به مامان گفتم منبع دریافت محبت ندارم. گفت: «میخورن به حصاری که ساختی دورت.» حصار؟ من حالا لباس هم نداره حتی جونم. لخت نشسته توی فضای وسیعی که سرد و تاریک و خالیه.
دلم میخواد دم گوش عزیزانم بگم: «قلبم که التیام پیدا کنه و زانوهام استوار بشه برمیگردم. یا برنمیگردم دیگه.» و برم. برم دور.