🌙عملی بیپروا
قبلاً اين را گفتم که وقتی این دختر معلول را با خود به خانه آوردم هرگز از خود سؤال نکرده بودم که او چه جایی را ممکن است در خانهی ما اشغال کند. البته از ملایمت و عدم ایستادگی زنم در برابر خواستههای قلبیام خبر داشتم، از این رو، محلی که از منابع مالی بسیار محدودمان میتوانست به او تخصیص یابد از پیش معلوم بود. پس این بار هم طبق عادت همیشگی خود همانگونه عمل کردم که چه به ذائقهی میل طبیعی و چه به پیروی از مبانی اخلاقی، همواره عمل میکنم، یعنی بی آن که درصدد محاسبهی هزینهای باشم که این شور و شوق درونی روی دست من میگذاشت (موضوعی که به نظر من مغایر با دستور کتاب مقدس است) و در واقع گز نکرده پاره کرده بودم. اما راهی جز این نیست که یا باید به تفضل خداوند تکیه نمود و يا سنگینی بار اینگونه کارها را به دوش دیگری انداخت. من زود متوجه شدم که در این رهگذر، وظیفهی بسیار سخت و سنگینی بر آملی تحمیل کردهام، چندان سخت و سنگین که ابتدا پیش خود بهشدت شرم زده شدم.
📖سمفونی پاستورال
✍️آندره ژید
#شبانگاه
@Book_dot_com📚
قبلاً اين را گفتم که وقتی این دختر معلول را با خود به خانه آوردم هرگز از خود سؤال نکرده بودم که او چه جایی را ممکن است در خانهی ما اشغال کند. البته از ملایمت و عدم ایستادگی زنم در برابر خواستههای قلبیام خبر داشتم، از این رو، محلی که از منابع مالی بسیار محدودمان میتوانست به او تخصیص یابد از پیش معلوم بود. پس این بار هم طبق عادت همیشگی خود همانگونه عمل کردم که چه به ذائقهی میل طبیعی و چه به پیروی از مبانی اخلاقی، همواره عمل میکنم، یعنی بی آن که درصدد محاسبهی هزینهای باشم که این شور و شوق درونی روی دست من میگذاشت (موضوعی که به نظر من مغایر با دستور کتاب مقدس است) و در واقع گز نکرده پاره کرده بودم. اما راهی جز این نیست که یا باید به تفضل خداوند تکیه نمود و يا سنگینی بار اینگونه کارها را به دوش دیگری انداخت. من زود متوجه شدم که در این رهگذر، وظیفهی بسیار سخت و سنگینی بر آملی تحمیل کردهام، چندان سخت و سنگین که ابتدا پیش خود بهشدت شرم زده شدم.
📖سمفونی پاستورال
✍️آندره ژید
#شبانگاه
@Book_dot_com📚
#جاکتابی
🪧اینجا یه باغ کتاب خیلی زیباست.
اینجا بزرگترین مجموعه کتاب و سرگرمیهای علمی محسوب میشه و هدف از ساختهش ایجاد یه نمایشگاه دائمی برای کتابه.
🏬آدرس:میدان ونک، بزرگراه حقانی، مسیر غرب به شرق، بعد از تقاطع بزرگراه شهید مدرس، خروجی کتابخانه ملی، باغ کتاب تهران
@Book_dot_com📚
🪧اینجا یه باغ کتاب خیلی زیباست.
اینجا بزرگترین مجموعه کتاب و سرگرمیهای علمی محسوب میشه و هدف از ساختهش ایجاد یه نمایشگاه دائمی برای کتابه.
🏬آدرس:میدان ونک، بزرگراه حقانی، مسیر غرب به شرق، بعد از تقاطع بزرگراه شهید مدرس، خروجی کتابخانه ملی، باغ کتاب تهران
@Book_dot_com📚
❤3
🌙خدایا متشکرم!
آنی جواب داد: «ولی او با من حرف نمیزد، با خدا حرف میزد در ضمن به نظر نمیآمد به این کار علاقهی چندانی داشته باشد. به نظر من او احساس میکرد خدا آن قدر دور است که صدای او را نمیشنود. البته من خودم چند دعای کوتاه خواندم. یک ردیف از درختهای بلند و سفید روی دریاچه خم شده بودند و نور خورشید از میان شاخ و برگشان به اعماق آب میتابید. آه! ماریلا! نمیدانی چقدر زیبا و رویایی بود! دیدن آن منظره بدن مرا به لرزه انداخت و دو یا سه بار گفتم که خدایا متشکرم!»
📖آنی شرلی
✍️ال ام مونتگمری
💬شما چطور دعا میکنین به سادگی خدایا متشکرم یا یه دعا یا نیایش طولانی؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
آنی جواب داد: «ولی او با من حرف نمیزد، با خدا حرف میزد در ضمن به نظر نمیآمد به این کار علاقهی چندانی داشته باشد. به نظر من او احساس میکرد خدا آن قدر دور است که صدای او را نمیشنود. البته من خودم چند دعای کوتاه خواندم. یک ردیف از درختهای بلند و سفید روی دریاچه خم شده بودند و نور خورشید از میان شاخ و برگشان به اعماق آب میتابید. آه! ماریلا! نمیدانی چقدر زیبا و رویایی بود! دیدن آن منظره بدن مرا به لرزه انداخت و دو یا سه بار گفتم که خدایا متشکرم!»
📖آنی شرلی
✍️ال ام مونتگمری
💬شما چطور دعا میکنین به سادگی خدایا متشکرم یا یه دعا یا نیایش طولانی؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#شناسنامه
✍🏻 سید جلالالدین سادات آل احمد
زادهی: ۱۱ آدر ۱۳۰۲
درگذشت: ۱۸ شهریور ۱۳۴۸
ملیت: ایرانی🇮🇷
فعالیتها: نویسنده، منتقد ادبی، مترجم، دبیر
📚آثار: پنج داستان، نفرین زمین، سنگی بر گوری، نون والقلم، مدیر مدرسه، سرگذشت کندوها، زن زیادی، سه تار، از رنجی که میبریم، دید و بازدید
@book_dot_com📚
✍🏻 سید جلالالدین سادات آل احمد
زادهی: ۱۱ آدر ۱۳۰۲
درگذشت: ۱۸ شهریور ۱۳۴۸
ملیت: ایرانی🇮🇷
فعالیتها: نویسنده، منتقد ادبی، مترجم، دبیر
📚آثار: پنج داستان، نفرین زمین، سنگی بر گوری، نون والقلم، مدیر مدرسه، سرگذشت کندوها، زن زیادی، سه تار، از رنجی که میبریم، دید و بازدید
@book_dot_com📚
❤2
📜زندگی نامهی "جلال آل احمد"
جلال آل احمد در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانوادهای مذهبی در محلهٔ سیدنصرالدین شهر تهران به دنیا آمد.
دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت.
پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال، سیداحمد طالقانی، به او اجازهٔ درس خواندن در دبیرستان را نداد اما او تسلیم خواست پدر نشد.
در دوران نوجوانی، وی تحت تأثیر تربیت مذهبی در خانوادهاش بوده است.
تمام اطرافیان وی همچون پدر، برادر و پدربزرگش از طبقهٔ روحانیان بودهاند.
چنانکه گفته شده پدرش در تربیت مذهبی وی بسیار جدی بوده است.
آل احمد در بیستسالگی به دلیل درخواست پدرش، راهی نجف میشود تا درس طلبگی بیاموزد و به نوعی راه پدرش را ادامه دهد.
در سالهای آخر دبیرستان بود که جلال با کلام کسروی و شریعت سنگلجی آشنا شد و همین مقدمهای شد برای پیوستن وی به حزب توده.
پس از پایان دبیرستان، پدر او را نجف نزد برادر بزرگش سید محمدتقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد؛ البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت اما در نجف ماندگار شد ولی پس از سه ماه به تهران بازگشت.
به گفتهٔ برخی نویسندگان، وی در بازگشت از نجف در خصوص بسیاری از احکام شیعیان دستخوش دودلی و شک شده بود.
به سبب کشش او به جریان روشنفکری، پدرش او را از خانه بیرون کرد.این روگردانی دو دلیل عمده داشت: یکی پشت کردن به روحانیت و دیگری پیوستن به جریان توده ولی او هنوز گرایش مذهبی داشته است.
هیچ قرینهای موجود نیست که وی پس از پیوستن به حزب توده، از مذهب به طور کلی کنارهگیری کرده باشد.
در سال ۱۳۲۲ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی فارغالتحصیل گشت.
او تحصیل را در دورهٔ دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد اما در اواخر تحصیل از ادامهٔ آن صرف نظر کرد.نخستین مجموعهٔ داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرده بود.
او که تأثیری گسترده بر جریان روشنفکری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهشهای مردمشناسی، سفرنامهها و ترجمههای متعددی نیز پرداخت.
شاید مهمترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین حال عصبی و پرخاشگر که نمونههای خوب آن را در سفرنامههای او مثل «خسی در میقات» یا داستان زندگینامهٔ «سنگی بر گوری» میتوان دید.
در سال ۱۳۲۶ دومین کتاب خود به نام «از رنجی که میبریم» را همزمان با کنارهگیری از حزب توده چاپ کرد که بیانگر داستانهای شکست مبارزاتش در این حزب است. پس از این خروج بود که برای مدتی بهقول خودش ناچار به سکوت شد که البته سکوتی بهمعنای نپرداختن به سیاست و بیشتر قلمزدن بود.
پدر آل احمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سالها به خانه آنها پا نگذاشت.
پس از کودتای ۲۸ مرداد که ضربهٔ سنگینی بر پیکر آزادیخواهان و مبارزان با استبداد بود، آل احمد نیز دچار افسردگی شدیدی شد.در این سالها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» به چاپ رساند.
جلال به یک دورهٔ سکوت رفت و به دور از تمام هیاهوهای سیاسی سعی کرد تا خود را از نو بشناسد.که البته «مدیر مدرسه» هم مربوط به همین سالهاست.
وی در سال ۱۳۴۲ بهاتفاق علیاکبر کنیپور برای سفر حج به مکه رفت.
جلال آل احمد از علاقهمندان به ایده کیبوتص بود.
وی مقالاتی را دربارهٔ «سوسیالیزم دهقانی اسرائیل» برای نشریهای به نام ایرانیان نوشت و همچنین در سال ۱۳۴۱ در سفری به اسرائیل با همسرش سیمین دانشور، با این پدیده از نزدیک آشنا شد.
جلال آل احمد در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در ۴۵ سالگی در اَسالِم گیلان درگذشت.
پس از مرگ نابهنگام آل احمد، پیکر وی بهسرعت تشییع و به خاک سپرده شد که باعث باوری دربارهٔ سربهنیستشدن او توسط ساواک شد.
ولی شمس آل احمد قویاً معتقد است که ساواک او را به قتل رسانده و شرح مفصلی در این باره در کتاب از چشم برادر بیان کردهاست.
همسر جلال، در کتاب غروب جلال صریحاً عنوان میکند که شوهرش قربانی نوشابه شد. او علت مرگ جلال را زیادهروی در مصرف نوشابه الکلی قزونیکا (نام ودکایی ساخت ایران در آن زمان) ذکر میکند و علت پزشکی مرگ را هم آمبولی ریه در اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی و سیگار اشنو نقل میکند و شایعات مربوط به دست داشتن ساواک در مرگ جلال را صریحاً رد میکند.
جلال آل احمد وصیت کرده بود که جسدش را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند؛ ولی از آنجا که وصیت وی برابر شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی شهر ری به امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهی در شأن او ایجاد شود و این کار هیچگاه صورت نگرفت.
آرامگاه او در قسمت بالای شبستان مسجد فیروزآبادی در شهر ری واقع شدهاست. بر روی سنگ قبر کوچک و بدون نام او، تنها امضایش دیده میشود.
@book_dot_com📚
جلال آل احمد در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانوادهای مذهبی در محلهٔ سیدنصرالدین شهر تهران به دنیا آمد.
دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت.
پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال، سیداحمد طالقانی، به او اجازهٔ درس خواندن در دبیرستان را نداد اما او تسلیم خواست پدر نشد.
در دوران نوجوانی، وی تحت تأثیر تربیت مذهبی در خانوادهاش بوده است.
تمام اطرافیان وی همچون پدر، برادر و پدربزرگش از طبقهٔ روحانیان بودهاند.
چنانکه گفته شده پدرش در تربیت مذهبی وی بسیار جدی بوده است.
آل احمد در بیستسالگی به دلیل درخواست پدرش، راهی نجف میشود تا درس طلبگی بیاموزد و به نوعی راه پدرش را ادامه دهد.
در سالهای آخر دبیرستان بود که جلال با کلام کسروی و شریعت سنگلجی آشنا شد و همین مقدمهای شد برای پیوستن وی به حزب توده.
پس از پایان دبیرستان، پدر او را نجف نزد برادر بزرگش سید محمدتقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد؛ البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت اما در نجف ماندگار شد ولی پس از سه ماه به تهران بازگشت.
به گفتهٔ برخی نویسندگان، وی در بازگشت از نجف در خصوص بسیاری از احکام شیعیان دستخوش دودلی و شک شده بود.
به سبب کشش او به جریان روشنفکری، پدرش او را از خانه بیرون کرد.این روگردانی دو دلیل عمده داشت: یکی پشت کردن به روحانیت و دیگری پیوستن به جریان توده ولی او هنوز گرایش مذهبی داشته است.
هیچ قرینهای موجود نیست که وی پس از پیوستن به حزب توده، از مذهب به طور کلی کنارهگیری کرده باشد.
در سال ۱۳۲۲ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی فارغالتحصیل گشت.
او تحصیل را در دورهٔ دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد اما در اواخر تحصیل از ادامهٔ آن صرف نظر کرد.نخستین مجموعهٔ داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرده بود.
او که تأثیری گسترده بر جریان روشنفکری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهشهای مردمشناسی، سفرنامهها و ترجمههای متعددی نیز پرداخت.
شاید مهمترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین حال عصبی و پرخاشگر که نمونههای خوب آن را در سفرنامههای او مثل «خسی در میقات» یا داستان زندگینامهٔ «سنگی بر گوری» میتوان دید.
در سال ۱۳۲۶ دومین کتاب خود به نام «از رنجی که میبریم» را همزمان با کنارهگیری از حزب توده چاپ کرد که بیانگر داستانهای شکست مبارزاتش در این حزب است. پس از این خروج بود که برای مدتی بهقول خودش ناچار به سکوت شد که البته سکوتی بهمعنای نپرداختن به سیاست و بیشتر قلمزدن بود.
پدر آل احمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سالها به خانه آنها پا نگذاشت.
پس از کودتای ۲۸ مرداد که ضربهٔ سنگینی بر پیکر آزادیخواهان و مبارزان با استبداد بود، آل احمد نیز دچار افسردگی شدیدی شد.در این سالها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» به چاپ رساند.
جلال به یک دورهٔ سکوت رفت و به دور از تمام هیاهوهای سیاسی سعی کرد تا خود را از نو بشناسد.که البته «مدیر مدرسه» هم مربوط به همین سالهاست.
وی در سال ۱۳۴۲ بهاتفاق علیاکبر کنیپور برای سفر حج به مکه رفت.
جلال آل احمد از علاقهمندان به ایده کیبوتص بود.
وی مقالاتی را دربارهٔ «سوسیالیزم دهقانی اسرائیل» برای نشریهای به نام ایرانیان نوشت و همچنین در سال ۱۳۴۱ در سفری به اسرائیل با همسرش سیمین دانشور، با این پدیده از نزدیک آشنا شد.
جلال آل احمد در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در ۴۵ سالگی در اَسالِم گیلان درگذشت.
پس از مرگ نابهنگام آل احمد، پیکر وی بهسرعت تشییع و به خاک سپرده شد که باعث باوری دربارهٔ سربهنیستشدن او توسط ساواک شد.
ولی شمس آل احمد قویاً معتقد است که ساواک او را به قتل رسانده و شرح مفصلی در این باره در کتاب از چشم برادر بیان کردهاست.
همسر جلال، در کتاب غروب جلال صریحاً عنوان میکند که شوهرش قربانی نوشابه شد. او علت مرگ جلال را زیادهروی در مصرف نوشابه الکلی قزونیکا (نام ودکایی ساخت ایران در آن زمان) ذکر میکند و علت پزشکی مرگ را هم آمبولی ریه در اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی و سیگار اشنو نقل میکند و شایعات مربوط به دست داشتن ساواک در مرگ جلال را صریحاً رد میکند.
جلال آل احمد وصیت کرده بود که جسدش را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند؛ ولی از آنجا که وصیت وی برابر شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی شهر ری به امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهی در شأن او ایجاد شود و این کار هیچگاه صورت نگرفت.
آرامگاه او در قسمت بالای شبستان مسجد فیروزآبادی در شهر ری واقع شدهاست. بر روی سنگ قبر کوچک و بدون نام او، تنها امضایش دیده میشود.
@book_dot_com📚
❤2
🌙تا حالا از دست دادی؟
تا حالا شده کسی رو از دست بدی که دوسش داشتی و بخوای یه بار دیگه باهاش حرف بزنی؟ یه فرصت دیگه برای جبران زمانهایی که فکر میکردی ابدیه؟ اگه اینطوره، حتما میدونید که همهی زندگیتون، همه روزهای عمرتون و هیچ چیز دیگهای نمیتونه جای اون لحظه رو بگیره.
📖برای یک روز دیگر
✍️میچ آلبوم
💬شما از این لحظهها تو زندگیتون داشتین؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
تا حالا شده کسی رو از دست بدی که دوسش داشتی و بخوای یه بار دیگه باهاش حرف بزنی؟ یه فرصت دیگه برای جبران زمانهایی که فکر میکردی ابدیه؟ اگه اینطوره، حتما میدونید که همهی زندگیتون، همه روزهای عمرتون و هیچ چیز دیگهای نمیتونه جای اون لحظه رو بگیره.
📖برای یک روز دیگر
✍️میچ آلبوم
💬شما از این لحظهها تو زندگیتون داشتین؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
Amire Bi Gazand
Mohsen Chavoshi
#آهنگ
🎶امیر بی گزند
🎤محسن چاوشی
این آهنگ بخشهای یه ترجیعبند از مولاناست. دقیقا معلوم نیست که مولانا این شعر رو برای کی گفته ولی دو نفری که بیشترین احتمال رو دارن شمس، پیر و مرشد مولانا، و حضرتعلی هستن.
@Book_dot_com📚
🎶امیر بی گزند
🎤محسن چاوشی
این آهنگ بخشهای یه ترجیعبند از مولاناست. دقیقا معلوم نیست که مولانا این شعر رو برای کی گفته ولی دو نفری که بیشترین احتمال رو دارن شمس، پیر و مرشد مولانا، و حضرتعلی هستن.
@Book_dot_com📚
❤2
🎼متن شعر "امیر بی گزند"
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه میخوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بیگزندی تو
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها
امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی
ز بیخشمی و بیکینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پر بخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و تو سلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق میخندد، دو چشم عشق میگرید
که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
بدین مفتاح کآوردم، گشاده گر نشد مخزن
کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن
توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی
که سلطانالسلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی
کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی
جهان راضی ست و میداند که صد لونش بیارایی
شکفت ست این زمان گردون بریحانهای گوناگون
زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که میآیی
بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین
که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن
تو خندانروتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی
توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل
بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص
توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد
تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت
عطا و بخشش شادت، نه نسیهست و نه فردایی
به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را
سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟
چنین تنها چه میگردی؟ درین صحرا چه میکاری؟
زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند
اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری
مرا گویی: « چه میگویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی
دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری
ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی
گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری
گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی
گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟
سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت
بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان
سلام علیک بیپایان، بر آن کرسی جباری
چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن
چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری
تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین
بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری
وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان
وگر قربان نگردی تو، یقین میدان که مرداری
خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان
چرایی بینمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟
رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها
فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها
@book_dot_com📚
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه میخوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بیگزندی تو
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها
امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی
ز بیخشمی و بیکینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پر بخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و تو سلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق میخندد، دو چشم عشق میگرید
که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
بدین مفتاح کآوردم، گشاده گر نشد مخزن
کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن
توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی
که سلطانالسلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی
کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی
جهان راضی ست و میداند که صد لونش بیارایی
شکفت ست این زمان گردون بریحانهای گوناگون
زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که میآیی
بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین
که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن
تو خندانروتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی
توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل
بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص
توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد
تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت
عطا و بخشش شادت، نه نسیهست و نه فردایی
به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را
سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟
چنین تنها چه میگردی؟ درین صحرا چه میکاری؟
زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند
اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری
مرا گویی: « چه میگویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی
دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری
ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی
گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری
گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی
گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟
سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت
بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری
سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان
سلام علیک بیپایان، بر آن کرسی جباری
چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن
چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری
تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین
بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری
وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان
وگر قربان نگردی تو، یقین میدان که مرداری
خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان
چرایی بینمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟
رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها
فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها
@book_dot_com📚
❤2
🌙۱۲ سال پر ترس
چه وحشتی! میدیدم که این مردان آینده، در این کلاسها و امتحانها آن قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصابشان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلّم است، متوجّه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود، یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقهی دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به این که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرّکش ترس است و ترس است و ترس!
📖مدير مدرسه
✍️جلال آل احمد
💬شما نظرتون درباره سیستم آموزشیمون چیه؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
چه وحشتی! میدیدم که این مردان آینده، در این کلاسها و امتحانها آن قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصابشان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلّم است، متوجّه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود، یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقهی دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به این که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرّکش ترس است و ترس است و ترس!
📖مدير مدرسه
✍️جلال آل احمد
💬شما نظرتون درباره سیستم آموزشیمون چیه؟
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#شعرپرماجرا
📜خوب من برگشتم با یه شعر جالب و عجیب غریب
این شعر واقعا داستان باحالی داره و آدم نمیدونه باهاش احساساتی بشه یا بخنده.
شاعر این شعر آقای نادر نادرپور هستن و انصافا که قلم خیلی زیبایی دارن.
حالا داستان شعر اینجور شروع میشه:
پیکرتراش پیرم و با تیشهی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریدهام
بر قامتت که وسوسهی شستشو در اوست
پاشیدهام شراب کفآلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیدهام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشودهام
از هر زنی، تراش تنی وام کردهام
از هر قدی، کرشمهی رقصی ربودهام
شاعر ما اینجا در نقش پیکر تراشی ظاهر شده که در دنیای شعر برای خودش دلبری میسازه. حالا من کاری ندارم از این و اون چقدر کنده که بتونه این دلبر دلربا رو بسازه ولی حالا برای چی چشم مردم رو کور میکنی آدم حسابی؟
به هر حال تا اینجا هنوز ماجرا خوبه بریم بقیه داستان رو بشنویم:
اما تو چون بتی که به بتساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکندهای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای
اینجا مشخص میشه که این دلبر ما خیلی به خودش مغروره و یه نظرم هم به پیکرتراش ما نمیندازه. حالا من نمیخوام طرف این خوشگل خانوم رو بگیرم ولی از حق نگذریم شما اگه قد و بالای رعنا و چشم زیبا داشتی و خلاصه همه چی تموم بودی به یه پیکرتراش پیر و فرتوت نگاه میکردی اصلا؟ نه والا!
حالا واکنش پیکرتراش دربرابر این همه سردی جالبه
هشدار! زآنکه در پس این پردهی نیاز
آن بتتراش بلهوس چشم بستهام
یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند
ببینند سایهها که تو را هم شکستهام!
بله در آخر پیکرتراش فرتوت و بهلوس ما میگه که یه روز آخر به سرم میزنه و از سر حسادت و خشم میشکنمت. خلاصه که رسما طرف رو تهدید کرد یا با منی یا عزرائیل!
به هر حال این بود داستان پیکرتراش پیر. حالا شما این نصیحت رو از من داشته باشین اگه جنبه ندارین عاشق نشین مخصوصا یه طرفه که یهو دید زد به سرت کار دست خودت و اون بنده خدا دادی.
💬دوست دارین بازم از اینجور شعرها که داستان جالبی دارن براتون بزارم؟
@book_dot_com📚
📜خوب من برگشتم با یه شعر جالب و عجیب غریب
این شعر واقعا داستان باحالی داره و آدم نمیدونه باهاش احساساتی بشه یا بخنده.
شاعر این شعر آقای نادر نادرپور هستن و انصافا که قلم خیلی زیبایی دارن.
حالا داستان شعر اینجور شروع میشه:
پیکرتراش پیرم و با تیشهی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریدهام
بر قامتت که وسوسهی شستشو در اوست
پاشیدهام شراب کفآلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیدهام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشودهام
از هر زنی، تراش تنی وام کردهام
از هر قدی، کرشمهی رقصی ربودهام
شاعر ما اینجا در نقش پیکر تراشی ظاهر شده که در دنیای شعر برای خودش دلبری میسازه. حالا من کاری ندارم از این و اون چقدر کنده که بتونه این دلبر دلربا رو بسازه ولی حالا برای چی چشم مردم رو کور میکنی آدم حسابی؟
به هر حال تا اینجا هنوز ماجرا خوبه بریم بقیه داستان رو بشنویم:
اما تو چون بتی که به بتساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکندهای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای
اینجا مشخص میشه که این دلبر ما خیلی به خودش مغروره و یه نظرم هم به پیکرتراش ما نمیندازه. حالا من نمیخوام طرف این خوشگل خانوم رو بگیرم ولی از حق نگذریم شما اگه قد و بالای رعنا و چشم زیبا داشتی و خلاصه همه چی تموم بودی به یه پیکرتراش پیر و فرتوت نگاه میکردی اصلا؟ نه والا!
حالا واکنش پیکرتراش دربرابر این همه سردی جالبه
هشدار! زآنکه در پس این پردهی نیاز
آن بتتراش بلهوس چشم بستهام
یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند
ببینند سایهها که تو را هم شکستهام!
بله در آخر پیکرتراش فرتوت و بهلوس ما میگه که یه روز آخر به سرم میزنه و از سر حسادت و خشم میشکنمت. خلاصه که رسما طرف رو تهدید کرد یا با منی یا عزرائیل!
به هر حال این بود داستان پیکرتراش پیر. حالا شما این نصیحت رو از من داشته باشین اگه جنبه ندارین عاشق نشین مخصوصا یه طرفه که یهو دید زد به سرت کار دست خودت و اون بنده خدا دادی.
💬دوست دارین بازم از اینجور شعرها که داستان جالبی دارن براتون بزارم؟
@book_dot_com📚
😁3
🌙هوای تابستان
چو آتشست به گرمی هوای تابستان
بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان
هوای عشق و هوای می و هوای تموز
سه آتشند، که خواری کنند با مستان
✍️اوحدی
#شبانگاه
#شب_شعر
@Book_dot_com📚
چو آتشست به گرمی هوای تابستان
بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان
هوای عشق و هوای می و هوای تموز
سه آتشند، که خواری کنند با مستان
✍️اوحدی
#شبانگاه
#شب_شعر
@Book_dot_com📚
❤2
#معرفی_کتاب
📖کتاب: آرزوی تو دستور توست
✍️نویسنده: کوین ترودو
🔄بازگردان: فاطمه ملکزاده
انتشارات: کتیبه پارسی
ژانر: موفقیت
📜خلاصه کتاب: همۀ ما در خانواده یا میان دوستان خود افرادی را داریم که بیمار یا معتاد هستند یا از افسردگی رنج میبرند. چطور میتوانم به او کمک کنم؟ پاسخ این است: اول روی خودت کار کن!
@book_dot_com📚
📖کتاب: آرزوی تو دستور توست
✍️نویسنده: کوین ترودو
🔄بازگردان: فاطمه ملکزاده
انتشارات: کتیبه پارسی
ژانر: موفقیت
📜خلاصه کتاب: همۀ ما در خانواده یا میان دوستان خود افرادی را داریم که بیمار یا معتاد هستند یا از افسردگی رنج میبرند. چطور میتوانم به او کمک کنم؟ پاسخ این است: اول روی خودت کار کن!
@book_dot_com📚
❤2
🗞معرفی کتاب"آرزوی تو دستور توست"
کوین ترودو فردی است که ادعا میکنه زمانی در انجمنهای مخفی برادرهود، فراماسونری و دیگر انجمنهای مخفیانه افراد ثروتمند بوده و با استفاده از اصولی که از این انجمن ها یادگرفته میلیونر شده.اون از این انجمن ها بیرون میاد تا بتونه اصولی که یاد گرفته رو با مردم عادی درمیان بگذاره.
بیس این کتاب درمورد قانون جاذبه است و افرادی که قانون جاذبه رو مطالعه میکنن میتونن از مفاهیم این کتاب استفاده کنن.
اما اگر به این قانون اعتقادی ندارین باز هم میتونین از این کتاب بهره ببرین چون نکاتی رو ذکر میکنه که کیفیت زندگیتون رو خوب میکنه.در این کتاب با قدرت باور از دیدگاه متفاوت تری نسبت به کتاب راز روبرو میشید.
"آرزوی تو دستور توست "بی نظیر،ساده و روان هست برای هرکسی که بخواد از پایه مسایل مربوط به زندگی موفق رو یاد بگیره و اجرا کنه.
قابل ذکره که مطالب عجیب وغریب و تخصصی نیستن و مفاهیم مهم کامل آموزش داده شده و فهم اون برای خواننده راحت هست چون با بیان مختلفی ذکر شدن.
در کنار همه اینها کوین ترودو تلاش میکنه تا مردم رو از افکار فقیرانه و باور بندگی رها کنه و بهشون آزادی و اعتماد به نفس ببخشه.
📚اگر از روانشناسی زرد و امیدواری های بیخودی و ناکارآمد در زندگی خسته شدین و دنبال اثری هستین که یک راه واقعی و آزمایش شده رو بهتون نشون بده این کتاب رو امتحان کنین.
💬نظر شما درباره این کتاب چیه؟
✍️نویسنده: تابان
@book_dot_com📚
کوین ترودو فردی است که ادعا میکنه زمانی در انجمنهای مخفی برادرهود، فراماسونری و دیگر انجمنهای مخفیانه افراد ثروتمند بوده و با استفاده از اصولی که از این انجمن ها یادگرفته میلیونر شده.اون از این انجمن ها بیرون میاد تا بتونه اصولی که یاد گرفته رو با مردم عادی درمیان بگذاره.
بیس این کتاب درمورد قانون جاذبه است و افرادی که قانون جاذبه رو مطالعه میکنن میتونن از مفاهیم این کتاب استفاده کنن.
اما اگر به این قانون اعتقادی ندارین باز هم میتونین از این کتاب بهره ببرین چون نکاتی رو ذکر میکنه که کیفیت زندگیتون رو خوب میکنه.در این کتاب با قدرت باور از دیدگاه متفاوت تری نسبت به کتاب راز روبرو میشید.
"آرزوی تو دستور توست "بی نظیر،ساده و روان هست برای هرکسی که بخواد از پایه مسایل مربوط به زندگی موفق رو یاد بگیره و اجرا کنه.
قابل ذکره که مطالب عجیب وغریب و تخصصی نیستن و مفاهیم مهم کامل آموزش داده شده و فهم اون برای خواننده راحت هست چون با بیان مختلفی ذکر شدن.
در کنار همه اینها کوین ترودو تلاش میکنه تا مردم رو از افکار فقیرانه و باور بندگی رها کنه و بهشون آزادی و اعتماد به نفس ببخشه.
📚اگر از روانشناسی زرد و امیدواری های بیخودی و ناکارآمد در زندگی خسته شدین و دنبال اثری هستین که یک راه واقعی و آزمایش شده رو بهتون نشون بده این کتاب رو امتحان کنین.
💬نظر شما درباره این کتاب چیه؟
✍️نویسنده: تابان
@book_dot_com📚
❤2
🌙 بزرگترین فقر
تنهایی و احساس زیادی بودن بزرگترین فقر است.
🗣مادر ترزا
💬به نظر شما بزرگترین فقر دنیا چه حسیه؟
#شبانگاه
#سخن_چین
@Book_dot_com📚
تنهایی و احساس زیادی بودن بزرگترین فقر است.
🗣مادر ترزا
💬به نظر شما بزرگترین فقر دنیا چه حسیه؟
#شبانگاه
#سخن_چین
@Book_dot_com📚
👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حسوحال
💫حس و حال گشتن تو یه کتابفروشی...
گاهی هوس میکنم برم داخل یه کتابفروشی اتفاقی که حتی ورودیش درست دیده نمیشه و ساعتها لایه قفسهها راه برم و تو دنیای کتابها غرق بشم.
@book_dot_com📚
💫حس و حال گشتن تو یه کتابفروشی...
گاهی هوس میکنم برم داخل یه کتابفروشی اتفاقی که حتی ورودیش درست دیده نمیشه و ساعتها لایه قفسهها راه برم و تو دنیای کتابها غرق بشم.
@book_dot_com📚
❤2
🌙خواستههایتان را محدود نکنید!
واقعیت این است که اگر شما آرزوی داشتن یک کادیلاک را در سر داشته باشید و من از شما بپرسم چگونه آن را تهیه میکنید، ممکن است هیچ توضیح منطقی و قابل قبولی در مورد چگونگی تهیه این کادیلاک نداشته باشید. اگر خواسته شما این باشد که همه بدهی کارتهای اعتباری خود را پرداخت کنید و از بدهی خارج شوید و من از شما بخواهم بگویید چگونه انتظار دارید این کار را انجام دهید، ممکن است در صفحه رادار خود به تمام چیزهایی که در زندگیتان میبینید.
لازم است بدانید که نباید با نوع تعریف خواستههایتان، خود را محدود کنید. نباید با نو تعریف خواستههایتان نگران این کنید که چگونه و چه زمان به خواسته خود میرسید.
📖 آرزوی تو دستور توست
✍️ کوین ترودو
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
واقعیت این است که اگر شما آرزوی داشتن یک کادیلاک را در سر داشته باشید و من از شما بپرسم چگونه آن را تهیه میکنید، ممکن است هیچ توضیح منطقی و قابل قبولی در مورد چگونگی تهیه این کادیلاک نداشته باشید. اگر خواسته شما این باشد که همه بدهی کارتهای اعتباری خود را پرداخت کنید و از بدهی خارج شوید و من از شما بخواهم بگویید چگونه انتظار دارید این کار را انجام دهید، ممکن است در صفحه رادار خود به تمام چیزهایی که در زندگیتان میبینید.
لازم است بدانید که نباید با نوع تعریف خواستههایتان، خود را محدود کنید. نباید با نو تعریف خواستههایتان نگران این کنید که چگونه و چه زمان به خواسته خود میرسید.
📖 آرزوی تو دستور توست
✍️ کوین ترودو
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#پاورقی
📍میدونین کدوم کتابها به بیشترین زبانهای دنیا ترجمه شدن؟
بعد انجیل کتاب مقدس مسیحیان که به بیش از ۷۰۴ زبان دنیا ترجمه شده، کتابهای ماجراهای پینوکیو نوشته کارلو کلودی و شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری با ترجمه به ۳۰۰ زبان دنیا بیشترین دفعات ترجمه رو دارن.
@Book_dot_com📚
📍میدونین کدوم کتابها به بیشترین زبانهای دنیا ترجمه شدن؟
بعد انجیل کتاب مقدس مسیحیان که به بیش از ۷۰۴ زبان دنیا ترجمه شده، کتابهای ماجراهای پینوکیو نوشته کارلو کلودی و شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری با ترجمه به ۳۰۰ زبان دنیا بیشترین دفعات ترجمه رو دارن.
@Book_dot_com📚
❤3
🌙بدون لبخند
مردم همیشه برای اُوِه از صفت «بداخلاق» استفاده میکردند. امّا بداخلاق نبود؛ بلکه علاقهای به مدام لبخند زدن نداشت. آیا درست بود که فقط به خاطر همین یک صفت به چشم یک جنایتکار به او نگاه کنند؟!
📖مردی به نام اوه
✍️فردریک بکمن
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
مردم همیشه برای اُوِه از صفت «بداخلاق» استفاده میکردند. امّا بداخلاق نبود؛ بلکه علاقهای به مدام لبخند زدن نداشت. آیا درست بود که فقط به خاطر همین یک صفت به چشم یک جنایتکار به او نگاه کنند؟!
📖مردی به نام اوه
✍️فردریک بکمن
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#جاکتابی
🪧اینا چندتا صندلی کتابخونه دارن
راستش برام جالبه کی همچین ایدهای داده و به نظرم به طور کلی ایده جالبیه هر چند ممکنه بعضیهاشون مناسب برای جای کتاب نباشن.
🏬صندلی کتابخونه دار
💬نظر شما درباره این ایده چیه؟
@Book_dot_com📚
🪧اینا چندتا صندلی کتابخونه دارن
راستش برام جالبه کی همچین ایدهای داده و به نظرم به طور کلی ایده جالبیه هر چند ممکنه بعضیهاشون مناسب برای جای کتاب نباشن.
🏬صندلی کتابخونه دار
💬نظر شما درباره این ایده چیه؟
@Book_dot_com📚
❤2🥰1