کودکی یک رئیس @Blue_library .pdf
1.3 MB
📚کودکی یک رئیس : #ژان_پل_سارتر
#رمان
👁🗨 ۱۰۵ صفحه
کتاب کودکی یک رئیس، اثری نوشته ی ژان پل سارتر است که نخستین بار در سال 1939 منتشر شد. داستان این کتاب به ماجرای شکل گیری جهان بینی و شخصیت پسری به نام لوسین فلوریه، از چهار سالگی تا اوایل جوانی او، می پردازد. لوسین که پسر کارخانه داری ثروتمند است، به جست و جوی هویت و معنا می رود تا بفهمد «چه اشکالاتی در او وجود دارد و مشکلش چیست». او روانکاوی فروید را از نظر می گذارند، با یک شاعر ارتباطی نزدیک اما گذرا برقرار می کند و در نهایت، عضوی از یک سازمان فاشیستی جوانان می شود و به همراه سایر اعضای سازمان، مردی یهودی را به قتل می رساند که در حال خواندن روزنامه است. کتاب کودکی یک رئیس، داستانی بسیار تأثیرگذار و خواندنی است که مانند سایر آثار سارتر، ذهن مخاطب را تا مدت ها درگیر خود می سازد.
#معرفی_کتاب
💙@Blue_library
#رمان
👁🗨 ۱۰۵ صفحه
کتاب کودکی یک رئیس، اثری نوشته ی ژان پل سارتر است که نخستین بار در سال 1939 منتشر شد. داستان این کتاب به ماجرای شکل گیری جهان بینی و شخصیت پسری به نام لوسین فلوریه، از چهار سالگی تا اوایل جوانی او، می پردازد. لوسین که پسر کارخانه داری ثروتمند است، به جست و جوی هویت و معنا می رود تا بفهمد «چه اشکالاتی در او وجود دارد و مشکلش چیست». او روانکاوی فروید را از نظر می گذارند، با یک شاعر ارتباطی نزدیک اما گذرا برقرار می کند و در نهایت، عضوی از یک سازمان فاشیستی جوانان می شود و به همراه سایر اعضای سازمان، مردی یهودی را به قتل می رساند که در حال خواندن روزنامه است. کتاب کودکی یک رئیس، داستانی بسیار تأثیرگذار و خواندنی است که مانند سایر آثار سارتر، ذهن مخاطب را تا مدت ها درگیر خود می سازد.
#معرفی_کتاب
💙@Blue_library
آیا برای دوستت هوای پاک و خلوت و نان و دارو هستی؟
ای بسا کسی که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بند گُسلِ دوستِ خویش تواند بود...
- نیچه
ای بسا کسی که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بند گُسلِ دوستِ خویش تواند بود...
- نیچه
رمان «ما در برابر شما» را مىتوان ادامه مستقل رمان «شهر خرس» دانست و تصویری است فشرده از روابط انسانی در شهری کوچک. داستانی درباره وفاداری، دوستی و عشقی که همهچیز را به مبارزه میطلبد.
دو دوست جدانشدنی، مایا و آنا، تابستان را در جزیرهای پنهان سپری میکنند، در تلاش برای پشت سر گذاشتن دنیا، اما هیچچیز آنطور که آنها میخواهند پیش نمیرود...
#هایلایت_کتاب
💙@Blue_library
دو دوست جدانشدنی، مایا و آنا، تابستان را در جزیرهای پنهان سپری میکنند، در تلاش برای پشت سر گذاشتن دنیا، اما هیچچیز آنطور که آنها میخواهند پیش نمیرود...
#هایلایت_کتاب
💙@Blue_library
هراسی که در دل داشت ناگهان از میان رفت، حتی میشد گفت از دیدن زندگیش که به خاکستر بدل میشد لذت میبرد!
-لسلو کراسناهورکایی
-لسلو کراسناهورکایی
وقتی چیزی مرا رنج میداد، درمورد آن با هیچکس حرفی نمیزدم و به تنهایی مشکل را حل میکردم، نه اینکه واقعاً احساس تنهایی کنم، بلکه فکر میکردم انسانها خودشان باید خودشان را نجات دهند.
- هاروکی موراکامی
- هاروکی موراکامی
اگر کسی نان شما را بگیرد، با همین کار آزادی شما را هم گرفته است. اگر کسی آزادی شما را برباید، مطمئن باشید که نان شما نیز در معرض تهدید است.
- آلبر کامو
- آلبر کامو
وقتی که یک زن زیبا میمیرد
زمین توانش را از دست میدهد
ماه صد سال عزای عمومی اعلام میکند!
و شعر از مقام خود استعفا میدهد.
هیچکس متوجه نشد که حضور او برای این جهان چقدر استثنایی بود
هیچکس متوجه نشد که حرفهای او چقدر استثنایی بود
و موهای او که پیامبر آزادی بود
چقدر در این جهان سفر کرد
زیست او بسیار عجیب بود
از این رو مرگش هم بسیار عجیب شد
او یک رنگ افسانهای بود... و کشته شد
یک پرندهی افسانهای بود... و کشته شد
اون جوان نمرد.... بلکه جوان کشته شد.
- نزار قبانی
به یاد زنان سرزمینم؛ به نامشان🕊
زمین توانش را از دست میدهد
ماه صد سال عزای عمومی اعلام میکند!
و شعر از مقام خود استعفا میدهد.
هیچکس متوجه نشد که حضور او برای این جهان چقدر استثنایی بود
هیچکس متوجه نشد که حرفهای او چقدر استثنایی بود
و موهای او که پیامبر آزادی بود
چقدر در این جهان سفر کرد
زیست او بسیار عجیب بود
از این رو مرگش هم بسیار عجیب شد
او یک رنگ افسانهای بود... و کشته شد
یک پرندهی افسانهای بود... و کشته شد
اون جوان نمرد.... بلکه جوان کشته شد.
- نزار قبانی
به یاد زنان سرزمینم؛ به نامشان🕊
❤1
پیش از شما
به سان شما، بیشمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
کاین دولت خجستهی جاوید زنده باد.
- شفیعی کدکنی
به سان شما، بیشمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
کاین دولت خجستهی جاوید زنده باد.
- شفیعی کدکنی
✍2
نیازی به دلگرمی ندارم.
دیگر به چه کارم میآید؟! آن وقت که میخواستم نداشتم..
- کافکا
دیگر به چه کارم میآید؟! آن وقت که میخواستم نداشتم..
- کافکا
برایش مینویسم و پاک میکنم.
میمیرم و زنده میشوم.
گوش میدهم و پنهان میکنم.
میگویم و سکوت میکنم.
میرود، میزند، میجَوَد، میبَرد؛ میبُرد
و من صبر میکنم.
چرا که او روزی رفیقم بوده.
روزی قسم خوردم تا برایش صبر کنم.
و انسان کجا، قسمهای دیگری را میشنود؟!
- سید محمد مرکبیان
میمیرم و زنده میشوم.
گوش میدهم و پنهان میکنم.
میگویم و سکوت میکنم.
میرود، میزند، میجَوَد، میبَرد؛ میبُرد
و من صبر میکنم.
چرا که او روزی رفیقم بوده.
روزی قسم خوردم تا برایش صبر کنم.
و انسان کجا، قسمهای دیگری را میشنود؟!
- سید محمد مرکبیان
تا دیروز فکر میکردم تمام قلههای جهان را میتوانم فتح کنم. تازه امروز فهمیدم چه نفس گیر است بالا رفتن از پلههای خانهای که تو دیگر در آن نیستی.
- عباس معروفی
- عباس معروفی
❤1
Forwarded from حرفتو ناشناس بزن۲
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
- چکیدا
مطالعه خلاصه کتاب بهترین روش برای استفاده از مفاهیم غنی کتابها است. اپلیکیشن چکیدا کتابهای مختلف را خلاصه میکند و نکات کلیدی و مهم آنها را برای شما مشخص میکند؛ پس شما با خواندن خلاصه یک کتاب به مفاهیم غنی آن میرسد.
چکیدا در دستههای زیادی مانند روانشناسی، انگیزشی و موفقیت، توسعه فردی، کسبوکار، مدیریت و رهبری کتابها را خلاصه میکند تا شما در مدت زمان کوتاهی آن را مطالعه کنید.
#اپلیکیشن_کتابخوانی
💙@Blue_library
مطالعه خلاصه کتاب بهترین روش برای استفاده از مفاهیم غنی کتابها است. اپلیکیشن چکیدا کتابهای مختلف را خلاصه میکند و نکات کلیدی و مهم آنها را برای شما مشخص میکند؛ پس شما با خواندن خلاصه یک کتاب به مفاهیم غنی آن میرسد.
چکیدا در دستههای زیادی مانند روانشناسی، انگیزشی و موفقیت، توسعه فردی، کسبوکار، مدیریت و رهبری کتابها را خلاصه میکند تا شما در مدت زمان کوتاهی آن را مطالعه کنید.
#اپلیکیشن_کتابخوانی
💙@Blue_library
گفتند دعای خسته دلان میشود روزی مستجاب!
اتفاقا خسته دل بودم؛
غبار بر تنم بود...
راه رفته بودم؛
سنگ روی دوشم بود...
تقلا میکردم؛
زنجیر به دستم بود...
درد میکشیدم؛
نمک روی زخمم بود...
زمین میخوردم؛
صدای خنده ها آشِنا بود...
میجنگیدم؛
ضربه ها الحق که کاری بود...
ادامه میدادم؛
راه بسته بود...
تنها بودم؛
تاریکی بی نام و نشان و پَست بود...
خسته بودم؛
هیچکس نبود!
صدایی آمد؛
گفتند دعای خسته دلال روزی مستجاب شود!
- آیدا بیات
اتفاقا خسته دل بودم؛
غبار بر تنم بود...
راه رفته بودم؛
سنگ روی دوشم بود...
تقلا میکردم؛
زنجیر به دستم بود...
درد میکشیدم؛
نمک روی زخمم بود...
زمین میخوردم؛
صدای خنده ها آشِنا بود...
میجنگیدم؛
ضربه ها الحق که کاری بود...
ادامه میدادم؛
راه بسته بود...
تنها بودم؛
تاریکی بی نام و نشان و پَست بود...
خسته بودم؛
هیچکس نبود!
صدایی آمد؛
گفتند دعای خسته دلال روزی مستجاب شود!
- آیدا بیات
❤1