📚بوک‌ دات‌ کام📚
374 subscribers
481 photos
97 videos
62 links
کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم.
بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊

گروه هم خوانی
@Lets_read_a_book

ناشناس چنل
اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین
https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8
Download Telegram
🔔 اطلاعیه

بچه‌ها همونطور احتمالا که در جریانین ما یه گروه همخوانی داریم

قراره یه کتاب جدید شروع کنیم.
برای این سری همخوانی کتاب "بخش دی" انتخاب شده📜
همخوانی از پنجشنبه اول آذر شروع می‌شه.
خوشحال میشم به ما ملحق بشین🤗

https://t.me/Lets_read_a_book
👍4
📚بوک‌ دات‌ کام📚 pinned «🔔 اطلاعیه بچه‌ها همونطور احتمالا که در جریانین ما یه گروه همخوانی داریم قراره یه کتاب جدید شروع کنیم. برای این سری همخوانی کتاب "بخش دی" انتخاب شده📜 همخوانی از پنجشنبه اول آذر شروع می‌شه. خوشحال میشم به ما ملحق بشین🤗 https://t.me/Lets_read_a_book»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این سرا تو بمان که ماندگار تویی
تو بمان،
تو بمان تا صبح را با سلامی کنیم آغاز
آن سلامی که به سین
نقش سلامت دارد
لام آن لطف و لطافت دارد
الفش الفت بی پایانی ست
میم آن عطرمحبت دارد

@book_dot_com📚
4🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حسوحال

💫حس و حالی که کتاب به آدم میده مثل حس خونه است، یه جای امن.


@book_dot_com📚
4
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت15 حس آشنایی از چهره‌اش نمی‌گرفتم، اما مهربانی توی چشم‌های تیره‌اش عمیق بود. دوباره سرم را به صورت مادر برگرداندم. - خونه رو از ما خرید و بازسازیش کرد. حالا هم با خودم گفتم بهترین جا همین خونه است. هم خونه بچگی‌هاته و شاید در و دیوارش…
#از_یاد_من_برو

#پارت16

***

آن سمت حیاط، جایی که به آن دسترسی نداشتم، دو اتاقک که درهایشان روبه‌روی هم باز می‌شدند، من را به سمت خودشان می‌کشیدند. پنجره‌های رو به حیاط‌شان شبیه یک کتاب قصه‌ی عاشقانه بودند که انگار سال‌ها کسی لایشان را باز نکرده است.
از روی طاقچه‌ی پهن پنجره با کمک دیوار بلند شدم. بدنم هنوز هم درد می‌کرد، درد کمرم هم داشت بدنم را از وسط دو تکه می‌کرد‌؛ اما حسی که به آن اتاق‌ها داشتم هلم می‌دادند که حتی سختی بالا و پایین رفتن پله‌های راهرو و حیاط را نادیده بگیرم.
به طرف در سالن لنگ‌لنگان حرکت کردم. هیچ‌ کس خانه نبود که بخواهد جلوی رفتنم را بگیرد.
پله‌های راهرو، راهروی طویل و دراز، پله‌های بلند رو به حیاط برای منی که پایم را مثل چوب خشک دنبال خودم می‌کشیدم، سخت‌ترین کار دنیا بود.
وقتی بالاخره پایم را روی موزاییک‌های خاکستری و قدیمی حیاط گذاشتم، تنم از دانه‌های عرق خیس شده بود و به نفس‌نفس افتاده بودم.
زیرزمین‌های عمیق و تاریک آن‌جا شبیه خانه‌ی اجنه بود. ترسناک و پر رمز و راز!
دیوارهای بلند و آجرهای قدیمی خانه، قدمت این بنا را فریاد می‌زدند.
درخت بزرگ و قطور و پیر وسط حیاط، شبیه پیرزنی بود رج به رج با برگ‌ها ژاکت می‌بافت، در حالی که گیس بافته شده‌اش از لای روسری‌اش بیرون زده بود.
بالاخره به انتهای حیاط و آن دو اتاقک رسیدم. یک در چوبی آبی هم مابین راهروی این دو اتاقک وجود داشت. در خروج بود انگار، صدای خیابان و حرکت و جنب و جوش مردم از همین پشت در هم به گوش می‌رسید.
این خانه دو در ورود و خروج داشت.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از من رو مگردان،
دیدارت نسیمی بهاری است در دل زمستان
میدانی؟
یاد آن عهد هنوز در قلبم هست
هر روز به امید روزی که دیدارت میسر شود،
در آرزوی طلوع، خورشید را می‌نگرم....

@book_dot_com📚
5
#جاکتابی

🪧اینا چند نمونه از قفسه‌های کتاب چرخانن.
این قفسه‌ها جای کمی می‌گیرن و می‌چرخن و در ابعاد و اشکال مختلف برای هر سلیقه‌ای وجود دارن.

🏬قفسه کتاب

@Book_dot_com📚
😍5
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت16 *** آن سمت حیاط، جایی که به آن دسترسی نداشتم، دو اتاقک که درهایشان روبه‌روی هم باز می‌شدند، من را به سمت خودشان می‌کشیدند. پنجره‌های رو به حیاط‌شان شبیه یک کتاب قصه‌ی عاشقانه بودند که انگار سال‌ها کسی لایشان را باز نکرده است. از…
#از_یاد_من_برو

#پارت17

درها با قفل‌های بزرگی بسته شده بودند. اما لای آن‌ها باز مانده بود. توی یک اتاق خرت و پرت‌هایی روی هم تلنبار شده بود و اتاق دیگر خالیِ خالی بود.
دستم را روی دیوار آجری کشیدم. حس می‌کردم دست‌هایم این دیوارها و این زبری آجرها را می‌شناسند! لحظه‌ای ایستادم و چشم‌هایم را بستم. تصاویری گنگ می‌آمدند و می‌رفتند. هیچ کدامشان هم متوقف نمی‌شدند تا محض رضای خدا چیزی از یک کدامشان دستگیرم شود. مادر راست می‌گفت، خاطرات من در این خانه تلنبار شده بود.
با بی‌قراری به عقب برگشتم، تصویر درخت پیر برایم آشنا آمد. انگار این پیرزن مهربان بغلش را برای من باز کرده بود. من با این درخت هم خاطره داشتم.
به طرف درخت لنگ زدم. پایم را از لبه‌ی باغچه گذراندم و روی خاک سفتش ایستادم. پای درخت پر بود از علف‌های هرز و گل‌های کوچک رنگی.
انگشتانم را روی پوسته‌های برآمده و خشک درخت کشیدم. زبری و عطر تلخ تنه درخت، صدای جیغ جیغ سارهای لابه‌لای شاخه‌ها، میان خاطره‌های کدری که محو و دور بودند رنگ داشتند.
در میان آن همه حس خوبی که من را از درخت جدا نمی‌کرد، چیزی به چشمم خورد. روی تنه درخت، نوشته‌ای کنده‌کاری شده بود. خم شدم و سرم را نزدیک‌تر بردم. همان قسمت از تنه، خالی از پوسته بود.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و باید دانست
در آغوش درد عشق تولد یافت.
و هر قطره اشک،
نشانی است از شوقی که به وصال تو دارم.

@book_dot_com📚
5
#پاسپورت

✍🏻 ادوارد آلبی
زاده‌ی: 12 مارس 1928
درگذشت: 16 سپتامبر 2016
ملیت: آمریکایی‌ 🇺🇲
فعالیت‌ها: نمایشنامه نویس

📚آثار: داستان باغ وحش، مرگ بسی اسمیت، چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟، رویای آمریکای، محوطه‌ی ماسه بازی، رویای آمریکایی، آلیس کوچولو، توازن ظریف، چشم‌انداز دریایی، لولیتا (اقتباسی از رمان ولادیمیر ناباکوف) و...

@book_dot_com📚
👍2
📜 زندگی‌نامه‌ی "ادوارد آلبی"

ادوارد آلبی روز ۱۲ مارس ۱۹۲۸ از پدر و مادری ناشناخته به دنیا آمد و اندکی پس از تولد، به یک پرورشگاه سپرده شد تا شاید به فرزندخواندگی پذیرفته شود. شخصی به نام رید آلبی که مالک تئاترهای زنجیره ای کیت آلبی بود او را به فرزندخواندگی پذیرفت و فرانسیس کارتر نیز مادرخوانده او شد.

آلبی در خانواده‌ای ثروتمند و مرفه در روستای لارچمانت واقع در یکی از شهرک های حومه ی نیویورک در کنار پدرخوانده، مادرخوانده و مادربزرگش تربیت شد و زندگی کرد. در سالهای کودکی، چندین بار به نیویورک رفت تا شاهد اجرای نمایش‌های تئاتری باشد. اهالی تئاتر، از هر نوعی همواره به خانه‌ی آنها رفت و آمد داشتند و از آنها به خوبی پذیرایی می‌شد.

در سالهای ۱۹۴۶- ۱۹۴۷ آلبی در ترینیتی کالج شهر هار تفرد، مرکز ایالت کنتیکت، به تحصیل پرداخت، اما این تحصیل به دریافت هیچ درجه‌ی دانشگاهی نیانجامید.

در نخستین سالهای فعالیت ادبی اش به شعر و شاعری گروید ولی به چندان موفقیتی دست نیافت. آنگاه به نمایشنامه نویسی روی آورد و در سال ۱۹۵۸ نمایشنامه ای تک پرده ای به نام داستان باغ وحش را نتشار داد. این نمایشنامه در سال ۱۹۵۹ نخستین بار در برلین اجرا شد و اندکی بعد در نیویورک به روی صحنه رفت. در همان سال ۱۹۵۹ نمایشنامه ی محوطه‌ی ماسه بازی و در سال ۱۹۶۱ نمایشنامه‌ی رویای آمریکایی را نوشت که هر و دوی آنها در همان سال‌ها به نمایش در آمدند.
اگرچه تعداد نمایشنامه های آلبی خیلی بیش از اینها است اما نخستین نمایشنامه هایش در ردیف آثاری قرار میگیرند که بیشتر منتقدان ادبی آنها را در زمره ی آثار مربوط به تئاتر پوچی طبقه بندی می کنند. هر سه نمایشنامه ی بالا آثاری کم حجم و تک پرده ای با تعداد شخصیت های اندک هستند و به موضوع انزوای فرد و ماهیت ساختگی ارزشهای شيوه‌ی زندگی آمریکایی مربوط میشوند.
او معتقد بود که پیامی هشداردهنده در آثارش وجود دارد و تلاش می کرد در مورد رنج های بزرگ و کوچک زندگی، به مخاطبین خود هشدار بدهد. او در مصاحبه‌ای با تایمز در سال 1991 بیان کرد:
«تمام نمایشنامه های من در مورد آدم هایی است که فرصت ها را از دست می دهند، در جوانی به انتهای مسیر می رسند و زندگی خود را با افسوسِ کارهای نکرده به پایان می برند. به نظرم اغلب آدم ها در بیشتر عمر خود طوری زندگی می کنند که انگار هیچ وقت قرار نیست بمیرند.»

افتخارات و جوایز:
تاکنون چندین جایزه به نمایشنامه‌های آلبی داده شده است که از آن میان می توان به سه جایزه «پولیتسر» در سال های ۱۹۶۷ برای نمایش‌نامه‌ی موازنه ظریف، در سال ۱۹۷۵ برای نمایشنامه‌ی چشم انداز دریا و در سال ۱۹۹۴ برای نمایشنامه ی سه زن بلند بالا اشاره کرد.
ادوارد آلبی در سال 1996 «نشان ملی هنر» را دریافت کرد، عالی‌ترین افتخاری که در حوزه‌ی هنر در ایالات متحده آمریکا اعطا می شود.
همچنین در سال ۲۰۰۵ جايزه‌ی «تونی» به مناسبت یک عمر فعالیت و دستاوردهای آلبی در ادبیات به او اعطا شد.

ادوارد آلبی تا روز ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۶ که چشم از جهان فروبست، همچنان بزرگ ترین نمایشنامه نویس زنده ی آمریکا به شمار می آمد.

@book_dot_com 📚
2
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت17 درها با قفل‌های بزرگی بسته شده بودند. اما لای آن‌ها باز مانده بود. توی یک اتاق خرت و پرت‌هایی روی هم تلنبار شده بود و اتاق دیگر خالیِ خالی بود. دستم را روی دیوار آجری کشیدم. حس می‌کردم دست‌هایم این دیوارها و این زبری آجرها را می‌شناسند!…
#از_یاد_من_برو

#پارت18

با انگشت روی نوشته‌ها را لمس کردم. کمی واضح‌تر شد. اسم کنعان در کنار پریوش روی تنه حکاکی شده بود. اسم من در کنار اسمی که...
" پری"
یکی صدایم زد. کند و آرام به عقب برگشتم. ناخودآگاه نگاهم سمت همان اتاقک خالی کشیده شد. دیدمش... پشت پنجره، آن سمت دیوار ایستاده بود. اخم داشت. بغض هم داشت. از چشم‌هایش همه‌ی حس‌های درونش را می‌توانستم بخوانم.
از پشت پنجره فاصله گرفت. آرام مثل یک روح از دیوار گذشت. چشم‌هایم گشاد شده بودند و هیچ چیز را غیر از او نمی‌دیدم.
انگشت اشاره‌اش را به طرف من گرفت و لب زد: "تو" و سپس انگشتش را روی قلبش گذاشت و گفت: "مال منی!"
و بعد لبخند زد. لبخندی که بیشتر شبیه بغض بود تا خنده!
من می‌شناختمش. او کنعان بود. همانی که اسمش را کنار اسم من روی درخت حک کرده بود. همانی که به خاطر همین کار کتک خورده بود. دوباره لب زد:
-پری!
صدایم می‌زد و من قادر به جواب دادن نبودم. در هر بار که صدایم می‌زد لحن صدایش تغییر می‌کرد. صدا که شبیه صدای مادر شد، تصویر کنعان از مقابل چشم‌هایم محو شد.
بدون توجه به مادر از باغچه بیرون زدم. آن‌قدر سریع که پایم به لبه باغچه گیر کرد و همزمان که صدای جیغش را می‌شنیدم، سکندری خوردم ولی نیفتادم.
او از پشت شانه‌هایم را گرفت و نگه‌م داشت. برگشتم، نگاهش کردم. مامان بود. چشم‌هایش گشاد و چهره‌اش پر از خشم بود.
- معلوم هست داری چه کار می‌کنی؟!
با یک تکان دست‌هایش را از شانه‌هایم جدا کردم و به طرف اتاقک دویدم. انگار درد پا و درد تن و ناتوانی‌ام برای لحظه‌ای شفا پیدا کرده بودند.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محبوب من،
در بیداری خواب دیدم
آمده‌ای
می‌خندی
مهربانی‌ات نور می‌پاشد
به دل تاریک و خسته‌ی من...

@book_dot_com 📚
3👍1
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت18 با انگشت روی نوشته‌ها را لمس کردم. کمی واضح‌تر شد. اسم کنعان در کنار پریوش روی تنه حکاکی شده بود. اسم من در کنار اسمی که... " پری" یکی صدایم زد. کند و آرام به عقب برگشتم. ناخودآگاه نگاهم سمت همان اتاقک خالی کشیده شد. دیدمش... پشت…
#از_یاد_من_برو

#پارت19

دست‌هایم را به لبه‌ی پنجره‌ی چوبی قهوه‌ای که قد‌‌ش از کمرم بالاتر بود گذاشتم. با کف دست‌های لرزان پنجره را هل دادم. با باز شدن پنجره‌ها صدای قژ و قژ لولاها و گرد خاک کهنه توی چهارچوبه‌ها، در فضا پخش شد.
با دلتنگی صدایش زدم:
- کنعان... کنعان...!
اتاق خالی بود. فقط صدای خودم توی اتاق می‌پیچید. کسی آن‌جا نبود. کنعانی که من را مال خودش می‌دانست شبیه یک خیال شیرین زودگذر بود. خیالی که به یک چشم برهم زدن محو شده بود. زیر دلم تیر کشید. توان ایستادن را از دست دادم. دستم را به دیوار گرفتم و از سر ناتوانی گریه کردم.
- تو دیوونه شدی پریوش؟ این کارها چیه می‌کنی مادر؟
مادر دوباره آمده و شانه‌ام را چسبیده بود. هق هق به من امان حرف زدن نمی‌داد.
- چطوری بهت بفهمونم نباید از جات تکون بخوری؟ چرا نمی‌فهمی استراحت مطلقی؟ چرا متوجه اون بچه بی‌گناه تو شکمت نیستی؟!
هیچ حسی به حرف‌های مادر نداشتم. در واقع آن لحظه هیچ چیزی برایم پررنگ‌تر از کنعان نبود.
نگاهی به پنجره باز و اتاق خالی انداختم و با صدایی که بالا نمی‌آمد گفتم:
- ولی... کنعان!
شانه‌هایم را فشرد و تکانم داد و با حالتی عصبی جیغ کشید:
- کنعان مرده، مرده! دست از سرش بردار! کنعان مُرده پری!


****


در گوشه‌ترین و تاریک‌ترین کنجِ اتاقِ خواب، پای سالمم را به بغلم کشیده بودم. دست‌هایم را هم روی شکمم گذاشته بودم.
مامان می‌رفت و می‌آمد. به هوای آوردن میوه و آب‌میوه، کیک و کلوچه، کشیدن پرده و باز کردن پنجره، مدام از این اتاق به سالن و از سالن به اتاق می‌آمد. حال او هم دسته کمی از حال من نداشت.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در سکوت نگاهم،
حرف‌های عاشقانه‌ی زیادی وجود دارد.
اما هربار که به چشمانت می‌نگرم،
حرف‌هایم فراموش می‌شوند.
در چشمان تو جادوی سیاه پنهان است،
و در هر نگاه من،
هزاران حسرت...

@book_dot_com 📚
2
#چالش ادبی این هفته‌مون
بیاین ببینیم چقدر دنیای کتاب رو می‌شناسین💪
🏆3
شخصیت‌های او در همهٔ رمان‌هایش با مشکلات روان‌شناسی و عاطفی درگیر هستند.
Anonymous Quiz
7%
لئو تولستوی
43%
فیودور داستایفسکی
36%
آلبر کامو
14%
فرانتس کافکا