قفسه کتاب
7.83K subscribers
4.3K photos
704 videos
1.83K files
445 links
کتاب یک دنیاست یک زندگیست
کتاب
#بیشتر_بخوانید
#بیشتر_بدانید
#کتاب_زندگیست 📚📚

👈 ادمین قفسه کتاب جهت تبلیغات ، نظرات ، معرفی کتاب
@Mr_Books 👈👈
کد شامد 1-1-297534-61-4-1
Download Telegram
ا🌿🌹🌱

ای ناب ترین میوه یِ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻩ
خوشمزه تر از شهد ﻟﺒﺖ کس نچشیدﻩ

باید که به چنگ آورمت با همه سختی
پا پس نکشد عاشقت  از رای و عقیده

ﺑﺎ  دلبری‌ ات‌ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﺁﺗﺶ  ﺑﻪ ﻭجودم
ﭘﺲ ﮐﯽ ﺑﺸﻮﯼ  مرهم ﺍﯾﻦ ﻗﻠﺐ  ﺗﭙﯿﺪه

با آن که  خدا خالق  آثار  قشنگ  است
طرحی  به  فریبایی  چشمت  نکشیده

گلواژه   بپاشم   که  بیایی  به   سراغم
با دامنی از   مثنوی و  شعر  و ‌‌ قصیده

از بسکه صبا روسری ات را به‌عقب برد
صد کوچه‌‌ معطر ‌ شده  از  بوی وزیده

بانو  عسلم  عاقبت  از  عشق  وصالت
جان را   بدهد  واله ی تو بر  سر  ایده

#علی_قیصری

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی



#حافظ

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

با بادهای وحشی با غصه‌های اهلی
آن شیرمستِ مستم با ردِپای اهلی

گرگ است و گله‌اش را برده‌‌ست تا لبِ تیغ
تیغ است بر لبِ من با یک صدای اهلی

سرخ است روی حاکم خونش هم اهلِ اهل است
در جایگاه وحشی اما به جای اهلی

خون از رگی گذشت و خون از رگی جهید وُ
خون از حدش گذشته از مرزهای اهلی

اهل کتاب و وحشت هم نام سرخ و سبزیم
ما وحشیان قرنیم با یک خدای اهلی

با صبح سر شکسته شب تا به روز خسته
زندان همیشه قصر است نزد رهای اهلی



#تمنا‌_توانگر

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

مانند غریقی که پر از وحشتِ آب است
می‌گردم و دستم پیِ یک تکّه طناب است

دلتنگی و تنهایی و اندوه و صبوری
این عاقبتِ تیره‌ی یک عاشق ناب است!

آن مردِ پر از شور و غزل، بعدِ تو جان داد
این آدمِ کوکی، جسدی پشت نقاب است

یا مشکل ارسال پیام از دل ما بود
یا منبع گیرنده‌ی قلب تو خراب است!

زاییده‌ی دردیم و به‌بارآمده‌ی عشق
در مکتب ما، عشق فقط، حرف حساب است

یک جمله بگو دلبرکم! حرف دلت چیست؟
عاشق شده این شاعر و دنبال جواب است...

#محسن_نظری

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

.
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما

غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
شعله ئی آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

#اقبال_لاهوری

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشهء میخنانه بمیرم

درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سرِ شانه بمیرم

من دُرّ یتیمم، صدفم سینهء درياست
بگذار یتیمانه و دُردانه بمیرم

بیگانه شمردند مرا در وطن خویش،
تا بی وطن و از از همه بیگانه بمیرم

سرباز جهادم من و از جبههء احرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم

من بلبلِ عشّاق به دامی نشوم رام
در دامِ تو هم بی طمعِ دانه بمیرم

در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم..


#شهریار

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
1
ا🌿🌹🌱

‍ ‍ یک زمان ,فلسفه ی زیستنت من بودم
اول و آخرو متن سخنت من بودم

آنقدر محو تو بودم که دعا می کردم
کاش نقاشی روی بدنت من بودم

تو به دنبال من و ما شدنت بودی و حیف
غافل از اینکه همان نیم منت من بودم

مدتی هست تبسم به لبت دیگر نیست
نکند تلخی کنج دهنت من بودم

چه گناهی بجز از مهر و محبت سر زد
گفته ای  وصله ی ناجور تنت من بودم

آنکه در روز وداع تو و تنهایی عشق
ِ می کند گریه به روی کفنت من بودم

دلم از حسرت آغوش تو سرریز شده
کاشکی عطر خوش  پیرهنت من بودم

رفتی و ماندن من بی تو دگر بی ثمراست
یک زمان فلسفه ی‌زیستنت من بودم

؟

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

مرا تو راحت جانی و من تو را نگران
گناه کیست که من با توام، تو با دگران

اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است
جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن

به جست‌وجوی تو در چشم خلق خیره شدم
غریبه‌اند برایم تمام رهگذران

عجب ز عشق که هرکس حکایتی دارد
از این گدازه‌ی آتشفشانِ در فوران

#فاضل_نظری

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
🥰1
ا🌿🌹🌱

یوسف قلب خرابم شده ای میدانی؟
بازهم حرف دل از دیده ی من میخوانی؟

شده ام خانه خراب از غم بی مهری تو!
تو چرا بی خبر از حال دلم می مانی ؟

خنده بر لب نزدی؛ وااای دو چشمم تر شد!
ای دلم زار نزن ! شکوه نکن پنهانی!

شده چشم سیهی قاب به دیوار دلم
بی خبر مانده ای از حالِ دلم؛ نالانی

ًگوشه ی دنج دلم باز پریشان شده است
کِی به پایان رسد این وهمِ شب ظلمانی

بوسه گاهم شده کنج لب تو وااای بیا!
بار دیگر بده بر روح و دلم سامانی !

شده ام حبس بر آن تنگ بلورِ دل تو
دل خوشم گر بشوم کنج دلت زندانی

موقع رفتن تو بند دلم پاره شد و -
شده این جادّه از چشمِ ترم بارانی

؟

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
🔥1
ا🌿🌹🌱

تصور می‌کنیم دنیا بهشت است
و نیکی در دل آدم سرشت است

گهی در شادمانی خرم و شاد
که گویی باغ عالم گشته آباد

ولیکن چون بیاید رنج و محنت
نماید دوزخی از بیم و وحشت

اگرچه رنج ما از حد برون است
به دنیا دل سپردن هم جنون است

مکن دل را اسیر نقش فانی
که این منزل نماند جاودانی

جهان نه دوزخ است و نه بهشتی
گذرگاهی‌ست با خوبی و زشتی

#سمیر_سادات

تاریخ ۱۶/۳/۱۴۰۵ ساعت ۱۲ شب

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
Forwarded from بزم غزل....🤗 (🇵🇸 Faizi 🇵🇸)
ا🌿🌹🌱

زندگی گاهی برایم چندش آور می شود
میل رفتن در وجودم صد برابر می شود

از همان روزی که مادر رفت و تنهایم گذاشت
پشت هم در سطح کشور روز مادر می شود

غصه هایم کوچک اند اما بزرگش می کند
آیِنه لج می کند، دائم مقعر می شود

رخت سبز اصلا نمی آید به رنگ صورتم
ماه فروردین شبیه ماه آذر می شود

دلخوشی ها مثل تعطیلات تابستان شده
تا بخواهم که بجنبم روز آخر می شود

هر زمان تا می روم لب تَر کنم با جام مِی
وقت قامت بستن و الله اکبر می شود

با شما هستم شمایی که به کافه می روید
با ‌کدامین چای و قهوه خستگی در می شود؟

#علی_قهرمانی

بزم غزل....❤️🤗
https://t.me/BAZM_E_GAZAL
🔥1
Forwarded from بزم غزل....🤗 (🍂🍁)
جایی که مادر هنوز نفس می‌کشد

او هر زمان که دلتنگ می‌شد، به پناه تنهایی‌هایش می‌رفت؛
به همان جایی که خودش برگزیده بود.
هر روز، در ساعت مشخصی، زیر آن درخت می‌نشست.
درختی که روزگاری با مادرِ ازدست‌رفته‌اش زیر سایه‌اش قصه می‌گفتند.
با هر بار نشستن آنجا، تصور می‌کرد شاید از گوشه‌ای،
مادرش بازگردد و مثل گذشته، برایش داستانی بخواند...🥺

🖊حسنا_امیری
داستانک
روز مادر بر همگان مبارک😊

https://t.me/BAZM_E_GAZAL
ا🌿🌹🌱

مستي ما مستي از هر جـام نیست
مست گشتن کار هر بـد نـام نیست

ما ز جـام دوست، مستي مي کنیم
خویش را فـارغ ز هستي مي کنیم

مي، پلیـــدی را ز سر بیـرون کند
عشق را در جـام دل، افزون کند

چون که ما مستیم و از هستي تهي
کي شود هستي، به مستي منتهي؟

مست، یعني: عاشقي بي قید و بند
فـــارغ از بود و نبود و چون و چند؟

چون و چند از ابلهـــي آید میـــان
در طریق عاشقي کي مي‌تـــوان؟

مست بود و فکـــر هستي داشتن
کـــوه غـــم را از میان ، برداشتن

کــي بُــوَد کـــار حساب و هندسه؟
کــي چنین درسي بود در مدرسه؟

عاشقي را خود جهــان دیگــریست
منطق عاشق همــان پیغمــبریست

عشق بر عاشق دهـــد ، دستور را
عقـــل، کي فهمـد چنین منظور را

تا نگـــردی عاشق از این ماجـــرا
کـــي تواني کرد درک نکته هـــا؟

فهـم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز میگویي که چیست؟

بایـــد اول ، تـــرک هشیاری کني
عشق را در خویشتن جاری کني

هر زمان گشتي تو مست جام عشق
خویش را انــداختـــي در دام عشق

آن زمان شاید بدانـــي عشق چیست
چون کني درک یکـــي را از دویست

#مولانا

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
🔥1
#داستانک
اما واقعی از افغانستان


من با زن اولم بیست سال تفاوت سنی داشتم. وقتی از آلمان رفتم افغانستان که زن بگیرم، مادرم فهرستی از بیست دختر را پیش رویم گذاشت و گفت: «انتخاب با خودت!» هیچ‌کدام را ندیده بودم، هیچ‌کدام را نمی‌شناختم، چون زمانی که به سفر رفتم، هیچ‌یک هنوز به دنیا نیامده بودند. مادرم گفت: «ببین، این شهناز است، دختر صوفی نبی، این زلیخا است، دختر عمه‌ات، این فلانی است…» گفتم: «مادر، من از همه این‌ها خیلی بزرگ‌تر استم!» دستش را روی دهنم گذاشت و گفت: «هیس! تو فقط انتخاب کن، هیچ‌کسی جرأت رد کردن ندارد. اگر دخترها نپذیرند، پدر و مادرهای‌شان قبول می‌کنند. حالا همه مردم قریه برای داشتن یک داماد اروپایی دعا می‌کنند. تو خودت را پیر نگیر، اینجا برای همه جوان استی، خیلی جوان! اینجا جوان‌ها از پس مخارج عروسی برنمی‌آیند، مگر کسی به این‌ها دختر می‌دهد؟ نه، بابا، نه!»
آخرش مادرم گفت: «اصلاً نیازی به انتخاب تو نیست، من که همه را می‌شناسم. هیچ‌کدام به پای نازدانه نمی‌رسد، نه قد و بالا و نه زیبایی‌اش. خودم می‌روم و دست‌پر برمی‌گردم.»
آن روز صبح که قریه زیر نور سرد خزان آرام گرفته بود، پدر و مادرم برای خواستگاری رفتند. وقتی برگشتند، شاد و خندان بودند،
پرسیدم: «نازدانه هم راضی بود؟»
انگار این موضوع برای مادرم اهمیت نداشت، گویا اصلاً از نازدانه نظر نپرسیده بودند. دستش را روی زانویم گذاشت و گفت: «نازدانه چرا راضی نباشد؟ مگر بیشتر از تو گیرش می‌آید؟
خواستگاری، آشنایی، تشریفات… همه زود تمام شد. اما روزی که برای اولین بار نازدانه را دیدم، غمگین بود. در چشم‌های سیاه و در تار و پود گیسوانش اندوه گیر کرده بود. همان لحظه حس کردم او هنوز یک کودک است، بی‌خبر از دنیای بزرگ‌ها. ولی سخنان مادرم مثل پرده‌ای بود که دور عقل و انصافم کشیده شده بود. با خودم می‌گفتم: «زیباترین دختر قریه را گرفتم، چرا باید غمگین باشم؟»
عروسی کردیم، عروسی‌ای نامدار، با شور و هیجان. روزی که سندهای تولد نازدانه را جعل کردیم و سنش را بالا بردیم، غمگین بود. فردایش هم غمگین بود. روزی که خداحافظی کردم و آمدم آلمان، باز هم غمگین بود. مادرم می‌گفت: «تشویش نداشته باش، دختر خجالت می‌کشد. خوب می‌شود!»
زود کارهای مهاجرتی‌اش را تمام کردم، خانه را آماده ساختم، قرار شد زنم همراهم بیاید. خیال می‌کردم زندگی ما عالی خواهد شد. اما روزی که از میدان هوایی نازدانه را گرفتم، غمگین بود. هرچه می‌پرسیدم، جواب‌های کوتاه و بی‌ربط می‌داد. چند وقت که گذشت، خواستم با او واضح صحبت کنم، نشد. انگار برایش هیچ اهمیتی نداشت. شبیه این بود که روح یک کودک در خانه‌ام آمده باشد.
یادم است، یک روز دستش را گرفتم و به بازار و رستوران بردم، برایش لباس بخرم، شهر را نشانش بدهم. همان روز همه‌چیز خراب شد. فروشنده گفت: «آقا، دخترت خیلی زیباست!» مهمان‌دار رستوران کلاهش را پایین آورد و با مهربانی گفت: «آقا، با دختر زیبایت خوش آمدی!»
نمی‌دانستم نازدانه متوجه این حرف‌ها می‌شود یا نه. شاید می‌شد، چون خیلی زود خسته شد و گفت: «برویم خانه.» دیگر هیچ نگفت.
به خانه که رسیدیم، پالتویش را کشید و مستقیم کنار پنجره نشست. به بیرون خیره شد، به رودخانه، به جنگل. می‌خواستم با من حرف بزند. زن من بود! من او را از افغانستان آورده بودم
دیگر هرگز با من بیرون نرفت، هرگز نخواست غذای رستوران بخورد. تمام راه‌هایی که به من ختم می‌شد، برای او زجرآور و آزاردهنده بود. از رفتارش معلوم بود، از اینکه حتی یک‌بار هم در چشم‌های من نگاه نکرد، معلوم بود. آه، چه روزهای سختی، چه لحظه‌های شرمگینی!
آن شب سرد زمستانی، همان شبی که رودخانه یخ بسته بود، درختان زیر برف خم شده بودند، همان شب برای اولین بار کمی حرف زد. گفت: «حالم خوب نیست.» و بعد گریه کرد. شبیه یک اسیر که از آزادی می‌ترسد، شبیه پرنده‌ای که پرواز را دوست ندارد… شبیه… شبیه… نمی‌دانم چگونه وصف کنم. خودش را بغل گرفته بود، زانوهای کوچکش را، کودکی‌اش را…
رفتم بخوابم، اما او هنوز به رودخانه زل زده بود، به جنگل، به تاریکی‌های دوردست.
صبح که بیدار شدم، انگار همه‌چیز خواب بود، انگار تمام زندگی‌ام یک خواب بود. نازدانه نبود. اتاق‌ها را گشتم، نبود.
دیدم روی یک کاغذ کوچک چیزی نوشته و درون گلدان گذاشته است:
«دنبال من در هیچ‌جای این دنیا نگرد، در هیچ شهر و کشوری. من دیگر در هیچ‌جای این جهان نیستم.»


ناشناس🕊🫧❤️‍🩹🖤

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
2
ا🌿🌹🌱

چند روزیست که از کار دلم می گیرد
در همین کوچه و بازار دلم می گیرد

زندگی در تب خود کرده مرا سخت دچار
آه از واژه ی ناچار دلم می گیرد

می نشینم نفسی تازه کنم می بینم
از نگاه در و دیوار دلم می گیرد

روز شب می شود وشب به سحر می آید
دارد از این همه تکرار دلم می گیرد

سال ها دل به هوای رخ دلداری بود
حال در لحظه ی دیدار دلم می گیرد

یار هم باعث دلگرمی من نیست که نیست
از تپش های تن یار دلم می گیرد

من که از هد هد واز سار خوشم می آید
امشب از منطق عطار دلم می گیرد

خسته ام خسته تر از هر چه نباید باشم
گاه هر ثانیه صد بار دلم می گیرد

و در این قرن یخی مطمئنم یک روزی
پیش چشمان پرستار دلم می گیرد

تن من خالی از این دغدغه ها خواهد شد
و خداوند نگهدار دلم خواهد شد

#محمد_دررودی

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

«کمی طولانی؛ خاطره بازی شاعر با خیال معشوقه اش»


عشق آن‌شب به دیدنم آمد
دسته‌ای یاس داشت در دستش
قبل هر کار دیگری آمد
دست من ‌را گذاشت در دستش

دست من‌ را گرفت یخ کردم
خانه لبریز عطر یاسش بود
گنگ بودم، توهمی بودم
او ولی کاملا حواسش بود

گفتم اینجا چه میکنی دختر
یخ زدی، برف را نمی‌بینی؟
به گلویش اشاره کرد ، تو چه؟
این‌همه حرف را نمی‌بینی؟

ساده و بی‌اجازه آمد تو
بعد با پشت پاش در را بست
با همان لحن بی‌نظیرش گفت
“بد نگاهم نکن همینه که هست”

مثل هربار باز خندیدم
ناخودآگاه سر تکان دادم
چاره‌ای غیر خنده بود مگر؟
رخت‌آویز را نشان دادم

رخت‌آویز دست‌هایش را
باز می‌کرد تا بغل بکند
شال او‌ را که بی‌گمان می‌رفت
خانه را غرق در غزل بکند

شال بر موی لخت سر می‌خورد
صحنه‌ای دیدنی رقم می‌زد
موج موهای مشکی‌اش آن شب
بی‌محابا به صخره‌ام می‌زد

عطر، آن عطر گرم و شیرینش
از تنش می‌دوید تا بدنم
ردّ بو را به چشم می‌دیدیم
می‌نشیند به روی پیرهنم

چشم‌ها چشم‌ها نمی‌دانی
آه با من چه ها نکرد آن شب
از زیادی آهِ حسرت من
گرم شد دست های سرد آن شب

لب او آه، آه از لب او
از خطوط لب مرتب او
سرخ با صورتی مرکّب او
آه از خاطرات آن شب او

در خیالات مبهمم بودم
یک نفر داشت چای دم میکرد
عاشق چای بود مثل خودم
چای ما را شبیه هم میکرد

قند ها با تواضع بسیار
به لبانش سلام می کردند
سبز یا سرخ هر چه او می گفت
استکان ها قیام می کردند

چای در دست سمت من آمد
غرق آرامشی تماشایی
بودنش توی خانه انگاری
تیر میزد به قلب تنهایی

استکان را به دست من داد و
یاس ها را درون آب گذاشت
گفت اول تو بشنوی یا من؟
خوب شد حق انتخاب گذاشت

گفتم اول من از تو می شنوم
بنشین پیش من ترانه بخوان
لطف کن از خودت بگو زیبا
لطف کن شعر عاشقانه بخوان

شعر جاری شد از لبان ترش
سعدی از عجز داشت دق میکرد
مولوی در سماع می رقصید
حافظ مست هق و هق میکرد

واژه ها بال در می آوردند
تا دهانش به حرف وا می شد
سر هر دفعه گفتن شینش
روح من از تنم جدا می شد

چشم می شد نگاه میکردم
واژه می شد سکوت میکردم
مثل حوا هوایی ام میکرد
مثل آدم سقوط میکردم

هدفش از تمام شعر فقط
به همین جا کشاندن من بود
ناگهان در سکوت غرق شدیم
نوبت شعر خواندن من بود

کاش می شد که حرف هایم را
رو به روی تو مو به مو بزنم
تا که آزرده خاطرت نکنم
باز باید به شعر رو بزنم

شعر دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من جواب سکوت مبهم تو
و تو زیبا ترین سوال منی

بنشین شعر تازه دم کردم
باز هم تشنه ی شنیدن باش
روی یک قلّه رو به آغوشم
باش و آماده ی پریدن باش

گريه ميكرد و شعر ميخواندم
شعر ميخواند و گريه ميكردم
شعر میشد هر آنچه میگفتم
اشک می شد هر آنچه میکردم

ساز برداشتم سخن گفتم
عود آلوده کرد بویش را
کاش می شد دو تار مویش را
بنوازم کمی گلویش را

روی دوشم فرشته ها با هم
به لبانش اشاره میکردند
دخترک های توی نقّاشی
همه ما را نظاره میکردند

روی لب هاش طعم‌ وسوسه و
توی چشمش پر از تمنّا بود
من که یوسف نبودم از اول
او ولی کاملا زلیخا بود

دست بردم به لمس لب هایش
مردمک ها عمیق تر میشد
هر چه حسم دقیق تر میشد
رنگ لب ها رقیق تر میشد

دست بردم به هیچ انگاری
پنجه‌ام در فضای خالی رفت
توی ذهنم زنی خیالی بود
توی ذهنم زنی خیالی رفت

رفت با کوله‌باری از حسرت
ماند از او خاطرات لعنتی اش
من به دنیای سرد خود رفتم
او به دنیای جیغ و صورتی اش

بگذريم از گذشته ها ديگر
هر چه كه بوده دوستش دارم
دوستش دارم و نميداند
و چه بيهوده دوستش دارم

ناگهان در جهان بی روحم
دختری را غریق غم دیدم
دختری که درون چشمانش
تکّه ای کوچک از خودم دیدم

پیش پایم نشست و دستم را
با سرانگشت ها نوازش کرد
با همان چشم آشنا خندید
با همان خنده‌هاش خواهش کرد

چشم در چشم‌های خیسم گفت
باز داری چه می‌کنی بابا
من کنار تو ام، نمی بینی ؟
پس چرا گریه می‌کنی بابا

عشق هم مثل هر چه داشتمش
بازی عمر بود و باختمش
پیر مردی درون آینه بود
که من اصلا نمی شناختمش

#سید_تقی_سیدی

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
ا🌿🌹🌱

می‌خواهمت چنانکه شبِ خسته خواب را!
می‌جویمت چنانکه لبِ تشنه آب را!

محوِ تو اَم چنان‌که ستاره به چشمِ صبح
یا شبنمِ سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان‌که درختان برای باد
یا کودکانِ خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت!
چونان که التهابِ بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی!
با چون تو پُرسشی، چه نیازی جواب را؟!

#قیصر_امین‌پور.

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

غزل

فارسی بود گریه‌ی پدرم
فارسی هست خنده‌ی پسرم

مادرم سال هاست می گوید:
فارسی درد می کند کمرم

دخترم را به فارسی کشتند
فارسی آتشی ست در جگرم

گریه ام، خنده ام، سکوتم نیز
کلماتی که رُسته دور و برم

کوه و دشتم، درخت و مزرعه ام
ساقه و شاخه، برگم و ثمرم

شک ندارم به فارسی بوده
این که من سالهاست در به درم

لحظه‌ی فارسی سخن گفتن
من گمان میکنم پرنده ترم

فارسی راه می روم وقتی...
دوست دارم به آسمان بپرم

فارسی می روم به دکّان ها
تا که دیوان تازه‌ای بخرم

فارسی دوست دارمت بسیار
باخودم، آمدم تورا ببرم

#احسان_بدخشانی

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچه‌ی دنیای روانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی، گریه کنی، شعر بخوانی؟

دلتنگ توام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش خودت را سر قبرم برسانی


#سید_تقی_سیدی

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

به توانایی خود یک‌سره باور دارم
حقّ من باش که یک‌ روز تو را بردارم

بهتر آن است که از پیش تو پنهان بکنم
آنچه را موقع دیدار تو در سر دارم

اتفاقی نه شبیه تو بیفتد دیگر
نه رفیقی به بزرگی تو دیگر دارم

عشق یک حس عجیبی‌ست که داری شاید
من که نسبت به تو آن را دو برابر دارم

شهر پامال کسانی‌ست که از خاطر شان
غم وافر، تب بالا، دل پرپر دارم

جای تو نیست در این خانه و این شهر گلم!
شرمگینم که چنین خانه و کشور دارم

#بهرام_هیمه

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂