#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#970
هنگامی که آرتور ، در حال باز کردن در اتاق بود دو نگهبان مشغول بازرسی بدنی شدند.
البته تنها از کارلوس ، در مورد صوفیا تنها به بازرسی کیف کوچکش اکتفا کردند. بعد از تایید نگهبانان پشت سر آرتور وارد اتاق شدند.
در هر دو طرف اتاق مبل قرار داشت و در میان آنها کنار دیوار یک کنسول چوبیِ قهوه ای رنگ وجود داشت.
روی کنسول یک بطری مشروب به همراه چند جام از قبل گذاشته شده بود. گوشه دیگر اتاق یک آیینه و میز آرایش کوچک نیز قرار داشت.
هنگامی که آرتور به سمت کنسول می رفت تا از شراب داخل بطری برای خودشان بریزد و از مهمانانش پذیرایی کند ، کارلوس و صوفیا هر دو با احتیاط در حالی که از آرتور چشم برنمی داشتند روی مبل کنار یکدیگر نشستند.
آرتور جام به دست به سمت آنها آمد و به دست هر کدام یک جام شراب داد. برگشت تا روی مبل مقابل بنشیند.
صوفیا با استرس دستش را روی پایش گذاشت. بلافاصله کارلوس دستش را روی دست صوفیا گذاشت و آن را کمی فشرد.
با نگاهش به چشمان مضطرب دختر از او می خواست که آرام باشد. برای صوفیا عجیب بود که چرا از چشمان عسلیِ او آرامش می گیرد ؟!
آرتور که روی مبل جا گرفت. به آن دو خیره شد سپس رو به کارلوس گفت :
- دیکنز به من گفته برای معامله ی جنس ها اینجا اومدی....با هم قرارداد می بندیم....پول خوبی نصیب شما میشه....اما میخوام با شما یه معامله ی دیگه هم داشته باشم.
کارلوس - همکاری با شما باعث خوشحالیه
- دوبرابر پولی که قراره از قرارداد دوم گیرت بیاد بهت میدم.....اگه تو این اتاق....با این خانوم....جلوی من.....معاشقه کنی !
از شنیدن حرفی که از دهان ارتور جاری شد ، خون در رگ های صوفیا منجمد شد.برای یک لحظه نفس کشیدن از یادش رفت.
کمی مکث کرد و رو به کارلوس که متفکرانه به آرتور رل نگاه میکرد ، مایل شد و آهسته کنار گوشش گفت :
- ما نمی تونیم اینکار و انجام بدیم
بلافاصله بعد از تمام شدن حرفش کارلوس با خونسردی رو به آرتور گفت :
-قبوله !
نگاه صوفیا از فرط حیرت روی چهره ی کارلوس خشک شد. چه می شنید ؟! این حد از پستی برایش قابل تحمل نبود.
اما قبل از اینکه واکنشی نشان دهد ،کارلوس ایستاد و صوفیا را هم مجبور به ایستادن کرد. رو به آرتور گفت :
-بدون شک ، هیلیِ من همون کاری و میکنه که ازش میخوام !
دست صوفیا مشت میشد تا روی صورت کارلوس بنشیند که ، کارلوس زودتر واکنش نشان داد و او را به سمت خودش کشید.
به گونه ای که پشتش به آرتور باشد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#970
هنگامی که آرتور ، در حال باز کردن در اتاق بود دو نگهبان مشغول بازرسی بدنی شدند.
البته تنها از کارلوس ، در مورد صوفیا تنها به بازرسی کیف کوچکش اکتفا کردند. بعد از تایید نگهبانان پشت سر آرتور وارد اتاق شدند.
در هر دو طرف اتاق مبل قرار داشت و در میان آنها کنار دیوار یک کنسول چوبیِ قهوه ای رنگ وجود داشت.
روی کنسول یک بطری مشروب به همراه چند جام از قبل گذاشته شده بود. گوشه دیگر اتاق یک آیینه و میز آرایش کوچک نیز قرار داشت.
هنگامی که آرتور به سمت کنسول می رفت تا از شراب داخل بطری برای خودشان بریزد و از مهمانانش پذیرایی کند ، کارلوس و صوفیا هر دو با احتیاط در حالی که از آرتور چشم برنمی داشتند روی مبل کنار یکدیگر نشستند.
آرتور جام به دست به سمت آنها آمد و به دست هر کدام یک جام شراب داد. برگشت تا روی مبل مقابل بنشیند.
صوفیا با استرس دستش را روی پایش گذاشت. بلافاصله کارلوس دستش را روی دست صوفیا گذاشت و آن را کمی فشرد.
با نگاهش به چشمان مضطرب دختر از او می خواست که آرام باشد. برای صوفیا عجیب بود که چرا از چشمان عسلیِ او آرامش می گیرد ؟!
آرتور که روی مبل جا گرفت. به آن دو خیره شد سپس رو به کارلوس گفت :
- دیکنز به من گفته برای معامله ی جنس ها اینجا اومدی....با هم قرارداد می بندیم....پول خوبی نصیب شما میشه....اما میخوام با شما یه معامله ی دیگه هم داشته باشم.
کارلوس - همکاری با شما باعث خوشحالیه
- دوبرابر پولی که قراره از قرارداد دوم گیرت بیاد بهت میدم.....اگه تو این اتاق....با این خانوم....جلوی من.....معاشقه کنی !
از شنیدن حرفی که از دهان ارتور جاری شد ، خون در رگ های صوفیا منجمد شد.برای یک لحظه نفس کشیدن از یادش رفت.
کمی مکث کرد و رو به کارلوس که متفکرانه به آرتور رل نگاه میکرد ، مایل شد و آهسته کنار گوشش گفت :
- ما نمی تونیم اینکار و انجام بدیم
بلافاصله بعد از تمام شدن حرفش کارلوس با خونسردی رو به آرتور گفت :
-قبوله !
نگاه صوفیا از فرط حیرت روی چهره ی کارلوس خشک شد. چه می شنید ؟! این حد از پستی برایش قابل تحمل نبود.
اما قبل از اینکه واکنشی نشان دهد ،کارلوس ایستاد و صوفیا را هم مجبور به ایستادن کرد. رو به آرتور گفت :
-بدون شک ، هیلیِ من همون کاری و میکنه که ازش میخوام !
دست صوفیا مشت میشد تا روی صورت کارلوس بنشیند که ، کارلوس زودتر واکنش نشان داد و او را به سمت خودش کشید.
به گونه ای که پشتش به آرتور باشد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
👍1
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#971
آرام به گونه ای که فقط خودش و صوفیا بشنود گفت :
- مجبوریم
خشم را در چشمان دخترک می دید و با نگاه ناراحت و گره بین ابروانش به او پاسخ داد.
وقت برای تعلل نداشت برای همین کمی او را به سمت آرتور چرخاند و قبل از اینکه صوفیا بتواند مخالفت کند دستش را به میان موهای قهوه ای صوفیا فرو برد.
و پشت سرش را با دست گرفت. صوفیا خودش را آماده کرد که با مشت به صورت او بکوبد اما کارلوس با زیرکی مچ دستش را گرفت و راه اعتراض را بر لب های صوفیا بست.
همین کافی بود تا به دخترک شوک وارد شود و ضربان قلبش بالا برود. چیزی در دلش فرو ریخت.
خشم و اعتراضش جای خودش را به قطره ی اشکی داد که بر روی گونه اش چکید.
کارلوس با لمس خیسی قطره اشکی که روی گونه صوفیا حس میکرد کنار کشید.
از هیجان نفس نفس میزد که نگاه متعجبش به چشمانِ نم دار دخترک کشیده شد.
چشمان تیره ی او ، برای کارلوس به مانند جعبه ی اسرار آمیزی بود که راز های زیادی در خودش پنهان کرده.ـ
از دیدن چشمان اشک آلودش ، ابروهایش در هم شد.
که آرتور گفت :
- می تونید اونو به گریه بندازید ؟!
سر برگرداند و به آرتور خیره شد. با چهره ای خنثی جواب داد :
- برای به گریه انداختن هیلی نیازی به وسیله ندارم....اما بدم نمیاد امتحان کنم !
صوفیا با چانه ای لرزان به نیم رخ خونسرد و بی تفاوت کارلوس نظر انداخت در دلش او را لعنت میکرد.
چه قدر این مرد وقیح بود و نمی دانست.
حرف کارلوس به مذاق آرتور خوش آمد که با لبخند از جا برخاست.
و گفت :-من وسیله ای دارم که برای اینکار عالیه....الان براتون میارم به طرف دری رفت که در اتاق وجود داشت کنار در صفحه ی دکمه دار کوچکی قرار داشت.
آرتور رمز آن را زد و در باز شد.
کارلوس آرام بدون اینکه به چهره ی درهم صوفیا نگاه کند گفت :
- الان وقتشه....دنبالم بیا
این را گفت و پشت سر آرتور وارد اتاق شد.
صوفیا در حالی که به صورتش دست می کشید به راه افتاد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#971
آرام به گونه ای که فقط خودش و صوفیا بشنود گفت :
- مجبوریم
خشم را در چشمان دخترک می دید و با نگاه ناراحت و گره بین ابروانش به او پاسخ داد.
وقت برای تعلل نداشت برای همین کمی او را به سمت آرتور چرخاند و قبل از اینکه صوفیا بتواند مخالفت کند دستش را به میان موهای قهوه ای صوفیا فرو برد.
و پشت سرش را با دست گرفت. صوفیا خودش را آماده کرد که با مشت به صورت او بکوبد اما کارلوس با زیرکی مچ دستش را گرفت و راه اعتراض را بر لب های صوفیا بست.
همین کافی بود تا به دخترک شوک وارد شود و ضربان قلبش بالا برود. چیزی در دلش فرو ریخت.
خشم و اعتراضش جای خودش را به قطره ی اشکی داد که بر روی گونه اش چکید.
کارلوس با لمس خیسی قطره اشکی که روی گونه صوفیا حس میکرد کنار کشید.
از هیجان نفس نفس میزد که نگاه متعجبش به چشمانِ نم دار دخترک کشیده شد.
چشمان تیره ی او ، برای کارلوس به مانند جعبه ی اسرار آمیزی بود که راز های زیادی در خودش پنهان کرده.ـ
از دیدن چشمان اشک آلودش ، ابروهایش در هم شد.
که آرتور گفت :
- می تونید اونو به گریه بندازید ؟!
سر برگرداند و به آرتور خیره شد. با چهره ای خنثی جواب داد :
- برای به گریه انداختن هیلی نیازی به وسیله ندارم....اما بدم نمیاد امتحان کنم !
صوفیا با چانه ای لرزان به نیم رخ خونسرد و بی تفاوت کارلوس نظر انداخت در دلش او را لعنت میکرد.
چه قدر این مرد وقیح بود و نمی دانست.
حرف کارلوس به مذاق آرتور خوش آمد که با لبخند از جا برخاست.
و گفت :-من وسیله ای دارم که برای اینکار عالیه....الان براتون میارم به طرف دری رفت که در اتاق وجود داشت کنار در صفحه ی دکمه دار کوچکی قرار داشت.
آرتور رمز آن را زد و در باز شد.
کارلوس آرام بدون اینکه به چهره ی درهم صوفیا نگاه کند گفت :
- الان وقتشه....دنبالم بیا
این را گفت و پشت سر آرتور وارد اتاق شد.
صوفیا در حالی که به صورتش دست می کشید به راه افتاد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#972
قبل از اینکه پا به اتاق بزارد صدای شکستن چیزی و بعد از آن ناله ی آرتور به گوشش رسید
وارد اتاق که شد آرتور را دید که روی مبل افتاده و کارلوس از پشت سر با یک دست گردنش و با دیگری، دست آرتور را روی کمرش محکم نگه داشته، از دیدن آن دو شوکه شد.
کمی آن طرف تر تختی قرار داشت که زن بیماری روی آن دراز کشیده بود.
کارلوس از صوفیا خواست تا زیر بالشت ها را چک کند.
درست زیر بالشت زن یک اسلحه پیدا کرد و در حالی که با چهره ای در هم ، به زنی که دراز کشیده و صورتش کاملا سفید و بی روح به نظر می رسید نگاه میکرد ، اسلحه را بیرون کشید.
و به سمت کارلوس رفت.
کارلوس - یه اسلحه دیگه باید تو کشو باشه
کمی آن طرف تر درست کنار مبل یه کمد چوبی قرار داشت.
یکی یکی کشوهای آن را گشت. اسلحه ی دیگری پیدا کرد و ان را به کارلوس داد.
آرتور در حالی که از وحشت و هیجان نفس نفس میزد گفت :
- شما کی هستین ؟!....هر چی بخواین بهتون میدم....اما منو نکشید.....خواهش میکنم کارلوس یک تای ابرویش را بالا فرستاد و گفت :
-هر چی بخوایم ؟!.....خوبه !.....پس بهمون بگو مدارکی که مربوط به رئیس باند ایتالیاست کجاست ؟!
آرتور - متاسفم ولی من نمیتونم اونا رو بهتون بگم
کارلوس در حالی که اسلحه اش را به طرف او میگرفت آرتور را رها کرد و گفت :
- به نفعته بگی وگرنه....
تخت را دور زد و به سمت همسر آرتور رفت بالای سر زن ایستاد.صوفیا اسلحه اش را به طرف آرتور گرفته بود و او از ترس نمی توانست کوچک ترین حرکتی کند.
کارلوس نگاهش را به زن بیمار روی تخت انداخت که از ناتوانی زیاد تنها نفس های بی رمقش بود که به او زندگی می بخشید.
دستش را زیر سر زن گذاشت ، و آن را بلند کرد. لوله اسلحه اش را در دهان زن فرو کرد و رو به آرتور گفت :
-اگه نگی مدارک کجاست درجا زنتو میکشم
آرتور با ترس فریاد زد : نه...خواهش میکنم....با اون کاری نداشته باش....التماست میکنم
کارلوس - برای بار اخر ازت میپرسم....مدارک کجاست ؟!
نگاه صوفیا با وحشت بین کارلوس و ارتور رد پ بدل میشد. باورش نمیشد که او قصد دارد زن را بکشد.
آرتور با صدایی لرزان و دستپاچه گفت :
- باشه....بهت میگم....همه چیز رو بهت میگم
کارلوس با چشمانش آرتور را هدف گرفت که، زن از غفلت لحظه ایِ کارلوس استفاده کرد.
دستش را روی انگشت کارلوس که کنار ماشه بود گذاشت و قبل از اینکه کارلوس بتواند جلویش را بگیرد ، ماشه را کشید.
صدای گلوله و پاشیده شدن خون به روی دیوار همزمان با فریاد " نه " آرتور اتاق را برداشت.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#972
قبل از اینکه پا به اتاق بزارد صدای شکستن چیزی و بعد از آن ناله ی آرتور به گوشش رسید
وارد اتاق که شد آرتور را دید که روی مبل افتاده و کارلوس از پشت سر با یک دست گردنش و با دیگری، دست آرتور را روی کمرش محکم نگه داشته، از دیدن آن دو شوکه شد.
کمی آن طرف تر تختی قرار داشت که زن بیماری روی آن دراز کشیده بود.
کارلوس از صوفیا خواست تا زیر بالشت ها را چک کند.
درست زیر بالشت زن یک اسلحه پیدا کرد و در حالی که با چهره ای در هم ، به زنی که دراز کشیده و صورتش کاملا سفید و بی روح به نظر می رسید نگاه میکرد ، اسلحه را بیرون کشید.
و به سمت کارلوس رفت.
کارلوس - یه اسلحه دیگه باید تو کشو باشه
کمی آن طرف تر درست کنار مبل یه کمد چوبی قرار داشت.
یکی یکی کشوهای آن را گشت. اسلحه ی دیگری پیدا کرد و ان را به کارلوس داد.
آرتور در حالی که از وحشت و هیجان نفس نفس میزد گفت :
- شما کی هستین ؟!....هر چی بخواین بهتون میدم....اما منو نکشید.....خواهش میکنم کارلوس یک تای ابرویش را بالا فرستاد و گفت :
-هر چی بخوایم ؟!.....خوبه !.....پس بهمون بگو مدارکی که مربوط به رئیس باند ایتالیاست کجاست ؟!
آرتور - متاسفم ولی من نمیتونم اونا رو بهتون بگم
کارلوس در حالی که اسلحه اش را به طرف او میگرفت آرتور را رها کرد و گفت :
- به نفعته بگی وگرنه....
تخت را دور زد و به سمت همسر آرتور رفت بالای سر زن ایستاد.صوفیا اسلحه اش را به طرف آرتور گرفته بود و او از ترس نمی توانست کوچک ترین حرکتی کند.
کارلوس نگاهش را به زن بیمار روی تخت انداخت که از ناتوانی زیاد تنها نفس های بی رمقش بود که به او زندگی می بخشید.
دستش را زیر سر زن گذاشت ، و آن را بلند کرد. لوله اسلحه اش را در دهان زن فرو کرد و رو به آرتور گفت :
-اگه نگی مدارک کجاست درجا زنتو میکشم
آرتور با ترس فریاد زد : نه...خواهش میکنم....با اون کاری نداشته باش....التماست میکنم
کارلوس - برای بار اخر ازت میپرسم....مدارک کجاست ؟!
نگاه صوفیا با وحشت بین کارلوس و ارتور رد پ بدل میشد. باورش نمیشد که او قصد دارد زن را بکشد.
آرتور با صدایی لرزان و دستپاچه گفت :
- باشه....بهت میگم....همه چیز رو بهت میگم
کارلوس با چشمانش آرتور را هدف گرفت که، زن از غفلت لحظه ایِ کارلوس استفاده کرد.
دستش را روی انگشت کارلوس که کنار ماشه بود گذاشت و قبل از اینکه کارلوس بتواند جلویش را بگیرد ، ماشه را کشید.
صدای گلوله و پاشیده شدن خون به روی دیوار همزمان با فریاد " نه " آرتور اتاق را برداشت.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
قفسه کتاب
#رمان_رئیس_بزرگ #نوشته_حانیه_یعقوبی #972 قبل از اینکه پا به اتاق بزارد صدای شکستن چیزی و بعد از آن ناله ی آرتور به گوشش رسید وارد اتاق که شد آرتور را دید که روی مبل افتاده و کارلوس از پشت سر با یک دست گردنش و با دیگری، دست آرتور را روی کمرش محکم نگه…
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#973
هر سه نفر متحیر به جسم بی جان زن نگاه می کردند. که در این میان آرتور با درد ضجه می زد ، صوفیا شوکه شده بود.
اما کارلوس زود به خودش آمد با یک دستمال اثر انگشت خودش را از روی اسلحه با احتیاط پاک کرد.
و اسلحه را در دست سرد زن گذاشت. به سرعت به سمت آرتور آمد اسلحه را از صوفیا گرفت و از او خواست تمام کشوهای کمد را بگردد شاید که در این اوضاع چیزی پیدا کنند.
آرتور با ناراحتی و خشم رو به کارلوس گفت :
- تقاص این کارت و پس میدی !
- خودش خواست بمیره...من کاری نکردم
آرتور - اگه تو اسلحه رو تو دهنش نمیذاشتی اون نمی مرد !
کارلوس تا خواست جوابش را بدهد صوفیا گفت :
- یه پاکت نامه پیدا کردم
کارلوس — بخون ببین چی نوشته
صوفیا نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد :
" همسر عزیزم ، من دیگر نمی توانم به این زندگیِ فاسد و کثیف ادامه بدهم. گناهان ما باعث شرمساری خانواده و فرزندان مان است. من را برای اینکه شما را ترک میکنم و از شما کمک نمی گیرم ببخشید. دیگر نمی توانم به این زندگی ادامه دهم. دوست دار تو ماریا. "
صوفیا ادامه داد :
- تاریخ نامه ماله یک ساله پیشه.....یه فلشم تو پاکتشه !
کارلوس در حالی که به آرتور نگاه میکرد با خونسردی گفت :
-این طور که پیداست خیلی وقته که زنت میخواد خودشو بکشه و تو مانعش شدی... اون مرگ و به زندگی با تو ترجیح داد....این فلشم حتما سند تمام کثافت کاریایِ که انجام دادی
موبایلش را از کتش بیرون کشید و عکس تام، در حالی که در یک محوطه ی تاریک به صندلی بسته شده، به آرتور نشان داد.
و گفت :
-پسرت دست ما گروگانه.....مدارکی که میتونه زندگیت و نابود کنه هم دست ماست....پس بهتره حرف بزنی.....اسناد محرمانه ی رئیس بزرگ کجاست ؟!
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#973
هر سه نفر متحیر به جسم بی جان زن نگاه می کردند. که در این میان آرتور با درد ضجه می زد ، صوفیا شوکه شده بود.
اما کارلوس زود به خودش آمد با یک دستمال اثر انگشت خودش را از روی اسلحه با احتیاط پاک کرد.
و اسلحه را در دست سرد زن گذاشت. به سرعت به سمت آرتور آمد اسلحه را از صوفیا گرفت و از او خواست تمام کشوهای کمد را بگردد شاید که در این اوضاع چیزی پیدا کنند.
آرتور با ناراحتی و خشم رو به کارلوس گفت :
- تقاص این کارت و پس میدی !
- خودش خواست بمیره...من کاری نکردم
آرتور - اگه تو اسلحه رو تو دهنش نمیذاشتی اون نمی مرد !
کارلوس تا خواست جوابش را بدهد صوفیا گفت :
- یه پاکت نامه پیدا کردم
کارلوس — بخون ببین چی نوشته
صوفیا نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد :
" همسر عزیزم ، من دیگر نمی توانم به این زندگیِ فاسد و کثیف ادامه بدهم. گناهان ما باعث شرمساری خانواده و فرزندان مان است. من را برای اینکه شما را ترک میکنم و از شما کمک نمی گیرم ببخشید. دیگر نمی توانم به این زندگی ادامه دهم. دوست دار تو ماریا. "
صوفیا ادامه داد :
- تاریخ نامه ماله یک ساله پیشه.....یه فلشم تو پاکتشه !
کارلوس در حالی که به آرتور نگاه میکرد با خونسردی گفت :
-این طور که پیداست خیلی وقته که زنت میخواد خودشو بکشه و تو مانعش شدی... اون مرگ و به زندگی با تو ترجیح داد....این فلشم حتما سند تمام کثافت کاریایِ که انجام دادی
موبایلش را از کتش بیرون کشید و عکس تام، در حالی که در یک محوطه ی تاریک به صندلی بسته شده، به آرتور نشان داد.
و گفت :
-پسرت دست ما گروگانه.....مدارکی که میتونه زندگیت و نابود کنه هم دست ماست....پس بهتره حرف بزنی.....اسناد محرمانه ی رئیس بزرگ کجاست ؟!
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#974
***
هانا با نگرانی لب زیرینش را به دندان گرفت. در یک ون مشکی در کوچه ای خلوت رو به اسکله به همراه دیاکو و افرادش حضور داشتند.
نمی توانست نگرانی اش را پنهان کند برای همین با استرس گفت :
- چرا هیچ خبری ازشون نیست ؟!....نکنه گیر افتادن !
دیاکو همانطور که متفکرانه به کشتی خیره می شد بی سیمی که در دست داشت را به دهانش نزدیک کرد و گفت :
- همگی اماده باشید اگه تا یه ربع دیگه خبری نشد وارد کشتی میشیم.
****
لحظاتی بعد در حالی که آرتور را کنار همسرش رها میکردند کارلوس دست صوفیا را گرفت و از اتاق بیرون زدند.
خبری از نگهبان هایی که کنار اتاق حضور داشتند نبود.
صوفیا از شدت هیجان نفس نفس میزد. آن قدر اضطراب داشت که هر کس او را می دید می توانست حدس بزند اتفاق ناگواری رخ داده است.
کارلوس که حواسش بود گفت :
- نفس بکش !
صوفیا نگاه از او گرفت و به رو به رو دوخت که دو نگهبان در حال وارد شدن به سالن بودند.
سعی کرد به خودش مسلط شود و عمیق و آرام نفس بکشد. اما ضربان قلبش را که از فرط هیجان روی هزار می کوبید نمی توانست کنترلی روی آن داشته باشد.
گوشه ی لباسش را بدست گرفت تا بتواند سریع تر و راحت تر حرکت کند.
نگاه هر دو به رو به رو و نگهبانانی بود که هر لحظه به انها نزدیک تر میشدند. استرس گلوی صوفیا را خشک کرد.
به دو قدمی نگهبانان رسیدند که نگاه از آنها دزدید و به کارلوس دوخت.
نیم رخ او را می دید که هیچ نشانی از ترس و استرس در آن هویدا نبود. چهره اش کاملا آرام و خونسرد به نظر می رسید انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش چه اتفاقی در آن اتاق افتاده است !
با یک گام دیگر به نگهبانان می رسیدند که کارلوس به راهروی چپ پیچید و صوفیا هم که دستش در دست او بود به دنبالش کشیده شد.
نگهبانان را که رد کردند برای لحظاتی کارلوس سر برگرداند و وقتی نگهبانان دور شدند با خیال راحت برگشت و به رو به رو نگاه کرد.
صوفیا هم به تبعیت از او سر برگرداند کسی را پشت سرشان ندید همانجا نفسش را با صدا بیرون داد.
راهرو های ساکت و سفید رنگ را که طی کردند وارد موتور خانه ی کشتی شدند و از انجا از پله های باریکی که رو به بالا قرار داشت ، بالا رفتند.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#974
***
هانا با نگرانی لب زیرینش را به دندان گرفت. در یک ون مشکی در کوچه ای خلوت رو به اسکله به همراه دیاکو و افرادش حضور داشتند.
نمی توانست نگرانی اش را پنهان کند برای همین با استرس گفت :
- چرا هیچ خبری ازشون نیست ؟!....نکنه گیر افتادن !
دیاکو همانطور که متفکرانه به کشتی خیره می شد بی سیمی که در دست داشت را به دهانش نزدیک کرد و گفت :
- همگی اماده باشید اگه تا یه ربع دیگه خبری نشد وارد کشتی میشیم.
****
لحظاتی بعد در حالی که آرتور را کنار همسرش رها میکردند کارلوس دست صوفیا را گرفت و از اتاق بیرون زدند.
خبری از نگهبان هایی که کنار اتاق حضور داشتند نبود.
صوفیا از شدت هیجان نفس نفس میزد. آن قدر اضطراب داشت که هر کس او را می دید می توانست حدس بزند اتفاق ناگواری رخ داده است.
کارلوس که حواسش بود گفت :
- نفس بکش !
صوفیا نگاه از او گرفت و به رو به رو دوخت که دو نگهبان در حال وارد شدن به سالن بودند.
سعی کرد به خودش مسلط شود و عمیق و آرام نفس بکشد. اما ضربان قلبش را که از فرط هیجان روی هزار می کوبید نمی توانست کنترلی روی آن داشته باشد.
گوشه ی لباسش را بدست گرفت تا بتواند سریع تر و راحت تر حرکت کند.
نگاه هر دو به رو به رو و نگهبانانی بود که هر لحظه به انها نزدیک تر میشدند. استرس گلوی صوفیا را خشک کرد.
به دو قدمی نگهبانان رسیدند که نگاه از آنها دزدید و به کارلوس دوخت.
نیم رخ او را می دید که هیچ نشانی از ترس و استرس در آن هویدا نبود. چهره اش کاملا آرام و خونسرد به نظر می رسید انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش چه اتفاقی در آن اتاق افتاده است !
با یک گام دیگر به نگهبانان می رسیدند که کارلوس به راهروی چپ پیچید و صوفیا هم که دستش در دست او بود به دنبالش کشیده شد.
نگهبانان را که رد کردند برای لحظاتی کارلوس سر برگرداند و وقتی نگهبانان دور شدند با خیال راحت برگشت و به رو به رو نگاه کرد.
صوفیا هم به تبعیت از او سر برگرداند کسی را پشت سرشان ندید همانجا نفسش را با صدا بیرون داد.
راهرو های ساکت و سفید رنگ را که طی کردند وارد موتور خانه ی کشتی شدند و از انجا از پله های باریکی که رو به بالا قرار داشت ، بالا رفتند.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#975
دوباره وارد سالن مهمانان شدند که تاریک تر از قبل شده بود. از کنار چند نگهبان گذشتند.
هر ثانیه ای که می گذشت به اضطرابشان افزوده میشد. مهمانان همان حالت دیوانه وار و ناخوشایند را ادامه می دادند.
به حدی فضا غیر قابل تحمل بود که کارلوس و صوفیا هر دو نگاهشان را به درب خروجی دوخته و نمی توانستند از آن چشم بردارند.
مبادا که نگاهشان به صحنه های عذاب آور و کثیفی بیوفتد که گویا لذت وافری به مهمانان می بخشید.
تنها چند قدم تا درب خروجی مانده بود که صدای آرتور باعث شد از حرکت بایستند.
آرتور - چارلز استوینز
همین کافی بود تا شوکه شوند. همزمان به یکدیگر نگاه کردند.
نگاهشان که بهم گره خورد. در نِی نِی چشمان ِ تیره ی صوفیا ، ترس را به وضوح دید. ترس از گرفتاری در دست آنها.
با خودش فکر کرد :
- حتی اگه اسیر بشیم خونه ی پرش برای من شکنجه و درده !....ولی اگه این دختر دستِ آرتور بیوفته.....
با یاد آوری چیزی که نیم ساعت پیش آرتور از آنها می خواست تا مقابل چشمانش انجام دهند ، فکش منقبض شد.
صوفیا اگر گیر می افتاد وحشیانه تن ظریفش را می دریدند.
فشار کمی به دست کوچک صوفیا داد. آهسته طوری که فقط او بشنود گفت :
-آروم باش....نمیزارم اتفاقی بیوفته !
این را گفت و هر دو با هم به سمت آرتور برگشتند.
صوفیا وقتی او و نگهبانانش، که پشت سرش ایستاده اند را دید حس کرد قلبش پشت گلویش دیوانه وار می کوبد.
با هر قدمی که آرتور به سمت شان بر می داشت ضربان قلبش با شدت بیشتری می کوبید.
آن قدر که تابِ نگاه کردن به آرتور را نداشت.
سرش پایین بود و تنها قوت قلبش در ان لحظه گرفتن دست کارلوس بود.
زیر چشمی به او نگاه کرد که بدون ترس ، محکم و استوار سرش را بالا گرفته ، خیره به چشمان انتقام جوی آرتور حتی پلک نمیزد.
آرتور با فاصله کمی از آنها ایستاد. جوری به هر دو مخصوصا کارلوس نگاه میکرد که انگار قصد داشت تک تک اعضای چهره شان را از بر کند.
برای روزی که آتش انتقامش شعله ور خواهد شد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#975
دوباره وارد سالن مهمانان شدند که تاریک تر از قبل شده بود. از کنار چند نگهبان گذشتند.
هر ثانیه ای که می گذشت به اضطرابشان افزوده میشد. مهمانان همان حالت دیوانه وار و ناخوشایند را ادامه می دادند.
به حدی فضا غیر قابل تحمل بود که کارلوس و صوفیا هر دو نگاهشان را به درب خروجی دوخته و نمی توانستند از آن چشم بردارند.
مبادا که نگاهشان به صحنه های عذاب آور و کثیفی بیوفتد که گویا لذت وافری به مهمانان می بخشید.
تنها چند قدم تا درب خروجی مانده بود که صدای آرتور باعث شد از حرکت بایستند.
آرتور - چارلز استوینز
همین کافی بود تا شوکه شوند. همزمان به یکدیگر نگاه کردند.
نگاهشان که بهم گره خورد. در نِی نِی چشمان ِ تیره ی صوفیا ، ترس را به وضوح دید. ترس از گرفتاری در دست آنها.
با خودش فکر کرد :
- حتی اگه اسیر بشیم خونه ی پرش برای من شکنجه و درده !....ولی اگه این دختر دستِ آرتور بیوفته.....
با یاد آوری چیزی که نیم ساعت پیش آرتور از آنها می خواست تا مقابل چشمانش انجام دهند ، فکش منقبض شد.
صوفیا اگر گیر می افتاد وحشیانه تن ظریفش را می دریدند.
فشار کمی به دست کوچک صوفیا داد. آهسته طوری که فقط او بشنود گفت :
-آروم باش....نمیزارم اتفاقی بیوفته !
این را گفت و هر دو با هم به سمت آرتور برگشتند.
صوفیا وقتی او و نگهبانانش، که پشت سرش ایستاده اند را دید حس کرد قلبش پشت گلویش دیوانه وار می کوبد.
با هر قدمی که آرتور به سمت شان بر می داشت ضربان قلبش با شدت بیشتری می کوبید.
آن قدر که تابِ نگاه کردن به آرتور را نداشت.
سرش پایین بود و تنها قوت قلبش در ان لحظه گرفتن دست کارلوس بود.
زیر چشمی به او نگاه کرد که بدون ترس ، محکم و استوار سرش را بالا گرفته ، خیره به چشمان انتقام جوی آرتور حتی پلک نمیزد.
آرتور با فاصله کمی از آنها ایستاد. جوری به هر دو مخصوصا کارلوس نگاه میکرد که انگار قصد داشت تک تک اعضای چهره شان را از بر کند.
برای روزی که آتش انتقامش شعله ور خواهد شد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
با اختصاص نیم ساعت در روز، به درآمد چند میلیونی میرسی! من یه اپلیکیشن بازاریابی قانونی و معتبر پیدا کردم، که محصولات باکیفیت رو با قیمت های خیلی خوب ارائه میده. تازه وقت تسویه حساب 70 درصد سود رو بین کاربران تقسیم می کنه. یعنی شما از خریدهای خودتون و دوستان و اطرافیان و حتی غریبه ها سود میکنین. فرقی هم نمیکنه خرید کالا از مرکز خرید بزرگشون باشه یا گرفتن بیمه و بلیط و شارژ و اینترنت و پرداخت قبض؛ به راحتی از همشون درآمد کسب میکنی. با شناسهی معرف من یا لینک پایین، بیا تو این بازار پرسود: شناسهی معرف: https://landing.7o3o.ir?referId=09159004435
قفسه کتاب
#رمان_رئیس_بزرگ #نوشته_حانیه_یعقوبی #975 دوباره وارد سالن مهمانان شدند که تاریک تر از قبل شده بود. از کنار چند نگهبان گذشتند. هر ثانیه ای که می گذشت به اضطرابشان افزوده میشد. مهمانان همان حالت دیوانه وار و ناخوشایند را ادامه می دادند. به حدی فضا غیر…
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#976
آرتور - واقعا لذت بخش بود....بزودی می بینمت
لحنش مملو از خشم فروخورده توام با رنج بود. کارلوس کمی مکث کرد و سپس با خونسردی جواب داد :
- بزودی
نگاه ترسان صوفیا بین کارلوس و آرتور می چرخید. نمی توانست این حجم از خونسردی کارلوس را درک کند.
کارلوس دیگر منتظر شنیدن حرف جدیدی از آرتور نشد. برگشت و در حالی که دست صوفیا را می گرفت سالن را ترک کردند.
آرتور همان طور که با صورتی برافروخته و قلبی سوزان ایستاده بود با نگاهش آنها را بدرقه کرد.
***
از کشتی چشم برنمی داشت که صدای کارلوس در ماشین پخش شد.
- ما داریم خارج میشیم بلافاصله ماشین مشکی رنگ کارلوس را دیدن که بواسطه پل متحرک از کشتی به خیابان رسید.
هانا با لبخند به ماشین نگاه کرد و زیر لب خدا را شکر گفت. به یک باره هزار و یک فکر منفی که در ذهنش جولان می داد ، ناپدید شد.
دیاکو در حالی که نگاهش روی لب خندان هانا کشیده شد جواب داد :
- یه گروه از تیم شما رو تا اونجا اسکورت میکنه....تو خونه ی امن می بینمتون !
و بالافاصله به جورج که با چند تن دیگر سوار ماشین دیگری بودند دستور اسکورت داد.
**
صوفیا ساکت و بهت زده به خیابان رو به رو نگاه میکرد. نمی توانست اتفاقاتی که امشب در ان کشتی افتاد را هضم کند. مخصوصا خودکشی ِآن زن .
به ناگهان ذهنش سمت لحظه ای رفت که آرتور میخواست کارلوس ، جاوی چشمش ، عملا به او تجاوز کند.
قیافه ی خونسرد کارلوس در ان لحظه از پیش چشمانش کنار نمی رفت. سربرگرداند و با خشمی فروخورده به او نگاه کرد.
مثل همیشه در حالی که اخم کمرنگی بر روی صورتش بود به خیابان نگاه میکرد.
باران نم نم می بارید و بر روی شیشه ی ماشین می نشست.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#976
آرتور - واقعا لذت بخش بود....بزودی می بینمت
لحنش مملو از خشم فروخورده توام با رنج بود. کارلوس کمی مکث کرد و سپس با خونسردی جواب داد :
- بزودی
نگاه ترسان صوفیا بین کارلوس و آرتور می چرخید. نمی توانست این حجم از خونسردی کارلوس را درک کند.
کارلوس دیگر منتظر شنیدن حرف جدیدی از آرتور نشد. برگشت و در حالی که دست صوفیا را می گرفت سالن را ترک کردند.
آرتور همان طور که با صورتی برافروخته و قلبی سوزان ایستاده بود با نگاهش آنها را بدرقه کرد.
***
از کشتی چشم برنمی داشت که صدای کارلوس در ماشین پخش شد.
- ما داریم خارج میشیم بلافاصله ماشین مشکی رنگ کارلوس را دیدن که بواسطه پل متحرک از کشتی به خیابان رسید.
هانا با لبخند به ماشین نگاه کرد و زیر لب خدا را شکر گفت. به یک باره هزار و یک فکر منفی که در ذهنش جولان می داد ، ناپدید شد.
دیاکو در حالی که نگاهش روی لب خندان هانا کشیده شد جواب داد :
- یه گروه از تیم شما رو تا اونجا اسکورت میکنه....تو خونه ی امن می بینمتون !
و بالافاصله به جورج که با چند تن دیگر سوار ماشین دیگری بودند دستور اسکورت داد.
**
صوفیا ساکت و بهت زده به خیابان رو به رو نگاه میکرد. نمی توانست اتفاقاتی که امشب در ان کشتی افتاد را هضم کند. مخصوصا خودکشی ِآن زن .
به ناگهان ذهنش سمت لحظه ای رفت که آرتور میخواست کارلوس ، جاوی چشمش ، عملا به او تجاوز کند.
قیافه ی خونسرد کارلوس در ان لحظه از پیش چشمانش کنار نمی رفت. سربرگرداند و با خشمی فروخورده به او نگاه کرد.
مثل همیشه در حالی که اخم کمرنگی بر روی صورتش بود به خیابان نگاه میکرد.
باران نم نم می بارید و بر روی شیشه ی ماشین می نشست.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#977
- تو واقعا میخواستی اون کار و انجام بدی ؟!
بدون اینکه به صوفیا نگاه کند جواب داد :
-کدوم کار ؟!
صوفیا با غیظ ادامه داد :
- درخواست آرتور و میگم
کارلوس بی قید گفت :
- خودت چی فکر میکنی ؟!
صوفیا دیگر طاقت نیاورد صدایش را بالا برد و گفت :
-سوال منو مثل ادم جواب بده !....تو میخواستی انجامش بدی ؟!
همین کافی بود تا کاسه ی صبر کارلوس لبریز شود. ماشین را به سرعت کنار خیابان نگه داشت.
سمت صوفیا برگشت. دخترک به خاطر ناگهانی بودن توقف شان ترسید. این را می توانست از چشمانش بخواند.
سمت او مایل شد که صوفیا دستش را تخت سینه ی کارلوس گذاشت و با تندی گفت :
-برو عقب ببینم...اجازه نمیدم غلطی که اونجا نکردی و اینجا بخوای.......
کارلوس تشر زد :
-تو با خودت چی فکر کردی دختر ؟!...فکر کردی همچین کار کثیفی و جلوی اون عوضی انجام میدم ؟!....فکر کردی انقدر بی شرفم ؟!
صوفیا از رو نرفت و با عصبانیت داد زد :
- نیستی ؟!
کارلوس به بازویش چنگ زد و او را به سمت خودش کشید فاصله ی کمی بینشان بود که کارلوس داد زد :
- خفه شو
بازویش در دست او می سوخت. که از فریاد او چشمانش را بست.
- تو امانتی دست من....اون قدر شرف برام مونده که خیانت در امانت نکنم....اگه اونجا چیزی نگفتم...به خاطر هدفمون بود نه چیز دیگه....مجبور بودم....که اگه نبودم همون لحظه اولی که کثافت از دهن اون مرتیکه بیرون ریخت....گردنشو میشکستم !
دیگر از آن کارلوس خونسرد و بی تفاوتی که می شناخت خبری نبود. اما باز هم با بی پروایی حرفش را زد.
صوفیا : - پس اون بوسه چی بود ؟
طلبکارانه در چشمان عسلی کارلوس نگاه کرد. جسارت دخترک آن هم در زمانی که اسیرش بود به نظرش جالب آمد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#977
- تو واقعا میخواستی اون کار و انجام بدی ؟!
بدون اینکه به صوفیا نگاه کند جواب داد :
-کدوم کار ؟!
صوفیا با غیظ ادامه داد :
- درخواست آرتور و میگم
کارلوس بی قید گفت :
- خودت چی فکر میکنی ؟!
صوفیا دیگر طاقت نیاورد صدایش را بالا برد و گفت :
-سوال منو مثل ادم جواب بده !....تو میخواستی انجامش بدی ؟!
همین کافی بود تا کاسه ی صبر کارلوس لبریز شود. ماشین را به سرعت کنار خیابان نگه داشت.
سمت صوفیا برگشت. دخترک به خاطر ناگهانی بودن توقف شان ترسید. این را می توانست از چشمانش بخواند.
سمت او مایل شد که صوفیا دستش را تخت سینه ی کارلوس گذاشت و با تندی گفت :
-برو عقب ببینم...اجازه نمیدم غلطی که اونجا نکردی و اینجا بخوای.......
کارلوس تشر زد :
-تو با خودت چی فکر کردی دختر ؟!...فکر کردی همچین کار کثیفی و جلوی اون عوضی انجام میدم ؟!....فکر کردی انقدر بی شرفم ؟!
صوفیا از رو نرفت و با عصبانیت داد زد :
- نیستی ؟!
کارلوس به بازویش چنگ زد و او را به سمت خودش کشید فاصله ی کمی بینشان بود که کارلوس داد زد :
- خفه شو
بازویش در دست او می سوخت. که از فریاد او چشمانش را بست.
- تو امانتی دست من....اون قدر شرف برام مونده که خیانت در امانت نکنم....اگه اونجا چیزی نگفتم...به خاطر هدفمون بود نه چیز دیگه....مجبور بودم....که اگه نبودم همون لحظه اولی که کثافت از دهن اون مرتیکه بیرون ریخت....گردنشو میشکستم !
دیگر از آن کارلوس خونسرد و بی تفاوتی که می شناخت خبری نبود. اما باز هم با بی پروایی حرفش را زد.
صوفیا : - پس اون بوسه چی بود ؟
طلبکارانه در چشمان عسلی کارلوس نگاه کرد. جسارت دخترک آن هم در زمانی که اسیرش بود به نظرش جالب آمد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#978
کارلوس - مجبور بودم...وگرنه.... نگاهش سمت لبان صوفیا گریز زد. صوفیا که متوجه زاویه نگاه کارلوس شد مشت نسبتا محکمی به سینه ی او زد و با تندی گفت :
- وگرنه چی ؟!
نگاه کارلوس به چشمان تیره ی دختر کشیده شد.
کارلوس - اگه مجبور نبودم یه دقیقه ام تحملت نمیکردم....چه برسه به اینکه....
صوفیا با حرص غرید :
- ساکت شو.....راه بیفت تا هر چه زودتر تموم بشه....هر یه دقیقه ای که با تو میگذره عذابه !
یک تای ابرویش بالا رفت. دوباره به راه افتادند که پرسید :
- تو مشکلت با من چیه ؟!
صوفیا - اصلا برام مهم نیستی که بخوام باهات مشکل داشته باشم
پوزخند محوی روی لب کارلوس نشست که دوباره روی اعصاب صوفیا خط کشید.
کارلوس - اصلا !
صوفیا حرفش را نشنیده گرفت که ادامه داد :
- درستش اینکه بپرسم.....مشکلت با اسپانیاییا چیه ؟!
- من مشکلی با شماها ندارم اسپانیایی
کارلوس مصرانه پیگیر شد.
کارلوس - داری که راه به راه به من میگی....اسپانیایی....انگاری که داری فحش میدی !....نکنه یه روز عاشق یه پسر اسپانیایی بودی و قالت گذاشته ؟!
صوفیا لبخند تلخی زد و در دلش گفت :
- کاش اینجوری که میگی بود
اما رو به کارلوس گفت :
- مغز مریضت آزاده که هر جور دوست داره فکر کنه !
و ادامه داد : - فقط بی زحمت برای خودت فکر کن....چند دقیقه ساکت باش میخوام بخوابم
این را گفت و بدون اینکه به کارلوس اجازه اعتراض بدهد پلک روی پلک خواباند.
کارلوس چپ چپ نگاهش کرد و نگاهش را به خیابان دوخت.
بیشتر از هر زمان دیگری کنجکاو شده بود بداند دلیل تنفر او از اسپانیا و مردمانش چیست !
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#978
کارلوس - مجبور بودم...وگرنه.... نگاهش سمت لبان صوفیا گریز زد. صوفیا که متوجه زاویه نگاه کارلوس شد مشت نسبتا محکمی به سینه ی او زد و با تندی گفت :
- وگرنه چی ؟!
نگاه کارلوس به چشمان تیره ی دختر کشیده شد.
کارلوس - اگه مجبور نبودم یه دقیقه ام تحملت نمیکردم....چه برسه به اینکه....
صوفیا با حرص غرید :
- ساکت شو.....راه بیفت تا هر چه زودتر تموم بشه....هر یه دقیقه ای که با تو میگذره عذابه !
یک تای ابرویش بالا رفت. دوباره به راه افتادند که پرسید :
- تو مشکلت با من چیه ؟!
صوفیا - اصلا برام مهم نیستی که بخوام باهات مشکل داشته باشم
پوزخند محوی روی لب کارلوس نشست که دوباره روی اعصاب صوفیا خط کشید.
کارلوس - اصلا !
صوفیا حرفش را نشنیده گرفت که ادامه داد :
- درستش اینکه بپرسم.....مشکلت با اسپانیاییا چیه ؟!
- من مشکلی با شماها ندارم اسپانیایی
کارلوس مصرانه پیگیر شد.
کارلوس - داری که راه به راه به من میگی....اسپانیایی....انگاری که داری فحش میدی !....نکنه یه روز عاشق یه پسر اسپانیایی بودی و قالت گذاشته ؟!
صوفیا لبخند تلخی زد و در دلش گفت :
- کاش اینجوری که میگی بود
اما رو به کارلوس گفت :
- مغز مریضت آزاده که هر جور دوست داره فکر کنه !
و ادامه داد : - فقط بی زحمت برای خودت فکر کن....چند دقیقه ساکت باش میخوام بخوابم
این را گفت و بدون اینکه به کارلوس اجازه اعتراض بدهد پلک روی پلک خواباند.
کارلوس چپ چپ نگاهش کرد و نگاهش را به خیابان دوخت.
بیشتر از هر زمان دیگری کنجکاو شده بود بداند دلیل تنفر او از اسپانیا و مردمانش چیست !
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#979
**
ایستاده بود و در مقابلش، دیاکو، هانا، جورج و جیمز، مونیکا روی مبل نشسته تمام حواسشان به او بود.
در این میان صوفیا به مبل لم داده در حالی که با بی توجهی اش به کارلوس دهن کجی میکرد، موبایلش را در دست گرفت و در اینستاگرام می چرخید.
کارلوس شروع به صحبت کرد:
- آرتور گفت.... اسناد محرمانه مربوط یه مافیا و رئیسش.... تو یه هتل نگه داری میشه
هانا- وااا...چرا هتل؟!... از کجا معلوم راست گفته باشه؟!
کارلوس - تنها پسرش دست ماست....دیوونه نیست که دروغ بگه
دیاکو در حالی که چشمانش را ریز می کرد و به نقطه ای نامعلوم می نگریست به سوال هانا جواب داد:
- تو هتل نگه می دارن.... چون تصور همه اینکه این جور چیزا رو تو بانکی، مخفی گاهیی چیزی میزارن.... کی به ذهنش خطور میکنه یه هتل، جایی برای پنهون کردن محرمانه ترین اسناد مافیاست؟!
هانا - حتما این کارم پیشنهاد اون رئیس بزرگه... مارموزه!!!
مونیکا - حالا این هتل کجا هست؟!
کارلوس تا آمد جواب مونیکا را بدهد، صوفیا خمیازه کشید و مانع شد. نگاه خصمانه اش سمت دخترک روانه شد.
همچنان بی توجه به جلسه،صفحات اینترنتی را بالا و پایین میکرد. حتی نیم نگاهی به انها مخصوصا کارلوس نمی انداخت!
از وقتی که به خانه ی امن برگشته بودند، هر دو لباس هایشان را تعویض کرده و به جلسه امدند.
در تمام لحظات کارلوس نامحسوس حواسش به صوفیا بود. اما دخترک انگار او را نمی دید.
چشم غره ای به صوفیا رفت و دوباره رو به جمع ادامه داد:
- هتلی که اسناد محرمانه رو با خودش داره.... یه هتل تو سوئیسِ
دیاکو- پس.... فردا میریم سوئیس
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#979
**
ایستاده بود و در مقابلش، دیاکو، هانا، جورج و جیمز، مونیکا روی مبل نشسته تمام حواسشان به او بود.
در این میان صوفیا به مبل لم داده در حالی که با بی توجهی اش به کارلوس دهن کجی میکرد، موبایلش را در دست گرفت و در اینستاگرام می چرخید.
کارلوس شروع به صحبت کرد:
- آرتور گفت.... اسناد محرمانه مربوط یه مافیا و رئیسش.... تو یه هتل نگه داری میشه
هانا- وااا...چرا هتل؟!... از کجا معلوم راست گفته باشه؟!
کارلوس - تنها پسرش دست ماست....دیوونه نیست که دروغ بگه
دیاکو در حالی که چشمانش را ریز می کرد و به نقطه ای نامعلوم می نگریست به سوال هانا جواب داد:
- تو هتل نگه می دارن.... چون تصور همه اینکه این جور چیزا رو تو بانکی، مخفی گاهیی چیزی میزارن.... کی به ذهنش خطور میکنه یه هتل، جایی برای پنهون کردن محرمانه ترین اسناد مافیاست؟!
هانا - حتما این کارم پیشنهاد اون رئیس بزرگه... مارموزه!!!
مونیکا - حالا این هتل کجا هست؟!
کارلوس تا آمد جواب مونیکا را بدهد، صوفیا خمیازه کشید و مانع شد. نگاه خصمانه اش سمت دخترک روانه شد.
همچنان بی توجه به جلسه،صفحات اینترنتی را بالا و پایین میکرد. حتی نیم نگاهی به انها مخصوصا کارلوس نمی انداخت!
از وقتی که به خانه ی امن برگشته بودند، هر دو لباس هایشان را تعویض کرده و به جلسه امدند.
در تمام لحظات کارلوس نامحسوس حواسش به صوفیا بود. اما دخترک انگار او را نمی دید.
چشم غره ای به صوفیا رفت و دوباره رو به جمع ادامه داد:
- هتلی که اسناد محرمانه رو با خودش داره.... یه هتل تو سوئیسِ
دیاکو- پس.... فردا میریم سوئیس
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
قفسه کتاب
#رمان_رئیس_بزرگ #نوشته_حانیه_یعقوبی #979 ** ایستاده بود و در مقابلش، دیاکو، هانا، جورج و جیمز، مونیکا روی مبل نشسته تمام حواسشان به او بود. در این میان صوفیا به مبل لم داده در حالی که با بی توجهی اش به کارلوس دهن کجی میکرد، موبایلش را در دست گرفت…
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#979
هانا-هتل تو کدوم شهرِ؟!
کارلوس تا لب باز کرد جواب هانا را بدهد، صوفیا عطسه کرد. نگاهش تند و تیزش سمت او چرخید که صوفیا طلبکار نگاهش کرد.
حق به جانب بدون در نظر گرفتن جمع گفت:
- چیه؟.....نکنه برای عطسه کردنم باید ازت اجازه بگیرم؟!
چشم به غره ای به او رفت که هانا گفت:
- نکنه سرما خوردی؟!... برو تو اتاق استراحت کن عزیزم
مونیکا- امشب خیلی هوا سرد بود به اشپز گفتم کنار غذا یه سوپ مقوی درست کنه
کارلوس بی توجه به صوفیا و عطسه ی دومش گفت:
- هتلی که باید بریم تو ژنو... اسمش کازابلانکاست!
دیاکو پوزخند زد و با تعجب پرسید:
- کازابلانکا؟!.... این دیگه چه اسمیه؟!
مونیکا- کازابلانکا اسم یه شهر تو مراکشِ... به زبون اسپانیولیِ.... معنیش یعنی سرای سفید
کارلوس- ارتور ام میگفت نمای این هتل سفید رنگه
دیاکو- اسناد کجا نگه داری میشه؟!
کارلوس- هتل بیست طبقه اس... اگه ارتور درست گفته باشه.... یکی از طبقات خصوصیِ و فقط افراد خاصی اجازه ورود به اون طبقه رو دارن!
دیاکو رو به جیمز گفت:
- تا فردا هر چه قدر میتونی راجب این هتل اطلاعات جمع کن.... موقعیت هتل، تعداد کارکنان، رییس هتل.... همه رو میخوام!
از جا برخاست هنوز یک فدم بیشتر برنداشته بود که برگشت و رو به جیمز گفت:
- یه اتاق مشترک برای کارلوس و صوفیا رزرو کن
صوفیا جا خورد. جیمز با تعجب پرسید:
- اتاق مشترک؟!... مگه بازم میخوای این دو تا رو بفرستی؟!
لحن پرسش اخرش طلبکارانه بود. صوفیا با تشویش به دیاکو نگاه میکرد درست برعکس کارلوس که خنثی بود.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#979
هانا-هتل تو کدوم شهرِ؟!
کارلوس تا لب باز کرد جواب هانا را بدهد، صوفیا عطسه کرد. نگاهش تند و تیزش سمت او چرخید که صوفیا طلبکار نگاهش کرد.
حق به جانب بدون در نظر گرفتن جمع گفت:
- چیه؟.....نکنه برای عطسه کردنم باید ازت اجازه بگیرم؟!
چشم به غره ای به او رفت که هانا گفت:
- نکنه سرما خوردی؟!... برو تو اتاق استراحت کن عزیزم
مونیکا- امشب خیلی هوا سرد بود به اشپز گفتم کنار غذا یه سوپ مقوی درست کنه
کارلوس بی توجه به صوفیا و عطسه ی دومش گفت:
- هتلی که باید بریم تو ژنو... اسمش کازابلانکاست!
دیاکو پوزخند زد و با تعجب پرسید:
- کازابلانکا؟!.... این دیگه چه اسمیه؟!
مونیکا- کازابلانکا اسم یه شهر تو مراکشِ... به زبون اسپانیولیِ.... معنیش یعنی سرای سفید
کارلوس- ارتور ام میگفت نمای این هتل سفید رنگه
دیاکو- اسناد کجا نگه داری میشه؟!
کارلوس- هتل بیست طبقه اس... اگه ارتور درست گفته باشه.... یکی از طبقات خصوصیِ و فقط افراد خاصی اجازه ورود به اون طبقه رو دارن!
دیاکو رو به جیمز گفت:
- تا فردا هر چه قدر میتونی راجب این هتل اطلاعات جمع کن.... موقعیت هتل، تعداد کارکنان، رییس هتل.... همه رو میخوام!
از جا برخاست هنوز یک فدم بیشتر برنداشته بود که برگشت و رو به جیمز گفت:
- یه اتاق مشترک برای کارلوس و صوفیا رزرو کن
صوفیا جا خورد. جیمز با تعجب پرسید:
- اتاق مشترک؟!... مگه بازم میخوای این دو تا رو بفرستی؟!
لحن پرسش اخرش طلبکارانه بود. صوفیا با تشویش به دیاکو نگاه میکرد درست برعکس کارلوس که خنثی بود.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#980
دیاکو بد اخم، به جیمز تشر زد:
- از کی تا حالا تصمیمات رییست و زیر سوال میبری؟!
جیمز- میدونی که صوفیا از این اسپانیایی متنفره... عذاب میکشه وقتی با اونه...بازم با این میفرستیش ماموریت؟!
دیاکو به سمت جیمز با چهره ای عبوس قدم برداشت. فکش منقبض شد. همانطور که به جیمز نگاه میکرد، صوفیا را مورد خطاب قرار داد
- با کارلوس مشکلی داری صوفیا؟!... تو ماموریت اذیتت کرده؟!
صوفیا با اینکه از کارلوس دل خوشی نداشت و از طرفی ان بوسه برایش گران تمام شده بود با این حال تصمیم گرفت خودش شخصا با کارلوس تسویه حساب کند.
اگر کارلوس نبود مجبور میشد با جیمز به ماموریت برود. مردی که چند باری به او پیشنهاد رابطه داده بود. و می دانست به او نظر دارد.
تنها ماندن با جیمز کار عاقلانه ای به نظر نمی رسید.
برای همین برخلاف انتظار همه رو به دیاکو جواب داد:
- تو ماموریت امروز مشکلی باهاش نداشتم.... جیمز بیخودی شلوغش کرده!
دیاکو همانطور که نگاه وحشتناکی به چشمان حیرت زده جیمز می انداخت، دستش را به حالت تهدید روی شانه ی جیمز کشید و سنگین و شمرده گفت:
- بار اخرت باشه...تو روی رئیست در میای.... زبون یکی دیگه میشی.... به یکی دیگه میگی این.... دفعه بعد نگاه نمیکنم به دوستیِ الکی این سالها....کاری باهات میکنم بشی درس عبرت بقیه!.... روشنه؟!
جیمز دلخثر نگاهش را از دیاکو گرفت. و یک قدم عقب رفت.
دیاکو نگاه تندو تیزش را از او گرفت و به اتاقش رفت.
کمی بعد همگی برای صرف شام دور میز جمع شدند. بعد از اینکه در سکوت شام خوردند برای استراحت به اتاقشان رفتند.
دیاکو در حال باز کردن کرواتش بود که هانا مقابلش ایستاد دست ظریفش را روی دست بزرگ و مردانه ی دیاکو گذاشت.
نگاه دیاکو به یارش دوخته شد. و دستانش به ارامی پایین آمد. هانا مشغول باز کردن کروات همسرش شد.
نفس های سوزان و خسته ی دیاکو به همراه عطر تلخ ش به صورتش میخورد که لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
کروات کامل باز کرد. و از دور یقه پیراهنش به سمت پایین کشید.
نگاهی به چشمان خمار و خسته ی دیاکو انداخت و گفت:
- امروز خیلی خسته شدی عزیزم
دیاکو- متاسفم اموره.... باید تمام روز کنارا می بودم.... درد داری هنوز؟!
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#980
دیاکو بد اخم، به جیمز تشر زد:
- از کی تا حالا تصمیمات رییست و زیر سوال میبری؟!
جیمز- میدونی که صوفیا از این اسپانیایی متنفره... عذاب میکشه وقتی با اونه...بازم با این میفرستیش ماموریت؟!
دیاکو به سمت جیمز با چهره ای عبوس قدم برداشت. فکش منقبض شد. همانطور که به جیمز نگاه میکرد، صوفیا را مورد خطاب قرار داد
- با کارلوس مشکلی داری صوفیا؟!... تو ماموریت اذیتت کرده؟!
صوفیا با اینکه از کارلوس دل خوشی نداشت و از طرفی ان بوسه برایش گران تمام شده بود با این حال تصمیم گرفت خودش شخصا با کارلوس تسویه حساب کند.
اگر کارلوس نبود مجبور میشد با جیمز به ماموریت برود. مردی که چند باری به او پیشنهاد رابطه داده بود. و می دانست به او نظر دارد.
تنها ماندن با جیمز کار عاقلانه ای به نظر نمی رسید.
برای همین برخلاف انتظار همه رو به دیاکو جواب داد:
- تو ماموریت امروز مشکلی باهاش نداشتم.... جیمز بیخودی شلوغش کرده!
دیاکو همانطور که نگاه وحشتناکی به چشمان حیرت زده جیمز می انداخت، دستش را به حالت تهدید روی شانه ی جیمز کشید و سنگین و شمرده گفت:
- بار اخرت باشه...تو روی رئیست در میای.... زبون یکی دیگه میشی.... به یکی دیگه میگی این.... دفعه بعد نگاه نمیکنم به دوستیِ الکی این سالها....کاری باهات میکنم بشی درس عبرت بقیه!.... روشنه؟!
جیمز دلخثر نگاهش را از دیاکو گرفت. و یک قدم عقب رفت.
دیاکو نگاه تندو تیزش را از او گرفت و به اتاقش رفت.
کمی بعد همگی برای صرف شام دور میز جمع شدند. بعد از اینکه در سکوت شام خوردند برای استراحت به اتاقشان رفتند.
دیاکو در حال باز کردن کرواتش بود که هانا مقابلش ایستاد دست ظریفش را روی دست بزرگ و مردانه ی دیاکو گذاشت.
نگاه دیاکو به یارش دوخته شد. و دستانش به ارامی پایین آمد. هانا مشغول باز کردن کروات همسرش شد.
نفس های سوزان و خسته ی دیاکو به همراه عطر تلخ ش به صورتش میخورد که لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
کروات کامل باز کرد. و از دور یقه پیراهنش به سمت پایین کشید.
نگاهی به چشمان خمار و خسته ی دیاکو انداخت و گفت:
- امروز خیلی خسته شدی عزیزم
دیاکو- متاسفم اموره.... باید تمام روز کنارا می بودم.... درد داری هنوز؟!
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#981
- شوخیت گرفته؟!.... تمام روز که کنارم بودی.... می فهمیدم که زیر زیرکی بدون این که به روم بیاری... نگام میکنی و حواست بهم هست.... تو این همه گرفتاری و استرس دیگه بیشتر از اینم مگه می تونستی هوامو داشته باشی؟!
هانا به دیاکو اجازه جواب نداد، دستش را روی بازوی دیاکو گذاشت و ادامه داد:
- برو عزیز دلم روی تخت استراحت کن....تا من برات شربت بریزم.... شاید یکم کمتر تو تب بسوزی!!!
دیاکو نگاه معنادارش را به چشمان هانا دوخت و شیطنتش گل کرد همانطور که عقب عقب میرفت، جواب داد:
- ما همیشه تو تبِ عشق شما می سوزیم اموره.... دیگه عادت شده
یک تای ابروی هانا از شیرین زبانی دیاکو بالا رفت و لبخند روی لبش نشست که گفت:
- خدا این زبون و ازت و نگیره سالواتوره!
در یک جام شیشه ای شربت البالوی خنک ریخت و درون سینی گذاشت و در کنار شربت، یک ماگ مملو از شکلات داغ می گذاشت.
هر چه دیاکو گرمایی بود و به نظر هانا همیشه در تب می سوخت، هانا سرمایی بود و دستانش همیشه سرد بود.
کنار دیاکو نشست و جام شربت را به او داد. نگاه دیاکو به محتویات ماگ افتاد.
با تعجب پرسید:
-مگه سردته که میخوای اینو بخوری؟!
هانا- پاییزه ها سالواتوره....بیرون دوباره ریز ریز برف میاد!.... به نظرت باید گرم باشه؟!
دیاکو در حالی که دکمه های لباسش را تقریبا باز کرده بود پیراهنش را از تن بیرون کشید و به کناری گذاشت.
در جواب هانا گفت: تو خونه که خیلی گرمه!
هانا در حالی که نگاه بازیگوشش روی عضلات بالاتنه دیاکو می چرخید جواب داد:
- گرم نیست تو همیشه ی خدا... تب داری!!!
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#981
- شوخیت گرفته؟!.... تمام روز که کنارم بودی.... می فهمیدم که زیر زیرکی بدون این که به روم بیاری... نگام میکنی و حواست بهم هست.... تو این همه گرفتاری و استرس دیگه بیشتر از اینم مگه می تونستی هوامو داشته باشی؟!
هانا به دیاکو اجازه جواب نداد، دستش را روی بازوی دیاکو گذاشت و ادامه داد:
- برو عزیز دلم روی تخت استراحت کن....تا من برات شربت بریزم.... شاید یکم کمتر تو تب بسوزی!!!
دیاکو نگاه معنادارش را به چشمان هانا دوخت و شیطنتش گل کرد همانطور که عقب عقب میرفت، جواب داد:
- ما همیشه تو تبِ عشق شما می سوزیم اموره.... دیگه عادت شده
یک تای ابروی هانا از شیرین زبانی دیاکو بالا رفت و لبخند روی لبش نشست که گفت:
- خدا این زبون و ازت و نگیره سالواتوره!
در یک جام شیشه ای شربت البالوی خنک ریخت و درون سینی گذاشت و در کنار شربت، یک ماگ مملو از شکلات داغ می گذاشت.
هر چه دیاکو گرمایی بود و به نظر هانا همیشه در تب می سوخت، هانا سرمایی بود و دستانش همیشه سرد بود.
کنار دیاکو نشست و جام شربت را به او داد. نگاه دیاکو به محتویات ماگ افتاد.
با تعجب پرسید:
-مگه سردته که میخوای اینو بخوری؟!
هانا- پاییزه ها سالواتوره....بیرون دوباره ریز ریز برف میاد!.... به نظرت باید گرم باشه؟!
دیاکو در حالی که دکمه های لباسش را تقریبا باز کرده بود پیراهنش را از تن بیرون کشید و به کناری گذاشت.
در جواب هانا گفت: تو خونه که خیلی گرمه!
هانا در حالی که نگاه بازیگوشش روی عضلات بالاتنه دیاکو می چرخید جواب داد:
- گرم نیست تو همیشه ی خدا... تب داری!!!
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#982
نگاهش را به محتویات ماگی که در دست داشت دوخت. اما چند ثانیه بعد با سوالی که به ذهنش رسید سرش را بالا گرفت و به دیاکو که آخرین جرعه از شربتش را می نوشید نگاه کرد.
- چرا صوفیا رو با کارلوس می فرستی ماموریت؟!...وقتی این دو تا از همدیگه متنفرن....چرا با جیمز نمی فرستی ؟!...ناراحتی اونا برات اهمیتی نداره ؟ هوم ؟!
دیاکو جام شربتش را روی کنسول گذاشت. زبانش را به گوشه ی لبش که کمی شربت روی آن مانده ، کشید.
سپس رو به هانا گفت :
- اگه دو دقیقه امون بدی بهت میگم زلزله !
هانا لبخند شیرینی زد و از روی شیطنت دست به سینه و صاف نشست و گفت :
-سراپا گوشیم...رِئیس !
دیاکو انگشت شصتش را گوشه ی لبش کشید تا از دیدن حالت بانمکی که هانا به خودش گرفته به خنده باز نشود.
سپس جدی شد جواب داد:
- برای این ماموریتا کسی باید بره.....که روی کارش متمرکز باشه....از رو منطقش تصمیم بگیره...موقع خطر دست و پاشو گم نکنه...از نظر من این پسره...کورتس...با این خونسردی و آرامشی که داره....همه ی این ویژگی ها رو داره
و با مکث ادامه داد:
- البته اگه اسپانیایی بودنش و فعلا در نظر نگیریم!
همانطور که شکلات داغش را می نوشید به حرف های دیاکو گوش میکرد که می گفت:
- برعکس اون...جیمز....اصلا به درد اینکه بفرستیش ماموریتی که احتمال درگیری وجود داره...نمیخوره.....بماند که روی کارش تمرکز نداره.....چشم و گوشش می جنبه !....همین دختری که امروز قربانیِ ریشترای سینورا شد....تو دیسکو دیدیمش....جیمز تا چشمش به دختره افتاد دیگه یادش رفت برای چی رفتیم اونجا.....شش دونگ حواسش رفت پیِ دختره....کلی براش خط و نشون کشیدم که به دختره ناخنوک نزنه !....وگرنه کار دستمون میداد !
هانا متعجب به دیاکو نگاه میکرد که پرسید :
-یعنی در این حد ؟!
دیاکو - تعرض و دستمالی کردن این و اون تو مافیا یه امر طبیعیه !....اگه یه موقع هایی بهت سخت میگیرم...برای این چیزاست....وگرنه مریض نیستم بیخودی دست و پات و ببندم !
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#982
نگاهش را به محتویات ماگی که در دست داشت دوخت. اما چند ثانیه بعد با سوالی که به ذهنش رسید سرش را بالا گرفت و به دیاکو که آخرین جرعه از شربتش را می نوشید نگاه کرد.
- چرا صوفیا رو با کارلوس می فرستی ماموریت؟!...وقتی این دو تا از همدیگه متنفرن....چرا با جیمز نمی فرستی ؟!...ناراحتی اونا برات اهمیتی نداره ؟ هوم ؟!
دیاکو جام شربتش را روی کنسول گذاشت. زبانش را به گوشه ی لبش که کمی شربت روی آن مانده ، کشید.
سپس رو به هانا گفت :
- اگه دو دقیقه امون بدی بهت میگم زلزله !
هانا لبخند شیرینی زد و از روی شیطنت دست به سینه و صاف نشست و گفت :
-سراپا گوشیم...رِئیس !
دیاکو انگشت شصتش را گوشه ی لبش کشید تا از دیدن حالت بانمکی که هانا به خودش گرفته به خنده باز نشود.
سپس جدی شد جواب داد:
- برای این ماموریتا کسی باید بره.....که روی کارش متمرکز باشه....از رو منطقش تصمیم بگیره...موقع خطر دست و پاشو گم نکنه...از نظر من این پسره...کورتس...با این خونسردی و آرامشی که داره....همه ی این ویژگی ها رو داره
و با مکث ادامه داد:
- البته اگه اسپانیایی بودنش و فعلا در نظر نگیریم!
همانطور که شکلات داغش را می نوشید به حرف های دیاکو گوش میکرد که می گفت:
- برعکس اون...جیمز....اصلا به درد اینکه بفرستیش ماموریتی که احتمال درگیری وجود داره...نمیخوره.....بماند که روی کارش تمرکز نداره.....چشم و گوشش می جنبه !....همین دختری که امروز قربانیِ ریشترای سینورا شد....تو دیسکو دیدیمش....جیمز تا چشمش به دختره افتاد دیگه یادش رفت برای چی رفتیم اونجا.....شش دونگ حواسش رفت پیِ دختره....کلی براش خط و نشون کشیدم که به دختره ناخنوک نزنه !....وگرنه کار دستمون میداد !
هانا متعجب به دیاکو نگاه میکرد که پرسید :
-یعنی در این حد ؟!
دیاکو - تعرض و دستمالی کردن این و اون تو مافیا یه امر طبیعیه !....اگه یه موقع هایی بهت سخت میگیرم...برای این چیزاست....وگرنه مریض نیستم بیخودی دست و پات و ببندم !
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#983
هانا - ولی جیمز که به صوفیا کاری نداره !
پوزخند معناداری روی لب دیاکو نشست
- کاری نداره ؟!....چند وقته تو نخِشه و باهاش تیک میزنه....منتها صوفیا بهش رو نمیده...تو ماموریتی که قرار باشه یه مرد با صوفیا تنها باشه....ترجیح میدم اون کارلوس باشه نه جیمز....با جیمز تنها باشه...اخرش یه گندی بالا میاره این پسره.....ولی کارلوس....
هانا - کارلوسم مرده....فکر میکنی اون به صوفیا نزدیک نمیشه ؟!
دیاکو - کارلوسم مرده....ولی طبق چیزایی که فهمیدیم.....
هانا بدون اینکه کمی تامل کند فکری که از ذهنش گذشت را بر زبان آورد
- نکنه گرایشش به جنس خودشه ؟!
از حرف هانا ، لبخند کجی روی لب دیاکو نشست.
هانا به او امان نداد و دوباره گفت :
- اگه همجنس گراست که از فردا حق نداری با این یارو تنها بشی....که اگه همچین چیزی ببینم خونش پای خودشه !
صورت هانا از حرص رو به قرمزی میرفت.نگاه دیاکو به رگ گردنش کشیده شد که برجسته شد و نبض می گرفت.
از فشار خنده به سختی خودش را کنترل میکرد که برای پنهان کردن آن هانا را در آغوشش کشید.
موهایش را کنار زد و درست روی شاهرگ متورمِ گردنش را بوسید.
هانا بی خبر از همه جا ، از واکنش دیاکو متعجب شد. با حرص بیشتری دستش را روی شانه ی دیاکو گذاشت و آن را به عقب راند اما یک سانتی متر هم جا به جا نشد.
در همان حال حرصی گفت :
- من دارم جدی باهات حرف میزنم دیاکو
خنده اش گرفته بود که سرش را بالا نیاورد. میان گودی گردن دلبرش با صدایی که خنده در آن مشهود است جواب داد :
- مگه من گفتم طرف... همجنس بازه که تو....سریع براش حکم می بری....زلزله ؟!
هانا از صدایش همه چیز را فهمید. در حالی که از فکر عجولانه خودش خنده اش گرفته بود لبش را گاز گرفت با این حال آن را رها کرد و رو به دیاکو گفت :
-خبه خبه....حالا من یه چیزی گفتم....تو چرا خنده ات و پنهون میکنی ؟!.....بیا بالا ببینم....بَلکم چشممون به خنده ات روشن بشه سالواتوره !
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#983
هانا - ولی جیمز که به صوفیا کاری نداره !
پوزخند معناداری روی لب دیاکو نشست
- کاری نداره ؟!....چند وقته تو نخِشه و باهاش تیک میزنه....منتها صوفیا بهش رو نمیده...تو ماموریتی که قرار باشه یه مرد با صوفیا تنها باشه....ترجیح میدم اون کارلوس باشه نه جیمز....با جیمز تنها باشه...اخرش یه گندی بالا میاره این پسره.....ولی کارلوس....
هانا - کارلوسم مرده....فکر میکنی اون به صوفیا نزدیک نمیشه ؟!
دیاکو - کارلوسم مرده....ولی طبق چیزایی که فهمیدیم.....
هانا بدون اینکه کمی تامل کند فکری که از ذهنش گذشت را بر زبان آورد
- نکنه گرایشش به جنس خودشه ؟!
از حرف هانا ، لبخند کجی روی لب دیاکو نشست.
هانا به او امان نداد و دوباره گفت :
- اگه همجنس گراست که از فردا حق نداری با این یارو تنها بشی....که اگه همچین چیزی ببینم خونش پای خودشه !
صورت هانا از حرص رو به قرمزی میرفت.نگاه دیاکو به رگ گردنش کشیده شد که برجسته شد و نبض می گرفت.
از فشار خنده به سختی خودش را کنترل میکرد که برای پنهان کردن آن هانا را در آغوشش کشید.
موهایش را کنار زد و درست روی شاهرگ متورمِ گردنش را بوسید.
هانا بی خبر از همه جا ، از واکنش دیاکو متعجب شد. با حرص بیشتری دستش را روی شانه ی دیاکو گذاشت و آن را به عقب راند اما یک سانتی متر هم جا به جا نشد.
در همان حال حرصی گفت :
- من دارم جدی باهات حرف میزنم دیاکو
خنده اش گرفته بود که سرش را بالا نیاورد. میان گودی گردن دلبرش با صدایی که خنده در آن مشهود است جواب داد :
- مگه من گفتم طرف... همجنس بازه که تو....سریع براش حکم می بری....زلزله ؟!
هانا از صدایش همه چیز را فهمید. در حالی که از فکر عجولانه خودش خنده اش گرفته بود لبش را گاز گرفت با این حال آن را رها کرد و رو به دیاکو گفت :
-خبه خبه....حالا من یه چیزی گفتم....تو چرا خنده ات و پنهون میکنی ؟!.....بیا بالا ببینم....بَلکم چشممون به خنده ات روشن بشه سالواتوره !
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#984
همین حرف کافی بود تا دیاکو به خودش بیاید.
بعد از کشته شدن والدینش تا به آن لحظه کسی خنده به لبش ندیده بود. قسم خورده بود تا انتقامش را نگیرد این لب ها به خنده باز نشود.
قسمی که بارها نزدیک بود کنار هانا شکسته شود. قسمی که در آن لحظه نصفه نیمه شکسته شد.
بوسه ی دیگری به گردن هانا زد و با چهره ای جدی ، انگار نه انگار که تا لحظاتی پیش خنده مهمان لب هایش بوده ، سر بلند کرد.
به چهره ی متحیر هانا خیره شد. جدی تر از قبل گفت :
-کی گفته من داشتم میخندیدم ؟!
هانا مبهوت به لب های بسته ی دیاکو نگاه کرد. باورش نمیشد !
- باشه.... دیوار حاشا بلنده عالیجناب
و زیر لب با افسوس زمزمه کرد :
- آخرم به دلم می مونه !
دیاکو زمزمه اش را شنید. چهره ی گرفته اش را دید.
خسته از تمام اتفاقاتی که تا آن لحظه پیش امده بود ، هانا را در آغوش گرفت.
سر او را روی سینه اش و سر خودش را بر بالشت گذاشت.درحالی که دستش را به میان موهای محبوبش فرو می برد.
با لحنی آرام و صدایی که خش دار میشد گفت :
- دیاکو هنوز یه پسربچه بود که یک روز جسد پدر و مادرش و جلوش انداختن.....داغ گذاشتن رو قلب اون بچه....تو یه روز تمام کودکیش و ازش گرفتن....نذاشتن چیزایی که حقشه رو تجربه کنه....اما از همون روز اون بچه مرد شد....مرد شد....قسم خورد انتقام پدر و مادرشو بگیره...دیگه کسی خنده به لبش ندید....الانم نخواه ازم....نخواه که این مرد بخنده.....وقتی این زخم....هر روز وخیم تر و دردش عمیق تر میشه
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#984
همین حرف کافی بود تا دیاکو به خودش بیاید.
بعد از کشته شدن والدینش تا به آن لحظه کسی خنده به لبش ندیده بود. قسم خورده بود تا انتقامش را نگیرد این لب ها به خنده باز نشود.
قسمی که بارها نزدیک بود کنار هانا شکسته شود. قسمی که در آن لحظه نصفه نیمه شکسته شد.
بوسه ی دیگری به گردن هانا زد و با چهره ای جدی ، انگار نه انگار که تا لحظاتی پیش خنده مهمان لب هایش بوده ، سر بلند کرد.
به چهره ی متحیر هانا خیره شد. جدی تر از قبل گفت :
-کی گفته من داشتم میخندیدم ؟!
هانا مبهوت به لب های بسته ی دیاکو نگاه کرد. باورش نمیشد !
- باشه.... دیوار حاشا بلنده عالیجناب
و زیر لب با افسوس زمزمه کرد :
- آخرم به دلم می مونه !
دیاکو زمزمه اش را شنید. چهره ی گرفته اش را دید.
خسته از تمام اتفاقاتی که تا آن لحظه پیش امده بود ، هانا را در آغوش گرفت.
سر او را روی سینه اش و سر خودش را بر بالشت گذاشت.درحالی که دستش را به میان موهای محبوبش فرو می برد.
با لحنی آرام و صدایی که خش دار میشد گفت :
- دیاکو هنوز یه پسربچه بود که یک روز جسد پدر و مادرش و جلوش انداختن.....داغ گذاشتن رو قلب اون بچه....تو یه روز تمام کودکیش و ازش گرفتن....نذاشتن چیزایی که حقشه رو تجربه کنه....اما از همون روز اون بچه مرد شد....مرد شد....قسم خورد انتقام پدر و مادرشو بگیره...دیگه کسی خنده به لبش ندید....الانم نخواه ازم....نخواه که این مرد بخنده.....وقتی این زخم....هر روز وخیم تر و دردش عمیق تر میشه
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#985
دستش را زیر چانه ی هانا گذاشت و آن را به آرامی بالا گرفت.
نگاهش قفلِ قهوه ی دلخواهِ زندگی اش شد که میگفت:
- قبل از تو ، قلب دیاکو یه صحرای سوزان و داغ بود...که جونش و تو آتیش می سوزوند.....تو خودم میسوختم و معنی زندگی یادم رفته بود...همه ی فکر و ذکرم شده بود انتقام...اما چشمم که به چشمت افتاد....همه چی عوض شد... تو مهمونی فرانچسکو....وقتی اومدی تو سالن....
نفس عمیقی کشید و با مکث گفت :
- یک نظر کردم و عقل از دست رفت............ جوانی رفت و در آغوش تو....من تازه فهمیدم....چه می گویند....وقتی می کنند از زندگی صحبت.....خودت شاید نمی دانی.......چه کردی با دلم اما.......دلِ یک آدم سرسخت را بردی.....خدا قوت
حیران ، مات ِ نگاهِ سبز ِ پر معنای او بود. دلش با هر کلام ِ او آب میشد و می لرزید.
در حالی که از فرط احساس پرده ی حریری از اشک چشمانش را فرا می گرفت خیره به آن سبز دل فریب گفت :
- سلطان دل شدی و دوست دارمت!
قطره ی اشکی از گوشه چشمش چکید که باعث شد حلقه ی نامحسوس اشک را در چشمان دیاکو ببیند.
نگاهش روی لبخند کجی که به بر لب دیاکو بود نشست.
که دست اث روی گونه اش نشست و نوازش گونه اشک را گرفت.
در حالی که قلبش از فرط احساساتی که به آن هجوم می آورند ناکوک میزد دست دیاکو را گرفت و بر آن بوسه زد.
دیاکو جا خورد این را از لرزش دستش حس کرد.
مهلتی برای واکنش نداد و محکم در آغوشش گرفت.
و در همان حال بر قلب او که زیر آن حصار عضلانی بی تابانه می کوبید بوسه زد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#985
دستش را زیر چانه ی هانا گذاشت و آن را به آرامی بالا گرفت.
نگاهش قفلِ قهوه ی دلخواهِ زندگی اش شد که میگفت:
- قبل از تو ، قلب دیاکو یه صحرای سوزان و داغ بود...که جونش و تو آتیش می سوزوند.....تو خودم میسوختم و معنی زندگی یادم رفته بود...همه ی فکر و ذکرم شده بود انتقام...اما چشمم که به چشمت افتاد....همه چی عوض شد... تو مهمونی فرانچسکو....وقتی اومدی تو سالن....
نفس عمیقی کشید و با مکث گفت :
- یک نظر کردم و عقل از دست رفت............ جوانی رفت و در آغوش تو....من تازه فهمیدم....چه می گویند....وقتی می کنند از زندگی صحبت.....خودت شاید نمی دانی.......چه کردی با دلم اما.......دلِ یک آدم سرسخت را بردی.....خدا قوت
حیران ، مات ِ نگاهِ سبز ِ پر معنای او بود. دلش با هر کلام ِ او آب میشد و می لرزید.
در حالی که از فرط احساس پرده ی حریری از اشک چشمانش را فرا می گرفت خیره به آن سبز دل فریب گفت :
- سلطان دل شدی و دوست دارمت!
قطره ی اشکی از گوشه چشمش چکید که باعث شد حلقه ی نامحسوس اشک را در چشمان دیاکو ببیند.
نگاهش روی لبخند کجی که به بر لب دیاکو بود نشست.
که دست اث روی گونه اش نشست و نوازش گونه اشک را گرفت.
در حالی که قلبش از فرط احساساتی که به آن هجوم می آورند ناکوک میزد دست دیاکو را گرفت و بر آن بوسه زد.
دیاکو جا خورد این را از لرزش دستش حس کرد.
مهلتی برای واکنش نداد و محکم در آغوشش گرفت.
و در همان حال بر قلب او که زیر آن حصار عضلانی بی تابانه می کوبید بوسه زد.
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
قفسه کتاب
#رمان_رئیس_بزرگ #نوشته_حانیه_یعقوبی #985 دستش را زیر چانه ی هانا گذاشت و آن را به آرامی بالا گرفت. نگاهش قفلِ قهوه ی دلخواهِ زندگی اش شد که میگفت: - قبل از تو ، قلب دیاکو یه صحرای سوزان و داغ بود...که جونش و تو آتیش می سوزوند.....تو خودم میسوختم…
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#986
روز بعد دیاکو ، هانا ، مونیکا و دو نفر دیگر از افراد دیاکو سوار جت شخصی او شدند.
قرار شد کارلوس و صوفیا جداگانه و با جت شخصی کارلوس عازم ژنو شوند.
سایر افراد دیاکو نیز با پرواز عادی به آنها ملحق می شدند.
روی صندلی کنار دیاکو نشسته بود. در حالی که داشت آب پرتقالی که مهمان دار برایش آورده را جرعه جرعه می نوشید ، نگاهش روی اطرافیانش می چرخید.
اول از همه از دیاکو شروع کرد.
تبلت نسبتا بزرگی دستش بود و در حالی که اخم کمرنگی روی صورت داشت ، گزارشات هفتگی ارسال شده را می خواند.
نوشته ها به انگلیسی بود و آن طور که هانا متوجه شد تمامی شان مربوط به یک شرکت بازرگانی بود.
لوگوی برند شرکت در بالای هر صفحه، با حرف S مشخص بود.براحتی می توانست حدس بزند که نام برند سالواتوره است.
مثل سایر چیزهای شخصی مربوط به دیاکو که روی همه ی آنها حرف S نوشته شده است.
چشم از دستان دیاکو گرفت و نگاهش در جت چرخید.
مادرش مقابل انها نشسته بود و آن طور که پیداست در حال طراحی یک مدل لباس است. و انگار در عالم دیگری سِیر میکند !
بی حوصله چشم از او برداشت. به آن سوی جت نگاه کرد. جیمز طبق معمول سرش در لب تاپ بود اما از ابروان درهم و چهره گرفته اش می توان فهمید که اعصاب درستی ندارد.
حتی پاهایش را در جا ، با استرس تکان می داد.
این حال او از وقتی شروع شد که دیاکو دیشب ، صوفیا و کارلوس را دوباره برای ماموریت بعدی کنار هم خواست.
برعکس او جورج بیخیال سرش را به صندلی تکیه داده و خوابیده بود.
از بی حوصلگی پوفی کشید. آب میوه اش تمام شد. لبش را داخل دهان برد.
بیکاری آزار دهنده ترین چیزی بود که می توانست روی اعصابش اسکی برود. دست به سینه و با اخم به این ور و آن ور نگاه میکرد .
که یک تخت شاسی آسه به همراه چند کاغذ لول شده و یک مداد و گیره روی پایش نشست.
با تعجب به آنها نگاه میکرد که پاک کن هم روی تخته گذاشته شد. نگاه متعجبش به دست او و سپس به نیم رخ جدی اش کشیده شد.
سرش را کمی به راست مایل کرد و روی صورتش دقیق تر شد. دیاکو بدون اینکه به اونگاه کند گفت :
-اونجوری به من زل نزن زلزله....نقاشی رو شروع کن
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#986
روز بعد دیاکو ، هانا ، مونیکا و دو نفر دیگر از افراد دیاکو سوار جت شخصی او شدند.
قرار شد کارلوس و صوفیا جداگانه و با جت شخصی کارلوس عازم ژنو شوند.
سایر افراد دیاکو نیز با پرواز عادی به آنها ملحق می شدند.
روی صندلی کنار دیاکو نشسته بود. در حالی که داشت آب پرتقالی که مهمان دار برایش آورده را جرعه جرعه می نوشید ، نگاهش روی اطرافیانش می چرخید.
اول از همه از دیاکو شروع کرد.
تبلت نسبتا بزرگی دستش بود و در حالی که اخم کمرنگی روی صورت داشت ، گزارشات هفتگی ارسال شده را می خواند.
نوشته ها به انگلیسی بود و آن طور که هانا متوجه شد تمامی شان مربوط به یک شرکت بازرگانی بود.
لوگوی برند شرکت در بالای هر صفحه، با حرف S مشخص بود.براحتی می توانست حدس بزند که نام برند سالواتوره است.
مثل سایر چیزهای شخصی مربوط به دیاکو که روی همه ی آنها حرف S نوشته شده است.
چشم از دستان دیاکو گرفت و نگاهش در جت چرخید.
مادرش مقابل انها نشسته بود و آن طور که پیداست در حال طراحی یک مدل لباس است. و انگار در عالم دیگری سِیر میکند !
بی حوصله چشم از او برداشت. به آن سوی جت نگاه کرد. جیمز طبق معمول سرش در لب تاپ بود اما از ابروان درهم و چهره گرفته اش می توان فهمید که اعصاب درستی ندارد.
حتی پاهایش را در جا ، با استرس تکان می داد.
این حال او از وقتی شروع شد که دیاکو دیشب ، صوفیا و کارلوس را دوباره برای ماموریت بعدی کنار هم خواست.
برعکس او جورج بیخیال سرش را به صندلی تکیه داده و خوابیده بود.
از بی حوصلگی پوفی کشید. آب میوه اش تمام شد. لبش را داخل دهان برد.
بیکاری آزار دهنده ترین چیزی بود که می توانست روی اعصابش اسکی برود. دست به سینه و با اخم به این ور و آن ور نگاه میکرد .
که یک تخت شاسی آسه به همراه چند کاغذ لول شده و یک مداد و گیره روی پایش نشست.
با تعجب به آنها نگاه میکرد که پاک کن هم روی تخته گذاشته شد. نگاه متعجبش به دست او و سپس به نیم رخ جدی اش کشیده شد.
سرش را کمی به راست مایل کرد و روی صورتش دقیق تر شد. دیاکو بدون اینکه به اونگاه کند گفت :
-اونجوری به من زل نزن زلزله....نقاشی رو شروع کن
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#رمان_رئیس_بزرگ
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#987
مثل همیشه ، دیاکو حواسش به هانایش بود. و قندهای دلِ هانا را آب کرد.
با خوشحالی و ناغافل دستش را روی گونه ی دیاکو گذاشت. صورتش را به خودش نزدیک کرد و گونه ی او را بوسید.
دیاکو که سرش پایین بود شوکه شد و چشمانش تا اخرین حد باز شد.
هانا به بوسه بسنده نکرد و در حالی که لپ دیاکو را می کشید و با شور و شعف گفت :
- قربونت برم که همیشه حواست به همه چی هست
اما واکنش دیاکو از هر چیزی عجیب تر به نظر می رسید. صورتش از شرم سرخ و سر به زیر شد.
به آرامی دستش را روی دست آموره اش گذاشت و آن را پایین آورد. هانا مات واکنش او ماند.
با شک سر چرخاند که نگاه معنی دار و لبخند پر رنگِ مادرش را روی خودشان دید. تازه فهمید چه شده !
لب گزید که مونیکا سرفه ی مصلحتی و کوتاهی کرد و از جا برخاست و به طرف انتهای جت رفت.
نگاه هانا سمت جیمز و جورج چرخید . جورج خواب بود اما جیمز خیره خیره به انها نگاه میکرد. معلوم است که او هم دیده بود.
زیر لب غر زد : - شانس ما رو ببینا....حالا تا چند دقیقه پیش همه سرشون تو ماسماسکشون بود!
اخم هایش را در هم کشید و رو به جیمز گفت :
- چیه ؟!....نگاه میکنی ؟!
همین باعث شد تا جیمز در حالی که جلوی خنده اش را به زور می گرفت نگاهش را به صفحه لب تاپ بدوزد.
هانا با حرص از روی صندلی اش پاشد و دکمه دیوارک کاذبی که براحتی و کامل جلوی صندلی و میزشان را می پوشاند، زد.
و دیوارک کامل بسته شد با حرص نشست. و عصبی نفسش را بیرون داد.
که دیاکو گفت :
- فکر نمیکنی با اینکار بدترش کردی ؟!
با حرفش ، خون به صورت هانا دوید. حق با دیاکو بود. بدتر شد.
با خودش گفت :
- الان اون جیمز منحرف فکر میکنه اینجا چه خبر هست !....لعنتی !
اما با این حال کم نیاورد و در حالی که سعی میکرد صدایش بیرون نرود حرصش را سر دیاکو خالی کرد و گفت :
- تو یکی هیچی نگو که همش تقصیر توعه !
آن لبخند کج موذی از کنج لبش پرید و دوتای ابرویش بالا رفت و پرسید :
- من ؟!
- اره تو....اگه تو اونجوری مثه دخترای افتاب مهتاب ندیده....سرخ و سفید نمیشدی....اینجوری نمیشد !
دیاکو- اگه تو میدیدی مامانت چه جوری نگاه میکنه.....
و انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
-صبرکن ببینم.... تو به چه حقی لپِ نداشته ی منو کشیدی؟!
هانا آمد حق به جانب جواب بدهد و بگوید که:
-مگه چیه؟!.... دلتم بخواد
که دیاکو دستش را دو طرف صورت او گذاشته و در حالی که صورتش را مچاله میکرد و با لذت به لب های او که مثل ماهی باز و بسته میشد، نگاه کرد.
- سر شوخی رو خودت باز کردی.... وقتی هوس کشیدن لپ های دیاکو به سرت میزد باید فکر عواقبش می بودی زلزله
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚
#نوشته_حانیه_یعقوبی
#987
مثل همیشه ، دیاکو حواسش به هانایش بود. و قندهای دلِ هانا را آب کرد.
با خوشحالی و ناغافل دستش را روی گونه ی دیاکو گذاشت. صورتش را به خودش نزدیک کرد و گونه ی او را بوسید.
دیاکو که سرش پایین بود شوکه شد و چشمانش تا اخرین حد باز شد.
هانا به بوسه بسنده نکرد و در حالی که لپ دیاکو را می کشید و با شور و شعف گفت :
- قربونت برم که همیشه حواست به همه چی هست
اما واکنش دیاکو از هر چیزی عجیب تر به نظر می رسید. صورتش از شرم سرخ و سر به زیر شد.
به آرامی دستش را روی دست آموره اش گذاشت و آن را پایین آورد. هانا مات واکنش او ماند.
با شک سر چرخاند که نگاه معنی دار و لبخند پر رنگِ مادرش را روی خودشان دید. تازه فهمید چه شده !
لب گزید که مونیکا سرفه ی مصلحتی و کوتاهی کرد و از جا برخاست و به طرف انتهای جت رفت.
نگاه هانا سمت جیمز و جورج چرخید . جورج خواب بود اما جیمز خیره خیره به انها نگاه میکرد. معلوم است که او هم دیده بود.
زیر لب غر زد : - شانس ما رو ببینا....حالا تا چند دقیقه پیش همه سرشون تو ماسماسکشون بود!
اخم هایش را در هم کشید و رو به جیمز گفت :
- چیه ؟!....نگاه میکنی ؟!
همین باعث شد تا جیمز در حالی که جلوی خنده اش را به زور می گرفت نگاهش را به صفحه لب تاپ بدوزد.
هانا با حرص از روی صندلی اش پاشد و دکمه دیوارک کاذبی که براحتی و کامل جلوی صندلی و میزشان را می پوشاند، زد.
و دیوارک کامل بسته شد با حرص نشست. و عصبی نفسش را بیرون داد.
که دیاکو گفت :
- فکر نمیکنی با اینکار بدترش کردی ؟!
با حرفش ، خون به صورت هانا دوید. حق با دیاکو بود. بدتر شد.
با خودش گفت :
- الان اون جیمز منحرف فکر میکنه اینجا چه خبر هست !....لعنتی !
اما با این حال کم نیاورد و در حالی که سعی میکرد صدایش بیرون نرود حرصش را سر دیاکو خالی کرد و گفت :
- تو یکی هیچی نگو که همش تقصیر توعه !
آن لبخند کج موذی از کنج لبش پرید و دوتای ابرویش بالا رفت و پرسید :
- من ؟!
- اره تو....اگه تو اونجوری مثه دخترای افتاب مهتاب ندیده....سرخ و سفید نمیشدی....اینجوری نمیشد !
دیاکو- اگه تو میدیدی مامانت چه جوری نگاه میکنه.....
و انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
-صبرکن ببینم.... تو به چه حقی لپِ نداشته ی منو کشیدی؟!
هانا آمد حق به جانب جواب بدهد و بگوید که:
-مگه چیه؟!.... دلتم بخواد
که دیاکو دستش را دو طرف صورت او گذاشته و در حالی که صورتش را مچاله میکرد و با لذت به لب های او که مثل ماهی باز و بسته میشد، نگاه کرد.
- سر شوخی رو خودت باز کردی.... وقتی هوس کشیدن لپ های دیاکو به سرت میزد باید فکر عواقبش می بودی زلزله
⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️⚜️
رمان رئیس بزرگ و چنل رو به دوستانتون معرفی کنید
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
📚 @Bookscase 📚