#یک_جرعه_کتاب 📚
ما مرد نیستیم که نیازی به زندگی ابدی داشته باشیم .
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق میورزیم ، بهشت جاودانه است.
و لحظه جدایی، جهنمی همیشگی.
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست میکنیم...
📓 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 #نیکوس_کازانتزاکیس
🆑 @BookTop
ما مرد نیستیم که نیازی به زندگی ابدی داشته باشیم .
ما زنیم و برای ما یک لحظه بودن با مردی که به او عشق میورزیم ، بهشت جاودانه است.
و لحظه جدایی، جهنمی همیشگی.
اینجا بر روی همین زمین است
که ما زنان ابدیت را زیست میکنیم...
📓 آخرین وسوسه مسیح
✍🏻 #نیکوس_کازانتزاکیس
🆑 @BookTop
#یک_دقیقه_مطالعه 📚
بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من هميشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می کردم. چهره ی خسته اما همیشه خندانش که توی قاب در ظاهر می شد، در جواب «آخ جون، کتلت» پاسخ «علیک کتلت!» را می شنیدم، پاسخی که تا مدت ها مفهوم آن را درک نمی کردم.
کتلت های چیده شده در دیس، گوجه فرنگی های خرد شده ی توی بشقاب و نان تازه ی لواش، منتظر سیب زمینی های در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره ای که خوشمزه ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.
اصلأ کتلت، همه چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه ی درست کردنش بگیر تا بوی مست کننده اش و لذت خوردنش که فکر می کردی هیچ وقت کافی نیست، که فرقي نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ وقت سیر نمی شدی از خوردن آن...
کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به زحمت به ارتفاع اجاق گاز می رسید، کنار مادر می ایستادم و حرکت انگشت هایش را در برداشتن گلوله ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت های دست مخالف دنبال می کردم. از صدای «جلیز» تکه گوشتی که توی تابه مى افتاد لذت می بردم، و هميشه ی خدا، از او می خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه تر از بقیه بود، چقدر همه ی کتلت هاي مادر دلچسب و خوشمزه بودند.
بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت های مادر، توشه ی راه تقریبا هميشگي ام را، در رستوران بین راهی قره چمن یا توی خوابگاه دانشجويي با دوستانم می بلعیدیم! با همان سیب زمینی های سرخ شده ی درشت و گوجه فرنگی های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.
بعد از ازدواج، سال ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمول های مختلف را امتحان می کردم تا کتلت هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت های مادر را داشته باشد.
بی فايده بود، بی فایده است. سیب زمینی پخته یا خام یا هر دو، تخم مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته ی ذرت.... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه ی کتلت های مادر را نمی دهد.
بعد از بیست سال، کتلت هایی که درست مى کنم را همه دوست دارند جز خودم. این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدت هاست توانایی ساعت ها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت می کشم توي این سن و سال از او بخواهم برايم کتلت درست کند، اما.... آرزو دارم تنها یک بار ديگر، بچگی هایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دست پخت مادر.
کتلت یک غذا نیست، یک شیوه ی زندگی است و هیچ کتلتی در دنيا هیچ وقت، مزه ی کتلت مادر را نمی دهد. اطمينان دارم این حس مشترک همه ی آدم های روی زمین است.
🆑 @BookTop
بوی کتلت مادر آنقدر خوب بود و من هميشه آنقدر گرسنه بودم که اغلب سلام را فراموش می کردم. چهره ی خسته اما همیشه خندانش که توی قاب در ظاهر می شد، در جواب «آخ جون، کتلت» پاسخ «علیک کتلت!» را می شنیدم، پاسخی که تا مدت ها مفهوم آن را درک نمی کردم.
کتلت های چیده شده در دیس، گوجه فرنگی های خرد شده ی توی بشقاب و نان تازه ی لواش، منتظر سیب زمینی های در حال سرخ شدن روی اجاق، و ما، در انتظار سفره ای که خوشمزه ترین غذای دنیا را توی خودش جای دهد.
اصلأ کتلت، همه چیزش سرشار از خاطره است: از نحوه ی درست کردنش بگیر تا بوی مست کننده اش و لذت خوردنش که فکر می کردی هیچ وقت کافی نیست، که فرقي نداشت چند تا کتلت باشد و چند نفر آدم، که انگار هیچ وقت سیر نمی شدی از خوردن آن...
کوچکتر که بودم، وقتی قد و قامتم به زحمت به ارتفاع اجاق گاز می رسید، کنار مادر می ایستادم و حرکت انگشت هایش را در برداشتن گلوله ای از مواد و صاف کردن آن روی کف دست چپش با انگشت های دست مخالف دنبال می کردم. از صدای «جلیز» تکه گوشتی که توی تابه مى افتاد لذت می بردم، و هميشه ی خدا، از او می خواستم که کتلت کوچولویی مخصوص من درست کند؛ چقدر آن کتلت کوچولو خوشمزه تر از بقیه بود، چقدر همه ی کتلت هاي مادر دلچسب و خوشمزه بودند.
بزرگتر که شدم، در دوران دانشجویی، کتلت های مادر، توشه ی راه تقریبا هميشگي ام را، در رستوران بین راهی قره چمن یا توی خوابگاه دانشجويي با دوستانم می بلعیدیم! با همان سیب زمینی های سرخ شده ی درشت و گوجه فرنگی های همراهش و همان نان لواش لطیف کنارش.
بعد از ازدواج، سال ها طول کشید تا کتلت خوب درست کردن را یاد بگيرم، فرمول های مختلف را امتحان می کردم تا کتلت هایم وا نرود، سفت نشود، شور یا بی نمک نباشد و خلاصه کمی شباهت به کتلت های مادر را داشته باشد.
بی فايده بود، بی فایده است. سیب زمینی پخته یا خام یا هر دو، تخم مرغ کمتر یا بیشتر، آرد نخودچی یا نشاسته ی ذرت.... هیچ کدام مؤثر نیست. هیچ کتلتی در دنیا مزه ی کتلت های مادر را نمی دهد.
بعد از بیست سال، کتلت هایی که درست مى کنم را همه دوست دارند جز خودم. این روزها، قلب مادر بیمار است، قامتش خمیده شده و دستانش لرزان. مدت هاست توانایی ساعت ها پای اجاق ایستادن و کتلت سرخ کردن را از دست داده است. خجالت می کشم توي این سن و سال از او بخواهم برايم کتلت درست کند، اما.... آرزو دارم تنها یک بار ديگر، بچگی هایم را مزه کنم، با خوردن کتلت دست پخت مادر.
کتلت یک غذا نیست، یک شیوه ی زندگی است و هیچ کتلتی در دنيا هیچ وقت، مزه ی کتلت مادر را نمی دهد. اطمينان دارم این حس مشترک همه ی آدم های روی زمین است.
🆑 @BookTop
❤6👍4
من به خدایی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ایمان ندارم!
📓 زندگی کوتاه است
✍🏻 #یوستین_گردر
🆑 @BookTop
📓 زندگی کوتاه است
✍🏻 #یوستین_گردر
🆑 @BookTop
کتابخانه
📷 دختر بچهی به نام اِما بروکز در انتظار زنده شدنِ مادرش، آفریقای جنوبی، ژوهانسبورگ، 1972، قبرستان ژاردن اثر آلبرت بروکز 🆑 @BookTop
پدر گفت: مادرت به آسمانها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دُور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستارهیِ پُر نورِ کنار ماه است...
دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است!
عمه گفت: آفرین، چه بچهیِ واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.
دختر بچه از فردای روزِ دفنِ مادرش، هر روز پدرش را وادار میکرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن جا ابتدا خاک گور را صاف میکرد، بعد آن را آب پاشی میکرد و کمی با مادرش حرف میزد.
هفتهی سوم، وقتی آب را رُوی قبر مادرش میریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم ســبز نمیشود!؟
📓 بازی عروس و داماد
✍🏻 #بلقیس_سلیمانی
🆑 @BookTop
دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است!
عمه گفت: آفرین، چه بچهیِ واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.
دختر بچه از فردای روزِ دفنِ مادرش، هر روز پدرش را وادار میکرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن جا ابتدا خاک گور را صاف میکرد، بعد آن را آب پاشی میکرد و کمی با مادرش حرف میزد.
هفتهی سوم، وقتی آب را رُوی قبر مادرش میریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم ســبز نمیشود!؟
📓 بازی عروس و داماد
✍🏻 #بلقیس_سلیمانی
🆑 @BookTop
مادر از همه ما ضعیف تر بود ...!
نه بخاطر غصههای مشترکمان ، بلکه بخاطر
غصههای خصوصی هر کدام از ما که خورده بود !
#فرانتس_کافکا
🆑 @BookTop
نه بخاطر غصههای مشترکمان ، بلکه بخاطر
غصههای خصوصی هر کدام از ما که خورده بود !
#فرانتس_کافکا
🆑 @BookTop
#یک_جرعه_کتاب 📚
قاعده نهم شمس :
صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می کشند و هضم می کنند. می دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.
📓 ملت عشق
✍🏻 #الیف_شافاک
🆑 @BookTop
قاعده نهم شمس :
صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می کشند و هضم می کنند. می دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.
📓 ملت عشق
✍🏻 #الیف_شافاک
🆑 @BookTop
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرزو کن ..
که در آخرین سه شنبه سال ..
غم در آتش افتد ..
و هر چیز خوب که در ذهن توست ..
برایت رقم بخورد ..
چهارشنبه سوری این سنت دیرین ایران باستان مبارک باد 🧡🔥
مراقب خودتون باشید
🆑 @BookTop
که در آخرین سه شنبه سال ..
غم در آتش افتد ..
و هر چیز خوب که در ذهن توست ..
برایت رقم بخورد ..
چهارشنبه سوری این سنت دیرین ایران باستان مبارک باد 🧡🔥
مراقب خودتون باشید
🆑 @BookTop
من نمیدانم قانون را که نوشته، اما می دانم هیچ قانونی نیست که آدم را گرسنه بخواهد.
با این زندگی، داشتن و نداشتن فرقی نمی کند!
📓 داشتن و نداشتن
✍🏻 #ارنست_همینگوی
🆑 @BookTop
با این زندگی، داشتن و نداشتن فرقی نمی کند!
📓 داشتن و نداشتن
✍🏻 #ارنست_همینگوی
🆑 @BookTop
كانال @iHesab
هدف كانال:
ارزش آفريني/رشد شخصي/كسب مزيت رقابتي
ويژگي هاي كانال:
١-هر روز يك محتوا
٢-توليد محتوا از منابع دست اول
٣-ارائه محتوا با ذكر مرجع
٤-نظرخواهي از كاربران در خصوص پست ها
مخاطبان كانال:
١-دانشجويان
٢-شاغلين در بازار
٣-مديران
٤-و تمام كساني كه سرمايه گذاري بر روي خود را اولويت هر روزه خود قرار مي دهند.
مدير كانال: نريمان كارجوي، عضو هيات علمي دانشگاه
@iHesab
هدف كانال:
ارزش آفريني/رشد شخصي/كسب مزيت رقابتي
ويژگي هاي كانال:
١-هر روز يك محتوا
٢-توليد محتوا از منابع دست اول
٣-ارائه محتوا با ذكر مرجع
٤-نظرخواهي از كاربران در خصوص پست ها
مخاطبان كانال:
١-دانشجويان
٢-شاغلين در بازار
٣-مديران
٤-و تمام كساني كه سرمايه گذاري بر روي خود را اولويت هر روزه خود قرار مي دهند.
مدير كانال: نريمان كارجوي، عضو هيات علمي دانشگاه
@iHesab
#صدای_پای_بهار 📚
اسفند
خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که:
"ماهی قرمز می خواهم!"
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی، مغازه ها را می گردند.
حال خوشِ دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ي مامورین بساط کند.
قول پدری ست به دخترش که:
"بازار شب عید خوب است؛ لباس عیدت جور است!"
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار؛ به رویشِ دوباره موهایش.
غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد!
شک و تردید پیچاندن کلاس ها:
"از بیستم یا بیست و پنجم؟"
اسفند
حس هم آغوشی گربه های روی بام و عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند...
عطر خوشی است!
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی ...
🆑 @BookTop
اسفند
خواهش پسر بچه ای ست وسط پیاده رو که:
"ماهی قرمز می خواهم!"
شوق زوجی ست که در شلوغ ترین عصر شهر به دنبال لباس نامزدی، مغازه ها را می گردند.
حال خوشِ دستفروشی ست که می تواند چند روزی بی دغدغه ي مامورین بساط کند.
قول پدری ست به دخترش که:
"بازار شب عید خوب است؛ لباس عیدت جور است!"
امید یک بیمار سرطانی ست به بهار؛ به رویشِ دوباره موهایش.
غرغر دخترکی ست که به اجبار مادر باید دستی به سر و روی اتاقش بکشد!
شک و تردید پیچاندن کلاس ها:
"از بیستم یا بیست و پنجم؟"
اسفند
حس هم آغوشی گربه های روی بام و عطر گندم هایی که کم کم باید سبز شوند...
عطر خوشی است!
بوی عیدی بوی کاغذ رنگی ...
🆑 @BookTop