ا🌿🌹🌱
روی دل بستن خود کاش کمی کار کنی
مثل یک عاشق دلباخته رفتار کنی
من اگر طاقچه بالا نگذارم زشت است
تو نباید که أقلا کمی اصرار کنی؟
عشق جنگ است و به دنبال غنیمت باید
مثل یک لشکر قحطی زده پیکار کنی
اینقدر خسته نگو راه نخواهد آمد
راه را باید از آن سمت، تو هموار کنی
نه چنان سختعنان باش که عاشق نشوی
نه چنان رام که خود را بزنی خوار کنی
عشق مُسری است فقط خیره شو تا او را نیز
به گرفتاری خود زود گرفتار کنی
واژه از دور چنان زور ندارد، باید
چشم در چشم به احساس خود اقرار کنی
امشب آنقدر به چشمان تو زل خواهم زد
تا مرا خواسته ناخواسته بیمار کنی
#انسیه_سادات_هاشمی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
روی دل بستن خود کاش کمی کار کنی
مثل یک عاشق دلباخته رفتار کنی
من اگر طاقچه بالا نگذارم زشت است
تو نباید که أقلا کمی اصرار کنی؟
عشق جنگ است و به دنبال غنیمت باید
مثل یک لشکر قحطی زده پیکار کنی
اینقدر خسته نگو راه نخواهد آمد
راه را باید از آن سمت، تو هموار کنی
نه چنان سختعنان باش که عاشق نشوی
نه چنان رام که خود را بزنی خوار کنی
عشق مُسری است فقط خیره شو تا او را نیز
به گرفتاری خود زود گرفتار کنی
واژه از دور چنان زور ندارد، باید
چشم در چشم به احساس خود اقرار کنی
امشب آنقدر به چشمان تو زل خواهم زد
تا مرا خواسته ناخواسته بیمار کنی
#انسیه_سادات_هاشمی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
عـاشقم باش! کـه در عشق زبانـزد باشم
غیرِ تو با همه کس ، در همه جا بد باشم
دیـنِ احساسِ تـو، از غصه نجـاتم داده
پس چرا از تـو و از دینِ تـو ، مُرتد باشم
خالقِ عشق تویی ، حضرتِ دلداده ی من
کافرم چون کـه بـه عشقِ تو مُردد باشم!
در موازاتِ تو بودن، بهخدا بیرحمی ست
بـا تـو بایـد بـه مسیرِ دل و مُمتد باشم!
می روم بـا تـو الـهی، کـه مُـقـدر بـاشد
هرچهپیشآید و درعشقخوشآید باشم
می شناسم تـو و احساسِ تـو را، دلبرکم
من فقط با تـو در ایـن عشق مؤید باشم
عشق یعنی بشود آنچه دلت می خواهد
عـاشقت هستم و می مانم و باید باشم!
#اسماعیل_حاج_علیان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
عـاشقم باش! کـه در عشق زبانـزد باشم
غیرِ تو با همه کس ، در همه جا بد باشم
دیـنِ احساسِ تـو، از غصه نجـاتم داده
پس چرا از تـو و از دینِ تـو ، مُرتد باشم
خالقِ عشق تویی ، حضرتِ دلداده ی من
کافرم چون کـه بـه عشقِ تو مُردد باشم!
در موازاتِ تو بودن، بهخدا بیرحمی ست
بـا تـو بایـد بـه مسیرِ دل و مُمتد باشم!
می روم بـا تـو الـهی، کـه مُـقـدر بـاشد
هرچهپیشآید و درعشقخوشآید باشم
می شناسم تـو و احساسِ تـو را، دلبرکم
من فقط با تـو در ایـن عشق مؤید باشم
عشق یعنی بشود آنچه دلت می خواهد
عـاشقت هستم و می مانم و باید باشم!
#اسماعیل_حاج_علیان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجهی شیر
که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر
اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
زندگی پیش من ای مرگ حقیراست حقیر
منتی بر سر من نیست اگر عمری هست
پیش این ماهی دلمرده چه دریا چه کویر
چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر
هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر
از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
شاخه رادلخوشی میوه کشیده است به زیر
ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر
تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجهی شیر
که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر
اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
زندگی پیش من ای مرگ حقیراست حقیر
منتی بر سر من نیست اگر عمری هست
پیش این ماهی دلمرده چه دریا چه کویر
چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر
هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر
از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
شاخه رادلخوشی میوه کشیده است به زیر
ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر
تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤1😈1
ا🌿🌹🌱
چه کنم گریه ی من بند بیاید، تو بگو
که به لب غنچه ی لبخند بیاید، تو بگو
بعد سهراب به تهمینه چه گویم به وداع
که به داغ از پی فرزند بیاید، تو بگو
بابکی کو که به خونخواهی ایران قدیم
تا بخارا و سمرقند بیاید، تو بگو
غیر از این ارگ به جا مانده و غم چیزی هست
که به شیراز پس از زند بیاید، تو بگو
خورده زخم از پی زخم این وطن، آخر پس کی
بارش تیر بلا بند بیاید، تو بگو
سهم چندین سده ظلمتکده، کو خورشیدی
که درخشان و ظفرمند بیاید، تو بگو
چه لباسی بهجز از داغ شقایق داریم
که به قد قامت الوند بیاید، تو بگو
تنمان برف کفن، مرده دلیم و چه نیاز
که بهار از پی اسفند بیاید، تو بگو
خسته و جان به لب روز و شب تکراریم
جان به لب، اینهمه تا چند بیاید، تو بگو
سهممان در دل تاریخ، فقط غم بوده
شور و شادی به چه ترفند بیاید، تو بگو
چاره ی گریه، غزل شد، چه کنم چاره ی درد
که به چشمان خداوند بیاید، تو بگو
#شهراد_میدری
#خواننده_شو
🌱💌کانال مارا به دوستان و آشنایان خور معرفی کنید و مارا دراین امر فرهنگی یاری نمایید.❤️🙏😉
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چه کنم گریه ی من بند بیاید، تو بگو
که به لب غنچه ی لبخند بیاید، تو بگو
بعد سهراب به تهمینه چه گویم به وداع
که به داغ از پی فرزند بیاید، تو بگو
بابکی کو که به خونخواهی ایران قدیم
تا بخارا و سمرقند بیاید، تو بگو
غیر از این ارگ به جا مانده و غم چیزی هست
که به شیراز پس از زند بیاید، تو بگو
خورده زخم از پی زخم این وطن، آخر پس کی
بارش تیر بلا بند بیاید، تو بگو
سهم چندین سده ظلمتکده، کو خورشیدی
که درخشان و ظفرمند بیاید، تو بگو
چه لباسی بهجز از داغ شقایق داریم
که به قد قامت الوند بیاید، تو بگو
تنمان برف کفن، مرده دلیم و چه نیاز
که بهار از پی اسفند بیاید، تو بگو
خسته و جان به لب روز و شب تکراریم
جان به لب، اینهمه تا چند بیاید، تو بگو
سهممان در دل تاریخ، فقط غم بوده
شور و شادی به چه ترفند بیاید، تو بگو
چاره ی گریه، غزل شد، چه کنم چاره ی درد
که به چشمان خداوند بیاید، تو بگو
#شهراد_میدری
#خواننده_شو
🌱💌کانال مارا به دوستان و آشنایان خور معرفی کنید و مارا دراین امر فرهنگی یاری نمایید.❤️🙏😉
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
چه غم ز باد سحر شمع شعلهور شده را
که مرگ راحتِ جان است جانبهسر شده را
روان چو آب بخوان از نگاه غم زدهام
حکایت شب با درد و غم سحر شده را
خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگر شده را
مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینهی سپر شده را
مبین به جلوهی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزهی پامال رهگذر شده را
کنون که باد خزان برگ برد و بار فشاند
ز سنگ بیم مده نخل بیثمر شده را
مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بیخبر شده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیدهی در شام جلوهگر شده را
فلک چو گوش گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی اثر شده را
زمانهایست که بر گریه عیب میگیرند
نهان کنید از اغیار چشمِ تر شده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حقبینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کر شده را
#محمد_قهرمان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چه غم ز باد سحر شمع شعلهور شده را
که مرگ راحتِ جان است جانبهسر شده را
روان چو آب بخوان از نگاه غم زدهام
حکایت شب با درد و غم سحر شده را
خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگر شده را
مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینهی سپر شده را
مبین به جلوهی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزهی پامال رهگذر شده را
کنون که باد خزان برگ برد و بار فشاند
ز سنگ بیم مده نخل بیثمر شده را
مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بیخبر شده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیدهی در شام جلوهگر شده را
فلک چو گوش گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی اثر شده را
زمانهایست که بر گریه عیب میگیرند
نهان کنید از اغیار چشمِ تر شده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حقبینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کر شده را
#محمد_قهرمان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤1
ا🌿🌹🌱
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
گفتــا که پری را چکنم رسم چنانست
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن
گفتا مگــرت آرزوی دیدن جانست؟
گفتم همه هیچ ست امیدم ز کنارت
گفتــا که ترا نیز مگر میل میانست
گفتم که جهان برمن دلتنگ چه تنگست
گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
گفتم که بگـــــو تا بدهم جان گرامی
گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
گفتم که بیـــا تا که روان بر تو فشانم
گفتا که گدا بین که چه فرمانش روانست
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت
گفتـــا که مرا با تو ارادت نه چنانست
گفتم که ره کعبه به میخانه کدام است
گفتا خمش این کوی خرابات مغانست
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت
گفتـــا برو ای خام هنوزت غم آنست
#خواجو_کرمانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
گفتــا که پری را چکنم رسم چنانست
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن
گفتا مگــرت آرزوی دیدن جانست؟
گفتم همه هیچ ست امیدم ز کنارت
گفتــا که ترا نیز مگر میل میانست
گفتم که جهان برمن دلتنگ چه تنگست
گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
گفتم که بگـــــو تا بدهم جان گرامی
گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
گفتم که بیـــا تا که روان بر تو فشانم
گفتا که گدا بین که چه فرمانش روانست
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت
گفتـــا که مرا با تو ارادت نه چنانست
گفتم که ره کعبه به میخانه کدام است
گفتا خمش این کوی خرابات مغانست
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت
گفتـــا برو ای خام هنوزت غم آنست
#خواجو_کرمانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
💯1
ا🌿🌹🌱
گفته بودی بغض، غوغا میشود اما نشد
زندهگی یکروز زیبا میشود اما نشد
گفته بودی آب میگردد یخ سنگین یاس
قطرهی امید، دریا میشود اما نشد
بر لب دیگ سخیجان زیر لب یک شامگاه
گفته بودی “قفل” ما وا میشود اما نشد
گفته بودی شک نکن ! جشن شقایق، دشت دشت
با شراب و شعر، برپا میشود اما نشد
گفته بودی چاشتها از چارسوی کوچهها
عطر سنجدزار بالا میشود اما نشد
گفته بودی شاخهشاخه توت، روی بام ما
از هجوم ساچها تا میشود اما نشد
گفته بودی تار خواهی داد باز و . . . آسمان
عاشق کاغذپرانها میشود اما نشد
گفته بودی دوست خواهد شد کبوتر با غروب
عشق، مضمون تماشا میشود اما نشد
گفته بودم تار ما جر گشته، بین گریهات
گفته بودی ری نزن !
وا میشود . . .
اما نشد
#وهاب_مجیر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
گفته بودی بغض، غوغا میشود اما نشد
زندهگی یکروز زیبا میشود اما نشد
گفته بودی آب میگردد یخ سنگین یاس
قطرهی امید، دریا میشود اما نشد
بر لب دیگ سخیجان زیر لب یک شامگاه
گفته بودی “قفل” ما وا میشود اما نشد
گفته بودی شک نکن ! جشن شقایق، دشت دشت
با شراب و شعر، برپا میشود اما نشد
گفته بودی چاشتها از چارسوی کوچهها
عطر سنجدزار بالا میشود اما نشد
گفته بودی شاخهشاخه توت، روی بام ما
از هجوم ساچها تا میشود اما نشد
گفته بودی تار خواهی داد باز و . . . آسمان
عاشق کاغذپرانها میشود اما نشد
گفته بودی دوست خواهد شد کبوتر با غروب
عشق، مضمون تماشا میشود اما نشد
گفته بودم تار ما جر گشته، بین گریهات
گفته بودی ری نزن !
وا میشود . . .
اما نشد
#وهاب_مجیر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
به پنجشیر
دلتنگ آن دریاچههای آبیات هستم
مشتاق نور پرتو مهتابیات هستم
ای درههای سبز، ای کوههای سر بالا
هر روز هموآز با بیتابیات هستم
ای واژهها با خود ببر آنجا پیامم را
هر سنگ را هر صخره را برگو سلامم را
هنگام آزادی ما ای دره نزدیک است
تو بار دیگر میدهی معنی قیامم را
از یاد ما هرگز نرفتی و نخواهی رفت
با ننگ تو آواز خواهم داد نامم را
شمشیر ما با سنگهایت تیز خواهد شد
حک میکنم بر صخرههایت انتقامم را
پرچم اگر بالا نشد بر ما کفن بادا
با مرگ هم روی لبان ما وطن بادا
تعبیر شادی میشود اندوهِ هندوکش
زخمی شده اما نمرده روح هندوکش
با بلخ و پامیر و سمنگان باز میخیزیم
با پنجشیر و با بدخشان باز میخیزیم
با آرزوی صبح از خورشید میگوییم
از روزن دل، روزن امید میگوییم
بار دگر دست من و دامان کوههایت
بار دگر عزم من و ایمان کوههایت
بر شانهٔ تو تکیه کردم تکیهگاهم باش
من با تو میبینم حقیقت را، نگاهم باش
آوارهٔ دنیای خالی گشتهام بیتو
جز تو پناهی نیست ما را سرپناهم باش
تا وصف جنت میشود یاد تو میافتم
ای یادگار عهد آدم، تو گناهم باش
هرچند گردنهای ما را کجکلاهی نیست
جز ایستادن بر فراز قله راهی نیست
ای خاک از چنگ ستم آزاد خواهی شد
آهنگ آزادیِ ما فریاد خواهی شد
ننگ اسارت را کشیدن آنِ مومن نیست
تسلیم باطل گشتن از ایمان مومن نیست
زانوی غم بگرفته همآغوش بنشینیم،
کفر است، از این پس اگر خاموش بنشینیم!
بر شانه کن بار دیگر تیر و تفنگت را
آواز ده بر گوش باطل ساز جنگت را
آماده شو آماده شو که آزمون داریم
خاک شهیدان تشنه و ما جام خون داریم
برخیز تا از قلههامان دود برخیزد
از شوق روح حضرت مسعود برخیزد
این دیو با زنجیر ایمان بسته خواهد شد
این باطل از نیروی حق بشکسته خواهد شد
#نجیب_بارور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
به پنجشیر
دلتنگ آن دریاچههای آبیات هستم
مشتاق نور پرتو مهتابیات هستم
ای درههای سبز، ای کوههای سر بالا
هر روز هموآز با بیتابیات هستم
ای واژهها با خود ببر آنجا پیامم را
هر سنگ را هر صخره را برگو سلامم را
هنگام آزادی ما ای دره نزدیک است
تو بار دیگر میدهی معنی قیامم را
از یاد ما هرگز نرفتی و نخواهی رفت
با ننگ تو آواز خواهم داد نامم را
شمشیر ما با سنگهایت تیز خواهد شد
حک میکنم بر صخرههایت انتقامم را
پرچم اگر بالا نشد بر ما کفن بادا
با مرگ هم روی لبان ما وطن بادا
تعبیر شادی میشود اندوهِ هندوکش
زخمی شده اما نمرده روح هندوکش
با بلخ و پامیر و سمنگان باز میخیزیم
با پنجشیر و با بدخشان باز میخیزیم
با آرزوی صبح از خورشید میگوییم
از روزن دل، روزن امید میگوییم
بار دگر دست من و دامان کوههایت
بار دگر عزم من و ایمان کوههایت
بر شانهٔ تو تکیه کردم تکیهگاهم باش
من با تو میبینم حقیقت را، نگاهم باش
آوارهٔ دنیای خالی گشتهام بیتو
جز تو پناهی نیست ما را سرپناهم باش
تا وصف جنت میشود یاد تو میافتم
ای یادگار عهد آدم، تو گناهم باش
هرچند گردنهای ما را کجکلاهی نیست
جز ایستادن بر فراز قله راهی نیست
ای خاک از چنگ ستم آزاد خواهی شد
آهنگ آزادیِ ما فریاد خواهی شد
ننگ اسارت را کشیدن آنِ مومن نیست
تسلیم باطل گشتن از ایمان مومن نیست
زانوی غم بگرفته همآغوش بنشینیم،
کفر است، از این پس اگر خاموش بنشینیم!
بر شانه کن بار دیگر تیر و تفنگت را
آواز ده بر گوش باطل ساز جنگت را
آماده شو آماده شو که آزمون داریم
خاک شهیدان تشنه و ما جام خون داریم
برخیز تا از قلههامان دود برخیزد
از شوق روح حضرت مسعود برخیزد
این دیو با زنجیر ایمان بسته خواهد شد
این باطل از نیروی حق بشکسته خواهد شد
#نجیب_بارور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
به قدری دوستت دارم که گرگی بچهآهو را
که دستِ عشقهپیچانها تنِ عریانِ ناجو را
تو را آخر به باغِ آرزویت میکشانم تا ـ
بنوشی از لبانِ من شرابِ آلبالو را
اگرچه بیتو گمنامم، ولی یک روز خواهی دید:
چنان اسطورهات سازم که یک «بیگانه» کامو را!
برایِ ماهیانِ تشنهیِ شعرم، شبی باید
بریزی از لبانت لذتِ دریایِ آمو را
تو را حل میکنم در خود، برقصی بینِ رگهایم
جدایی هیچ ممکن نیست، این پیوندِ جادو را
ببخش این عاشقِ وحشیِ خود، لیلایِ بدخو را
به قدری دوستت دارم که گرگی بچهآهو را
#مهتاب_ساحل
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
به قدری دوستت دارم که گرگی بچهآهو را
که دستِ عشقهپیچانها تنِ عریانِ ناجو را
تو را آخر به باغِ آرزویت میکشانم تا ـ
بنوشی از لبانِ من شرابِ آلبالو را
اگرچه بیتو گمنامم، ولی یک روز خواهی دید:
چنان اسطورهات سازم که یک «بیگانه» کامو را!
برایِ ماهیانِ تشنهیِ شعرم، شبی باید
بریزی از لبانت لذتِ دریایِ آمو را
تو را حل میکنم در خود، برقصی بینِ رگهایم
جدایی هیچ ممکن نیست، این پیوندِ جادو را
ببخش این عاشقِ وحشیِ خود، لیلایِ بدخو را
به قدری دوستت دارم که گرگی بچهآهو را
#مهتاب_ساحل
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤1
ا🌿🌹🌱
در تعجب موش میزاید همیشه فیل ما
باز زیر خنجر کین میرود هابیل ما
کعبه ویران شد به زیر سُم خشم کافران
کی فرا میریزد از این آسمان سجیل ما
در نبرد ما چرا فرعون سالم مانده است
پشت کرده از قضا اینبار گویی نیل ما
از حقیقت دم زدن خود را به زندان کردن است
بر صلیب عیسای ما را میکشد انجیل ما
خواب میبینیم که خورشید شد مسجود ما
عاقبت در چاه میافتد چرا تاویل ما
این تناقضها و پرسشها ندارد پاسخی
کی شود کوتاه این اندوه با تفصیل ما
از تفرق رشتهٔ زنجیر ما بگسسته است
پس چه شد ای فردها جمعیّت فامیل ما
خویش از بیگانه در تفکیکهای ما نبود
از تر و خشک است هم ترتیب و هم تشکیل ما
عقل اگر تشخیص بیراهی و راه ما نکرد
پس چه دارد ارمغان تعلیم ما تحصیل ما
وقت قربانیست، ابراهیم عزم تازه کن
سر نهاده زیر تیغ این جانِ اسماعیل ما
#نجیب_بارور
در تعجب موش میزاید همیشه فیل ما
باز زیر خنجر کین میرود هابیل ما
کعبه ویران شد به زیر سُم خشم کافران
کی فرا میریزد از این آسمان سجیل ما
در نبرد ما چرا فرعون سالم مانده است
پشت کرده از قضا اینبار گویی نیل ما
از حقیقت دم زدن خود را به زندان کردن است
بر صلیب عیسای ما را میکشد انجیل ما
خواب میبینیم که خورشید شد مسجود ما
عاقبت در چاه میافتد چرا تاویل ما
این تناقضها و پرسشها ندارد پاسخی
کی شود کوتاه این اندوه با تفصیل ما
از تفرق رشتهٔ زنجیر ما بگسسته است
پس چه شد ای فردها جمعیّت فامیل ما
خویش از بیگانه در تفکیکهای ما نبود
از تر و خشک است هم ترتیب و هم تشکیل ما
عقل اگر تشخیص بیراهی و راه ما نکرد
پس چه دارد ارمغان تعلیم ما تحصیل ما
وقت قربانیست، ابراهیم عزم تازه کن
سر نهاده زیر تیغ این جانِ اسماعیل ما
#نجیب_بارور
ا🌿🌹🌱
گفتند از حوالی اینجا گذشته است
زیباییاش ز حد تماشا گذشته است
از من مخواه خشم خودم را فرو خورم
دیگر مجال صبر و مدارا گذشته است
وقتی که از خطای تو جای گذشت نیست
باید قبول کرد که فردا گذشته است
ای جام می که وسوسهام میکنی مدام
ما را معاف دار که از ما گذشته است
میراثدار سلسلهای پادشاهیام
دوران باشکوه من اما گذشته است
ای عشق نوح باش و به فریاد ما برس
حالا که آب از سر دنیا گذشته است
#محمدحسن_جمشیدی
📕طراح صحنه
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
گفتند از حوالی اینجا گذشته است
زیباییاش ز حد تماشا گذشته است
از من مخواه خشم خودم را فرو خورم
دیگر مجال صبر و مدارا گذشته است
وقتی که از خطای تو جای گذشت نیست
باید قبول کرد که فردا گذشته است
ای جام می که وسوسهام میکنی مدام
ما را معاف دار که از ما گذشته است
میراثدار سلسلهای پادشاهیام
دوران باشکوه من اما گذشته است
ای عشق نوح باش و به فریاد ما برس
حالا که آب از سر دنیا گذشته است
#محمدحسن_جمشیدی
📕طراح صحنه
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
سادهدل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
ز آن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون دُر یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت میکرد
پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم
بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
چشم را حلقهصفت دوخته بر در کردم
جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی
گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال
آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم
#شهریار
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
برو ای تُرک که تَرک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
سادهدل من که قسم های تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
ز آن همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار
گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار و خس بادیه بستر کردم
در و دیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا نالهٔ ناکامی خود سر کردم
در غمت داغ پدر دیدم و چون دُر یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت میکرد
پند از این گوش پذیرفتم از آن در کردم
بعد از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
چشم را حلقهصفت دوخته بر در کردم
جای می خون جگر ریخت به کامم ساقی
گر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم
شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال
آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم
#شهریار
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانهایست رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما در خون تپیدن است
پر میکشیم و بال، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش
آیینِ آینه خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامُشی
پاسخ همین تو را تنها شنیدن است
بیدرد و بیغم است چیدن رسیده را
خامیم و درد ما از کال چیدن است...!
#قیصر_امینپور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانهایست رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما در خون تپیدن است
پر میکشیم و بال، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش
آیینِ آینه خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامُشی
پاسخ همین تو را تنها شنیدن است
بیدرد و بیغم است چیدن رسیده را
خامیم و درد ما از کال چیدن است...!
#قیصر_امینپور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود
گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود
#حسین_منزوی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود
گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود
#حسین_منزوی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤2