قفسه کتاب
8.07K subscribers
4.3K photos
704 videos
1.83K files
442 links
کتاب یک دنیاست یک زندگیست
کتاب
#بیشتر_بخوانید
#بیشتر_بدانید
#کتاب_زندگیست 📚📚

👈 ادمین قفسه کتاب جهت تبلیغات ، نظرات ، معرفی کتاب
@Mr_Books 👈👈
کد شامد 1-1-297534-61-4-1
Download Telegram
قفسه کتاب
🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت چهاردهم متوجه شدم مهسا همان مهسای کوچک که امروز بزرگی و زیباییش را هر چقدر تعریف کنم کم است، دختر با حجاب،انگارازسروصورتش نور می بارد،شبیه حور، خیلی تغییر کرده بود سلام دادم اما مهسا نشناخت و گفت علیکم سلام…
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده: صباصدر

#قسمت پانزدهم

یک ماه بعد.....
ــ نعمت: از آمدن کاکا عزت شان دو ماه می گذرد و از خبر شدن من از برگشت شان یک ماه،
درین مدت یک ماه چندین باری به خانه کاکا عزت رفتم و یکی دوباری به خانه ما آمدند مادرم
(عادله مادر ادیل) از فامیل کاکا عزت خیلی خوش شان آمده بود و بیشتر از همه مهسا را دوست داشت و هر دقیقه تعریف و توصیفش را می کرد
ــ مهسا: سه هفته ای می شود که صاحب وظیفه شدم خیلی از کار و محل کارم راضی هستم و درین مدت یک دوست به اسم صنم پیدا کردم صنم یک دختر با جرعت شوخ فیشنی و کمی خود نما است هر روز با آمادگی کامل با فیشن زیاد که برایش نمود می دهد به وظیفه می آید گاهی به شوخی برایش می گویم صنم جان تمامی معاش تو به لوازم آرایش مصرف می شود هههه
اما صنم می گوید
ــ صنم: من را بیخیال مهسا کمی تو هم آرایش کن هرچند خودت زیبا هستی و نیازی به آرایش نداری اما یکبار امتحان کن زیبا تر می شوی
ــ مهسا: درست است صنم جان کوشش خواهد کردم حال به کارمان برسیم،😊
خیلی با این دختر عادت کرده بودم و گاه گاهی اکثر حرکاتش بر دلم نمی نشست مثلا دنبال خودنمایی بود می خواست دیده شود، اما صمیمیت و مهربانی اش خوشایند است، خوب به هر صورت دختر خوبی است
ــ نعمت: در شفاخانه بودم که یک زن را آوردند خیلی وضعیتش وخیم بود خیلی به شدت زخم برداشته بود بعد از تحقیق دانستم که این زن را شوهرش به دلیل بدنیا نیاوردن پسر به این حالت رسانده، دلم برای زن بیچاره خیلی سوخت چند روزی در شفاخانه بستر شد و بعد از چند روز روز مرخصی اش فرا رسید برایش گفتم
ــ نعمت: شفا باشه امروز مرخص می شوید آماده رفتن باشید، آن زن خیلی گریه کرد و گفت
ــ نمی شود چند روز دیگر هم با دخترم اینجا بمانم اگر به خانه برگردم مطمئن هستم شوهرم مرا خواهد کشت.
ــ نعمت: دلم خیلی برایش سوخت واقعا افسوس به چنین جهالت به چنین وضعیت اکثر مردم با این افکار مخرب شان، به انسان های که مردی شان را به زور بازو نشان می دهند، مگر دست بلند کردن بالای یک زن مردانگیست؟
اینکه پسر بدنیا نیاورد گناه این خانم چیست؟ چی پسر چی دختر هردو نعمت خداوند است که به بنده هایش می بخشد انتخاب ان به دست ای زن بیچاره که نیست آهی کشیدم و گفتم خواهر اینگونه نمی شود اگر میخواهید از دست شوهر نامرد تان در امان باشید ازش شکایت کنید اینگونه نه به شما نه به طفل تان صدمه زده می تواند.
ابتدا قبول نکرد اما بعد قبول کرد شکایت کرد روز دادگاه فرا رسید و همرای آن زن منحیث شاهد به محکمه رفتم آنجا مهسا نیز بود و همرایش خانم صنم وکیل این زن نیز بود با مهسا احوالپرسی کردم و همچنان با خانم صنم از نزدیک معرفی شدم وکیل لایقی بود توانست دعوا را برنده شود و شوهر این زن به دلیل لت و کوب همسرش و همچنان استفاده از مواد مخدر و فروش آن به مدت هشت سال زندانی شد ان خانم ازم تشکری کرد و گفت
ــ داکتر صاحب بسیار زیاد تشکر اگر شما کمکم نمی کردید نمی دانستم از دست این روانی چگونه خلاص شوم خداوند برایتان خیر و سعادت نصیب کند
و رفت
من را مهسا بعد از ختم دادگاه به قهوه دعوت کرد و در محل کارش چند ساعتی مهمانش بودم و می گفتیم می خندیدیم از دوران کودکی یاد کردم و همه ماجرا را بعد از رفتن شان به ترکیه الی امروز برایش قصه کردم
مهسا گاهی می خندید و گاهی به گذشته ام اشک می ریخت و همچنان مهسا از دوره پوهنتونش در ترکیه گفت
درین چند ساعت خیلی صمیمی تر شدیم خانم صنم نیز آمد و کنار ما نشست چون دوست مهسا بود، خوب سه نفر خیلی حرف زدیم و خندیدیم
ــ مهسا: وقتی دیدم نعمت به محکمه می آید نمیدانم چرا ضربان قلبم شدت گرفت حس خوشی برایم دست داد صنم دعوا را برنده شد و آن زن رفت وقتی نعمت می خواست برود به قهوه ای دعوتش کردم و باهم خیلی حرف زدیم واقعا صبر و تحمل نعمت قابل تحسین بود نعمت با همه ادم های که مشناختم فرق داشت هنوز هم قوی تر از همیشه صبور تر از قبل، سختی های زندگی اورا تبدیل به فولاد ساخته.
در جریان حرف زدن بودیم صنم آمد و کنارم نشست و با نعمت صحبت می کرد صنم بازم با نخره و ناز و ادا هایش حرف میزد اما نعمت چشمانش به زمین بود و گاه گاهی هنگام صحبت سرش را بلند می کرد ازین عادتش خیلی خوشم آمد شخصیت عالی آرام و همچنان سرخم و با وقار بود نمی دانم چرا از نگاه ها و ناز های صنم در مقابل نعمت بدم آمد
این صنم چرا وقتی کسی را می بیند اینگونه ناز و ادا در می آورد،
بعد از چند دقیقه نعمت بلند شد و بخاطر قهوه تشکر کرد می خواست برود که صنم گفت
ادامه فردا شب 💛

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده: صباصدر #قسمت پانزدهم یک ماه بعد..... ــ نعمت: از آمدن کاکا عزت شان دو ماه می گذرد و از خبر شدن من از برگشت شان یک ماه، درین مدت یک ماه چندین باری به خانه کاکا عزت رفتم و یکی دوباری به خانه ما آمدند مادرم (عادله مادر ادیل)…
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت شانزدهم

صنم گفت:
داکتر صاحب بازم تشریف بیاورید و مهمان ما باشید و آدرس معاینه خانه نعمت را گرفت خیلی عصبانی شدم به فضولی این دختر، چرا اینگونه می کند؟ چه لزومی دارد که آدرس می گیرد.
باز باخود فکر کردم مهسا به تو چه هرچی می کند زندگی خودش است برای تو ربط ندارد.
با نعمت خدا حافظی کردم و بعد از رفتن آن صنم گفت
ــ صنم: چقدر این داکتر جذاب است
وای نپرسیدم که مجرد است یا خیر، ای کاش زود تر می رسیدم تا فرصت بیشتر صحبت کردن با این داکتر بیشتر نصیبم می شد. مهسا تو می دانی؟
ــ مهسا: با این سوالش بیشتر عصبانی شدم گفتم من چی میدانم دختر اصلا به من و تو چه که عروسی کرده یا خیر کلان آدم است البته که عروسی کرده
صنم گفت حالا چرا قهر می شوی جانم همینطور پرسیدم، خیر باز یگان روز که به معاینه خانه اش رفتم می پرسم
ــ مهسا: این دختر بیشتر اعصابم را خراب می کرد دست خودم نبود نمی دانم چرا حس حسادت برایم رخ می داد
ــ عادله: بعد از معرفی شدن با فامیل شهناز و عزت خیلی ازشان خوشم آمده انسان های خوبی هستند و یکی دوباری در این مدت به خانه ما آمدند ما هم چندین باری به خانه شان رفتیم بیشتر از همه مهسا دختر زیبا و خوش اخلاق با حجاب دختر ساده و با ادب خیلی توجه ام را جلب کرده واقعا دختری است که هرچقدر هم تعریف اش را کنم بازم کم است
من آنرا برای پسرم نعمت پسندیدم اما در موردش با کسی تا حالا حرف نزدیم اگر نعمت قبول کند به زود ترین فرصت عروسم می سازم، ای کاش ادیلم نیز زنده می بود و امروز با نعمت یکجا در مورد عروسی ادیل نیز تصمیم می گرفتم
ــ نعمت: دو روز از ملاقاتم با مهسا و صنم گذشته بود در معاینه خانه بودم که فرهاد دستیارم گفت داکتر صاحب یک خانم به دیدن شما آمده و مریض ها هم فعلا تمام شده،
گفتم داخل رهنمایی شان کو، فکر کردم مهسا است در دلم ذوقی پیدا شد اما متوجه شدم خانم صنم داخل شد وسلام کرد لبخند روی لبانم ماسید من هم احوال پرسی کرده و گفتم خانم صنم شما اینجا خیریت باشه کدام مشکل خو نیست ان شاءالله؟
ــ صنم: خیریت است داکتر صاحب فقط خواستم احوال تان را بگیرم
گفتم سلامت باشید لطف کردید
اما اصلا از رفتارش خوشم نیامد فکر می کردم با نگاه هایش من را می خورد اصلا از دختران که زیاد آرایش می کنند و هزار رقم ناز و ادا از خود درمیاورند خوشم نمی آید، خانم صنم لا به لای حرف هایش پرسید داکتر صاحب شما ازدواج کردید؟
نعمت: اصلا از سوالش خوشم نیامد و فقط گفتم نخیر
با گفتن نخیرم خیلی خوشحال شد گویا تمامی دنیا را برایش بخشیده باشم فکر کردم این دختر کدام هدفی دارد
اصلا سرم خوش نخورد الی اینکه بعد از چند دقیقه پر گویی خواست برود، زیر لب خداراشکر گفتم و خدا حافظی کردم بعد از رفتنش گفتم این چگونه دختر پر روی است متوجه فرهاد شدم که می خندد گفتم خیرت فرهاد جان؟
ــ فرهاد: واقعا داکتر صاحب اگر پنج دقیقه دگه این زن نمی رفت شما خدا نخواسته ضعف می کردید متوجه تان بودم هاهاها
ــ نعمت:بلی واقعا دختر عجیب است اصلا به دوستی مهسا نمی خواند، چون مهسا با این دختر زمین تا آسمان فرق دارد، خداوند من را از دست این گونه دختران مثل صنم در پناه خود داشته باشد و هردو خندیدیم، وای نعمت فکر نمی کردم از یک دختر فرار کنی هاهاها اما با یاد آوری مهسا خو و اخلاقش و مهم تر از همه شرم و حیا اش لبخندی روی لبانم نقش بست و به خانه رفتم مادر جانم برایم داشی پخته بود یکی از غذای مورد علاقه ام.
و بعد از صرف طعام گفت پسرم اگر بیکار هستی چند حرفی را می خواستم برایت بگویم
گفتم بفرماین مادر جانم مشکلی است؟
ــ عادله: نی جان مادر مشکلی نیست تشویش نکن فقط گوش کن
وقتی برادرت ادیل زنده بود همیشه برایش می گفتم من عروس می خواهم و همچنان نواسه، و ادیل می خندید و می گفت مادر جانم نور چشمم هرچی شما بخواهید اما لطفا بگذارید پوهنتون را تمام کنم بعد عروسی می کنم، اما ادیلم با آرمان هایش زیر خاک رفت
می دانی پسرم قبلا هم مثل پسرم دوستت داشتم اما بعد از مرگ ادیل خداوند تورا برایم بخشید نه مثل پسرم بلکه تو پسرم هستی
اگر کنارم نمی بودی من مرگ ادیل را تحمل نمی توانستم
جان مادر آرزوی که بردل دارم را ادیل نیست تو برایم پوره کن پسرم من دختری را برایت پسندیدم اگر قبول کنی به خواستگاری اش بروم نمی دانم چند سال از عمرم باقیست نمی خواهم آرمان به دل بروم.
ــ نعمت: بعد از شنیدن حرف های مادرم بغض گلویم را فشرد و بعد گفتم مادرم خداوند عمر من را نیز برای شما بدهد هرچی شما بگوید من حاضرم خوشی شما خوشی من است، شک ندارم انتخاب شما هم عالیست و خوشبخت می شوم حالا مادر جان آن دختر کیست؟ که برایم پسندیدید؟
ادامه فردا شب 💛

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت شانزدهم صنم گفت: داکتر صاحب بازم تشریف بیاورید و مهمان ما باشید و آدرس معاینه خانه نعمت را گرفت خیلی عصبانی شدم به فضولی این دختر، چرا اینگونه می کند؟ چه لزومی دارد که آدرس می گیرد. باز باخود فکر کردم مهسا به…
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده:صبا صدر

#قسمت هفدهم

ــ مادرم گفت مهسا دختر عزت واقعا از اخلاق و حیا اش خوشم آمده مطمئن هستم خوشبخت می شوید
ــ نعمت: با شنیدن اسم مهسا ناخوداگاه بر لبانم لبخند نقش بست و در دلم یک حس خوب یک حس جدیدی که نمی دانم اسمش را چی بگذارم پیدا شد و سرم را به پایان گرفتم مادرم گفت پسرم نظرت چیست آیا به این کار نیک اقدام کنم؟
ــ نعمت: من که هنوز در شوک بودم گفتم هرچی شما خوب می بینید من مشکلی ندارم دستان مادرم و کاکا اکرم را بوسیده به اتاقم رفتم و نمازم را ادا کردم و از خداوند طلب خیر کردم

ــ مهسا: امروز جمعه بود و در خانه بودم کتابی دردست گرفتم تا مطالعه کنم کتاب به اسم هزار و یک شب هنوز چند صفحه ای از کتاب را مطالعه کرده بودم که دروازه تک تک شد مادرم صدا کرد دخترم مهسا برو ببین کی آمده
وقتی در را باز کردم دیدم خاله عادله و کاکا اکرم پشت در بودند. به خانه رهنمایی شان کردم و به آشپزخانه بخاطر آماده ساختن چای رفتم و سینی چای را گرفته با شیرینی وارد صالون شدم چند دقیقه ای نشستم و همرای شان قصه کردم بعد ظروف را جمع کرده به سینی گذاشتم و به طرف آشپزخانه روان شدم در دهلیز بودم که با صدای خاله عادله در جایم میخکوب شدم که به پدر و مادرم می گفت
ــ امروز برای کار خیر آمدیم به قول خدا و سنت پیامبرش دخترتان مهسا را به پسرم نعمت خواستگاری می کنم، پسرم را که شما می شناسین و از طفلیت چندین سال را نزد شما زندگی کرده پسرم در زندگی خود سختی های زیاد دیده و در طفلیت یتیم شد و خدارا شکر خداوند آنرا برای من بیچاره که از درد از دست دادن اولاد می سوختم بخشید من درین دنیا نعمت را بیشتر از هرکسی دوست دارم مطمئن هستم داکترم و مهسا جان باهم خوشبخت می شوند
ــ مهسا: آشپزخانه رفتم دست و پایم می لرزید آبی نوشیدم و برسرچوکی نشستم تا به حال خواستگار زیادی داشتیم هم در افغانستان هم خارج از کشور اما اینگونه ضربان قلبم به شدت نمی زد به نعمت فکر کردم آیا ممکن است من و نعمت ازدواج...... نه نمی دانم، غرق در افکار خود بودم ندانستم چقدرزمان گذشته بود، متوجه شدم خاله عادله و کاکا اکرم می روند و در اثنای رفتن گفتن بازم می آییم شما امشب فکر کنید و مشوره کنید ان شاءالله مارا نا امید نمی سازید و رفتن
شب پدرم به اتاقم آمد و کنارم نشست و گفت
ــ عزت: ناز پدر خوب هستی؟
ــ مهسا: خوبستم پدر جان
پدرم گفت می خواهم چند دقیقه ای همرایت صحبت کنم
ــ عزت: دخترم می دانی تو و برادرت را درین دنیا بیشتر از هرچی دوست دارم بخاطر خوشی شما هرکاری انجام می دهم یک ماه بعد 26ساله می شوی آیا فکر نمی کنی وقت ازین رسیده تا به زندگیت سرو سامان دهی؟ تا به حال هر خواستگار داشتی خودم رد کردم چون نمی خواستم دختر نازدانه ام ازم دور شود و یا با کسانی که لیاقتت را ندارد زندگی کنی اما امروز می دانی خاله عادله و کاکا اکرم به خواستگاری تو آمده بودن برای نعمت،
نظرت چیست جان پدر هرچی تو بگویی همان می شود اگر نمی خواهی همین فردا جواب رد برایشان می دهم اما دخترم نعمت پسر خوبی است درعین حال تحصیل کرده و با درک کمی بیشتر فکر کن
ــ مهسا: به گپ های پدرم گوش می دادم بلی واقعا راست می گفتند باداشتن چنین پدر بالای خود و پدرم افتخار می کردم و شکر گذاری کردم و به پدرم گفتم می دانم پدر همیشه به خوبی و خوشی ما فکر کردید بهترین زندگی را برای ما مهیا ساختید امروز که به اینجا هستم و موفق هستم از برکت زحمات شماست،
ــ عزت: زنده باشی دخترم خوش و خوشبخت باشی حالا در رابطه به این موضوع نعمت چی می گویی؟
ــ مهسا: با آنکه در مقابل نعمت حسی داشتم حس نا آشنا، که حضورش انگار برایم قوت قلب بود می دانستم با نعمت خوشبخت می شوم، چون نعمت انسانیست که با همه سختی های زندگی مبارزه کرده و موفق شده، انسان خود کفا و با درک، اما نتوانستم زبان باز کنم،دلم پر بود چشمانم نمناک شد ازینکه باید پس ازین تصمیم بگیرم برای آینده ام.سخت بود خیلی سخت
پدرم گفت نشرم دخترم زندگی خودت است و اما من خاموش بودم پدرم با دستانش رویم را قاب کرد و گفت طرف من ببین جان پدر تو گریه می کنی؟
ــ مهسا: پدر جان دلم نمی خواهد از کنار شما دور بروم
پدرم خندید و همچنان اشک می ریخت گفت.
ــ عزت: جان پدر کی گفته تو دور می روی نعمت هم همانند پسرم است می دانم خوشبختت می کند و گفت حالا بگو چی کار کنیم قبول داری؟ سرم را پایین گرفتم و گفتم هر طور شما لازم می بینید پدرم گفت پس قبول است خداوند بخت بلند نصیبت کند دخترم و از اتاق بیرون شد من نمازم را ادا کردم و از خداوند طلب خوشبختی کردم
قفسه کتاب
🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده:صبا صدر #قسمت هفدهم ــ مادرم گفت مهسا دختر عزت واقعا از اخلاق و حیا اش خوشم آمده مطمئن هستم خوشبخت می شوید ــ نعمت: با شنیدن اسم مهسا ناخوداگاه بر لبانم لبخند نقش بست و در دلم یک حس خوب یک حس جدیدی که نمی دانم اسمش را چی بگذارم…
مادرم راضی نبود اما بعد از چندین بار خواستگاری آمدن آنها راضی شد
ــ نعمت: ازینکه هر روز مادرم می رفتند و جوابی دریافت نمی کردند نگران بودم درین مدت فهمیدم که من مهسا را خیلی دوست دارم از همان دوران کودکی آن موهای باز و خرمایی آن چشمان عسلی آن صدای ملایم و دلنشین و آن شرم و حیای این دختر بر دلم نشسته امروز هم مادرم رفتن و گفتند ان شاءالله امروز جوابی دریافت می کنیم دعا کن و رفتند
شام با پتنوس از شیرینی و گل برگشتند و گفتند پسر مقبولم مبارک باشه مهسا قبول کرد و قرار است بخیر دوهفته بعد نامزدی تان را جشن بگیریم
از خوشی در لباسم جا نمی شدم دستان مادر و پدرم را بوسیدم و ازشان بابت انتخاب درست و زحمات شان تشکر کردم و رفتم دو رکعت نماز شکرانه ادا کردم
ــ مهسا: امروز شیرینی ام را دادند و گفتند دو هفته بعد شیرینی خوری برگزار می کنند از خداوند خواستم تا زندگیم را آنطور که همیشه خوش و خوشبخت باشم رقم بزند،
بلی نعمت واقعا انسانی است که هر دختر آرزوی این را دارد که چنین یک مرد جوانمرد همسرش شود بعد از سال ها دیدنش آن حسی که بر دلم بود را دانستم عشق است من نعمت را واقعا دوست داشتم..
ادامه فردا شب 💛
قفسه کتاب
مادرم راضی نبود اما بعد از چندین بار خواستگاری آمدن آنها راضی شد ــ نعمت: ازینکه هر روز مادرم می رفتند و جوابی دریافت نمی کردند نگران بودم درین مدت فهمیدم که من مهسا را خیلی دوست دارم از همان دوران کودکی آن موهای باز و خرمایی آن چشمان عسلی آن صدای ملایم…
ادامه 👇
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت هژدهم

دو هفته بعد....
ــ نعمت: از سلمانی بیرون شدم و بعد از آماده شدن به طرف هوتل عروسی حرکت کردم وقتی رسیدم محفل مردانه گذشت و ملا صاحب نکاح را بست بعد از ختم محفل مردانه به طرف آرایشگاه روان شدم پشت ماه زیبا رویم وقتی رسیدم مهسا آماده بود اما ارایشگر یک دختر برایم گفت اقا داماد تا رونماگی ندهی نمی گذارم عروست را ببینی دیدن این عروس قشنگ ساده که نیست و خندیدند
من هم مقدار پولی برایش دادم و داخل آرایشگاه شدم مهسا پشتش بمن بود تا صدایم را شنید به عقب برگشت با دیدنش هوش از سرم رفت!
پری من، ماه زیبا روی من مثل فرشته ها شده بود نمی توانستم چشم ازش بردارم با آن لباس بف و آرایش زیبا و تاج کاملا شبیه عروسک ها شده بود مهسا چشمانش به زمین بود
ــ خدایا این دختر چرا اینقدر دلبر است
برایش گفتم ماشاالله خیلی زیبا شدی نمی دانم با کدام الفاظ تعریف کنم مهسا لبخندی زد و زیر لب تشکر کرد و هردو حرکت کردیم به سوی صالون
محفل به بهترین شکل تمام شد و خدارا شکر صنم یک هفته می شد که به کابل بود و از نامزدی ما بی خبر بود وگرنه امروز روزم را خراب می کرد
محفل شیرنی خوری تمام شد و مهسایم را به خانه شان رساندم و خودم نیز به خانه رفتم خدارا بابت داشتن چنین همسر پاک و خوب شکر گذار هستم...
چهار ماه نامزد ماندیم درین مدت چهار ماه آمادگی های عروسی ام را گرفتم خانه و وسایلش را آماده کردیم و فقط مانده بود تعیین روز عروسی پانزده روز بعد هوتل را بوک کردیم یکی از بهترین هوتل های شهر را برای مهسایم گرفتم و با مهسا به خریداری عروسی رفتم همه آن لوازم که نیاز بود را خریداری کرده وبه خانه هایما برگشتیم
شب سرم را به بالشت گذاشتم صدای پیام مبایلم بلند شد دیدم مهسایم بود
ــ مهسا: امروز خریداری کردیم برای عروسی ما نعمت هیچی را برایم کم نگذاشت خیلی خسته شام به خانه آمدیم غذای شب را نوش جان کرده به اتاقم آمدم خواستم احوال نعمتم را بگیرم و برایش سلام پیام فرستادم
زمانی زیاد نگذشته بود که جواب داد
ــ نعمت: علیکم سلام چشم آهویم خوب هستی خسته نباشی
ــ مهسا: تشکر زنده باشین شما خسته نباشین امروز خیلی خسته شدین در خریداری
ــ نعمت: این قسم نگو مهسایم در مقابل تو هیچی نیست
ــ مهسا: بازم تشکر وقت خواب تان باشه فعلا وقت خوش
ــ نعمت: مواظب خودت باش عزیزم شبت خوش
با مهسا خدا حافظی کردم و خوابیدم...
ـــ آهسته آهسته به روز محفل نزدیک شدیم و قرار بود فردا جشن عروسیم برگزار شود همه چیز آماده بود و امشب محفل حنای ما بود امشب نیز به خوشی گذشت
ــ نعمت: صبح زود آماده شدم و به طرف خانه کاکا عزت حرکت کردم تا همه را به آرایشگاه برسانم
ــ مهسا: امروز قرار است از خانه پدرم بروم به خانه خودم وسایل مورد نیاز امروز را گرفتم و از دست نفس به موتر روان کردم به طرف اتاقم دیدم همه خاطراتم درین اتاق درین خانه است کودکیم و حالا که بزرگ شدیم اشک هایم جاری شد و به اتاق مادرم رفتم دیدم همه جا مرتب است و مادرم آماده می شود که به آرایشگاه برویم من هم چپنم را پوشیدم اشک هایم بی توقف در حال ریختن بود متوجه شدم پدرم کنار در ایستاده و گریه می کند
دویدم و خودم را به اغوشش رساندم، آغوشی که همیشه امن ترین جای برایم بود احساس ارامش و غرور می کردم و گریه هایم شدت گرفت و هق هقم بلند شد پدرم رویم را با دستانش قاب کرد و اشک هایم را پاک کرد و گفت
پدر قربان چشم های قشنگت دخترم گریه نکن این خانه همیشه خانه توست فکر نکن وقتی عروسی کردی همه چیز تغییر می کند و هیچ صلاحیت درین خانه نداری!
نه دخترم این در همیشه به رویت باز است هر روز هر ساعت حتی هر دقیقه ای که دلت خواست بیا نعمت پسرم پسر خوبی است و همیشه تورا مثل چشمانش نگاه می کند نگران نباش دخترم.
اما من متواتر گریه می کردم و مادرم امد من را به آغوش گرفت گفت دعای ما همیشه همرایت است عزیز دل مادر خوشبخت شوی ان شاءالله هر دو اشک می ریختیم لحظه سختی بود، با ینگه جانم شیرین هم خدا حافظی کردم و نفس و مصطفی را نیز در آغوش گرفته بوسیدم شان و بعد به طرف موتر حرکت کردیم نعمت آمده بود و منتظر ما بود سلام دادم و بر موتر نشستم به طرف آرایشگاه حرکت کردیم......
ادامه فردا شب 💛
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه 👇 🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت هژدهم دو هفته بعد.... ــ نعمت: از سلمانی بیرون شدم و بعد از آماده شدن به طرف هوتل عروسی حرکت کردم وقتی رسیدم محفل مردانه گذشت و ملا صاحب نکاح را بست بعد از ختم محفل مردانه به طرف آرایشگاه روان شدم پشت…
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت آخر

ــ نعمت: ساعت یازده بجه روز بود که رفتم پشت مهسایم آماده شده بود وا خانمم چه زیبا شده بود شبیه فرشته ها، با آن لباس سبز خیلی مقبول شده بود نزدیکش شدم و در گوشش گفتم می خواهی قاتلم شوی دلبر ظالم؟
لبخندی زد و هردو حرکت کردیم به طرف تالار
در جایگاه که برای ما ترتیب داده بودن رفتیم و نشستیم ناگهان چهره زیبای مادرم در نظرم آمد مادر جان کاش امروز اینجا می بودی و خوشی پسرت را جشن می گرفتی اشکم را پنهان کردم و گفتم امروز که اینجا هستم و بهترین روز زندگیم را سپری می کنم از برکت دعای شما است مادر جانم روح تان شاد باد و رو به عادله مادرم کردم و دست هایشان را بوسیدم گفتم مادر جان شکر که هستید تشکر بخاطر همه چیز...

چهار سال بعد...
ــ نعمت: مهسایم برویم که ناوقت می شود در بیرون منتطرم
ــ مهسا: درست است ده دقیقه دیگر با عسل آماده شده میایم
ــ نعمت:. امروز چهار سال از ازدواجم می گذرد و چهارمین سالگرد عروسی ما است درین مدت خداوند برایما یک دخترک زیبا کاملا شبیه مادرش را داد اسمش را عسل گذاشتیم و امروز با مهسا و عسلم سالگرد ازدواج مان را در یک رستورانت تجلیل می کنیم
ــ مهسا: در یک رستورانت خیلی زیبا رسیدیم و بعد از صرف طعام نعمت دستم را گرفت و گفت مهسا تو بهترین اتفاق زندگیم هستی می دانی وقتی در اوج سختی و مشکلات بودم گمان می کردم آرزو هایم همان آرزو خواهد ماند کسی برایم گفت هرگز از رحمت خدا نا امید نباش و دست از تلاش و دعا برندار خداوند با صابران و تلاش کننده گان است به راستی هم پشت هر تاریکی روشنایی است و پشت هر شب تیره صبح روشن است می بینی بعد از چقدر مشکلات و سختی ها از کجا به کجا رسیدم حالا کنار خانواده سه نفری ما خوشبخت زندگی می کنیم، با حرف های نعمت از ته دل خدارا شکر گذاری کردم و گفتم سه نه خانواده چهار نفری ما..
ــ نعمت: ابتدا متوجه حرف مهسا نشدم یکبار گفتم چی چی گفتی 4یعنی؟ مهسایم آیا چیزی که مه فکر می کنم امو قسم است؟
مهسا گفت بلی ما صاحب یک فرزند دیگر نیز می شویم به زودی بخیر
ــ نعمت: از خوشی به لباسم جا نمی شدم و عسل و مهسا را گرفته بعد از تجلیل بهترین سالگرد عروسی ما در جاده پیاده در حرکت شدیم دست مهسایم را گرفتم و عسل را در آغوشم گرفتم و گفتم مهسا یک روزی این جاده ای تنهایی هایم بود شاهد سخت ترین روزای زندگیم بود اما امروز شاهد بهترین روز زندگیم است امروز تنها نی بلکه با فامیل چهار نفری ام قدم می زنم رحمت خدا را می بینی مهسایم؟
هر دو گفتیم خدایا شکرت.

#پایان

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
1👍1
قفسه کتاب
🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت آخر ــ نعمت: ساعت یازده بجه روز بود که رفتم پشت مهسایم آماده شده بود وا خانمم چه زیبا شده بود شبیه فرشته ها، با آن لباس سبز خیلی مقبول شده بود نزدیکش شدم و در گوشش گفتم می خواهی قاتلم شوی دلبر ظالم؟ لبخندی زد و…
#پیام_نویسنده...

زندگی همانند آب روان است که می گذرد درین دنیا همه یک قسم زندگی نمیکنند، بلی این دنیا امتحان است یکی غرق در خوشی و خوشبختی اس.ت یکی غرق در سختی و بد بختی، اما بدانیم حال دوران دایما یکسان نیست، امروز چگونه زندگی می کنیم و اینکه فردای ما چی می شود را بجز الله سبحان کسی دیگر نمی داند، شاکی سختی های زندگی نباشیم و هیچ وقتی ناشکری نکنیم، و قبل از اینکه خود را با کسانی که زندگی خوبتری نسبت به ما دارند مقایسه کنیم یکبار با کسانی که زندگی خیلی پایان تر از ما دارن وآرزوی شان است که ای کاش بجای ما می بودند مقایسه کنیم آنوقت است که می دانیم باید هر لحظه شکر گذار باشیم، همیشه در جاده ها می بینم اطفال دست به گدایی می زنند و هزاران قسم کار خلاف انجام می دهند دلم بدرد می آید می دانم مجبور هستند چون همه آرزوی یک زندگی خوب را دارد آنها هم می خواهند به مکتب بروند، آنها هم می خواهند خوب بپوشند خوب بخورند و آسوده بخوابند.
این داستان را نوشتم هرچند واقعی نیست اما مثل نعمت هزاران طفل دیگر در چنین بد بختی به سر می برند همه خوش شانس نیستند که با یک شخص خوب همچو عزت مقابل شوند که برای آنها سرپناهی دهد،
نه تنها اطفال خیلی از جوانان که اقتصاد ضعیف دارند ودست به هر نوع فساد می زنند منشا این بدبختی بهران اقتصادی کشور ماست همین بهران است که هزاران طفل هزاران جوان با مشقت های فقر دست و پنجه نرم می کنند ای کاش همه مثل نعمت به فکر کار و تلاش باشند و بجز از الله دستش را به سوی خلق الله دراز نکند
شاعر چه زیبا گفته
نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
به راستی تا زحمت نکشیم تلاش نکنیم راحت و آسوده نمیباشیم خداوند پاداش همه زحمات هر انسان را می دهد
با تشکر فراوان از تک تک شما مطالعه گران عزیز ازین که این رمان را تا اخیر مطالعه کردید، اولین نوشته ام بود بابت کمی و کاستی هایش و یا اگر مشکلات تایپی داشت معزرت می خواهم ان شاءالله در آینده خوبتر و خوبتر بنویسم
1400/5/15
#سپاس
#Saba_Sadr✍🏻

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱


لیلا برو ! شرمنده ام مجنون سابق نیستم
دیرآمدی و من دگر آن مرد عاشق نیستم

بعد تو بر زخم دل بس که نمک پاشیده اند
من حریف طعنه های این خلایق نیستم


نیمه شبها تا سحر صد بار مُردن ساده نیست
خسته ام لحظه شمار این دقایق نیستم

کودک احساس را در خود به دار آویختم
درد این است با خودم همواره صادق نیستم


یک گلستان و دو گل آفت زده دردست باد
سینه ام تنگ است و دنبال شقایق نیستم


این بماند که چه بود و چه گذشت بر من وَ تو
من دگر در بند آن کشف حقایق نیستم


بعد تو لیلی مرا سنگ صبورم خوانده اند
هر که پرسیدش بگو مجنون لایق نیستم

#جواد_الماسی

بابت حمایت تان کانال قفسه کتاب خیلی ممنون

امشب پی دی اف رمان جاده تنهایی را نشر میکنیم
و در ضمن یک رمان جدید و دلچسپ از نویسنده جوان بانو صباصدر را نیز نشر خواهیم کرد و چکیده ای از زندگی نامه‌اش را نیز به نشر میسپاریم.

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
داستان جدید👇 از نویسنده قبلی یعنی بانو صباصدر


🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

2024/1/8
#قسمت اول

آغاز

گاهی به چشم هایش دست می کشیدم
گاهی هم به مژگانش
گاهی هم برس روی لبان خندانش می چرخید،
لبخند می زد و در دستش کبوتر سفیدی بود، ترسیم این دخترک کوچکِ خندان!
برایم حس خوبی می داد، طرح لبخندش به زیبایی تصویر بی نهایت افزوده بود،
چشم هایش!
چشم هایش برق خاصی داشت، شبیه تصویری که در گوشیم بود دانه دانه مژگان می کاشتم، اندازه این نقاشی بزرگتر از نقاشی های بود که در کارگاه هنری ام قرار داشت، این بار من هم شبیه تصویر لبخند می زدم.
موهایش انگار قصد رهایی از لا به لای بافت داشت و قسمت زیادی از موهای خرمایی اش بیرون زده بود، نقاشی تصویر آن فرشته کوچک دل انگیز بود...
روز کاری دشواری داشتم، اما در مسیر راه دانشگاه و کارگاه دخترکی را دیدم که کبوتری در دست داشت و می خندید.
فاصله ام را ازش کمتر ساختم منظره قشنگی بود تصویری ازش گرفتم، و راهی کارگاه شدم.
تقریبا چهار ساعت پی هم در صنوف درس داشتم، با آنکه استاد دانشگاه بودم یک کتابخانه و کارگاه هنری داشتم،
نقاشی و رسامی می کردم.
کتابخانه و کارگاه ام یکجا بود صالون بزرگی بود یک طرف آن تابلو های نقاشی ام و طرف دیگر آن الماری های بزرگ کتاب بود،
محصلین زیادی رفت و آمد می کردند و به مقصد مطالعه می آمدند و عده یی هم برای دیدن و خرید تابلو های نقاشی من.
خسته بودم اما دلم نمی خواست دست بکشم از نقاشی این تصویر پر انرژی، در جریان نقاشی بودم که شاگردم سلام کرد
ــ سلام استاد یوسف! خسته نباشید خوب هستید؟
ــ یوسف: علیکم سلام طارق جان زنده باشی،
ــ طارق: ماشاالله استاد جان باز هم هنر شما خیره کننده است عجب تصویر قشنگی. ببخشید وسط کار تان مزاحم شدم، اگر وقت داشته باشید در مورد درس دیروز مضمون قضا و ثارنوالی چند سوالی ازتان داشتم
ــ یوسف: درست است مشکلی نیست در میز مطالعه منتظرم باش اکنون می آیم
ــ زنده باشین استاد مهربانم حتما
ــ یوسف: نقاشی را بلند کردم چون دستانم معلق خسته شده بود خواستم روی میز مطالعه گذاشته و نقاشی کنم اینگونه راحت تر میشد و همچنان سوالات طارق را هم می شد همزمان با کارم پاسخ بدهم.
مواد مورد نیاز را برداشتم و میز بزرگی که برای مطالعه محصلین بود در گوشه از آن جا خوش کردم، چندین سوال طارق را پاسخ دادم و چند مورد کلیدی مرتبط به درس را نیز بازگو کردم، طارق با تشکری ازم خداحافظی کرد
سرگرم کشیدن موهای خرمایی این دختر خندان بودم، یک ساعتی گذشته بود و تقریبا ۸۰%نقاشی را تمام کرده بودم.
خیلی خسته بودم، به ساعتم نگاه کردم 02:00p. m را نشان می داد یک ساعت دگر نیز وقت داشتم بعدش باید به دانشگاه بر می گشتم
ساعت چهار عصر در صنف سمستر چهارم حقوق تدریس داشتم
محصلین یکی پی هم می آمدند و اکثریت شان سوی من قدم گذاشته و از هنرم تحسین می کردند و من چون زمان کمتر داشتم بدون نگاه کردن به آنها ازشان تشکر می کردم
بیست دقیقه دیگر نیز گذشته بود چشم برداشتم از نقاشی دور و برم را نگاهی انداختم، کتابخانه امروز آنقدر شلوغ نبود در حد تقریبا هشت محصل از دانشگاه که در نزدیک کتابخانه ام بود حضور داشتند و در کارگاه نیز سه نفر از نقاشی ها تصویر برداری می کردند، اینجا برایم آرامش خاص می داد
چشمانم برای دیدن اطرافم در حرکت بود ناگهان به گونه عجیبی متوقف شد،
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍3
قفسه کتاب
داستان جدید👇 از نویسنده قبلی یعنی بانو صباصدر 🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر 2024/1/8 #قسمت اول آغاز گاهی به چشم هایش دست می کشیدم گاهی هم به مژگانش گاهی هم برس روی لبان خندانش می چرخید، لبخند می زد و در دستش کبوتر سفیدی بود، ترسیم این دخترک…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت دوم

چشمانم برای دیدن اطرافم در حرکت بود ناگهان به گونه عجیبی متوقف شد،

دختری که پشتش بمن بود و در گوشه از کتابخانه برای گرفتن کتابی تقلا می کرد چون کتاب مورد نظرش در الماری بلند بود دستش نمی رسید، تا اینکه مسوول کتابخانه رسید و برایش کمک کرد و کتاب را پایان کرد
آن دختر تشکر کرد
نگاهم را ازش برداشتم بی آنکه به صورتش نگاه کنم و دوباره بخاطر تمام کردن نقاشی دست جنباندم
آن دختر نزدیک آمد و خواست در میز مطالعه بنشیند، اما انگار نگاهش روی نقاشی من ثابت ماند
سنگینی نگاهش را می توانستم حس کنم، بعد از نگاه کردن طولانی حرفی زد که حرکت دستانم متوقف شد

ـــ ای کاش زندگی به زیبایی لبخند کودکانه بود،

ــ یوسف: این حرف باعث شد که نگاهم را از ورق بردارم و سر بلند کنم!

فراموشم نمی شود لحظه که غرق شدم، فراموشم نمی شود لحظه یی که از خودم بیگانه شدم، تا سر بلند کردم چشمانم با دیدن آن چشمانش متوقف شد انگار زمان نیز متوقف شده بود،انگار مقابلم اقیانوسی قرار داشت که مرا به سوی خودش می کشید
نه نه بهتر است بگویم طوفان بود که گرد بادش خیالم را با خودش برد،
رمز عجیبی داشت طرح چشمانش، مژگان بلند که بلند تر از آن تا کنون ندیده بودم، ابرو های کشیده و کمانی اش تیر پرتاب می کرد به سمت قلب ها،
نه! زمان متوقف نشده بود فقط ریتم نفس های من غیر نورمال شد.
یوسف تورا چه شد؟ مگر نمی گفتی چشم به چشم شدن با نامحرم ها گناه است؟ چشم برداشتم و خودم را جمع و جور کردم آن دختر اصلا متوجه تغییر حالم نشد، خیلی آرام در جایش نشست و کتاب را باز کرد.

یک عمر سرم روی کتاب بود و همواره تلاش می کردم که خودکفا شوم، درس می خواندم کار می کردم تا اینکه محتاج نباشم، نوجوانی هایم را بازی نکردم، همیشه درس خواندم همیشه موفق هم شدم
در مکتب در دانشگاه همیشه در مقام اول بودم با هنر که داشتم مصارفم را خودم پیدا کردم و بعد از ختم دانشگاه خیلی زود پیشنهاد کاری برایم آمد، تا در دانشگاه منحیث استاد ایفای وظیفه نمایم.
بعد از آن کتابخانه ساختم و کارگاه هنری ام را وسعت دادم، محصلین زیادی را که نمی توانستند و هزینه کافی بابت خرید کتاب نداشتند رایگان کتاب مطالعه می کردند و می نشستند، کتابخانه من دولتی نبود اما با آن هم بابت مطالعه کتاب پول نمی گرفتم، می خواستم جوانان بیشتر مطالعه کنند.
پسر ۲۷ساله ایی که ۲۷بهار زندگیش را گذراند اما از زمانی که خودش را شناخت دوست داشت همیشه پای خودش بایستد و بتواند برای بقیه بی هیچ توقهی همکاری کند،
هیچ گاهی دوست نداشتم باعث آزار کسی شوم و به طبقه اناث احترام خاصی داشتم، محصلین زیادی دارم که حتی متوجه نگاه های سنگین شان می شوم اما همیشه گریزانم، تا کنون به ازدواج فکر نکرده بودم،
اهل خوش گذرانی هم نبودم، می دانستم هرچه حلالش زیباست، اگر چشم به ناموس کسی دوخت پس باید منتظر پاسخش هم بود چنانچه می گویند چیزی که کشت کنی همان را درو می کنی.
انسان عاشقِ بودم اما عاشق هنرم، عاشق مسلکم، عاشق وظیفه ام، معنی عشق را عمیقا درک می کردم...
اینبار مرا چه شده است؟ یوسف چه بر سرت آمده؟ چرا چشم به چشم شدن با یک دختری که اولین بار است می بینی اینگونه حالت را دگرگون ساخت، تپش قلبت را بیشتر ساخت؟ به خود بیا یوسف،...
چشمانم را به برس نقاشی دوختم، دستانم یاری نمی کردند، شاید به اولین بار بود با بانویی چشم به چشم شده بودم برای همین چنین شدم، همیشه هنگام صحبت دوست دارم چشمانم را به صورت جانب مقابل ثابت نسازم، گاهی به دستانم گاهی به زمین نگاه می کنم، مصروف کار خود شدم تا تمامش کنم
دوباره حرف او دستان مرا بی حرکت ساخت
ـــ جان کانفیلد چقدر قشنگ گفته زندگی یک بوم نقاشی است که از پاک کن خبری نیست،
ــ یوسف: نگاه آن دختر روی کتابش بود انگار با خودش می گفت، نمی دانم چی شد خواستم سر کلام را باز کنم در جوابش گفتم.
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
1
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت دوم چشمانم برای دیدن اطرافم در حرکت بود ناگهان به گونه عجیبی متوقف شد، دختری که پشتش بمن بود و در گوشه از کتابخانه برای گرفتن کتابی تقلا می کرد چون کتاب مورد نظرش در الماری بلند بود دستش نمی رسید، تا…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت سوم

«معمولا در زندگی انسان ها می خواهند اشتباهات گذشته خود را پاک کنند، نه خوبی هایش را، اما اگر از زاویه دیگری بنگریم همان اشتباهات است که مارا پخته تر می سازد، پس بجای پاک کن، اشتباهات خود را بپذیریم و مثل پَله ازشان برای رسیدن به کمال پختگی استفاده کنیم.. »

ــ با گفتن این سخن آن دختر عمیقا به صورت من نگاه کرد و یک لبخند ملایم به لب هایش نشست،
از آن لبخند های که قلب را به لرزه می آورد، از آن لبخند های که می تواند یکی را اسیر کند، با آن لبخند من به عشق با یک نگاه باورمند شدم،
اسیر شدم، گرفتار شدم، برای منِ که به عشق فکر نمی کردم عجیب بود که یک لبخند افسار قلبم را به دست بگیرد..
آن دختر گفت.
ــ خیلی حرف قشنگی را یاد کردید تشکر می کنم
ــ یوسف: زبانم نمی چرخید که چیزی بگویم بلند شدم تا خودم را جمع و جور کنم، نقاشی هم تکمیل بود آن را برداشته و در کارگاه گذاشتم، و با برداشتن وسایلم از کتابخانه بیرون شدم، جسما بیرون شدم اما روحم همانجا ماند.
آن دختر کی بود؟ چه بلاهی بر سر من آورد؟
یک حس عجیبی دارم حسی که نه می توانم بگویم بد است و نه می توانم بگویم قشنگ است، یک حسی میان این دو..
آیا دوباره آن دختر را ملاقات خواهم کرد؟
اسمش چی بود؟ آیا محصل بود؟ من که تاکنون در دانشگاه ندیده بودم یا بود من نظر نکرده بودم، هزاران سوال که ذهنم را درگیر کرده بود از دنیای سوالات بیرون آمدم و خودم را نزدیک دَر دانشگاه یافتم.
وارد صنف شدم و بعد از سلام و احوال پرسی با محصلین به تدریس آغاز کردم، فکرم در جایش نبود، نمی دانم درین یک ساعت درسی چه تدریس کردم انگار محصلین هم متوجه تغییر حال من بودند و بعد از ختم تدریس بیرون شدم به سوی خانه در حرکت شدم،
به خانه رسیدم مادرم با خوش رویی دروازه به رویم باز کرد، و خواهرم بعد از سلام لوازمم را از دستم گرفت
خسته بودم خواستم ساعتی را بخوابم اما نمی توانستم بخوابم، همش آن لبخند آن چشم ها تپش قلبم را بیشتر می کرد،
فردای آن شب اول به سوی کتابخانه رفتم نقاشی دیروز را تابلو ساختم و روی دیوار نصب کردم دو ساعتی بیکار بودم، چشمم به در بود شاید حور بهشت را دوباره ببینم، همه آمد و رفت جز او!
یک هفته یی گذشت اورا ندیدم، به این عقیده شدم که شاید خواب دیدم همچین حور را در خوابم ملاقات کردم، وگرنه چرا دیگر ندیدمش؟

آخر هفته بود و باید به کنفرانس اشتراک می کردم، محصلین حقوق، اقتصاد، ادبیات ، کامپیوتر ساینس همه یکجا کنفرانس برگزار کرده بودند،
من منحیث استاد دانشگاه باید حضور می داشتم، معلمین زیادی نشسته بودند و محصلین نیز یکی یکی جمع می شدند، چشم هایم روی انگشتری بود که خیلی دوستش داشتم انگشتر نقره بانگین سیاه،
آنرا چرخ می دادم که صدای مجری بلند شد، و سلام کرد صدای آشنایی بود، بی آنکه سرم را بلند کنم چشمانم را بستم این صدا برای من آشنا بود مجری کنفرانس های قبل یک پسر بنام سهراب بود پس این بانو؟

سر بلند کردم با دیدن آن مات و مبهوت شدم خودش بود همان که یک هفته است دلم را دزدیده، همان که با لبخندش همه هستی ام را به تاراج برد، پشت میز ایستاده بود و رشته سخن را باز نموده بود، بیقرار بودم انگار در جای خود قرار نمی گرفتم،
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
1
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت سوم «معمولا در زندگی انسان ها می خواهند اشتباهات گذشته خود را پاک کنند، نه خوبی هایش را، اما اگر از زاویه دیگری بنگریم همان اشتباهات است که مارا پخته تر می سازد، پس بجای پاک کن، اشتباهات خود را بپذیریم…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت چهارم

با آن آرایش مختصر که در صورت داشت زیبا تر از ماه و تابنده تر از خورشید شده بود،
حسود شدم چرا همه نگاه ها روی آن است؟ چرا همه از فصاحت کلامش تعریف می کنند؟
چرا همه آرام است جز من که دلشوره عجیبی در دلم برپاست

دوست نداشتم کسی آنگونه که من اورا نگاه می کنم، نگاه کند، زمان می گذشت ولی زمان من متوقف شده بود، قبول می کنم که من عاشق شده بودم
دقایق اخیر بود و یکی پی دیگری همه آنجا را ترک می کردند ولی من!
نمی توانستم بروم، چطور دلم می خواست که دلبر کوچک خود را اینجا بمانم و باز هم گمش کنم؟
پاهایم یاری نمی کرد آن دختر هنوز هم پشت میز بود و با ورق های که در دست داشت بازی می کرد، یکی پی هم بیرون شدند فقط ده نفر بیش در تالار نبود
صدایی از عقب آمد که گفت.
ــ به به زینت امروز طوفان کردی دختر،
متوجه نبودی که همه از استعداد و جرات تو حرف می زد، همه می گفتند تازه محصل رشته ادبیات چنین فصیح صحبت می کند .

ــ یوسف: پس اسمش زینت بود، همانند خودش زیبا
پس حدسم درست بود از محصلین خودم نبود و این تازه محصل رشته ادبیات است، بلند شدم و حرکت کردم،
معلمی که همه از سیاستش می ترسید، و در محیط کاری کمتر دیده می شد که بخندد، حالا اسیر لبخند یک دختر شده! دلبر کوچک من...

به خود آمدم، یوسف این کار ها چیست؟ مگر تو معلم نیستی پس باید الگو باشی، مگر نگاه کردن به کسی که محرمت نیست گناه نیست؟ از چه زمانی تو فراموش کردی هااا!
باخود عهد کردم که تا متعلق بمن نشده، نگاهش نکنم،
چون واقعا عاشق شده بودم نمی توانستم خیالش را از سرم بیرون کنم، تصمیم گرفتم راه درستی را به پیش بگیرم
یک دوستم استاد رشته ادبیات بود، دوستی ما از هم دوره بودن در مکتب تا امروز جریان داشت همرایش خیلی راحت بودم، در کفتریای دانشگاه هردو باهم نشستیم و بی مقدمه سر صحبت را باز کردم
ــ احمد جان می خواهم موضوع مهمی را برایت بگویم، زینت محصل ادبیات، محصل خودت است؟ آیا شناختی ازش داری؟
ــ احمد: بله یوسف جان سمستر دوم رشته ادبیات است که معلم شان خودم هستم، چرا آن دختر چه کرده؟ چیزی شده؟
ــ یوسف: بله! این یوسف سرسخت را عاشق کرده، مجنون کرده، آن دختر خیالم را قلبم را دزدیده، می بینی احمد حالم را چگونه دگرگون ساخته؟
ــ احمد: از سخنان یوسف قهقه بلندی سر دادم باورم نمی شد، پسری که از نگاه های دختران فرار می کرد، اسیر یک دختر شده باشد، یوسفی که همه از سرسخت بودنش حرف می زنند، مثل پرنده محزون در حصار یک دختر زندانی شده باشد
ــ یوسف: احمد نخند خیلی هم جدی هستم به کمکت نیاز دارم، دوست ندارم اینگونه پیش بروم باید از راه حلال خواستگاریش کنم، اما نمی دانم کیست از کجاست، در کجا زندگی می کند،
ــ احمد: یوسف جان این موارد را بمن بگذار، دوست خوب به کدام روز بدرد می خورد؟، کبوتر عاشق را به عشقش می رسانم،
ــ یوسف: از حرف احمد لبخند روی لبانم مهمان شد تشکری کرده و به سوی کارگاه در حرکت شدم،..
ادامه 👇 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت چهارم با آن آرایش مختصر که در صورت داشت زیبا تر از ماه و تابنده تر از خورشید شده بود، حسود شدم چرا همه نگاه ها روی آن است؟ چرا همه از فصاحت کلامش تعریف می کنند؟ چرا همه آرام است جز من که دلشوره عجیبی…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت پنجم

از صحبت های من و احمد دو روزی گذشته بود که احمد با چهره بشاش وارد کارگاه شد، مطالعه می کردم کتابی در دست داشتم، با دیدن احمد شتابان از جا بلند شدم، دلشوره داشتم، احمد گفت:

یوسف جان اول باید برایم وعده کنی که یک روز را بامن باید بروی و دوستانه تفریح کنیم هرجای که من خواستم بعد برایت می گویم که چی تحفه دارم،
گفتم احمد قبول است هرچی تو بگویی فقط بگو چی پیدا کردی
گفت آدرس خانه زینت را،
الحق که گفتند مردان خوب را خداوند با زنان خوب مقابل می کند، همانگونه که خودت مثل فرشته ها هستی آن دختر هم همچو فرشتهِ در ظاهر انسان است.
از یک فامیل نهایت روشن فکر و متدین، یوسف این دختر را بدست بیاور خوشبخت خواهی شد
ـــ یوسف: از خوشحالی منحنی لب هایم جمع نمی شد، حس قشنگی بود،
با مادرم موضوع را درجریان گذاشتم و از سیر تا پیاز برایشان تعریف کردم،
مادرم خیلی خوشحال شد به اینکه بلاخره تصمیم به ازدواج گرفتم

آمادگی لازم را گرفته و به آدرسی که از احمد گرفته بودم حرکت کردیم، مادر و خواهرم را نزدیک خانه دلبرم پیاده کردم و خودم سوی دانشگاه در حرکت شدم، دعا می کردم، که خداوند آنرا در قسمت من نوشته باشد، شام با خیلی هیجان به خانه برگشتم، مادرم در فکر بود، سراسیمه وار پرسیدم مادر جان چه شد؟

مادرم سیمای من را دید و خندید گفت
پسرم دل داشتی دختر را به دست من بدهند و بفرستند، من یک روز رفتم به خواستگاری، الحق که انتخاب پسرم حرف نداشت، دختر را پسندیدم فامیلش هم انسان های فهمیده و نامداری بودند، برایشان گفتم که ما باز هم مزاحم تان خواهیم شد...



یک هفته بعد...

ــ یوسف: یک هفته یی می شد که مادرم به خواستگاری زینت می رفت اما پاسخی نمی گرفت، برایشان از من از شغل و درامدم از همه موارد گفته بود، اما انگار زینت راضی به ازدواج نبود، حتی نمی دانست که یوسف کیست...
به خانه برگشتم مادرم پریشان بود، گفت پسرم دختر قبول نمی کند، و می گوید می خواهد درس بخواند و جدا ازین مورد می گوید که من حتی نمی شناسم یوسف کیست چگونه قبول کنم؟
پسرم فامیل زینت گفتند وقتی دخترم راضی نیست پس پاسخ ما هم منفی است.

ــ دنیا سرم هموار شد نمی توانستم فکر کنم که زینت مرا نمی خواهد، اصلا زینت مرا نمی شناسد اگر می شناخت و می فهمید که چقدر دوستش دارم اینگونه راحت دست رد نمیزد
فردای آن روز در دانشگاه بودم، ناراحت بودم، پذیرفتنش مشکل بود

نگاهم به زینت خورد که در صحن دانشگاه با دختری صحبت می کرد، دیگر تحمل نداشتم باید خودم دست به کار می شدم، نمی توانستم بی خیال اونی که مرا بی خیال از همه دار و ندارم کرد شوم...
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت پنجم از صحبت های من و احمد دو روزی گذشته بود که احمد با چهره بشاش وارد کارگاه شد، مطالعه می کردم کتابی در دست داشتم، با دیدن احمد شتابان از جا بلند شدم، دلشوره داشتم، احمد گفت: یوسف جان اول باید برایم…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت ششم

به سویش پا تند کردم و سلام کردم متوجه حضورم شد
دوستش که محصل خودم بود گفت:
سلام استاد یوسف
با شنیدن اسمم از زبان ان دختر صورتش رنگ عوض کرد،
سلامش را پاسخ دادم و رو به زینت کردم، گفتم بانو زینت وقت دارید می خواهم روی مورد مهمی همرای تان صحبت کنم.
به مشکل لب باز کرد و گفت باشه مشکل نیست
آن دختر از ما دور شد.
گفتم: زینت جان، قسمی که فهمیدید من یوسف هستم، و می دانم درین اواخر این اسم را خیلی زیاد شنیدید، اگر بیاد داشته باشید من همان نقاش هستم.
گستاخی تلقی نکنید ولی امروز در کتابخانه منتظر تان خواهم بود، نگران نباشید ده دقیقه بیشتر وقت تان را نمی گیرم فقط بعضی چیزای است که باید برایتان نشان بدهم.
ــ زینت: دستانم می لرزید زبانم یاری نمی کرد، در مقابل استاد یوسف نفسم بند می آمد، نه بخاطر حضور ایشان بلکه بخاطر حرف هایشان و اینکه یوسفی که مادرش گفت دلباخته من شده این است،
پسری چشم ابرو مشکی، در حدود ۲۷ساله مرتب، جدی...
توان ایستادن در خود ندیدم، نمی دانستم چی پاسخی بدهم، نا خودآگاه درست است از زبانم بیرون شد و خودم را از آنجا دور کردم.
برای چی گفتم درست است؟ یعنی بروم که چی؟
ــ یوسف، از قبول کردن زینت لبخند رضایت بخشی روی لبانم نشست و حرکت کردم به سوی کارگاه
از اولین دیدار که اسیر چشم های زینت شدم نقاشی کرده بودم درین مدت.
از لبخندش، از جریان صحبتش در پشت میز، بدون تصویر برداری به خاطرم ثبت شده بود، ساعت دو بعد از ظهر زینت به کتابخانه ام رسید، لرزش دستانش واضح دیده می شد
وای! من به فدای دلبرم.
سلام کرد و من هم روی چوکی نشستم و اشاره کردم بنشیند و راحت باشد، حرف های داشتم که باید می گفتم
برای من هم مشکل بود اما اگر نمی گفتم یک عمر حسرت در دلم می ماند.
گفتم زینت جان
نمی خواهم تعریفی از خودم کنم، فقط می خواهم بگویم سرسختی من زبانزد همه بود
همیشه سرم به کار و شغل خودم گرم بود، نمی دانم چی شد چطور شد که در اقیانوس چشم های غرق شدم،
شبیه دیو بی احساسی که با دیدن دلبر! کوهِ از احساس شد،
چشم هایش مرا از دنیای خودم بیگانه کرد، لبخندش آن لبخندی که از نظر خودش شاید لبخند کم جانی بوده باشد ولی آنقدر قوی بود که مرا اسیر کرد، ببین زینت من از این چشم ها حرف می زنم
نقاشی چشم هایش را مقابلش گرفتم، تا دید دهنش از تعجب باز ماند و بلند شد
نقاشی لبخندش را مقابلش گرفتم گفتم این لبخند مرا مجنون ساخت.
تصویر مکمل که از جریان صحبتش نقاشی کرده بودم گرفتم و گفتم اینجا مرا حسود ساخت، حسود ترین مرد روی زمین که دوست نداشتم کسی غیر من دلبرم را بنگرد، درک می کنی زینت که من چه حسی داشتم؟
شاید من را نشناسی ولی من تورا می شناسم زینت.
این هوس نیست بدان این عشق است، زینت من آینده ام را باتو قشنگ می بینم نه غیر تو،
پس حالا انتخاب را به دست خودت می گذارم، فردا هم مادرم را به خانه تان می فرستم، من دوست ندارم که مزاحمت شوم، تورا حلال می خواهم اگر باز هم می گویی که نخیر من قبول ندارم، خوشی تو تا ابد خوشی من است زینت...
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت ششم به سویش پا تند کردم و سلام کردم متوجه حضورم شد دوستش که محصل خودم بود گفت: سلام استاد یوسف با شنیدن اسمم از زبان ان دختر صورتش رنگ عوض کرد، سلامش را پاسخ دادم و رو به زینت کردم، گفتم بانو زینت…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت هفتم

ــ زینت: از تعجب نمی توانستم فکر کنم، لرزش دستانم بند آمده بود ولی آنچه بیتابی می کرد قلبم بود، توان نشان دادن هیچ عکس العملی را نداشتم اگر بگویم عشقش را باور نکردم دروغ گفته ام.
از چشمانش محبت می بارید از تن صدایش دلتنگی و نگرانی، بی آنکه چیزی بگویم از آنجا خارج شدم، اینبار حالت غیر قابل توصیف داشتم،
ندانستم مسیر خانه را چگونه طی کردم، به اتاق خودم پناه بردم و اتفاقات را یکایک مرور می کردم، تو چه کار کردی زینت نا خودآگاه یکی را اسیر کردی زخمی کردی و بی قرار کردی، نمی توانستم فکر کنم که باید چه کار کنم
استاد یوسف انسان شایسته و فهمیده یی بود، لیاقت بالا تر از من را داشت، فردا چه پاسخی برایشان بدهم؟
نگران بودم دلشوره داشتم، نمی دانستم حجم این همه اتفاقات را چگونه تحمل کنم، فردای آن روز نتوانستم به دانشگاه بروم حالم خوب نبود، مادرم به اتاقم آمد و گفت مادر یوسف دوباره برگشته نمی دانم چه جوابی برایش بدهم دخترم یکبار دیگر فکر کو.....

ده سال بعد.....

ــ زینت: از سال ها بنویسم؟ یا از ماها؟
یا بهتر است از هفته ها بگویم!
نه کافی نیست، از روز ها می نویسم
از ساعت ها، دقیقه ها، حتی ثانیه ها،
ثانیه ثانیه ای که به یاد تو گذشت
لحظه به لحظه ای که بیشتر از قبل عاشقت می شدم.
چندین سال گذشت، اما آن برق چشمانت هنوز در خاطرم است، آن نگاه های که متفاوت تر از هر نگاهی بود،
می دانی بار اولی که دستانم در حصار دستانت قرار گرفت، چقدر حس قشنگی بود؟
از روزی می نویسم که برای بار اول سرم را روی شانه هایت گذاشتم،شانه یی که همه دلتنگی هایم را، بغض هایم را به باد فراموشی سپرد
آن گاه که دست نوازش به موهایم کشیدی دلواپسی هایم، تنهایی هایم، پر کشید و رفت،
آن گاه که دستم را گرفتی و شانه به شانه در جاده قدمی گذاشتیم، یادت است چه زیبا قطرات باران لحظات زیبای مان را قشنگ تر کرد؟
من چه با اشتیاق زیر باران می رقصیدم، و تو نیز با لبخند به تماشایم نشستی!
بعد از آن هفته یی بیمار شدم، یادت است چه با محبت پرستاری می کردی؟ آنگاه بیاد شعری افتاده بودم

«درمان دردم گر تویی در کنج بیماری خوشم..*

ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت هفتم ــ زینت: از تعجب نمی توانستم فکر کنم، لرزش دستانم بند آمده بود ولی آنچه بیتابی می کرد قلبم بود، توان نشان دادن هیچ عکس العملی را نداشتم اگر بگویم عشقش را باور نکردم دروغ گفته ام. از چشمانش محبت می…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت هشتم

بگذار از روزی یاد کنم که روی برگه نکاح خط قلم گذاشتم و سند خوشبختی خودم را امضا کردم، خوشبختی که هر دختر آرزویش را داشت.
یا بگذار از لحظه یاد کنم که بوسه یی بر جبینم گذاشتی، روزی که دیگر متعلق به هم بودیم، از روزی که به سوی خانه مشترک مان حرکت کردیم،
می خندیدی، چنان خنده های از ته دل که هر قلب آزرده یی را شاد می کرد، و من از شرم نمی توانستم صورتم را بلند کنم.
اقرار می کنم وقتی به دنیای خواب می رفتی بیشتر نگاهت می کردم،
چشم می دوختم به چشمانت، به بلندای قامتت، به سپاه مژگانت، خداوند نگهت دارد و من همیشه نگاهت کنم.
وقتی تو باشی
زندگی برایم زیباست ؛ عاشقی برایم با معناست
وقتی تو باشی
قلبم بی آرزوست ، ای تنها آرزوی من در لحظه های تنهایی
وقتی تو عزیز دلم باشی
همدمم باشی
سر پناهم باشی
طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پر خاطره دیگر با تو است
تا آخرش همه هستی ام هستی
حالا من هستم و یک عشق پاک در قلبم !
وقتی تو باشی
عشق در وجودم همیشه زنده است یوسف قلبم!!!

ــ یوسف: زینت من چشمانت را از آسمان بردار
نگاهت را به من بدوز
که من برای به دست آوردنت
آسمان را به زمین دوخته ‌ام، با بدست آوردن تو زندگی بی رنگم زینت یافت،
درین ده سال من هر روز بیشتر از قبل عاشق تر شدم،
و بعد از این هم عاشق ترین خواهم بود،
نه مثال مجنون، نه مثال فرهاد، من افسانه جدیدی خواهم ساخت یوسف عاشق،
روزی که دستان لطیف تورا روی دستانم گذاشتند، می دانی چقدر حس قشنگی بود؟
به راستی هم هرچی حلالش زیباست،
تصور می کنی که با آن لباس سفید شبیه فرشته ها شده بودی حور بهشتی! طاووس سفید، آنگاه با دیدن تو فهمیدم که چقدر خوشبختم...
تو نقطه شروع همه اتفاقات خوب زندگی ام هستی وبهترین هدیه از سوی خداوند
عشقم نسبت به تو حد و مرزی ندارد
دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم...
زندگیم زمانی پر رنگ تر شد که قدم به قدم، شانه به شانه، کنارت کار می کردم، می دانی یک زن موفق وقتی کنارت باشد، می توانی ابرقهرمان باشی، موفق باشی، و پیروز باشی...
با آنکه هفت سال تفاوت سنی داشتیم باز هم دلبر کوچک من معلمم بودی، گاهی هم شبیه یک مادر مواظبم بودی، نگرانم می شدی و نصیحتم می کردی، و من تک تک کلمات که برایم می گفتی را با جان و دل خریدار بودم!
چقدر قشنگ است که اولین و آخرین عشقت همدمت باشد، همسرت باشد، تک بانوی منزلت باشد، و هر صبح چشم باز کنی صورت ماه اش را بنگری.
بگذار بگویم آن روزی که از وظیفه خسته برگشتم، با خوش رویی به پذیرایی ام ایستادی، با دیدن سیمای خندان و گونه های گلابی رنگت خستگی هایم در رفت،
بی آنکه بفهمم چه شده، جعبه کوچکی را مقابلم گرفتی، کنجکاو بودم بدانم داخلش چیست؟
بازش کردم جوره جراب طفلانه بود، نگاهم سوال بر انگیز بود که با لبخند مملو از شرم و چشمان که فریاد می زد و خبر پدر شدنم را برایم می فهماند به صورتم نگاه کردی.
آن شب من از فرط خوشی اشک می ریختم، تو بهترین هدیه یی را برایم دادی، حس پدر شدن،
چقدر قشنگ است، بی صبرانه منتظر به آغوش کشیدن زینت کوچکم بودم یا هم یوسف کوچک، برایم فرقی نداشت که فرزند ما پسر باشد یا دختر، هردو نعمت الهیست..
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت هشتم بگذار از روزی یاد کنم که روی برگه نکاح خط قلم گذاشتم و سند خوشبختی خودم را امضا کردم، خوشبختی که هر دختر آرزویش را داشت. یا بگذار از لحظه یاد کنم که بوسه یی بر جبینم گذاشتی، روزی که دیگر متعلق…
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت هشتم

بگذار از روزی یاد کنم که روی برگه نکاح خط قلم گذاشتم و سند خوشبختی خودم را امضا کردم، خوشبختی که هر دختر آرزویش را داشت.
یا بگذار از لحظه یاد کنم که بوسه یی بر جبینم گذاشتی، روزی که دیگر متعلق به هم بودیم، از روزی که به سوی خانه مشترک مان حرکت کردیم،
می خندیدی، چنان خنده های از ته دل که هر قلب آزرده یی را شاد می کرد، و من از شرم نمی توانستم صورتم را بلند کنم.
اقرار می کنم وقتی به دنیای خواب می رفتی بیشتر نگاهت می کردم،
چشم می دوختم به چشمانت، به بلندای قامتت، به سپاه مژگانت، خداوند نگهت دارد و من همیشه نگاهت کنم.
وقتی تو باشی
زندگی برایم زیباست ؛ عاشقی برایم با معناست
وقتی تو باشی
قلبم بی آرزوست ، ای تنها آرزوی من در لحظه های تنهایی
وقتی تو عزیز دلم باشی
همدمم باشی
سر پناهم باشی
طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پر خاطره دیگر با تو است
تا آخرش همه هستی ام هستی
حالا من هستم و یک عشق پاک در قلبم !
وقتی تو باشی
عشق در وجودم همیشه زنده است یوسف قلبم!!!

ــ یوسف: زینت من چشمانت را از آسمان بردار
نگاهت را به من بدوز
که من برای به دست آوردنت
آسمان را به زمین دوخته ‌ام، با بدست آوردن تو زندگی بی رنگم زینت یافت،
درین ده سال من هر روز بیشتر از قبل عاشق تر شدم،
و بعد از این هم عاشق ترین خواهم بود،
نه مثال مجنون، نه مثال فرهاد، من افسانه جدیدی خواهم ساخت یوسف عاشق،
روزی که دستان لطیف تورا روی دستانم گذاشتند، می دانی چقدر حس قشنگی بود؟
به راستی هم هرچی حلالش زیباست،
تصور می کنی که با آن لباس سفید شبیه فرشته ها شده بودی حور بهشتی! طاووس سفید، آنگاه با دیدن تو فهمیدم که چقدر خوشبختم...
تو نقطه شروع همه اتفاقات خوب زندگی ام هستی وبهترین هدیه از سوی خداوند
عشقم نسبت به تو حد و مرزی ندارد
دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم...
زندگیم زمانی پر رنگ تر شد که قدم به قدم، شانه به شانه، کنارت کار می کردم، می دانی یک زن موفق وقتی کنارت باشد، می توانی ابرقهرمان باشی، موفق باشی، و پیروز باشی...
با آنکه هفت سال تفاوت سنی داشتیم باز هم دلبر کوچک من معلمم بودی، گاهی هم شبیه یک مادر مواظبم بودی، نگرانم می شدی و نصیحتم می کردی، و من تک تک کلمات که برایم می گفتی را با جان و دل خریدار بودم!
چقدر قشنگ است که اولین و آخرین عشقت همدمت باشد، همسرت باشد، تک بانوی منزلت باشد، و هر صبح چشم باز کنی صورت ماه اش را بنگری.
بگذار بگویم آن روزی که از وظیفه خسته برگشتم، با خوش رویی به پذیرایی ام ایستادی، با دیدن سیمای خندان و گونه های گلابی رنگت خستگی هایم در رفت،
بی آنکه بفهمم چه شده، جعبه کوچکی را مقابلم گرفتی، کنجکاو بودم بدانم داخلش چیست؟
بازش کردم جوره جراب طفلانه بود، نگاهم سوال بر انگیز بود که با لبخند مملو از شرم و چشمان که فریاد می زد و خبر پدر شدنم را برایم می فهماند به صورتم نگاه کردی.
آن شب من از فرط خوشی اشک می ریختم، تو بهترین هدیه یی را برایم دادی، حس پدر شدن،
چقدر قشنگ است، بی صبرانه منتظر به آغوش کشیدن زینت کوچکم بودم یا هم یوسف کوچک، برایم فرقی نداشت که فرزند ما پسر باشد یا دختر، هردو نعمت الهیست..
ادامه فردا شب 🩷

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه👇🌸داستان صندوقچه عشق ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت هشتم بگذار از روزی یاد کنم که روی برگه نکاح خط قلم گذاشتم و سند خوشبختی خودم را امضا کردم، خوشبختی که هر دختر آرزویش را داشت. یا بگذار از لحظه یاد کنم که بوسه یی بر جبینم گذاشتی، روزی که دیگر متعلق…
👇ادامه و قسمت آخر
🌸داستان صندوقچه عشق
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت آخر

زینت بیاد داری روزی که دخترمان را به آغوشم گذاشتند، بیاد داری لحظه که زینت کوچک را به آغوش کشیدم چقدر خود را خوشبخت حس می کردم؟ خانه ام نور می بارید، و بیشتر از همه لبخند تو
آن لبخند دلبر تو دنیایم را گلستان می کرد،...

رو به رویـش من نشــستم تا بگویم راز دل
تا به چشمانش نگاه کردم، دلم از دست رفت
لکنـت زبان من بســیار شد تا گفــتمش
یار من سویم بخندید، این دلم از دست رفت
درنسیم صبــحگاهی در کــنار پـنجره
موج گیســوی اورا دیدم، دلم از دست رفت
لابه لای حرف ها و دلـــبری هایش نگار
دوستت دارم بگفت و این دلم از دست رفت

✍🏻صبا

ــ زینت: مادر بودن حس بی نهایت زیبای بود که با در آغوش گرفتن دخترم برایم دست داد، دخترم دنیا، همه دنیای من و یوسف شد، چشم ها و موهایش شبیه من بود ولی زیبایی و جذابیتش به یوسف رفته بود، بینی قلمی اش شبیه یوسفم بود، هر روزی که می گذشت با موجودیت دنیایم، دنیای ما رنگین تر و قشنگ تر میشد، سال ها پی هم در گذر بود و هر روز بیشتر از قبل طعم شیرین خوشبختی را کنار فامیل سه نفره خود می چشیدیم، دنیای من پنج ساله شد، باز هم خداوند دامن من را پر ساخت و نعمت دیگری در زندگی ما عطا کرد، صاحب پسری شدیم، شبیه یوسف،عثمان جان کوچک من با آمدنش پر رنگ تر ساخت زندگی مان را...
کنار یوسفم خودم نیز کار می کردم و شغل انبیا را برگزیدم، معلم رشته ادبیات در دانشگاه مقرر شدم،
پسر و دخترم بزرگتر شده بودند، فامیل چهار نفری خوشبخت....

ــ یوسف: ده سال قبل از امروز من و تو ما شدیم، و اینک صاحب دو نعمت الهی هستیم، امروز دهمین سالگرد عروسی مان است و باز هم می خواهیم خاطره بسازیم روی دفترچه عشق ما،
روز عروسی ما!
اولین سالگرد عروسی ما، خاطره ساختیم و تصویری یادگار گرفتیم در دومین سالگرد عروسی ما تصویر سه نفره با دنیای مان داشتیم،....
و اینک دهمین سالگرد عروسی مان است و باز هم می خواهیم روی دفترچه عشق خود بنویسیم و تصویری از خوشبختی چهار نفره ما در صندوقچه عشق مان یاد گار بسازیم،
صندوقچه عشق!
صندوقچه که هر سال در همچین روزی باز می کنیم،
یک گل، یک تصویر، و یک سال خاطره را روی دفترچه عشق ما حک می کنیم، و دعا می کنم سال های سال این روز را کنار هم جشن بگیریم...
ــ زینت:آمین یوسفم آمــــین

عاشقی یعنی ؟

عاشقی یعنی نوشتن از تو و خندیدنت
صد غزل سازم برایت لحظه ی بوئیدنت

عاشقی یعنی نگاهم را بدوزم من به در
وه چه زیبا می شود آن لحظه های دیدنت

عاشقی یعنی تو باشی در تمام لحظه ها
لحظه های با تو بودن, دیدنت, نادیدنت

عاشقی یعنی دلی باشد برای همدلی
دستهایت را ببوسم, موقع گل چیدنت

عاشقی یعنی ببالی بر خودت با افتخار
ای فدای آن نگاهت, خنده ات, بالیدنت

عاشقی یعنی پر پرواز هم بودن, بیا
تو برایم بال باشی من پر از رقصیدنت

عاشقی یعنی تو شمعی و منم پروانه ات
مست و مدهوشت شوم من, لحظه ی بوسیدنت

" شاهی "

پایان
Saba Sadr ✍🏻

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
رمان جدید👇

🏰داستان وحشت سرا و روح خبیث
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت اول


می گویند زندگی همانند کتاب است، کسانی که سفر می کنند یعنی زندگی را ورق زده اند، و کسانی که سفر نمی کنند، در صفحه اول کتاب زندگی باقی می مانند.

ندا: از همان آوان کودکی عاشق سفر کردن گردشگری و ماجرا جویی بودم.
دختری مبارزی هستم که با همه بود و نبود دنیا مبارزه کردم،
در کشور هندوستان در فامیل نسبتا فقیری متولد شدم،
اما راست گفته اند فقیر بدنیا آمدن تقصیر ما نیست فقیر از دنیا رفتن تقصیر ماست!

بعد از اتمام دوره مکتب در کنار دانشگاه کار می کردم، شغل عکاسی داشتم و عاشق طبیعت و زیبایی هایش بودم. از طریق عکاسی توانستم به جا های خیلی خوبی دست پیدا کنم.
در دانشگاه به رشته هنر های زیبا درس می خواندم اما تمامی فکرم روی گردشگری و ماجرا جویی بود.
از هر فرصتی استفاده می کردم تا سفر کنم به کشورهای مشهور، از جاهای دیدنی عکس بگیرم و خاطره بسازم.
در دانشگاه یک دوست به اسم ریشما دارم که همانند من عاشق سفر است، و همیش در جای قدم هایم قدم می گذارد، با هم همیشه یکجا و خیلی صمیمی هستیم ...

در یکی از روز ها مدیر عمومی دانشگاه به صنف ما آمد و خبر خیلی هیجان انگیزی داد، گفت:
کسانی که مهارت به عکاسی دارند هرچه زود تر به دفتر من بیایند.
من و ریشما چون هردو عکاس ماهر بودیم هردو به سوی دفتر مدیر روانه شدیم به محض اینکه رسیدیم آقای مدیر گفت
ــ برای شاگردان ممتاز از طرف شرکت توریستی بورسیه آمده تا سفر یک ماهه به کشور مالیزیا داشته باشند و هزینه سفر کاملا به دوش شرکت است فقط چند محصل با جرات و عکاس نیاز است اگر قبول دارید شما را معرفی کنم.
من و ریشما خیلی خوشحال شدیم و قبول کردیم. چند روزی بخاطر سفر آمادگی لازمی گرفتیم و قرار شد آخر هفته سفر داشته باشیم
دو پسر به اسم سلطان و راجو نیز شامل گروپ گردشگران بودند. هر چهار ما راهی سفر به سوی مالیزیا شدیم.

ندا: هیجان خاصی سراپایم را لمس می کرد، خیلی خوشحال بودم چون برای بار اول به کشور دور دستی سفر می کردم، تمامی مدت راه را با خیال پردازی گذراندم بی خبر از آنچه که قسمت برایما چهار نفر رقم زده بود و در انتظارمان بود...

ادامه فردا شب ❤️‍🔥

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
1
قفسه کتاب
رمان جدید👇 🏰داستان وحشت سرا و روح خبیث ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت اول می گویند زندگی همانند کتاب است، کسانی که سفر می کنند یعنی زندگی را ورق زده اند، و کسانی که سفر نمی کنند، در صفحه اول کتاب زندگی باقی می مانند. ندا: از همان آوان کودکی عاشق سفر کردن گردشگری…
ادامه👇
🏰داستان وحشت سرا و روح خبیث
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت دوم

نزدیک های شام به کشور مورد نظر رسیدیم چون همه خسته بودیم به هوتل که از قبل برایما بوک شده بود جابجا شدیم،
شب به نحوه خیلی عالی گذشت
صبح وقت بکس پشتی ام را پر از خوراکه و آب کردم و کمره عکاسی خود را گرفته با ریشما سلطان و راجو راهی مناطق باستانی شدیم.

تمامی روز گشتیم و عکس گرفتیم و مسیر جنگل را به پیش گرفتیم، مدت زیادی در جنگل ماندیم.

هنگام عصر بود که همه ما خسته بودیم و یک روز پر ماجرا داشتیم اما هنوز هم وسط جنگل بودیم راه زیادی را پیمودیم آنقدر غرق در کار بودیم که به یک لحظه فراموش کردیم که هوا رو به تاریک شدن است و هنوز هم ما در جنگل هستیم.
راجو گفت. دوستا به امروز کافیست یک ماه وقت داریم من خیلی خسته ام تا دیر نشده زود تر به هوتل برگردیم .
همه ما حرف راجو را تایید کردیم و راهی هوتل شدیم اما قبل از آنکه به جاده هموار برسیم هوا تاریک شد، همه یکجا در جستجوی جاده بودیم اما انگار گم شدیم هر طرفی که رفتیم نبود که نبود.
کم کم حس ترس در دلم زخنه کرد.
نمی خواستم تمامی شب را در جنگل بمانیم خطرناک بود هر لحظه ممکن بود طعمه حیوان درنده ای شویم.
بعد از کُل جستجوی ناموفق وسط جنگل ماندیم و هوا درست حسابی تاریک شده بود اما هنوز هم می گشتیم تا برگردیم
هیچ گوشی هم آنتن نمی داد انگار وسط جنگل گیر کردیم.
من و ریشما خیلی ترسیدیم اما سلطان پسر شجاعی بود برایمان اطمینان داد که جایی برای گذراندن شب پیدا خواهیم کرد.
راه طولانی را پیمودیم صدای گرگان درنده ترسم را بیشتر و بیشتر می ساخت
بعد از خیلی گشتن خود را مقابل یک ویلای خیلی بزرگ یافتیم که همه اطرافش توسط درختان وحشی احاطه شده بود هرچند می ترسیدم اما تنها گذینه ای بود برای گذشتاندن شب تاریک
نمای بیرون ویلا خیلی وحشت انگیز بود هر چهار ما دست به دست راهی ویلا شدیم.

دَر بزرگ آنرا باز کردیم ویلای چند طبقه یی بود خیلی بزرگ، در حیرت بودیم که چنین جایی وسط جنگل چطور ساخته شده؟
هنگامی که داخل شدیم با صحنه غیر قابل باور رو به رو شدیم
دیوار ها پر از شمع های روشن بود چگونه امکان داشت آیا کسی اینجا زندگی می کرد؟ همه در حیرت بودیم که چگونه ویلای به این بزرگی در وسط جنگل آن هم روشن.
صدا زدیم کسی اینجا نیست؟ باد شدیدی از پنجره ها به داخل وزید اما قابل باور نبود شمع ها خاموش نمی شدند زمانی که در بیرون بودیم هیچ بادی نبود،
باآنکه خیلی می ترسیدیم هیچ یکی ما به روی خود نمی آوردیم همه خود را در یک گوشه ای مچاله کردیم تا هرچه زود تر هوا روشن شود و در جستجوی هوتل باشیم.
راجو و سلطان گوشه یی نشسته بودن و من و ریشما از فرط خستگی خوابیدیم

ادامه فردا شب ❤️‍🔥
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂