و هیچگاه گمان نکردم که غم و اندوه من از نبودِ آدمها در اطرافم و یا احساس تنهایی باشد.
درد من نبودِ تو و علاجِ من تو بودی.
هیچکس اما هیچگاه نخواهد فهمید که بودنِ تو به صلاح من است و نه نبودت.
چیزی که مرا زنده نگه میدارد تو خواهی بود و بی تو دلیلی برای ادامهی زندگی نخواهم داشت مگر دیدار تو در روزی، زیر باران، پایین تر از ایستگاه اتوبوس سرویس برق.
درد من نبودِ تو و علاجِ من تو بودی.
هیچکس اما هیچگاه نخواهد فهمید که بودنِ تو به صلاح من است و نه نبودت.
چیزی که مرا زنده نگه میدارد تو خواهی بود و بی تو دلیلی برای ادامهی زندگی نخواهم داشت مگر دیدار تو در روزی، زیر باران، پایین تر از ایستگاه اتوبوس سرویس برق.
Blue in summer (without you)
Photo
ستاره دوردست!
نورافشانی کن
تا شباهنگام به تماشایت بنشینم
پرتوهایت
به نبرد تاریکی میشتابند
و آرزوهای دل بیمارم را
بر دوش میکشند
و روحم بسوی تو بال میگشاید
تا اوج
و سینهام از بار اندوه میرهد
و سبکبار میشود
نورافشانی کن
تا شباهنگام به تماشایت بنشینم
پرتوهایت
به نبرد تاریکی میشتابند
و آرزوهای دل بیمارم را
بر دوش میکشند
و روحم بسوی تو بال میگشاید
تا اوج
و سینهام از بار اندوه میرهد
و سبکبار میشود
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
Blue in summer (without you)
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازهی نعنای نورسیده میآید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمیدانستم
دردت به جان بیقرار پر گریهام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرف ما بسیار،
وقت ما اندک،
آسمان هم که بارانیست … !
دردت به جان بیقرار پر گریهام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرف ما بسیار،
وقت ما اندک،
آسمان هم که بارانیست … !
Blue in summer (without you)
پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمیدانستم دردت به جان بیقرار پر گریهام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانیست … !
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست !
سربهسرم میگذاری … ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآید..
دوری از دیدگانِ دریا نیست !
سربهسرم میگذاری … ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآید..
Blue in summer (without you)
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از دیدگانِ دریا نیست ! سربهسرم میگذاری … ها؟ میدانم که میمانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران میآید..
مگر میشود نیامده باز
به جانب آن همه بینشانی دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود !؟
به جانب آن همه بینشانی دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود !؟
آن روز نزدیک به جادهای از اینجا دور
دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش
هی مرا مینگریست
جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان
اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلام پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگام بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا …
رو به شمالِ پیچکپوش
پنجرههای کوچک پلک بستهای را در باد
نشانم داده بود
من منظور ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نردههای چوبی نازک
پر از جوانهی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسری خیس پر از بوی گریه بر نردهها پیدا بود.
دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش
هی مرا مینگریست
جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان
اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلام پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگام بارانی بیمجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا …
رو به شمالِ پیچکپوش
پنجرههای کوچک پلک بستهای را در باد
نشانم داده بود
من منظور ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نردههای چوبی نازک
پر از جوانهی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسری خیس پر از بوی گریه بر نردهها پیدا بود.
Blue in summer (without you)
آن روز نزدیک به جادهای از اینجا دور دختری کنار نردههای نازک پیچکپوش هی مرا مینگریست جواب سادهاش به دعوت دریاندیدگان اشارهی روشنی شبیه نمیآیم تو بود. مثلِ تو بود و بعد از تو بود که نزدیکتر از یک سلام پنهانی مرا از بارشِ نابهنگام بارانی بیمجال خبر داد…
آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غریب در باد نابلد پرپر میزد
جز من کسی ترا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
تو در پسِ جامههای عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایهسارِ یاس میدادی:)
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بیا
یک دَم انگار برگشتی، نگاهم کردی
حسی غریب در باد نابلد پرپر میزد
جز من کسی ترا ندیده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخرهی خسته میدادی
تو در پسِ جامههای عزادارانِ آینه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سایهسارِ یاس میدادی:)
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پرپر میزد
ما راهمان را گم کرده بودیم ریرا !
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گریسته بودم و تو نمیدانستی..!
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پرپر میزد
ما راهمان را گم کرده بودیم ریرا !
یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گریسته بودم و تو نمیدانستی..!