کدام یک از آثار زیر مربوط به ادبیات فرانسه نمیشود؟
Anonymous Quiz
11%
بینوایان
6%
کنت مونت کریستو
78%
مرشد و مارگاریتا
6%
بابا گوریو
او مبدع داستانهای کارآگاهی و از اولین نویسندگان داستان کوتاه در آمریکا است.
Anonymous Quiz
75%
ادگار آلن پو
13%
الکساندر دوما
13%
ژول ورن
0%
امیلیو سالگاری
کدام یک از آثار صادق هدایت سبکی سورئال دارد؟
Anonymous Quiz
11%
حاجی آقا
11%
مرده خوار
61%
بوف کور
17%
آبجی خانوم
طولانی ترین رمان جهان
Anonymous Quiz
5%
رؤیای تکه کاغذها (آرنو اشمیت)
38%
کلیدر (محمود دولت آبادی)
5%
آرتامن/ کوروش بزرگ ( ژرژ دو سکودری)
52%
در جستوجوی زمان ازدسترفته (مارسل پروست)
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت24 خم شد و چانهام را گرفت، صدایش کشدار و لحنش پر از سرزنش بود: - خودت بهم بگو، من با تویی که با اون پسره رفته بودی سر قرار چه کار میکردم؟ نازت میکردم؟ حس گناه شبیه پارچهای سنگین روی سرم افتاد. چیزی شبیه موریانه شروع کرد به جویدن…
#از_یاد_من_برو
#پارت25
با سرم به فربد اشاره زدم:
- مامان، این داره چی میگه؟ مگه... مگه... مگه کنعان زنده است؟ مگه شما نگفتی کنعان مرده؟
دستهایش را در هوا تکان داد. حالت صورتش مثل کسی بود که میخواهد گریه کند. پدر... پدرم هم روی طاقچه پنجره نشسته و دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود. سرش را پایین انداخته بود، در حالی که پرده نیمی از تنش را در برگرفته بود.
- چی بگم؟ چی بگم؟
فربد جلو آمد:
- بهش گفتی مرده؟... خوب کردی، ای کاش که مرده بود.
گوشه لباسم را توی دستم گرفتم. دستهایم میلرزید. میترسیدم. از همهشان میترسیدم.
وقتی فربد بازویم را گرفت و من را به دنبال خودش کشاند، بی اختیار همراهش شدم. آن حس امنی که از این خانه میگرفتم، با برملا شدن دروغ مادر پر کشید و رفت.
مادر با صدای پر عجز نالید:
- کجا میبریش؟ بچهمو کجا میبری؟
مکث کرد، برگشت و با چشمهای درشت شده گفت:
- خونهش!
مادر مرغ پر کنده بود. برای برگرداندن من شبیه اسپند روی آتش بالا و پایین میپرید. یک بار به طرف ما میآمد و بازوی فربد را میگرفت، یکبار به سمت پدر میرفت و التماسش میکرد:
- سهراب چرا نشستی، پاشو نذار ببرتش! ایندفعه دیگه زنده برنمیگرده... پاشو سهراب... پاشو بچهم!
جوابی از پدر نیامد، سکوت و سکوت و شرمساری!
جلوی در مهرنیا با نان تازه توی دستش، با دیدن من و فربد بهت زده خیره شد.
فربد در ماشین را باز کرد و کمکم کرد سوار ماشین سیاه غولپیکرش شوم.
اما مادر با پای برهنه از در بیرون زد. سراسیمه محکم با ضربات کوتاه به شیشه ماشین کوبید.
شیشه را پایین دادم.
- بیا پایین مادر، دوباره نرو خونه این روانی، ایندفعه جسدتو برای من میآره!
سرم را جلوتر بردم. حس عذاب وجدان خیانت همان پارچهی سنگینی بود که هنوز از شانههایم نیفتاده بود:
- من بهش خیانت کردم مامان، با همون کنعانی که شما گفتین مرده!
پشتسر هم به در ماشین میکوبید:
- من دروغ نگفتم پریوش، دروغ نگفتم. این حرف خودت بود، وقتی که فهمیدی ازدواج کرده، گفتی مامان کنعان دیگه برای من مرده! خودت گفتی مادر... خودت گفتی!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت25
با سرم به فربد اشاره زدم:
- مامان، این داره چی میگه؟ مگه... مگه... مگه کنعان زنده است؟ مگه شما نگفتی کنعان مرده؟
دستهایش را در هوا تکان داد. حالت صورتش مثل کسی بود که میخواهد گریه کند. پدر... پدرم هم روی طاقچه پنجره نشسته و دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود. سرش را پایین انداخته بود، در حالی که پرده نیمی از تنش را در برگرفته بود.
- چی بگم؟ چی بگم؟
فربد جلو آمد:
- بهش گفتی مرده؟... خوب کردی، ای کاش که مرده بود.
گوشه لباسم را توی دستم گرفتم. دستهایم میلرزید. میترسیدم. از همهشان میترسیدم.
وقتی فربد بازویم را گرفت و من را به دنبال خودش کشاند، بی اختیار همراهش شدم. آن حس امنی که از این خانه میگرفتم، با برملا شدن دروغ مادر پر کشید و رفت.
مادر با صدای پر عجز نالید:
- کجا میبریش؟ بچهمو کجا میبری؟
مکث کرد، برگشت و با چشمهای درشت شده گفت:
- خونهش!
مادر مرغ پر کنده بود. برای برگرداندن من شبیه اسپند روی آتش بالا و پایین میپرید. یک بار به طرف ما میآمد و بازوی فربد را میگرفت، یکبار به سمت پدر میرفت و التماسش میکرد:
- سهراب چرا نشستی، پاشو نذار ببرتش! ایندفعه دیگه زنده برنمیگرده... پاشو سهراب... پاشو بچهم!
جوابی از پدر نیامد، سکوت و سکوت و شرمساری!
جلوی در مهرنیا با نان تازه توی دستش، با دیدن من و فربد بهت زده خیره شد.
فربد در ماشین را باز کرد و کمکم کرد سوار ماشین سیاه غولپیکرش شوم.
اما مادر با پای برهنه از در بیرون زد. سراسیمه محکم با ضربات کوتاه به شیشه ماشین کوبید.
شیشه را پایین دادم.
- بیا پایین مادر، دوباره نرو خونه این روانی، ایندفعه جسدتو برای من میآره!
سرم را جلوتر بردم. حس عذاب وجدان خیانت همان پارچهی سنگینی بود که هنوز از شانههایم نیفتاده بود:
- من بهش خیانت کردم مامان، با همون کنعانی که شما گفتین مرده!
پشتسر هم به در ماشین میکوبید:
- من دروغ نگفتم پریوش، دروغ نگفتم. این حرف خودت بود، وقتی که فهمیدی ازدواج کرده، گفتی مامان کنعان دیگه برای من مرده! خودت گفتی مادر... خودت گفتی!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤2
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت25 با سرم به فربد اشاره زدم: - مامان، این داره چی میگه؟ مگه... مگه... مگه کنعان زنده است؟ مگه شما نگفتی کنعان مرده؟ دستهایش را در هوا تکان داد. حالت صورتش مثل کسی بود که میخواهد گریه کند. پدر... پدرم هم روی طاقچه پنجره نشسته و دستهایش…
#از_یاد_من_برو
#پارت26
ماشین با سرعت از کنار مادر رد شد. از کوچه باریک گذشت و به سمت خیابان اصلی چرخید. در قدیمی خانه مابین خانههای مدرن خودنمایی میکرد. آخرین چیزی که به چشمم خورد قفل بزرگ روی در بود.
فاصله از آن خانه تا خانه فربد زیاد بود. هر چه به آن خانه نزدیکتر میشدیم عرض خیابانها بیشتر و کوچهها از وجود آدمها خلوتتر میشد. هوا هم کمی بهتر!
در با ریموت باز شده بود. ماشین با سر و صدا از رمپ پارکینگ پایین رفت و توی پارکینگ بزرگ و خالی توقف کرد.
فربد از ماشین پیاده شد. به طرف من آمد. در را باز کرد و کمکم کرد تا از غول مشکیش پایین بیایم.
دستش را دور تنم انداخت و با صبر و احتیاط همراهیام کرد.
توی آسانسور از توی آینه به خودم نگاه کردم. نمیدانستم به خودم حق بدهم که خودم را نشناسم یا نه!
نگاهم به بالا کشیده شد. قد من تا شانه فربد و فربد دو برابر درشتتر از من بود. کمی که سرم را بالاتر بردم نگاه خیره فربد دیگر نگذاشت سرم را پایین بیاورم. بی حرکت، بدون پلک زدن داشت نگاهم میکرد.
در آسانسور باز شد. دستم را گرفت. شوکه شد.
- دستات چرا اینقدر سرده؟
جوابی ندادم. فقط آرام سرم را تکان دادم.
در آسانسور یکراست به سالن بزرگ خانه باز شد. با ورود ما آهنگ لایت فرانسوی در تمام فضای خانه پخش شد!
کفپوش سالن بزرگ خانه سنگهای براق و مجلل بود. دیوارها هم جای خالی نداشت، هر قسمتی با دیوارکوبهای پر زرق و برق طلایی، با تابلوهای رزین و قابهای معرقکاری پر شده بود.
چند دست مبل توی سالن چیدمان شده بود.
تاج و دستههای چوبی هر دست مبل در خودش پیچیده و بالا آمده بود. تنها وسیله ساده کاناپهای بود که مقابل تلویزیون قرار داشت.
این سالن آنقدر وسیله داشت که بیشتر شبیه سالن یک موزه بود تا سالن یک خانه!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت26
ماشین با سرعت از کنار مادر رد شد. از کوچه باریک گذشت و به سمت خیابان اصلی چرخید. در قدیمی خانه مابین خانههای مدرن خودنمایی میکرد. آخرین چیزی که به چشمم خورد قفل بزرگ روی در بود.
فاصله از آن خانه تا خانه فربد زیاد بود. هر چه به آن خانه نزدیکتر میشدیم عرض خیابانها بیشتر و کوچهها از وجود آدمها خلوتتر میشد. هوا هم کمی بهتر!
در با ریموت باز شده بود. ماشین با سر و صدا از رمپ پارکینگ پایین رفت و توی پارکینگ بزرگ و خالی توقف کرد.
فربد از ماشین پیاده شد. به طرف من آمد. در را باز کرد و کمکم کرد تا از غول مشکیش پایین بیایم.
دستش را دور تنم انداخت و با صبر و احتیاط همراهیام کرد.
توی آسانسور از توی آینه به خودم نگاه کردم. نمیدانستم به خودم حق بدهم که خودم را نشناسم یا نه!
نگاهم به بالا کشیده شد. قد من تا شانه فربد و فربد دو برابر درشتتر از من بود. کمی که سرم را بالاتر بردم نگاه خیره فربد دیگر نگذاشت سرم را پایین بیاورم. بی حرکت، بدون پلک زدن داشت نگاهم میکرد.
در آسانسور باز شد. دستم را گرفت. شوکه شد.
- دستات چرا اینقدر سرده؟
جوابی ندادم. فقط آرام سرم را تکان دادم.
در آسانسور یکراست به سالن بزرگ خانه باز شد. با ورود ما آهنگ لایت فرانسوی در تمام فضای خانه پخش شد!
کفپوش سالن بزرگ خانه سنگهای براق و مجلل بود. دیوارها هم جای خالی نداشت، هر قسمتی با دیوارکوبهای پر زرق و برق طلایی، با تابلوهای رزین و قابهای معرقکاری پر شده بود.
چند دست مبل توی سالن چیدمان شده بود.
تاج و دستههای چوبی هر دست مبل در خودش پیچیده و بالا آمده بود. تنها وسیله ساده کاناپهای بود که مقابل تلویزیون قرار داشت.
این سالن آنقدر وسیله داشت که بیشتر شبیه سالن یک موزه بود تا سالن یک خانه!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذار سر به سینهی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب
«فریدون مشیری»
@book_dot_com 📚
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
بیمار خندههای توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب
«فریدون مشیری»
@book_dot_com 📚
❤4
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت26 ماشین با سرعت از کنار مادر رد شد. از کوچه باریک گذشت و به سمت خیابان اصلی چرخید. در قدیمی خانه مابین خانههای مدرن خودنمایی میکرد. آخرین چیزی که به چشمم خورد قفل بزرگ روی در بود. فاصله از آن خانه تا خانه فربد زیاد بود. هر چه به…
#از_یاد_من_برو
#پارت27
فربد دستش را روی کمرم گذاشت و سر انگشتانش را روی کمرم فشرد. کمرم درد گرفت. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
فربدی که تا همین لحظه شبیه مردی مهربان و حمایتگر بود داشت روی اصلی خودش را نشان میداد. سرش را خم کرد و آرام گفت:
- حالا از دست من فرار میکنی؟ حالا میری تو آغل موش قایم میشی؟ که چی؟ که من پیدات نکنم؟
با گوشیاش ولوم آهنگ را بالا برد. خم شد و با دست آزادش انگشتهایم را گرفت.
- این آهنگ عروسیمونه، یادته؟
گیج و مبهوت نگاهش کردم، هنوز منظور حرفهایش را نمیفهمیدم.
سرم را به دو طرف تکان دادم. فشار دستش روی کمرم بیشتر شد و وادارم کرد همراهش برقصم. چشمهایش لحظه به لحظه رنگ عوض میکرد. انگار مایعی شبیه قیر روی مردمک چشمهایش را میپوشاند و فربدی که تا پشت در آمده بود را از من دور میکرد:
- از رقص عروسیمون چی؟ از اون هم چیزی یادت نمیاد؟
کنار لبهایم لرزیدند. من هر لحظه درماندهتر میشدم. ای کاش پیش مادرم میماندم.
دستش را از روی کمرم برداشت و پشت سرم گذاشت. سرش را نزدیک آورد. دستهایم را روی سینهاش گذاشتم تا نزدیکتر از این نشود اما او در حالی که نفس نفس میزد من را بوسید. بوسهاش شبیه یک بغض بزرگ بود. سرش را خیلی عقب نکشید، از همین فاصله کم توی چشمهایم خیره شد:
- من چی؟ منو یادت نمیاد؟
دستم را روی لبهایم کشید. دستهایم میلرزیدند.
خیرهام بود. دست از نگاه کردن به چشمهایم برنمیداشت. داغی قیر چشمهایش را روی تنم ریخت.
- ولی کنعان رو یادت بود.
تنم سوخت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت27
فربد دستش را روی کمرم گذاشت و سر انگشتانش را روی کمرم فشرد. کمرم درد گرفت. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
فربدی که تا همین لحظه شبیه مردی مهربان و حمایتگر بود داشت روی اصلی خودش را نشان میداد. سرش را خم کرد و آرام گفت:
- حالا از دست من فرار میکنی؟ حالا میری تو آغل موش قایم میشی؟ که چی؟ که من پیدات نکنم؟
با گوشیاش ولوم آهنگ را بالا برد. خم شد و با دست آزادش انگشتهایم را گرفت.
- این آهنگ عروسیمونه، یادته؟
گیج و مبهوت نگاهش کردم، هنوز منظور حرفهایش را نمیفهمیدم.
سرم را به دو طرف تکان دادم. فشار دستش روی کمرم بیشتر شد و وادارم کرد همراهش برقصم. چشمهایش لحظه به لحظه رنگ عوض میکرد. انگار مایعی شبیه قیر روی مردمک چشمهایش را میپوشاند و فربدی که تا پشت در آمده بود را از من دور میکرد:
- از رقص عروسیمون چی؟ از اون هم چیزی یادت نمیاد؟
کنار لبهایم لرزیدند. من هر لحظه درماندهتر میشدم. ای کاش پیش مادرم میماندم.
دستش را از روی کمرم برداشت و پشت سرم گذاشت. سرش را نزدیک آورد. دستهایم را روی سینهاش گذاشتم تا نزدیکتر از این نشود اما او در حالی که نفس نفس میزد من را بوسید. بوسهاش شبیه یک بغض بزرگ بود. سرش را خیلی عقب نکشید، از همین فاصله کم توی چشمهایم خیره شد:
- من چی؟ منو یادت نمیاد؟
دستم را روی لبهایم کشید. دستهایم میلرزیدند.
خیرهام بود. دست از نگاه کردن به چشمهایم برنمیداشت. داغی قیر چشمهایش را روی تنم ریخت.
- ولی کنعان رو یادت بود.
تنم سوخت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز دو فنجان قهوه سفارش میدهم
و غرق در تماشای تو میشوم،
راحت باش!
هیچکس مزاحم نخواهد شد
اینجا کافهی "خیال من" است.
@book_dot_com 📚
و غرق در تماشای تو میشوم،
راحت باش!
هیچکس مزاحم نخواهد شد
اینجا کافهی "خیال من" است.
@book_dot_com 📚
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدایت را که میشنوم،
خورشید در دلم طلوع میکند.
ترجیح میدهم که در قلب تو باشم تا در ذهنت؛
چرا که ذهن ممکن است فراموش کند
ولی قلب هرگز...
@book_dot_com 📚
خورشید در دلم طلوع میکند.
ترجیح میدهم که در قلب تو باشم تا در ذهنت؛
چرا که ذهن ممکن است فراموش کند
ولی قلب هرگز...
@book_dot_com 📚
❤1
#جاکتابی
🪧این کافه بیشتر از اینکه یه کافه باشه شبیه به موزهای بینظیره که انواع کتابها رو ارائه میده و در همین حین از شما پذیرایی میکنه. قسمت داخلی این کافه یه محیط باصفا با یه حوض داخلیه. در بخش داخلی این کافه بیش از ۳۵۰۰ جلد کتاب مختلف با موضوعات متفاوت وجود داره که میشه به امانت گرفت.
🏬کافه کتاب دارالخلافه
آدرس: خیابان امام خمینی، خیابان شیخ هادی، کوچه مظفری خواه
@Book_dot_com📚
🪧این کافه بیشتر از اینکه یه کافه باشه شبیه به موزهای بینظیره که انواع کتابها رو ارائه میده و در همین حین از شما پذیرایی میکنه. قسمت داخلی این کافه یه محیط باصفا با یه حوض داخلیه. در بخش داخلی این کافه بیش از ۳۵۰۰ جلد کتاب مختلف با موضوعات متفاوت وجود داره که میشه به امانت گرفت.
🏬کافه کتاب دارالخلافه
آدرس: خیابان امام خمینی، خیابان شیخ هادی، کوچه مظفری خواه
@Book_dot_com📚
❤5
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت27 فربد دستش را روی کمرم گذاشت و سر انگشتانش را روی کمرم فشرد. کمرم درد گرفت. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. فربدی که تا همین لحظه شبیه مردی مهربان و حمایتگر بود داشت روی اصلی خودش را نشان میداد. سرش را خم کرد و آرام گفت: - حالا از…
🔔اطلاعیه
به خاطر یکسری مسائل ادامه این رمان در کانال گذاشته نمیشه.
به خاطر یکسری مسائل ادامه این رمان در کانال گذاشته نمیشه.