یکنقطهای هست که همهچی به نظر آدم عادی میشه، بعد به نظر آدم عجیبه که همهچی براش عادی شده.
«فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهی صبر بهترم نیست.
با بخت جدل نمیتوان کرد!
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم،
دنبالهی کار خویش گیرم.»
وز گوشهی صبر بهترم نیست.
با بخت جدل نمیتوان کرد!
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم،
دنبالهی کار خویش گیرم.»