Blue in summer (without you)
1 subscriber
26 photos
2 links

"و به راستی، میگویید خونِ جاری در رگ‌های آبی‌ام، قرمز نبود؟"

-چرا که
اگر زمستان بودی
همیشه
بی‌صدا برف می‌آمد..

-03230
Download Telegram
-به من دل ببند-
باورم کن...
و هیچگاه گمان نکردم که غم و اندوه من از نبودِ آدم‌ها در اطرافم و یا احساس تنهایی باشد.
درد من نبودِ تو و علاجِ من تو بودی.
هیچکس اما هیچگاه نخواهد فهمید که بودنِ تو به صلاح من است و نه نبودت.
چیزی که مرا زنده نگه میدارد تو خواهی بود و بی تو دلیلی برای ادامه‌ی زندگی نخواهم داشت مگر دیدار تو در روزی، زیر باران، پایین تر از ایستگاه اتوبوس سرویس برق.
Blue in summer (without you)
Photo
ستاره دوردست!
نورافشانی کن
تا شباهنگام به تماشایت بنشینم
پرتوهایت
به نبرد تاریکی می‌شتابند
و آرزوهای دل بیمارم را
بر دوش میکشند
و روحم بسوی تو بال می‌گشاید
تا اوج
و سینه‌ام از بار اندوه میرهد
و سبکبار میشود
من آن نگاه آتش افروز را دیدم.
و سال‌هاست که آن چشم‌ها بر من فرو بستند..
به من برس
من از رسیدن به تو سبز می‌شوم...
معانقه، یعنی در آغوش گرفتن.
عنق به معنای گردن است. معانقه یعنی گردن به گردن. آغوشی چنان عمیق و درهم فرو رفته، که گردن به گردن تماس پیدا کند.🍂
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
Blue in summer (without you)
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی‌دانستم
دردت به جان بی‌قرار پر گریه‌ام
پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرف ما بسیار،
وقت ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست … !
Blue in summer (without you)
پس بگو قرار بود که تو بیایی و من نمی‌دانستم دردت به جان بی‌قرار پر گریه‌ام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانی‌ست … !
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست !
سربه‌سرم می‌گذاری … ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید..
آن روز نزدیک به جاده‌ای از اینجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پیچک‌پوش
هی مرا می‌نگریست
جواب ساده‌اش به دعوت دریاندیدگان
اشاره‌ی روشنی شبیه نمی‌آیم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزدیکتر از یک سلام پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگام بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنایی در این حوالیِ ناآشنا …
رو به شمالِ پیچک‌پوش
پنجره‌های کوچک پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظور ماه را نفهمیدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبی نازک
پر از جوانه‌ی بید و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسری خیس پر از بوی گریه بر نرده‌ها پیدا بود.