📚بوک‌ دات‌ کام📚
384 subscribers
481 photos
97 videos
62 links
کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم.
بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊

گروه هم خوانی
@Lets_read_a_book

ناشناس چنل
اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین
https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8
Download Telegram
🎼متن آهنگ"قهرمان جنگ"

He said, "Son, have you seen the world?
اون گفت "پسر، دنیا رو دیدی؟

Well what would you say if I said that you could?
چه می‌گویید اگر بگویم که شما می‌توانید؟

Just carry this gun, you'll even get paid."
فقط این تفنگ را حمل کنید، حتی پول هم دریافت خواهید کرد.

I said, "That sounds pretty good."
من گفتم: "این خیلی خوب به نظر می‌رسد.

Black leather boots
کفش‌های چرمی سیاه

Spit-shined so bright
با چشم درخشان سرشار از لعاب

They cut off my hair but it looks alright
موهایم رو کوتاه کردند ولی خوب به نظر می‌آمد

We marched and we sang
ما راه می‌رفتیم و آواز می‌خوندیم

We all became friends
همه دوست شدیم

As we learned how to fight
همانطور که ما یاد گرفتیم چگونه بجنگیم

A hero of war
قهرمان جنگ

Yeah that's what I'll be
آره، این چیزیه که من خواهم شد

And when I come home
و وقتی برگردم خونه

They'll be damn proud of me
همه به من افتخار خواهند کرد

I'll carry this flag
من این پرچم را حمل خواهم کرد

To the grave if I must
تا به مرگ اگر باید

Because it's a flag that I love
چون این پرچمی است که دوستش دارم

And a flag that I trust
و پرچمی که بهش اعتماد دارم

I kicked in the door
در را شکستم

I yelled my commands
دستورات خود را فریاد زدم

The children, they cried
بچه‌ها گریه می‌کردند

But I got my man
اما من بالاخره مردی که می‌خواستم رو گرفتم

We took him away
ما او را با خود بردیم

A bag over his face
با یک کیسه روی صورتش

From his family and his friends
از خانواده و دوستانش جداش کرده بودیم

They took off his clothes
لباسش رو درآوردند

They pissed in his hands
روی دستش ادرار کردند

I told them to stop
من بهشون گفتم که باید باید بس کنن

But then I joined in
اما خودم هم بهشون پیوستم

We beat him with guns
ما اون رو تفنگ زدیم

And batons not just once
و با چوب، نه فقط یکبار

But again and again
بلکه بارها و بارها

A hero of war
قهرمان جنگ

Yeah that's what I'll be
آره، این چیزیه که من خواهم شد

And when I come home
و وقتی برگردم خونه

They'll be damn proud of me
همه به من افتخار خواهند کرد

I'll carry this flag
من این پرچم را حمل خواهم کرد

To the grave if I must
تا به مرگ اگر باید

Because it's a flag that I love
چون این پرچمی است که دوستش دارم

And a flag that I trust
و پرچمی که بهش اعتماد دارم

She walked through bullets and haze
او در میان گلوله‌ها و مه راه می‌روید

I asked her to stop
من از او خواستم که بایستد

I begged her to stay
من التماس کردم که بماند

But she pressed on
اما او ادامه داد

So I lifted my gun
بنابراین من تفنگم را برداشتم

And I fired away
و شلیک کردم

And the shells jumped through the smoke
و پوسته‌ها از میان دود پریدند

And into the sand
و شن و ماسه

That the blood now had soaked
که حالا با خون خیس شده بود

She collapsed with a flag in her hand
او در حالی که پرچمی در دست داشت سقوط کرد

A flag white as snow
پرچمی سفید مثل برف

A hero of war
قهرمان جنگ

Is that what they see?
ایا این چیزی است که آنها می‌بینند

Just medals and scars
فقط مدال‌ها و زخم‌ها

So damn proud of me
تا حدی افتخار آفرین

And I brought home that flag
و من آن پرچم را به خانه آوردم

Now it gathers dust
حالا گرد و خاک گرفته

But it's a flag that I love
اما آن پرچمی است که عاشقش هستم

It's the only flag I trust
تنها پرچمی که به آن اعتماد دارم

@book_dot_com📚
2👌1
🌙ناراضی از دنیا

تعداد آدم‌هایی که من واقعا دوستشان دارم زیاد نیست؛ تعداد کسانی که نظر خوبی دربارشان دارم از آن هم کمتر است. "من هرچه بیشتر دنیا را می‌شناسم از آن ناراضی تر می‌شوم" هر روز که می‌گذرد بیشتر معتقد می‌شوم که آدم ها "شخصیت ناپایداری دارند" نمی‌شود روی ظواهر، لیاقت یا فهم و شعورشان حساب باز کرد!

📖غرور و تعصب
✍️جین آستین

#شبانگاه

@Book_dot_com 📚
#زنگ_تفریح

🎊امروز چالش داریم برای بچه‌ها کتاب‌خون!
بریم ببینیم چقدر اهل کتاب و مطالعه هستین

💬دوست داشتین تنیجه رو این زیر بنویسین😁

@book_dot_com📚
👍2
🎲 آزمون 'چالش برای کتاب‌خون‌ها📚'
بیا ببینیم واقعا چقدر درباره کتاب‌ها می‌دونی!
🖊 10 سوال · ‏15 ثانیه
🌙من او

هي! خدا جو! عشق مي آيد پري جويت کند
عشق مي بايد که از اين رو به آن رويت کند

ورد لبهايت اگر چون شيخ ذکر يا رب است
مي شود يک جفت چشم شوخ جادويت کند

اي وکيل بي گناهان قاضي القضات نيز
آمده تا خرقه اي را وقف گيسويت کند

باد شاليزار شالت را به رقص آورده است
هيچ کس جز من مبادا دست در مويت کند

خوش به حال بوته ي ياسي که در ايوان توست
مي تواند هر زمان دلتنگ شد بويت کند

بندگان در بند خويش اند از کسي ياري مخواه
از خدا بايد بخواهي تا «منِ او»* يت کند

✍️علیرضا بدیع

پ.ن: منِ او نام رمانی از رضا امیرخانی است.

#شبانگاه
#شب_شعر

@Book_dot_com📚
2
#معرفی_کتاب

📖کتاب: آنی شرلی
✍️نویسند: ال ام مونتگمری
🔄بازگردان: سارا قدیانی
انتشارات: قدیانی
ژانر: رمان

📜خلاصه کتاب: آنی دختری کک و مکی و موقرمزه. دختری شاد و سرخوش و البته یتیمه. این کتاب داستان فراز و فرودها و ماجراهایه که آنی پشت سر می‌زاره.

@book_dot_com📚
3
🗞معرفی مجموعه کتاب"آنی شرلی"

امروز قرارها بریم سراغ یه کتاب نوستالژی. کتابی که فک کنم همه ما با داستانش خاطره داریم.

داستان تمرکز زیادی روی تفکرات آنی شرلی داره. افکارش رو باز می‌کنه و تمام احساسات اون رو با جزئیات توضیح می‌ده که کمک زیادی به درک و همراه شدن با کاراکتر می‌کنه.

کتاب متن روونی داره و خیلی صمیمی و پر محبت نوشته شده که باعث می‌شه خواننده احساس راحتی کنه. علاوه بر این نویسنده داستانش رو با ساده‌ترین کلمات و آشناترین اصطلاحات روایت کرده و البته که مترجم هم سعی کرده از این سیستم پیروی کنه و به نظر من به خوبی از پسش بر اومده.

توصیفات کتاب دقیق و ریزبینانه است و به جزئیاتی پرداخته که دنیای داستان رو برای ما واقعی و آشنا می‌کنه و به این دنیای خیالی زندگی می‌بخشه.

کتاب آنی شرلی انگیزشی و امید بخشه و تلاش می‌کنه تا مهارت‌های زندگی در بین خطوط داستان به ما یاد بده. کتاب به ما یاد می‌ده چطور ببخشیم، خوشحال باشیم و به معنی واقعی کلمه چطور زندگی کنیم!

به شخصه فکر میکنم جلد اول و دوم این کتاب از بقیه قوی‌تر بود. توی جلدهای بعدی داستان تا حدی افتاد داشت و یا از هیجانش کاسته شد البته جلدهای بعدی هنوز هم ارزش خوندن رو دارن ولی شاید به لذت بخشی دو جلد اول نباشن.

📚در مجموع اگه می‌خواین کتابی بخونین که زندگی معمولی رو به جذاب‌ترین شکل ممکن براتون به تصویر بکشه و حالتون رو خوب کنه این کتاب انتخاب خوبی.

پ.ن: این کتاب به خاطر کلمات و اصطلاحات ساده‌ای که داره برای یادگیری زبان مناسبه.

💬نظر شما درباره این کتاب چیه؟

✍️نویسنده: آرونیا

@book_dot_com📚
2
#حسوحال

💫مجموعه کتاب آن شرلی یه همچین حس و حالی داره.
کتابی که پر از خنده‌ها و خوشحالی هاست. کتابی که بهت احساس گرما می‌ده درست مثل حس گرمای خورشید روی پوستت.

💬به نظر شما این کتاب چه حال و هوایی داره؟

@book_dot_com📚
2
🌙احساسات زیادی

 و اشتباه امروز به من یاد داد که نباید زیاد احساساتی و شاعرانه عمل کنم. امروز به این نتیجه رسیدم که احساساتی بودن در اونلی هیچ فایده ای ندارد. شاید صد سال پیش چنین کاری ساده به نظر می رسید، اما حالا قابل قبول نیست. مطمئنم که تو به زودی شاهد پیشرفت زیادی در خلق و خوی من خواهی بود، ماریلا! 

📖آنی شرلی
✍️ال ام مونتگمری

#شبانگاه

@Book_dot_com 📚
#پاورقی

📍تا حالا درباره کتاب‌های شیطانی چیزی شنیدین؟

کتاب نکرونومیکون یا رستاخیز مردگان اثر عبدال ال حضرته که در سال ۶۹۹ میلادی نوشته شده. این کتاب یکی از مرموزترین و عجیب‌ترین کتاب‌های دنیاست و گفته می‌شه کسی که این کتاب رو بخونه دیوونه می‌شه.

پ.ن: بیشتر دلیل معروفیت این ماجرا اشاره اچ پی لاوکرافت در داستان‌هاش به این کتابه.

@Book_dot_com📚
👍21
🌙عملی بی‌پروا

قبلاً اين را گفتم که وقتی این دختر معلول را با خود به خانه آوردم هرگز از خود سؤال نکرده بودم که او چه جایی را ممکن است در خانه‌ی ما اشغال کند. البته از ملایمت و عدم ایستادگی زنم در برابر خواسته‌های قلبی‌ام خبر داشتم، از این رو، محلی که از منابع مالی بسیار محدودمان می‌توانست به او تخصیص یابد از پیش معلوم بود. پس این بار هم طبق عادت همیشگی خود همان‌گونه عمل کردم که چه به ذائقه‌ی میل طبیعی و چه به پیروی از مبانی اخلاقی، همواره عمل می‌کنم، یعنی بی آن که درصدد محاسبه‌ی هزینه‌ای باشم که این شور و شوق درونی روی دست من می‌گذاشت (موضوعی که به نظر من مغایر با دستور کتاب مقدس است) و در واقع گز نکرده پاره کرده بودم. اما راهی جز این نیست که یا باید به تفضل خداوند تکیه نمود و يا سنگینی بار این‌گونه کارها را به دوش دیگری انداخت. من زود متوجه شدم که در این رهگذر، وظیفه‌ی بسیار سخت و سنگینی بر آملی تحمیل کرده‌ام، چندان سخت و سنگین که ابتدا پیش خود به‌شدت شرم زده شدم.

📖سمفونی پاستورال
✍️آندره ژید

#شبانگاه

@Book_dot_com📚
#جاکتابی

🪧اینجا یه باغ کتاب خیلی زیباست.

اینجا بزرگترین مجموعه کتاب و سرگرمی‌های علمی محسوب می‌شه و هدف از ساخته‌ش ایجاد یه نمایشگاه دائمی برای کتابه.

🏬آدرس:میدان ونک، بزرگراه حقانی، مسیر غرب به شرق، بعد از تقاطع بزرگراه شهید مدرس، خروجی کتابخانه ملی، باغ کتاب ‏تهران

@Book_dot_com📚
3
🌙خدایا متشکرم!

 آنی جواب داد: «ولی او با من حرف نمی‌زد، با خدا حرف می‌زد در ضمن به نظر نمی‌آمد به این کار علاقه‌ی چندانی داشته باشد. به نظر من او احساس می‌کرد خدا آن قدر دور است که صدای او را نمی‌شنود. البته من خودم چند دعای کوتاه خواندم. یک ردیف از درخت‌های بلند و سفید روی دریاچه خم شده بودند و نور خورشید از میان شاخ و برگشان به اعماق آب می‌تابید. آه! ماریلا! نمی‌دانی چقدر زیبا و رویایی بود! دیدن آن منظره بدن مرا به لرزه انداخت و دو یا سه بار گفتم که خدایا متشکرم!» 

📖آنی شرلی
✍️ال ام مونتگمری

💬شما چطور دعا می‌کنین به سادگی خدایا متشکرم یا یه دعا یا نیایش طولانی؟

#شبانگاه

@Book_dot_com 📚
#شناسنامه

✍🏻 سید جلال‌الدین سادات آل احمد
زاده‌ی: ۱۱ آدر ۱۳۰۲
درگذشت: ۱۸ شهریور ۱۳۴۸
ملیت: ایرانی🇮🇷
فعالیت‌ها: نویسنده، منتقد ادبی، مترجم، دبیر

📚آثار: پنج داستان، نفرین زمین، سنگی بر گوری، نون والقلم، مدیر مدرسه، سرگذشت کندوها، زن زیادی، سه تار، از رنجی که می‌بریم، دید و بازدید

@book_dot_com📚
2
📜زندگی نامه‌ی "جلال آل احمد"

جلال آل احمد در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در خانواده‌ای مذهبی در محلهٔ سیدنصرالدین شهر تهران به‌ دنیا آمد.

دوران کودکی و نوجوانی جلال در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت.

پس از اتمام دوران دبستان، پدر جلال، سیداحمد طالقانی، به او اجازهٔ درس‌ خواندن در دبیرستان را نداد اما او تسلیم خواست پدر نشد.

در دوران نوجوانی، وی تحت‌ تأثیر تربیت مذهبی در خانواده‌اش بوده‌ است.

تمام اطرافیان وی همچون پدر، برادر و پدربزرگش از طبقهٔ روحانیان بوده‌اند.

چنان‌که گفته شده پدرش در تربیت مذهبی وی بسیار جدی بوده‌ است.

آل احمد در بیست‌سالگی به‌ دلیل درخواست پدرش، راهی نجف می‌شود تا درس طلبگی بیاموزد و به‌ نوعی راه پدرش را ادامه دهد.

در سال‌های آخر دبیرستان بود که جلال با کلام کسروی و شریعت سنگلجی آشنا شد و همین مقدمه‌ای شد برای پیوستن وی به حزب توده.

پس از پایان دبیرستان، پدر او را نجف نزد برادر بزرگش سید محمدتقی فرستاد تا در آن‌جا به تحصیل در علوم دینی بپردازد؛ البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت اما در نجف ماندگار شد ولی پس از سه ماه به تهران بازگشت.

به‌ گفتهٔ برخی نویسندگان، وی در بازگشت از نجف در خصوص بسیاری از احکام شیعیان دستخوش دودلی و شک شده بود.

به‌ سبب کشش او به جریان روشنفکری، پدرش او را از خانه بیرون کرد.این روگردانی دو دلیل عمده داشت: یکی پشت‌ کردن به روحانیت و دیگری پیوستن به جریان توده ولی او هنوز گرایش مذهبی داشته‌ است.

هیچ قرینه‌ای موجود نیست که وی پس از پیوستن به حزب توده، از مذهب به‌ طور کلی کناره‌گیری کرده باشد.

در سال ۱۳۲۲ وارد دانشسرای عالی تهران شد و در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی فارغ‌التحصیل گشت.

او تحصیل را در دورهٔ دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد اما در اواخر تحصیل از ادامهٔ آن صرف‌ نظر کرد.نخستین مجموعهٔ داستان خود به نام «دید و بازدید» را در همین دوران منتشر کرده بود.

او که تأثیری گسترده بر جریان روشنفکری دوران خود داشت، به‌ جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعی، پژوهش‌های مردم‌شناسی، سفرنامه‌ها و ترجمه‌های متعددی نیز پرداخت.

شاید مهم‌ترین ویژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عین‌ حال عصبی و پرخاشگر که نمونه‌های خوب آن را در سفرنامه‌های او مثل «خسی در میقات» یا داستان زندگی‌نامهٔ «سنگی بر گوری» می‌توان دید.

در سال ۱۳۲۶ دومین کتاب خود به نام «از رنجی که می‌بریم» را هم‌زمان با کناره‌گیری از حزب توده چاپ کرد که بیان‌گر داستان‌های شکست مبارزاتش در این حزب است. پس از این خروج بود که برای مدتی به‌قول خودش ناچار به سکوت شد که البته سکوتی به‌معنای نپرداختن به سیاست و بیشتر قلم‌زدن بود.

پدر آل احمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سال‌ها به خانه آن‌ها پا نگذاشت.

پس از کودتای ۲۸ مرداد که ضربهٔ سنگینی بر پیکر آزادی‌خواهان و مبارزان با استبداد بود، آل احمد نیز دچار افسردگی شدیدی شد.در این سال‌ها وی کتاب خود را تحت عنوان «سرگذشت کندوها» به‌ چاپ رساند.

جلال به یک دورهٔ سکوت رفت و به دور از تمام هیاهوهای سیاسی سعی کرد تا خود را از نو بشناسد.که البته «مدیر مدرسه» هم مربوط به همین سال‌هاست.

وی در سال ۱۳۴۲ به‌اتفاق علی‌اکبر کنی‌پور برای سفر حج به مکه رفت.

جلال آل احمد از علاقه‌مندان به ایده کیبوتص بود.

وی مقالاتی را دربارهٔ «سوسیالیزم دهقانی اسرائیل» برای نشریه‌ای به نام ایرانیان نوشت و همچنین در سال ۱۳۴۱ در سفری به اسرائیل با همسرش سیمین دانشور، با این پدیده از نزدیک آشنا شد.

جلال آل احمد در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در ۴۵ سالگی در اَسالِم گیلان درگذشت.

پس از مرگ نابهنگام آل احمد، پیکر وی به‌سرعت تشییع و به‌ خاک سپرده شد که باعث باوری دربارهٔ سربه‌نیست‌شدن او توسط ساواک شد.

ولی شمس آل احمد قویاً معتقد است که ساواک او را به‌ قتل رسانده و شرح مفصلی در این باره در کتاب از چشم برادر بیان کرده‌است.

همسر جلال، در کتاب غروب جلال صریحاً عنوان می‌کند که شوهرش قربانی نوشابه شد. او علت مرگ جلال را زیاده‌روی در مصرف نوشابه الکلی قزونیکا (نام ودکایی ساخت ایران در آن زمان) ذکر می‌کند و علت پزشکی مرگ را هم آمبولی ریه در اثر افراط در مصرف مشروبات الکلی و سیگار اشنو نقل می‌کند و شایعات مربوط به دست‌ داشتن ساواک در مرگ جلال را صریحاً رد می‌کند.

جلال آل احمد وصیت کرده بود که جسدش را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند؛ ولی از آن‌جا که وصیت وی برابر شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروزآبادی شهر ری به‌ امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهی در شأن او ایجاد شود و این کار هیچ‌گاه صورت نگرفت.

آرامگاه او در قسمت بالای شبستان مسجد فیروزآبادی در شهر ری واقع شده‌است. بر روی سنگ قبر کوچک و بدون نام او، تنها امضایش دیده می‌شود.

@book_dot_com📚
2
🌙تا حالا از دست دادی؟

تا حالا شده کسی رو از دست بدی که دوسش داشتی و بخوای یه بار دیگه باهاش حرف بزنی؟ یه فرصت دیگه برای جبران زمان‌هایی که فکر می‌کردی ابدیه؟ اگه اینطوره، حتما می‌دونید که همه‌ی زندگیتون، همه روزهای عمرتون و هیچ چیز دیگه‌ای نمی‌تونه جای اون لحظه رو بگیره.

📖برای یک روز دیگر
✍️میچ آلبوم

💬شما از این لحظه‌ها تو زندگیتون داشتین؟

#شبانگاه

@Book_dot_com 📚
Amire Bi Gazand
Mohsen Chavoshi
#آهنگ

🎶امیر بی گزند
🎤محسن چاوشی

این آهنگ بخش‌های یه ترجیع‌بند از مولاناست. دقیقا معلوم نیست که مولانا این شعر رو برای کی گفته ولی دو نفری که بیشترین احتمال رو دارن شمس، پیر و مرشد مولانا، و حضرت‌علی هستن.

@Book_dot_com📚
2
🎼متن شعر "امیر بی گزند"

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟

عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی

عجب‌تر از عجایب‌ها، خبیر از جمله غایبها
امان اندر نوایی‌ها، به تدبیر، و دوا دانی

ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی
ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی

زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی

زهی پر بخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و تو سلطانی

به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی

دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید
که حلوا سخت شیرینست و حلوایی‌ش پنهانی

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

بدین مفتاح کآوردم، گشاده گر نشد مخزن
کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن

توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی
که سلطان‌السلاطینی و خوبان جمله طغرایی

حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی
کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!

جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی
جهان راضی ست و می‌داند که صد لونش بیارایی

شکفت ست این زمان گردون بریحان‌های گوناگون
زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می‌آیی

بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین
که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی

به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن
تو خندان‌روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی

توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل
بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی

توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص
توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی

چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد
تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی

تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی

وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت
عطا و بخشش شادت، نه نسیه‌ست و نه فردایی

به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را
بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را

سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟
چنین تنها چه می‌گردی؟ درین صحرا چه می‌کاری؟

زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند
اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری

مرا گویی: « چه می‌گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی
دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری

ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی
گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری

گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی
گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟

سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت
بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری

سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان
سلام علیک بی‌پایان، بر آن کرسی جباری

چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن
چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری

تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین
بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری

وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان
وگر قربان نگردی تو، یقین می‌دان که مرداری

خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان
چرایی بی‌نمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟

رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها
فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستی‌ها

@book_dot_com📚
2
🌙۱۲ سال پر ترس

چه وحشتی! می‌دیدم که این مردان آینده، در این کلاس‌ها و امتحان‌ها آن قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصاب‌شان را آن قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلّم است، متوجّه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود، یعنی کنار گود ایستاد و به این صف بندی هر روزه و هر ماهه ی معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقه‌ی دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به این که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرّکش ترس است و ترس است و ترس!

📖مدير مدرسه
✍️جلال آل احمد

💬شما نظرتون درباره سیستم آموزشیمون چیه؟

#شبانگاه

@Book_dot_com 📚
#شعرپرماجرا

📜خوب من برگشتم با یه شعر جالب و عجیب غریب
این شعر واقعا داستان باحالی داره و آدم نمی‌دونه باهاش احساساتی بشه یا بخنده.
شاعر این شعر آقای نادر نادرپور هستن و انصافا که قلم خیلی زیبایی دارن.

حالا داستان شعر اینجور شروع می‌شه:

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده‌ام
 
بر قامتت که وسوسه‌ی شستشو در اوست
پاشیده‌ام شراب کف‌آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده‌ام ز چشم حسودان نگاه را
 
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده‌ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده‌ام
از هر قدی، کرشمه‌ی رقصی ربوده‌ام
 
شاعر ما اینجا در نقش پیکر تراشی ظاهر شده که در دنیای شعر برای خودش دلبری می‌سازه. حالا من کاری ندارم از این و اون چقدر کنده که بتونه این دلبر دلربا رو بسازه ولی حالا برای چی چشم مردم رو کور می‌کنی آدم حسابی؟
به هر حال تا اینجا هنوز ماجرا خوبه بریم بقیه داستان رو بشنویم:

اما تو چون بتی که به بت‌ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده‌ای

اینجا مشخص می‌شه که این دلبر ما خیلی به خودش مغروره و یه نظرم هم به پیکرتراش ما نمی‌ندازه. حالا من نمی‌خوام طرف این خوشگل خانوم رو بگیرم ولی از حق نگذریم شما اگه قد و بالای رعنا و چشم زیبا داشتی و خلاصه همه چی تموم بودی به یه پیکرتراش پیر و فرتوت نگاه می‌کردی اصلا؟ نه والا!
حالا واکنش پیکرتراش دربرابر این همه سردی جالبه
 
هشدار!‌ زآنکه در پس این پرده‌ی نیاز
آن بت‌تراش بلهوس چشم بسته‌ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه‌ام کند
ببینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام!

بله در آخر پیکرتراش فرتوت و بهلوس ما می‌گه که یه روز آخر به سرم می‌زنه و از سر حسادت و خشم می‌شکنمت. خلاصه که رسما طرف رو تهدید کرد یا با منی یا عزرائیل!
به هر حال این بود داستان پیکرتراش پیر. حالا شما این نصیحت رو از من داشته باشین اگه جنبه ندارین عاشق نشین مخصوصا یه طرفه که یهو دید زد به سرت کار دست خودت و اون بنده خدا دادی.

💬دوست دارین بازم از اینجور شعرها که داستان جالبی دارن براتون بزارم؟

@book_dot_com📚
😁3