قفسه کتاب
8.08K subscribers
4.3K photos
704 videos
1.83K files
442 links
کتاب یک دنیاست یک زندگیست
کتاب
#بیشتر_بخوانید
#بیشتر_بدانید
#کتاب_زندگیست 📚📚

👈 ادمین قفسه کتاب جهت تبلیغات ، نظرات ، معرفی کتاب
@Mr_Books 👈👈
کد شامد 1-1-297534-61-4-1
Download Telegram
ا🌿🌹🌱


[صَومُ یومِ عَاشُوراء یُکَفِّرُ السَّنَهَ التی قَبْلَهُ]

«روزه‌ روز عاشورا کفاره‌ گناهان یک سال گذشته است.» مسلم.
دوشنبه، تاسوعا و سه‌شنبه، عاشورا است. اگر توانستید تاسوعا را هم روزه بگیرید چراکه پیامبر ﷺ به آن سفارش کرده‌اند و اگر نتوانستید، حتما عاشورا را روزه باشید.

این پیام را خالصانه نشر دهید تا اجر کسانی‌که با یادآوری شما روزه می‌گیرند هم نصیبتان شود.

« الدال على الخير كفاعله ».


وفقنا الله و إياكم.

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱


این جهان زندان و ما زندانیان
حفره‌کن زندان و خود را وا رهان

#مولانا

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
ا🌿🌹🌱

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !
اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود ...

#ملاصدرا

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👏1
قفسه کتاب
داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده:صبا صدر #قسمت اول آغاز از پشت پنجره نظاره گر دانه های رقصانِ برف بودم زمین لباس عروس بر تن کرده بود! هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که از مکتب برگشته بودم، سرما در اعماق وجودم رسوخ کرده بود. کنار بخاری جا خوش کرده و به بیرون…
داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت دوم

روزی سر دیوار باغ نشسته بودم که عقب دیوار کوچه قرار داشت، متوجه زنِ شدم که روی سرش سبد چوبی قرار داشت، داخل سبد نان گرم و تازه بود، عطر دلنشین نان گرم قبل از رسیدنش به مشامم رسید
هر چقدر که نزدیک تر می شد شیطنت من گل می کرد، زمانی که نزدیک شد، خودم را آهسته خَم کردم دستم رسید، و از روی سبد یک نان گرم را برداشتم، انگار اصلا متوجه حضور من نشد، گوشه از نان را نوش جان کردم هنوز نمی دانستم کاری که انجام می دهم کار شایسته ای نیست غرق در شوخی های کودکانه ام بودم، بقیه نان را نزد مرغانچه رفته به پارچه های کوچک تقسیم کرده به مرغ ها انداختم.
آن زمان همه مادر خود را ننه یا هم آنه،و پدر خود را آته یا آغا صدا می زدند.
ــ خانه های گنبدی داشتیم، در زمستان صندلی می گذاشتیم و در زیر صندلی زمین را به فاصله نیم متری حفره می ساختند به منظور انداختن آتش، آن زمان بخاری یا منقل وجود نداشت.
همه منسجم بودند، در یک صندلی همه دور هم می نشستیم،
بزرگان حرف می زدند و چای می نوشیدند، کودک ها بازی می کردند و بیشتر به نصیحت ها گوش می سپردند، چون ما کوچک بودیم می گفتند اشتک هارا به چای نوشیدن چی؟
شوخی های من انگار تمام شدنی نبود!


روزی نگاه کردم مرغی در مرغانچه است، دیگر مرغان در بیرون، نمی دانستم قرار است تخم بگذارد، با دستم به پنجره مرغانچه زدم، و بیرونش کردم از پشتش رفتم و رفتم بلاخره دویدم آنقدر بیچاره را پیش کردم که متوجه شدم دیگر نای دویدن را نداشت، یکجا نشست، چیزی نمانده بود زیر پایم بشود، دوباره شروع به دویدن کرد اما آنجا یک تخم گذاشته بود، همیشه بخاطر این شوخی هایم تنبیه و نصیحت می شدم اما باز هم همان کار تکرار..
همیشه یک درد سر برای خود درست می کردم که برایم می گفتند خود کرده را نه درد است و نه درمان...
مادرم هر روز با مَشک و گوپی دوغ درست می کرد، من بیشتر از نوشیدن دوغ دوست داشتم آن پیشکه چوبی را در دست بگیرم و دوغ بزنم.
هر روز که در موقع دوغ درست کردن آنجا سبز می شدم خدا بیامرزمادر بزرگم می گفت «حوض نساخته قورباغه پیدا شد»
همه می خندیدند، آن زمان مردم بیشتر از ضرب المثل استفاده می کردند، هر ضرب المثل یک دنیا معنی داشت.
دختران بزرگتر از من پنج تاق بازی می کردند، گاهی هم زمین را خط کشیده لی لی بازی«جز بازی»می کردند من و هم سن و سالانم بازی بابه زنجیر باف می کردیم،


شب ها همه دور صندلی نشسته خورد و بزرگ همه کیچ کیچک می کردند، صمیمیت زیاد بود، عشق و محبت واقعی بود،
بدون اجازه بزرگ تر ها طفل ها اجازه نداشتند نان را قسمت کنند، ابتدا بزرگ ها شروع می کردند بعد کوچک تر ها، همه باید دور سفره جمع می بود، یک احترام خاص برقرار بود.
شب ها همه در روشنایی الکین یا لمپه می نشستند، افسانه تعریف می کردند، دشلمه«شیرینیگک »و قند می خوردند، آن وقت ها قلب ها گرم بود و هوا سرد
کودک که بودیم وقتی آغا «پدر»از کار بر می گشت روی خانه می خوابید و من و برادر کوچکم را به پشت خود بلند می کرد، گویا وزن ما مسکن بود روی خستگی های شان!
هر یکی وظیفه داشتیم به نوبت دست و پای شان را چاپی کنیم.


نزدیک های سال نو که می شد، هر سال در جشن نوروز مردم زیادی جمع می شدند و خانم ها سمنک می پختند، دختران اکثر شان دایره می زدند و آهنگ زمزمه می کردند دیگ های بزرگی بود، دختران جوان به نوبت کنار دیگ ایستاده و کفچه می زدند، آن وقت ها در قریه ما ظروف های سفالی، نکل بیشتر استفاده می شد اسامی مختلف داشت،
کاسه های امروزی بنام تباق یاد می شد، بشقاب ها را نلبکی می گفتند،
کاسه های بزرگ سفالی را تغاره یاد می کردند، تهکوی و دهلیز های بزرگ را حیوان کلان می گفتند، معمولا آب را در کوزه سفالی نگه می داشتند،
دشلمه، پرورده، نُقل، قند و یک شیرینی دیگر بنام ناف پری از جمله محبوب ترین شیرینی باب بود، که همه نوش جان می کردند.
شب های بهار و تابستان بیرون خوابی خیلی خوشایند بود، قریه ما سرسبز بود و هوا خیلی دل انگیز بود، هنگام عصر تمام حویلی را با آفتابه آب پاشی می کردیم بعد جارو می کردیم، هر روز این کار باید اجرا می شد، آب پاشی روی خاک عجب بوی گیرای داشت شبیه بوی نم نم باران بود،
جوی آب روان و زلال وجود داشت، ظروف و لباس را در لب جوی می شستیم، که گاهی هم اگر بی احتیاطی می کردیم، آب با خودش می برد...
اطفال شیر خوار را همیشه گهواره می کردند آن وقت ها چادر بزرگ را هموار نموده و طفل را داخلش می گذاشتند دو شخص از چهار گوشه چادر گرفته آنرا به دو طرف بالا و پایان می کرد طفل در آرامش می خوابید،
ادامه 👇 💚
قفسه کتاب
داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت دوم روزی سر دیوار باغ نشسته بودم که عقب دیوار کوچه قرار داشت، متوجه زنِ شدم که روی سرش سبد چوبی قرار داشت، داخل سبد نان گرم و تازه بود، عطر دلنشین نان گرم قبل از رسیدنش به مشامم رسید هر چقدر که نزدیک تر می شد…
داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده:صبا صدر

#قسمت سوم

زندگی قشنگ بود کودکی لذت دیگری داشت، مسافرت ها طولانی تر بود وقتی کسی از سفر بر می گشت، همه با شور و اشتیاق به استقبالش می رفتند، دف می زدند و شادی می کردند،
در بهاران توت تکانی، بادام چینی، دسته جمعی بود،
همسایه ها همیشه وقت حال و هوای یکدیگر را داشتند، غذا به تنهایی صرف نمی شد، بزرگتر ها ابتدا حق همسایه ای خویش را جدا می کردند.
قبل از پهن کردن سفر آفتابه لگن باید حاضر می بود تا دست بزرگان شسته شود، اگر سهل انگاری می شد باید آماده تنبیه شدن از طرف بزرگان می بودیم.
کودکی های من پر از بازی های کودکانه بود، بالشت های زیادی را جمع می کردم دیوار می ساختم، چند بالشت دیگری را به شکل افقی قرار داده روی دیگرش سقف می ساختم، شبیه یک خانه کوچک می شد،
آن وقت ها با چوب و رخت برای خود عروسک می ساختیم، عروسک آن وقت ها بنام لُفتک یاد می شد..

لذت که چای سماوار داشت در هیچ چیزی دیگری نبود،
پسر ها به مکاتب می رفتند همچنان به مساجد ولی دختران فقط اجازه رفتن به مدرسه های دینی را داشتند،
کم کم بزرگتر شدم، به مدرسه می رفتم، در کار های خانه و باغ با پدر و مادرم کمک می کردم، آهسته آهسته دوشیدن شیر گاو و بز را یاد گرفتم، جمع آوری تخم مرغ ها وظیفه هر روزه من بود، دختران پیراهن های بلند و گشاد کمرچین به تن می کردند با رو سری های خیلی بزرگ.
من دختر خندان، شوخ طبع، قامت بلند بودم بزرگتر از سن و سالم به نظر می رسیدم، در هیچ مکالمه ای بند نمی ماندم، جلد سفیدی داشتم برای همین بعضی ها مرا بنام سنبل بی رنگ صدا می کردند،
هنوز ۱۳سال سن داشتم که آموزش دینی را تمام کردم دیگر به مدرسه نرفتم دیگر دختر جوان بودم، هر روز به مقصد گرفتن آب کنار چشمه می رفتم
روزی بعد از پر کردن کوزه قصد کردم برگردم طرف خانه، که یک پسر تقریبا هم سن و سالم سر راهم سبز شد، یک کاغذ را به دستم داد و به سرعت از آنجا دور شد آنقدر سریع که ندانستم کی بود و چی را به دستم من داد.
باز کردم روی کاغذ ندانستم چی نوشته شده بود، من که سواد نداشتم
فکر کردم شاید موضوع مهمی باشد ورق را به گوشه چادرم بسته کردم و به خانه رفتم، پدرم با سواد بود، نزد پدرم رفتم ورق را به دست شان دادم گفتم پدر امروز یک پسر این را برای من داد فکر کردم شاید گفته برای شما بیاورم، من که خوانده نمی توانم، پدرم باز کرد بعد از یک دقیقه، خطی بر جبینش نمایان شد با عصبانیت داد زد که این ورق را کی برایت داد؟
گفتم نمی دانم یکی به دستم داده و به سرعت فرار کرد، ندانستم روی آن چی نوشته بود
پدرم با آواز بلند خواند، نوشته بود...
سلام دختر کاکا اکبر، من شریف هستم، از روزی که شما را دیدم مورد پسند من قرار گرفتید هر روز کنار چشمه از دور تماشای تان می کنم لطفا قهر نشوید من برای شما یک تحفه کوچک دارم فردا قبل از ظهر کنار درخت توت کلان، منتظر شما هستم، حتما بیایید...
ــ با شنیدن این حرف ها دست و پایم سست شدند، پدرم گفت دیگر به بیرون نمی روی من خودم به حساب این پسر خواهم رسید.
من بیخیال این قضیه شدم، پدرم فردای آن روز به خانه آمد لبخند عجیبی روی لب داشت، سوال بر انگیز بود که مسبب این لبخند چی می تواند باشد؟
مرا صدا زدند و گفتند سنبل دخترم چاینک چای را بیاور.
بعد از تعارف چای، برایم گفتند امروز قبل از ظهر رفتم کنار درخت توت، پسر حسن آغا بسیار به خود رسیده بود و با دسته گل منتظر بود فهمیدم منتظر توست خواستم برایش درسی بدهم که دیگر جرات چنین حماقت را نکند اما در کمال ناباوری تا من را دید چنان جا خورد که صورتش رنگ باخت.
قبل از نزدیک شدن من پا به فرار گذاشت، هنوز چند قدمی نرفته بود که لخشید و نقش بر زمین شد.
لباس های تمیز و موهای صاف شانه شده اش به خاک یکسان شد، تا خواستم چیزی بگویم بلند شد و فرار کرد.

ــ تصور آن لحظه که پدرم قصه می کرد جالب بود من هنوز کوچک تر از این بودم که سر در بیاورم دلیل این حماقت آن پسر چی بود؟
هر روزی که می گذشت و بزرگتر می شدم کار و هنر جدیدی می آموختم، دختر قوی بودم، همه کار خود را به تنهایی انجام می دادم در تنور نان می پختم، روزانه چندین گاو را می دوشیدم، آب و غذایش را آماده می ساختم،
در ساختن ماست، چکه، و دوغ کمک می کردم، در قریه ما خانم های زیادی قالین بافی می کردند اما من گل دوز ماهری بودم آن وقت ها در جهیزیه عروس رمال های«دستمال» گلدوزی شامل بود، برای هر عروس رمال و دیگر وسایل گلدوزی آماده می کردند، آنقدر با ظرافت و قشنگ می دوختم که زبانزد همه بود.
من که 15ساله بودم خواستگارانم شروع شد، در قریه چندین خواستگار داشتم اما چون پدرم فکر می کرد مناسب من نیست ممانعت می کردند تا اینکه از شهر پسر یک معلم خواستگارم شد، پدرم ممانعت نکرد و از طرف من پاسخ مثبت را برایشان داد، من حتی خبر هم نداشتم که قرار است نامزاد شوم.
ادامه فردا شب 💚
قفسه کتاب
ادمه رمان👆 داستان آن وقت ها قسمت دوم و سوم به قلم‌ بانو صبار صدر
ادامه داستان آن وقت ها

داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت آخر

آنقدر دختر شوخ و سر به هوا بودم که به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم.
هنوز سن من برای ازدواج خیلی کم بود، اما ان زمان دختران به سن13،14،15الی18نامزاد می شدند و عروسی می کردند،
وقتی خبر شدم خیلی گریه کردم، شال سبز رنگی را بر سر من انداختند به فال اینکه زندگی سبز و خرمی را آغاز کنم، من حتی نمی دانستم قرار است با کی عروسی کنم اسمش چیست؟
در قریه ما امکانات زیادی نبود زندگی ما اندکی از زندگی افراد شهر عقب افتاده تر بود، هنوز در قریه ما برای نقل اموال از الاغ استفاده می شد، انگشت شمارِ مردم کراچی داشتند در حالیکه در شهر گادی های قشنگی وجود داشت، که به واسطه اسپ حرکت می کرد،
آن وقت ها عروسی ها متفاوت بود چندین روز را در بر می گرفت، شیرینی خوری،مراسم حنا، مراسم عروسی، تخت جمعی، پایوازی، تقریبا یک الی دو هفته ای را در بر می گرفت درین یکی دو هفته متواتر دایره زدن و شادی بی وقفه بود،
عروسی من هم همین گونه برگذار شد، و طبق رسوم ما عروس را با جهیزیه که آماده کرده بودند همچنان در جهیزیه عروس یک افتابه لگن ضروری بود که حتما عروس به خانه جدیدش باید باخود می برد، مرا کنار شخصی که دیگر همسفر زندگیم بود «پدر بزرگ شما »نشاندن اولین بار بود که سوار بر گادی گل دار شده بودم، من هنوز هم کودک بودم با ظاهر بزرگ، عروس خاندان شهری شدم.
رمال های دست دوزی شده من دست به دست می شد، به عنوان تازه عروس به زندگی جدید قدم گذاشتم، بعداز ازدواج طبق رسم و رواج اسم من را از سنبل به مهناز تغییر دادند، آن زمان این رسم و رواج بود که دختر بعد از عروسی به خانه شوهر با اسم جدید و زندگی جدید زندگی کند.
من با شخص خوب و فهمیده ای ازدواج کرده بودم، پدر بزرگ شما یک شخص ادیب انسان با فرهنگ و اهل قلم بود، با آنکه تفاوت سنی ما تا 13سال می رسید، زندگی مملو از احترام عشق صمیمیت محبت داشتیم و ثمره ازدواج ما 4فرزند بود، سه پسر و یک دختر، هر سال که می گذشت وفرزندانم بزرگتر می شدند افکار و نحوه ای زندگی نیز رو به تغییر بود، در شهر همه می توانستند به مکتب بروند به دانشگاه بروند، دنیا رو به تحول مثبت بود، سال ها می گذشت و اختراعات عالی و مفیدی در زمینه های مختلف صنعت انجام می شد، دنیا رو به پیشرفت و ترقی بود، فرزندانم بزرگتر شدند، پسر بزرگم تحصیلاتش را تمام کرده ازدواج کرد، و صاحب فرزند شد، پسر دوم من نیز تشکیل خانواده داد و بعد از مدتی با خانواده اش عازم شهر دیگری جهت کار و بار شد، دخترم زیبا نیز در جریان فراگیری دروسش تشکیل خانواده داد، الی پسر کوچکم اکرم «پدر صنم»که پدر جان شما نیز تشکیل خانواده داد.
پنج سال بعد از ازدواج اکرم پدر بزرگ شما ترک دنیا کرد و من از آن زمان تا کنون کنار نوه های مهربانم اینجا زندگی می کنم، در طول عمرم شاهد اتفاقات زیادی بودم، از آن زمان کودکی هایم تا به امروز که در کمال پیری رسیدم، زندگی کردم تجربه کردم.
عزیزان زیادی را از دست دادم در عوض عزیزان دیگری را بدست آوردم، فهمیدم زندگی همیشه به یک حالت نیست، آن وقت ها زندگی ساده تر بود، مهر و محبت و صمیمیت برقرار بود، فامیل ها بزرگتر بود همه منسجم بودند، خواهر برادر، کاکا ماما مادر و پدر همه در یک منزل زندگی می کردند در فضای همدلی، خانه ها کاه گلی و خام بود اما در عوض عشق و محبت پخته و استوار بود،
نقل و نبات و دشلمه بود اما در واقع شیرینی در شیرین کلامی بود.
آن وقت ها همه چیز طبیعی بود، بیماری ها کمتر خوشی ها طولانی تر بود، مبایل تلویزیون جایگزین بازی های واقعی شد.
آن وقت ها بیشتر زمان پای نصیحت و شنیدن افسانه ها می گذشت نه پای تلویزیون و سریال
همانقدر که دنیا پیشرفت مثبت کرد و گام به سوی ترقی گذاشت برعلاوه پیشرفت های مثبت همدلی، هم نشینی، هم زبانی کمتر شد، قلب ها دور تر شد
مهر ها کمتر شد، اما آن زمان جای خودش را داشت حالا جای خودش را دارد، شاهد پیشرفت های مثبت و خوب نیز در دنیا هستیم و بودیم، در آینده نیز شاهد پیشرفت های روز افزون خواهیم بود.
زندگی همیشه به یک حال نیست، باید قدر لحظه های که می گذرد را بدانیم، قدر باهم بودن هارا بفهمیم.
شاکر تک تک نعمت های خداوند باشیم، در زندگی باید صبور باشیم در مقابل حوادث و اتفاقات دنیا، هر اتفاقی که میفتد بدون خواست خداوند اتفاق نمی افتد، پس باید تقدیر خود را به دست خالق خود بسپاریم، و همواره دست به دعا باشیم تا خداوند بهترین هارا نصیب مان بگرداند...
ــ صنم: داستان شیرین مادر بزرگم مرا به تفکر و تعمق وا داشت، به راستی هم که از آن زمان تا اکنون چقدر زندگی تغییر کرده، اما اکثر چیز ها هنوز هم وجود دارد و اکثر رسم و رواج ها هنوز مروج و پا برجاست، اکثر بازی های که مادر بزرگم یاد کردند هنوز در بین مردم مروج است.
قفسه کتاب
ادامه داستان آن وقت ها داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت آخر آنقدر دختر شوخ و سر به هوا بودم که به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم. هنوز سن من برای ازدواج خیلی کم بود، اما ان زمان دختران به سن13،14،15الی18نامزاد می شدند و عروسی می کردند، وقتی…
استفاده از اکثر لوازم ادامه دارد، به راستی هم که صندلی که می گذاریم به مراتب دلنشین تر و آرام بخش تر از انواع مرکز گرمی ها و بخاری هاست، زیادی موارد هنوز تغییری نکرده و جریان دارد، مادر بزرگم درست می گفت آن وقت ها جای خودش را داشت و حالا جای خودش را دارد، در هر لحظه زندگی باید قدر داشته ها و زمان خود را بدانیم، عمر آدمی زاد دوباره از سر نمی شود، لحظه های که می گذرد دوباره تکرار نمی شود پس قدر هر لحظه از زندگی را بدانیم و برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشته باشیم و چیزی از خود به جا بگذاریم تا هرگز فراموش نشویم...

پایان.

صبا نوشت

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
Forwarded from بزم غزل....🤗 (🇵🇸 Faizi 🇵🇸)
ا🌿🌹🌱


موقعی که
خیلی بغضم میگیرد
یا دردم
زخمم
غمم
از حد می‌گذرد
تنهایی را
با سکوت مرگبار
با نگاه‌های عمیق
و پر معنی
برای تحمل کردن
انتخاب میکنم
چونکه تنهایی آخرین
انتخاب من است!
نه اشکی
نه آهی
و نه فریادی
تسکین این همه دردم
خواهد شد....!




#رحیم_گل_فیضی
۱۴۰۳/۴/۲۷ ۱۰:۲۳ am



@Bazm_e_Ghazal لینک کانال
@Chat_Bazm_e_Ghazal چت کانال
🔥2😢1
ا🌿🌹🌱


زادگاهِ رستم و شاهان ساسانی یکی‌ست
شوکت شهنامه و فرهنگ ایرانی یکی‌ست

ارزش خاک بخارا و سمرقندِ عزیز
نزد ما با گوهر و لعل بدخشانی یکی‌ست

ما اگرچون شاخه‌ها دوریم از هم عیب نیست
ریشۀ کولابی و بلخی و تهرانی یکی‌ست

از درفش کاویان آواز دیگر می‌رسد:
بازوان کاوه و شمشیر سامانی یکی‌ست

چیست فرق شعر حافظ، با سرود مولوی
مکتب هندی، عراقی و خراسانی یکی‌ست

فرق شعر بیدل و اقبال و غالب در کجاست
رودکی و حضرت جامی و خاقانی یکی‌ست

مرزها دیگر اساس دوریِ ما نیستند
ای برادر! اصل ما را نیک می‌دانی یکی‌ست

تاجکی یا «فارسی»، یا خویش پنداری «دری»
این زبان پارسی را هرچه می‌خوانی، یکی‌ست

#نجیب_بارور


@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
سلام امشب یک رمان جدید و نهایت دلچسپ را د کانال نشر میکنم منتظر باشید

ساعت ۹ به وقت ایران
ساعت ۱۰ به وقت افغانستان
قفسه کتاب
سلام امشب یک رمان جدید و نهایت دلچسپ را د کانال نشر میکنم منتظر باشید ساعت ۹ به وقت ایران ساعت ۱۰ به وقت افغانستان
قلم سرنوشت به هرکسی چیزی نوشت ولی بر من خیلی پر آشوب نوشت

🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده:صبا صدر
#قسمت اول

این رمان زندگی یک پسر کوچکی رابه چالش می کشد  که در طفلیت یتیم و بی سرپناه می شود، اینکه سرنوشت چی برایش رقم می زند و با دیدن چقدر مشکلات از کجا به کجا می رسد  در این رمان می خوانیم 

نوت؛ این رمان به اساس تخیل نویسنده نگاشته شده و واقعیت نمی باشد اولین رمان صبا صدر
تاریخ نگارش
1400/5/15

آغاز....


از پنجره به بیرون در حال تماشای برگ های پاییزی بودم، از لابه لای شیشه هوای ملایم صورتم را نوازش می کرد، فصل تابستان رخت سفر بست و پاییز زیبا با هوای دلنشینش روح مان را نوازش می کرد، غرق در خیالات خود  بودم و به صدای ناله های مادرم با عجله نزدش رفتم و دست از افکار خود کشیدم 

ـــ نعمت: من نعمت هستم تک فرزند مادرم به قول مادرم بزرگترین نعمت زندگی شان.
پسری کوچک با رویا های بزرگ 
تقریبا یک سال از مرگ پدرم می گذرد، پدری که از وقتی خودم و والدینم را می شناسم مهر و محبت پدری اش را ندیدم، اما با آن هم خیلی دوستش داشتم، مادرم می گوید پدرت آدم بدی نبود تا وقتی که... 
ـــ نسترن(مادر نعمت):  زمانی که جوان بودم در قریه ای زندگی می کردیم که دختران حق رفتن به مکتب را نداشتند، زمانی که به سن هفتده سالگی رسیدم محمود (پدر نعمت) خواستگارم شد، پدرم چون فقط و فقط پول برایش ارزش داشت مرا در بدل پول به شوهر داد.
محمود انسان خیلی خوبی بود و خیلی برایم ارزش قائل بود.
محمود به دلیل اینکه در شهر وظیفه داشت! جدا از فامیلش در شهر برایم خانه خرید و از قریه بیرون شدیم، تقریبا چهار سال از عروسی ما گذشت اما صاحب فرزندی نشدیم کم کم رویه و رفتار محمود تغییر می کرد او فرزند می خواست،
خیلی دعا کردم خدایا مارا از نعمت بنام اولاد محروم نساز؛
چندی  بعد خداوند برایم فرزندی داد، وقتی محمود فهمید که باردارم خیلی خوشحال شد 
برای من مهم نبود که فرزند ما پسر است یا دختر چون هم پسر وهم دختر نعمت خداوند یکتا است اما محمود گاه گاهی می گفت حتما پسر است.
اگر پسر بود اسمش را نعمت می گذاریم اگر دختر بود دنیا
بعد از تولد نعمت زندگی ما تغییر کرد زندگی شاد و خوشبختی داشتیم، محمود در یکی از دفاتر خصوصی کارمند بود. من هم چون سواد نداشتم مصروف نگهداری نعمتم و همچنان در اوقات بیکاری گلدوزی می کردم، یک روز محمود به خانه آمد بعد از رفع خستگی گفت
ــ محمود:  نسترن من به چند روزی با دوست خود جواد به کابل می روم بخاطر کار های دفتر. 
ــ نسترن: وسایل محمود را آماده کردم قرار شد شب سفر کند، با خدا حافظی از خانه به قصد سفر بیرون شد
مدت یک هفته در کابل ماند ای کاش هرگز با جواد خدا ناترس دوست نمی شد..
زمانی که از سفر برگشت ابتدا تغییری در رفتارش را متوجه نشدم اما روز به روز لاغرتر و ضعیف تر شده می رفت وقتی می پرسیدم مریض هستی یا مشکلی داری؟
با عصبانیت پاسخ می داد نخیر و به بهانه ای بیرون می رفت خیلی پریشان حالش بودم یک روزی از جیب پیراهنش سگرت و یک مواد سفید رنگ را پیدا کردم اصلا باورم نمی شد که محمود به مواد مخدر آغشته شده باشد 
رفتم و گفتم محمود این چیست؟ از چی وقت برای خود غم خریدی حااااا؟  ابتدا انکار کرد که مال من نیست اما از چهره اش هویدا بود که خیلی وقت می شود معتاد است.
روز بعد به دلیل اینکه بالایش تهمت شد که پول های دفتر را برداشته از دفتر نیز اخراج شد هرچند تهمت نبود برای تهیه مواد خود دست به مقدار پول دفتر زده بود.
بعد از آن روز های تاریک زندگی ام آغاز شد همان جواد محمودم را آغشته به مواد مخدر ساخت، هر روزی کارش لت و کوب من و پسرم بود.
بیکار بود و ضعیف، همه چیز همه وسایل خانه را بخاطر خریداری مواد فروخت حتی سرپناه ما تنها خانه ای مان را نیز فروخت و ماندیم به حویلی کرایی.
به مشکل کرایه حویلی را با گلدوزی کردن تهیه می کردم، پسرم سه ساله شده بود خیلی وقت زندگی ما با همین سختی هایش جریان داشت. وضعیت محمود هر روز بدتر از قبل می شد اگر پولی برایش کار کرده پیدا نمی کردم هر روزی بدنم زیر لگد هایش سیاه و کبود می شد پسرم نعمت پنج ساله شد و پدرش می خواست نعمت بیرون از خانه گدایی کند اما مانع شدم همه چیز را برایش دادم تا دیگر به پسرم صدمه نزند.
بعد ها محمود تنها فرزندم را نیز می خواست به فروش برساند اما مانع شدم روزی دعوای سخت بین ما رخ داد و محمود با غضب از خانه بیرون شد، وهمواره تکرار می کرد که پشیمان می شوی زن پشیمان!
در دلم گفتم تنها فرزندم را در این دنیا دارم هرگز اجازه نمی دهم از نزدم بگیری.
ـــ نسترن: هوا تاریک شد اما خبری از محمود نشد هرچند امیدی به صحت یابی اش نداشتم اما دعا می کردم که اتفاقی برایش نیفتاده باشد.

ادامه فردا شب 💛

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
ا🌿🌹🌱


صبح همان چشمان توست
که میل خواب دارد
همان لبخندت
که طلوع شاعرانگی دنیاست
خنداخندِ بیدار‌ی‌ات
جاودان‌ترین
طرح اشراقی دنیای من است
به تو
تنها نور زندگی من
سلام

؟

سلام صبح همه گی بخیر!


@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
قلم سرنوشت به هرکسی چیزی نوشت ولی بر من خیلی پر آشوب نوشت 🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده:صبا صدر #قسمت اول این رمان زندگی یک پسر کوچکی رابه چالش می کشد  که در طفلیت یتیم و بی سرپناه می شود، اینکه سرنوشت چی برایش رقم می زند و با دیدن چقدر مشکلات از کجا…
ادامه👇
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت دوم

ساعت یازده بجه شب بود دروازه تک تک شد پسرم خواب بود، رفتم در را باز کردم چند مردی از همسایه هایمان پشت در بود گفتم بفرمایید
گفتند غم آخر تان باشد امروز محمود برادر با موتر باربری تصادم کرده و عمر خود را به شما بخشید.
با شنیدن این خبر چشم هایم تار می دید دروازه را بستم و گریه ها امانم نمی دادن تاصبح گریه کردم صبح وقت نعمتم از خواب بیدار شد و پرسید
ــ نعمت: مادر جان چرا گریه می کنید؟ پدرم کجاست؟
ــ نسترن: نعمت را به آغوشم گرفته گریه می کردم و گفتم جان مادر پدرت دیگر در این دنیا نیست به آسمان رفته. با آنکه طفل بود گفت
ــ نعمت: مادر جان گریه نکنید پدرم رفته دیگر شما را اذیت نمی تواند
ــ نسترن: چون کسی را نداشتیم همسایه ها محمود را بردن و دفن کردند
چند ماهی گذشت از مرگ محمود و صاحب خانه خیلی بالایما فشار می آورد که کرایه را به وقت بدهید اگرنه از خانه بیرون شوید شب ها تا صبح کار می کردم و پول کرایه و مواد خوراکی را پیدا کنم.


مدت ها سرم درد شدیدی داشت توجه نکردم شاید از فرط خستگی سرم درد می کرد اما روز به روز سر دردیم شدت گرفت و از دماغم خون جاری می شد چندین بار ضعف کردم اما پولی نداشتم نزد داکتر بروم.به مشکل مصارف زندگی را پیدا می کردم،بعد از بیرون شدن از قریه فامیل محمد در برگشت را به روی ما بست،چاره جز کار کردن و زندگی را گذراندن نبود
یک روزی در بازار مصروف خرید بودم چشم هایم تار تار می دید همه چیز نزد چشمانم تاریک شد و دیگر ندانستم چی شد تا چشم باز کردم در محیط که از افراد آن فهمیده می شد که شفاخانه است روی چپرکت بیمارستان بودم.
دیری نگذشت که یک خانم که چپن سفیدی برتن داشت نزدم آمد و جویای حالم شد و گفت:
ــ داکتر: شفا باشه به حالت بیهوشی شما را به شفاخانه آوردند چند کلمه ای در باره مریضی تان برای تان می گویم، ابتدا اسم تان چیست؟
گفتم نسترن!
ــ داکتر: نسترن خانم از چه مدت می شود این بیماری دامنگیر تان شده؟ چرا زود تر اقدام به تداوی نکردید؟
ــ نسترن: داکتر صاحب نفامیدم از کدام مریضی حرف می زنید؟
ـــ داکتر: یعنی چی شما تا به حال بی خبر ماندید؟ شما تومور مغزی دارید و خیلی پیشرفته شده اگر عمل نشین ممکن باعث مرگ تان شود.
ــ نسترن: چشمانم شروع به باریدن کرد و از بخت بدم زار زار می گریستم و از شفاخانه خارج شدم ذهنم درگیر بود درگیر مشکل بزرگی که از وجودش آگاه نبودم
دو ماهی گذشت و هر روز وضعیتم بدتر و بدتر می شد نگران خودم نبودم نگران نعمتم بودم اگر من را چیزی شود این طفل که هنوز شش سالش است چه خواهد کرد؟

ــ نعمت: نزد مادرم رفتم خواب بود خیلی لاغر و ضعیف شده بود در این دنیا تنها مادرم را داشتم مادرم در خواب ناله می کرد خدایا خدایا نعمتم، خدایا مرا از نعمتم دور نساز خدایااا
مادرم را بیدار کردم و برایش آب دادم گفتم مادر جان خواب می دیدید مادرم پیشانی ام رابوسید و گفت
ــ نسترن: بیا جان مادر پیش رویم بنشین چند حرفی برایت دارم.
«جان مادر در اوج سختی ها و مشکلات تسلیم نشو استوار باش زحمت بکش دست خود را بجز خدا نزد کسی دراز نکن هرگز راهی را که پدرت رفت و زندگی مان را به تباهی کشید را نرو زحمت بکش و دست به کار بد نزن خداوند همیشه همرایت است اگر روزی من نبودم هیچ وقتی خودت را تنها فکر نکن چون خالقت همیشه نگهبانت است جان مادر »
ــ نعمت: مادر جان شما همیشه کنارم باشید بدون شما دگه هیچ کسی را ندارم زیاد دوست تان دارم،
ــ از گوشه چشم مادرم اشکی روی گونه هایش ریخت و با دست هایم پاک کردم و گفتم نخیر مادر جان شما گریه نکنید من دیگر بزرگ شده ام کار می کنم و به هردوی ما پول پیدا می کنم شما هم زیاد گلدزی نکنید مریض می شوید مادرم مرا سخت در آغوش گرفت و گریه می کرد و من را نیز گریه گرفت اما اشک هایم را با پشت دستانم پاک کردم تا مادرم متوجه نشود،
مادرم هر روز برایم از خداوند یکتا می گفت و کلمه شهادت و چند سوره قران را برایم آموخت و چهار قل را نیز حفظ کرده بودم و متواتر تکرار می کردم
ــ نعمت: هوا کم کم روبه سردی بود ساعت های دو بعد از ظهر بود خیلی احساس گرسنگی می کردم رفتم دسترخوان را هموار کردم چایی را که مادرم صبح دم کرده بودند را گذاشتم و چند توته نان که در دسترخوان بود را گرفتم خواستم مادرم را صدا کنم که با هم یکجا غذا بخوریم چون صبح هم مادرم غذا نخورده بود رفتم صدا کردم مادر جان نان اماده است اما مادرم خاموش بود و به پهلو خواب بود نزدیک تر رفتم صدا زدم مادر جان گرسنه نشدید؟
امابازم خاموش بود کمپل را پس زدم مادرم مثل برف رنگ و روی شان سفید شده بود و از دماغ شان خون آمده بود چیغ زدم و با صدای بلند مادرم را صدا می زدم. اما چشمان زیبای مادرم بسته بود و صدای من را نمی شنید گریه کردم...
ادامه فردا شب💛
ا🌿🌹🌱


دلم از همه جا گرفته
گاهی طرف دنیا می‌بینم هیچ بر هیچ
دنیا مثل این میماند که یک عمر الکی دویدیم که به جایی برسیم ولی نرسیدیم
یک عمر اشتباه زندگی کردیم
یک عمر به آدم غلط فرصت دادیم
یک عمر الکی اشک ریختیم
واقعا دنیا ارزش این همه غم را داشت؟
نه نداشت !
خدایا گاهی انقدر دلتنگت میشوم که دلم می‌خواهد مرا محکم بغل بگیری و بگویی بنده‌ام گریه نکن در آغوش من هستی
کنارت هستم چرا دلتنگ شدی من که تو را تنها نگذاشتم
خدایا دلم گرم است به بودن تو
من از این دنیا چیزی نمی‌خواهم جز تو را
همه آدم‌ها هزار و یک رنگ هستند
چقدر در این دنیا ریا و فریب‌کاری زیاد شده!

من که با این دنیا و آدم هایش کنار نیامدم
نمی‌دانم عمرم چقدر مانده اما بی صبرانه
منتظر هستم که چشم هایم را ببندم !

این دنیا جز درد چیزی به آدم هدیه نمیدهد
جز رنج و اشک !

نوشته دخترک زیبا و گوشه گیر از عالم و دنیا



#فقط_خاص_سمیه_بارکزائی

۱۴۰۳/۴/۲۸ ۱۱:۲۴ pm


@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
1
ا🌿🌹🌱

#بداهه

کاش بال و پری داشتم... و
از این شهر سفری داشتم
میزدم دل به دریای جنون
بهر غواصی شاپری داشتم

کاش این فاصله‌ها کم میشدند
دل‌خوشی‌ها قاتلِ غم میشدند
میرسید یک روز آرزوها دم در
در بدرقه‌ی راهش خم میشدند

من ماندم و این دلِ حسرت زده‌ام
در توَهُم با این لب مسرت زده‌ام
سنگ است رفیق آئینه‌ِ دل نهراسم
با غم کوه و این قلبِ کسرت زده‌ام

گفتند که بمان امروز، فردا میرسد
آرزوها دمِ دَرست، روز اعلا میرسد
باغ و گلشن همه خشکیده اند ولی
عطر نسیم از جانب صحرا میرسد

شعر من، شبیه دل من است انگار
واژه‌هایش تکه تکه است، ای نگار
تو بخوان و با لکنت هم که شده
بخوان این دعا را برای دلی افگار


#رحیم_گل_فیضی
۱۴۰۳/۴/۲۹ ۱۰:۰۶ am


@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱


اگر روزی دلت گرفت از همه سیر شدی برو نزد پروردگارت سجاده را پهن کن بعداز ادای دو رکعت نماز شکرانه براش تعریف کن تمام  ادم هایی که بدی کردن به  حقت ات براش بگو بگو که به ادم ها ارزش دادی ولی آنها به جای تشکری برات زخم زبان زدن
به خدایت بگو برای دوستانم مهربانی کردم اما اونا فکر کردن ساده و دیوانه هستم
اگر برای شان احترام گذاشتم فکر کردن نیازمندم
اگر بهشون اعتماد کردم فکر کردن ازسر اجبار هست
اگر طرف شون لبخند زدم فکر کردن دنبال منفعت هستم
خدایا منی که با تمام وجود میخواستم با دوستانم خالص باشم یک رنگ چرا آن ها ایقسم هستن
گاهی ادم سر یک چیز ناحق دوست و دشمن خود میشناسد جالب هست مگه نه یک خطا اشکار چهره دوست میشود
بعضی دوستان برایت خاص هستن اما خودشان باعث میشود حتی از عامم کمتر بشن ،
خدایا تو خدا بینا وشنوا هستی توخود آگاهی که بابنده ات چه میکنن
اماااا
در زنگی آموختم با دوستانم مهربان باشم حرف زور کسی رو تحمل نکنم اگر مسوولیتی را   گرفتم خالصانه پیش ببرم یا بگویم نمیتوانم
یاد گرفتم اگر به دوستت بابت کاری  نه میگویی توانایی نه شنیدن را هم داشته باشی
اما مهم ترین  درسی راکه  یاد گرفتم مثل آب زلال پاک و بی ریا باشم
اما مردمان هزار رنگش به من آموختن که خوب بودن زیاد برات تاوان سخت دارد
برام دوستانم آموختن از هرکی و هرکس هرچی بر میاید
برام آموختن بدترین ضربه هارو دوست و آشنا میزنه
ولی من نمیخوام اینجوری باشم
میدونی خدایا من فقط تورو دارم دوست واقعی تنها کسی که کنارم ایستادی ارام حرف های منو گله های منو میشنوی با خونسردی
همیشه با وجودی که درلپه پرتگاه بودم فهمیدم دست منو گرفتی و اجازه سقوط را نمیدهی
آموختم اگر دوست جای زخم را بداند
ضربه دوباره میزند
اما تو مرحم زخم میشوی
چرا ما ادم ها ناسپاس هستیم
به جای بودنت شکر کنیم گلای از نداشته های خود مبکنیم
این دنیا و آدم هایش برام خیلی چیزا آموخت و فهماند جز له الله به هیچکس تکیه نکنم وخدایا خوشحال هستم ازینکه اگر کسی به بنده ات بدکند درهمین دنیا مجازاتش میکنی
چون میدانم دنیا دار مکافات هست.


خدایا توخود میبینی بامن چه کردن
چشمانم از گریه درد میکند یا خدایا

خدایا خسته ام از این دنیا او ادم هایش
چشمانم را بستم تا کسی را نبینم در این دنیا

خدایا بر تو تکیه کردم دلم گرمه به بودنت
میدانم من را رها نکردی و نمیکنی

خدایا میدانم دنیادار مکافات هست
هرآن کس بدی کند رسد بد به اعمالش


فقط_خاص_سمیه_بارکزائی


@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱


بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی


#سعدی

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ا🌿🌹🌱 بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی‌غمی نشاید که نامت نهند آدمی #سعدی @Bookscase📚📚 🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱

سعدیا دیگر بنی‌آدم برادر نیستند
جملگی اعضای یک اندام و پیکر نیستند

عضوهای بی‌شماری را به درد آورده چرخ
عضوهای دیگر اما یار و یاور نیستند

کودک چشم‌آبی غرب و سیه‌چشم عرب
در نگاه غربیان با هم برابر نیستند

شاید اطفالی که اکنون در فلسطین زنده‌اند
تا رسد شعرم به این مصراع، دیگر نیستند

از نگاه غربیان انگار در مشرق‌زمین
مادران داغ کودک‌دیده مادر نیستند

نزد آنانی که می‌گریند در سوگ سگان
صحنه‌های قتل‌ انسان گریه‌آور نیستند

کاش بی‌بی‌سی سوال از باربی‌سازان کند:
این عروسک‌ها که می‌سوزند دختر نیستند؟

ای نتانیاهو اگر مردی تو با مردان بجنگ
گرچه اسرائیلیان از دم مذکر نیستند

بی‌مروت! کودک‌اند اینها نه مردان حماس
خانه‌اند اینها که شد ویرانه، سنگر نیستند

کودکان هرچند بسیارند در ویرانه‌ها
ساقه‌های ترد ریحان‌اند لشکر نیستند

خادمان کعبه سرگرم‌اند در کاباره‌ها؟
یا که اهل جنگ جز با رقص خنجر نیستند؟

بار دیگر خو گرفت این قوم با دخترکشی؟
یا که غیرت داده از کف یا دلاور نیستند؟

پشته‌ها از کشته‌ها پیداست، دنیا کور نیست؟
آسمان از ناله‌ پر شد، گوش‌ها کر نیستند؟

تا به کی کودک‌کشی در غزه؟ آیا غربیان
در هراس از انتقام اهل خاور نیستند؟!

✍️#افشین_علا

@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه👇 🪶رمان جاده تنهایی ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت دوم ساعت یازده بجه شب بود دروازه تک تک شد پسرم خواب بود، رفتم در را باز کردم چند مردی از همسایه هایمان پشت در بود گفتم بفرمایید گفتند غم آخر تان باشد امروز محمود برادر با موتر باربری تصادم کرده و عمر خود…
ادامه👇
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده: صبا صدر

#قسمت سوم

گفتم مادر جان جواب بده چشمانت را باز کن نعمتت گرسنه است.
بیا تا تو نباشی نمی توانم  نان بخورم لطفا مادر جان لطفا چشمانت را باز کن، اما مادرم بیدار نمی شد
شتابان از خانه بیرون شدم به خانه صاحب حویلی رفتم در را زدم صاحب خانه یک زن قد پخش و چاق با عصبانیت گفت.
ــ خانم زویا: ای نادیده دروازه را در عمرت ندیدی که چنین محکم می کوبی؟
ــ نعمت: در حالی که اشک از چشمانم جاری بود گفتم خاله مادرم بیدار نمی شود یکبار بیایید لطفا، آن زن وارخطا از خانه خارج شد و به خانه ما آمد وقتی مادرم را دید گفت
ــ خانم زویا:  مادرت مرده، زندگی سرت باشه!
ــ نعمت: وقتی گفت مادرت مرده ندانستم چی شد آوازی را نمی شنیدم به صورت رنگ پریده مادرم می دیدم اصلا تکانی خورده نمی توانستم
نه! نه مادرم نمرده باور نمی کنم 
بخود آمدم رفتم کنار مادرم نشستم دست هایم را به صورت همچو ماهش قاب کردم با صدای لرزان گفتم مــــادر!
مادر یکدانیم لطفا بیدار شو مه بدون شما چی کنم؟ به کجا بروم؟ مادر تو نمی گفتی تو نعمت زندگیم هستی تو دلیل زندگیم هستی؟ چرا من را تنها می گذاری؟
چرا مادر من بی تو چی کنم؟ مادر برخیز من تنها می ترسم
چشم هایم و گونه هایم از اشک زیاد سوزش می کرد، مادرم را بردن برای دفن کردند چیغ زدم لطفا مادرم را نبرید من بدون مادرم کسی را ندارم لطفا مه تنها می ترسم مادر مرا ترک نکن مادررررر...

دو روز بعد.... 
ــ نعمت:  امروز دو روز می شود از فوت مادرم در این دو روز اصلا حالم خوب نبود شب ها خوابم نمی برد و روز ها با شکم گرسنه فقط خیره می شوم  به عکس مادرم
عکسی که با دیدنش هر ثانیه دلتنگ مادرم می شوم 
مادر می بینی نعمتت تنها شده؟
با اینکه شش سال سن دارم اما نبود مادر و پدر وادارم ساخت تا کار کنم هنوز خاک مادرم خشک نشده صاحب حویلی خانه ما را به فامیل دیگری به کرایه داد و برایم گفت
ــ حسن(صاحب حویلی):   بچه جان برو خانه یگان اقارب تان مه خانه خوده به یک طفل بند نمی اندازم به پول نیاز دارم.
ــ نعمت: کاکا حسن وسایلم را بیرون کرد با آنکه هوا خیلی سرد بود از خانه بیرون شدم چند لباسی که داشتم از سال قبل هرچند برایم تنگ و کوتاه بود با خود گرفتم و چله مادرم که یادگاری از مادرم برایم مانده بود و چند روز پیش از مرگش آنرا برایم داده بود 
برداشتم بخاطر اینکه جایش نزدم امن باشد به یک تاری انداختم و در گردنم آویختم و خانه را به مسیر نامعلوم ترک کردم...
در کوچه ها پرسه می زدم نمی دانستم به کجا بروم آیا ما اقاربی هم داشتیم؟ اگر داشتیم چرا هرگز به دیدن ما نمی امدند؟
و همین قسم هزاران سوال دیگر ذهنم را درگیر ساخته بود 
ماه جدی و هوا هم خیلی سرد بود با آنکه مثل بید می لرزیدم دستان خود را بغل کردم و در یک گوشه از پیاده رو نشستم 
سرم را بین زانو هایم فرو بردم تا شمال سرد به رویم اصابت نکند
از شدت گرسنگی دلم ضعف می کرد اندکی با خود نشستم گویا سیلاب غم در دلم جاری بود اشک هایم امانم نمی دادند.حال دلم خوب نبود غمگین بودم همچو پرنده بی لانه
غمگین بودم کودکی که درآرزوی آغوشی برای پناه گرفتن بود
نگاه کردم  باران می بارید گمان کردم آسمان هم دلش برای من سوخت و به حال زار من گریه می. کند، هوا رو به تاریک شدن بود دلم آغوش گرم مادرم را می خواست، بلند شدم و به دنبال سرپناهی می گشتم تا تر نشوم چون مادرم همیشه می گفت مواظب خودت باش تا مریض نشوی
امروز حس می کنم مادرم مرا می بیند، آی مادر جان چطور دلت شد که تنهایم بگذاری؟
رسیدم به یک کوچه که یک طرف مکمل دوکان ها بود چون هوا تاریک شده بود دوکان ها یکایک بسته می شدند چشمم به دوکانی خورد که در بیرونش چتری بود برای محافظت از افتاب یا باران، خوشحال شدم و به طرف همان چتر قدم برداشتم حد اقل از باران نجات می یافتم به روی پله زینه های دوکان نشستم و سوره های قران پاک را که یاد داشتم یکایک تکرار می کردم چشمانم سنگین شد و همان جا با شکم گرسنه خوابم برد
از بس هوا سرد بود از شدت سرما بیدار شدم هوا چندان روشن نشده بود، بلاخره آفتاب کم کم داشت از پس کوهای بلند و وسیع نمایان می شد با خود گفتم.
نعمت! دیگر مادرت نیست برایت غذایی آماده کند باید کار کنی، مادرم گفته بود بجز خدا جان دستت را پیش هیچ کسی دراز نکن 
چون هنوز خورد بودم نماز خواندن را یاد نداشتم اما برسر دو زانو نشستم و دستان لرزانم را به سوی آسمان بلند کردم و گفتم 
ای خداوند یکتا مادرم می گفت تو همیشه مارا می بینی و خدای مهربانی هستی همیشه انسان هارا کمک می کنی 
امروز می بینی من تنها و بیچاره شده ام نه پدر دارم نه مادر و نه خانه برای زندگی لطفا کمکم کن خداجانم،پناهم ده.
ادامه امشب ساعت ۹ به وقت ایران
ساعت ۱۰ به وقت کابل 💛


@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂