به مامان گفتم منبع دریافت محبت ندارم. گفت: «میخورن به حصاری که ساختی دورت.» حصار؟ من حالا لباس هم نداره حتی جونم. لخت نشسته توی فضای وسیعی که سرد و تاریک و خالیه.
دلم میخواد دم گوش عزیزانم بگم: «قلبم که التیام پیدا کنه و زانوهام استوار بشه برمیگردم. یا برنمیگردم دیگه.» و برم. برم دور.
کمتر توی شبکههای اجتماعی و پیامرسانها حضور دارم چون به هرحال احساس تنهایی میکنم و تنهایی بدون اینها واقعی و بهتره. تنهایی متکثر انسان معاصر بیشتر از آدم میگیره و تنهایی اصیل بیشتر به آدم میده.
توان راه رفتن با هیچ آدم اشتباهی رو ندارم. حتی یک قدم! خستهام. خیلی خستهام. و میتونم همینطور پشت سر هم بنویسم خستهام بی که خسته بشم. خستهام. خستهام. خستهام.