📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت26 ماشین با سرعت از کنار مادر رد شد. از کوچه باریک گذشت و به سمت خیابان اصلی چرخید. در قدیمی خانه مابین خانههای مدرن خودنمایی میکرد. آخرین چیزی که به چشمم خورد قفل بزرگ روی در بود. فاصله از آن خانه تا خانه فربد زیاد بود. هر چه به…
#از_یاد_من_برو
#پارت27
فربد دستش را روی کمرم گذاشت و سر انگشتانش را روی کمرم فشرد. کمرم درد گرفت. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
فربدی که تا همین لحظه شبیه مردی مهربان و حمایتگر بود داشت روی اصلی خودش را نشان میداد. سرش را خم کرد و آرام گفت:
- حالا از دست من فرار میکنی؟ حالا میری تو آغل موش قایم میشی؟ که چی؟ که من پیدات نکنم؟
با گوشیاش ولوم آهنگ را بالا برد. خم شد و با دست آزادش انگشتهایم را گرفت.
- این آهنگ عروسیمونه، یادته؟
گیج و مبهوت نگاهش کردم، هنوز منظور حرفهایش را نمیفهمیدم.
سرم را به دو طرف تکان دادم. فشار دستش روی کمرم بیشتر شد و وادارم کرد همراهش برقصم. چشمهایش لحظه به لحظه رنگ عوض میکرد. انگار مایعی شبیه قیر روی مردمک چشمهایش را میپوشاند و فربدی که تا پشت در آمده بود را از من دور میکرد:
- از رقص عروسیمون چی؟ از اون هم چیزی یادت نمیاد؟
کنار لبهایم لرزیدند. من هر لحظه درماندهتر میشدم. ای کاش پیش مادرم میماندم.
دستش را از روی کمرم برداشت و پشت سرم گذاشت. سرش را نزدیک آورد. دستهایم را روی سینهاش گذاشتم تا نزدیکتر از این نشود اما او در حالی که نفس نفس میزد من را بوسید. بوسهاش شبیه یک بغض بزرگ بود. سرش را خیلی عقب نکشید، از همین فاصله کم توی چشمهایم خیره شد:
- من چی؟ منو یادت نمیاد؟
دستم را روی لبهایم کشید. دستهایم میلرزیدند.
خیرهام بود. دست از نگاه کردن به چشمهایم برنمیداشت. داغی قیر چشمهایش را روی تنم ریخت.
- ولی کنعان رو یادت بود.
تنم سوخت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت27
فربد دستش را روی کمرم گذاشت و سر انگشتانش را روی کمرم فشرد. کمرم درد گرفت. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
فربدی که تا همین لحظه شبیه مردی مهربان و حمایتگر بود داشت روی اصلی خودش را نشان میداد. سرش را خم کرد و آرام گفت:
- حالا از دست من فرار میکنی؟ حالا میری تو آغل موش قایم میشی؟ که چی؟ که من پیدات نکنم؟
با گوشیاش ولوم آهنگ را بالا برد. خم شد و با دست آزادش انگشتهایم را گرفت.
- این آهنگ عروسیمونه، یادته؟
گیج و مبهوت نگاهش کردم، هنوز منظور حرفهایش را نمیفهمیدم.
سرم را به دو طرف تکان دادم. فشار دستش روی کمرم بیشتر شد و وادارم کرد همراهش برقصم. چشمهایش لحظه به لحظه رنگ عوض میکرد. انگار مایعی شبیه قیر روی مردمک چشمهایش را میپوشاند و فربدی که تا پشت در آمده بود را از من دور میکرد:
- از رقص عروسیمون چی؟ از اون هم چیزی یادت نمیاد؟
کنار لبهایم لرزیدند. من هر لحظه درماندهتر میشدم. ای کاش پیش مادرم میماندم.
دستش را از روی کمرم برداشت و پشت سرم گذاشت. سرش را نزدیک آورد. دستهایم را روی سینهاش گذاشتم تا نزدیکتر از این نشود اما او در حالی که نفس نفس میزد من را بوسید. بوسهاش شبیه یک بغض بزرگ بود. سرش را خیلی عقب نکشید، از همین فاصله کم توی چشمهایم خیره شد:
- من چی؟ منو یادت نمیاد؟
دستم را روی لبهایم کشید. دستهایم میلرزیدند.
خیرهام بود. دست از نگاه کردن به چشمهایم برنمیداشت. داغی قیر چشمهایش را روی تنم ریخت.
- ولی کنعان رو یادت بود.
تنم سوخت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز دو فنجان قهوه سفارش میدهم
و غرق در تماشای تو میشوم،
راحت باش!
هیچکس مزاحم نخواهد شد
اینجا کافهی "خیال من" است.
@book_dot_com 📚
و غرق در تماشای تو میشوم،
راحت باش!
هیچکس مزاحم نخواهد شد
اینجا کافهی "خیال من" است.
@book_dot_com 📚
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدایت را که میشنوم،
خورشید در دلم طلوع میکند.
ترجیح میدهم که در قلب تو باشم تا در ذهنت؛
چرا که ذهن ممکن است فراموش کند
ولی قلب هرگز...
@book_dot_com 📚
خورشید در دلم طلوع میکند.
ترجیح میدهم که در قلب تو باشم تا در ذهنت؛
چرا که ذهن ممکن است فراموش کند
ولی قلب هرگز...
@book_dot_com 📚
❤1
#جاکتابی
🪧این کافه بیشتر از اینکه یه کافه باشه شبیه به موزهای بینظیره که انواع کتابها رو ارائه میده و در همین حین از شما پذیرایی میکنه. قسمت داخلی این کافه یه محیط باصفا با یه حوض داخلیه. در بخش داخلی این کافه بیش از ۳۵۰۰ جلد کتاب مختلف با موضوعات متفاوت وجود داره که میشه به امانت گرفت.
🏬کافه کتاب دارالخلافه
آدرس: خیابان امام خمینی، خیابان شیخ هادی، کوچه مظفری خواه
@Book_dot_com📚
🪧این کافه بیشتر از اینکه یه کافه باشه شبیه به موزهای بینظیره که انواع کتابها رو ارائه میده و در همین حین از شما پذیرایی میکنه. قسمت داخلی این کافه یه محیط باصفا با یه حوض داخلیه. در بخش داخلی این کافه بیش از ۳۵۰۰ جلد کتاب مختلف با موضوعات متفاوت وجود داره که میشه به امانت گرفت.
🏬کافه کتاب دارالخلافه
آدرس: خیابان امام خمینی، خیابان شیخ هادی، کوچه مظفری خواه
@Book_dot_com📚
❤5
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت27 فربد دستش را روی کمرم گذاشت و سر انگشتانش را روی کمرم فشرد. کمرم درد گرفت. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. فربدی که تا همین لحظه شبیه مردی مهربان و حمایتگر بود داشت روی اصلی خودش را نشان میداد. سرش را خم کرد و آرام گفت: - حالا از…
🔔اطلاعیه
به خاطر یکسری مسائل ادامه این رمان در کانال گذاشته نمیشه.
به خاطر یکسری مسائل ادامه این رمان در کانال گذاشته نمیشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی
شیرینست
مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی زیباست،
مثل زیبایی یک غنچهٔ باز
زندگی
تکتک این ثانیه هاست
زندگی چرخش این عقربههاست
@book_dot_com 📚
شیرینست
مثل شیرینی یک روز قشنگ.
زندگی زیباست،
مثل زیبایی یک غنچهٔ باز
زندگی
تکتک این ثانیه هاست
زندگی چرخش این عقربههاست
@book_dot_com 📚
❤2
#پاسپورت
✍🏻 ژان ژنه (Jean Genet)
زاده: 19 دسامبر 1910
درگذشت: 15 آوریل 1986
ملیت: فرانسه 🇫🇷
فعالیتها: شاعر، رمان نویس، نمايشنامه نویس، فعال سیاسی
📚آثار:
بانوی گلهای ما، معجزه گل سرخ، مراسم خاکسپاری، کورلِ برست، روزنگاریهای دزد، زندانی عشق، نظارت عالیه، کلفتها، بالکن، سیاهزنگیها
@book_dot_com📚
✍🏻 ژان ژنه (Jean Genet)
زاده: 19 دسامبر 1910
درگذشت: 15 آوریل 1986
ملیت: فرانسه 🇫🇷
فعالیتها: شاعر، رمان نویس، نمايشنامه نویس، فعال سیاسی
📚آثار:
بانوی گلهای ما، معجزه گل سرخ، مراسم خاکسپاری، کورلِ برست، روزنگاریهای دزد، زندانی عشق، نظارت عالیه، کلفتها، بالکن، سیاهزنگیها
@book_dot_com📚
❤2
📜 زندگینامه "ژان ژنه"
ژان ژنه، نویسندهی فرانسوی، روز 19 دسامبر 1910 از پدر و مادری ناشناخته به دنیا آمد. مادرش او را بلافاصله پس از زایمان در گوشه ای رها کرد و رفت.
نخستین سالهای زندگی او در یک پرورشگاه یتیمان سپری شد و پس از آن به پدر و مادری رضاعی سپرده شد که آنها نیز او را به دزدی از خودشان و خانواده شان متهم کردند. او مدتی از عمرش را در یک دار التأدیب گذراند اما از آنجا گریخت.
ژنه پس از فرار به لژیون خارجی فرانسه پیوست که آن را نیز بی آنکه اجازهای از کسی گرفته باشد ترک گفت. پس از این ماجرا 20 سال در فرانسه سرگردان شد و زندگی اش را از راه دزدی و خود فروشی تامین میکرد.
وقتی به زندان افتاده بود و قرار بود تا ابد در آنجا بماند دست به قلم برد و به نویسندگی روی آورد. حامیان او در دنیای ادبیات سرانجام توانستند در سال ۱۹۴۸ حکم بخشودگی او را از رئیس جمهوری فرانسه بگیرند.
ژنه نیز پس از رهایی از زندان، تمام وقت خود را به نویسندگی در زمینهی هنر و فعالیت سیاسی اختصاص داد. او از هواداران و ستایندگان حزب پلنگ سیاه بود و در اندک مدتی به یک شخصیت در خور پرستش تبدیل شد، البته این شهرت تا اندازهای به دلیل انتشار مقالهای از ژان پل سارتر بود. مقالهای که در آن سارتر به ژنه به عنوان یک قدیس پرداخت.
نخستین نوشته های ژنه شامل چندین شعر، رمان و یک زندگینامه ی خود نوشت در قالب داستان میشدند. ژنه در سال ۱۹۴۷، همچنان که در زندان به سر می برد، نخستین نمایشنامه اش را نوشت که کُلفَت ها نام داشت. او پس از رهایی از زندان نیز به نوشتن نمایشنامه های گوناگون ادامه داد که بسیاری از آنها در قالب فیلمها و برنامههای مهم رادیو تلویزیونی اجرا و عرضه شدند.
پرثمرترین و موفقیت آمیز ترین دوره ی زندگی او به عنوان یک نمایشنامه نویس، واپسین سالهای دهه ی ۱۹۵۰ و آغازین سالهای دهه ۱۹۶۰ بود. ژان از نخستین ماههای سال ۱۹۷۰ به خاورمیانه رفت و آنجا در میان اعضای سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) زندگی و از آرمان آنان هواداری کرد.
ژان ژنه روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۶ براثر سرطان گلو در پاریس درگذشت و خاطرات سالهای زندگی اش در میان فلسطینیان در واپسین روزهای همان سال منتشر شد.
@book_dot_com 📚
ژان ژنه، نویسندهی فرانسوی، روز 19 دسامبر 1910 از پدر و مادری ناشناخته به دنیا آمد. مادرش او را بلافاصله پس از زایمان در گوشه ای رها کرد و رفت.
نخستین سالهای زندگی او در یک پرورشگاه یتیمان سپری شد و پس از آن به پدر و مادری رضاعی سپرده شد که آنها نیز او را به دزدی از خودشان و خانواده شان متهم کردند. او مدتی از عمرش را در یک دار التأدیب گذراند اما از آنجا گریخت.
ژنه پس از فرار به لژیون خارجی فرانسه پیوست که آن را نیز بی آنکه اجازهای از کسی گرفته باشد ترک گفت. پس از این ماجرا 20 سال در فرانسه سرگردان شد و زندگی اش را از راه دزدی و خود فروشی تامین میکرد.
وقتی به زندان افتاده بود و قرار بود تا ابد در آنجا بماند دست به قلم برد و به نویسندگی روی آورد. حامیان او در دنیای ادبیات سرانجام توانستند در سال ۱۹۴۸ حکم بخشودگی او را از رئیس جمهوری فرانسه بگیرند.
ژنه نیز پس از رهایی از زندان، تمام وقت خود را به نویسندگی در زمینهی هنر و فعالیت سیاسی اختصاص داد. او از هواداران و ستایندگان حزب پلنگ سیاه بود و در اندک مدتی به یک شخصیت در خور پرستش تبدیل شد، البته این شهرت تا اندازهای به دلیل انتشار مقالهای از ژان پل سارتر بود. مقالهای که در آن سارتر به ژنه به عنوان یک قدیس پرداخت.
نخستین نوشته های ژنه شامل چندین شعر، رمان و یک زندگینامه ی خود نوشت در قالب داستان میشدند. ژنه در سال ۱۹۴۷، همچنان که در زندان به سر می برد، نخستین نمایشنامه اش را نوشت که کُلفَت ها نام داشت. او پس از رهایی از زندان نیز به نوشتن نمایشنامه های گوناگون ادامه داد که بسیاری از آنها در قالب فیلمها و برنامههای مهم رادیو تلویزیونی اجرا و عرضه شدند.
پرثمرترین و موفقیت آمیز ترین دوره ی زندگی او به عنوان یک نمایشنامه نویس، واپسین سالهای دهه ی ۱۹۵۰ و آغازین سالهای دهه ۱۹۶۰ بود. ژان از نخستین ماههای سال ۱۹۷۰ به خاورمیانه رفت و آنجا در میان اعضای سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) زندگی و از آرمان آنان هواداری کرد.
ژان ژنه روز ۱۵ آوریل ۱۹۸۶ براثر سرطان گلو در پاریس درگذشت و خاطرات سالهای زندگی اش در میان فلسطینیان در واپسین روزهای همان سال منتشر شد.
@book_dot_com 📚
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اشک و باران با هم از روی نگاهش میچکند
او سرش را میبرد پایین… خیابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمین گم میشوند
او فقط میماند و چندین خیابانِ شلوغ
«نجمه زارع»
@book_dot_com 📚
او سرش را میبرد پایین… خیابانِ شلوغ
عابران مانند باران در زمین گم میشوند
او فقط میماند و چندین خیابانِ شلوغ
«نجمه زارع»
@book_dot_com 📚
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میتراود مهتاب،
میدرخشد شبتاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليک
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم میشكند.
@book_dot_com 📚
میدرخشد شبتاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليک
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم میشكند.
@book_dot_com 📚
❤4🥰1
#چالش ادبی این هفتهمون
بیاین ببینیم چقدر دنیای کتاب رو میشناسین💪
بیاین ببینیم چقدر دنیای کتاب رو میشناسین💪
داستان «شاهی که به زنان اعتماد نداشت و کنیزک زرد رو»
در کدام کتاب آمده است؟
در کدام کتاب آمده است؟
Anonymous Quiz
58%
هزار و یک شب
5%
مثنوی معنوی
16%
سندباد نامه
21%
هفت پیکر
تنها نویسنده عربزبان که موفق به دریافت جایز ه نوبل شد؟
Anonymous Quiz
11%
غاده السمان
33%
نجیب محفوظ
6%
طیب صالح
50%
جبران خلیل جبران
نقطهی شروع ادبیات را در کدام تمدن میتوان یافت؟
Anonymous Quiz
31%
تمدن بابل
25%
تمدن سومر
13%
تمدن مصر
31%
تمدن ایلامی