#جاکتابی
🪧از این کیوسکهای تلفن به عنوان قفسه کتاب استفاده میشه.
این کیوسکهای قرمز رنگ با طراحی خاص نشان کشور انگلیسه. با فراگیری تلفنهای هوشمند این کیوسکها ارزش خودشون رو به عنوان وسایل ارتباطی از دست دادن ولی با ابتکار دولت از این کیوسکها حالا به عنوان قفسه کتاب استفاده میشه.
🏬قفسه کتاب
@Book_dot_com📚
🪧از این کیوسکهای تلفن به عنوان قفسه کتاب استفاده میشه.
این کیوسکهای قرمز رنگ با طراحی خاص نشان کشور انگلیسه. با فراگیری تلفنهای هوشمند این کیوسکها ارزش خودشون رو به عنوان وسایل ارتباطی از دست دادن ولی با ابتکار دولت از این کیوسکها حالا به عنوان قفسه کتاب استفاده میشه.
🏬قفسه کتاب
@Book_dot_com📚
❤3
🌙مظهر گذشته
در آن کلیسای قدیمی نشسته بودم، جایی که شاید اجدادم در آن نیایش کرده بودند. چه دعاهایی اینجا به زبان آمده بود، چه دلها که شکسته و بعد التیام یافته بود. همهٔ اینها برای لحظهای کوتاه قابلفهم بودند. دین هم قابلفهم بود، البته اگر به کشمکش زندگی و مرگ، شرایط را اضافه کنیم. کلیسا مظهر گذشته است، پیوندی به گذشته که به کنونیها آرامش میدهد و به من آرامش داد.
📖و تنها باد میداند
✍️ایمی هارمون
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
در آن کلیسای قدیمی نشسته بودم، جایی که شاید اجدادم در آن نیایش کرده بودند. چه دعاهایی اینجا به زبان آمده بود، چه دلها که شکسته و بعد التیام یافته بود. همهٔ اینها برای لحظهای کوتاه قابلفهم بودند. دین هم قابلفهم بود، البته اگر به کشمکش زندگی و مرگ، شرایط را اضافه کنیم. کلیسا مظهر گذشته است، پیوندی به گذشته که به کنونیها آرامش میدهد و به من آرامش داد.
📖و تنها باد میداند
✍️ایمی هارمون
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#شناسنامه
✍🏻غلامحسین ساعدی
زادهی: ۲۴ دی ۱۳۱۴
درگذشت: ۲ آخر ۱۳۶۴
ملیت: ایرانی🇮🇷
فعالیتها: پزشک، نویسنده، نمایشنامهنویس
📚آثار: پیگمالیون، کاربافکها در سنگر، کلاته گل، ده لال بازی، چوب به دستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، آی با کلاه آی بیکلاه، خانه روشنی، دیکته و زاویه، پروار بندان، وای بر مغولب، ما نمیشنویم، جانشین، چشم در برابر چشم، مار در معبد، قوردلار، عاقبت قلمفرسایی، هنگامه آرایان، ضحاک، ماه عسل، خانههای شهر ری، شبنشینی باشکوه، عزاداران بیل، دندیل، گور و گهواره، واهمههای بینام و نشان، ترس و لرز، آشفتهحالان بیداربخت، مقتل، توپ، تاتار خندان، غریبه در شهر، جای پنجه در هوا، فصل گستاخی، ما نمیشنویم، گاو، عافیتگاه، مولوس کورپوس، آرامش در حضور دیگران، ایلخچی، خیاو یا مشکینشهر، اهل هوا
@Book_dot_com 📚
✍🏻غلامحسین ساعدی
زادهی: ۲۴ دی ۱۳۱۴
درگذشت: ۲ آخر ۱۳۶۴
ملیت: ایرانی🇮🇷
فعالیتها: پزشک، نویسنده، نمایشنامهنویس
📚آثار: پیگمالیون، کاربافکها در سنگر، کلاته گل، ده لال بازی، چوب به دستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، آی با کلاه آی بیکلاه، خانه روشنی، دیکته و زاویه، پروار بندان، وای بر مغولب، ما نمیشنویم، جانشین، چشم در برابر چشم، مار در معبد، قوردلار، عاقبت قلمفرسایی، هنگامه آرایان، ضحاک، ماه عسل، خانههای شهر ری، شبنشینی باشکوه، عزاداران بیل، دندیل، گور و گهواره، واهمههای بینام و نشان، ترس و لرز، آشفتهحالان بیداربخت، مقتل، توپ، تاتار خندان، غریبه در شهر، جای پنجه در هوا، فصل گستاخی، ما نمیشنویم، گاو، عافیتگاه، مولوس کورپوس، آرامش در حضور دیگران، ایلخچی، خیاو یا مشکینشهر، اهل هوا
@Book_dot_com 📚
❤3
📜زندگینامهی "غلامحسین ساعدی"
ساعدی در ۲۴ دی ۱۳۱۴ در تبریز و در خانوادهای کارمند به دنیا آمد.
اگرچه پدربزرگ مادری او از مشروطهخواهان تبریز بود و خانوادهٔ پدریاش در دستگاه ولیعهدِ وقت، مظفرالدینشاه، شغل و مقامی داشتند، ولی وضع اقتصادی خانواده مناسب نبود.
در مهرماه ۱۳۲۱ دورهٔ ابتدایی را در دبستانِ بدر آغاز کرد و در سال ۱۳۲۷ توانست گواهینامهٔ ششم ابتدایی خویش را بگیرد. و در مهرماه همان سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد.
هنگامی که ساعدی در دبیرستان مشغول تحصیل بود، اولین داستانهایش در هفتهنامهٔ دانشآموز چاپ شد. همچنین داستان بلندی به نام از پا نیفتادهها نوشت که مجلهٔ کبوتر صلح آن را به چاپ رساند.
او در نوجوانی به سازمان جوانان حزب توده پیوست و در هفده سالگی مسئولیت انتشار روزنامههای فریاد و صعود را به عهده گرفت.
وی در تابستان ۱۳۳۲ و هنگامی که ۱۸ سال داشت، به اتهام همکاری با حزب، مدتی در زندان شهربانی تبریز حبس شد.
ساعدی در خردادماه ۱۳۳۳ توانست در رشته طبیعی دیپلم بگیرد و یک سال بعد و در بیستسالگی در دانشگاه تبریز تحصیل پزشکی را آغاز کرد.
دوران دانشجویی ساعدی در تبریز با فعالیتهای سیاسی و شرکت در جنبشهای دانشجویی و آشنایی و دوستی با صمد بهرنگی همراه بود.وی در همین دوران نوشتن داستان کوتاه را نیز با جدیت پیگیری کرد.
داستانهای شکایت و غیوران شب و نمایشنامهٔ سایههای شب حاصل آن دورهٔ کاریِ اوست.
او همچنین مجموعه داستان کوتاهِ شبنشینی باشکوه را در تبریز منتشر کرد و نمایشنامهٔ کلاته گل را نیز بهصورت مخفی در تهران به چاپ رساند.
به دلیل محتوای مقالهها و داستانهایش، بهرغم داشتن مدرک پزشکی، بهعنوان سرباز صفر در پادگان سلطنتآباد تهران خدمت کرد و از همین دوران با محافل ادبی و هنری تهران آشنا شد و داستانهای او در مجلهٔ سخن به چاپ رسید.
وی تحصیلات خود را با درجهٔ پزشکی عمومی و دکترای تخصصی روانپزشکی در تهران به پایان رساند.
در بیمارستان روانی روزبه مشغول به کار شد و پیش از اینکه حرفهٔ پزشکی را به نفع نویسندگی رها کند، در مطبش که در خیابان دلگشا در تهران قرار داشت، بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه میکرد. تجربههای این دوران به شناخت او از انسان و پیچوخمهای روح و روان کمک کرد.
نخستین نوشتههای ساعدی در سال ۱۳۳۲ منتشر شد و چند سال بعد با چوببهدستهای ورزیل و پنج نمایشنامه دربارهٔ انقلاب مشروطه نام او در ردیف نمایشنامهنویسان ایران قرار گرفت.
ساعدی با چوببهدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تکنگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، پرواربندان، دیکته و زاویه و آی باکلاه! آی بیکلاه و چندین نمایشنامهٔ دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و آزمونهای قابل توجّهی در نویسندگیِ گونهٔ نمایشنامه کرد و سرانجام همراه نمایشنامهنویسان جدّیتری مانند بهرام بیضایی، اکبر رادی و نویسندگان دیگری چون علی نصیریان، رحیم خیاوی، بهمن فُرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اسماعیل خلج سهمی در دگرگونی تئاتر ایران را در سالهای ۱۳۴۰–۱۳۵۰ یافت.
@Book_dot_com 📚
ساعدی در ۲۴ دی ۱۳۱۴ در تبریز و در خانوادهای کارمند به دنیا آمد.
اگرچه پدربزرگ مادری او از مشروطهخواهان تبریز بود و خانوادهٔ پدریاش در دستگاه ولیعهدِ وقت، مظفرالدینشاه، شغل و مقامی داشتند، ولی وضع اقتصادی خانواده مناسب نبود.
در مهرماه ۱۳۲۱ دورهٔ ابتدایی را در دبستانِ بدر آغاز کرد و در سال ۱۳۲۷ توانست گواهینامهٔ ششم ابتدایی خویش را بگیرد. و در مهرماه همان سال برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان منصور شد.
هنگامی که ساعدی در دبیرستان مشغول تحصیل بود، اولین داستانهایش در هفتهنامهٔ دانشآموز چاپ شد. همچنین داستان بلندی به نام از پا نیفتادهها نوشت که مجلهٔ کبوتر صلح آن را به چاپ رساند.
او در نوجوانی به سازمان جوانان حزب توده پیوست و در هفده سالگی مسئولیت انتشار روزنامههای فریاد و صعود را به عهده گرفت.
وی در تابستان ۱۳۳۲ و هنگامی که ۱۸ سال داشت، به اتهام همکاری با حزب، مدتی در زندان شهربانی تبریز حبس شد.
ساعدی در خردادماه ۱۳۳۳ توانست در رشته طبیعی دیپلم بگیرد و یک سال بعد و در بیستسالگی در دانشگاه تبریز تحصیل پزشکی را آغاز کرد.
دوران دانشجویی ساعدی در تبریز با فعالیتهای سیاسی و شرکت در جنبشهای دانشجویی و آشنایی و دوستی با صمد بهرنگی همراه بود.وی در همین دوران نوشتن داستان کوتاه را نیز با جدیت پیگیری کرد.
داستانهای شکایت و غیوران شب و نمایشنامهٔ سایههای شب حاصل آن دورهٔ کاریِ اوست.
او همچنین مجموعه داستان کوتاهِ شبنشینی باشکوه را در تبریز منتشر کرد و نمایشنامهٔ کلاته گل را نیز بهصورت مخفی در تهران به چاپ رساند.
به دلیل محتوای مقالهها و داستانهایش، بهرغم داشتن مدرک پزشکی، بهعنوان سرباز صفر در پادگان سلطنتآباد تهران خدمت کرد و از همین دوران با محافل ادبی و هنری تهران آشنا شد و داستانهای او در مجلهٔ سخن به چاپ رسید.
وی تحصیلات خود را با درجهٔ پزشکی عمومی و دکترای تخصصی روانپزشکی در تهران به پایان رساند.
در بیمارستان روانی روزبه مشغول به کار شد و پیش از اینکه حرفهٔ پزشکی را به نفع نویسندگی رها کند، در مطبش که در خیابان دلگشا در تهران قرار داشت، بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه میکرد. تجربههای این دوران به شناخت او از انسان و پیچوخمهای روح و روان کمک کرد.
نخستین نوشتههای ساعدی در سال ۱۳۳۲ منتشر شد و چند سال بعد با چوببهدستهای ورزیل و پنج نمایشنامه دربارهٔ انقلاب مشروطه نام او در ردیف نمایشنامهنویسان ایران قرار گرفت.
ساعدی با چوببهدستهای ورزیل، بهترین بابای دنیا، تکنگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، پرواربندان، دیکته و زاویه و آی باکلاه! آی بیکلاه و چندین نمایشنامهٔ دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و آزمونهای قابل توجّهی در نویسندگیِ گونهٔ نمایشنامه کرد و سرانجام همراه نمایشنامهنویسان جدّیتری مانند بهرام بیضایی، اکبر رادی و نویسندگان دیگری چون علی نصیریان، رحیم خیاوی، بهمن فُرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اسماعیل خلج سهمی در دگرگونی تئاتر ایران را در سالهای ۱۳۴۰–۱۳۵۰ یافت.
@Book_dot_com 📚
❤2👍1
🌙سرمشق هموطنان
برخلاف ارادهء امپراتور و تمام مردمِ روسیه، سمولنسک تسلیم دشمن میشود، اما اهالی این شهر که میبینند فریب استاندارشان را خوردهاند شهر خود را آتش میزنند و خانهسوخته و پاکباخته با دست خالی و دلی پُر از دریغ روی به سوی مسکو مینهند و سرمشق هموطنان خود میگردند و آتش کینه و نفرت نسبت به دشمن را در دلها تیز میکنند.
📖جنگ و صلح
✍️تولستوی
💬به نظرتون چقدر کارشون معقول بوده؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
برخلاف ارادهء امپراتور و تمام مردمِ روسیه، سمولنسک تسلیم دشمن میشود، اما اهالی این شهر که میبینند فریب استاندارشان را خوردهاند شهر خود را آتش میزنند و خانهسوخته و پاکباخته با دست خالی و دلی پُر از دریغ روی به سوی مسکو مینهند و سرمشق هموطنان خود میگردند و آتش کینه و نفرت نسبت به دشمن را در دلها تیز میکنند.
📖جنگ و صلح
✍️تولستوی
💬به نظرتون چقدر کارشون معقول بوده؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
👍2
Nightfall
Blind Guardian
#آهنگ
🎶Nightfall
🎤Blind Guardian
این آهنگ اشارههای زیادی به مجموعه سیلماریلیون تالکین داره و در واقع این مجموعه رو بازخوانی کرده. معنی آهنگ شاید برای دیگران کمی گنگ باشه اما چیزیه که دوستداران سرزمین میانه قطعا عاشقش میشن.
@Book_dot_com📚
🎶Nightfall
🎤Blind Guardian
این آهنگ اشارههای زیادی به مجموعه سیلماریلیون تالکین داره و در واقع این مجموعه رو بازخوانی کرده. معنی آهنگ شاید برای دیگران کمی گنگ باشه اما چیزیه که دوستداران سرزمین میانه قطعا عاشقش میشن.
@Book_dot_com📚
🎼متن و ترجمه آهنگ"شب هنگام"
No sign of life did flicker
هیچ نشانی از زندگی باقی نمانده بود
In floods of tears she cried
در میان سیل اشکهایی که او(یاوانا) گریست
"All hope's lost it can't be undone
تمام امید از دست رفته و نمیتوان جبرانش کرد
They're wasted and gone"
آنها(دو درخت) نیست و نابود شدهاند
"Save me your speeches
سخنانتان را برای خودتان نگه دارید
I know (They blinded us all)
من میدانم -آنها همهی ما را کور کرده بودند-
What you want
چیزی که شما میخواهید
You will take it away from me
شما میخواهید آنها (سیلماریلها) را از من بگیرید
Take it and I know for sure
بگیریدشان و مطمئن باشید
The light she once brought in
که نوری که زمانی او (یاوانا) ایجاد کرد
Is gone forevermore"
برای همیشه از دست رفته است»
Like sorrowful seaguls they sang
همچون مرغان دریایی غمزده نوا سر دادند:
Lost in the deep shades
«-ما- در اعماق سایههایی گم شدهایم
The misty cloud brought
که ابرهای مه آلود برایمان آوردند
(Come take a look at the sky)
-شیون زمانیکه زیبایی از بین رفت به آسمان خواست-
Monstrous it covered the shore
هیولاوش ساحل را پوشاند
Fearful into the unknown
هراسان به درون ناشناختهها»
Quietly it crept in new horror
به آرامی در دل وحشتی جدید خزید
Insanity reigned
جنون حکمرانی را به دست گرفت
And spilled the first blood
و اولین خون را (در آمان) ریخت
When the old king was slain
زمانیکه شاه قدیمی کشته شد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Immortal land lies down in agony
سرزمین بیمرگی را در رنج و عذاب گرفتار کرد
"How long shall we mourn in the dark
«تا به کی باید در تاریکی عزا بگیریم؟
The bliss and the beauty will not return
سعادت و زیبایی باز نخواهد گشت
Say farewell to sadness and grief
با اندوه و ماتم وداع کنید
Though long and hard the road might be"
قدم در راه طولانی و سختی که پیشِ رو خواهد بود بگذارید»
But even in silence I heard the words
اما حتی در سکوت نیز کلمات را میتوانستم بشنوم
"An oath we shall swear
«باید که قسم یاد کنیم
By the name of the one
به نام آن یگانه (ایلوواتار)
Until the world's end
تا پایان دنیا این قسم نمیتواند شکسته شود»
Just wondering how
برایم شگفت آور است
I can still hear these voices inside
که هنوز میتوانم این صداها را درونم بشنوم
The doom of the Noldor drew near
نابودی نولدور نزدیک شده
The words of a banished king
کلمات شاهی تبعید شده را شنیدم
"I swear revenge"
«من سوگند میخورم انتقام بگیرم»
Filled with anger aflamed our hearts
سرساز از خشمی که قلبمان را شعلهور ساخت
Full of hate, full of pride
لبریز از نفرت، لبریز از غرور
Oh we screamed for revenge
ما فریاد انتقامجویی سر دادیم.
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Immortal land lies down in agony
سرزمین بیمرگی را در رنج و عذاب گرفتار کرد
"Vala he is that's what you said
«که گفتی او (ملکور) یک والاست
(Freely you came and)
آزادانه آمدی و
Then your oath's been sworn in vain
پس قسمی که خوردید بیهوده است
Never trust the northern winds
-پس هیچگاه به بادهای شمالی اعتماد نکنید-
Never turn your back on friends"
هیچوقت به دوستان پشت نکنید»
"Oh I'm heir of the high lord!"
«اوه، من وارث شاه برین هستم»
"You better don't trust him"
«بهتر است که به او اعتماد نکنید»
The enemy of mine
«دشمن من (ملکور)،
Isn't he of your kind and
آیا او از همنوعان شما (والار) نیست و
Finally you may follow me yeah
سرانجام ممکن است از پی من بیایید»
"Farewell"
بدرود
He said
او گفت
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
@Book_dot_com📚
No sign of life did flicker
هیچ نشانی از زندگی باقی نمانده بود
In floods of tears she cried
در میان سیل اشکهایی که او(یاوانا) گریست
"All hope's lost it can't be undone
تمام امید از دست رفته و نمیتوان جبرانش کرد
They're wasted and gone"
آنها(دو درخت) نیست و نابود شدهاند
"Save me your speeches
سخنانتان را برای خودتان نگه دارید
I know (They blinded us all)
من میدانم -آنها همهی ما را کور کرده بودند-
What you want
چیزی که شما میخواهید
You will take it away from me
شما میخواهید آنها (سیلماریلها) را از من بگیرید
Take it and I know for sure
بگیریدشان و مطمئن باشید
The light she once brought in
که نوری که زمانی او (یاوانا) ایجاد کرد
Is gone forevermore"
برای همیشه از دست رفته است»
Like sorrowful seaguls they sang
همچون مرغان دریایی غمزده نوا سر دادند:
Lost in the deep shades
«-ما- در اعماق سایههایی گم شدهایم
The misty cloud brought
که ابرهای مه آلود برایمان آوردند
(Come take a look at the sky)
-شیون زمانیکه زیبایی از بین رفت به آسمان خواست-
Monstrous it covered the shore
هیولاوش ساحل را پوشاند
Fearful into the unknown
هراسان به درون ناشناختهها»
Quietly it crept in new horror
به آرامی در دل وحشتی جدید خزید
Insanity reigned
جنون حکمرانی را به دست گرفت
And spilled the first blood
و اولین خون را (در آمان) ریخت
When the old king was slain
زمانیکه شاه قدیمی کشته شد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Immortal land lies down in agony
سرزمین بیمرگی را در رنج و عذاب گرفتار کرد
"How long shall we mourn in the dark
«تا به کی باید در تاریکی عزا بگیریم؟
The bliss and the beauty will not return
سعادت و زیبایی باز نخواهد گشت
Say farewell to sadness and grief
با اندوه و ماتم وداع کنید
Though long and hard the road might be"
قدم در راه طولانی و سختی که پیشِ رو خواهد بود بگذارید»
But even in silence I heard the words
اما حتی در سکوت نیز کلمات را میتوانستم بشنوم
"An oath we shall swear
«باید که قسم یاد کنیم
By the name of the one
به نام آن یگانه (ایلوواتار)
Until the world's end
تا پایان دنیا این قسم نمیتواند شکسته شود»
Just wondering how
برایم شگفت آور است
I can still hear these voices inside
که هنوز میتوانم این صداها را درونم بشنوم
The doom of the Noldor drew near
نابودی نولدور نزدیک شده
The words of a banished king
کلمات شاهی تبعید شده را شنیدم
"I swear revenge"
«من سوگند میخورم انتقام بگیرم»
Filled with anger aflamed our hearts
سرساز از خشمی که قلبمان را شعلهور ساخت
Full of hate, full of pride
لبریز از نفرت، لبریز از غرور
Oh we screamed for revenge
ما فریاد انتقامجویی سر دادیم.
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Immortal land lies down in agony
سرزمین بیمرگی را در رنج و عذاب گرفتار کرد
"Vala he is that's what you said
«که گفتی او (ملکور) یک والاست
(Freely you came and)
آزادانه آمدی و
Then your oath's been sworn in vain
پس قسمی که خوردید بیهوده است
Never trust the northern winds
-پس هیچگاه به بادهای شمالی اعتماد نکنید-
Never turn your back on friends"
هیچوقت به دوستان پشت نکنید»
"Oh I'm heir of the high lord!"
«اوه، من وارث شاه برین هستم»
"You better don't trust him"
«بهتر است که به او اعتماد نکنید»
The enemy of mine
«دشمن من (ملکور)،
Isn't he of your kind and
آیا او از همنوعان شما (والار) نیست و
Finally you may follow me yeah
سرانجام ممکن است از پی من بیایید»
"Farewell"
بدرود
He said
او گفت
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
Quietly it crept in and changed us all
به آهستگی به درون خزید و همهی ما را تغییر داد
Nightfall
شب هنگام
@Book_dot_com📚
#پروفایل
📸عکس پروفایل آوردم برای دخترهای کتابخون.
اگه دوست داشتین هفته دیگه پروفایلهای پسرونه رو هم میزارم
@Book_dot_com📚
📸عکس پروفایل آوردم برای دخترهای کتابخون.
اگه دوست داشتین هفته دیگه پروفایلهای پسرونه رو هم میزارم
@Book_dot_com📚
❤3
🌙نگو دریغ
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
✍️مولانا
#شبانگاه
#شب_شعر
@Book_dot_com📚
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
✍️مولانا
#شبانگاه
#شب_شعر
@Book_dot_com📚
❤1
#معرفی_کتاب
📖کتاب: نامیرا
✍️نویسنده: صادق کرمیار
انتشارات: نیستان
ژانر: رمان تاریخی
📜خلاصه کتاب: این داستان روایت زن و مرد جوانی است که میان عشق و احساساتشون درگیر ماجراهای سال 61 میشن و سعی میکنن حق رو نبرد بین حسین و یزید پیدا کنن و این داستان مسیر رسیدن اونها به حقیقت و پایان دادن به تردیدهاشونه.
@book_dot_com📚
📖کتاب: نامیرا
✍️نویسنده: صادق کرمیار
انتشارات: نیستان
ژانر: رمان تاریخی
📜خلاصه کتاب: این داستان روایت زن و مرد جوانی است که میان عشق و احساساتشون درگیر ماجراهای سال 61 میشن و سعی میکنن حق رو نبرد بین حسین و یزید پیدا کنن و این داستان مسیر رسیدن اونها به حقیقت و پایان دادن به تردیدهاشونه.
@book_dot_com📚
❤1
🗞معرفی کتاب"نامیرا"
کتاب نامیرا مجموعهی کاملی از احساساته. شک و تردید، خشم و نفرت، غم و اندوه و حتی عشق و محبت. داستان کتاب در میان جنگ و آشوب و فضای اون دوران عشق رو هم به تصویر میکشه و داستان رو ملایم تر و زیباتر میکنه. نکته اینکه با وجود همه این در هم تنیدگیهای داستان باز هم نویسنده میتونه این اشفتگی رو مدیریت کنه و ذهن خواننده رو آروم میکنه.
نویسنده سعی کرده به متن حالتی تاریخی بده و اون رو کمی سنگین کنه اما در کنارش مراقب هم بوده که از کلمات نا آشنا و فراموش شدهای که ممکنه مخاطب معنای اون رو ندونه استفاده نکنه. این باعث شده در عین اینکه به کتاب حال و هوای قدیمی بده متن رو ساده و روون نگه داره تا مخاطب موقع خوندنش اذیت نشده و کمال لذت رو ببره.
این کتاب هر از گاهی از روایات یا احادیث هم در متنش استفاده میکنه اما این استفاده به قدری به جاست و در متن حل شده که اصلا مخاطب رو اذیت نمیکنه و حتی باعث درک بهتر داستان میشه.
کتاب تا حدی شروعی گنگ و به تعبیری مبهم داره و مقدمهی اون به دور از هرج و مرج اصلی داستانه ولی همراه با آشوب و حادثه است. البته که شروع جذابیه اما چون مخاطب رو به وسط یه ماجرا پرت میکنه باعث گیج شدن خواننده میشه.
نویسنده این دوره تاریخی رو خیلی جذاب به تصویر کشیده و با فضاسازی عالی و توصیفات هوشمندانه مخاطب رو به خوبی وارد حال و هوای اون دوران میکنه. مخصوصا فضا و التهابات و تردیدها و تنشهای اون دوره و تفکراتی که مردم کوفه در اون زمان داشتن رو به خوبی برای خواننده شرح میده.
این کتاب سعی کرده وقایع تاریخی رو به درستی به تصویر بکشه و تا حد امکان از شبهات و اختلاف نظرهایی که در روایات تاریخی هست دوری کنه و واقعا باعث شده روایت داستان دقیقتر و قابل اطمینانتر میشه.
شخصیتهای داستان پردازش خوبی دارن. نویسنده به هیچکس برچسب خوب یا بد نمیزنه بلکه اونها رو افرادی معرفی میکنن که تردیدها و اشتباهات و اهداف خودشون رو دارن. این کاراکترها به خوبی از نظر اهداف و باورها به خواننده معرفی میشن و خواننده میتونه به خوبی اونها رو درک کنه و باهاشون همراه بشه و در آخر خودش درباره اونها قضاوت کنه.
فصل پایانی داستان خیلی جذابه. میشه گفت بهترین بخش داستان چند صفحه پایانی کتابه. البته تا حدی پایان ناگهانیه و مخاطب رو شوکه میکنه و خوب میشه گفت به خاطر اینکه انتظار میرفت ادامه داشته باشه. چیزی که تا حدی باعث میشد این پایان کمی من رو اذیت کنه و از زیبایی اون کم کنه ناتموم موندن داستان بعضی از شخصیتهاست که حضور نسبتا پر رنگی در داستان داشتن. ولی با این وجود پایان خیلی هوشمندانهای داشته.
این داستان یه ایراد فاحش در نگارشش داره و اون هم ضعف در بخش گفت و گوهاست. نویسنده مکالمه بین دو نفر رو به صورت خطی نوشته و هر بار گوینده رو مشخص کرده که کمی آزاردهنده است. مخصوصا که در گفت و گو بین دو نفر گوینده کاملا مشخصه و نیازی به تاکید بر هویت اون نیست. این تکرار گاهی باعث میشه تمرکز خواننده از جریان اصلی صحبت پرت بشه و تمرکز اون رو سخت میکنه.
@book_dot_com📚
کتاب نامیرا مجموعهی کاملی از احساساته. شک و تردید، خشم و نفرت، غم و اندوه و حتی عشق و محبت. داستان کتاب در میان جنگ و آشوب و فضای اون دوران عشق رو هم به تصویر میکشه و داستان رو ملایم تر و زیباتر میکنه. نکته اینکه با وجود همه این در هم تنیدگیهای داستان باز هم نویسنده میتونه این اشفتگی رو مدیریت کنه و ذهن خواننده رو آروم میکنه.
نویسنده سعی کرده به متن حالتی تاریخی بده و اون رو کمی سنگین کنه اما در کنارش مراقب هم بوده که از کلمات نا آشنا و فراموش شدهای که ممکنه مخاطب معنای اون رو ندونه استفاده نکنه. این باعث شده در عین اینکه به کتاب حال و هوای قدیمی بده متن رو ساده و روون نگه داره تا مخاطب موقع خوندنش اذیت نشده و کمال لذت رو ببره.
این کتاب هر از گاهی از روایات یا احادیث هم در متنش استفاده میکنه اما این استفاده به قدری به جاست و در متن حل شده که اصلا مخاطب رو اذیت نمیکنه و حتی باعث درک بهتر داستان میشه.
کتاب تا حدی شروعی گنگ و به تعبیری مبهم داره و مقدمهی اون به دور از هرج و مرج اصلی داستانه ولی همراه با آشوب و حادثه است. البته که شروع جذابیه اما چون مخاطب رو به وسط یه ماجرا پرت میکنه باعث گیج شدن خواننده میشه.
نویسنده این دوره تاریخی رو خیلی جذاب به تصویر کشیده و با فضاسازی عالی و توصیفات هوشمندانه مخاطب رو به خوبی وارد حال و هوای اون دوران میکنه. مخصوصا فضا و التهابات و تردیدها و تنشهای اون دوره و تفکراتی که مردم کوفه در اون زمان داشتن رو به خوبی برای خواننده شرح میده.
این کتاب سعی کرده وقایع تاریخی رو به درستی به تصویر بکشه و تا حد امکان از شبهات و اختلاف نظرهایی که در روایات تاریخی هست دوری کنه و واقعا باعث شده روایت داستان دقیقتر و قابل اطمینانتر میشه.
شخصیتهای داستان پردازش خوبی دارن. نویسنده به هیچکس برچسب خوب یا بد نمیزنه بلکه اونها رو افرادی معرفی میکنن که تردیدها و اشتباهات و اهداف خودشون رو دارن. این کاراکترها به خوبی از نظر اهداف و باورها به خواننده معرفی میشن و خواننده میتونه به خوبی اونها رو درک کنه و باهاشون همراه بشه و در آخر خودش درباره اونها قضاوت کنه.
فصل پایانی داستان خیلی جذابه. میشه گفت بهترین بخش داستان چند صفحه پایانی کتابه. البته تا حدی پایان ناگهانیه و مخاطب رو شوکه میکنه و خوب میشه گفت به خاطر اینکه انتظار میرفت ادامه داشته باشه. چیزی که تا حدی باعث میشد این پایان کمی من رو اذیت کنه و از زیبایی اون کم کنه ناتموم موندن داستان بعضی از شخصیتهاست که حضور نسبتا پر رنگی در داستان داشتن. ولی با این وجود پایان خیلی هوشمندانهای داشته.
این داستان یه ایراد فاحش در نگارشش داره و اون هم ضعف در بخش گفت و گوهاست. نویسنده مکالمه بین دو نفر رو به صورت خطی نوشته و هر بار گوینده رو مشخص کرده که کمی آزاردهنده است. مخصوصا که در گفت و گو بین دو نفر گوینده کاملا مشخصه و نیازی به تاکید بر هویت اون نیست. این تکرار گاهی باعث میشه تمرکز خواننده از جریان اصلی صحبت پرت بشه و تمرکز اون رو سخت میکنه.
@book_dot_com📚
❤1
🌙اگر بخواهد پیروز شود
من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خواندهام و توجه کافی به صفحات کربلا نمودهام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از سرمشق امام حسین پیروی کند.
🗣 ماهاتما گاندی
💬نظر شما درباره قیام امام حسین چیه؟
#شبانگاه
#سخن_چین
@Book_dot_com📚
من زندگی امام حسین، آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خواندهام و توجه کافی به صفحات کربلا نمودهام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از سرمشق امام حسین پیروی کند.
🗣 ماهاتما گاندی
💬نظر شما درباره قیام امام حسین چیه؟
#شبانگاه
#سخن_چین
@Book_dot_com📚
👏1🤣1