📚بوک‌ دات‌ کام📚
374 subscribers
481 photos
97 videos
62 links
کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم.
بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊

گروه هم خوانی
@Lets_read_a_book

ناشناس چنل
اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین
https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8
Download Telegram
📜 معرفی مجموعه کتاب "دونده هزارتو"

این مجموعه، یه ماجراجویی علمی-تخیلی پر از هیجانه که مخاطب رو به دنیای تاریک و پیچیده‌ای می‌بره. شاید این سری کتاب رو نشه یه شاهکار ادبی نامید، اما بی‌شک یکی از داستان‌های سرگرم‌کننده و پرکششه که ذهن خواننده رو درگیر می‌کنه.

داستان، روایتگر ماجرای گروهی از نوجوانانه که در فضایی محصور و پر از خطر به نام "هزارتو" بیدار می‌شن، بدون اینکه چیزی از گذشته خودشون به یاد داشته باشن. نویسنده با فضاسازی قوی و توصیفاتی دقیق، هراس و ابهامی که بر داستان سایه افکنده رو به‌ خوبی منتقل کرده و هزارتو رو به یکی از شخصیت‌های اصلی داستان تبدیل کرده. همین دنیای پرابهام و خطرناک، محیطی پرتنش و پر از معما رو برای قهرمانان نوجوان داستان به وجود آورده.

شخصیت‌های این مجموعه به‌ خوبی پرداخته شده‌ان. شخصیت اصلی، توماس، یک نوجوان معمولی با ویژگی‌های معمولی و نقاط قوت و ضعفه. دیگر شخصیت‌ها هم، در حالی که هرکدوم داستان و ویژگی‌های منحصربه‌فرد خودشون رو دارن، با تعاملات واقعی و پیچیده‌شون، داستان رو جذاب‌تر می‌کنن. با اینکه شخصیت‌ها قدرت‌های فراطبیعی ندارن، ولی در شرایط دشوار و ترسناک به قهرمان‌هایی تبدیل می‌شون که توانایی رویارویی با چالش‌ها رو دارن.

گفت‌وگوها و توصیفات داستان ساده و روان هستن، اما به خوبی جو تاریک و عجیب هزارتو و دنیای دیستوپیایی اون رو منتقل می‌کنن. این سبک روایت برای کسی که به دنبال داستانی سریع و هیجان‌انگیزه، کاملاً مناسبه و ذهن خواننده رو تا آخرین صفحه درگیر خودش نگه می‌داره.

این کتاب بیشتر از اونکه صرفا یک داستان علمی-تخیلی باشه، به ترس از ناشناخته‌ها، موضوع بقا و دوستی میان نوجوانان می‌پردازه. شاید بشه گفت نقدی غیرمستقیم به شرایط اجتماعی و روانی جامعه امروز هم داره چرا که نوجوانان برای نجات خود باید با یکدیگر همکاری کنن به هم اعتماد کنن و با سختی‌ها مبارزه کنن.

برخی ممکنه این مجموعه رو تکراری یا حتی ساده بدانن، چرا که شبیه به بسیاری از آثار دیستوپیایی دیگه، مثل بازی‌های گرسنگیه. اما با این حال، دشنر با سرعت بخشیدن به داستان و نگه‌داشتن خواننده در فضایی پر رمز و راز، اثری خلق کرده که خواننده را به صفحه بعدی می‌کشانه و باعث می‌شه تا سرانجام داستان رو دنبال کنه.

هر چند این داستان اشاره‌ای به مفاهیمی مثل دوستی و وفاداری داره اما به اندازه‌ای که به اکشن و ماجراجویی می‌پردازه عمق عاطفی یا پیچیدگی فلسفی نداره. و شاید اگه دنبال چیزی عمیق‌تر باشین تا حدی ناامیدتون کنه.

📚در کل، اگر به داستان‌های بقا، دنیای پسا-آخرالزمانی و ماجراجویی‌های پرخطر علاقه دارین، این مجموعه کتاب برای شماست.

پ.ن: این مجموعه دوتا جلد فرعی هم داره که داستان‌های قبل مجموعه اصلی رو بیان می‌کنه.

💬نظر شما درباره این مجموعه چیه؟

✍️نویسنده: آرونیا

@book_dot_com📚
3
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت21 پای همان تخت به خواب رفته بودم. ته دلم از گرسنگی غنج می‌زد و در پس زمینه ضعف دلم، نوزادی با صدای بلند گریه می‌کرد. صدای نوزاد کم‌کم تبدیل شد به صدای بلند مردی که در تاریکی‌های توی سرم دنبالم می‌کرد. دنبالم می‌کرد و داد می‌کشید: "پریوش...…
#از_یاد_من_برو

#پارت22

با دیدن من سرش را پایین انداخت و یک قدم به عقب برداشت:
- ببخشید.
داشت برمی‌گشت که مادر مقابلش ایستاد:
- نشناختیش؟
مرد سرش را با ضرب روی شانه چرخاند و دوباره به من نگاه کرد. من هم بی اختیار به او و به قد بلند و به شکم بزرگش زل زدم.
- پریوش!
صدایش آرام بود، خیلی آرام! شوکه بود. نمی‌توانست از جایش تکان بخورد.
صدای ترمز و جیغ لاستیک‌های ماشینی, جایی در همان نزدیکی,‌‌ ما را از جا پراند. مادر قبل از همه خودش را جمع کرد و به طرف راهرو دوید.
صدای برخورد در با دیوار دوباره شانه‌هایم را پراند. بی‌اختیار کمرم صاف شد و از ترس صدای فربد به سمت اتاق برگشتم.
فربد که توی درگاه در ظاهر شد بی اختیار جیغ کشیدم. ناخودآگاهم او را کاملا می‌شناخت.
مرد مقابل فربد ایستاد. دست‌هایش را به یقه فربد گرفت و تکانش داد:
- مرتیکه چه بلایی سر دختر من آوردی...؟ نامرد، پریوش اینطوری بود وقتی دست تو سپردمش؟
فربد دست‌های مرد را گرفت و فشرد و پایین انداخت:
- چند وقته نخواستی دخترتو ببینی، چند وقته طردش کردی؟ تو بگو خودت با دخترت چه کار کردی؟
این را گفت و پدرم را هل داد. پدرم... پدر من... می‌دانستم چرا من هیچ کدامشان را به یاد نداشتم!
فربد طول سالن را با دو سه قدم بلند طی کرد، از همان دم به من خیره بود. چشم‌هایش از خستگی خمار و از خشم قرمز بود!

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
3🔥2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کمی با من
مهربان باش
عجیب این روزها
شعرهایم
بی وزن و آهنگ شده است...
کمی عاشق باش
من دوستت دارم

@book_dot_com 📚
6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حسوحال

💫حس و حال کتاب دونده هزارتو یه همچین چیزیه.
ترس، خطر و توطئه

@book_dot_com📚
4
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت22 با دیدن من سرش را پایین انداخت و یک قدم به عقب برداشت: - ببخشید. داشت برمی‌گشت که مادر مقابلش ایستاد: - نشناختیش؟ مرد سرش را با ضرب روی شانه چرخاند و دوباره به من نگاه کرد. من هم بی اختیار به او و به قد بلند و به شکم بزرگش زل زدم.…
#از_یاد_من_برو

#پارت23

عقب رفتم. حین عقب رفتن بی اختیار گریه می‌کردم.
حوصله‌ش سر رفت. قدم‌هایش را بلندتر کرد و با یک حرکت بازویم را گرفت.
جیغ زدم.
توجهی نکرد. صدای جیغ و فریاد مادر و پدر حتی برای یک ثانیه هم او را از حرکت باز نداشت.
تقلا می‌کردم تا ولم کند اما دست دیگرش را که دور تنم انداخت، تمام دست و پا زدن‌هایم را مهار کرد.
- دو سه شبه نخوابیدم. خسته‌ام، کلافه‌ام، عصبی‌ام! حوصله‌ی اره بگیره تیشه بده ندارم پری! پس بی حرف جمع کن بریم.
تنش بوی تلخ زهرماری می‌داد.
نفسم تنگ شده بود. حس می‌کردم هر چه توی معده‌ام هست دارد خودش را بالا می‌کشد.
دست‌هایم را روی سینه‌اش گذاشتم و هلش دادم و به طرف حمام توی اتاق دویدم.
دستم را روی معده‌ام گذاشتم و از مقابل توالت فرنگی بلند شدم. آن‌قدر عق زده بودم که حس می‌کردم نزدیک است که معده‌ام را هم بالا بیاورم! چشم‌هایم خیس شده بودند.
با آستینم اشک‌هایم را پاک کردم.
جلوی در دستشویی ایستاده بود. آرنجش را به چهارچوب در تکیه داده و خیره نگاهم می‌کرد.
از کنارش که می‌خواستم بگذرم بازویم را گرفت و آرام گفت:
- تو با موهات چه کار کردی پری؟
سرم را چرخاندم و توی آینه چسبیده به دیوار به خودم نگاه انداختم. یکی موهای بلوندم که ریشه‌اش مشکی شده را نامرتب قیچی کرده بود. تکه تکه و بالا و پایین! چند لحظه به خودم نگاه کردم، انگار دفعه اولم بود که خودم را می‌دیدم و البته که بعد از فراموشی‌ام اولین باری که داشتم خودم را می‌دیدم.
زیر چشم‌هایم کبود و لب‌هایم سفید شده بود. استخوان گونه‌هایم نیز بیرون زده بودند.
بالاخره از خودم دل کندم و به فربد خیره شدم. هنوز هم با چشم‌های خمارش داشت من را نگاه می‌کرد. آرنجم را از دستش بیرون کشیدم و آرام و بی‌جان گفتم:
- تو با من چه کار کردی؟
به سر و وضع خودمو پای گچ گرفته‌ام اشاره کردم.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کودکی بودم
تشنه، گرسنه
آرمیده بر دوش مادر
بی خبر از همه جا
نه عشقی بود، نه احساسی
من بودم و یک گهواره چوبی
اما حیف
چه زود گذشت
ایام شیرین سادگی...

@book_dot_com 📚
4
#جاکتابی

🪧این کتابفروشی شناور در کانال رِجِنتس به «کتابفروشی قایقی» معروفه.
این کتابفروشی قبلا متحرک بوده اما حالا یه مکان دائمی پیدا کرده و بازدیدکنندگان در تمام طول سال می‌تونن از اون دیدن کنن. در زمستان با گرمی آتش هیزم و در تابستان با اجرای شعر و موسیقی بر پشت بام کتابخانه شناور از بازدیدکنندگان پذیرایی می‌شه.


🏬کتاب فروشی واژه روی آب | Word on the Water
لندن ـ انگلستان

@Book_dot_com📚
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نشکن،
نشکستن راز عشق است
راز عشقی که با آن دردها فراموش می‌شوند
دل را با محبت پر کن

@book_dot_com 📚
1
#شناسنامه

✍🏻 فاطمه علیزاده هراتی
زاده‌ی: 27 بهمن 1327
درگذشت: 21 اردیبهشت 1375
ملیت: ایرانی 🇮🇷
فعالیت‌ها: نويسنده

📚آثار:
دو منظره، خانه ادریسی‌ها، شب‌های تهران، ملک آسیاب، تالارها، چهارراه، سفر ناگذشتنی

@book_dot_com📚
📜 زندگی‌نامه "غزاله علیزاده"

فاطمه علیزاده هراتی، تنها فرزند خانواده‌ای اصیل و ثروتمند، در 27 بهمن 1327 در مشهد به‌ دنیا آمد. پدرش تاجر و مادرش منیرالسادات سیدی زنی فرهیخته و از شاعران و نویسندگان توانای زمان خود بود. خود غزاله دوران کودکی‌اش را با بگومگوهای پدر و مادرش و بحث‌هایشان درباره‌ی جدایی به ‌یاد می‌آورد.

دیپلم رشته‌ی انسانی را در مشهد گرفت و برای تحصیل در رشته‌ی حقوق به سمت تهران روانه شد. بعد از اتمام دوره‌ی کارشناسی، وارد دانشگاه سوربن شد تا در رشته‌ی فلسفه و سینما تحصیل کند. او با مرگ ناگهانی پدرش دانشگاه و پایان‌نامه را رها و به وطن برگشت. اندوخته های علمی از دانشگاه سوربن و محافل ادبی که با حضور بزرگانی همچون سعید نفیسی و مهدی اخوان ثالث توسط مادرش در خانه‌شان برگزار می‌شد، از بهترین توشه‌های راه نویسندگی غزاله علیزاده بود.

در سال 1348 با بیژن الهی، شاعر نامی، ازدواج کرد و حاصل آن دختری به نام سلمی بود. این ازدواج در دهه‌ی 50 به جدایی ختم شد. او در ازدواج دوم خود با محمدرضا نظام‌شهیدی هم طعم جدایی را چشید. همچنین او سال‌هایی از عمرش را با سرطان دست‌به‌گریبان بود. جنگ مداومی که او را ناچار کرده بود برای نوشتن رمان «خانه‌ی ادریسی‌ها» دو منشی استخدام کند.

غزاله علیزاده بالاخره در سال 1375 تصمیمش را گرفت و بعد از دو خودکشی نافرجام، خود را در روستای جواهرده از درختی حلق‌آویز کرد. او در نامه‌ی خداحافظی‌اش از خستگی‌اش گفته بود: «تنها و خسته‌ام، برای همین می‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم در خانه‌ی تاریک؟ من غلام خانه‌های روشنم.»

سیر نویسندگی:
اولین داستانش را در 14 سالگی نوشت. او از میانه‌ی دهه 40 نویسندگی را به‌طور حرفه‌ای ادامه داد. اولین رمان او «بعد از تابستان» نام دارد که درسال 1356 به چاپ رسید. در سال 1357 علیزاده اولین مجموعه داستانش با نام «سفر ناگذشتنی» را چاپ کرد که مورد تحسین بسیاری از منتقدین ادبی قرار گرفت و آن را نشانه‌ای روشن بر طلوع حضوری زنانه در دنیای مردانه نویسندگی آن دوران می‌دیدند.

نام غزاله علیزاده با «خانه‌ی ادریسی ها» گره خورده است. رمانی که داستانی در شهری به نام عشق آباد اتفاق می‌افتد. خانواده‌ی اشرافی ادریسی در جریان یک انقلاب بلشویکی، با ورود ناگهانی مهمان هایی ناخوانده، غافلگیر می‌شوند. انقلابیونی که آمده‌اند تا حق و حقوق ستمدیدگان را احیا کنند.

سبک نگارش:
آمیختگی غزاله علیزاده با ادبیات کلاسیک فارسی و همین‌طور همنشینی‌اش با ادبیات فرانسه تأثیر زیادی بر رشد فکری او داشت. گوستاو فلوبر از نویسندگان موردعلاقه‌ی علیزاده بود. غزاله این موضوع را پنهان نمی‌کرد که دقت بیان و توانمندی فلوبر را الگوی نویسندگی‌اش قرار داده است.
غزاله علیزاده از نسل دوم نویسندگان زن ایرانی است که پا جای پای نویسندگانی چون سیمین دانشور، مهشید امیرشاهی و گلی ترقی گذاشت و با ساخت جهان‌بینی زنانه، به ‌شکل‌گیریِ آنچه امروز به‌عنوان جریان رایج داستان‌نویسی زنان در ایران شناخته می‌شود، کمک بسیاری کرد.

اقتباس‌های سینمایی:
پگاه آهنگرانی در سال 1387 مستندی با عنوان «مُحاکات غزاله علیزاده» ساخته است. او برای تولید این مستند به‌سراغ خانواده، نزدیکان و دوستان غزاله علیزاده رفته و با آن‌ها به گفت‌وگو و مصاحبه نشسته است.

جایزه‌ای پس از مرگ:
سه سال پس از مرگ نویسنده، رمان «خانه ادریسی‌ها» موفق به کسب جایزه بیست سال داستان‌نویسی شد. همچنين منتقدین داستان «جزیره» از مجموعه داستانی «چهارراه» را یکی از بهترین داستان های او می‌دانند. این داستان توانسته جایزه قلم طلایی مجله گردون ادبی را به‌عنوان بهترین قصه کوتاه از آن خود کند.

اگر دوست دارید بیشتر درباره این نویسنده بدانید مطالعه کتاب «به جستجوی غزاله» به قلم آسیه جوادی، محقق و داستان‌نویس و پژوهشگر هنری و ادبی پیشنهاد می‌شود. این کتاب را انتشارات کتاب کوله‌پشتی منتشر کرده است.

@book_dot_com 📚
👍3
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت23 عقب رفتم. حین عقب رفتن بی اختیار گریه می‌کردم. حوصله‌ش سر رفت. قدم‌هایش را بلندتر کرد و با یک حرکت بازویم را گرفت. جیغ زدم. توجهی نکرد. صدای جیغ و فریاد مادر و پدر حتی برای یک ثانیه هم او را از حرکت باز نداشت. تقلا می‌کردم تا ولم…
#از_یاد_من_برو

#پارت24

خم شد و چانه‌ام را گرفت، صدایش کشدار و لحنش پر از سرزنش بود:
- خودت بهم بگو، من با تویی که با اون پسره رفته بودی سر قرار چه کار می‌کردم؟ نازت می‌کردم؟
حس گناه شبیه پارچه‌ای سنگین روی سرم افتاد. چیزی شبیه موریانه شروع کرد به جویدن مغزم، صدایی از دالان‌‌های سیاه سرم با درد داد می‌زد: " خیانتکار... خیانتکار"
چند بار پلک زدم. دور کردن صداها سخت بود. بی‌هوا پرسیدم:
- من به تو خیانت کردم؟ چرا؟
چانه‌ام را رها کرد. شانه‌اش را به همان چهارچوب در تکیه داد. با مشت به در کوبید. مردمک چشم‌هایش لرزیدند:
- تو که یادت نمی‌آد چه غلطی کردی، چی رو با چه زبونی برات توضیح بدم؟
من سکوت کردم اما خیره‌اش ماندم.
عصبی دست‌هایش را توی موهایش برد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. با مشت به در حمام کوبید. صدایش از ته حلقش بیرون آمد، گرفته و خشدار!
- من هر جا کنعان بی‌ناموسو ببینم با دست‌های خودم خفه‌ش می‌کنم.
چشم‌هایم کم کم گشاد شدند. برای لحظه‌ای قدرت تحلیلم را از دست دادم.
مبهوت مانده بودم. یک چیزی این وسط گم بود. کسی این میان داشت دروغ می‌گفت...
آرام و کشدار از کنارش گذشتم. لنگ زنان از حمام بیرون آمدم.
مادر وسط اتاق ایستاده بود. موهایش از گیره بالای سرش شلخته‌وار بیرون زده بود. رنگ صورتش هم زرد شده بود. داشت وارفته با شانه‌هایی افتاده نگاهم می‌کرد، انگار تمام حرف‌هایمان را شنیده بود.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
🔥42😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«خدایا حرام کن بر دل‌های ما اندوه دنیا را»
این دعای هر روز منه،
و بدونیم
وقتی دعا می‌کنیم، خدا گوش میده
وقتی گوش میدیم، خدا باهامون حرف میزنه
وقتی باور داشته باشیم، خدا عمل میکنه.

@book_dot_com 📚
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لبخند تو
بوی زندگی کردن، می‌دهد.

تازه و دوست داشتنی
لبخند که می‌زنی،
شکوفه‌ها گل می‌کنند، بر لبانت.

@book_dot_com 📚
2
کدام یک از آثار زیر مربوط به ادبیات فرانسه نمی‌شود؟
Anonymous Quiz
11%
بینوایان
6%
کنت مونت کریستو
78%
مرشد و مارگاریتا
6%
بابا گوریو