کتاب بخونیم📚🕯
6 subscribers
5 photos
1 video
Download Telegram
تو هیچوقت نفهمیدی من چقدر شب‌ها بیدار موندم
و به این فکر کردم که چرا برات کافی نبودم :)
امروز، چهارم مرداد، سالروز درگذشت رضاشاه بزرگ است؛ مردی که ایران را از آشفتگی، ضعف و عقب‌ماندگی بیرون کشید و پایه‌های دولت نوین را بنا گذاشت. راه‌آهن، ارتش ملی، آموزش نوین، نهادهای اداری و زیرساخت‌های سراسری، فقط بخشی از میراث دوره‌ای است که مسیر تاریخ ایران را تغییر داد. رضاشاه نماد اراده‌ای است که کشور را ساخت، نظم داد و به سوی آینده برد. نامش جاودان و یادش گرامی بزرگ‌مَرد. 👑
با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ
تا خون خــــلق هست ننوشد شراب را

‌‌- شهریار
+ چقدر خسته به نظر میای، کوه کندی؟
- دل کندم.
بنگرید ای اهل عالم با اذان دیگری
بر فراز دار میرقصد جوان دیگری...
مسلمانان مسلمانان حرام است این مسلمانی
نمازت بوی خون دارد اذانت بوی ویرانی

نه از کافر هراسانم نه از بی دین و بی مذهب
من از مومن نمایان می کشم، این دردِ پنهانی

مرا کافر خطابم کن اگر دین اینچِنین باشد
فغان از این عبادتها فغان از این مسلمانی
ای آزادی بگو تو را در چه قالبی بسرایم
تا خونی از قافیه ها نپاشد؟
سمفونی مردگان؛
به سکوت خو‌ می‌گرفت و آن‌قدر بی‌حضور
شده بود که همه فراموشش کرده بودند،
انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.
سمفونی مردگان - عباس معروفی
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران


شهریار
هیچ گونه عدالتی در جهان وجود ندارد و خیال عدالت، چیزی جز یک توهم سرخوشانه نیست.

جهان در ذات خود هیچ درکی از عدالت ندارد و به نظر می‌رسد در قوانین پیدایش، میان جان یک انسان و بذر یک درخت، هیچ تفاوت و اهمیتی وجود ندارد.

در میان دو تکه سنگ، شقایقی زیبا می‌روید و در چشم انسان صحنه‌ای عاطفی و دلنشین شکل می‌گیرد، اما درست زیر سایهٔ همان گل، حشره‌ای به فجیع‌ترین شکل ممکن در دهان موجودی بزرگ‌تر از خود جویده می‌شود، این، تمام جهان است؛ سرزمین شیطان!

تنها مرگ است که تا حدودی به عدالت معنا می‌بخشد، آن هم نه چگونه مردن و جان دادن، بلکه خود مرگ و نیست شدن و البته تا زمانی که علم بشر بتواند این آخرین نشانهٔ عدالت را نیز از بین ببرد…


جلیل ارباب
اینجا زمین، گِرد است یا کج؟ نمی‌دانم
عدالت را در کدامین نقشه، پنهان کرده‌اند؟
یکی از فرطِ سیری، خوابِ نان می‌بیند
یکی از گرسنگی، نان را در خوابِ خود دارد.
خداوندِ حکیم؛
این بازیِ شطرنج، قوانینش به نامِ توست
اما مهره‌ها...
سیاه‌تر از بختِ سربازانِ پیاده‌ست!
چرا سهمِ کبوتر، نانِ خشک و آسمانِ دور؟
چرا سهمِ کلاغ، تالارِ آینه و زر؟
می‌گویند حکمت است؛ سکوتی سخت و سنگین
اما حکمت، چرا همیشه در صفِ اولِ ستم است؟
چرا دستِ دعا، بی هیچ پاسخی، بر سینه می‌ماند؟
گویی که خالق، سرگرمِ ساختنِ کهکشانی دگر است
و زمین...
همین گوشه‌ی پرتِ حادثه، از یاد رفته است!
هرگز اندوه کوچکی را، نیز به قلب کسی وارد نکن.
شاید به اندازه ی همان غم،
با فرو ریختن فاصله داشته باشد…
‏من علاقه ای ندارم قهرمان داستانت باشم هرجا دلت خواست منو آدم بد معرفی کن،فقط شب که با خودت تنها شدی به وجدانت دروغ نگو.
از صدای گذر آب ، چنان فهمیدم ...
زودتر از آب روان ، عمر گران میگذرد
زندگی را نفسی است ، ارزش غم خوردن نیست
آنقدر سیر بخند ، تا که ندانی غم چیست
زندگی اب روا نیست روان میگذرد
آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد

_سهراب سپهری
هم یاور قصابی و هم حامیِ میش
گاهی به عقب می دَوی و گاه به پیش
ای آنکه تو را سود رسد از دو طرف
کی خسته شوی از این دو رو بودن خویش؟

-ناشناس
اگر به اتوبوس نرسیدی، شاید از یک تصادف جا موندی. اگر پذیرفته نشدی، شاید از جایی اشتباه نجات پیدا کردی. اگر کسی ترکت کرد، شاید داره جا رو برای کسی که قراره وارد زندگیت بشه باز میکنه.
گاهی جهان پشت چیزی که اول شبیه بدشانسیه داره ازت محافظت میکنه.
به مسیرهای غیرمنتظره اعتماد کن.
مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی‌برگشت…

_ ابتهاج