به سکوت خو میگرفت و آنقدر بیحضور
شده بود که همه فراموشش کرده بودند،
انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
شده بود که همه فراموشش کرده بودند،
انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
سمفونی مردگان - عباس معروفی
هیچ گونه عدالتی در جهان وجود ندارد و خیال عدالت، چیزی جز یک توهم سرخوشانه نیست.
جهان در ذات خود هیچ درکی از عدالت ندارد و به نظر میرسد در قوانین پیدایش، میان جان یک انسان و بذر یک درخت، هیچ تفاوت و اهمیتی وجود ندارد.
در میان دو تکه سنگ، شقایقی زیبا میروید و در چشم انسان صحنهای عاطفی و دلنشین شکل میگیرد، اما درست زیر سایهٔ همان گل، حشرهای به فجیعترین شکل ممکن در دهان موجودی بزرگتر از خود جویده میشود، این، تمام جهان است؛ سرزمین شیطان!
تنها مرگ است که تا حدودی به عدالت معنا میبخشد، آن هم نه چگونه مردن و جان دادن، بلکه خود مرگ و نیست شدن و البته تا زمانی که علم بشر بتواند این آخرین نشانهٔ عدالت را نیز از بین ببرد…
جلیل ارباب
جهان در ذات خود هیچ درکی از عدالت ندارد و به نظر میرسد در قوانین پیدایش، میان جان یک انسان و بذر یک درخت، هیچ تفاوت و اهمیتی وجود ندارد.
در میان دو تکه سنگ، شقایقی زیبا میروید و در چشم انسان صحنهای عاطفی و دلنشین شکل میگیرد، اما درست زیر سایهٔ همان گل، حشرهای به فجیعترین شکل ممکن در دهان موجودی بزرگتر از خود جویده میشود، این، تمام جهان است؛ سرزمین شیطان!
تنها مرگ است که تا حدودی به عدالت معنا میبخشد، آن هم نه چگونه مردن و جان دادن، بلکه خود مرگ و نیست شدن و البته تا زمانی که علم بشر بتواند این آخرین نشانهٔ عدالت را نیز از بین ببرد…
جلیل ارباب
اینجا زمین، گِرد است یا کج؟ نمیدانم
عدالت را در کدامین نقشه، پنهان کردهاند؟
یکی از فرطِ سیری، خوابِ نان میبیند
یکی از گرسنگی، نان را در خوابِ خود دارد.
خداوندِ حکیم؛
این بازیِ شطرنج، قوانینش به نامِ توست
اما مهرهها...
سیاهتر از بختِ سربازانِ پیادهست!
چرا سهمِ کبوتر، نانِ خشک و آسمانِ دور؟
چرا سهمِ کلاغ، تالارِ آینه و زر؟
میگویند حکمت است؛ سکوتی سخت و سنگین
اما حکمت، چرا همیشه در صفِ اولِ ستم است؟
چرا دستِ دعا، بی هیچ پاسخی، بر سینه میماند؟
گویی که خالق، سرگرمِ ساختنِ کهکشانی دگر است
و زمین...
همین گوشهی پرتِ حادثه، از یاد رفته است!
عدالت را در کدامین نقشه، پنهان کردهاند؟
یکی از فرطِ سیری، خوابِ نان میبیند
یکی از گرسنگی، نان را در خوابِ خود دارد.
خداوندِ حکیم؛
این بازیِ شطرنج، قوانینش به نامِ توست
اما مهرهها...
سیاهتر از بختِ سربازانِ پیادهست!
چرا سهمِ کبوتر، نانِ خشک و آسمانِ دور؟
چرا سهمِ کلاغ، تالارِ آینه و زر؟
میگویند حکمت است؛ سکوتی سخت و سنگین
اما حکمت، چرا همیشه در صفِ اولِ ستم است؟
چرا دستِ دعا، بی هیچ پاسخی، بر سینه میماند؟
گویی که خالق، سرگرمِ ساختنِ کهکشانی دگر است
و زمین...
همین گوشهی پرتِ حادثه، از یاد رفته است!
هرگز اندوه کوچکی را، نیز به قلب کسی وارد نکن.
شاید به اندازه ی همان غم،
با فرو ریختن فاصله داشته باشد…
شاید به اندازه ی همان غم،
با فرو ریختن فاصله داشته باشد…
من علاقه ای ندارم قهرمان داستانت باشم هرجا دلت خواست منو آدم بد معرفی کن،فقط شب که با خودت تنها شدی به وجدانت دروغ نگو.
از صدای گذر آب ، چنان فهمیدم ...
زودتر از آب روان ، عمر گران میگذرد
زندگی را نفسی است ، ارزش غم خوردن نیست
آنقدر سیر بخند ، تا که ندانی غم چیست
زندگی اب روا نیست روان میگذرد
آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
_سهراب سپهری
زودتر از آب روان ، عمر گران میگذرد
زندگی را نفسی است ، ارزش غم خوردن نیست
آنقدر سیر بخند ، تا که ندانی غم چیست
زندگی اب روا نیست روان میگذرد
آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
_سهراب سپهری
هم یاور قصابی و هم حامیِ میش
گاهی به عقب می دَوی و گاه به پیش
ای آنکه تو را سود رسد از دو طرف
کی خسته شوی از این دو رو بودن خویش؟
-ناشناس
گاهی به عقب می دَوی و گاه به پیش
ای آنکه تو را سود رسد از دو طرف
کی خسته شوی از این دو رو بودن خویش؟
-ناشناس
اگر به اتوبوس نرسیدی، شاید از یک تصادف جا موندی. اگر پذیرفته نشدی، شاید از جایی اشتباه نجات پیدا کردی. اگر کسی ترکت کرد، شاید داره جا رو برای کسی که قراره وارد زندگیت بشه باز میکنه.
گاهی جهان پشت چیزی که اول شبیه بدشانسیه داره ازت محافظت میکنه.
به مسیرهای غیرمنتظره اعتماد کن.
گاهی جهان پشت چیزی که اول شبیه بدشانسیه داره ازت محافظت میکنه.
به مسیرهای غیرمنتظره اعتماد کن.
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
_ ابتهاج
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت…
_ ابتهاج
«این جماعت را که میبینی بسی بازیگرند؛
وقت غم باهم غریبه، وقت شادی یاورند؛
چون که پای سودشان آید به روزی در میان،
در فروش آدمی از تاجران، تاجرترند.»
﮼ آرین کشوری
وقت غم باهم غریبه، وقت شادی یاورند؛
چون که پای سودشان آید به روزی در میان،
در فروش آدمی از تاجران، تاجرترند.»
﮼ آرین کشوری
یک نفر میگفت دیدی آخرش سرما گذشت
موسم گرما رسید و فصل سختیها گذشت
گفتم آری دیدم اما کاش می دیدی تو هم
بین سرد وگرم این دنیا چه ها برما گذشت.
مهدی جوینی
موسم گرما رسید و فصل سختیها گذشت
گفتم آری دیدم اما کاش می دیدی تو هم
بین سرد وگرم این دنیا چه ها برما گذشت.
مهدی جوینی
این همه فریاد باید آسمان را میشکافت
یا زمین دور است، یا مارا خدا گم کرده ایت
-حسین وصال پور
یا زمین دور است، یا مارا خدا گم کرده ایت
-حسین وصال پور
وقتی کوچک بودم
فکر میکردم آدمها چقدر بزرگند و ترس برم میداشت
بزرگ که شدم دیدم بعضی آدما چقدر کوچکند
و بیشتر ترسیدم.
- آلفرد هیچکاک
فکر میکردم آدمها چقدر بزرگند و ترس برم میداشت
بزرگ که شدم دیدم بعضی آدما چقدر کوچکند
و بیشتر ترسیدم.
- آلفرد هیچکاک
وقتی که رئیس مملکت دزدید، وکیل و وزیر و معاون اداره و رئیس شهربانی هم دزدیدند، آن وقت چه توقعی از مشدی حسن بقال داشته باشیم و تعجب بکنیم که میوهاش را میگنداند و دور میریزد، اما حاضر نیست به قیمت ارزان بفروشد؟
صادق هدایت
صادق هدایت
بدترین حس، حس ششمه
چون دقیقا میدونی و حس میکنی اوضاع از چه قراره ولی نمیتونی ثابت کنی..
چون دقیقا میدونی و حس میکنی اوضاع از چه قراره ولی نمیتونی ثابت کنی..
تمامی آفرینش خدا را دوست بدارید؛ تمامی و هر دانهٔ شن در آن را. هر برگی را دوست بدارید و هر شعاعی از روشنایی خدا را. حیوانات را دوست بدارید. نباتات را دوست بدارید؛ همه چیز را دوست بدارید. اگر همه چیز را دوست بدارید، راز ملکوتی درون آنها را حس خواهید کرد و زمانی که آن را حس کنید، هر روز بهتر از پیش به آن پی خواهید برد و در آخر کار با محبتی همه جانبه تمامی دنیا را دوست خواهید داشت.
برادرانِ کارامازوف | داستایوفسکی
برادرانِ کارامازوف | داستایوفسکی