Forwarded from بزم غزل....❤🤗 (🍂🍁)
جایی که مادر هنوز نفس میکشد
او هر زمان که دلتنگ میشد، به پناه تنهاییهایش میرفت؛
به همان جایی که خودش برگزیده بود.
هر روز، در ساعت مشخصی، زیر آن درخت مینشست.
درختی که روزگاری با مادرِ ازدسترفتهاش زیر سایهاش قصه میگفتند.
با هر بار نشستن آنجا، تصور میکرد شاید از گوشهای،
مادرش بازگردد و مثل گذشته، برایش داستانی بخواند...🥺
🖊حسنا_امیری
داستانک
روز مادر بر همگان مبارک😊
https://t.me/BAZM_E_GAZAL
او هر زمان که دلتنگ میشد، به پناه تنهاییهایش میرفت؛
به همان جایی که خودش برگزیده بود.
هر روز، در ساعت مشخصی، زیر آن درخت مینشست.
درختی که روزگاری با مادرِ ازدسترفتهاش زیر سایهاش قصه میگفتند.
با هر بار نشستن آنجا، تصور میکرد شاید از گوشهای،
مادرش بازگردد و مثل گذشته، برایش داستانی بخواند...🥺
🖊حسنا_امیری
داستانک
روز مادر بر همگان مبارک😊
https://t.me/BAZM_E_GAZAL
ا🌿🌹🌱
مستي ما مستي از هر جـام نیست
مست گشتن کار هر بـد نـام نیست
ما ز جـام دوست، مستي مي کنیم
خویش را فـارغ ز هستي مي کنیم
مي، پلیـــدی را ز سر بیـرون کند
عشق را در جـام دل، افزون کند
چون که ما مستیم و از هستي تهي
کي شود هستي، به مستي منتهي؟
مست، یعني: عاشقي بي قید و بند
فـــارغ از بود و نبود و چون و چند؟
چون و چند از ابلهـــي آید میـــان
در طریق عاشقي کي ميتـــوان؟
مست بود و فکـــر هستي داشتن
کـــوه غـــم را از میان ، برداشتن
کــي بُــوَد کـــار حساب و هندسه؟
کــي چنین درسي بود در مدرسه؟
عاشقي را خود جهــان دیگــریست
منطق عاشق همــان پیغمــبریست
عشق بر عاشق دهـــد ، دستور را
عقـــل، کي فهمـد چنین منظور را
تا نگـــردی عاشق از این ماجـــرا
کـــي تواني کرد درک نکته هـــا؟
فهـم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز میگویي که چیست؟
بایـــد اول ، تـــرک هشیاری کني
عشق را در خویشتن جاری کني
هر زمان گشتي تو مست جام عشق
خویش را انــداختـــي در دام عشق
آن زمان شاید بدانـــي عشق چیست
چون کني درک یکـــي را از دویست
#مولانا
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
مستي ما مستي از هر جـام نیست
مست گشتن کار هر بـد نـام نیست
ما ز جـام دوست، مستي مي کنیم
خویش را فـارغ ز هستي مي کنیم
مي، پلیـــدی را ز سر بیـرون کند
عشق را در جـام دل، افزون کند
چون که ما مستیم و از هستي تهي
کي شود هستي، به مستي منتهي؟
مست، یعني: عاشقي بي قید و بند
فـــارغ از بود و نبود و چون و چند؟
چون و چند از ابلهـــي آید میـــان
در طریق عاشقي کي ميتـــوان؟
مست بود و فکـــر هستي داشتن
کـــوه غـــم را از میان ، برداشتن
کــي بُــوَد کـــار حساب و هندسه؟
کــي چنین درسي بود در مدرسه؟
عاشقي را خود جهــان دیگــریست
منطق عاشق همــان پیغمــبریست
عشق بر عاشق دهـــد ، دستور را
عقـــل، کي فهمـد چنین منظور را
تا نگـــردی عاشق از این ماجـــرا
کـــي تواني کرد درک نکته هـــا؟
فهـم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز میگویي که چیست؟
بایـــد اول ، تـــرک هشیاری کني
عشق را در خویشتن جاری کني
هر زمان گشتي تو مست جام عشق
خویش را انــداختـــي در دام عشق
آن زمان شاید بدانـــي عشق چیست
چون کني درک یکـــي را از دویست
#مولانا
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
🔥1
#داستانک
اما واقعی از افغانستان
من با زن اولم بیست سال تفاوت سنی داشتم. وقتی از آلمان رفتم افغانستان که زن بگیرم، مادرم فهرستی از بیست دختر را پیش رویم گذاشت و گفت: «انتخاب با خودت!» هیچکدام را ندیده بودم، هیچکدام را نمیشناختم، چون زمانی که به سفر رفتم، هیچیک هنوز به دنیا نیامده بودند. مادرم گفت: «ببین، این شهناز است، دختر صوفی نبی، این زلیخا است، دختر عمهات، این فلانی است…» گفتم: «مادر، من از همه اینها خیلی بزرگتر استم!» دستش را روی دهنم گذاشت و گفت: «هیس! تو فقط انتخاب کن، هیچکسی جرأت رد کردن ندارد. اگر دخترها نپذیرند، پدر و مادرهایشان قبول میکنند. حالا همه مردم قریه برای داشتن یک داماد اروپایی دعا میکنند. تو خودت را پیر نگیر، اینجا برای همه جوان استی، خیلی جوان! اینجا جوانها از پس مخارج عروسی برنمیآیند، مگر کسی به اینها دختر میدهد؟ نه، بابا، نه!»
آخرش مادرم گفت: «اصلاً نیازی به انتخاب تو نیست، من که همه را میشناسم. هیچکدام به پای نازدانه نمیرسد، نه قد و بالا و نه زیباییاش. خودم میروم و دستپر برمیگردم.»
آن روز صبح که قریه زیر نور سرد خزان آرام گرفته بود، پدر و مادرم برای خواستگاری رفتند. وقتی برگشتند، شاد و خندان بودند،
پرسیدم: «نازدانه هم راضی بود؟»
انگار این موضوع برای مادرم اهمیت نداشت، گویا اصلاً از نازدانه نظر نپرسیده بودند. دستش را روی زانویم گذاشت و گفت: «نازدانه چرا راضی نباشد؟ مگر بیشتر از تو گیرش میآید؟
خواستگاری، آشنایی، تشریفات… همه زود تمام شد. اما روزی که برای اولین بار نازدانه را دیدم، غمگین بود. در چشمهای سیاه و در تار و پود گیسوانش اندوه گیر کرده بود. همان لحظه حس کردم او هنوز یک کودک است، بیخبر از دنیای بزرگها. ولی سخنان مادرم مثل پردهای بود که دور عقل و انصافم کشیده شده بود. با خودم میگفتم: «زیباترین دختر قریه را گرفتم، چرا باید غمگین باشم؟»
عروسی کردیم، عروسیای نامدار، با شور و هیجان. روزی که سندهای تولد نازدانه را جعل کردیم و سنش را بالا بردیم، غمگین بود. فردایش هم غمگین بود. روزی که خداحافظی کردم و آمدم آلمان، باز هم غمگین بود. مادرم میگفت: «تشویش نداشته باش، دختر خجالت میکشد. خوب میشود!»
زود کارهای مهاجرتیاش را تمام کردم، خانه را آماده ساختم، قرار شد زنم همراهم بیاید. خیال میکردم زندگی ما عالی خواهد شد. اما روزی که از میدان هوایی نازدانه را گرفتم، غمگین بود. هرچه میپرسیدم، جوابهای کوتاه و بیربط میداد. چند وقت که گذشت، خواستم با او واضح صحبت کنم، نشد. انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت. شبیه این بود که روح یک کودک در خانهام آمده باشد.
یادم است، یک روز دستش را گرفتم و به بازار و رستوران بردم، برایش لباس بخرم، شهر را نشانش بدهم. همان روز همهچیز خراب شد. فروشنده گفت: «آقا، دخترت خیلی زیباست!» مهماندار رستوران کلاهش را پایین آورد و با مهربانی گفت: «آقا، با دختر زیبایت خوش آمدی!»
نمیدانستم نازدانه متوجه این حرفها میشود یا نه. شاید میشد، چون خیلی زود خسته شد و گفت: «برویم خانه.» دیگر هیچ نگفت.
به خانه که رسیدیم، پالتویش را کشید و مستقیم کنار پنجره نشست. به بیرون خیره شد، به رودخانه، به جنگل. میخواستم با من حرف بزند. زن من بود! من او را از افغانستان آورده بودم
دیگر هرگز با من بیرون نرفت، هرگز نخواست غذای رستوران بخورد. تمام راههایی که به من ختم میشد، برای او زجرآور و آزاردهنده بود. از رفتارش معلوم بود، از اینکه حتی یکبار هم در چشمهای من نگاه نکرد، معلوم بود. آه، چه روزهای سختی، چه لحظههای شرمگینی!
آن شب سرد زمستانی، همان شبی که رودخانه یخ بسته بود، درختان زیر برف خم شده بودند، همان شب برای اولین بار کمی حرف زد. گفت: «حالم خوب نیست.» و بعد گریه کرد. شبیه یک اسیر که از آزادی میترسد، شبیه پرندهای که پرواز را دوست ندارد… شبیه… شبیه… نمیدانم چگونه وصف کنم. خودش را بغل گرفته بود، زانوهای کوچکش را، کودکیاش را…
رفتم بخوابم، اما او هنوز به رودخانه زل زده بود، به جنگل، به تاریکیهای دوردست.
صبح که بیدار شدم، انگار همهچیز خواب بود، انگار تمام زندگیام یک خواب بود. نازدانه نبود. اتاقها را گشتم، نبود.
دیدم روی یک کاغذ کوچک چیزی نوشته و درون گلدان گذاشته است:
«دنبال من در هیچجای این دنیا نگرد، در هیچ شهر و کشوری. من دیگر در هیچجای این جهان نیستم.»
ناشناس🕊🫧❤️🩹🖤
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
اما واقعی از افغانستان
من با زن اولم بیست سال تفاوت سنی داشتم. وقتی از آلمان رفتم افغانستان که زن بگیرم، مادرم فهرستی از بیست دختر را پیش رویم گذاشت و گفت: «انتخاب با خودت!» هیچکدام را ندیده بودم، هیچکدام را نمیشناختم، چون زمانی که به سفر رفتم، هیچیک هنوز به دنیا نیامده بودند. مادرم گفت: «ببین، این شهناز است، دختر صوفی نبی، این زلیخا است، دختر عمهات، این فلانی است…» گفتم: «مادر، من از همه اینها خیلی بزرگتر استم!» دستش را روی دهنم گذاشت و گفت: «هیس! تو فقط انتخاب کن، هیچکسی جرأت رد کردن ندارد. اگر دخترها نپذیرند، پدر و مادرهایشان قبول میکنند. حالا همه مردم قریه برای داشتن یک داماد اروپایی دعا میکنند. تو خودت را پیر نگیر، اینجا برای همه جوان استی، خیلی جوان! اینجا جوانها از پس مخارج عروسی برنمیآیند، مگر کسی به اینها دختر میدهد؟ نه، بابا، نه!»
آخرش مادرم گفت: «اصلاً نیازی به انتخاب تو نیست، من که همه را میشناسم. هیچکدام به پای نازدانه نمیرسد، نه قد و بالا و نه زیباییاش. خودم میروم و دستپر برمیگردم.»
آن روز صبح که قریه زیر نور سرد خزان آرام گرفته بود، پدر و مادرم برای خواستگاری رفتند. وقتی برگشتند، شاد و خندان بودند،
پرسیدم: «نازدانه هم راضی بود؟»
انگار این موضوع برای مادرم اهمیت نداشت، گویا اصلاً از نازدانه نظر نپرسیده بودند. دستش را روی زانویم گذاشت و گفت: «نازدانه چرا راضی نباشد؟ مگر بیشتر از تو گیرش میآید؟
خواستگاری، آشنایی، تشریفات… همه زود تمام شد. اما روزی که برای اولین بار نازدانه را دیدم، غمگین بود. در چشمهای سیاه و در تار و پود گیسوانش اندوه گیر کرده بود. همان لحظه حس کردم او هنوز یک کودک است، بیخبر از دنیای بزرگها. ولی سخنان مادرم مثل پردهای بود که دور عقل و انصافم کشیده شده بود. با خودم میگفتم: «زیباترین دختر قریه را گرفتم، چرا باید غمگین باشم؟»
عروسی کردیم، عروسیای نامدار، با شور و هیجان. روزی که سندهای تولد نازدانه را جعل کردیم و سنش را بالا بردیم، غمگین بود. فردایش هم غمگین بود. روزی که خداحافظی کردم و آمدم آلمان، باز هم غمگین بود. مادرم میگفت: «تشویش نداشته باش، دختر خجالت میکشد. خوب میشود!»
زود کارهای مهاجرتیاش را تمام کردم، خانه را آماده ساختم، قرار شد زنم همراهم بیاید. خیال میکردم زندگی ما عالی خواهد شد. اما روزی که از میدان هوایی نازدانه را گرفتم، غمگین بود. هرچه میپرسیدم، جوابهای کوتاه و بیربط میداد. چند وقت که گذشت، خواستم با او واضح صحبت کنم، نشد. انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت. شبیه این بود که روح یک کودک در خانهام آمده باشد.
یادم است، یک روز دستش را گرفتم و به بازار و رستوران بردم، برایش لباس بخرم، شهر را نشانش بدهم. همان روز همهچیز خراب شد. فروشنده گفت: «آقا، دخترت خیلی زیباست!» مهماندار رستوران کلاهش را پایین آورد و با مهربانی گفت: «آقا، با دختر زیبایت خوش آمدی!»
نمیدانستم نازدانه متوجه این حرفها میشود یا نه. شاید میشد، چون خیلی زود خسته شد و گفت: «برویم خانه.» دیگر هیچ نگفت.
به خانه که رسیدیم، پالتویش را کشید و مستقیم کنار پنجره نشست. به بیرون خیره شد، به رودخانه، به جنگل. میخواستم با من حرف بزند. زن من بود! من او را از افغانستان آورده بودم
دیگر هرگز با من بیرون نرفت، هرگز نخواست غذای رستوران بخورد. تمام راههایی که به من ختم میشد، برای او زجرآور و آزاردهنده بود. از رفتارش معلوم بود، از اینکه حتی یکبار هم در چشمهای من نگاه نکرد، معلوم بود. آه، چه روزهای سختی، چه لحظههای شرمگینی!
آن شب سرد زمستانی، همان شبی که رودخانه یخ بسته بود، درختان زیر برف خم شده بودند، همان شب برای اولین بار کمی حرف زد. گفت: «حالم خوب نیست.» و بعد گریه کرد. شبیه یک اسیر که از آزادی میترسد، شبیه پرندهای که پرواز را دوست ندارد… شبیه… شبیه… نمیدانم چگونه وصف کنم. خودش را بغل گرفته بود، زانوهای کوچکش را، کودکیاش را…
رفتم بخوابم، اما او هنوز به رودخانه زل زده بود، به جنگل، به تاریکیهای دوردست.
صبح که بیدار شدم، انگار همهچیز خواب بود، انگار تمام زندگیام یک خواب بود. نازدانه نبود. اتاقها را گشتم، نبود.
دیدم روی یک کاغذ کوچک چیزی نوشته و درون گلدان گذاشته است:
«دنبال من در هیچجای این دنیا نگرد، در هیچ شهر و کشوری. من دیگر در هیچجای این جهان نیستم.»
ناشناس🕊🫧❤️🩹🖤
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤2
ا🌿🌹🌱
چند روزیست که از کار دلم می گیرد
در همین کوچه و بازار دلم می گیرد
زندگی در تب خود کرده مرا سخت دچار
آه از واژه ی ناچار دلم می گیرد
می نشینم نفسی تازه کنم می بینم
از نگاه در و دیوار دلم می گیرد
روز شب می شود وشب به سحر می آید
دارد از این همه تکرار دلم می گیرد
سال ها دل به هوای رخ دلداری بود
حال در لحظه ی دیدار دلم می گیرد
یار هم باعث دلگرمی من نیست که نیست
از تپش های تن یار دلم می گیرد
من که از هد هد واز سار خوشم می آید
امشب از منطق عطار دلم می گیرد
خسته ام خسته تر از هر چه نباید باشم
گاه هر ثانیه صد بار دلم می گیرد
و در این قرن یخی مطمئنم یک روزی
پیش چشمان پرستار دلم می گیرد
تن من خالی از این دغدغه ها خواهد شد
و خداوند نگهدار دلم خواهد شد
#محمد_دررودی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چند روزیست که از کار دلم می گیرد
در همین کوچه و بازار دلم می گیرد
زندگی در تب خود کرده مرا سخت دچار
آه از واژه ی ناچار دلم می گیرد
می نشینم نفسی تازه کنم می بینم
از نگاه در و دیوار دلم می گیرد
روز شب می شود وشب به سحر می آید
دارد از این همه تکرار دلم می گیرد
سال ها دل به هوای رخ دلداری بود
حال در لحظه ی دیدار دلم می گیرد
یار هم باعث دلگرمی من نیست که نیست
از تپش های تن یار دلم می گیرد
من که از هد هد واز سار خوشم می آید
امشب از منطق عطار دلم می گیرد
خسته ام خسته تر از هر چه نباید باشم
گاه هر ثانیه صد بار دلم می گیرد
و در این قرن یخی مطمئنم یک روزی
پیش چشمان پرستار دلم می گیرد
تن من خالی از این دغدغه ها خواهد شد
و خداوند نگهدار دلم خواهد شد
#محمد_دررودی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
«کمی طولانی؛ خاطره بازی شاعر با خیال معشوقه اش»
عشق آنشب به دیدنم آمد
دستهای یاس داشت در دستش
قبل هر کار دیگری آمد
دست من را گذاشت در دستش
دست من را گرفت یخ کردم
خانه لبریز عطر یاسش بود
گنگ بودم، توهمی بودم
او ولی کاملا حواسش بود
گفتم اینجا چه میکنی دختر
یخ زدی، برف را نمیبینی؟
به گلویش اشاره کرد ، تو چه؟
اینهمه حرف را نمیبینی؟
ساده و بیاجازه آمد تو
بعد با پشت پاش در را بست
با همان لحن بینظیرش گفت
“بد نگاهم نکن همینه که هست”
مثل هربار باز خندیدم
ناخودآگاه سر تکان دادم
چارهای غیر خنده بود مگر؟
رختآویز را نشان دادم
رختآویز دستهایش را
باز میکرد تا بغل بکند
شال او را که بیگمان میرفت
خانه را غرق در غزل بکند
شال بر موی لخت سر میخورد
صحنهای دیدنی رقم میزد
موج موهای مشکیاش آن شب
بیمحابا به صخرهام میزد
عطر، آن عطر گرم و شیرینش
از تنش میدوید تا بدنم
ردّ بو را به چشم میدیدیم
مینشیند به روی پیرهنم
چشمها چشمها نمیدانی
آه با من چه ها نکرد آن شب
از زیادی آهِ حسرت من
گرم شد دست های سرد آن شب
لب او آه، آه از لب او
از خطوط لب مرتب او
سرخ با صورتی مرکّب او
آه از خاطرات آن شب او
در خیالات مبهمم بودم
یک نفر داشت چای دم میکرد
عاشق چای بود مثل خودم
چای ما را شبیه هم میکرد
قند ها با تواضع بسیار
به لبانش سلام می کردند
سبز یا سرخ هر چه او می گفت
استکان ها قیام می کردند
چای در دست سمت من آمد
غرق آرامشی تماشایی
بودنش توی خانه انگاری
تیر میزد به قلب تنهایی
استکان را به دست من داد و
یاس ها را درون آب گذاشت
گفت اول تو بشنوی یا من؟
خوب شد حق انتخاب گذاشت
گفتم اول من از تو می شنوم
بنشین پیش من ترانه بخوان
لطف کن از خودت بگو زیبا
لطف کن شعر عاشقانه بخوان
شعر جاری شد از لبان ترش
سعدی از عجز داشت دق میکرد
مولوی در سماع می رقصید
حافظ مست هق و هق میکرد
واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد
چشم می شد نگاه میکردم
واژه می شد سکوت میکردم
مثل حوا هوایی ام میکرد
مثل آدم سقوط میکردم
هدفش از تمام شعر فقط
به همین جا کشاندن من بود
ناگهان در سکوت غرق شدیم
نوبت شعر خواندن من بود
کاش می شد که حرف هایم را
رو به روی تو مو به مو بزنم
تا که آزرده خاطرت نکنم
باز باید به شعر رو بزنم
شعر دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من جواب سکوت مبهم تو
و تو زیبا ترین سوال منی
بنشین شعر تازه دم کردم
باز هم تشنه ی شنیدن باش
روی یک قلّه رو به آغوشم
باش و آماده ی پریدن باش
گريه ميكرد و شعر ميخواندم
شعر ميخواند و گريه ميكردم
شعر میشد هر آنچه میگفتم
اشک می شد هر آنچه میکردم
ساز برداشتم سخن گفتم
عود آلوده کرد بویش را
کاش می شد دو تار مویش را
بنوازم کمی گلویش را
روی دوشم فرشته ها با هم
به لبانش اشاره میکردند
دخترک های توی نقّاشی
همه ما را نظاره میکردند
روی لب هاش طعم وسوسه و
توی چشمش پر از تمنّا بود
من که یوسف نبودم از اول
او ولی کاملا زلیخا بود
دست بردم به لمس لب هایش
مردمک ها عمیق تر میشد
هر چه حسم دقیق تر میشد
رنگ لب ها رقیق تر میشد
دست بردم به هیچ انگاری
پنجهام در فضای خالی رفت
توی ذهنم زنی خیالی بود
توی ذهنم زنی خیالی رفت
رفت با کولهباری از حسرت
ماند از او خاطرات لعنتی اش
من به دنیای سرد خود رفتم
او به دنیای جیغ و صورتی اش
بگذريم از گذشته ها ديگر
هر چه كه بوده دوستش دارم
دوستش دارم و نميداند
و چه بيهوده دوستش دارم
ناگهان در جهان بی روحم
دختری را غریق غم دیدم
دختری که درون چشمانش
تکّه ای کوچک از خودم دیدم
پیش پایم نشست و دستم را
با سرانگشت ها نوازش کرد
با همان چشم آشنا خندید
با همان خندههاش خواهش کرد
چشم در چشمهای خیسم گفت
باز داری چه میکنی بابا
من کنار تو ام، نمی بینی ؟
پس چرا گریه میکنی بابا
عشق هم مثل هر چه داشتمش
بازی عمر بود و باختمش
پیر مردی درون آینه بود
که من اصلا نمی شناختمش
#سید_تقی_سیدی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
«کمی طولانی؛ خاطره بازی شاعر با خیال معشوقه اش»
عشق آنشب به دیدنم آمد
دستهای یاس داشت در دستش
قبل هر کار دیگری آمد
دست من را گذاشت در دستش
دست من را گرفت یخ کردم
خانه لبریز عطر یاسش بود
گنگ بودم، توهمی بودم
او ولی کاملا حواسش بود
گفتم اینجا چه میکنی دختر
یخ زدی، برف را نمیبینی؟
به گلویش اشاره کرد ، تو چه؟
اینهمه حرف را نمیبینی؟
ساده و بیاجازه آمد تو
بعد با پشت پاش در را بست
با همان لحن بینظیرش گفت
“بد نگاهم نکن همینه که هست”
مثل هربار باز خندیدم
ناخودآگاه سر تکان دادم
چارهای غیر خنده بود مگر؟
رختآویز را نشان دادم
رختآویز دستهایش را
باز میکرد تا بغل بکند
شال او را که بیگمان میرفت
خانه را غرق در غزل بکند
شال بر موی لخت سر میخورد
صحنهای دیدنی رقم میزد
موج موهای مشکیاش آن شب
بیمحابا به صخرهام میزد
عطر، آن عطر گرم و شیرینش
از تنش میدوید تا بدنم
ردّ بو را به چشم میدیدیم
مینشیند به روی پیرهنم
چشمها چشمها نمیدانی
آه با من چه ها نکرد آن شب
از زیادی آهِ حسرت من
گرم شد دست های سرد آن شب
لب او آه، آه از لب او
از خطوط لب مرتب او
سرخ با صورتی مرکّب او
آه از خاطرات آن شب او
در خیالات مبهمم بودم
یک نفر داشت چای دم میکرد
عاشق چای بود مثل خودم
چای ما را شبیه هم میکرد
قند ها با تواضع بسیار
به لبانش سلام می کردند
سبز یا سرخ هر چه او می گفت
استکان ها قیام می کردند
چای در دست سمت من آمد
غرق آرامشی تماشایی
بودنش توی خانه انگاری
تیر میزد به قلب تنهایی
استکان را به دست من داد و
یاس ها را درون آب گذاشت
گفت اول تو بشنوی یا من؟
خوب شد حق انتخاب گذاشت
گفتم اول من از تو می شنوم
بنشین پیش من ترانه بخوان
لطف کن از خودت بگو زیبا
لطف کن شعر عاشقانه بخوان
شعر جاری شد از لبان ترش
سعدی از عجز داشت دق میکرد
مولوی در سماع می رقصید
حافظ مست هق و هق میکرد
واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد
چشم می شد نگاه میکردم
واژه می شد سکوت میکردم
مثل حوا هوایی ام میکرد
مثل آدم سقوط میکردم
هدفش از تمام شعر فقط
به همین جا کشاندن من بود
ناگهان در سکوت غرق شدیم
نوبت شعر خواندن من بود
کاش می شد که حرف هایم را
رو به روی تو مو به مو بزنم
تا که آزرده خاطرت نکنم
باز باید به شعر رو بزنم
شعر دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من جواب سکوت مبهم تو
و تو زیبا ترین سوال منی
بنشین شعر تازه دم کردم
باز هم تشنه ی شنیدن باش
روی یک قلّه رو به آغوشم
باش و آماده ی پریدن باش
گريه ميكرد و شعر ميخواندم
شعر ميخواند و گريه ميكردم
شعر میشد هر آنچه میگفتم
اشک می شد هر آنچه میکردم
ساز برداشتم سخن گفتم
عود آلوده کرد بویش را
کاش می شد دو تار مویش را
بنوازم کمی گلویش را
روی دوشم فرشته ها با هم
به لبانش اشاره میکردند
دخترک های توی نقّاشی
همه ما را نظاره میکردند
روی لب هاش طعم وسوسه و
توی چشمش پر از تمنّا بود
من که یوسف نبودم از اول
او ولی کاملا زلیخا بود
دست بردم به لمس لب هایش
مردمک ها عمیق تر میشد
هر چه حسم دقیق تر میشد
رنگ لب ها رقیق تر میشد
دست بردم به هیچ انگاری
پنجهام در فضای خالی رفت
توی ذهنم زنی خیالی بود
توی ذهنم زنی خیالی رفت
رفت با کولهباری از حسرت
ماند از او خاطرات لعنتی اش
من به دنیای سرد خود رفتم
او به دنیای جیغ و صورتی اش
بگذريم از گذشته ها ديگر
هر چه كه بوده دوستش دارم
دوستش دارم و نميداند
و چه بيهوده دوستش دارم
ناگهان در جهان بی روحم
دختری را غریق غم دیدم
دختری که درون چشمانش
تکّه ای کوچک از خودم دیدم
پیش پایم نشست و دستم را
با سرانگشت ها نوازش کرد
با همان چشم آشنا خندید
با همان خندههاش خواهش کرد
چشم در چشمهای خیسم گفت
باز داری چه میکنی بابا
من کنار تو ام، نمی بینی ؟
پس چرا گریه میکنی بابا
عشق هم مثل هر چه داشتمش
بازی عمر بود و باختمش
پیر مردی درون آینه بود
که من اصلا نمی شناختمش
#سید_تقی_سیدی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
ا🌿🌹🌱
میخواهمت چنانکه شبِ خسته خواب را!
میجویمت چنانکه لبِ تشنه آب را!
محوِ تو اَم چنانکه ستاره به چشمِ صبح
یا شبنمِ سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکانِ خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت!
چونان که التهابِ بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی!
با چون تو پُرسشی، چه نیازی جواب را؟!
#قیصر_امینپور.
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
میخواهمت چنانکه شبِ خسته خواب را!
میجویمت چنانکه لبِ تشنه آب را!
محوِ تو اَم چنانکه ستاره به چشمِ صبح
یا شبنمِ سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکانِ خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت!
چونان که التهابِ بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی!
با چون تو پُرسشی، چه نیازی جواب را؟!
#قیصر_امینپور.
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
غزل
فارسی بود گریهی پدرم
فارسی هست خندهی پسرم
مادرم سال هاست می گوید:
فارسی درد می کند کمرم
دخترم را به فارسی کشتند
فارسی آتشی ست در جگرم
گریه ام، خنده ام، سکوتم نیز
کلماتی که رُسته دور و برم
کوه و دشتم، درخت و مزرعه ام
ساقه و شاخه، برگم و ثمرم
شک ندارم به فارسی بوده
این که من سالهاست در به درم
لحظهی فارسی سخن گفتن
من گمان میکنم پرنده ترم
فارسی راه می روم وقتی...
دوست دارم به آسمان بپرم
فارسی می روم به دکّان ها
تا که دیوان تازهای بخرم
فارسی دوست دارمت بسیار
باخودم، آمدم تورا ببرم
#احسان_بدخشانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
غزل
فارسی بود گریهی پدرم
فارسی هست خندهی پسرم
مادرم سال هاست می گوید:
فارسی درد می کند کمرم
دخترم را به فارسی کشتند
فارسی آتشی ست در جگرم
گریه ام، خنده ام، سکوتم نیز
کلماتی که رُسته دور و برم
کوه و دشتم، درخت و مزرعه ام
ساقه و شاخه، برگم و ثمرم
شک ندارم به فارسی بوده
این که من سالهاست در به درم
لحظهی فارسی سخن گفتن
من گمان میکنم پرنده ترم
فارسی راه می روم وقتی...
دوست دارم به آسمان بپرم
فارسی می روم به دکّان ها
تا که دیوان تازهای بخرم
فارسی دوست دارمت بسیار
باخودم، آمدم تورا ببرم
#احسان_بدخشانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی
تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچهی دنیای روانی
باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی
در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی
آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی، گریه کنی، شعر بخوانی؟
دلتنگ توام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش خودت را سر قبرم برسانی
#سید_تقی_سیدی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی
تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچهی دنیای روانی
باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی
در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی
آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی، گریه کنی، شعر بخوانی؟
دلتنگ توام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش خودت را سر قبرم برسانی
#سید_تقی_سیدی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
به توانایی خود یکسره باور دارم
حقّ من باش که یک روز تو را بردارم
بهتر آن است که از پیش تو پنهان بکنم
آنچه را موقع دیدار تو در سر دارم
اتفاقی نه شبیه تو بیفتد دیگر
نه رفیقی به بزرگی تو دیگر دارم
عشق یک حس عجیبیست که داری شاید
من که نسبت به تو آن را دو برابر دارم
شهر پامال کسانیست که از خاطر شان
غم وافر، تب بالا، دل پرپر دارم
جای تو نیست در این خانه و این شهر گلم!
شرمگینم که چنین خانه و کشور دارم
#بهرام_هیمه
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
به توانایی خود یکسره باور دارم
حقّ من باش که یک روز تو را بردارم
بهتر آن است که از پیش تو پنهان بکنم
آنچه را موقع دیدار تو در سر دارم
اتفاقی نه شبیه تو بیفتد دیگر
نه رفیقی به بزرگی تو دیگر دارم
عشق یک حس عجیبیست که داری شاید
من که نسبت به تو آن را دو برابر دارم
شهر پامال کسانیست که از خاطر شان
غم وافر، تب بالا، دل پرپر دارم
جای تو نیست در این خانه و این شهر گلم!
شرمگینم که چنین خانه و کشور دارم
#بهرام_هیمه
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
هر چه خواندم نامه هایت را نیفتاد اتفاق
می روم تا هیزمی دیگر بریزم در اجاق
بی سبب دست تمنا تا درختان می بری
سیب ها دیگر به افتادن ندارند اشتیاق
رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگیست
مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق
از دورویی تلخ تر در کام اهل عشق نیست
تا دلت با من دو رنگی کرد شیرین شد فراق
کافرم در دیده ی زاهد، ولی در دین عشق
آفرین بر کفر باید گفت و نفرین بر نفاق
💫
فاضل نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
هر چه خواندم نامه هایت را نیفتاد اتفاق
می روم تا هیزمی دیگر بریزم در اجاق
بی سبب دست تمنا تا درختان می بری
سیب ها دیگر به افتادن ندارند اشتیاق
رفتنت چون بودنت تکرار رنج زندگیست
مثل جای خالی ساعت به دیوار اتاق
از دورویی تلخ تر در کام اهل عشق نیست
تا دلت با من دو رنگی کرد شیرین شد فراق
کافرم در دیده ی زاهد، ولی در دین عشق
آفرین بر کفر باید گفت و نفرین بر نفاق
💫
فاضل نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
میرسد روزی سرم بر شانه ات مهمان شود
بی کسی های دلم بـا بودنت جبران شود
می رسد روزی.. میـانِ لشکری از درد و آه
ایـن دلِ دائم صبـورم فـاتحِ میـدان شود
باغبـانی خسته ام ، رنگِ خزان را دیده ام
نوبهـارم چون بیاید، چهره ام خندان شود
ناخـدای کِشتیِ عشقم.، ولی طوفـان زده
با تو حتماً رد شدن از موجِ غم آسان شود
شاعـری سهمِ تـو و، چشمانِ زیبای تو باد
مینویسم از تو من شاید شبی دیوان شود
میکِشم بارِ غمی ، بـر دوشِ خسته نازنین
با وجودت دردِ بی درمانِ من، درمان شود
راضی ام من بر رضای خالقت سنگِ صبور
هر چـه را او می پسندد از برایت آن شود
#جواد_الماسی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
میرسد روزی سرم بر شانه ات مهمان شود
بی کسی های دلم بـا بودنت جبران شود
می رسد روزی.. میـانِ لشکری از درد و آه
ایـن دلِ دائم صبـورم فـاتحِ میـدان شود
باغبـانی خسته ام ، رنگِ خزان را دیده ام
نوبهـارم چون بیاید، چهره ام خندان شود
ناخـدای کِشتیِ عشقم.، ولی طوفـان زده
با تو حتماً رد شدن از موجِ غم آسان شود
شاعـری سهمِ تـو و، چشمانِ زیبای تو باد
مینویسم از تو من شاید شبی دیوان شود
میکِشم بارِ غمی ، بـر دوشِ خسته نازنین
با وجودت دردِ بی درمانِ من، درمان شود
راضی ام من بر رضای خالقت سنگِ صبور
هر چـه را او می پسندد از برایت آن شود
#جواد_الماسی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👨💻1
ا🌿🌹🌱
هر چند , با عاشق شدن مشکل ندارم
یک مشکل اما هست ; دیگر دل ندارم
در بوستانی که خودم آباد کردم
چندی ست دیگر حقِ آب و گل ندارم
باید مرا از نو بچیند دستِ تقدیر
چیزی کم از احساس یک پازل ندارم
دیوانه ام آری, مرا دیوانه کردند
ناچارم از بس"دشمنِ عاقل ندارم"
فیل و رخ و اسب و وزیرم را گرفتند
حتی دو تا سربازِ ناقابل ندارم
دل را زدم دریا بخواهد یا نخواهد
دیگر خیالِ دیدنِ ساحل ندارم
من در جوابِ..عشق آیا اتفاقی ست؟
حرفی به غیر از "ای دلِ غافل" ندارم
#مجتبی_سپید
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
هر چند , با عاشق شدن مشکل ندارم
یک مشکل اما هست ; دیگر دل ندارم
در بوستانی که خودم آباد کردم
چندی ست دیگر حقِ آب و گل ندارم
باید مرا از نو بچیند دستِ تقدیر
چیزی کم از احساس یک پازل ندارم
دیوانه ام آری, مرا دیوانه کردند
ناچارم از بس"دشمنِ عاقل ندارم"
فیل و رخ و اسب و وزیرم را گرفتند
حتی دو تا سربازِ ناقابل ندارم
دل را زدم دریا بخواهد یا نخواهد
دیگر خیالِ دیدنِ ساحل ندارم
من در جوابِ..عشق آیا اتفاقی ست؟
حرفی به غیر از "ای دلِ غافل" ندارم
#مجتبی_سپید
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
آسمان شمس و قمر دارد، منم دارم تو را
شاه و سلطان تاجِ سر دارد، منم دارم تو را
گرچه درویش و فقیرم من ندارم سیم و زر
اغنیا گر سیم و زر دارد، منم دارم تو را
میکنند قند و شکر را اِحتکار این تاجران
تاجر اَر قند و شکر دارد، منم دارم تو را
در جهان نبوَد کسی بی دلبر و بی آشنا
هر که در دل یک نفر دارد، منم دارم تو را
آبِ دریا میکند بر گنجهایش افتخار
قعرِ دریا گر گُهر دارد، منم دارم تو را
دشت و صحرا پُر ز لاله ست، خودنمایی میکند
دشت و صحرا لاله گر دارد، منم دارم تو را
باغبان نازَد به باغِ پُر گل و پُر میوهاش
او که باغِ پُر ثمر دارد، منم دارم تو را
میکند پرواز مرغ، با بال و پر در آسمان
مرغ اگر که بال و پر دارد، منم دارم تو را
هر که دارد چشمِ امیدی به لطفِ دلبری
نرگسِ مستت نظر دارد، منم دارم تو را
راهِ این وادی خطرناک است و مقصد ناپدید
هر کسی یک راهبر دارد، منم دارم تو را
کن نظر از گوشهٔ چشمانِ مستت دلبرا
هر که یاری خوش نظر دارد، منم دارم تو را
آنچنان پنهان نشست مهرت به قلبِ منتظر
مُدَّعی کِی این خبر دارد، منم دارم تو را
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
آسمان شمس و قمر دارد، منم دارم تو را
شاه و سلطان تاجِ سر دارد، منم دارم تو را
گرچه درویش و فقیرم من ندارم سیم و زر
اغنیا گر سیم و زر دارد، منم دارم تو را
میکنند قند و شکر را اِحتکار این تاجران
تاجر اَر قند و شکر دارد، منم دارم تو را
در جهان نبوَد کسی بی دلبر و بی آشنا
هر که در دل یک نفر دارد، منم دارم تو را
آبِ دریا میکند بر گنجهایش افتخار
قعرِ دریا گر گُهر دارد، منم دارم تو را
دشت و صحرا پُر ز لاله ست، خودنمایی میکند
دشت و صحرا لاله گر دارد، منم دارم تو را
باغبان نازَد به باغِ پُر گل و پُر میوهاش
او که باغِ پُر ثمر دارد، منم دارم تو را
میکند پرواز مرغ، با بال و پر در آسمان
مرغ اگر که بال و پر دارد، منم دارم تو را
هر که دارد چشمِ امیدی به لطفِ دلبری
نرگسِ مستت نظر دارد، منم دارم تو را
راهِ این وادی خطرناک است و مقصد ناپدید
هر کسی یک راهبر دارد، منم دارم تو را
کن نظر از گوشهٔ چشمانِ مستت دلبرا
هر که یاری خوش نظر دارد، منم دارم تو را
آنچنان پنهان نشست مهرت به قلبِ منتظر
مُدَّعی کِی این خبر دارد، منم دارم تو را
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
دل ما یک دوست و دشمن هزاران دارد
که هر هزارش در دست تیر و کمان دارد
ز تیر و کمان و کین دشمنم باکی نیست
تا دلم چون تو یار و دلدار کماکان دارد
به روی دل آغوش بگشا و به تماشا بنشین
که به سوختن در آغوشت شوق فراوان دارد
ور نگشاییام جز غَمَت ملالی نیست هرگز
بیچاره دلم در قاف جهان سر به گریبان دارد
آغوش دریغ کردی ، مکن زان زلف شوریده
که دِلِ شوریدهی ما حالی پریشان دارد
سکوتت را نمیفهمم ولیکن دردناک است
مکن اینگونه طنّازی ، دلم عزم بیابان دارد
هر مرغ دلی بر بام تو پرواز کرد ، جَلد شد
حالیا مرغ دلم جَلدِ تو و لانهای ویران دارد
خیال تو با ماست در هر کوی و هر برزن
به گمانم عشق بازیِ با تو اینبار تاوان دارد
#سپهر(تنهای وحشی)✍
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
دل ما یک دوست و دشمن هزاران دارد
که هر هزارش در دست تیر و کمان دارد
ز تیر و کمان و کین دشمنم باکی نیست
تا دلم چون تو یار و دلدار کماکان دارد
به روی دل آغوش بگشا و به تماشا بنشین
که به سوختن در آغوشت شوق فراوان دارد
ور نگشاییام جز غَمَت ملالی نیست هرگز
بیچاره دلم در قاف جهان سر به گریبان دارد
آغوش دریغ کردی ، مکن زان زلف شوریده
که دِلِ شوریدهی ما حالی پریشان دارد
سکوتت را نمیفهمم ولیکن دردناک است
مکن اینگونه طنّازی ، دلم عزم بیابان دارد
هر مرغ دلی بر بام تو پرواز کرد ، جَلد شد
حالیا مرغ دلم جَلدِ تو و لانهای ویران دارد
خیال تو با ماست در هر کوی و هر برزن
به گمانم عشق بازیِ با تو اینبار تاوان دارد
#سپهر(تنهای وحشی)✍
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
تقدیم نگاهتون مهربان☺️
من همانم که شدم ، پای دلت قـربانی
روز و شب در دلُ در یادِ من و در جانی
با سکوتم شده ام ، راویِ طنـازیِ تو !
با دو صد حیله مرا سوی خودت میرانی
من کویری که شده خشک از اقبال بدش
سینه را چشمه ی پر تاب و تب و جوشانی
مثل یک مخملِ نازی به تقاضای تنم !
مثل یک رودِ روان ، عاطفه را جریانی !
مهرت از سینه نرفته ست چنان آتشدان؛
آذری ! در وسطِ سینه ی من ، پنهانی !
آسمان سقف من اما همه اش تاریکست
نورِ مهتاب تـویی ، در دل شب تابانی
مشتری و زُحلی ، زهره ی نورانی تو!
کهکشانی ، قمری ، روزنه در کیهانی
بهترین حالت ممکن تویی از ناکامی!
اشک شوقی که به مژگانِ من آویزانی
حدّ و مرزی و مرا قاعده ی دنیایی
خاورِ دوری و ، ایرانِ من و تورانی
باغ بی بار و بهارم ، وسطِ بی برگی !
جنگل سبز شمـالی ، نفسِ گیلانی !
نم نمک پا به خیال و خلٱَم ، وا کـردی
من تنِ تشنه ی رودم ، تو بر آن بارانی
کاش اصلا نزند سپیده سر از خورشید
امشبی را که ، کنارِ دلِ من مهمانی !
بود و نابودِ منی ، زمزمه ی جاویدی
اول و آخـرِ من ، اوج من و پایانی!
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
تقدیم نگاهتون مهربان☺️
من همانم که شدم ، پای دلت قـربانی
روز و شب در دلُ در یادِ من و در جانی
با سکوتم شده ام ، راویِ طنـازیِ تو !
با دو صد حیله مرا سوی خودت میرانی
من کویری که شده خشک از اقبال بدش
سینه را چشمه ی پر تاب و تب و جوشانی
مثل یک مخملِ نازی به تقاضای تنم !
مثل یک رودِ روان ، عاطفه را جریانی !
مهرت از سینه نرفته ست چنان آتشدان؛
آذری ! در وسطِ سینه ی من ، پنهانی !
آسمان سقف من اما همه اش تاریکست
نورِ مهتاب تـویی ، در دل شب تابانی
مشتری و زُحلی ، زهره ی نورانی تو!
کهکشانی ، قمری ، روزنه در کیهانی
بهترین حالت ممکن تویی از ناکامی!
اشک شوقی که به مژگانِ من آویزانی
حدّ و مرزی و مرا قاعده ی دنیایی
خاورِ دوری و ، ایرانِ من و تورانی
باغ بی بار و بهارم ، وسطِ بی برگی !
جنگل سبز شمـالی ، نفسِ گیلانی !
نم نمک پا به خیال و خلٱَم ، وا کـردی
من تنِ تشنه ی رودم ، تو بر آن بارانی
کاش اصلا نزند سپیده سر از خورشید
امشبی را که ، کنارِ دلِ من مهمانی !
بود و نابودِ منی ، زمزمه ی جاویدی
اول و آخـرِ من ، اوج من و پایانی!
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
روی دل بستن خود کاش کمی کار کنی
مثل یک عاشق دلباخته رفتار کنی
من اگر طاقچه بالا نگذارم زشت است
تو نباید که أقلا کمی اصرار کنی؟
عشق جنگ است و به دنبال غنیمت باید
مثل یک لشکر قحطی زده پیکار کنی
اینقدر خسته نگو راه نخواهد آمد
راه را باید از آن سمت، تو هموار کنی
نه چنان سختعنان باش که عاشق نشوی
نه چنان رام که خود را بزنی خوار کنی
عشق مُسری است فقط خیره شو تا او را نیز
به گرفتاری خود زود گرفتار کنی
واژه از دور چنان زور ندارد، باید
چشم در چشم به احساس خود اقرار کنی
امشب آنقدر به چشمان تو زل خواهم زد
تا مرا خواسته ناخواسته بیمار کنی
#انسیه_سادات_هاشمی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
روی دل بستن خود کاش کمی کار کنی
مثل یک عاشق دلباخته رفتار کنی
من اگر طاقچه بالا نگذارم زشت است
تو نباید که أقلا کمی اصرار کنی؟
عشق جنگ است و به دنبال غنیمت باید
مثل یک لشکر قحطی زده پیکار کنی
اینقدر خسته نگو راه نخواهد آمد
راه را باید از آن سمت، تو هموار کنی
نه چنان سختعنان باش که عاشق نشوی
نه چنان رام که خود را بزنی خوار کنی
عشق مُسری است فقط خیره شو تا او را نیز
به گرفتاری خود زود گرفتار کنی
واژه از دور چنان زور ندارد، باید
چشم در چشم به احساس خود اقرار کنی
امشب آنقدر به چشمان تو زل خواهم زد
تا مرا خواسته ناخواسته بیمار کنی
#انسیه_سادات_هاشمی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
عـاشقم باش! کـه در عشق زبانـزد باشم
غیرِ تو با همه کس ، در همه جا بد باشم
دیـنِ احساسِ تـو، از غصه نجـاتم داده
پس چرا از تـو و از دینِ تـو ، مُرتد باشم
خالقِ عشق تویی ، حضرتِ دلداده ی من
کافرم چون کـه بـه عشقِ تو مُردد باشم!
در موازاتِ تو بودن، بهخدا بیرحمی ست
بـا تـو بایـد بـه مسیرِ دل و مُمتد باشم!
می روم بـا تـو الـهی، کـه مُـقـدر بـاشد
هرچهپیشآید و درعشقخوشآید باشم
می شناسم تـو و احساسِ تـو را، دلبرکم
من فقط با تـو در ایـن عشق مؤید باشم
عشق یعنی بشود آنچه دلت می خواهد
عـاشقت هستم و می مانم و باید باشم!
#اسماعیل_حاج_علیان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
عـاشقم باش! کـه در عشق زبانـزد باشم
غیرِ تو با همه کس ، در همه جا بد باشم
دیـنِ احساسِ تـو، از غصه نجـاتم داده
پس چرا از تـو و از دینِ تـو ، مُرتد باشم
خالقِ عشق تویی ، حضرتِ دلداده ی من
کافرم چون کـه بـه عشقِ تو مُردد باشم!
در موازاتِ تو بودن، بهخدا بیرحمی ست
بـا تـو بایـد بـه مسیرِ دل و مُمتد باشم!
می روم بـا تـو الـهی، کـه مُـقـدر بـاشد
هرچهپیشآید و درعشقخوشآید باشم
می شناسم تـو و احساسِ تـو را، دلبرکم
من فقط با تـو در ایـن عشق مؤید باشم
عشق یعنی بشود آنچه دلت می خواهد
عـاشقت هستم و می مانم و باید باشم!
#اسماعیل_حاج_علیان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجهی شیر
که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر
اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
زندگی پیش من ای مرگ حقیراست حقیر
منتی بر سر من نیست اگر عمری هست
پیش این ماهی دلمرده چه دریا چه کویر
چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر
هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر
از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
شاخه رادلخوشی میوه کشیده است به زیر
ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر
تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چشم آهو چه مگر گفت به سرپنجهی شیر
که شد از صید پشیمان و سر افکند به زیر
اگر از یاد تو جانم نهراسید ببخش
زندگی پیش من ای مرگ حقیراست حقیر
منتی بر سر من نیست اگر عمری هست
پیش این ماهی دلمرده چه دریا چه کویر
چو قناری به قفس یا چو پرستو به سفر
هیچ یک من چو کبوتر نه رهایم نه اسیر
از تهیدستی خود شرم ندارم چون سرو
شاخه رادلخوشی میوه کشیده است به زیر
ما به نظم تو خطایی نگرفتیم ای شعر
تو هم آداب پریشانی ما را بپذیر
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤1😈1
ا🌿🌹🌱
چه کنم گریه ی من بند بیاید، تو بگو
که به لب غنچه ی لبخند بیاید، تو بگو
بعد سهراب به تهمینه چه گویم به وداع
که به داغ از پی فرزند بیاید، تو بگو
بابکی کو که به خونخواهی ایران قدیم
تا بخارا و سمرقند بیاید، تو بگو
غیر از این ارگ به جا مانده و غم چیزی هست
که به شیراز پس از زند بیاید، تو بگو
خورده زخم از پی زخم این وطن، آخر پس کی
بارش تیر بلا بند بیاید، تو بگو
سهم چندین سده ظلمتکده، کو خورشیدی
که درخشان و ظفرمند بیاید، تو بگو
چه لباسی بهجز از داغ شقایق داریم
که به قد قامت الوند بیاید، تو بگو
تنمان برف کفن، مرده دلیم و چه نیاز
که بهار از پی اسفند بیاید، تو بگو
خسته و جان به لب روز و شب تکراریم
جان به لب، اینهمه تا چند بیاید، تو بگو
سهممان در دل تاریخ، فقط غم بوده
شور و شادی به چه ترفند بیاید، تو بگو
چاره ی گریه، غزل شد، چه کنم چاره ی درد
که به چشمان خداوند بیاید، تو بگو
#شهراد_میدری
#خواننده_شو
🌱💌کانال مارا به دوستان و آشنایان خور معرفی کنید و مارا دراین امر فرهنگی یاری نمایید.❤️🙏😉
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چه کنم گریه ی من بند بیاید، تو بگو
که به لب غنچه ی لبخند بیاید، تو بگو
بعد سهراب به تهمینه چه گویم به وداع
که به داغ از پی فرزند بیاید، تو بگو
بابکی کو که به خونخواهی ایران قدیم
تا بخارا و سمرقند بیاید، تو بگو
غیر از این ارگ به جا مانده و غم چیزی هست
که به شیراز پس از زند بیاید، تو بگو
خورده زخم از پی زخم این وطن، آخر پس کی
بارش تیر بلا بند بیاید، تو بگو
سهم چندین سده ظلمتکده، کو خورشیدی
که درخشان و ظفرمند بیاید، تو بگو
چه لباسی بهجز از داغ شقایق داریم
که به قد قامت الوند بیاید، تو بگو
تنمان برف کفن، مرده دلیم و چه نیاز
که بهار از پی اسفند بیاید، تو بگو
خسته و جان به لب روز و شب تکراریم
جان به لب، اینهمه تا چند بیاید، تو بگو
سهممان در دل تاریخ، فقط غم بوده
شور و شادی به چه ترفند بیاید، تو بگو
چاره ی گریه، غزل شد، چه کنم چاره ی درد
که به چشمان خداوند بیاید، تو بگو
#شهراد_میدری
#خواننده_شو
🌱💌کانال مارا به دوستان و آشنایان خور معرفی کنید و مارا دراین امر فرهنگی یاری نمایید.❤️🙏😉
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
چه غم ز باد سحر شمع شعلهور شده را
که مرگ راحتِ جان است جانبهسر شده را
روان چو آب بخوان از نگاه غم زدهام
حکایت شب با درد و غم سحر شده را
خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگر شده را
مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینهی سپر شده را
مبین به جلوهی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزهی پامال رهگذر شده را
کنون که باد خزان برگ برد و بار فشاند
ز سنگ بیم مده نخل بیثمر شده را
مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بیخبر شده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیدهی در شام جلوهگر شده را
فلک چو گوش گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی اثر شده را
زمانهایست که بر گریه عیب میگیرند
نهان کنید از اغیار چشمِ تر شده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حقبینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کر شده را
#محمد_قهرمان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
چه غم ز باد سحر شمع شعلهور شده را
که مرگ راحتِ جان است جانبهسر شده را
روان چو آب بخوان از نگاه غم زدهام
حکایت شب با درد و غم سحر شده را
خیال آن مژه با جان رود ز سینه برون
ز دل چگونه کشم تیر کارگر شده را
مگیر پردلی خویش را به جای سلاح
به جنگ تیغ مبر سینهی سپر شده را
مبین به جلوهی ظاهر که زود برچینند
بساط سبزهی پامال رهگذر شده را
کنون که باد خزان برگ برد و بار فشاند
ز سنگ بیم مده نخل بیثمر شده را
مگر رسد خبر وصل ورنه هیچ پیام
به خود نیاورد از خویش بیخبر شده را
دمید صبح بناگوش یار از خم زلف
ببین سپیدهی در شام جلوهگر شده را
فلک چو گوش گران کرد جای آن دارد
که در جگر شکنم آه بی اثر شده را
زمانهایست که بر گریه عیب میگیرند
نهان کنید از اغیار چشمِ تر شده را
نه گوش حق شنو اینجا نه چشم حقبینی
خدا سزا دهد این قوم کور و کر شده را
#محمد_قهرمان
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤1
ا🌿🌹🌱
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
گفتــا که پری را چکنم رسم چنانست
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن
گفتا مگــرت آرزوی دیدن جانست؟
گفتم همه هیچ ست امیدم ز کنارت
گفتــا که ترا نیز مگر میل میانست
گفتم که جهان برمن دلتنگ چه تنگست
گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
گفتم که بگـــــو تا بدهم جان گرامی
گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
گفتم که بیـــا تا که روان بر تو فشانم
گفتا که گدا بین که چه فرمانش روانست
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت
گفتـــا که مرا با تو ارادت نه چنانست
گفتم که ره کعبه به میخانه کدام است
گفتا خمش این کوی خرابات مغانست
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت
گفتـــا برو ای خام هنوزت غم آنست
#خواجو_کرمانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
گفتم که چرا صورتت از دیده نهانست
گفتــا که پری را چکنم رسم چنانست
گفتم که نقاب از رخ دلخواه بر افکن
گفتا مگــرت آرزوی دیدن جانست؟
گفتم همه هیچ ست امیدم ز کنارت
گفتــا که ترا نیز مگر میل میانست
گفتم که جهان برمن دلتنگ چه تنگست
گفتا که مرا همچو دلت تنگ دهانست
گفتم که بگـــــو تا بدهم جان گرامی
گفتا که ترا خود ز جهان نقد همانست
گفتم که بیـــا تا که روان بر تو فشانم
گفتا که گدا بین که چه فرمانش روانست
گفتم که چنانم که مپرس از غم عشقت
گفتـــا که مرا با تو ارادت نه چنانست
گفتم که ره کعبه به میخانه کدام است
گفتا خمش این کوی خرابات مغانست
گفتم که چو خواجو نبرم جان ز فراقت
گفتـــا برو ای خام هنوزت غم آنست
#خواجو_کرمانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
💯1