This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و باید دانست
در آغوش درد عشق تولد یافت.
و هر قطره اشک،
نشانی است از شوقی که به وصال تو دارم.
@book_dot_com📚
در آغوش درد عشق تولد یافت.
و هر قطره اشک،
نشانی است از شوقی که به وصال تو دارم.
@book_dot_com📚
❤5
#پاسپورت
✍🏻 ادوارد آلبی
زادهی: 12 مارس 1928
درگذشت: 16 سپتامبر 2016
ملیت: آمریکایی 🇺🇲
فعالیتها: نمایشنامه نویس
📚آثار: داستان باغ وحش، مرگ بسی اسمیت، چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟، رویای آمریکای، محوطهی ماسه بازی، رویای آمریکایی، آلیس کوچولو، توازن ظریف، چشمانداز دریایی، لولیتا (اقتباسی از رمان ولادیمیر ناباکوف) و...
@book_dot_com📚
✍🏻 ادوارد آلبی
زادهی: 12 مارس 1928
درگذشت: 16 سپتامبر 2016
ملیت: آمریکایی 🇺🇲
فعالیتها: نمایشنامه نویس
📚آثار: داستان باغ وحش، مرگ بسی اسمیت، چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد؟، رویای آمریکای، محوطهی ماسه بازی، رویای آمریکایی، آلیس کوچولو، توازن ظریف، چشمانداز دریایی، لولیتا (اقتباسی از رمان ولادیمیر ناباکوف) و...
@book_dot_com📚
👍2
📜 زندگینامهی "ادوارد آلبی"
ادوارد آلبی روز ۱۲ مارس ۱۹۲۸ از پدر و مادری ناشناخته به دنیا آمد و اندکی پس از تولد، به یک پرورشگاه سپرده شد تا شاید به فرزندخواندگی پذیرفته شود. شخصی به نام رید آلبی که مالک تئاترهای زنجیره ای کیت آلبی بود او را به فرزندخواندگی پذیرفت و فرانسیس کارتر نیز مادرخوانده او شد.
آلبی در خانوادهای ثروتمند و مرفه در روستای لارچمانت واقع در یکی از شهرک های حومه ی نیویورک در کنار پدرخوانده، مادرخوانده و مادربزرگش تربیت شد و زندگی کرد. در سالهای کودکی، چندین بار به نیویورک رفت تا شاهد اجرای نمایشهای تئاتری باشد. اهالی تئاتر، از هر نوعی همواره به خانهی آنها رفت و آمد داشتند و از آنها به خوبی پذیرایی میشد.
در سالهای ۱۹۴۶- ۱۹۴۷ آلبی در ترینیتی کالج شهر هار تفرد، مرکز ایالت کنتیکت، به تحصیل پرداخت، اما این تحصیل به دریافت هیچ درجهی دانشگاهی نیانجامید.
در نخستین سالهای فعالیت ادبی اش به شعر و شاعری گروید ولی به چندان موفقیتی دست نیافت. آنگاه به نمایشنامه نویسی روی آورد و در سال ۱۹۵۸ نمایشنامه ای تک پرده ای به نام داستان باغ وحش را نتشار داد. این نمایشنامه در سال ۱۹۵۹ نخستین بار در برلین اجرا شد و اندکی بعد در نیویورک به روی صحنه رفت. در همان سال ۱۹۵۹ نمایشنامه ی محوطهی ماسه بازی و در سال ۱۹۶۱ نمایشنامهی رویای آمریکایی را نوشت که هر و دوی آنها در همان سالها به نمایش در آمدند.
اگرچه تعداد نمایشنامه های آلبی خیلی بیش از اینها است اما نخستین نمایشنامه هایش در ردیف آثاری قرار میگیرند که بیشتر منتقدان ادبی آنها را در زمره ی آثار مربوط به تئاتر پوچی طبقه بندی می کنند. هر سه نمایشنامه ی بالا آثاری کم حجم و تک پرده ای با تعداد شخصیت های اندک هستند و به موضوع انزوای فرد و ماهیت ساختگی ارزشهای شيوهی زندگی آمریکایی مربوط میشوند.
او معتقد بود که پیامی هشداردهنده در آثارش وجود دارد و تلاش می کرد در مورد رنج های بزرگ و کوچک زندگی، به مخاطبین خود هشدار بدهد. او در مصاحبهای با تایمز در سال 1991 بیان کرد:
«تمام نمایشنامه های من در مورد آدم هایی است که فرصت ها را از دست می دهند، در جوانی به انتهای مسیر می رسند و زندگی خود را با افسوسِ کارهای نکرده به پایان می برند. به نظرم اغلب آدم ها در بیشتر عمر خود طوری زندگی می کنند که انگار هیچ وقت قرار نیست بمیرند.»
افتخارات و جوایز:
تاکنون چندین جایزه به نمایشنامههای آلبی داده شده است که از آن میان می توان به سه جایزه «پولیتسر» در سال های ۱۹۶۷ برای نمایشنامهی موازنه ظریف، در سال ۱۹۷۵ برای نمایشنامهی چشم انداز دریا و در سال ۱۹۹۴ برای نمایشنامه ی سه زن بلند بالا اشاره کرد.
ادوارد آلبی در سال 1996 «نشان ملی هنر» را دریافت کرد، عالیترین افتخاری که در حوزهی هنر در ایالات متحده آمریکا اعطا می شود.
همچنین در سال ۲۰۰۵ جايزهی «تونی» به مناسبت یک عمر فعالیت و دستاوردهای آلبی در ادبیات به او اعطا شد.
ادوارد آلبی تا روز ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۶ که چشم از جهان فروبست، همچنان بزرگ ترین نمایشنامه نویس زنده ی آمریکا به شمار می آمد.
@book_dot_com 📚
ادوارد آلبی روز ۱۲ مارس ۱۹۲۸ از پدر و مادری ناشناخته به دنیا آمد و اندکی پس از تولد، به یک پرورشگاه سپرده شد تا شاید به فرزندخواندگی پذیرفته شود. شخصی به نام رید آلبی که مالک تئاترهای زنجیره ای کیت آلبی بود او را به فرزندخواندگی پذیرفت و فرانسیس کارتر نیز مادرخوانده او شد.
آلبی در خانوادهای ثروتمند و مرفه در روستای لارچمانت واقع در یکی از شهرک های حومه ی نیویورک در کنار پدرخوانده، مادرخوانده و مادربزرگش تربیت شد و زندگی کرد. در سالهای کودکی، چندین بار به نیویورک رفت تا شاهد اجرای نمایشهای تئاتری باشد. اهالی تئاتر، از هر نوعی همواره به خانهی آنها رفت و آمد داشتند و از آنها به خوبی پذیرایی میشد.
در سالهای ۱۹۴۶- ۱۹۴۷ آلبی در ترینیتی کالج شهر هار تفرد، مرکز ایالت کنتیکت، به تحصیل پرداخت، اما این تحصیل به دریافت هیچ درجهی دانشگاهی نیانجامید.
در نخستین سالهای فعالیت ادبی اش به شعر و شاعری گروید ولی به چندان موفقیتی دست نیافت. آنگاه به نمایشنامه نویسی روی آورد و در سال ۱۹۵۸ نمایشنامه ای تک پرده ای به نام داستان باغ وحش را نتشار داد. این نمایشنامه در سال ۱۹۵۹ نخستین بار در برلین اجرا شد و اندکی بعد در نیویورک به روی صحنه رفت. در همان سال ۱۹۵۹ نمایشنامه ی محوطهی ماسه بازی و در سال ۱۹۶۱ نمایشنامهی رویای آمریکایی را نوشت که هر و دوی آنها در همان سالها به نمایش در آمدند.
اگرچه تعداد نمایشنامه های آلبی خیلی بیش از اینها است اما نخستین نمایشنامه هایش در ردیف آثاری قرار میگیرند که بیشتر منتقدان ادبی آنها را در زمره ی آثار مربوط به تئاتر پوچی طبقه بندی می کنند. هر سه نمایشنامه ی بالا آثاری کم حجم و تک پرده ای با تعداد شخصیت های اندک هستند و به موضوع انزوای فرد و ماهیت ساختگی ارزشهای شيوهی زندگی آمریکایی مربوط میشوند.
او معتقد بود که پیامی هشداردهنده در آثارش وجود دارد و تلاش می کرد در مورد رنج های بزرگ و کوچک زندگی، به مخاطبین خود هشدار بدهد. او در مصاحبهای با تایمز در سال 1991 بیان کرد:
«تمام نمایشنامه های من در مورد آدم هایی است که فرصت ها را از دست می دهند، در جوانی به انتهای مسیر می رسند و زندگی خود را با افسوسِ کارهای نکرده به پایان می برند. به نظرم اغلب آدم ها در بیشتر عمر خود طوری زندگی می کنند که انگار هیچ وقت قرار نیست بمیرند.»
افتخارات و جوایز:
تاکنون چندین جایزه به نمایشنامههای آلبی داده شده است که از آن میان می توان به سه جایزه «پولیتسر» در سال های ۱۹۶۷ برای نمایشنامهی موازنه ظریف، در سال ۱۹۷۵ برای نمایشنامهی چشم انداز دریا و در سال ۱۹۹۴ برای نمایشنامه ی سه زن بلند بالا اشاره کرد.
ادوارد آلبی در سال 1996 «نشان ملی هنر» را دریافت کرد، عالیترین افتخاری که در حوزهی هنر در ایالات متحده آمریکا اعطا می شود.
همچنین در سال ۲۰۰۵ جايزهی «تونی» به مناسبت یک عمر فعالیت و دستاوردهای آلبی در ادبیات به او اعطا شد.
ادوارد آلبی تا روز ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۶ که چشم از جهان فروبست، همچنان بزرگ ترین نمایشنامه نویس زنده ی آمریکا به شمار می آمد.
@book_dot_com 📚
❤2
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت17 درها با قفلهای بزرگی بسته شده بودند. اما لای آنها باز مانده بود. توی یک اتاق خرت و پرتهایی روی هم تلنبار شده بود و اتاق دیگر خالیِ خالی بود. دستم را روی دیوار آجری کشیدم. حس میکردم دستهایم این دیوارها و این زبری آجرها را میشناسند!…
#از_یاد_من_برو
#پارت18
با انگشت روی نوشتهها را لمس کردم. کمی واضحتر شد. اسم کنعان در کنار پریوش روی تنه حکاکی شده بود. اسم من در کنار اسمی که...
" پری"
یکی صدایم زد. کند و آرام به عقب برگشتم. ناخودآگاه نگاهم سمت همان اتاقک خالی کشیده شد. دیدمش... پشت پنجره، آن سمت دیوار ایستاده بود. اخم داشت. بغض هم داشت. از چشمهایش همهی حسهای درونش را میتوانستم بخوانم.
از پشت پنجره فاصله گرفت. آرام مثل یک روح از دیوار گذشت. چشمهایم گشاد شده بودند و هیچ چیز را غیر از او نمیدیدم.
انگشت اشارهاش را به طرف من گرفت و لب زد: "تو" و سپس انگشتش را روی قلبش گذاشت و گفت: "مال منی!"
و بعد لبخند زد. لبخندی که بیشتر شبیه بغض بود تا خنده!
من میشناختمش. او کنعان بود. همانی که اسمش را کنار اسم من روی درخت حک کرده بود. همانی که به خاطر همین کار کتک خورده بود. دوباره لب زد:
-پری!
صدایم میزد و من قادر به جواب دادن نبودم. در هر بار که صدایم میزد لحن صدایش تغییر میکرد. صدا که شبیه صدای مادر شد، تصویر کنعان از مقابل چشمهایم محو شد.
بدون توجه به مادر از باغچه بیرون زدم. آنقدر سریع که پایم به لبه باغچه گیر کرد و همزمان که صدای جیغش را میشنیدم، سکندری خوردم ولی نیفتادم.
او از پشت شانههایم را گرفت و نگهم داشت. برگشتم، نگاهش کردم. مامان بود. چشمهایش گشاد و چهرهاش پر از خشم بود.
- معلوم هست داری چه کار میکنی؟!
با یک تکان دستهایش را از شانههایم جدا کردم و به طرف اتاقک دویدم. انگار درد پا و درد تن و ناتوانیام برای لحظهای شفا پیدا کرده بودند.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت18
با انگشت روی نوشتهها را لمس کردم. کمی واضحتر شد. اسم کنعان در کنار پریوش روی تنه حکاکی شده بود. اسم من در کنار اسمی که...
" پری"
یکی صدایم زد. کند و آرام به عقب برگشتم. ناخودآگاه نگاهم سمت همان اتاقک خالی کشیده شد. دیدمش... پشت پنجره، آن سمت دیوار ایستاده بود. اخم داشت. بغض هم داشت. از چشمهایش همهی حسهای درونش را میتوانستم بخوانم.
از پشت پنجره فاصله گرفت. آرام مثل یک روح از دیوار گذشت. چشمهایم گشاد شده بودند و هیچ چیز را غیر از او نمیدیدم.
انگشت اشارهاش را به طرف من گرفت و لب زد: "تو" و سپس انگشتش را روی قلبش گذاشت و گفت: "مال منی!"
و بعد لبخند زد. لبخندی که بیشتر شبیه بغض بود تا خنده!
من میشناختمش. او کنعان بود. همانی که اسمش را کنار اسم من روی درخت حک کرده بود. همانی که به خاطر همین کار کتک خورده بود. دوباره لب زد:
-پری!
صدایم میزد و من قادر به جواب دادن نبودم. در هر بار که صدایم میزد لحن صدایش تغییر میکرد. صدا که شبیه صدای مادر شد، تصویر کنعان از مقابل چشمهایم محو شد.
بدون توجه به مادر از باغچه بیرون زدم. آنقدر سریع که پایم به لبه باغچه گیر کرد و همزمان که صدای جیغش را میشنیدم، سکندری خوردم ولی نیفتادم.
او از پشت شانههایم را گرفت و نگهم داشت. برگشتم، نگاهش کردم. مامان بود. چشمهایش گشاد و چهرهاش پر از خشم بود.
- معلوم هست داری چه کار میکنی؟!
با یک تکان دستهایش را از شانههایم جدا کردم و به طرف اتاقک دویدم. انگار درد پا و درد تن و ناتوانیام برای لحظهای شفا پیدا کرده بودند.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوب من،
در بیداری خواب دیدم
آمدهای
میخندی
مهربانیات نور میپاشد
به دل تاریک و خستهی من...
@book_dot_com 📚
در بیداری خواب دیدم
آمدهای
میخندی
مهربانیات نور میپاشد
به دل تاریک و خستهی من...
@book_dot_com 📚
❤3👍1
📚بوک دات کام📚
📜 معرفی کتاب "وقایعنگاری مرگی اعلام شده" این کتاب یه داستان تلخ و عجیب از سرنوشت و تقدیر یه انسانه. هرچند این اثر از گابریل گارسیا مارکز رو نمیشه بهسادگی به عنوان یه رمان جنایی یا معمایی طبقهبندی کرد، اما باید گفت که در عین سادگیاش پیچیدگیهای خاص خودش…
#توییت
درس اخلاقی کتاب اینه که نباید همهی اقوام و فامیلو بلاک کرد. گاهی باید چنتاییو نگه داشت برای روز مبادا.
@book_dot_com📚
درس اخلاقی کتاب اینه که نباید همهی اقوام و فامیلو بلاک کرد. گاهی باید چنتاییو نگه داشت برای روز مبادا.
@book_dot_com📚
😁3
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت18 با انگشت روی نوشتهها را لمس کردم. کمی واضحتر شد. اسم کنعان در کنار پریوش روی تنه حکاکی شده بود. اسم من در کنار اسمی که... " پری" یکی صدایم زد. کند و آرام به عقب برگشتم. ناخودآگاه نگاهم سمت همان اتاقک خالی کشیده شد. دیدمش... پشت…
#از_یاد_من_برو
#پارت19
دستهایم را به لبهی پنجرهی چوبی قهوهای که قدش از کمرم بالاتر بود گذاشتم. با کف دستهای لرزان پنجره را هل دادم. با باز شدن پنجرهها صدای قژ و قژ لولاها و گرد خاک کهنه توی چهارچوبهها، در فضا پخش شد.
با دلتنگی صدایش زدم:
- کنعان... کنعان...!
اتاق خالی بود. فقط صدای خودم توی اتاق میپیچید. کسی آنجا نبود. کنعانی که من را مال خودش میدانست شبیه یک خیال شیرین زودگذر بود. خیالی که به یک چشم برهم زدن محو شده بود. زیر دلم تیر کشید. توان ایستادن را از دست دادم. دستم را به دیوار گرفتم و از سر ناتوانی گریه کردم.
- تو دیوونه شدی پریوش؟ این کارها چیه میکنی مادر؟
مادر دوباره آمده و شانهام را چسبیده بود. هق هق به من امان حرف زدن نمیداد.
- چطوری بهت بفهمونم نباید از جات تکون بخوری؟ چرا نمیفهمی استراحت مطلقی؟ چرا متوجه اون بچه بیگناه تو شکمت نیستی؟!
هیچ حسی به حرفهای مادر نداشتم. در واقع آن لحظه هیچ چیزی برایم پررنگتر از کنعان نبود.
نگاهی به پنجره باز و اتاق خالی انداختم و با صدایی که بالا نمیآمد گفتم:
- ولی... کنعان!
شانههایم را فشرد و تکانم داد و با حالتی عصبی جیغ کشید:
- کنعان مرده، مرده! دست از سرش بردار! کنعان مُرده پری!
****
در گوشهترین و تاریکترین کنجِ اتاقِ خواب، پای سالمم را به بغلم کشیده بودم. دستهایم را هم روی شکمم گذاشته بودم.
مامان میرفت و میآمد. به هوای آوردن میوه و آبمیوه، کیک و کلوچه، کشیدن پرده و باز کردن پنجره، مدام از این اتاق به سالن و از سالن به اتاق میآمد. حال او هم دسته کمی از حال من نداشت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت19
دستهایم را به لبهی پنجرهی چوبی قهوهای که قدش از کمرم بالاتر بود گذاشتم. با کف دستهای لرزان پنجره را هل دادم. با باز شدن پنجرهها صدای قژ و قژ لولاها و گرد خاک کهنه توی چهارچوبهها، در فضا پخش شد.
با دلتنگی صدایش زدم:
- کنعان... کنعان...!
اتاق خالی بود. فقط صدای خودم توی اتاق میپیچید. کسی آنجا نبود. کنعانی که من را مال خودش میدانست شبیه یک خیال شیرین زودگذر بود. خیالی که به یک چشم برهم زدن محو شده بود. زیر دلم تیر کشید. توان ایستادن را از دست دادم. دستم را به دیوار گرفتم و از سر ناتوانی گریه کردم.
- تو دیوونه شدی پریوش؟ این کارها چیه میکنی مادر؟
مادر دوباره آمده و شانهام را چسبیده بود. هق هق به من امان حرف زدن نمیداد.
- چطوری بهت بفهمونم نباید از جات تکون بخوری؟ چرا نمیفهمی استراحت مطلقی؟ چرا متوجه اون بچه بیگناه تو شکمت نیستی؟!
هیچ حسی به حرفهای مادر نداشتم. در واقع آن لحظه هیچ چیزی برایم پررنگتر از کنعان نبود.
نگاهی به پنجره باز و اتاق خالی انداختم و با صدایی که بالا نمیآمد گفتم:
- ولی... کنعان!
شانههایم را فشرد و تکانم داد و با حالتی عصبی جیغ کشید:
- کنعان مرده، مرده! دست از سرش بردار! کنعان مُرده پری!
****
در گوشهترین و تاریکترین کنجِ اتاقِ خواب، پای سالمم را به بغلم کشیده بودم. دستهایم را هم روی شکمم گذاشته بودم.
مامان میرفت و میآمد. به هوای آوردن میوه و آبمیوه، کیک و کلوچه، کشیدن پرده و باز کردن پنجره، مدام از این اتاق به سالن و از سالن به اتاق میآمد. حال او هم دسته کمی از حال من نداشت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در سکوت نگاهم،
حرفهای عاشقانهی زیادی وجود دارد.
اما هربار که به چشمانت مینگرم،
حرفهایم فراموش میشوند.
در چشمان تو جادوی سیاه پنهان است،
و در هر نگاه من،
هزاران حسرت...
@book_dot_com 📚
حرفهای عاشقانهی زیادی وجود دارد.
اما هربار که به چشمانت مینگرم،
حرفهایم فراموش میشوند.
در چشمان تو جادوی سیاه پنهان است،
و در هر نگاه من،
هزاران حسرت...
@book_dot_com 📚
❤2
#چالش ادبی این هفتهمون
بیاین ببینیم چقدر دنیای کتاب رو میشناسین💪
بیاین ببینیم چقدر دنیای کتاب رو میشناسین💪
🏆3
شخصیتهای او در همهٔ رمانهایش با مشکلات روانشناسی و عاطفی درگیر هستند.
Anonymous Quiz
7%
لئو تولستوی
43%
فیودور داستایفسکی
36%
آلبر کامو
14%
فرانتس کافکا
کدام نویسنده آمریکایی با رمان "در جستجوی زمان گمشده" به شهرت رسید و از نمایندگان مکتب مدرنیسم است؟
Anonymous Quiz
20%
فاکنر
47%
مارسل پروست
27%
ارنست همینگوی
7%
جی. دی. سالینجر
او یکی از ارکان چهارگانه ادب جهان و شیفتهی حافظ شیرازی است.
Anonymous Quiz
12%
لئو تولستوی
65%
گوته
6%
فریدریش شیلر
18%
ویکتور هوگو
معروفترین کتاب "جبران خلیل جبران" که برای او شهرت جهانی آورد؟
Anonymous Quiz
12%
قصه عشق
6%
عیسی پسر انسان
76%
پیامبر
6%
آواره
بنیانگذار شعر سپید یا شعر منثور
Anonymous Quiz
53%
اخوان ثالث
6%
فروغ فرخزاد
6%
نادر نادرپور
35%
احمد شاملو
👎1
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت19 دستهایم را به لبهی پنجرهی چوبی قهوهای که قدش از کمرم بالاتر بود گذاشتم. با کف دستهای لرزان پنجره را هل دادم. با باز شدن پنجرهها صدای قژ و قژ لولاها و گرد خاک کهنه توی چهارچوبهها، در فضا پخش شد. با دلتنگی صدایش زدم: - کنعان...…
#از_یاد_من_برو
#پارت20
- مامان…
انگار پشت در بود که تا صدایش زدم با هراس توی اتاق دوید:
- جانم؟
سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم:
- من با این بچه چه کار کنم؟
آرام به طرفم آمد. کنارم نشست. دستش را روی دستم گذاشت:
- بچهته! چه کار میخوای بکنی؟
آهی کشیدم:
- کاش هیچوقت حافظهام برنگرده! هیچوقت دوباره گذشتهمو یادم نیاد.
- چی میگی تو؟! که چی بشه مامان؟
- من از بابای این بچه میترسم. چطور روز و شب کنارش سر میکردم؟
لبهایش را به هم چسبانده بود. حرف نمیزد تا بغضش نترکد.
- شما هم راضی بودی که من با فربد ازدواج کنم؟
چشمهایش را بست. متاسف بود!
- هیچکس فکرشم نمیکرد تو جلد فربد خوش مشربِ متینِ دلسوز، همچین هیولایی قایم شده باشه.
- بعد از اینکه کنعان مرد من راضی شدم با فربد ازدواج کنم؟
سرش را تکان داد:
- میشه بگی من چطوری تونستم فراموشش کنم؟
بل گرفت:
- اصلا کی گفته تو قرار بوده با کنعان ازدواج کنی؟ کنعان یه مدت تو این خونه زندگی کرد و بعدش هم رفت.
پاهایم را دراز کردم و خودم را کمی جلو کشیدم و گفتم:
- رفت؟ مگه نگفتی مرده؟!
دستهایش را توی هوا تکان داد:
- تو هم ول کن ماجرا نیستی ها!
از جا بلند شد:
- بعد از اینکه از اینجا رفت مرد!
خودم را آرام عقب کشیدم و خیره نگاهش کردم:
- پس دروغ گفتی تا من بیخیالش بشم؟ کنعان نمرده نه؟!
سرش را باز هم تکان داد:
- ولم میکنی یا نه؟
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت20
- مامان…
انگار پشت در بود که تا صدایش زدم با هراس توی اتاق دوید:
- جانم؟
سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم:
- من با این بچه چه کار کنم؟
آرام به طرفم آمد. کنارم نشست. دستش را روی دستم گذاشت:
- بچهته! چه کار میخوای بکنی؟
آهی کشیدم:
- کاش هیچوقت حافظهام برنگرده! هیچوقت دوباره گذشتهمو یادم نیاد.
- چی میگی تو؟! که چی بشه مامان؟
- من از بابای این بچه میترسم. چطور روز و شب کنارش سر میکردم؟
لبهایش را به هم چسبانده بود. حرف نمیزد تا بغضش نترکد.
- شما هم راضی بودی که من با فربد ازدواج کنم؟
چشمهایش را بست. متاسف بود!
- هیچکس فکرشم نمیکرد تو جلد فربد خوش مشربِ متینِ دلسوز، همچین هیولایی قایم شده باشه.
- بعد از اینکه کنعان مرد من راضی شدم با فربد ازدواج کنم؟
سرش را تکان داد:
- میشه بگی من چطوری تونستم فراموشش کنم؟
بل گرفت:
- اصلا کی گفته تو قرار بوده با کنعان ازدواج کنی؟ کنعان یه مدت تو این خونه زندگی کرد و بعدش هم رفت.
پاهایم را دراز کردم و خودم را کمی جلو کشیدم و گفتم:
- رفت؟ مگه نگفتی مرده؟!
دستهایش را توی هوا تکان داد:
- تو هم ول کن ماجرا نیستی ها!
از جا بلند شد:
- بعد از اینکه از اینجا رفت مرد!
خودم را آرام عقب کشیدم و خیره نگاهش کردم:
- پس دروغ گفتی تا من بیخیالش بشم؟ کنعان نمرده نه؟!
سرش را باز هم تکان داد:
- ولم میکنی یا نه؟
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگیم خوب است
سازم کوک
صبحم قشنگ است و شبم آرام
قلبی دارم پر از عشق
و دوستانی پر از مهر
خوشبختی یعنی همین…
به همین سادگی!
@book_dot_com 📚
سازم کوک
صبحم قشنگ است و شبم آرام
قلبی دارم پر از عشق
و دوستانی پر از مهر
خوشبختی یعنی همین…
به همین سادگی!
@book_dot_com 📚
❤3
📚بوک دات کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت20 - مامان… انگار پشت در بود که تا صدایش زدم با هراس توی اتاق دوید: - جانم؟ سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم: - من با این بچه چه کار کنم؟ آرام به طرفم آمد. کنارم نشست. دستش را روی دستم گذاشت: - بچهته! چه کار میخوای بکنی؟ آهی کشیدم:…
#از_یاد_من_برو
#پارت21
پای همان تخت به خواب رفته بودم. ته دلم از گرسنگی غنج میزد و در پس زمینه ضعف دلم، نوزادی با صدای بلند گریه میکرد.
صدای نوزاد کمکم تبدیل شد به صدای بلند مردی که در تاریکیهای توی سرم دنبالم میکرد. دنبالم میکرد و داد میکشید: "پریوش... پریوش... دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه میکشمت. میکشمت!"
به نزدیکترین حد ممکن که رسید با تکان محکمی از خواب پریدم. من به هوشیاری رسیده بودم اما صداهای پس زمینه خوابم هنوز توی گوشم بود. صدای فریاد مردانهای میان جیغهای زنی در هم آمیخته شده بودند.
از روی زمین جدا شدم. پتوی نازکی که احتمالا مادر رویم کشیده بود را کنار زدم. لبهی تخت را گرفتم و با تکیه به آن از جا بلند شدم.
به طرف در رفتم. هر چه به سالن نزدیکتر میشد، صدا واضحتر و شفافتر میشد.
تا چهارچوب در خودم را رساندم. کمرم در حال دو تکه شدن بود. تمام بدنم از ضعف رعشه گرفته بود. بی شباهت به پیرزنی علیل نبودم.
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم از همانجا به صدایشان گوش کنم.
- تو بیجا میکنی با یک عمر آبروی من قمار میکنی! من با این کار جنابعالی دیگه نمیتونم تو بازار سر بالا بیارم؟
- توقع داشتی دست رو دست بذارم تا اون نونی که تو توی کاسهمون گذاشتی، جنازهشو برام بیاره؟
لحظهای سکوت کرد. سکوتش شبیه آرامش قبل از طوفان بود.
- نکنه فربد رو هم دنبال خودت کشوندی، آوردیش؟
- اتفاقا الانه که برسه! اومده بود بازار به دعوا و داد و قال، حق داره زن، توی بیفکر دو روزه زنشو برداشتی آوردی اینجا، اون هم دو روزه مثل اسپند روی آتیشه! چی کار باید میکردم؟
مادر سکوت کرد و مردی بلند قامت وارد اتاق شد. موهای کم پشت، و ریش و سبیلی سفید داشت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
#پارت21
پای همان تخت به خواب رفته بودم. ته دلم از گرسنگی غنج میزد و در پس زمینه ضعف دلم، نوزادی با صدای بلند گریه میکرد.
صدای نوزاد کمکم تبدیل شد به صدای بلند مردی که در تاریکیهای توی سرم دنبالم میکرد. دنبالم میکرد و داد میکشید: "پریوش... پریوش... دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه میکشمت. میکشمت!"
به نزدیکترین حد ممکن که رسید با تکان محکمی از خواب پریدم. من به هوشیاری رسیده بودم اما صداهای پس زمینه خوابم هنوز توی گوشم بود. صدای فریاد مردانهای میان جیغهای زنی در هم آمیخته شده بودند.
از روی زمین جدا شدم. پتوی نازکی که احتمالا مادر رویم کشیده بود را کنار زدم. لبهی تخت را گرفتم و با تکیه به آن از جا بلند شدم.
به طرف در رفتم. هر چه به سالن نزدیکتر میشد، صدا واضحتر و شفافتر میشد.
تا چهارچوب در خودم را رساندم. کمرم در حال دو تکه شدن بود. تمام بدنم از ضعف رعشه گرفته بود. بی شباهت به پیرزنی علیل نبودم.
به دیوار تکیه دادم و سعی کردم از همانجا به صدایشان گوش کنم.
- تو بیجا میکنی با یک عمر آبروی من قمار میکنی! من با این کار جنابعالی دیگه نمیتونم تو بازار سر بالا بیارم؟
- توقع داشتی دست رو دست بذارم تا اون نونی که تو توی کاسهمون گذاشتی، جنازهشو برام بیاره؟
لحظهای سکوت کرد. سکوتش شبیه آرامش قبل از طوفان بود.
- نکنه فربد رو هم دنبال خودت کشوندی، آوردیش؟
- اتفاقا الانه که برسه! اومده بود بازار به دعوا و داد و قال، حق داره زن، توی بیفکر دو روزه زنشو برداشتی آوردی اینجا، اون هم دو روزه مثل اسپند روی آتیشه! چی کار باید میکردم؟
مادر سکوت کرد و مردی بلند قامت وارد اتاق شد. موهای کم پشت، و ریش و سبیلی سفید داشت.
برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
❤3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیخیال تمام دلواپسیها
بیخیال،
به موسیقی دلنواز صبح گوش کن
فنجان چای را سر بکش
بگذار حال خوبمان، از یاد ببرد که امروز چند شنبه است...
@book_dot_com 📚
بیخیال،
به موسیقی دلنواز صبح گوش کن
فنجان چای را سر بکش
بگذار حال خوبمان، از یاد ببرد که امروز چند شنبه است...
@book_dot_com 📚
❤5
#معرفی_کتاب
📖 مجموعه کتاب: دونده هزارتو
✍️نویسنده: جیمز دشنر
🔄بازگردان: آیدا کشوری
انتشارات: باژ
ژانر: علمی تخیلی
📜خلاصه کتاب: توماس در آسانسور از خواب بیدار میشود و میفهمد هیچ چیز جز اسمش را به یاد ندارد. پسرهای غریبه که او را دوره کردهاند… ترسیده و گیج در میان فراموش کنندگان. اما اینها مهم نیست چون بهزودی باید برای حفظ زندگی خودش و بیشه نشینها در هزارتویی پر از حیوان-ماشینهای درنده بدود...
@book_dot_com📚
📖 مجموعه کتاب: دونده هزارتو
✍️نویسنده: جیمز دشنر
🔄بازگردان: آیدا کشوری
انتشارات: باژ
ژانر: علمی تخیلی
📜خلاصه کتاب: توماس در آسانسور از خواب بیدار میشود و میفهمد هیچ چیز جز اسمش را به یاد ندارد. پسرهای غریبه که او را دوره کردهاند… ترسیده و گیج در میان فراموش کنندگان. اما اینها مهم نیست چون بهزودی باید برای حفظ زندگی خودش و بیشه نشینها در هزارتویی پر از حیوان-ماشینهای درنده بدود...
@book_dot_com📚
👍2