📖 #معرفی_کتاب
🔹نام کتاب: پرتقال کوکی
🔸نویسنده: آنتونی برجس
🔺تعداد صفحات: 172 صفحه
💢در آیندهی کابوسواری که آنتونی برجس از بریتانیا به تصویر میکشد، الکس، یک نوجوان پانزدهساله که حکایت خود را به وسیلهی یک گویش ابداعی به نام "ندست" تعریف میکند، همراه با سه "شخیل" خود پیت، جورجی و دیم و در کنار خلافکاران دیگر، پس از غروب آفتاب شهر را تحت اختیار میگیرد و دست به انواع و اقسام جنایات میزند.
به دلیل آمار بالای جرم و جنایت دولت تصمیم میگیرد به جای زندانی کردن خلافکاران که ظاهراً بیفایده است، با استفاده از تکنیک لودُویکو روحیهی خلافکارانه را در آنها از بین ببرد و به عبارتی آنها را اصلاح کند.
ولی این سوالی است که رمان از ما میپرسد:
"اصلاح به چه قیمتی؟"
https://goo.gl/SlSXRW
📚 @Art_Library
🔹نام کتاب: پرتقال کوکی
🔸نویسنده: آنتونی برجس
🔺تعداد صفحات: 172 صفحه
💢در آیندهی کابوسواری که آنتونی برجس از بریتانیا به تصویر میکشد، الکس، یک نوجوان پانزدهساله که حکایت خود را به وسیلهی یک گویش ابداعی به نام "ندست" تعریف میکند، همراه با سه "شخیل" خود پیت، جورجی و دیم و در کنار خلافکاران دیگر، پس از غروب آفتاب شهر را تحت اختیار میگیرد و دست به انواع و اقسام جنایات میزند.
به دلیل آمار بالای جرم و جنایت دولت تصمیم میگیرد به جای زندانی کردن خلافکاران که ظاهراً بیفایده است، با استفاده از تکنیک لودُویکو روحیهی خلافکارانه را در آنها از بین ببرد و به عبارتی آنها را اصلاح کند.
ولی این سوالی است که رمان از ما میپرسد:
"اصلاح به چه قیمتی؟"
https://goo.gl/SlSXRW
📚 @Art_Library
پرتقال_کوکی.pdf
1.9 MB
⭕️ نسخه pdf (الکترونیکی) کتاب #پرتقال_کوکی 👆
📙📘📗📕📒📔👇
https://telegram.me/joinchat/CZANtz7nM3Qf18fdeifvMg
📙📘📗📕📒📔👇
https://telegram.me/joinchat/CZANtz7nM3Qf18fdeifvMg
چهارشنبه سوری مبارک
یادمون باشه چهارشنبه سوری یه روز برای شادی کردن هست نه سوزوندن شادی ها..
چهارشنبه سوریتون پر از شادی 🌺❤️
@Art_Library
یادمون باشه چهارشنبه سوری یه روز برای شادی کردن هست نه سوزوندن شادی ها..
چهارشنبه سوریتون پر از شادی 🌺❤️
@Art_Library
👎1
🎁 #کتاب_عیدی_بدهیم
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای هر نفر 20 هزار تومان یارانه کتاب به عنوان طرح عیدانه در نظر گرفته است.
از این یارانه رایگان فقط تا🔸 15 فروردین 🔸 میتوانید استفاده کنید.
برای خرید کتاب و استفاده از این یارانه یا عیدانه کتاب باید «کارت ملی» خود را به همراه داشته باشید
http://www.ketab.ir/modules.php?name=Book_Sellers&op=listonmap
آدرس کتاب فروشی ها 👆👆👆👆
روی نقشه ،شهر خود را انتخاب کنید تا لیست کتاب فروشی های عضو در این طرح نمایان شود.
📙📘📗📕📒📔👇Join
https://telegram.me/joinchat/CZANtz7nM3Qf18fdeifvMg
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای هر نفر 20 هزار تومان یارانه کتاب به عنوان طرح عیدانه در نظر گرفته است.
از این یارانه رایگان فقط تا🔸 15 فروردین 🔸 میتوانید استفاده کنید.
برای خرید کتاب و استفاده از این یارانه یا عیدانه کتاب باید «کارت ملی» خود را به همراه داشته باشید
http://www.ketab.ir/modules.php?name=Book_Sellers&op=listonmap
آدرس کتاب فروشی ها 👆👆👆👆
روی نقشه ،شهر خود را انتخاب کنید تا لیست کتاب فروشی های عضو در این طرح نمایان شود.
📙📘📗📕📒📔👇Join
https://telegram.me/joinchat/CZANtz7nM3Qf18fdeifvMg
👎1
اگر ۴ تکه نان خوشمزه باشد و شما ۵ نفر باشید
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
#ژان_دلابرویه
📚 @Art_Library
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
#ژان_دلابرویه
📚 @Art_Library
👍2❤1👎1
📖 #معرفی_کتاب
🔹نام داستان کوتاه: قرعه کشی
🔸نویسنده: شرلی جکسون
🔺تعداد صفحات: 15 صفحه
💢لاتاري داستان دهكده اي است كه در 26 ژوئن هر سال مردمان دهكده دور هم جمع شده و آيين قرباني كردن كسي را انجام مي دهند. قرباني با لاتاري (قرعه كشي) انتخاب مي شود.
روايت داستان در يك دهكده در اوايل قرن بيستم اتفاق مي افتد و آن جور كه از اسامي پيداست مردمان دهكده، انگليسي هستند.
خشونت داستان و وجه سمبليك آن از ويژگي هاي آن به شمار مي روند.
https://goo.gl/yuwVw8
📚 @Art_Library
🔹نام داستان کوتاه: قرعه کشی
🔸نویسنده: شرلی جکسون
🔺تعداد صفحات: 15 صفحه
💢لاتاري داستان دهكده اي است كه در 26 ژوئن هر سال مردمان دهكده دور هم جمع شده و آيين قرباني كردن كسي را انجام مي دهند. قرباني با لاتاري (قرعه كشي) انتخاب مي شود.
روايت داستان در يك دهكده در اوايل قرن بيستم اتفاق مي افتد و آن جور كه از اسامي پيداست مردمان دهكده، انگليسي هستند.
خشونت داستان و وجه سمبليك آن از ويژگي هاي آن به شمار مي روند.
https://goo.gl/yuwVw8
📚 @Art_Library
👎1
تبلیغ بینظیر یک موسسه کمک رسانی :
کافیست متن را برعکس کنید. همیشه واقعیت آن چیزی نیست که به نظر میرسد.
im fine من خوبم
Or
Save me نجاتم دهید
@Art_Library 🌿
کافیست متن را برعکس کنید. همیشه واقعیت آن چیزی نیست که به نظر میرسد.
im fine من خوبم
Or
Save me نجاتم دهید
@Art_Library 🌿
👎1👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوروز بمانید که ایّام شمایید!
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!
#مولانـــا
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!
#مولانـــا
❤3👎1
آسمان دلتان آبى
دلتان از غصه هاى دنيا خالى
سال نو مبارک 🍃🌹
سالى سرشار از آرامش برايتان آرزومندیم 🙏
@Art_Library
دلتان از غصه هاى دنيا خالى
سال نو مبارک 🍃🌹
سالى سرشار از آرامش برايتان آرزومندیم 🙏
@Art_Library
👎1
دیر گاهی است
که افتاده ام از خویش به دور
شاید این عید
به دیدار خودم هم بروم...
#قیصر_امین_پور
📕 @Art_Library 🍃🌸
که افتاده ام از خویش به دور
شاید این عید
به دیدار خودم هم بروم...
#قیصر_امین_پور
📕 @Art_Library 🍃🌸
❤1👎1
آدم اگه بخواد خوشبخت بشه، موفق ميشه.
ولي اگه بخواد از ديگرون خوشبختر بشه، مشكله، چون ديگرون رو خوشبخت تر از اونچه كه هستن تصور ميكنه
#مونتسكيو
📕 @Art_Library 🍃🌸
ولي اگه بخواد از ديگرون خوشبختر بشه، مشكله، چون ديگرون رو خوشبخت تر از اونچه كه هستن تصور ميكنه
#مونتسكيو
📕 @Art_Library 🍃🌸
👍1👎1
برای سال جدید گذشته هایت را ببخش
زیرا آنان همچون کفش های کودکی ات
نه تنها برایت کوچکند
بلکه تو را از برداشتن
گام های بلند باز می دارند...!
@Art_Library
زیرا آنان همچون کفش های کودکی ات
نه تنها برایت کوچکند
بلکه تو را از برداشتن
گام های بلند باز می دارند...!
@Art_Library
👍2👎1
چیزی که
سرنوشت انسان را میسازد
استعدادهایش نیست
انتخاب هایش است...
اینکه چه کسی و چه مسیری را انتخاب میکند!
#جی_کی_رولینگ
📙📘📗📕📒📔👇
https://telegram.me/joinchat/CZANtz7nM3Qf18fdeifvMg
سرنوشت انسان را میسازد
استعدادهایش نیست
انتخاب هایش است...
اینکه چه کسی و چه مسیری را انتخاب میکند!
#جی_کی_رولینگ
📙📘📗📕📒📔👇
https://telegram.me/joinchat/CZANtz7nM3Qf18fdeifvMg
🕊3
استاد رياضي در وقت خارج از درس ، میگفت :
اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند .
شاید بتوان آنها را با انسانهای بخیل مقایسه کرد .
مثلا عدد (0.2) !!!
وقتی در آنها ضرب میشوی یا میخواهی با آنها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک میکنند.
3×0.2=0.6
وقتی میخواهی با آنها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگتر میشوند.
3÷0.2=15
وقتی با آنها جمع میشوی و در کنار آنها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمیشود و چیزی به تو نمی آموزند.
3+0.2=3.2
و اگر آنها را از زندگی کم کنی چیز زیادی از دست نداده ای !!!
3-0.2=2.8
زندگی ارزشمند خودتان را بخاطر آدمهای کوچک و حقیر ، بی ارزش نکنید
📕 @Art_Library 🍃🌸
اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند .
شاید بتوان آنها را با انسانهای بخیل مقایسه کرد .
مثلا عدد (0.2) !!!
وقتی در آنها ضرب میشوی یا میخواهی با آنها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک میکنند.
3×0.2=0.6
وقتی میخواهی با آنها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگتر میشوند.
3÷0.2=15
وقتی با آنها جمع میشوی و در کنار آنها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمیشود و چیزی به تو نمی آموزند.
3+0.2=3.2
و اگر آنها را از زندگی کم کنی چیز زیادی از دست نداده ای !!!
3-0.2=2.8
زندگی ارزشمند خودتان را بخاطر آدمهای کوچک و حقیر ، بی ارزش نکنید
📕 @Art_Library 🍃🌸
👏2🕊1
من کوچک بودنم را حفظ میکنم
در صورتی که شما هم اینقدر از بزرگی تان سوءاستفاده نکنید
#بهرام_بیضایی
📕 @Art_Library 🍃🌸
در صورتی که شما هم اینقدر از بزرگی تان سوءاستفاده نکنید
#بهرام_بیضایی
📕 @Art_Library 🍃🌸
👍2👎1
تراژدی این نیست که تنها باشی
بلکه این است
که نتوانی تنها باشی
گاهی آمادهام
همه چیزم را بدهم
تا هیچ پیوندی با جهان انسانها
نداشته باشم…!
#آلبر_کامو
📗 @Art_Library
بلکه این است
که نتوانی تنها باشی
گاهی آمادهام
همه چیزم را بدهم
تا هیچ پیوندی با جهان انسانها
نداشته باشم…!
#آلبر_کامو
📗 @Art_Library
👍2💔2
خاطره ای تکان دهنده از #استاد_شفیعی_کدکنی.
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند...)
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...
👈بیایید ما هم مروج خیر و برکت باشیم.
📕 @Art_Library 🍃🌸
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند...)
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........ 😔
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام میگیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...
👈بیایید ما هم مروج خیر و برکت باشیم.
📕 @Art_Library 🍃🌸
👍4❤3👎1
هنرپیشه نقش منفی به جیمز باند گفت:
“وقتی بچه بودم موش های صحرائی به مزرعمون حمله کردند و تمام محصول هامون را خوردند. مادر بزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی شروع کردند هم دیگه را بخورند. دو سه تا موشی که آخر سر موندند را آزاد کرد…
بهش گفتم: مادر بزرگ چرا آزادشون میکنی؟
گفت: ”این ها دیگه موش خور شدند و هر موشی وارد مزرعه بشه تیکه تیکه اش میکنند!”
حکایتی تلخ
📕 @Art_Library 🍃🌸
“وقتی بچه بودم موش های صحرائی به مزرعمون حمله کردند و تمام محصول هامون را خوردند. مادر بزرگم چند تاشون را انداخت توی یک قفس و بهشون غذا نداد تا از گشنگی شروع کردند هم دیگه را بخورند. دو سه تا موشی که آخر سر موندند را آزاد کرد…
بهش گفتم: مادر بزرگ چرا آزادشون میکنی؟
گفت: ”این ها دیگه موش خور شدند و هر موشی وارد مزرعه بشه تیکه تیکه اش میکنند!”
حکایتی تلخ
📕 @Art_Library 🍃🌸
💔3👍2
زمانی که جوان بودم فکر میکردم
پول مهمترین چیز در زندگی ست .
الان که پیر شدم مطمئنم که
همینطور است .
#اسکاروایلد
📕 @Art_Library 🍃🌸
پول مهمترین چیز در زندگی ست .
الان که پیر شدم مطمئنم که
همینطور است .
#اسکاروایلد
📕 @Art_Library 🍃🌸