قفسه کتاب
🍁رمان در حسرت عدالت ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت آخر یک و نیم سال بعد... ــ عفت: یک و نیم سال گذشت. از حادثات تلخ زندگیم، از روز های که در حسرت عدالت می سوختم، و مدام شکایت می کردم اما خدا را چه دیدی؟ کافیست توکل کنی خدا در وسط غم هایت یک گل می کارَد،…
پیام نویسنده:
شاعر چه زیبا گفت
دایما یکسان نماند حال دوران غم مخور
غم و رنج خوشی و ناخوشی روزگار می گذرد
قسمی که در رمان ذکر کردم هیچ زندگی بی درد و رنج نیست، بلخصوص در افغانستان،درین کشور ثروتمند و فقیر، عاقل و جاهل، خوب و بد همه و همه درمانده اند،
ما نسل حیفی هستیم، نسل اعتراض های سرکوب، و فقط در برابر این همه درد فقط یاد گرفتیم سکوت کنیم. اکثریت مردم به کنار فقر اقتصادی با فقر دانش دست و پنجه نرم می کنند،هنوز خیلی از مکان ها و روستا های این مملکت به حالت چندین قرن قبل زندگی می کنند، و بویی از سواد و علم نمی برند. با آنکه این رمان تخیلی است اما بیانگر حقایق و زندگی آن دخترانی است که زنده به زور می شوند، هنوز هم در بعضی مناطق زن به مثل مال بی ارزش خرید و فروش می شود، بار ها شنیدم دختران خرد سال در بدل پول به اشخاص که حتی هم سن پدرکلان شان است نکاح می شوند، آیا این نکاح حلال است؟ ازینکه طفل خرد سالی را برباد کنی و آرزو هایش را به دلش دفن کنی و سند بردگی اش را امضا کنی آیا این درست است؟
منشا این همه و همه فقر دانش کشور است، اگر در مورد کشورم بنویسم صفحه ها پر خواهد شد و حرف هایم تمامی نخواهد داشت،
دومین رمانم به اسم در حسرت عدالت!
خدارا شکر گذارم که برایم قدرتی داد تا باز هم قلم بگیرم و اینبار از مشقت های زندگی یک دختر بنویسم، دخترانی که در روستا ها زندگی می کنند و روشنایی علم و دانش محروم اند، به راستی این بی عدالتی نیست؟ در لا به لای رمانم از ازدواج اجباری دختران خرد سال نوشتم، از بی عدالتی که در حق خیلی از دختران صورت می گیرد و متهم به بی عزتی می شوند، از ظلم و ستم های که در بعضی جاها بالای زنان صورت می گیرد ازینکه خیلی ها به یک دختر به چشم یک وسیله برای گذراندن وقت شان می نگرند و دنیای دخترانه یک دختر را به خاک می کشانند، اما همه و همه فقط این نیست، زندگی سخت تر و سخت تر ازین ها هم می تواند باشد، این همه و همه من را وادار به نوشتن کرد
به امید فردا های بهتر و روشن...
در اخیر جهان سپاس از شما مطالعه گران و علم پروران نهایت عزیز، ازینکه این رمان را تا اخیر مطالعه کردید، امید وارم یک رمان دلچسب و مفیدی واقع شده باشد، بخاطر مشکلات تایپی یا هر اشتباهی داشت پوزش، در اخیر می خواهم نظریات تان را در مورد رمان در حسرت عدالت بدانم
سپاس 😊
دوستدارشما
✍🏻صبا صدر🩺
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
شاعر چه زیبا گفت
دایما یکسان نماند حال دوران غم مخور
غم و رنج خوشی و ناخوشی روزگار می گذرد
قسمی که در رمان ذکر کردم هیچ زندگی بی درد و رنج نیست، بلخصوص در افغانستان،درین کشور ثروتمند و فقیر، عاقل و جاهل، خوب و بد همه و همه درمانده اند،
ما نسل حیفی هستیم، نسل اعتراض های سرکوب، و فقط در برابر این همه درد فقط یاد گرفتیم سکوت کنیم. اکثریت مردم به کنار فقر اقتصادی با فقر دانش دست و پنجه نرم می کنند،هنوز خیلی از مکان ها و روستا های این مملکت به حالت چندین قرن قبل زندگی می کنند، و بویی از سواد و علم نمی برند. با آنکه این رمان تخیلی است اما بیانگر حقایق و زندگی آن دخترانی است که زنده به زور می شوند، هنوز هم در بعضی مناطق زن به مثل مال بی ارزش خرید و فروش می شود، بار ها شنیدم دختران خرد سال در بدل پول به اشخاص که حتی هم سن پدرکلان شان است نکاح می شوند، آیا این نکاح حلال است؟ ازینکه طفل خرد سالی را برباد کنی و آرزو هایش را به دلش دفن کنی و سند بردگی اش را امضا کنی آیا این درست است؟
منشا این همه و همه فقر دانش کشور است، اگر در مورد کشورم بنویسم صفحه ها پر خواهد شد و حرف هایم تمامی نخواهد داشت،
دومین رمانم به اسم در حسرت عدالت!
خدارا شکر گذارم که برایم قدرتی داد تا باز هم قلم بگیرم و اینبار از مشقت های زندگی یک دختر بنویسم، دخترانی که در روستا ها زندگی می کنند و روشنایی علم و دانش محروم اند، به راستی این بی عدالتی نیست؟ در لا به لای رمانم از ازدواج اجباری دختران خرد سال نوشتم، از بی عدالتی که در حق خیلی از دختران صورت می گیرد و متهم به بی عزتی می شوند، از ظلم و ستم های که در بعضی جاها بالای زنان صورت می گیرد ازینکه خیلی ها به یک دختر به چشم یک وسیله برای گذراندن وقت شان می نگرند و دنیای دخترانه یک دختر را به خاک می کشانند، اما همه و همه فقط این نیست، زندگی سخت تر و سخت تر ازین ها هم می تواند باشد، این همه و همه من را وادار به نوشتن کرد
به امید فردا های بهتر و روشن...
در اخیر جهان سپاس از شما مطالعه گران و علم پروران نهایت عزیز، ازینکه این رمان را تا اخیر مطالعه کردید، امید وارم یک رمان دلچسب و مفیدی واقع شده باشد، بخاطر مشکلات تایپی یا هر اشتباهی داشت پوزش، در اخیر می خواهم نظریات تان را در مورد رمان در حسرت عدالت بدانم
سپاس 😊
دوستدارشما
✍🏻صبا صدر🩺
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤1
سلام دوستان عزیز
با ما بمانید
رمان_در_حسرت_عدالت دیشب تمام شد
امشب ساعت ۹:۳۰ به وقت تهران و ۱۰:۳۰ به وقت کابل برای تان یک رمان جدید و دلچسپ دیگر از دستنویسهای بانو صبا صدر را با شما به اشتراک میگذارم، امیدوارم از خواندن این رمان هم لذت ببرید و با ریکشن و کمنت تان ما را تشویق کنید😊
لیف ندین باشه، من دوست تون دارم☹️😞😁
با ما بمانید
رمان_در_حسرت_عدالت دیشب تمام شد
امشب ساعت ۹:۳۰ به وقت تهران و ۱۰:۳۰ به وقت کابل برای تان یک رمان جدید و دلچسپ دیگر از دستنویسهای بانو صبا صدر را با شما به اشتراک میگذارم، امیدوارم از خواندن این رمان هم لذت ببرید و با ریکشن و کمنت تان ما را تشویق کنید😊
لیف ندین باشه، من دوست تون دارم☹️😞😁
❤1
قفسه کتاب
سلام دوستان عزیز با ما بمانید رمان_در_حسرت_عدالت دیشب تمام شد امشب ساعت ۹:۳۰ به وقت تهران و ۱۰:۳۰ به وقت کابل برای تان یک رمان جدید و دلچسپ دیگر از دستنویسهای بانو صبا صدر را با شما به اشتراک میگذارم، امیدوارم از خواندن این رمان هم لذت ببرید و با ریکشن…
⏳داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده:صبا صدر
#قسمت اول
آغاز
از پشت پنجره نظاره گر دانه های رقصانِ برف بودم زمین لباس عروس بر تن کرده بود!
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که از مکتب برگشته بودم، سرما در اعماق وجودم رسوخ کرده بود.
کنار بخاری جا خوش کرده و به بیرون نگاه می کردم،کرسی خیالم گرم بود و هوای بیرون سرد!
گرسنه بودم، سرو صدای معده ام از دو متری نیز شنیده می شد.
با صدای مادرم دست از فکر کردن برداشتم
ــ صنم جان بیا دخترم کمک کن، سفره را هموار کن غذا آماده است همه را صدا بزن.
ــ طبق گفته های مادرم سفره را هموار کردم و همه را صدا زدم
یکی پی هم همه دور سفره جمع شدند،مادر بزرگم، پدرجانم، مادر جانم، خواهر بزرگم، من و دو برادرک کوچکم، همه یکجا نشسته و طبق عادت همیشگی غذا در آرامش صرف شد،
بعد از صرف غذا بی بی جانم دست به دعا شد، آخ که چقدر من این دعا های مادر بزرگم را دوست داشتم، دعای های مملو از برکت، اخلاص و عشق بود.
من ۱۴سال سن دارم، دختر آرام درعین حال دختر کنجکاوی هستم، کنار مادر بزرگم در گوشه از صندلی جا خوش کردم.
سرم را روی شانه ایشان گذاشتم، مادر بزرگم باسواد نبود اما همیشه برای ما داستان های خیلی قشنگ و افسانه های پر ماجرا تعریف می کرد.
چقدر دوست داشتم از زبان مادر بزرگم داستان بشنوم، همه در کمال آرامش چای می نوشیدند، رو به مادر بزرگم کردم و گفتم
ــ مادر بزرگ وقتی شما هم سن و سال من بودید چرا به مکتب نمی رفتید؟
پس تمامی روز چه کار می کردید؟
مادر بزرگم همزمان با اینکه سرم را نوازش می کرد پاسخ داد:
ــ نوه ای مقبولم در دوران ما که در قریه زندگی می کردیم مکتب رفتن دختران جرم محسوب می شد، مکاتب دختران بار ها سوختانده شد، اما در عوض آن همه به مساجد و مدارس دینی برای یاد گیری قرآن کریم می رفتند، عزیز دل مادر بزرگش در نو جوانی و جوانی ما زندگی خیلی ساده بود نه تلویزیون بود نه هم تلیفون، معمولا دختران خیاطی می کردند، گلدوزی،قالین بافی،... و همچنان مردم بیشتر مال دار و زراعت پیشه بودند.
ــ کنجکاو شدم که بدانم وقتی تلویزیون و مبایل نبود پس چگونه جویای احوال دوستان و آشنایان خود می شدند؟ حتی طبق گفته های شان موتر و دیگر وسایط نقلیه نیز وجود نداشت.
ــ مادر بزرگ پس چگونه از احوال دوستانِ خود جویا می شدید؟
ــ نامه می نوشتیم و می فرستادیم، زمان خیلی زیادی می گذشت تا یک نامه رد و بدل می شد، اسپ، شتر، الاغ برای انتقال و نقل و مکان اشیا و افراد استفاده می شد، در عوض موتر گادی بود، کراچی بود...
ــ مادر بزرگ شما چند ساله بودید که ازدواج کردید؟ چه قسم با پدر بزرگم آشنا شدید؟
ــ ای وای از دست تو صنم جان آن دوران ها فرق می کرد، من 15سال سن داشتم که ازدواج کردم داستان زندگی من خیلی جالب و طولانیست....
من دختر خیلی شوخ بودم، در قریه که ما زندگی می کردیم هیچ انسانی وجود نداشت که سنبل شوخ را نشناسد.
هر روز از دست شیطنت های من یکی برای شکایت پشتِ دَرِ خانه ای ما می آمد.
پدرم انسان زمین دار و مال داری بود، چندین رأس گاو و گوسفند داشت! انواع و اقسام پرندگان نگهداری می کرد.
مادرم نیز در نگهداری مال ها با پدرم همکاری می کرد از محصولات آنها برای منبع درامد استفاده می کرد روزانه مصروف تبدیل شیر به ماست، چکه، دوغ، مسکه، و پنیر بود...
زمانیکه شش سال سن داشتم بیشتر اوقات در باغ سرگرم بازی می بودم، جالب اینجا بود که همه دختران و پسران هم سن و سالم از من می ترسیدند، هیچ بشری از دست من در امان نبود، همیشه با شوخی های خودم برای خود و دیگران درد سر درست می کردم
بیاد دارم روزی پسرک همسایه ما روی تخته چوبی که دسته داشت اسم آنرا منجیله می گفتند در داخل آن کاسه های ماست و قیماق را انتقال می دادند،
که اینبار ماست قرار داشت، می خواست به فروش برساند، با احتیاط کامل آنرا انتقال می داد، نزدیک شدم، تا من را دید دست و پاچه شد، گفتم بگذار من هم همرایت کمک کنم!
گفت: نه خودم می توانم ببرم،
دستم را پیش کردم گوشه از منجیله را گرفتم به آن پسرک که اسمش را بیاد ندارم گفتم،
ــ وقتی رسیدیم یک کاسه ماست مال من می شود،
گفت نخیر
من هم چون دیدم مفادی برایم نمی رسد بی آنکه متوجه بسازمش دستم را رها کردم، منجیله ماست یک طرفه شد و همه کاسه ها نقش بر زمین شد، پسرک فریاد زد
گفت تو چی کار کردی همه کاسه های ماست را شکستی و ریختی.
من که کمی ترسیده بودم بی آنکه به عقبم نگاه کنم پا به فرار گذاشتم، صدای گریه های آن پسرک تا کوچه یی دیگر هم به گوش می رسید، هربار از این ویران کاری های خود پشیمان می شدم اما بعد از چند دقیقه فراموش می کردم، این از جمله کم ترین آسیبی بود که برای بقیه می رساندم...
ادامه فردا شب 💚
به قلم بانو صبا صدر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
✍🏻نویسنده:صبا صدر
#قسمت اول
آغاز
از پشت پنجره نظاره گر دانه های رقصانِ برف بودم زمین لباس عروس بر تن کرده بود!
هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که از مکتب برگشته بودم، سرما در اعماق وجودم رسوخ کرده بود.
کنار بخاری جا خوش کرده و به بیرون نگاه می کردم،کرسی خیالم گرم بود و هوای بیرون سرد!
گرسنه بودم، سرو صدای معده ام از دو متری نیز شنیده می شد.
با صدای مادرم دست از فکر کردن برداشتم
ــ صنم جان بیا دخترم کمک کن، سفره را هموار کن غذا آماده است همه را صدا بزن.
ــ طبق گفته های مادرم سفره را هموار کردم و همه را صدا زدم
یکی پی هم همه دور سفره جمع شدند،مادر بزرگم، پدرجانم، مادر جانم، خواهر بزرگم، من و دو برادرک کوچکم، همه یکجا نشسته و طبق عادت همیشگی غذا در آرامش صرف شد،
بعد از صرف غذا بی بی جانم دست به دعا شد، آخ که چقدر من این دعا های مادر بزرگم را دوست داشتم، دعای های مملو از برکت، اخلاص و عشق بود.
من ۱۴سال سن دارم، دختر آرام درعین حال دختر کنجکاوی هستم، کنار مادر بزرگم در گوشه از صندلی جا خوش کردم.
سرم را روی شانه ایشان گذاشتم، مادر بزرگم باسواد نبود اما همیشه برای ما داستان های خیلی قشنگ و افسانه های پر ماجرا تعریف می کرد.
چقدر دوست داشتم از زبان مادر بزرگم داستان بشنوم، همه در کمال آرامش چای می نوشیدند، رو به مادر بزرگم کردم و گفتم
ــ مادر بزرگ وقتی شما هم سن و سال من بودید چرا به مکتب نمی رفتید؟
پس تمامی روز چه کار می کردید؟
مادر بزرگم همزمان با اینکه سرم را نوازش می کرد پاسخ داد:
ــ نوه ای مقبولم در دوران ما که در قریه زندگی می کردیم مکتب رفتن دختران جرم محسوب می شد، مکاتب دختران بار ها سوختانده شد، اما در عوض آن همه به مساجد و مدارس دینی برای یاد گیری قرآن کریم می رفتند، عزیز دل مادر بزرگش در نو جوانی و جوانی ما زندگی خیلی ساده بود نه تلویزیون بود نه هم تلیفون، معمولا دختران خیاطی می کردند، گلدوزی،قالین بافی،... و همچنان مردم بیشتر مال دار و زراعت پیشه بودند.
ــ کنجکاو شدم که بدانم وقتی تلویزیون و مبایل نبود پس چگونه جویای احوال دوستان و آشنایان خود می شدند؟ حتی طبق گفته های شان موتر و دیگر وسایط نقلیه نیز وجود نداشت.
ــ مادر بزرگ پس چگونه از احوال دوستانِ خود جویا می شدید؟
ــ نامه می نوشتیم و می فرستادیم، زمان خیلی زیادی می گذشت تا یک نامه رد و بدل می شد، اسپ، شتر، الاغ برای انتقال و نقل و مکان اشیا و افراد استفاده می شد، در عوض موتر گادی بود، کراچی بود...
ــ مادر بزرگ شما چند ساله بودید که ازدواج کردید؟ چه قسم با پدر بزرگم آشنا شدید؟
ــ ای وای از دست تو صنم جان آن دوران ها فرق می کرد، من 15سال سن داشتم که ازدواج کردم داستان زندگی من خیلی جالب و طولانیست....
من دختر خیلی شوخ بودم، در قریه که ما زندگی می کردیم هیچ انسانی وجود نداشت که سنبل شوخ را نشناسد.
هر روز از دست شیطنت های من یکی برای شکایت پشتِ دَرِ خانه ای ما می آمد.
پدرم انسان زمین دار و مال داری بود، چندین رأس گاو و گوسفند داشت! انواع و اقسام پرندگان نگهداری می کرد.
مادرم نیز در نگهداری مال ها با پدرم همکاری می کرد از محصولات آنها برای منبع درامد استفاده می کرد روزانه مصروف تبدیل شیر به ماست، چکه، دوغ، مسکه، و پنیر بود...
زمانیکه شش سال سن داشتم بیشتر اوقات در باغ سرگرم بازی می بودم، جالب اینجا بود که همه دختران و پسران هم سن و سالم از من می ترسیدند، هیچ بشری از دست من در امان نبود، همیشه با شوخی های خودم برای خود و دیگران درد سر درست می کردم
بیاد دارم روزی پسرک همسایه ما روی تخته چوبی که دسته داشت اسم آنرا منجیله می گفتند در داخل آن کاسه های ماست و قیماق را انتقال می دادند،
که اینبار ماست قرار داشت، می خواست به فروش برساند، با احتیاط کامل آنرا انتقال می داد، نزدیک شدم، تا من را دید دست و پاچه شد، گفتم بگذار من هم همرایت کمک کنم!
گفت: نه خودم می توانم ببرم،
دستم را پیش کردم گوشه از منجیله را گرفتم به آن پسرک که اسمش را بیاد ندارم گفتم،
ــ وقتی رسیدیم یک کاسه ماست مال من می شود،
گفت نخیر
من هم چون دیدم مفادی برایم نمی رسد بی آنکه متوجه بسازمش دستم را رها کردم، منجیله ماست یک طرفه شد و همه کاسه ها نقش بر زمین شد، پسرک فریاد زد
گفت تو چی کار کردی همه کاسه های ماست را شکستی و ریختی.
من که کمی ترسیده بودم بی آنکه به عقبم نگاه کنم پا به فرار گذاشتم، صدای گریه های آن پسرک تا کوچه یی دیگر هم به گوش می رسید، هربار از این ویران کاری های خود پشیمان می شدم اما بعد از چند دقیقه فراموش می کردم، این از جمله کم ترین آسیبی بود که برای بقیه می رساندم...
ادامه فردا شب 💚
به قلم بانو صبا صدر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👏1
ا🌿🌹🌱
صبح همان چشمان توست
که میل خواب دارد
همان لبخندت
که طلوع شاعرانگی دنیاست
خنداخندِ بیداریات
جاودانترین
طرح اشراقی دنیای من است
به تو
تنها نور زندگی من
سلام
#ویدا_احسان
صبح قشنگ رمانتیک شما دوستان نازنین بخیر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
صبح همان چشمان توست
که میل خواب دارد
همان لبخندت
که طلوع شاعرانگی دنیاست
خنداخندِ بیداریات
جاودانترین
طرح اشراقی دنیای من است
به تو
تنها نور زندگی من
سلام
#ویدا_احسان
صبح قشنگ رمانتیک شما دوستان نازنین بخیر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
من از کسانی که دوستشان دارم بیشتر میترسم،
زیرا تنها آنان هستند که میتوانند مرا برنجانند.
-نزار قبانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
زیرا تنها آنان هستند که میتوانند مرا برنجانند.
-نزار قبانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
نشاید گفت با دنیا که در دنیا چهها کردی
تو دریا را به منظور بیابانها رها کردی!
بنا دارم نباشم از دلت آزردهدل اما
تو از اول بنا را بر دلآزاری بنا کردی
به من گفتی: هزاران وعدهٔ شیرین به تو دادم
بلی دادی ولی ایبیوفا آیا وفا کردی؟
غم و اندوه و خودآزاری و بیزاری و زاری
مرا با هر چه که بیگانه بودم آشنا کردی
نگو تصمیم داری باز برگردی به این دریا
مگر در آن بیابانی که رفتی کم شنا کردی؟!
وفا دیدی وفا دیدی وفا دیدی وفا دیدی
جفا کردی جفا کردی جفا کردی جفا کردی
#سجاد_نجاری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
تو دریا را به منظور بیابانها رها کردی!
بنا دارم نباشم از دلت آزردهدل اما
تو از اول بنا را بر دلآزاری بنا کردی
به من گفتی: هزاران وعدهٔ شیرین به تو دادم
بلی دادی ولی ایبیوفا آیا وفا کردی؟
غم و اندوه و خودآزاری و بیزاری و زاری
مرا با هر چه که بیگانه بودم آشنا کردی
نگو تصمیم داری باز برگردی به این دریا
مگر در آن بیابانی که رفتی کم شنا کردی؟!
وفا دیدی وفا دیدی وفا دیدی وفا دیدی
جفا کردی جفا کردی جفا کردی جفا کردی
#سجاد_نجاری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
❤2
ا🌿🌹🌱
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیش دار است.
کسی که سکــــــــوت می کند!
روزی حرفهایش را سرنوشت بر سر شما فریاد میزند…!
؟
سلام صبح بخیر عزیزان دل ❤️
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
سکوت خطرناک تر از حرفهای نیش دار است.
کسی که سکــــــــوت می کند!
روزی حرفهایش را سرنوشت بر سر شما فریاد میزند…!
؟
سلام صبح بخیر عزیزان دل ❤️
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
[صَومُ یومِ عَاشُوراء یُکَفِّرُ السَّنَهَ التی قَبْلَهُ]
«روزه روز عاشورا کفاره گناهان یک سال گذشته است.» مسلم.
دوشنبه، تاسوعا و سهشنبه، عاشورا است. اگر توانستید تاسوعا را هم روزه بگیرید چراکه پیامبر ﷺ به آن سفارش کردهاند و اگر نتوانستید، حتما عاشورا را روزه باشید.
این پیام را خالصانه نشر دهید تا اجر کسانیکه با یادآوری شما روزه میگیرند هم نصیبتان شود.
« الدال على الخير كفاعله ».
وفقنا الله و إياكم.
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
[صَومُ یومِ عَاشُوراء یُکَفِّرُ السَّنَهَ التی قَبْلَهُ]
«روزه روز عاشورا کفاره گناهان یک سال گذشته است.» مسلم.
دوشنبه، تاسوعا و سهشنبه، عاشورا است. اگر توانستید تاسوعا را هم روزه بگیرید چراکه پیامبر ﷺ به آن سفارش کردهاند و اگر نتوانستید، حتما عاشورا را روزه باشید.
این پیام را خالصانه نشر دهید تا اجر کسانیکه با یادآوری شما روزه میگیرند هم نصیبتان شود.
« الدال على الخير كفاعله ».
وفقنا الله و إياكم.
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1
ا🌿🌹🌱
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !
اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود ...
#ملاصدرا
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان !
اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود ...
#ملاصدرا
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👏1
قفسه کتاب
⏳داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده:صبا صدر #قسمت اول آغاز از پشت پنجره نظاره گر دانه های رقصانِ برف بودم زمین لباس عروس بر تن کرده بود! هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که از مکتب برگشته بودم، سرما در اعماق وجودم رسوخ کرده بود. کنار بخاری جا خوش کرده و به بیرون…
⏳داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده: صبا صدر
#قسمت دوم
روزی سر دیوار باغ نشسته بودم که عقب دیوار کوچه قرار داشت، متوجه زنِ شدم که روی سرش سبد چوبی قرار داشت، داخل سبد نان گرم و تازه بود، عطر دلنشین نان گرم قبل از رسیدنش به مشامم رسید
هر چقدر که نزدیک تر می شد شیطنت من گل می کرد، زمانی که نزدیک شد، خودم را آهسته خَم کردم دستم رسید، و از روی سبد یک نان گرم را برداشتم، انگار اصلا متوجه حضور من نشد، گوشه از نان را نوش جان کردم هنوز نمی دانستم کاری که انجام می دهم کار شایسته ای نیست غرق در شوخی های کودکانه ام بودم، بقیه نان را نزد مرغانچه رفته به پارچه های کوچک تقسیم کرده به مرغ ها انداختم.
آن زمان همه مادر خود را ننه یا هم آنه،و پدر خود را آته یا آغا صدا می زدند.
ــ خانه های گنبدی داشتیم، در زمستان صندلی می گذاشتیم و در زیر صندلی زمین را به فاصله نیم متری حفره می ساختند به منظور انداختن آتش، آن زمان بخاری یا منقل وجود نداشت.
همه منسجم بودند، در یک صندلی همه دور هم می نشستیم،
بزرگان حرف می زدند و چای می نوشیدند، کودک ها بازی می کردند و بیشتر به نصیحت ها گوش می سپردند، چون ما کوچک بودیم می گفتند اشتک هارا به چای نوشیدن چی؟
شوخی های من انگار تمام شدنی نبود!
روزی نگاه کردم مرغی در مرغانچه است، دیگر مرغان در بیرون، نمی دانستم قرار است تخم بگذارد، با دستم به پنجره مرغانچه زدم، و بیرونش کردم از پشتش رفتم و رفتم بلاخره دویدم آنقدر بیچاره را پیش کردم که متوجه شدم دیگر نای دویدن را نداشت، یکجا نشست، چیزی نمانده بود زیر پایم بشود، دوباره شروع به دویدن کرد اما آنجا یک تخم گذاشته بود، همیشه بخاطر این شوخی هایم تنبیه و نصیحت می شدم اما باز هم همان کار تکرار..
همیشه یک درد سر برای خود درست می کردم که برایم می گفتند خود کرده را نه درد است و نه درمان...
مادرم هر روز با مَشک و گوپی دوغ درست می کرد، من بیشتر از نوشیدن دوغ دوست داشتم آن پیشکه چوبی را در دست بگیرم و دوغ بزنم.
هر روز که در موقع دوغ درست کردن آنجا سبز می شدم خدا بیامرزمادر بزرگم می گفت «حوض نساخته قورباغه پیدا شد»
همه می خندیدند، آن زمان مردم بیشتر از ضرب المثل استفاده می کردند، هر ضرب المثل یک دنیا معنی داشت.
دختران بزرگتر از من پنج تاق بازی می کردند، گاهی هم زمین را خط کشیده لی لی بازی«جز بازی»می کردند من و هم سن و سالانم بازی بابه زنجیر باف می کردیم،
شب ها همه دور صندلی نشسته خورد و بزرگ همه کیچ کیچک می کردند، صمیمیت زیاد بود، عشق و محبت واقعی بود،
بدون اجازه بزرگ تر ها طفل ها اجازه نداشتند نان را قسمت کنند، ابتدا بزرگ ها شروع می کردند بعد کوچک تر ها، همه باید دور سفره جمع می بود، یک احترام خاص برقرار بود.
شب ها همه در روشنایی الکین یا لمپه می نشستند، افسانه تعریف می کردند، دشلمه«شیرینیگک »و قند می خوردند، آن وقت ها قلب ها گرم بود و هوا سرد
کودک که بودیم وقتی آغا «پدر»از کار بر می گشت روی خانه می خوابید و من و برادر کوچکم را به پشت خود بلند می کرد، گویا وزن ما مسکن بود روی خستگی های شان!
هر یکی وظیفه داشتیم به نوبت دست و پای شان را چاپی کنیم.
نزدیک های سال نو که می شد، هر سال در جشن نوروز مردم زیادی جمع می شدند و خانم ها سمنک می پختند، دختران اکثر شان دایره می زدند و آهنگ زمزمه می کردند دیگ های بزرگی بود، دختران جوان به نوبت کنار دیگ ایستاده و کفچه می زدند، آن وقت ها در قریه ما ظروف های سفالی، نکل بیشتر استفاده می شد اسامی مختلف داشت،
کاسه های امروزی بنام تباق یاد می شد، بشقاب ها را نلبکی می گفتند،
کاسه های بزرگ سفالی را تغاره یاد می کردند، تهکوی و دهلیز های بزرگ را حیوان کلان می گفتند، معمولا آب را در کوزه سفالی نگه می داشتند،
دشلمه، پرورده، نُقل، قند و یک شیرینی دیگر بنام ناف پری از جمله محبوب ترین شیرینی باب بود، که همه نوش جان می کردند.
شب های بهار و تابستان بیرون خوابی خیلی خوشایند بود، قریه ما سرسبز بود و هوا خیلی دل انگیز بود، هنگام عصر تمام حویلی را با آفتابه آب پاشی می کردیم بعد جارو می کردیم، هر روز این کار باید اجرا می شد، آب پاشی روی خاک عجب بوی گیرای داشت شبیه بوی نم نم باران بود،
جوی آب روان و زلال وجود داشت، ظروف و لباس را در لب جوی می شستیم، که گاهی هم اگر بی احتیاطی می کردیم، آب با خودش می برد...
اطفال شیر خوار را همیشه گهواره می کردند آن وقت ها چادر بزرگ را هموار نموده و طفل را داخلش می گذاشتند دو شخص از چهار گوشه چادر گرفته آنرا به دو طرف بالا و پایان می کرد طفل در آرامش می خوابید،
ادامه 👇 💚
✍🏻نویسنده: صبا صدر
#قسمت دوم
روزی سر دیوار باغ نشسته بودم که عقب دیوار کوچه قرار داشت، متوجه زنِ شدم که روی سرش سبد چوبی قرار داشت، داخل سبد نان گرم و تازه بود، عطر دلنشین نان گرم قبل از رسیدنش به مشامم رسید
هر چقدر که نزدیک تر می شد شیطنت من گل می کرد، زمانی که نزدیک شد، خودم را آهسته خَم کردم دستم رسید، و از روی سبد یک نان گرم را برداشتم، انگار اصلا متوجه حضور من نشد، گوشه از نان را نوش جان کردم هنوز نمی دانستم کاری که انجام می دهم کار شایسته ای نیست غرق در شوخی های کودکانه ام بودم، بقیه نان را نزد مرغانچه رفته به پارچه های کوچک تقسیم کرده به مرغ ها انداختم.
آن زمان همه مادر خود را ننه یا هم آنه،و پدر خود را آته یا آغا صدا می زدند.
ــ خانه های گنبدی داشتیم، در زمستان صندلی می گذاشتیم و در زیر صندلی زمین را به فاصله نیم متری حفره می ساختند به منظور انداختن آتش، آن زمان بخاری یا منقل وجود نداشت.
همه منسجم بودند، در یک صندلی همه دور هم می نشستیم،
بزرگان حرف می زدند و چای می نوشیدند، کودک ها بازی می کردند و بیشتر به نصیحت ها گوش می سپردند، چون ما کوچک بودیم می گفتند اشتک هارا به چای نوشیدن چی؟
شوخی های من انگار تمام شدنی نبود!
روزی نگاه کردم مرغی در مرغانچه است، دیگر مرغان در بیرون، نمی دانستم قرار است تخم بگذارد، با دستم به پنجره مرغانچه زدم، و بیرونش کردم از پشتش رفتم و رفتم بلاخره دویدم آنقدر بیچاره را پیش کردم که متوجه شدم دیگر نای دویدن را نداشت، یکجا نشست، چیزی نمانده بود زیر پایم بشود، دوباره شروع به دویدن کرد اما آنجا یک تخم گذاشته بود، همیشه بخاطر این شوخی هایم تنبیه و نصیحت می شدم اما باز هم همان کار تکرار..
همیشه یک درد سر برای خود درست می کردم که برایم می گفتند خود کرده را نه درد است و نه درمان...
مادرم هر روز با مَشک و گوپی دوغ درست می کرد، من بیشتر از نوشیدن دوغ دوست داشتم آن پیشکه چوبی را در دست بگیرم و دوغ بزنم.
هر روز که در موقع دوغ درست کردن آنجا سبز می شدم خدا بیامرزمادر بزرگم می گفت «حوض نساخته قورباغه پیدا شد»
همه می خندیدند، آن زمان مردم بیشتر از ضرب المثل استفاده می کردند، هر ضرب المثل یک دنیا معنی داشت.
دختران بزرگتر از من پنج تاق بازی می کردند، گاهی هم زمین را خط کشیده لی لی بازی«جز بازی»می کردند من و هم سن و سالانم بازی بابه زنجیر باف می کردیم،
شب ها همه دور صندلی نشسته خورد و بزرگ همه کیچ کیچک می کردند، صمیمیت زیاد بود، عشق و محبت واقعی بود،
بدون اجازه بزرگ تر ها طفل ها اجازه نداشتند نان را قسمت کنند، ابتدا بزرگ ها شروع می کردند بعد کوچک تر ها، همه باید دور سفره جمع می بود، یک احترام خاص برقرار بود.
شب ها همه در روشنایی الکین یا لمپه می نشستند، افسانه تعریف می کردند، دشلمه«شیرینیگک »و قند می خوردند، آن وقت ها قلب ها گرم بود و هوا سرد
کودک که بودیم وقتی آغا «پدر»از کار بر می گشت روی خانه می خوابید و من و برادر کوچکم را به پشت خود بلند می کرد، گویا وزن ما مسکن بود روی خستگی های شان!
هر یکی وظیفه داشتیم به نوبت دست و پای شان را چاپی کنیم.
نزدیک های سال نو که می شد، هر سال در جشن نوروز مردم زیادی جمع می شدند و خانم ها سمنک می پختند، دختران اکثر شان دایره می زدند و آهنگ زمزمه می کردند دیگ های بزرگی بود، دختران جوان به نوبت کنار دیگ ایستاده و کفچه می زدند، آن وقت ها در قریه ما ظروف های سفالی، نکل بیشتر استفاده می شد اسامی مختلف داشت،
کاسه های امروزی بنام تباق یاد می شد، بشقاب ها را نلبکی می گفتند،
کاسه های بزرگ سفالی را تغاره یاد می کردند، تهکوی و دهلیز های بزرگ را حیوان کلان می گفتند، معمولا آب را در کوزه سفالی نگه می داشتند،
دشلمه، پرورده، نُقل، قند و یک شیرینی دیگر بنام ناف پری از جمله محبوب ترین شیرینی باب بود، که همه نوش جان می کردند.
شب های بهار و تابستان بیرون خوابی خیلی خوشایند بود، قریه ما سرسبز بود و هوا خیلی دل انگیز بود، هنگام عصر تمام حویلی را با آفتابه آب پاشی می کردیم بعد جارو می کردیم، هر روز این کار باید اجرا می شد، آب پاشی روی خاک عجب بوی گیرای داشت شبیه بوی نم نم باران بود،
جوی آب روان و زلال وجود داشت، ظروف و لباس را در لب جوی می شستیم، که گاهی هم اگر بی احتیاطی می کردیم، آب با خودش می برد...
اطفال شیر خوار را همیشه گهواره می کردند آن وقت ها چادر بزرگ را هموار نموده و طفل را داخلش می گذاشتند دو شخص از چهار گوشه چادر گرفته آنرا به دو طرف بالا و پایان می کرد طفل در آرامش می خوابید،
ادامه 👇 💚
قفسه کتاب
⏳داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت دوم روزی سر دیوار باغ نشسته بودم که عقب دیوار کوچه قرار داشت، متوجه زنِ شدم که روی سرش سبد چوبی قرار داشت، داخل سبد نان گرم و تازه بود، عطر دلنشین نان گرم قبل از رسیدنش به مشامم رسید هر چقدر که نزدیک تر می شد…
⏳داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده:صبا صدر
#قسمت سوم
زندگی قشنگ بود کودکی لذت دیگری داشت، مسافرت ها طولانی تر بود وقتی کسی از سفر بر می گشت، همه با شور و اشتیاق به استقبالش می رفتند، دف می زدند و شادی می کردند،
در بهاران توت تکانی، بادام چینی، دسته جمعی بود،
همسایه ها همیشه وقت حال و هوای یکدیگر را داشتند، غذا به تنهایی صرف نمی شد، بزرگتر ها ابتدا حق همسایه ای خویش را جدا می کردند.
قبل از پهن کردن سفر آفتابه لگن باید حاضر می بود تا دست بزرگان شسته شود، اگر سهل انگاری می شد باید آماده تنبیه شدن از طرف بزرگان می بودیم.
کودکی های من پر از بازی های کودکانه بود، بالشت های زیادی را جمع می کردم دیوار می ساختم، چند بالشت دیگری را به شکل افقی قرار داده روی دیگرش سقف می ساختم، شبیه یک خانه کوچک می شد،
آن وقت ها با چوب و رخت برای خود عروسک می ساختیم، عروسک آن وقت ها بنام لُفتک یاد می شد..
لذت که چای سماوار داشت در هیچ چیزی دیگری نبود،
پسر ها به مکاتب می رفتند همچنان به مساجد ولی دختران فقط اجازه رفتن به مدرسه های دینی را داشتند،
کم کم بزرگتر شدم، به مدرسه می رفتم، در کار های خانه و باغ با پدر و مادرم کمک می کردم، آهسته آهسته دوشیدن شیر گاو و بز را یاد گرفتم، جمع آوری تخم مرغ ها وظیفه هر روزه من بود، دختران پیراهن های بلند و گشاد کمرچین به تن می کردند با رو سری های خیلی بزرگ.
من دختر خندان، شوخ طبع، قامت بلند بودم بزرگتر از سن و سالم به نظر می رسیدم، در هیچ مکالمه ای بند نمی ماندم، جلد سفیدی داشتم برای همین بعضی ها مرا بنام سنبل بی رنگ صدا می کردند،
هنوز ۱۳سال سن داشتم که آموزش دینی را تمام کردم دیگر به مدرسه نرفتم دیگر دختر جوان بودم، هر روز به مقصد گرفتن آب کنار چشمه می رفتم
روزی بعد از پر کردن کوزه قصد کردم برگردم طرف خانه، که یک پسر تقریبا هم سن و سالم سر راهم سبز شد، یک کاغذ را به دستم داد و به سرعت از آنجا دور شد آنقدر سریع که ندانستم کی بود و چی را به دستم من داد.
باز کردم روی کاغذ ندانستم چی نوشته شده بود، من که سواد نداشتم
فکر کردم شاید موضوع مهمی باشد ورق را به گوشه چادرم بسته کردم و به خانه رفتم، پدرم با سواد بود، نزد پدرم رفتم ورق را به دست شان دادم گفتم پدر امروز یک پسر این را برای من داد فکر کردم شاید گفته برای شما بیاورم، من که خوانده نمی توانم، پدرم باز کرد بعد از یک دقیقه، خطی بر جبینش نمایان شد با عصبانیت داد زد که این ورق را کی برایت داد؟
گفتم نمی دانم یکی به دستم داده و به سرعت فرار کرد، ندانستم روی آن چی نوشته بود
پدرم با آواز بلند خواند، نوشته بود...
سلام دختر کاکا اکبر، من شریف هستم، از روزی که شما را دیدم مورد پسند من قرار گرفتید هر روز کنار چشمه از دور تماشای تان می کنم لطفا قهر نشوید من برای شما یک تحفه کوچک دارم فردا قبل از ظهر کنار درخت توت کلان، منتظر شما هستم، حتما بیایید...
ــ با شنیدن این حرف ها دست و پایم سست شدند، پدرم گفت دیگر به بیرون نمی روی من خودم به حساب این پسر خواهم رسید.
من بیخیال این قضیه شدم، پدرم فردای آن روز به خانه آمد لبخند عجیبی روی لب داشت، سوال بر انگیز بود که مسبب این لبخند چی می تواند باشد؟
مرا صدا زدند و گفتند سنبل دخترم چاینک چای را بیاور.
بعد از تعارف چای، برایم گفتند امروز قبل از ظهر رفتم کنار درخت توت، پسر حسن آغا بسیار به خود رسیده بود و با دسته گل منتظر بود فهمیدم منتظر توست خواستم برایش درسی بدهم که دیگر جرات چنین حماقت را نکند اما در کمال ناباوری تا من را دید چنان جا خورد که صورتش رنگ باخت.
قبل از نزدیک شدن من پا به فرار گذاشت، هنوز چند قدمی نرفته بود که لخشید و نقش بر زمین شد.
لباس های تمیز و موهای صاف شانه شده اش به خاک یکسان شد، تا خواستم چیزی بگویم بلند شد و فرار کرد.
ــ تصور آن لحظه که پدرم قصه می کرد جالب بود من هنوز کوچک تر از این بودم که سر در بیاورم دلیل این حماقت آن پسر چی بود؟
هر روزی که می گذشت و بزرگتر می شدم کار و هنر جدیدی می آموختم، دختر قوی بودم، همه کار خود را به تنهایی انجام می دادم در تنور نان می پختم، روزانه چندین گاو را می دوشیدم، آب و غذایش را آماده می ساختم،
در ساختن ماست، چکه، و دوغ کمک می کردم، در قریه ما خانم های زیادی قالین بافی می کردند اما من گل دوز ماهری بودم آن وقت ها در جهیزیه عروس رمال های«دستمال» گلدوزی شامل بود، برای هر عروس رمال و دیگر وسایل گلدوزی آماده می کردند، آنقدر با ظرافت و قشنگ می دوختم که زبانزد همه بود.
من که 15ساله بودم خواستگارانم شروع شد، در قریه چندین خواستگار داشتم اما چون پدرم فکر می کرد مناسب من نیست ممانعت می کردند تا اینکه از شهر پسر یک معلم خواستگارم شد، پدرم ممانعت نکرد و از طرف من پاسخ مثبت را برایشان داد، من حتی خبر هم نداشتم که قرار است نامزاد شوم.
ادامه فردا شب 💚
✍🏻نویسنده:صبا صدر
#قسمت سوم
زندگی قشنگ بود کودکی لذت دیگری داشت، مسافرت ها طولانی تر بود وقتی کسی از سفر بر می گشت، همه با شور و اشتیاق به استقبالش می رفتند، دف می زدند و شادی می کردند،
در بهاران توت تکانی، بادام چینی، دسته جمعی بود،
همسایه ها همیشه وقت حال و هوای یکدیگر را داشتند، غذا به تنهایی صرف نمی شد، بزرگتر ها ابتدا حق همسایه ای خویش را جدا می کردند.
قبل از پهن کردن سفر آفتابه لگن باید حاضر می بود تا دست بزرگان شسته شود، اگر سهل انگاری می شد باید آماده تنبیه شدن از طرف بزرگان می بودیم.
کودکی های من پر از بازی های کودکانه بود، بالشت های زیادی را جمع می کردم دیوار می ساختم، چند بالشت دیگری را به شکل افقی قرار داده روی دیگرش سقف می ساختم، شبیه یک خانه کوچک می شد،
آن وقت ها با چوب و رخت برای خود عروسک می ساختیم، عروسک آن وقت ها بنام لُفتک یاد می شد..
لذت که چای سماوار داشت در هیچ چیزی دیگری نبود،
پسر ها به مکاتب می رفتند همچنان به مساجد ولی دختران فقط اجازه رفتن به مدرسه های دینی را داشتند،
کم کم بزرگتر شدم، به مدرسه می رفتم، در کار های خانه و باغ با پدر و مادرم کمک می کردم، آهسته آهسته دوشیدن شیر گاو و بز را یاد گرفتم، جمع آوری تخم مرغ ها وظیفه هر روزه من بود، دختران پیراهن های بلند و گشاد کمرچین به تن می کردند با رو سری های خیلی بزرگ.
من دختر خندان، شوخ طبع، قامت بلند بودم بزرگتر از سن و سالم به نظر می رسیدم، در هیچ مکالمه ای بند نمی ماندم، جلد سفیدی داشتم برای همین بعضی ها مرا بنام سنبل بی رنگ صدا می کردند،
هنوز ۱۳سال سن داشتم که آموزش دینی را تمام کردم دیگر به مدرسه نرفتم دیگر دختر جوان بودم، هر روز به مقصد گرفتن آب کنار چشمه می رفتم
روزی بعد از پر کردن کوزه قصد کردم برگردم طرف خانه، که یک پسر تقریبا هم سن و سالم سر راهم سبز شد، یک کاغذ را به دستم داد و به سرعت از آنجا دور شد آنقدر سریع که ندانستم کی بود و چی را به دستم من داد.
باز کردم روی کاغذ ندانستم چی نوشته شده بود، من که سواد نداشتم
فکر کردم شاید موضوع مهمی باشد ورق را به گوشه چادرم بسته کردم و به خانه رفتم، پدرم با سواد بود، نزد پدرم رفتم ورق را به دست شان دادم گفتم پدر امروز یک پسر این را برای من داد فکر کردم شاید گفته برای شما بیاورم، من که خوانده نمی توانم، پدرم باز کرد بعد از یک دقیقه، خطی بر جبینش نمایان شد با عصبانیت داد زد که این ورق را کی برایت داد؟
گفتم نمی دانم یکی به دستم داده و به سرعت فرار کرد، ندانستم روی آن چی نوشته بود
پدرم با آواز بلند خواند، نوشته بود...
سلام دختر کاکا اکبر، من شریف هستم، از روزی که شما را دیدم مورد پسند من قرار گرفتید هر روز کنار چشمه از دور تماشای تان می کنم لطفا قهر نشوید من برای شما یک تحفه کوچک دارم فردا قبل از ظهر کنار درخت توت کلان، منتظر شما هستم، حتما بیایید...
ــ با شنیدن این حرف ها دست و پایم سست شدند، پدرم گفت دیگر به بیرون نمی روی من خودم به حساب این پسر خواهم رسید.
من بیخیال این قضیه شدم، پدرم فردای آن روز به خانه آمد لبخند عجیبی روی لب داشت، سوال بر انگیز بود که مسبب این لبخند چی می تواند باشد؟
مرا صدا زدند و گفتند سنبل دخترم چاینک چای را بیاور.
بعد از تعارف چای، برایم گفتند امروز قبل از ظهر رفتم کنار درخت توت، پسر حسن آغا بسیار به خود رسیده بود و با دسته گل منتظر بود فهمیدم منتظر توست خواستم برایش درسی بدهم که دیگر جرات چنین حماقت را نکند اما در کمال ناباوری تا من را دید چنان جا خورد که صورتش رنگ باخت.
قبل از نزدیک شدن من پا به فرار گذاشت، هنوز چند قدمی نرفته بود که لخشید و نقش بر زمین شد.
لباس های تمیز و موهای صاف شانه شده اش به خاک یکسان شد، تا خواستم چیزی بگویم بلند شد و فرار کرد.
ــ تصور آن لحظه که پدرم قصه می کرد جالب بود من هنوز کوچک تر از این بودم که سر در بیاورم دلیل این حماقت آن پسر چی بود؟
هر روزی که می گذشت و بزرگتر می شدم کار و هنر جدیدی می آموختم، دختر قوی بودم، همه کار خود را به تنهایی انجام می دادم در تنور نان می پختم، روزانه چندین گاو را می دوشیدم، آب و غذایش را آماده می ساختم،
در ساختن ماست، چکه، و دوغ کمک می کردم، در قریه ما خانم های زیادی قالین بافی می کردند اما من گل دوز ماهری بودم آن وقت ها در جهیزیه عروس رمال های«دستمال» گلدوزی شامل بود، برای هر عروس رمال و دیگر وسایل گلدوزی آماده می کردند، آنقدر با ظرافت و قشنگ می دوختم که زبانزد همه بود.
من که 15ساله بودم خواستگارانم شروع شد، در قریه چندین خواستگار داشتم اما چون پدرم فکر می کرد مناسب من نیست ممانعت می کردند تا اینکه از شهر پسر یک معلم خواستگارم شد، پدرم ممانعت نکرد و از طرف من پاسخ مثبت را برایشان داد، من حتی خبر هم نداشتم که قرار است نامزاد شوم.
ادامه فردا شب 💚
قفسه کتاب
⏳داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت دوم روزی سر دیوار باغ نشسته بودم که عقب دیوار کوچه قرار داشت، متوجه زنِ شدم که روی سرش سبد چوبی قرار داشت، داخل سبد نان گرم و تازه بود، عطر دلنشین نان گرم قبل از رسیدنش به مشامم رسید هر چقدر که نزدیک تر می شد…
ادمه رمان👆 داستان آن وقت ها
قسمت دوم و سوم
به قلم بانو صبار صدر
قسمت دوم و سوم
به قلم بانو صبار صدر
قفسه کتاب
ادمه رمان👆 داستان آن وقت ها قسمت دوم و سوم به قلم بانو صبار صدر
ادامه داستان آن وقت ها
⏳داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده: صبا صدر
#قسمت آخر
آنقدر دختر شوخ و سر به هوا بودم که به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم.
هنوز سن من برای ازدواج خیلی کم بود، اما ان زمان دختران به سن13،14،15الی18نامزاد می شدند و عروسی می کردند،
وقتی خبر شدم خیلی گریه کردم، شال سبز رنگی را بر سر من انداختند به فال اینکه زندگی سبز و خرمی را آغاز کنم، من حتی نمی دانستم قرار است با کی عروسی کنم اسمش چیست؟
در قریه ما امکانات زیادی نبود زندگی ما اندکی از زندگی افراد شهر عقب افتاده تر بود، هنوز در قریه ما برای نقل اموال از الاغ استفاده می شد، انگشت شمارِ مردم کراچی داشتند در حالیکه در شهر گادی های قشنگی وجود داشت، که به واسطه اسپ حرکت می کرد،
آن وقت ها عروسی ها متفاوت بود چندین روز را در بر می گرفت، شیرینی خوری،مراسم حنا، مراسم عروسی، تخت جمعی، پایوازی، تقریبا یک الی دو هفته ای را در بر می گرفت درین یکی دو هفته متواتر دایره زدن و شادی بی وقفه بود،
عروسی من هم همین گونه برگذار شد، و طبق رسوم ما عروس را با جهیزیه که آماده کرده بودند همچنان در جهیزیه عروس یک افتابه لگن ضروری بود که حتما عروس به خانه جدیدش باید باخود می برد، مرا کنار شخصی که دیگر همسفر زندگیم بود «پدر بزرگ شما »نشاندن اولین بار بود که سوار بر گادی گل دار شده بودم، من هنوز هم کودک بودم با ظاهر بزرگ، عروس خاندان شهری شدم.
رمال های دست دوزی شده من دست به دست می شد، به عنوان تازه عروس به زندگی جدید قدم گذاشتم، بعداز ازدواج طبق رسم و رواج اسم من را از سنبل به مهناز تغییر دادند، آن زمان این رسم و رواج بود که دختر بعد از عروسی به خانه شوهر با اسم جدید و زندگی جدید زندگی کند.
من با شخص خوب و فهمیده ای ازدواج کرده بودم، پدر بزرگ شما یک شخص ادیب انسان با فرهنگ و اهل قلم بود، با آنکه تفاوت سنی ما تا 13سال می رسید، زندگی مملو از احترام عشق صمیمیت محبت داشتیم و ثمره ازدواج ما 4فرزند بود، سه پسر و یک دختر، هر سال که می گذشت وفرزندانم بزرگتر می شدند افکار و نحوه ای زندگی نیز رو به تغییر بود، در شهر همه می توانستند به مکتب بروند به دانشگاه بروند، دنیا رو به تحول مثبت بود، سال ها می گذشت و اختراعات عالی و مفیدی در زمینه های مختلف صنعت انجام می شد، دنیا رو به پیشرفت و ترقی بود، فرزندانم بزرگتر شدند، پسر بزرگم تحصیلاتش را تمام کرده ازدواج کرد، و صاحب فرزند شد، پسر دوم من نیز تشکیل خانواده داد و بعد از مدتی با خانواده اش عازم شهر دیگری جهت کار و بار شد، دخترم زیبا نیز در جریان فراگیری دروسش تشکیل خانواده داد، الی پسر کوچکم اکرم «پدر صنم»که پدر جان شما نیز تشکیل خانواده داد.
پنج سال بعد از ازدواج اکرم پدر بزرگ شما ترک دنیا کرد و من از آن زمان تا کنون کنار نوه های مهربانم اینجا زندگی می کنم، در طول عمرم شاهد اتفاقات زیادی بودم، از آن زمان کودکی هایم تا به امروز که در کمال پیری رسیدم، زندگی کردم تجربه کردم.
عزیزان زیادی را از دست دادم در عوض عزیزان دیگری را بدست آوردم، فهمیدم زندگی همیشه به یک حالت نیست، آن وقت ها زندگی ساده تر بود، مهر و محبت و صمیمیت برقرار بود، فامیل ها بزرگتر بود همه منسجم بودند، خواهر برادر، کاکا ماما مادر و پدر همه در یک منزل زندگی می کردند در فضای همدلی، خانه ها کاه گلی و خام بود اما در عوض عشق و محبت پخته و استوار بود،
نقل و نبات و دشلمه بود اما در واقع شیرینی در شیرین کلامی بود.
آن وقت ها همه چیز طبیعی بود، بیماری ها کمتر خوشی ها طولانی تر بود، مبایل تلویزیون جایگزین بازی های واقعی شد.
آن وقت ها بیشتر زمان پای نصیحت و شنیدن افسانه ها می گذشت نه پای تلویزیون و سریال
همانقدر که دنیا پیشرفت مثبت کرد و گام به سوی ترقی گذاشت برعلاوه پیشرفت های مثبت همدلی، هم نشینی، هم زبانی کمتر شد، قلب ها دور تر شد
مهر ها کمتر شد، اما آن زمان جای خودش را داشت حالا جای خودش را دارد، شاهد پیشرفت های مثبت و خوب نیز در دنیا هستیم و بودیم، در آینده نیز شاهد پیشرفت های روز افزون خواهیم بود.
زندگی همیشه به یک حال نیست، باید قدر لحظه های که می گذرد را بدانیم، قدر باهم بودن هارا بفهمیم.
شاکر تک تک نعمت های خداوند باشیم، در زندگی باید صبور باشیم در مقابل حوادث و اتفاقات دنیا، هر اتفاقی که میفتد بدون خواست خداوند اتفاق نمی افتد، پس باید تقدیر خود را به دست خالق خود بسپاریم، و همواره دست به دعا باشیم تا خداوند بهترین هارا نصیب مان بگرداند...
ــ صنم: داستان شیرین مادر بزرگم مرا به تفکر و تعمق وا داشت، به راستی هم که از آن زمان تا اکنون چقدر زندگی تغییر کرده، اما اکثر چیز ها هنوز هم وجود دارد و اکثر رسم و رواج ها هنوز مروج و پا برجاست، اکثر بازی های که مادر بزرگم یاد کردند هنوز در بین مردم مروج است.
⏳داستان آن وقت ها
✍🏻نویسنده: صبا صدر
#قسمت آخر
آنقدر دختر شوخ و سر به هوا بودم که به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم.
هنوز سن من برای ازدواج خیلی کم بود، اما ان زمان دختران به سن13،14،15الی18نامزاد می شدند و عروسی می کردند،
وقتی خبر شدم خیلی گریه کردم، شال سبز رنگی را بر سر من انداختند به فال اینکه زندگی سبز و خرمی را آغاز کنم، من حتی نمی دانستم قرار است با کی عروسی کنم اسمش چیست؟
در قریه ما امکانات زیادی نبود زندگی ما اندکی از زندگی افراد شهر عقب افتاده تر بود، هنوز در قریه ما برای نقل اموال از الاغ استفاده می شد، انگشت شمارِ مردم کراچی داشتند در حالیکه در شهر گادی های قشنگی وجود داشت، که به واسطه اسپ حرکت می کرد،
آن وقت ها عروسی ها متفاوت بود چندین روز را در بر می گرفت، شیرینی خوری،مراسم حنا، مراسم عروسی، تخت جمعی، پایوازی، تقریبا یک الی دو هفته ای را در بر می گرفت درین یکی دو هفته متواتر دایره زدن و شادی بی وقفه بود،
عروسی من هم همین گونه برگذار شد، و طبق رسوم ما عروس را با جهیزیه که آماده کرده بودند همچنان در جهیزیه عروس یک افتابه لگن ضروری بود که حتما عروس به خانه جدیدش باید باخود می برد، مرا کنار شخصی که دیگر همسفر زندگیم بود «پدر بزرگ شما »نشاندن اولین بار بود که سوار بر گادی گل دار شده بودم، من هنوز هم کودک بودم با ظاهر بزرگ، عروس خاندان شهری شدم.
رمال های دست دوزی شده من دست به دست می شد، به عنوان تازه عروس به زندگی جدید قدم گذاشتم، بعداز ازدواج طبق رسم و رواج اسم من را از سنبل به مهناز تغییر دادند، آن زمان این رسم و رواج بود که دختر بعد از عروسی به خانه شوهر با اسم جدید و زندگی جدید زندگی کند.
من با شخص خوب و فهمیده ای ازدواج کرده بودم، پدر بزرگ شما یک شخص ادیب انسان با فرهنگ و اهل قلم بود، با آنکه تفاوت سنی ما تا 13سال می رسید، زندگی مملو از احترام عشق صمیمیت محبت داشتیم و ثمره ازدواج ما 4فرزند بود، سه پسر و یک دختر، هر سال که می گذشت وفرزندانم بزرگتر می شدند افکار و نحوه ای زندگی نیز رو به تغییر بود، در شهر همه می توانستند به مکتب بروند به دانشگاه بروند، دنیا رو به تحول مثبت بود، سال ها می گذشت و اختراعات عالی و مفیدی در زمینه های مختلف صنعت انجام می شد، دنیا رو به پیشرفت و ترقی بود، فرزندانم بزرگتر شدند، پسر بزرگم تحصیلاتش را تمام کرده ازدواج کرد، و صاحب فرزند شد، پسر دوم من نیز تشکیل خانواده داد و بعد از مدتی با خانواده اش عازم شهر دیگری جهت کار و بار شد، دخترم زیبا نیز در جریان فراگیری دروسش تشکیل خانواده داد، الی پسر کوچکم اکرم «پدر صنم»که پدر جان شما نیز تشکیل خانواده داد.
پنج سال بعد از ازدواج اکرم پدر بزرگ شما ترک دنیا کرد و من از آن زمان تا کنون کنار نوه های مهربانم اینجا زندگی می کنم، در طول عمرم شاهد اتفاقات زیادی بودم، از آن زمان کودکی هایم تا به امروز که در کمال پیری رسیدم، زندگی کردم تجربه کردم.
عزیزان زیادی را از دست دادم در عوض عزیزان دیگری را بدست آوردم، فهمیدم زندگی همیشه به یک حالت نیست، آن وقت ها زندگی ساده تر بود، مهر و محبت و صمیمیت برقرار بود، فامیل ها بزرگتر بود همه منسجم بودند، خواهر برادر، کاکا ماما مادر و پدر همه در یک منزل زندگی می کردند در فضای همدلی، خانه ها کاه گلی و خام بود اما در عوض عشق و محبت پخته و استوار بود،
نقل و نبات و دشلمه بود اما در واقع شیرینی در شیرین کلامی بود.
آن وقت ها همه چیز طبیعی بود، بیماری ها کمتر خوشی ها طولانی تر بود، مبایل تلویزیون جایگزین بازی های واقعی شد.
آن وقت ها بیشتر زمان پای نصیحت و شنیدن افسانه ها می گذشت نه پای تلویزیون و سریال
همانقدر که دنیا پیشرفت مثبت کرد و گام به سوی ترقی گذاشت برعلاوه پیشرفت های مثبت همدلی، هم نشینی، هم زبانی کمتر شد، قلب ها دور تر شد
مهر ها کمتر شد، اما آن زمان جای خودش را داشت حالا جای خودش را دارد، شاهد پیشرفت های مثبت و خوب نیز در دنیا هستیم و بودیم، در آینده نیز شاهد پیشرفت های روز افزون خواهیم بود.
زندگی همیشه به یک حال نیست، باید قدر لحظه های که می گذرد را بدانیم، قدر باهم بودن هارا بفهمیم.
شاکر تک تک نعمت های خداوند باشیم، در زندگی باید صبور باشیم در مقابل حوادث و اتفاقات دنیا، هر اتفاقی که میفتد بدون خواست خداوند اتفاق نمی افتد، پس باید تقدیر خود را به دست خالق خود بسپاریم، و همواره دست به دعا باشیم تا خداوند بهترین هارا نصیب مان بگرداند...
ــ صنم: داستان شیرین مادر بزرگم مرا به تفکر و تعمق وا داشت، به راستی هم که از آن زمان تا اکنون چقدر زندگی تغییر کرده، اما اکثر چیز ها هنوز هم وجود دارد و اکثر رسم و رواج ها هنوز مروج و پا برجاست، اکثر بازی های که مادر بزرگم یاد کردند هنوز در بین مردم مروج است.
قفسه کتاب
ادامه داستان آن وقت ها ⏳داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت آخر آنقدر دختر شوخ و سر به هوا بودم که به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم. هنوز سن من برای ازدواج خیلی کم بود، اما ان زمان دختران به سن13،14،15الی18نامزاد می شدند و عروسی می کردند، وقتی…
استفاده از اکثر لوازم ادامه دارد، به راستی هم که صندلی که می گذاریم به مراتب دلنشین تر و آرام بخش تر از انواع مرکز گرمی ها و بخاری هاست، زیادی موارد هنوز تغییری نکرده و جریان دارد، مادر بزرگم درست می گفت آن وقت ها جای خودش را داشت و حالا جای خودش را دارد، در هر لحظه زندگی باید قدر داشته ها و زمان خود را بدانیم، عمر آدمی زاد دوباره از سر نمی شود، لحظه های که می گذرد دوباره تکرار نمی شود پس قدر هر لحظه از زندگی را بدانیم و برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشته باشیم و چیزی از خود به جا بگذاریم تا هرگز فراموش نشویم...
پایان.
صبا نوشت
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
پایان.
صبا نوشت
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
قفسه کتاب
ادامه داستان آن وقت ها ⏳داستان آن وقت ها ✍🏻نویسنده: صبا صدر #قسمت آخر آنقدر دختر شوخ و سر به هوا بودم که به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم. هنوز سن من برای ازدواج خیلی کم بود، اما ان زمان دختران به سن13،14،15الی18نامزاد می شدند و عروسی می کردند، وقتی…
#قسمت_آخر داستان آن وقت ها به قلم بانو صبا صدر
Forwarded from بزم غزل....❤🤗 (🇵🇸 Faizi 🇵🇸)
ا🌿🌹🌱
موقعی که
خیلی بغضم میگیرد
یا دردم
زخمم
غمم
از حد میگذرد
تنهایی را
با سکوت مرگبار
با نگاههای عمیق
و پر معنی
برای تحمل کردن
انتخاب میکنم
چونکه تنهایی آخرین
انتخاب من است!
نه اشکی
نه آهی
و نه فریادی
تسکین این همه دردم
خواهد شد....!
✍#رحیم_گل_فیضی
۱۴۰۳/۴/۲۷ ۱۰:۲۳ am
@Bazm_e_Ghazal لینک کانال
@Chat_Bazm_e_Ghazal چت کانال
موقعی که
خیلی بغضم میگیرد
یا دردم
زخمم
غمم
از حد میگذرد
تنهایی را
با سکوت مرگبار
با نگاههای عمیق
و پر معنی
برای تحمل کردن
انتخاب میکنم
چونکه تنهایی آخرین
انتخاب من است!
نه اشکی
نه آهی
و نه فریادی
تسکین این همه دردم
خواهد شد....!
✍#رحیم_گل_فیضی
۱۴۰۳/۴/۲۷ ۱۰:۲۳ am
@Bazm_e_Ghazal لینک کانال
@Chat_Bazm_e_Ghazal چت کانال
🔥2😢1
ا🌿🌹🌱
زادگاهِ رستم و شاهان ساسانی یکیست
شوکت شهنامه و فرهنگ ایرانی یکیست
ارزش خاک بخارا و سمرقندِ عزیز
نزد ما با گوهر و لعل بدخشانی یکیست
ما اگرچون شاخهها دوریم از هم عیب نیست
ریشۀ کولابی و بلخی و تهرانی یکیست
از درفش کاویان آواز دیگر میرسد:
بازوان کاوه و شمشیر سامانی یکیست
چیست فرق شعر حافظ، با سرود مولوی
مکتب هندی، عراقی و خراسانی یکیست
فرق شعر بیدل و اقبال و غالب در کجاست
رودکی و حضرت جامی و خاقانی یکیست
مرزها دیگر اساس دوریِ ما نیستند
ای برادر! اصل ما را نیک میدانی یکیست
تاجکی یا «فارسی»، یا خویش پنداری «دری»
این زبان پارسی را هرچه میخوانی، یکیست
#نجیب_بارور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
زادگاهِ رستم و شاهان ساسانی یکیست
شوکت شهنامه و فرهنگ ایرانی یکیست
ارزش خاک بخارا و سمرقندِ عزیز
نزد ما با گوهر و لعل بدخشانی یکیست
ما اگرچون شاخهها دوریم از هم عیب نیست
ریشۀ کولابی و بلخی و تهرانی یکیست
از درفش کاویان آواز دیگر میرسد:
بازوان کاوه و شمشیر سامانی یکیست
چیست فرق شعر حافظ، با سرود مولوی
مکتب هندی، عراقی و خراسانی یکیست
فرق شعر بیدل و اقبال و غالب در کجاست
رودکی و حضرت جامی و خاقانی یکیست
مرزها دیگر اساس دوریِ ما نیستند
ای برادر! اصل ما را نیک میدانی یکیست
تاجکی یا «فارسی»، یا خویش پنداری «دری»
این زبان پارسی را هرچه میخوانی، یکیست
#نجیب_بارور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
سلام امشب یک رمان جدید و نهایت دلچسپ را د کانال نشر میکنم منتظر باشید
ساعت ۹ به وقت ایران
ساعت ۱۰ به وقت افغانستان
ساعت ۹ به وقت ایران
ساعت ۱۰ به وقت افغانستان
قفسه کتاب
سلام امشب یک رمان جدید و نهایت دلچسپ را د کانال نشر میکنم منتظر باشید ساعت ۹ به وقت ایران ساعت ۱۰ به وقت افغانستان
قلم سرنوشت به هرکسی چیزی نوشت ولی بر من خیلی پر آشوب نوشت
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده:صبا صدر ✨
#قسمت اول
این رمان زندگی یک پسر کوچکی رابه چالش می کشد که در طفلیت یتیم و بی سرپناه می شود، اینکه سرنوشت چی برایش رقم می زند و با دیدن چقدر مشکلات از کجا به کجا می رسد در این رمان می خوانیم
نوت؛ این رمان به اساس تخیل نویسنده نگاشته شده و واقعیت نمی باشد اولین رمان صبا صدر
تاریخ نگارش
1400/5/15
آغاز....
از پنجره به بیرون در حال تماشای برگ های پاییزی بودم، از لابه لای شیشه هوای ملایم صورتم را نوازش می کرد، فصل تابستان رخت سفر بست و پاییز زیبا با هوای دلنشینش روح مان را نوازش می کرد، غرق در خیالات خود بودم و به صدای ناله های مادرم با عجله نزدش رفتم و دست از افکار خود کشیدم
ـــ نعمت: من نعمت هستم تک فرزند مادرم به قول مادرم بزرگترین نعمت زندگی شان.
پسری کوچک با رویا های بزرگ
تقریبا یک سال از مرگ پدرم می گذرد، پدری که از وقتی خودم و والدینم را می شناسم مهر و محبت پدری اش را ندیدم، اما با آن هم خیلی دوستش داشتم، مادرم می گوید پدرت آدم بدی نبود تا وقتی که...
ـــ نسترن(مادر نعمت): زمانی که جوان بودم در قریه ای زندگی می کردیم که دختران حق رفتن به مکتب را نداشتند، زمانی که به سن هفتده سالگی رسیدم محمود (پدر نعمت) خواستگارم شد، پدرم چون فقط و فقط پول برایش ارزش داشت مرا در بدل پول به شوهر داد.
محمود انسان خیلی خوبی بود و خیلی برایم ارزش قائل بود.
محمود به دلیل اینکه در شهر وظیفه داشت! جدا از فامیلش در شهر برایم خانه خرید و از قریه بیرون شدیم، تقریبا چهار سال از عروسی ما گذشت اما صاحب فرزندی نشدیم کم کم رویه و رفتار محمود تغییر می کرد او فرزند می خواست،
خیلی دعا کردم خدایا مارا از نعمت بنام اولاد محروم نساز؛
چندی بعد خداوند برایم فرزندی داد، وقتی محمود فهمید که باردارم خیلی خوشحال شد
برای من مهم نبود که فرزند ما پسر است یا دختر چون هم پسر وهم دختر نعمت خداوند یکتا است اما محمود گاه گاهی می گفت حتما پسر است.
اگر پسر بود اسمش را نعمت می گذاریم اگر دختر بود دنیا
بعد از تولد نعمت زندگی ما تغییر کرد زندگی شاد و خوشبختی داشتیم، محمود در یکی از دفاتر خصوصی کارمند بود. من هم چون سواد نداشتم مصروف نگهداری نعمتم و همچنان در اوقات بیکاری گلدوزی می کردم، یک روز محمود به خانه آمد بعد از رفع خستگی گفت
ــ محمود: نسترن من به چند روزی با دوست خود جواد به کابل می روم بخاطر کار های دفتر.
ــ نسترن: وسایل محمود را آماده کردم قرار شد شب سفر کند، با خدا حافظی از خانه به قصد سفر بیرون شد
مدت یک هفته در کابل ماند ای کاش هرگز با جواد خدا ناترس دوست نمی شد..
زمانی که از سفر برگشت ابتدا تغییری در رفتارش را متوجه نشدم اما روز به روز لاغرتر و ضعیف تر شده می رفت وقتی می پرسیدم مریض هستی یا مشکلی داری؟
با عصبانیت پاسخ می داد نخیر و به بهانه ای بیرون می رفت خیلی پریشان حالش بودم یک روزی از جیب پیراهنش سگرت و یک مواد سفید رنگ را پیدا کردم اصلا باورم نمی شد که محمود به مواد مخدر آغشته شده باشد
رفتم و گفتم محمود این چیست؟ از چی وقت برای خود غم خریدی حااااا؟ ابتدا انکار کرد که مال من نیست اما از چهره اش هویدا بود که خیلی وقت می شود معتاد است.
روز بعد به دلیل اینکه بالایش تهمت شد که پول های دفتر را برداشته از دفتر نیز اخراج شد هرچند تهمت نبود برای تهیه مواد خود دست به مقدار پول دفتر زده بود.
بعد از آن روز های تاریک زندگی ام آغاز شد همان جواد محمودم را آغشته به مواد مخدر ساخت، هر روزی کارش لت و کوب من و پسرم بود.
بیکار بود و ضعیف، همه چیز همه وسایل خانه را بخاطر خریداری مواد فروخت حتی سرپناه ما تنها خانه ای مان را نیز فروخت و ماندیم به حویلی کرایی.
به مشکل کرایه حویلی را با گلدوزی کردن تهیه می کردم، پسرم سه ساله شده بود خیلی وقت زندگی ما با همین سختی هایش جریان داشت. وضعیت محمود هر روز بدتر از قبل می شد اگر پولی برایش کار کرده پیدا نمی کردم هر روزی بدنم زیر لگد هایش سیاه و کبود می شد پسرم نعمت پنج ساله شد و پدرش می خواست نعمت بیرون از خانه گدایی کند اما مانع شدم همه چیز را برایش دادم تا دیگر به پسرم صدمه نزند.
بعد ها محمود تنها فرزندم را نیز می خواست به فروش برساند اما مانع شدم روزی دعوای سخت بین ما رخ داد و محمود با غضب از خانه بیرون شد، وهمواره تکرار می کرد که پشیمان می شوی زن پشیمان!
در دلم گفتم تنها فرزندم را در این دنیا دارم هرگز اجازه نمی دهم از نزدم بگیری.
ـــ نسترن: هوا تاریک شد اما خبری از محمود نشد هرچند امیدی به صحت یابی اش نداشتم اما دعا می کردم که اتفاقی برایش نیفتاده باشد.
ادامه فردا شب 💛
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
🪶رمان جاده تنهایی
✍🏻نویسنده:صبا صدر ✨
#قسمت اول
این رمان زندگی یک پسر کوچکی رابه چالش می کشد که در طفلیت یتیم و بی سرپناه می شود، اینکه سرنوشت چی برایش رقم می زند و با دیدن چقدر مشکلات از کجا به کجا می رسد در این رمان می خوانیم
نوت؛ این رمان به اساس تخیل نویسنده نگاشته شده و واقعیت نمی باشد اولین رمان صبا صدر
تاریخ نگارش
1400/5/15
آغاز....
از پنجره به بیرون در حال تماشای برگ های پاییزی بودم، از لابه لای شیشه هوای ملایم صورتم را نوازش می کرد، فصل تابستان رخت سفر بست و پاییز زیبا با هوای دلنشینش روح مان را نوازش می کرد، غرق در خیالات خود بودم و به صدای ناله های مادرم با عجله نزدش رفتم و دست از افکار خود کشیدم
ـــ نعمت: من نعمت هستم تک فرزند مادرم به قول مادرم بزرگترین نعمت زندگی شان.
پسری کوچک با رویا های بزرگ
تقریبا یک سال از مرگ پدرم می گذرد، پدری که از وقتی خودم و والدینم را می شناسم مهر و محبت پدری اش را ندیدم، اما با آن هم خیلی دوستش داشتم، مادرم می گوید پدرت آدم بدی نبود تا وقتی که...
ـــ نسترن(مادر نعمت): زمانی که جوان بودم در قریه ای زندگی می کردیم که دختران حق رفتن به مکتب را نداشتند، زمانی که به سن هفتده سالگی رسیدم محمود (پدر نعمت) خواستگارم شد، پدرم چون فقط و فقط پول برایش ارزش داشت مرا در بدل پول به شوهر داد.
محمود انسان خیلی خوبی بود و خیلی برایم ارزش قائل بود.
محمود به دلیل اینکه در شهر وظیفه داشت! جدا از فامیلش در شهر برایم خانه خرید و از قریه بیرون شدیم، تقریبا چهار سال از عروسی ما گذشت اما صاحب فرزندی نشدیم کم کم رویه و رفتار محمود تغییر می کرد او فرزند می خواست،
خیلی دعا کردم خدایا مارا از نعمت بنام اولاد محروم نساز؛
چندی بعد خداوند برایم فرزندی داد، وقتی محمود فهمید که باردارم خیلی خوشحال شد
برای من مهم نبود که فرزند ما پسر است یا دختر چون هم پسر وهم دختر نعمت خداوند یکتا است اما محمود گاه گاهی می گفت حتما پسر است.
اگر پسر بود اسمش را نعمت می گذاریم اگر دختر بود دنیا
بعد از تولد نعمت زندگی ما تغییر کرد زندگی شاد و خوشبختی داشتیم، محمود در یکی از دفاتر خصوصی کارمند بود. من هم چون سواد نداشتم مصروف نگهداری نعمتم و همچنان در اوقات بیکاری گلدوزی می کردم، یک روز محمود به خانه آمد بعد از رفع خستگی گفت
ــ محمود: نسترن من به چند روزی با دوست خود جواد به کابل می روم بخاطر کار های دفتر.
ــ نسترن: وسایل محمود را آماده کردم قرار شد شب سفر کند، با خدا حافظی از خانه به قصد سفر بیرون شد
مدت یک هفته در کابل ماند ای کاش هرگز با جواد خدا ناترس دوست نمی شد..
زمانی که از سفر برگشت ابتدا تغییری در رفتارش را متوجه نشدم اما روز به روز لاغرتر و ضعیف تر شده می رفت وقتی می پرسیدم مریض هستی یا مشکلی داری؟
با عصبانیت پاسخ می داد نخیر و به بهانه ای بیرون می رفت خیلی پریشان حالش بودم یک روزی از جیب پیراهنش سگرت و یک مواد سفید رنگ را پیدا کردم اصلا باورم نمی شد که محمود به مواد مخدر آغشته شده باشد
رفتم و گفتم محمود این چیست؟ از چی وقت برای خود غم خریدی حااااا؟ ابتدا انکار کرد که مال من نیست اما از چهره اش هویدا بود که خیلی وقت می شود معتاد است.
روز بعد به دلیل اینکه بالایش تهمت شد که پول های دفتر را برداشته از دفتر نیز اخراج شد هرچند تهمت نبود برای تهیه مواد خود دست به مقدار پول دفتر زده بود.
بعد از آن روز های تاریک زندگی ام آغاز شد همان جواد محمودم را آغشته به مواد مخدر ساخت، هر روزی کارش لت و کوب من و پسرم بود.
بیکار بود و ضعیف، همه چیز همه وسایل خانه را بخاطر خریداری مواد فروخت حتی سرپناه ما تنها خانه ای مان را نیز فروخت و ماندیم به حویلی کرایی.
به مشکل کرایه حویلی را با گلدوزی کردن تهیه می کردم، پسرم سه ساله شده بود خیلی وقت زندگی ما با همین سختی هایش جریان داشت. وضعیت محمود هر روز بدتر از قبل می شد اگر پولی برایش کار کرده پیدا نمی کردم هر روزی بدنم زیر لگد هایش سیاه و کبود می شد پسرم نعمت پنج ساله شد و پدرش می خواست نعمت بیرون از خانه گدایی کند اما مانع شدم همه چیز را برایش دادم تا دیگر به پسرم صدمه نزند.
بعد ها محمود تنها فرزندم را نیز می خواست به فروش برساند اما مانع شدم روزی دعوای سخت بین ما رخ داد و محمود با غضب از خانه بیرون شد، وهمواره تکرار می کرد که پشیمان می شوی زن پشیمان!
در دلم گفتم تنها فرزندم را در این دنیا دارم هرگز اجازه نمی دهم از نزدم بگیری.
ـــ نسترن: هوا تاریک شد اما خبری از محمود نشد هرچند امیدی به صحت یابی اش نداشتم اما دعا می کردم که اتفاقی برایش نیفتاده باشد.
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
👍1