کتابخانه
341K subscribers
8.72K photos
80 videos
2.1K files
7.16K links
📚 بزرگترین مرجع کتاب‌های صوتی و PDF

.


سفارش تبلیغات:
@Library_ad

.


اینستاگرام ما:
https://www.instagram.com/Academic_Library

.


کانال دوم ما:
@Academic_Library

.


انتقاد و پیشنهاد:
@libraryy









.

















.




















.
Download Telegram
📚

#یک_دقیقه_مطالعه

شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی میکرد.
چاهی داشت پر از آب زلال. زندگیش به راحتی میگذشت با وجود اینکه در همچین منطقه ای زندگی میکرد.
بقیه اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد.
یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگریزه برایش دلنشین بود اما میترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.
چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد. از روی کنجکاوی اینبار خودش سنگ ریزه ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ ریزه ها چاه به مشکلی بر نمیخورد.
مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود. تا اینکه سنگ ریزه های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.
دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود.

مطمئن باشید تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد..

شخصی که با مرغ‌ها بگردد، قُدقُد کردن یاد می‌گیرد
و شخصی که با عقاب‌ها همنشین شود، پرواز خواهد نمود...

#استیومارابولی

📕 @Art_Library 🍃🌸
👍2👎1
شخصی که با مرغ‌ها بگردد، قُدقُد کردن یاد می‌گیرد
و شخصی که با عقاب‌ها همنشین شود، پرواز خواهد نمود...

#استیومارابولی

📕 @Art_Library 🍃🌸
👍1👎1
#داستان_کوتاه

#لحظه_آخر

ناپلئون بناپارت به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین میریزد...

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند .پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به اینکه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میکنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد !!!محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی میگوید :آماده ............. هدف .....در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود که به او نزدیک میشوند ...
سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم.

ما را به دوستان خود معرفی کنید.

📕 @Art_Library 🍃🌸
👍2👎1
به تعظیم مردم این زمانه
اعتــماد نکــن....!
تعظیم آنان هماننــد
خـم شدن دو سر کمـان است
که هـر چه بهم نزدیکتر شونـد
تیـرش کشنـده تـر است....!

#جلال_آل_احمد

📕 @Art_Library 🍃🌸
👍2👎2
#بریده_ایی_از_یک_کتاب

#بهارستان

#جامی

#کرم_انوشیروان

گویند انوشیروان روز نوروز مجلس عام داشت. دید که یکی از حاضران پنهانی جامی زرین در بغل نهاد. چشم پوشید و چیزی نگفت. چون مجلس تمام شد شراب دار گفت:
هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنم که یک جام زر ناب گم شده...
انوشیروان گفت:
بگذار که آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آنکس که دید سخن چینی نکند.
بعد از چند روز آن شخص پیش نوشیروان آمد. جامه های نو پوشیده بود و کفشی نو در پای داشت.
نوشیروان اشاره به جامه های وی کرد که اینها از آن است؟
مرد دامن از روی کفش برداشت و گفت این نیز از آن میباشد.
نوشیروان بخندید و دانست که او به ضرورت گرفته است و پس بفرمود تا هزار مثقال زر به وی دادند....

📕 @Art_Library 🍃🌸
1👎1
#بيشعوري

#خاوير_كرمنت

بیشعورها عاشق حرف زدن هستند به خصوص درباره خودشان. ضمناً آنها در حرف زدن به صورت مغشوش ترین و مبهم ترین حالتهای ممکن استاد هستند. با این روش براحتی می توانند از زیر بار هر مسئولیتی برای ادعاهای خود شانه خالی کنند و هر چیزی را بعداً انکار کنند. مثلاً یک بیشعور سیاستمدار هیچ باکی ندارد که معنی چیزی را که گفته چند بار تغییر دهد تا به مذاق مردم خوش آید.

📕 @Art_Library 🍃🌸
👎1
اندیشه ها باید همیشه به سوی آینده پیش رود.
اگر خدا میخواست که انسان به گذشته باز گردد
یک چشم،پشت سر او میگذاشت!
#ویکتور_هوگو

📕 @Art_Library 🍃🌸
2
اصول چهارگانه زندگی:

_صادق بودن هنگام فقر..

_ساده بودن هنگام ثروتمندی..

_مودب بودن هنگام قدرتمندی..

_سکوت هنگام عصبانیت..

📕 @Art_Library 🍃🌸
👎21
📚

#یک_دقیقه_مطالعه

#ماجرای_جالب_چرچیل_و_راننده_تاکسی

ﭼﺮﭼﻴﻞ ‏می گوید: ﺭﻭﺯی ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎکسی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ BBC ﺑﺮﺍی ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ می ﺭﻓﺘﻢ. ﻫﻨﮕﺎمی ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺟﺎ ﺭﺳﻴﺪﻡ، ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻗﺎ ﻟﻄﻔﺎً ﻧﻴﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ.
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺁﻗﺎ! ﻣﻦ می ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻭﻡ ﺗﺎ ﺳﺨﻨﺮﺍنی ﭼﺮﭼﻴﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺍﺩﻳﻮ ﮔﻮﺵ ﺩﻫﻢ.
چرچیل در ادامه می گوید: ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﺫﻭﻕ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺪی ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻡ. ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﮔﻔﺖ: ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎی ﭼﺮﭼﻴﻞ! ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﺪ، ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﺍینجا ﻣﻨﺘﻈﺮ می ﻣﺎﻧﻢ!!!
پول حتی علايق و احساسات انسان ها را عوض می كند!

📕 @Art_Library 🍃🌸
👎1
👎1
#خورخه_لوییس_بورخس

کم کم یاد خواهی گرفت...
عشق تکیه کردن نیست...
و رفاقت هم معنی اطمینان خاطرنیست...
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند...
کم کم یاد می گیری...
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند...
اگر زیاد آفتاب بگیری...
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی...
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد...
کم کم یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم باشی پای هر خداحافظی...
یاد می گیری که خیلی می ارزی...

📕 @Art_Library 🍃🌸
👎1
هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش!

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس،
به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند .

👤 خورخه لویس بورخس

📕 @Art_Library 🍃🌸
👎1
یک دهان دارم دوتا دندان لق
میزنم تا زنده هستم حرف حق..

#کیومرث_صابری_فومنی

11 اردیبهشت سالروز درگذشت
#گل‌آقا یادش‌گرامی..
@Art_Library
👎1
اسب، اسب به دنیا میآید؛
اما انسان، انسان به دنیا نمی‌آید، باید او را آموزش وتعلیم داد،تا انسان شود.

#یوستین_گردر

سالروز گراميداشت مقام معلم بر همه بزرگان و مهربانان اين عرصه مبارک

📚 @Art_Library
👍2👎1

بـﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت،
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد،
ﻭﻟﯽ،
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،
ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ،
ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!

یک ضرب المثل چینی می گوید:
برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید ،
اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد... !!

#متفاوت_بخوانید 👇
🌹 @Art_Library
👎1
ساده ترین کار جهان
این است که خودت باشی
و دشوارترین کار جهان این است که ،
کسی باشی که دیگران میخواهند

👤دیل کارنگی

📕 @Art_Library
👎1
تو عقب خوشبختی پرسه می‌زنی
با دیپلم ، با مدرک ، با پول ، با شوهر
با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود
باید درد زندگی را تحمل کرد
تا از دور خوشبختی به ‌آدم چشمک بزند ... .

👤بزرگ علوی

@Art_Library
1👍1👎1
اردیبهشت خوش، شب و شعر و شراب خوش
اما نه بی تو کز همگان خوش تر منی..

#حسین_منزوی
📖 مجموعه اشعار
@Art_Library
به بهانه ۱۶اردیبهشت ماه، سالروز درگذشت «حسین منزوی» عزیز 🌺
👍2👎1
از داشتن چشم اما ندیدن زیبایی
داشتن گوش اما نشنیدن موسیقی
داشتن عقل اما آگاه نشدن از حقیقت
داشتن قلبـی که هرگز نتپیده و نسوخته,
باید خیلی ترسید!

#کورویاناکی

📕 @Art_Library 🍃🌸
👎21
شصت سال پیش همه چیز می دانستم؛
امروز هیچ چیز نمی دانم !

کتاب خواندن یک کشف پیشرونده ی مهیج است، تا مدام به نادانی ات پی ببری...

#ویل_دورانت

📕 @Art_Library 📕
👎2