کتابخونه
279K subscribers
2.27K photos
1.65K videos
4.18K files
217 links
Download Telegram
زندگی مانند بازی شطرنج است: ما نقشه ای می‌ریزیم اما اجرای آن مشروط به حرکت هایی است که رقیب به دلخواه میکند. این رقیب در زندگی، سرنوشت است.
📚در باب حکمت زندگی:
آرتور شوپنهاور
سیر نمی‌شود نظر، بسکه لطیفْ منظری
- سعدی
خوشه های خشم 2 @Blue_library.pdf
9.2 MB
📚خوشه‌های خشم: #جان_اشتاین_بک
#رمان
👁‍🗨 دوجلد: ۶۱۴ صفحه


این داستان، شرح حال خانواده‌ای کشاورز است که بر اثر هجوم سایر کشاورزان خرده‌پا و کارگران کشاورزی، زمین‌های خود را در اکلاهما رها می‌کنند و چون تمامی امید و آرزویشان را از ماندن در آن‌جا برباد رفته می‌بینند به سوی سرزمین افسانه‌ای کالیفرنیا روی می‌آورند. کاروانی به سوی غرب راه می‌افتد که در جاده‌ها اردو می‌زنند و چون هر دم تعداد کارگران فزونی می‌گیرد، میزان مزدها پایین می‌آید، کار فقر، انحطاط و کشمکش با پلیس و کارفرمایان بالا می‌گیرد..
#معرفی_کتاب
💙
@Blue_library
خیانت وقتی اتفاق می‌افته که آدم دیگه عاشق نباشه، والسلام .
📚 رازِ رُخشید برملا شد:
علی سلطانی
در کارائیب صدف هایی وجود دارد که میتواند از درخت بالا برود.
|
منبع
#دانستنی
💙
@Blue_library
🤔1
ما همانیم اگر یار همانست که بود
- صائب تبریزی
با دو عالم بی نیازی زیرِ بارِ اندُهَم
- طالب آملی
‌همه عمر را عاشق بوده‌ ام تو خود این را بهتر میدانی، اما هرگز عشقی چنین پرشور نداشته‌ ام، عشقی که تنها هنر من هنر کلام در برابر آن بی ‌رنگ میشود!
📚مثل خون در رگ های من:
احمد شاملو
1
هیچ چیز را به خود نگیرید چون هیچکدام از کارهایی که دیگران می‌کنند به خاطر شما نیست وقتی که چیزی را به خود میگیرید خود را به رنج می‌اندازید و باور خود را تغییر می‌دهید! بنابراین همواره به دنبال دل خود بروید...
📚چهار میثاق:
دون میگوئل روئیز
مرشد و مارگاریتا @Blue_library.pdf
7 MB
📚مرشد و مارگاریتا: #میخائیل_بولگاکف
#رمان
👁‍🗨 ۵۶۸ صفحه

این هجویه ی تأثیرگذار از زندگی در دوران حکومت شوروی، نوشته ی میخائیل بولگاکف، در تاریک ترین دوره ی رژیم استالین به رشته ی تحریر درآمد. رمان مرشد و مارگریتا با تلفیق دو بخش جدا از هم و در عین حال، در هم تنیده-یکی در اورشلیم باستان و دیگری در مسکوی معاصر-از صحنه های پرهیجان و پرتنشی چون طوفان های سهمگین و حمله ی خون آشام ها به صحنه های تاریکی تغییر مسیر می دهد.
#معرفی_کتاب
💙
@Blue_library
بستن چشم‌هايت چيزی را تغيير نمی‌دهد.! هيچ چيز فقط به خاطر اينكه تو آنچه را دارد اتفاق می‌افتد نمی‌بينی ناپديد نمی‌شود. در حقيقت بار ديگری كه چشم‌هايت را باز كنی اوضاع حتی خيلی بدتر خواهد بود. دنيايی كه ما در آن زندگی می‌كنيم اين چنين است.
📚کافکا در کرانه:
هاروكی موراكامی
در بعضی طوفانهای زندگی
کم کم یاد میگیری که نباید
توقعی داشته باشی، مگر از خودت!
متوجه میشوی بعضی را هرچند نزدیک،
اما نباید باور کرد
متوجه میشوی روی بعضی،
هر چند صمیمی،
اما نباید حساب کرد!
میفهمی بعضی را هرچند آشنا،
اما نمیتوان شناخت؛
و این اصلا تلخ نیست،
شکست نیست،
ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است، اما تلخ، هرگز!

- اشو
آنچه در یادش نمانده، یاد ماست
- فریدون مشیری
- کتابخانه‌ی عمومی سیاتل، واشنگتن
فقط یک نگاه به معماری انتزاعی حیرت‌انگیز ساختمان مرکزی کتابخانه‌ی عمومی سیاتل، به سرعت هر بیننده‌ای را شگفت‌زده می‌کند. این ساختمان با اشکال پرمایه و فوتوریستیک نظر همگان را به خود جلب می‌کند – و میلیون‌ها کتاب و لوازم دیگر که می‌توانید به صورت رایگان از آن‌جا به امانت بردارید، قطعا رفتن به آن‌جا را بسیار ارزشمند کرده است.
#معرفی_کتابخانه
💙
@Blue_library
بعضی ها
خودشان دلیلِ
دوست داشتنشان میشوند!
آنهایی ک میگویند:
باهم راه برویم،
باهم درستش میکنیم ،
«باهم» کلا کیف دارد!

- صابر ابر
🥰1
هنر تنها زندگی كردن فقط به اين معنی است كه تو به هيچكس وابسته نباشی، از مردم لذت میبری، عاشق مردم هستی، همه چيز را با مردم تقسيم می كنی، ولی قادر هستی به تنهايی زندگی كنی و با اين وجود مسرور باشی. اين طريق مراقبه است...
📚روح عصيانگر:
اشو
برای برخی‌ها گذشته چنان دردناک است که معتقد هستند تنها راه تحمل کردن آن سرزنش و انکار است، اما اگر خواستار دگرگونی اکنون هستید باید گذشته‌ی خود را بپذیرید. اگر مایل هستید که رویاهایتان را متجلی سازید، باید برای هر چه در جهان شما روی می‌دهد خود را مسئول بدانید!
📚نیمه‌ی تاریک وجود:
دبی فورد
هربار که سخنرانی‌ سیاسی می ‌شنوم یا سخنرانی ‌های رهبرانمان را می‌ خوانم ، از این که سال ‌ها هیچ حرفی که بار انسانی داشته باشد نشنیده‌ ام ، به وحشت می ‌افتم ؛ همیشه همان کلمات است که همان دروغ‌ ها را تکرار می ‌کند.

- آلبر کامو
در خیابانهای شهر راه میروم و به چهره‌ها، به حالت مردم، به اندامشان، به حرکات و به نگاه‌های بی رَمَقِشان مینگرم؛ هرچه بیشتر نگاه میکنم بیشتر از خودم میپرسم چه بر سر نوع بشر آمده است؟ در واقع به جای نوع بشر همه جا نقاب میبینم، نقاب اندوه، نقاب کینه و بغض و نقاب پریشانی!
گاهی اوقات به نظرم میرسد که طلسمی شوم و خبیث بر سر شهر سایه افکنده است. وقتی همه خوابیده بودند؛ جادوگری قدرتمند لبخند را از روی لبان مردم زدوده و به جای آن اندوه و کدورت بر چهره‌ها پاشیده است، فقط بغض و کینه، تهاجم و زورگویی برای انسانها باقی گذاشته است..

- سوزانا تامارو