📚بوک‌ دات‌ کام📚
374 subscribers
481 photos
97 videos
62 links
کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم.
بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊

گروه هم خوانی
@Lets_read_a_book

ناشناس چنل
اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین
https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در لحظه‌ای عاشقانه؛
دل: «تو تمام دنیای منی.»
عقل: «هر دنیایی ممکن است روزی خراب شود.»
و باز دل: «آغوشت خانه‌ی من است.»
اما عقل: «مطمئنی؟!»

و این
داستان
سالیان
دراز است
که ادامه
دارد...

@book_dot_com📚
3
#چالش ادبی این هفته مون
بیاین ببینیم چقدر دنیای کتاب رو میشناسین💪
🏆5
Forwarded from Mahdi via @QuizBot
🎲 آزمون 'ادبیات ایران و جهان'
🖊 5 سوال · ‏30 ثانیه
🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی خواهد آمد
که گم شوم در سیاهی چشمانت
روزی که غرق شوم در موج زلف پریشانت
بغض شوم، خانه نشین در عمق گلویت
و در انتها
تو شعر شوی
بنشینی بر روی قلم
ثبت شوی در خاطر مردم این شهر

@book_dot_com📚
1
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت14 ماشین را وسط یک کوچه‌ی طویل پارک کرد. پیاده شد و زنگ کنار یک در چوبی قدیمی را فشرد. لحظه‌ای بعد زنی در را باز کرد. در آن‌قدر سنگین بود که به سختی روی لولا می‌چرخید. زن اول به مادر نگاه کرد، بعد آرام آرام با حرف‌های او، سرش به سمت…
#از_یاد_من_برو

#پارت15

حس آشنایی از چهره‌اش نمی‌گرفتم، اما مهربانی توی چشم‌های تیره‌اش عمیق بود. دوباره سرم را به صورت مادر برگرداندم.
- خونه رو از ما خرید و بازسازیش کرد. حالا هم با خودم گفتم بهترین جا همین خونه است. هم خونه بچگی‌هاته و شاید در و دیوارش چیزی یاد بیاره، هم اینکه فربد نمی‌دونه مهری اینجا رو از ما خریده! پس بنابراین یک چند وقتی از شرش در امانیم.

تا انتهای سالن، تا اتاق خواب نیمه تاریک و ساکت همراهی‌ام کردند.
مثل همان پنجره‌های بلند پر نور رو به حیاط که در سالن وجود داشت، اینجا هم بود با این تفاوت که دو لایه پرده ضخیم رویشان را پوشانده بودند.
یک تخت دو نفره با رو تختی زرشکی، زیر نور آفتابی آباژور پایه بلند قرار داشت. هنوز روی تخت نرفته بودم خوابم گرفته بود.
رو تختی را کنار زد. روی تخت نشستم.
مادر کنارم نشست و دستم را گرفت:
- صبر می‌کنی برات غذا بپزم یا برم از بیرون...
سرم را تکان دادم:
- خوابم می‌آد. خسته‌ام. غذا نمی‌خوام.
دستم را آرام فشرد:
- استراحت کن.
مهرنیا از توی کشوی پاتختی یک دست لباس بیرون کشید.
- بپوش بعد بخواب!
سرم را تکان دادم.
- نمی‌تونم! بازوهام، کمرم، دست‌هام، تنم... همه درد می‌کنه! بخوابم، شاید بهتر بشم.
-بمیرم برات...
نگاهش کردم. توی چشم‌هایش اشک حلقه زده بود. با همان حال کمکم کرد تا دراز بکشم. رو تختی را رویم کشید و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.
می‌خواستم بیدار بمانم اما به چند ثانیه نرسید که بیهوش شدم.


برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگرچه تنها سوسوی ستاره ها نصیبم شد،
سوسوی غریبی که قصه‌ای از عشق تو می‌گفت
اگر تمام عمر سهم من فقط همین سوسوی های غریب باشند، خرسندم
امید به دیدار تو همیشه زندگی‌ام را زیبا کرده است.

@book_dot_com📚
4
#معرفی_کتاب

📖کتاب: وقایع نگاری مرگی اعلام شده
✍️نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
🔄بازگردان: کاوه میرعباسی
انتشارات: کتاب سرای نیک
ژانر: جنایی

📜خلاصه کتاب: این داستان گزارشی از یک قتله که بیست و هفت سال پیش اتفاق افتاده. قتلی گیج کننده که به ساده لوحانه‌ترین شکل ممکن اتفاق افتاده.

@book_dot_com📚
2👍1
📜 معرفی کتاب "وقایع‌نگاری مرگی اعلام‌ شده"

این کتاب یه داستان تلخ و عجیب از سرنوشت و تقدیر یه انسانه. هرچند این اثر از گابریل گارسیا مارکز رو نمی‌شه به‌سادگی به عنوان یه رمان جنایی یا معمایی طبقه‌بندی کرد، اما باید گفت که در عین سادگی‌اش پیچیدگی‌های خاص خودش رو داره.

یکی از نکات برجسته این کتاب، شیوه‌ی روایت و انتخاب زاویه دیدِ خاص نویسنده‌ست. گابریل گارسیا مارکز با قلمش به‌طور شگفت‌انگیزی به تصویر کشیدن زندگی روزمره افراد و ذهنیات پیچیده‌شون رو ترکیب کرده و در این اثر به‌طرز جالبی به‌شکلی پر رمز و راز از سرنوشت انسان‌ها و اشتباهات فردی و اجتماعی حرف می‌زنه.

شخصیت‌های این کتاب هیچ‌کدوم افرادی بزرگ و یا قهرمان نیستن. همه‌شون معمولی هستن و دچار خطاهای انسانی. این کتاب نه تنها داستان یک قتل، بلکه یک تحلیل عمیق از بی‌تفاوتی و ضعف انسان‌هاست. این موضوع در عین اینکه به‌طور ناخودآگاه، فضا رو به‌سمت طنز تلخ می‌برد، همچنان لایه‌های سنگینی درد رو به‌وجود میاره.

همچنین، به‌دلیل لحن خاص نویسنده، به‌شکلی همزمان نوستالژیک و ترسناک به‌شما اجازه می‌ده تا در دل این رمان غرق بشید. در این کتاب خبری از هیجان‌های سریع و پرده‌های بزرگ اکشن نیست. در عوض، تنش در لحظات کوچک و جزئیات ریز زندگی مردم معمولی نهفته که مارکز با دقتی جادویی اون‌ها رو به نمایش می‌ذاره.

اگرچه این داستان برخلاف رمان‌های دیگر مارکز، به شدت بر موضوعات سیاسی و اجتماعی تمرکز ندارد، اما همچنان بار سنگین سبک خاص او را دارد. این کتاب در واقع یک تراژدی است که با لحنی رئالیستی و در عین حال شاعرانه، به بررسی ناتوانی انسان‌ها در تغییر تقدیر می‌پردازد. شاید برای کسانی که با داستان‌های مارکز آشنایی دارند، این اثر کمتر پیچیده به نظر برسد، اما از نظر هنری همچنان جذاب و تأثیرگذار است.

این کتاب به شدت بر اساس زمان و مکان خود، واقع‌گرایانه است و تفسیرهایی از قدرت، ناتوانی، و انتقام‌های کوچک در دنیای انسانی ارائه می‌ده.

📚در آخر اگه دنبال تجربه‌ای متفاوت و در عین حال عمیق هستید، این کتاب شما رو به‌خوبی به دنیای پر از تضادها و تناقضات انسانی می‌بره.

💬نظر شما درباره این کتاب چیه؟

✍️نویسنده: آرونیا

@book_dot_com📚
3
🔔 اطلاعیه

بچه‌ها همونطور احتمالا که در جریانین ما یه گروه همخوانی داریم

قراره یه کتاب جدید شروع کنیم.
برای این سری همخوانی کتاب "بخش دی" انتخاب شده📜
همخوانی از پنجشنبه اول آذر شروع می‌شه.
خوشحال میشم به ما ملحق بشین🤗

https://t.me/Lets_read_a_book
👍4
📚بوک‌ دات‌ کام📚 pinned «🔔 اطلاعیه بچه‌ها همونطور احتمالا که در جریانین ما یه گروه همخوانی داریم قراره یه کتاب جدید شروع کنیم. برای این سری همخوانی کتاب "بخش دی" انتخاب شده📜 همخوانی از پنجشنبه اول آذر شروع می‌شه. خوشحال میشم به ما ملحق بشین🤗 https://t.me/Lets_read_a_book»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این سرا تو بمان که ماندگار تویی
تو بمان،
تو بمان تا صبح را با سلامی کنیم آغاز
آن سلامی که به سین
نقش سلامت دارد
لام آن لطف و لطافت دارد
الفش الفت بی پایانی ست
میم آن عطرمحبت دارد

@book_dot_com📚
4🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#حسوحال

💫حس و حالی که کتاب به آدم میده مثل حس خونه است، یه جای امن.


@book_dot_com📚
4
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت15 حس آشنایی از چهره‌اش نمی‌گرفتم، اما مهربانی توی چشم‌های تیره‌اش عمیق بود. دوباره سرم را به صورت مادر برگرداندم. - خونه رو از ما خرید و بازسازیش کرد. حالا هم با خودم گفتم بهترین جا همین خونه است. هم خونه بچگی‌هاته و شاید در و دیوارش…
#از_یاد_من_برو

#پارت16

***

آن سمت حیاط، جایی که به آن دسترسی نداشتم، دو اتاقک که درهایشان روبه‌روی هم باز می‌شدند، من را به سمت خودشان می‌کشیدند. پنجره‌های رو به حیاط‌شان شبیه یک کتاب قصه‌ی عاشقانه بودند که انگار سال‌ها کسی لایشان را باز نکرده است.
از روی طاقچه‌ی پهن پنجره با کمک دیوار بلند شدم. بدنم هنوز هم درد می‌کرد، درد کمرم هم داشت بدنم را از وسط دو تکه می‌کرد‌؛ اما حسی که به آن اتاق‌ها داشتم هلم می‌دادند که حتی سختی بالا و پایین رفتن پله‌های راهرو و حیاط را نادیده بگیرم.
به طرف در سالن لنگ‌لنگان حرکت کردم. هیچ‌ کس خانه نبود که بخواهد جلوی رفتنم را بگیرد.
پله‌های راهرو، راهروی طویل و دراز، پله‌های بلند رو به حیاط برای منی که پایم را مثل چوب خشک دنبال خودم می‌کشیدم، سخت‌ترین کار دنیا بود.
وقتی بالاخره پایم را روی موزاییک‌های خاکستری و قدیمی حیاط گذاشتم، تنم از دانه‌های عرق خیس شده بود و به نفس‌نفس افتاده بودم.
زیرزمین‌های عمیق و تاریک آن‌جا شبیه خانه‌ی اجنه بود. ترسناک و پر رمز و راز!
دیوارهای بلند و آجرهای قدیمی خانه، قدمت این بنا را فریاد می‌زدند.
درخت بزرگ و قطور و پیر وسط حیاط، شبیه پیرزنی بود رج به رج با برگ‌ها ژاکت می‌بافت، در حالی که گیس بافته شده‌اش از لای روسری‌اش بیرون زده بود.
بالاخره به انتهای حیاط و آن دو اتاقک رسیدم. یک در چوبی آبی هم مابین راهروی این دو اتاقک وجود داشت. در خروج بود انگار، صدای خیابان و حرکت و جنب و جوش مردم از همین پشت در هم به گوش می‌رسید.
این خانه دو در ورود و خروج داشت.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از من رو مگردان،
دیدارت نسیمی بهاری است در دل زمستان
میدانی؟
یاد آن عهد هنوز در قلبم هست
هر روز به امید روزی که دیدارت میسر شود،
در آرزوی طلوع، خورشید را می‌نگرم....

@book_dot_com📚
5
#جاکتابی

🪧اینا چند نمونه از قفسه‌های کتاب چرخانن.
این قفسه‌ها جای کمی می‌گیرن و می‌چرخن و در ابعاد و اشکال مختلف برای هر سلیقه‌ای وجود دارن.

🏬قفسه کتاب

@Book_dot_com📚
😍5
📚بوک‌ دات‌ کام📚
#از_یاد_من_برو #پارت16 *** آن سمت حیاط، جایی که به آن دسترسی نداشتم، دو اتاقک که درهایشان روبه‌روی هم باز می‌شدند، من را به سمت خودشان می‌کشیدند. پنجره‌های رو به حیاط‌شان شبیه یک کتاب قصه‌ی عاشقانه بودند که انگار سال‌ها کسی لایشان را باز نکرده است. از…
#از_یاد_من_برو

#پارت17

درها با قفل‌های بزرگی بسته شده بودند. اما لای آن‌ها باز مانده بود. توی یک اتاق خرت و پرت‌هایی روی هم تلنبار شده بود و اتاق دیگر خالیِ خالی بود.
دستم را روی دیوار آجری کشیدم. حس می‌کردم دست‌هایم این دیوارها و این زبری آجرها را می‌شناسند! لحظه‌ای ایستادم و چشم‌هایم را بستم. تصاویری گنگ می‌آمدند و می‌رفتند. هیچ کدامشان هم متوقف نمی‌شدند تا محض رضای خدا چیزی از یک کدامشان دستگیرم شود. مادر راست می‌گفت، خاطرات من در این خانه تلنبار شده بود.
با بی‌قراری به عقب برگشتم، تصویر درخت پیر برایم آشنا آمد. انگار این پیرزن مهربان بغلش را برای من باز کرده بود. من با این درخت هم خاطره داشتم.
به طرف درخت لنگ زدم. پایم را از لبه‌ی باغچه گذراندم و روی خاک سفتش ایستادم. پای درخت پر بود از علف‌های هرز و گل‌های کوچک رنگی.
انگشتانم را روی پوسته‌های برآمده و خشک درخت کشیدم. زبری و عطر تلخ تنه درخت، صدای جیغ جیغ سارهای لابه‌لای شاخه‌ها، میان خاطره‌های کدری که محو و دور بودند رنگ داشتند.
در میان آن همه حس خوبی که من را از درخت جدا نمی‌کرد، چیزی به چشمم خورد. روی تنه درخت، نوشته‌ای کنده‌کاری شده بود. خم شدم و سرم را نزدیک‌تر بردم. همان قسمت از تنه، خالی از پوسته بود.

برای دیدن پارت اول کلید کنید
#مهدیه_بخشی
@book_dot_com📚
🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و باید دانست
در آغوش درد عشق تولد یافت.
و هر قطره اشک،
نشانی است از شوقی که به وصال تو دارم.

@book_dot_com📚
5