#جاکتابی
🪧این کتابفروشی شناور در کانال رِجِنتس به «کتابفروشی قایقی» معروفه.
این کتابفروشی قبلا متحرک بوده اما حالا یه مکان دائمی پیدا کرده و بازدیدکنندگان در تمام طول سال میتونن از اون دیدن کنن. در زمستان با گرمی آتش هیزم و در تابستان با اجرای شعر و موسیقی بر پشت بام کتابخانه شناور از بازدیدکنندگان پذیرایی میشه.
🏬کتاب فروشی واژه روی آب | Word on the Water
لندن ـ انگلستان
@Book_dot_com📚
🪧این کتابفروشی شناور در کانال رِجِنتس به «کتابفروشی قایقی» معروفه.
این کتابفروشی قبلا متحرک بوده اما حالا یه مکان دائمی پیدا کرده و بازدیدکنندگان در تمام طول سال میتونن از اون دیدن کنن. در زمستان با گرمی آتش هیزم و در تابستان با اجرای شعر و موسیقی بر پشت بام کتابخانه شناور از بازدیدکنندگان پذیرایی میشه.
🏬کتاب فروشی واژه روی آب | Word on the Water
لندن ـ انگلستان
@Book_dot_com📚
❤3
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت23 عقب رفتم. حین عقب رفتن بی اختیار گریه میکردم. حوصلهش سر رفت. قدمهایش را بلندتر کرد و با یک حرکت بازویم را گرفت. جیغ زدم. توجهی نکرد. صدای جیغ و فریاد مادر و پدر حتی برای یک ثانیه هم او را از حرکت باز نداشت. تقلا میکردم تا ولم…
سلام دوستان
حال نویسنده این کار چندان مساعد نیست. برای همین تا امشب پارت جدید نداریم.🙏
حال نویسنده این کار چندان مساعد نیست. برای همین تا امشب پارت جدید نداریم.🙏
😢2
#شناسنامه
✍🏻 فاطمه علیزاده هراتی
زادهی: 27 بهمن 1327
درگذشت: 21 اردیبهشت 1375
ملیت: ایرانی 🇮🇷
فعالیتها: نويسنده
📚آثار:
دو منظره، خانه ادریسیها، شبهای تهران، ملک آسیاب، تالارها، چهارراه، سفر ناگذشتنی
@book_dot_com📚
✍🏻 فاطمه علیزاده هراتی
زادهی: 27 بهمن 1327
درگذشت: 21 اردیبهشت 1375
ملیت: ایرانی 🇮🇷
فعالیتها: نويسنده
📚آثار:
دو منظره، خانه ادریسیها، شبهای تهران، ملک آسیاب، تالارها، چهارراه، سفر ناگذشتنی
@book_dot_com📚
📜 زندگینامه "غزاله علیزاده"
فاطمه علیزاده هراتی، تنها فرزند خانوادهای اصیل و ثروتمند، در 27 بهمن 1327 در مشهد به دنیا آمد. پدرش تاجر و مادرش منیرالسادات سیدی زنی فرهیخته و از شاعران و نویسندگان توانای زمان خود بود. خود غزاله دوران کودکیاش را با بگومگوهای پدر و مادرش و بحثهایشان دربارهی جدایی به یاد میآورد.
دیپلم رشتهی انسانی را در مشهد گرفت و برای تحصیل در رشتهی حقوق به سمت تهران روانه شد. بعد از اتمام دورهی کارشناسی، وارد دانشگاه سوربن شد تا در رشتهی فلسفه و سینما تحصیل کند. او با مرگ ناگهانی پدرش دانشگاه و پایاننامه را رها و به وطن برگشت. اندوخته های علمی از دانشگاه سوربن و محافل ادبی که با حضور بزرگانی همچون سعید نفیسی و مهدی اخوان ثالث توسط مادرش در خانهشان برگزار میشد، از بهترین توشههای راه نویسندگی غزاله علیزاده بود.
در سال 1348 با بیژن الهی، شاعر نامی، ازدواج کرد و حاصل آن دختری به نام سلمی بود. این ازدواج در دههی 50 به جدایی ختم شد. او در ازدواج دوم خود با محمدرضا نظامشهیدی هم طعم جدایی را چشید. همچنین او سالهایی از عمرش را با سرطان دستبهگریبان بود. جنگ مداومی که او را ناچار کرده بود برای نوشتن رمان «خانهی ادریسیها» دو منشی استخدام کند.
غزاله علیزاده بالاخره در سال 1375 تصمیمش را گرفت و بعد از دو خودکشی نافرجام، خود را در روستای جواهرده از درختی حلقآویز کرد. او در نامهی خداحافظیاش از خستگیاش گفته بود: «تنها و خستهام، برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم در خانهی تاریک؟ من غلام خانههای روشنم.»
سیر نویسندگی:
اولین داستانش را در 14 سالگی نوشت. او از میانهی دهه 40 نویسندگی را بهطور حرفهای ادامه داد. اولین رمان او «بعد از تابستان» نام دارد که درسال 1356 به چاپ رسید. در سال 1357 علیزاده اولین مجموعه داستانش با نام «سفر ناگذشتنی» را چاپ کرد که مورد تحسین بسیاری از منتقدین ادبی قرار گرفت و آن را نشانهای روشن بر طلوع حضوری زنانه در دنیای مردانه نویسندگی آن دوران میدیدند.
نام غزاله علیزاده با «خانهی ادریسی ها» گره خورده است. رمانی که داستانی در شهری به نام عشق آباد اتفاق میافتد. خانوادهی اشرافی ادریسی در جریان یک انقلاب بلشویکی، با ورود ناگهانی مهمان هایی ناخوانده، غافلگیر میشوند. انقلابیونی که آمدهاند تا حق و حقوق ستمدیدگان را احیا کنند.
سبک نگارش:
آمیختگی غزاله علیزاده با ادبیات کلاسیک فارسی و همینطور همنشینیاش با ادبیات فرانسه تأثیر زیادی بر رشد فکری او داشت. گوستاو فلوبر از نویسندگان موردعلاقهی علیزاده بود. غزاله این موضوع را پنهان نمیکرد که دقت بیان و توانمندی فلوبر را الگوی نویسندگیاش قرار داده است.
غزاله علیزاده از نسل دوم نویسندگان زن ایرانی است که پا جای پای نویسندگانی چون سیمین دانشور، مهشید امیرشاهی و گلی ترقی گذاشت و با ساخت جهانبینی زنانه، به شکلگیریِ آنچه امروز بهعنوان جریان رایج داستاننویسی زنان در ایران شناخته میشود، کمک بسیاری کرد.
اقتباسهای سینمایی:
پگاه آهنگرانی در سال 1387 مستندی با عنوان «مُحاکات غزاله علیزاده» ساخته است. او برای تولید این مستند بهسراغ خانواده، نزدیکان و دوستان غزاله علیزاده رفته و با آنها به گفتوگو و مصاحبه نشسته است.
جایزهای پس از مرگ:
سه سال پس از مرگ نویسنده، رمان «خانه ادریسیها» موفق به کسب جایزه بیست سال داستاننویسی شد. همچنين منتقدین داستان «جزیره» از مجموعه داستانی «چهارراه» را یکی از بهترین داستان های او میدانند. این داستان توانسته جایزه قلم طلایی مجله گردون ادبی را بهعنوان بهترین قصه کوتاه از آن خود کند.
اگر دوست دارید بیشتر درباره این نویسنده بدانید مطالعه کتاب «به جستجوی غزاله» به قلم آسیه جوادی، محقق و داستاننویس و پژوهشگر هنری و ادبی پیشنهاد میشود. این کتاب را انتشارات کتاب کولهپشتی منتشر کرده است.
@book_dot_com 📚
فاطمه علیزاده هراتی، تنها فرزند خانوادهای اصیل و ثروتمند، در 27 بهمن 1327 در مشهد به دنیا آمد. پدرش تاجر و مادرش منیرالسادات سیدی زنی فرهیخته و از شاعران و نویسندگان توانای زمان خود بود. خود غزاله دوران کودکیاش را با بگومگوهای پدر و مادرش و بحثهایشان دربارهی جدایی به یاد میآورد.
دیپلم رشتهی انسانی را در مشهد گرفت و برای تحصیل در رشتهی حقوق به سمت تهران روانه شد. بعد از اتمام دورهی کارشناسی، وارد دانشگاه سوربن شد تا در رشتهی فلسفه و سینما تحصیل کند. او با مرگ ناگهانی پدرش دانشگاه و پایاننامه را رها و به وطن برگشت. اندوخته های علمی از دانشگاه سوربن و محافل ادبی که با حضور بزرگانی همچون سعید نفیسی و مهدی اخوان ثالث توسط مادرش در خانهشان برگزار میشد، از بهترین توشههای راه نویسندگی غزاله علیزاده بود.
در سال 1348 با بیژن الهی، شاعر نامی، ازدواج کرد و حاصل آن دختری به نام سلمی بود. این ازدواج در دههی 50 به جدایی ختم شد. او در ازدواج دوم خود با محمدرضا نظامشهیدی هم طعم جدایی را چشید. همچنین او سالهایی از عمرش را با سرطان دستبهگریبان بود. جنگ مداومی که او را ناچار کرده بود برای نوشتن رمان «خانهی ادریسیها» دو منشی استخدام کند.
غزاله علیزاده بالاخره در سال 1375 تصمیمش را گرفت و بعد از دو خودکشی نافرجام، خود را در روستای جواهرده از درختی حلقآویز کرد. او در نامهی خداحافظیاش از خستگیاش گفته بود: «تنها و خستهام، برای همین میروم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم در خانهی تاریک؟ من غلام خانههای روشنم.»
سیر نویسندگی:
اولین داستانش را در 14 سالگی نوشت. او از میانهی دهه 40 نویسندگی را بهطور حرفهای ادامه داد. اولین رمان او «بعد از تابستان» نام دارد که درسال 1356 به چاپ رسید. در سال 1357 علیزاده اولین مجموعه داستانش با نام «سفر ناگذشتنی» را چاپ کرد که مورد تحسین بسیاری از منتقدین ادبی قرار گرفت و آن را نشانهای روشن بر طلوع حضوری زنانه در دنیای مردانه نویسندگی آن دوران میدیدند.
نام غزاله علیزاده با «خانهی ادریسی ها» گره خورده است. رمانی که داستانی در شهری به نام عشق آباد اتفاق میافتد. خانوادهی اشرافی ادریسی در جریان یک انقلاب بلشویکی، با ورود ناگهانی مهمان هایی ناخوانده، غافلگیر میشوند. انقلابیونی که آمدهاند تا حق و حقوق ستمدیدگان را احیا کنند.
سبک نگارش:
آمیختگی غزاله علیزاده با ادبیات کلاسیک فارسی و همینطور همنشینیاش با ادبیات فرانسه تأثیر زیادی بر رشد فکری او داشت. گوستاو فلوبر از نویسندگان موردعلاقهی علیزاده بود. غزاله این موضوع را پنهان نمیکرد که دقت بیان و توانمندی فلوبر را الگوی نویسندگیاش قرار داده است.
غزاله علیزاده از نسل دوم نویسندگان زن ایرانی است که پا جای پای نویسندگانی چون سیمین دانشور، مهشید امیرشاهی و گلی ترقی گذاشت و با ساخت جهانبینی زنانه، به شکلگیریِ آنچه امروز بهعنوان جریان رایج داستاننویسی زنان در ایران شناخته میشود، کمک بسیاری کرد.
اقتباسهای سینمایی:
پگاه آهنگرانی در سال 1387 مستندی با عنوان «مُحاکات غزاله علیزاده» ساخته است. او برای تولید این مستند بهسراغ خانواده، نزدیکان و دوستان غزاله علیزاده رفته و با آنها به گفتوگو و مصاحبه نشسته است.
جایزهای پس از مرگ:
سه سال پس از مرگ نویسنده، رمان «خانه ادریسیها» موفق به کسب جایزه بیست سال داستاننویسی شد. همچنين منتقدین داستان «جزیره» از مجموعه داستانی «چهارراه» را یکی از بهترین داستان های او میدانند. این داستان توانسته جایزه قلم طلایی مجله گردون ادبی را بهعنوان بهترین قصه کوتاه از آن خود کند.
اگر دوست دارید بیشتر درباره این نویسنده بدانید مطالعه کتاب «به جستجوی غزاله» به قلم آسیه جوادی، محقق و داستاننویس و پژوهشگر هنری و ادبی پیشنهاد میشود. این کتاب را انتشارات کتاب کولهپشتی منتشر کرده است.
@book_dot_com 📚
👍3
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت23 عقب رفتم. حین عقب رفتن بی اختیار گریه میکردم. حوصلهش سر رفت. قدمهایش را بلندتر کرد و با یک حرکت بازویم را گرفت. جیغ زدم. توجهی نکرد. صدای جیغ و فریاد مادر و پدر حتی برای یک ثانیه هم او را از حرکت باز نداشت. تقلا میکردم تا ولم…
#از_یاد_من_برو
#پارت24
خم شد و چانهام را گرفت، صدایش کشدار و لحنش پر از سرزنش بود:
- خودت بهم بگو، من با تویی که با اون پسره رفته بودی سر قرار چه کار میکردم؟ نازت میکردم؟
حس گناه شبیه پارچهای سنگین روی سرم افتاد. چیزی شبیه موریانه شروع کرد به جویدن مغزم، صدایی از دالانهای سیاه سرم با درد داد میزد: " خیانتکار... خیانتکار"
چند بار پلک زدم. دور کردن صداها سخت بود. بیهوا پرسیدم:
- من به تو خیانت کردم؟ چرا؟
چانهام را رها کرد. شانهاش را به همان چهارچوب در تکیه داد. با مشت به در کوبید. مردمک چشمهایش لرزیدند:
- تو که یادت نمیآد چه غلطی کردی، چی رو با چه زبونی برات توضیح بدم؟
من سکوت کردم اما خیرهاش ماندم.
عصبی دستهایش را توی موهایش برد و دندانهایش را روی هم فشرد. با مشت به در حمام کوبید. صدایش از ته حلقش بیرون آمد، گرفته و خشدار!
- من هر جا کنعان بیناموسو ببینم با دستهای خودم خفهش میکنم.
چشمهایم کم کم گشاد شدند. برای لحظهای قدرت تحلیلم را از دست دادم.
مبهوت مانده بودم. یک چیزی این وسط گم بود. کسی این میان داشت دروغ میگفت...
آرام و کشدار از کنارش گذشتم. لنگ زنان از حمام بیرون آمدم.
مادر وسط اتاق ایستاده بود. موهایش از گیره بالای سرش شلختهوار بیرون زده بود. رنگ صورتش هم زرد شده بود. داشت وارفته با شانههایی افتاده نگاهم میکرد، انگار تمام حرفهایمان را شنیده بود.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت24
خم شد و چانهام را گرفت، صدایش کشدار و لحنش پر از سرزنش بود:
- خودت بهم بگو، من با تویی که با اون پسره رفته بودی سر قرار چه کار میکردم؟ نازت میکردم؟
حس گناه شبیه پارچهای سنگین روی سرم افتاد. چیزی شبیه موریانه شروع کرد به جویدن مغزم، صدایی از دالانهای سیاه سرم با درد داد میزد: " خیانتکار... خیانتکار"
چند بار پلک زدم. دور کردن صداها سخت بود. بیهوا پرسیدم:
- من به تو خیانت کردم؟ چرا؟
چانهام را رها کرد. شانهاش را به همان چهارچوب در تکیه داد. با مشت به در کوبید. مردمک چشمهایش لرزیدند:
- تو که یادت نمیآد چه غلطی کردی، چی رو با چه زبونی برات توضیح بدم؟
من سکوت کردم اما خیرهاش ماندم.
عصبی دستهایش را توی موهایش برد و دندانهایش را روی هم فشرد. با مشت به در حمام کوبید. صدایش از ته حلقش بیرون آمد، گرفته و خشدار!
- من هر جا کنعان بیناموسو ببینم با دستهای خودم خفهش میکنم.
چشمهایم کم کم گشاد شدند. برای لحظهای قدرت تحلیلم را از دست دادم.
مبهوت مانده بودم. یک چیزی این وسط گم بود. کسی این میان داشت دروغ میگفت...
آرام و کشدار از کنارش گذشتم. لنگ زنان از حمام بیرون آمدم.
مادر وسط اتاق ایستاده بود. موهایش از گیره بالای سرش شلختهوار بیرون زده بود. رنگ صورتش هم زرد شده بود. داشت وارفته با شانههایی افتاده نگاهم میکرد، انگار تمام حرفهایمان را شنیده بود.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
🔥4❤2😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«خدایا حرام کن بر دلهای ما اندوه دنیا را»
این دعای هر روز منه،
و بدونیم
وقتی دعا میکنیم، خدا گوش میده
وقتی گوش میدیم، خدا باهامون حرف میزنه
وقتی باور داشته باشیم، خدا عمل میکنه.
@book_dot_com 📚
این دعای هر روز منه،
و بدونیم
وقتی دعا میکنیم، خدا گوش میده
وقتی گوش میدیم، خدا باهامون حرف میزنه
وقتی باور داشته باشیم، خدا عمل میکنه.
@book_dot_com 📚
❤4
📚بوک دات کام📚
📜 معرفی مجموعه کتاب "دونده هزارتو" این مجموعه، یه ماجراجویی علمی-تخیلی پر از هیجانه که مخاطب رو به دنیای تاریک و پیچیدهای میبره. شاید این سری کتاب رو نشه یه شاهکار ادبی نامید، اما بیشک یکی از داستانهای سرگرمکننده و پرکششه که ذهن خواننده رو درگیر میکنه.…
#توییت
این کتاب مخصوص خانوادههاست و مجردها اینو نخونن چه معنی داره یه دختر بياد وسط این همه جوون، توماسم با اون همه ادعا به حول و قوه الهی سیبزمینی بیل تو سرت
@book_dot_com📚
این کتاب مخصوص خانوادههاست و مجردها اینو نخونن چه معنی داره یه دختر بياد وسط این همه جوون، توماسم با اون همه ادعا به حول و قوه الهی سیبزمینی بیل تو سرت
@book_dot_com📚
😁3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لبخند تو
بوی زندگی کردن، میدهد.
تازه و دوست داشتنی
لبخند که میزنی،
شکوفهها گل میکنند، بر لبانت.
@book_dot_com 📚
بوی زندگی کردن، میدهد.
تازه و دوست داشتنی
لبخند که میزنی،
شکوفهها گل میکنند، بر لبانت.
@book_dot_com 📚
❤2
کدام یک از آثار زیر مربوط به ادبیات فرانسه نمیشود؟
Anonymous Quiz
11%
بینوایان
6%
کنت مونت کریستو
78%
مرشد و مارگاریتا
6%
بابا گوریو
او مبدع داستانهای کارآگاهی و از اولین نویسندگان داستان کوتاه در آمریکا است.
Anonymous Quiz
75%
ادگار آلن پو
13%
الکساندر دوما
13%
ژول ورن
0%
امیلیو سالگاری
کدام یک از آثار صادق هدایت سبکی سورئال دارد؟
Anonymous Quiz
11%
حاجی آقا
11%
مرده خوار
61%
بوف کور
17%
آبجی خانوم
طولانی ترین رمان جهان
Anonymous Quiz
5%
رؤیای تکه کاغذها (آرنو اشمیت)
38%
کلیدر (محمود دولت آبادی)
5%
آرتامن/ کوروش بزرگ ( ژرژ دو سکودری)
52%
در جستوجوی زمان ازدسترفته (مارسل پروست)
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت24 خم شد و چانهام را گرفت، صدایش کشدار و لحنش پر از سرزنش بود: - خودت بهم بگو، من با تویی که با اون پسره رفته بودی سر قرار چه کار میکردم؟ نازت میکردم؟ حس گناه شبیه پارچهای سنگین روی سرم افتاد. چیزی شبیه موریانه شروع کرد به جویدن…
#از_یاد_من_برو
#پارت25
با سرم به فربد اشاره زدم:
- مامان، این داره چی میگه؟ مگه... مگه... مگه کنعان زنده است؟ مگه شما نگفتی کنعان مرده؟
دستهایش را در هوا تکان داد. حالت صورتش مثل کسی بود که میخواهد گریه کند. پدر... پدرم هم روی طاقچه پنجره نشسته و دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود. سرش را پایین انداخته بود، در حالی که پرده نیمی از تنش را در برگرفته بود.
- چی بگم؟ چی بگم؟
فربد جلو آمد:
- بهش گفتی مرده؟... خوب کردی، ای کاش که مرده بود.
گوشه لباسم را توی دستم گرفتم. دستهایم میلرزید. میترسیدم. از همهشان میترسیدم.
وقتی فربد بازویم را گرفت و من را به دنبال خودش کشاند، بی اختیار همراهش شدم. آن حس امنی که از این خانه میگرفتم، با برملا شدن دروغ مادر پر کشید و رفت.
مادر با صدای پر عجز نالید:
- کجا میبریش؟ بچهمو کجا میبری؟
مکث کرد، برگشت و با چشمهای درشت شده گفت:
- خونهش!
مادر مرغ پر کنده بود. برای برگرداندن من شبیه اسپند روی آتش بالا و پایین میپرید. یک بار به طرف ما میآمد و بازوی فربد را میگرفت، یکبار به سمت پدر میرفت و التماسش میکرد:
- سهراب چرا نشستی، پاشو نذار ببرتش! ایندفعه دیگه زنده برنمیگرده... پاشو سهراب... پاشو بچهم!
جوابی از پدر نیامد، سکوت و سکوت و شرمساری!
جلوی در مهرنیا با نان تازه توی دستش، با دیدن من و فربد بهت زده خیره شد.
فربد در ماشین را باز کرد و کمکم کرد سوار ماشین سیاه غولپیکرش شوم.
اما مادر با پای برهنه از در بیرون زد. سراسیمه محکم با ضربات کوتاه به شیشه ماشین کوبید.
شیشه را پایین دادم.
- بیا پایین مادر، دوباره نرو خونه این روانی، ایندفعه جسدتو برای من میآره!
سرم را جلوتر بردم. حس عذاب وجدان خیانت همان پارچهی سنگینی بود که هنوز از شانههایم نیفتاده بود:
- من بهش خیانت کردم مامان، با همون کنعانی که شما گفتین مرده!
پشتسر هم به در ماشین میکوبید:
- من دروغ نگفتم پریوش، دروغ نگفتم. این حرف خودت بود، وقتی که فهمیدی ازدواج کرده، گفتی مامان کنعان دیگه برای من مرده! خودت گفتی مادر... خودت گفتی!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت25
با سرم به فربد اشاره زدم:
- مامان، این داره چی میگه؟ مگه... مگه... مگه کنعان زنده است؟ مگه شما نگفتی کنعان مرده؟
دستهایش را در هوا تکان داد. حالت صورتش مثل کسی بود که میخواهد گریه کند. پدر... پدرم هم روی طاقچه پنجره نشسته و دستهایش را روی زانوهایش گذاشته بود. سرش را پایین انداخته بود، در حالی که پرده نیمی از تنش را در برگرفته بود.
- چی بگم؟ چی بگم؟
فربد جلو آمد:
- بهش گفتی مرده؟... خوب کردی، ای کاش که مرده بود.
گوشه لباسم را توی دستم گرفتم. دستهایم میلرزید. میترسیدم. از همهشان میترسیدم.
وقتی فربد بازویم را گرفت و من را به دنبال خودش کشاند، بی اختیار همراهش شدم. آن حس امنی که از این خانه میگرفتم، با برملا شدن دروغ مادر پر کشید و رفت.
مادر با صدای پر عجز نالید:
- کجا میبریش؟ بچهمو کجا میبری؟
مکث کرد، برگشت و با چشمهای درشت شده گفت:
- خونهش!
مادر مرغ پر کنده بود. برای برگرداندن من شبیه اسپند روی آتش بالا و پایین میپرید. یک بار به طرف ما میآمد و بازوی فربد را میگرفت، یکبار به سمت پدر میرفت و التماسش میکرد:
- سهراب چرا نشستی، پاشو نذار ببرتش! ایندفعه دیگه زنده برنمیگرده... پاشو سهراب... پاشو بچهم!
جوابی از پدر نیامد، سکوت و سکوت و شرمساری!
جلوی در مهرنیا با نان تازه توی دستش، با دیدن من و فربد بهت زده خیره شد.
فربد در ماشین را باز کرد و کمکم کرد سوار ماشین سیاه غولپیکرش شوم.
اما مادر با پای برهنه از در بیرون زد. سراسیمه محکم با ضربات کوتاه به شیشه ماشین کوبید.
شیشه را پایین دادم.
- بیا پایین مادر، دوباره نرو خونه این روانی، ایندفعه جسدتو برای من میآره!
سرم را جلوتر بردم. حس عذاب وجدان خیانت همان پارچهی سنگینی بود که هنوز از شانههایم نیفتاده بود:
- من بهش خیانت کردم مامان، با همون کنعانی که شما گفتین مرده!
پشتسر هم به در ماشین میکوبید:
- من دروغ نگفتم پریوش، دروغ نگفتم. این حرف خودت بود، وقتی که فهمیدی ازدواج کرده، گفتی مامان کنعان دیگه برای من مرده! خودت گفتی مادر... خودت گفتی!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤2
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت25 با سرم به فربد اشاره زدم: - مامان، این داره چی میگه؟ مگه... مگه... مگه کنعان زنده است؟ مگه شما نگفتی کنعان مرده؟ دستهایش را در هوا تکان داد. حالت صورتش مثل کسی بود که میخواهد گریه کند. پدر... پدرم هم روی طاقچه پنجره نشسته و دستهایش…
#از_یاد_من_برو
#پارت26
ماشین با سرعت از کنار مادر رد شد. از کوچه باریک گذشت و به سمت خیابان اصلی چرخید. در قدیمی خانه مابین خانههای مدرن خودنمایی میکرد. آخرین چیزی که به چشمم خورد قفل بزرگ روی در بود.
فاصله از آن خانه تا خانه فربد زیاد بود. هر چه به آن خانه نزدیکتر میشدیم عرض خیابانها بیشتر و کوچهها از وجود آدمها خلوتتر میشد. هوا هم کمی بهتر!
در با ریموت باز شده بود. ماشین با سر و صدا از رمپ پارکینگ پایین رفت و توی پارکینگ بزرگ و خالی توقف کرد.
فربد از ماشین پیاده شد. به طرف من آمد. در را باز کرد و کمکم کرد تا از غول مشکیش پایین بیایم.
دستش را دور تنم انداخت و با صبر و احتیاط همراهیام کرد.
توی آسانسور از توی آینه به خودم نگاه کردم. نمیدانستم به خودم حق بدهم که خودم را نشناسم یا نه!
نگاهم به بالا کشیده شد. قد من تا شانه فربد و فربد دو برابر درشتتر از من بود. کمی که سرم را بالاتر بردم نگاه خیره فربد دیگر نگذاشت سرم را پایین بیاورم. بی حرکت، بدون پلک زدن داشت نگاهم میکرد.
در آسانسور باز شد. دستم را گرفت. شوکه شد.
- دستات چرا اینقدر سرده؟
جوابی ندادم. فقط آرام سرم را تکان دادم.
در آسانسور یکراست به سالن بزرگ خانه باز شد. با ورود ما آهنگ لایت فرانسوی در تمام فضای خانه پخش شد!
کفپوش سالن بزرگ خانه سنگهای براق و مجلل بود. دیوارها هم جای خالی نداشت، هر قسمتی با دیوارکوبهای پر زرق و برق طلایی، با تابلوهای رزین و قابهای معرقکاری پر شده بود.
چند دست مبل توی سالن چیدمان شده بود.
تاج و دستههای چوبی هر دست مبل در خودش پیچیده و بالا آمده بود. تنها وسیله ساده کاناپهای بود که مقابل تلویزیون قرار داشت.
این سالن آنقدر وسیله داشت که بیشتر شبیه سالن یک موزه بود تا سالن یک خانه!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت26
ماشین با سرعت از کنار مادر رد شد. از کوچه باریک گذشت و به سمت خیابان اصلی چرخید. در قدیمی خانه مابین خانههای مدرن خودنمایی میکرد. آخرین چیزی که به چشمم خورد قفل بزرگ روی در بود.
فاصله از آن خانه تا خانه فربد زیاد بود. هر چه به آن خانه نزدیکتر میشدیم عرض خیابانها بیشتر و کوچهها از وجود آدمها خلوتتر میشد. هوا هم کمی بهتر!
در با ریموت باز شده بود. ماشین با سر و صدا از رمپ پارکینگ پایین رفت و توی پارکینگ بزرگ و خالی توقف کرد.
فربد از ماشین پیاده شد. به طرف من آمد. در را باز کرد و کمکم کرد تا از غول مشکیش پایین بیایم.
دستش را دور تنم انداخت و با صبر و احتیاط همراهیام کرد.
توی آسانسور از توی آینه به خودم نگاه کردم. نمیدانستم به خودم حق بدهم که خودم را نشناسم یا نه!
نگاهم به بالا کشیده شد. قد من تا شانه فربد و فربد دو برابر درشتتر از من بود. کمی که سرم را بالاتر بردم نگاه خیره فربد دیگر نگذاشت سرم را پایین بیاورم. بی حرکت، بدون پلک زدن داشت نگاهم میکرد.
در آسانسور باز شد. دستم را گرفت. شوکه شد.
- دستات چرا اینقدر سرده؟
جوابی ندادم. فقط آرام سرم را تکان دادم.
در آسانسور یکراست به سالن بزرگ خانه باز شد. با ورود ما آهنگ لایت فرانسوی در تمام فضای خانه پخش شد!
کفپوش سالن بزرگ خانه سنگهای براق و مجلل بود. دیوارها هم جای خالی نداشت، هر قسمتی با دیوارکوبهای پر زرق و برق طلایی، با تابلوهای رزین و قابهای معرقکاری پر شده بود.
چند دست مبل توی سالن چیدمان شده بود.
تاج و دستههای چوبی هر دست مبل در خودش پیچیده و بالا آمده بود. تنها وسیله ساده کاناپهای بود که مقابل تلویزیون قرار داشت.
این سالن آنقدر وسیله داشت که بیشتر شبیه سالن یک موزه بود تا سالن یک خانه!
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤4