با اینکه عاشق نور و پنجرهی بزرگ و خونهی روشنم، به نظرم یه اتاق باید باشه که هرموقعی از روز بری توش و درشو ببندی، تاریکه.
باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسمها را میخواند...
اصغر پورحسین؟
پاسخ آمد: حاضر.
قاسم هاشمیان؟
پاسخ آمد: حاضر.
اکبر لیلازاد؟
پاسخش را کسی از جمع نداد.
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
پاسخش را کسی از جمع نداد.
همه ساکت بودیم.
جای او اینجا بود...
اینک اما، تنها
یک سبد لالهی سرخ
در کنار ما بود.
لحظهای بعد، معلم سبد گل را دید،
شانههایش لرزید.
همه ساکت بودیم...
ناگهان در دل خود زمزمهای حس کردیم،
گل فریاد شکفت.
همه پاسخ دادیم:
حاضر، ما همه اکبر لیلازادیم.
#قیصر_امینپور
و معلم آرام
اسمها را میخواند...
اصغر پورحسین؟
پاسخ آمد: حاضر.
قاسم هاشمیان؟
پاسخ آمد: حاضر.
اکبر لیلازاد؟
پاسخش را کسی از جمع نداد.
بار دیگر هم خواند:
اکبر لیلازاد!
پاسخش را کسی از جمع نداد.
همه ساکت بودیم.
جای او اینجا بود...
اینک اما، تنها
یک سبد لالهی سرخ
در کنار ما بود.
لحظهای بعد، معلم سبد گل را دید،
شانههایش لرزید.
همه ساکت بودیم...
ناگهان در دل خود زمزمهای حس کردیم،
گل فریاد شکفت.
همه پاسخ دادیم:
حاضر، ما همه اکبر لیلازادیم.
#قیصر_امینپور