇👇
#پست_ویژه
👉 @BooksCase 📘📗
Badha Khabar Az Taghire Fasl Midahand [www.audiolib.ir]
Written By: Jamal Mirsadeghi
#کتاب_صوتی 🎙

بادها خبر از تغییر فصل می دهند
(قسمت 5)

نویسنده: #جمال_میر_صادقی

📚 @BooksCase 👈
Badha Khabar Az Taghire Fasl Midahand [www.audiolib.ir]
Written By: Jamal Mirsadeghi
#کتاب_صوتی 🎙

بادها خبر از تغییر فصل می دهند
(قسمت 6)

نویسنده: #جمال_میر_صادقی

📚 @BooksCase 👈
خدا کند امروز خشنودی ببارد!
همان کلمات قدیمی خودم ببارند
ستاره
دریا
خواب
تبسم و باران...

#سید_علی_صالحی

📚 @BooksCase 👈👈
#جالب_و_خواندنی

دیروز به پدرم زنگ زدم ,
هر روز زنگ می‌زنم و حالش را می‌پرسم.
موقع خداحافظی حرفی زد که حسابی بغضی شدم
گفت:"بنده نوازی کردی زنگ زدی".
وقتی که گوشی را قطع کردم
هق هق زدم زیر گریه
که چقدر پدر خوب و مهربان است.

دیشب خواهرم به خانه‌ام آمده بود ,
شب ماند, صبح بیدار شدم
و دیدم حمام و دستشویی را برق انداخته ‌است .
گاز را شسته ‌است , قاشق و چنگال‌ها
و ظرف‌ها را مرتب چیده‌ است و ....

وقتی توی خیابان ماشینم خاموش شد
اولین کسی که به دادم رسید برادرم بود...
و منو از نگاه ها و کمک های با توقع رها کرد...

امروز عصر با مادرم حرف می‌زدم ,
برایش عکس بستنی فرستادم .
مادرم عاشق بستنی‌ست
گفتم بستنی را که دیدم یادت افتادم .
برایم نوشت:"من همیشه به یادتم...
چه با بستنی...چه بی بستنی".

و من
نشسته‌ام و به کلمه‌ی "خانواده" فکر می‌کنم ،
که تنها یک کلمه نیست،
بلکه یک دنیا آرامش و امنیت است.

قدر خانواده هاتون رو بدونید ...❤️

📚 @BooksCase 👈👈
اگر سردت هست
بگو تا
یک آغوش
بیشتر دوستت بدارم

#جمال_ثریا

📚 @BooksCase ❤️👈
◾️ #هرشب_پنج_دقیقه_کتاب 📙📕

زمانی دو انسان وجود داشتند.

وقتی آن‌ها دو ساله بودند، با دست‌هایشان همدیگر را زدند. هنگامی که دوازده ساله شدند، با چوبدستی و سنگ به هم حمله کردند. زمانی که بیست و دوساله شدند، با تفنگ به هم شلیک کردند. وقتی چهل و دو ساله شدند، به هم بمب پرتاب کردند. هنگامی که شصت و دو ساله شدند، بیمار شدند. وقتی هشتاد و دو ساله شدند،مُردند و کنار هم به خاک سپرده شدند. و زمانی که پس از صد سال کِرمی قبر آن‌ها را سوراخ کرد، اصلاً متوجه نشد که در اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شده‌اند. خاک، همان خاک بود.

#اندوه_عیسی
#ولفگانگ_بورشرت



كتاب اندوه عیسی شامل هفده استان کوتاه از بُرشِرت می‌باشد. داستان‌های کوتاه این مجموعه عبارتند از: برادر رنگ‌پریده‌ی من، ساعت آشپزخانه، شهر، اندوه عیسی، رادی، نان، چهار سرباز، سه قدیس تیره، این سه‌شنبه، گربه در برف یخ زده است، فضا و شب آکنده از صداست، داستان‌هایی از یک کتاب درسی، مسیر بازی بولینگ، موش‌های صحرایی شب‌ها می‌خوابند، بیرون و پشت در، فقط یک چیز می‌ماند، بلبل نغمه سر داده، شاید او لباس خواب صورتی داشته باشد.
📚 @Bookscase
BAZM Sh 03
Basmeshaeran
#در_جستجوی_معنا 15
معنای واقعی زندگی را دریابید.

قفسه کتاب 📚
👉 @BooksCase 📚
Audio
#کتاب_صوتی_نوآوری
نویسنده #برایان_تریسی
چگونه ادامه زندگی را به بهترین دوران زندگی تبدیل کنیم👇👇
#پست_ویژه
👉 @BooksCase 📘📗
⚡️سخن شب🙂

⭐️زمان چیز عجیبی است...

میدود جلو میرود و دوست داشتنی ترین آدم های زندگیت را یا کهنه میکند یا عوض !!!

بعضی ها یا تغییر میکنند یا حقیقت درونشان مشخص میشود...

زمان دیر یا زود به تو ثابت می کند که کدامشان ماندنی اند و کدامشان رفتنی ...

دعا کنيم زمان بگذرد و دنیا پر شود از آدم های واقعی...

آدم های که نه زمان آنها را عوض میکند نه زمین ...

شب خوش😴

👇قفسه کتاب 👇
https://telegram.me/joinchat/BDol8j6i0avlQxfdRQoz3w