بعضی شبا واقعاً، عمیقاً، شدیداً و جداً احتیاج دارم که بشینم تو ماشین و یکی تا صبح برونه و خسته نشه.
ای وای! کاروان به کجا میرود؟ کجا؟
خورشید رهروان به کجا میرود؟ کجا؟
سرگشتهاند قبلهنماهای روزگار...
این کعبهی روان به کجا میرود؟ کجا؟
از مسجدالنبیست صدای اذان، ولی
گلدستهی اذان به کجا میرود؟ کجا؟
از هم گسسته لنگر کشتی آسمان،
دریای خونفشان به کجا میرود؟ کجا؟
ای رودهای همسفر! این ماهی غریب،
برگشته ناگهان، به کجا میرود؟ کجا؟
این سر که خون صبح ازل جاری است از او،
تا آخرالزمان، به کجا میرود؟ کجا؟
سوی که میبرد کلمات شهید را؟
این متن خونچکان به کجا میرود؟ کجا؟
این کشتیای که در افق خون کشیده است
از شعله بادبان، به کجا میرود؟ کجا؟
هفتاد و دو ستارهی سرخ از پیاش روان...
با هفت آسمان، به کجا میرود؟ کجا؟
از پی فرو شکسته ستونهای آسمان...
دریا شده روان، به کجا میرود؟ کجا؟
تاریخ را به پشت سر خویش میکشد...
با مردم جهان به کجا میرود؟ کجا؟
وقتی تمام حادثه را خون گرفته است،
راوی داستان به کجا میرود؟ کجا؟
راوی نوشت: ظهر دهم سر بریده شد...
ننوشت خون آن به کجا میرود، کجا؟
#محمدسعید_میرزایی
خورشید رهروان به کجا میرود؟ کجا؟
سرگشتهاند قبلهنماهای روزگار...
این کعبهی روان به کجا میرود؟ کجا؟
از مسجدالنبیست صدای اذان، ولی
گلدستهی اذان به کجا میرود؟ کجا؟
از هم گسسته لنگر کشتی آسمان،
دریای خونفشان به کجا میرود؟ کجا؟
ای رودهای همسفر! این ماهی غریب،
برگشته ناگهان، به کجا میرود؟ کجا؟
این سر که خون صبح ازل جاری است از او،
تا آخرالزمان، به کجا میرود؟ کجا؟
سوی که میبرد کلمات شهید را؟
این متن خونچکان به کجا میرود؟ کجا؟
این کشتیای که در افق خون کشیده است
از شعله بادبان، به کجا میرود؟ کجا؟
هفتاد و دو ستارهی سرخ از پیاش روان...
با هفت آسمان، به کجا میرود؟ کجا؟
از پی فرو شکسته ستونهای آسمان...
دریا شده روان، به کجا میرود؟ کجا؟
تاریخ را به پشت سر خویش میکشد...
با مردم جهان به کجا میرود؟ کجا؟
وقتی تمام حادثه را خون گرفته است،
راوی داستان به کجا میرود؟ کجا؟
راوی نوشت: ظهر دهم سر بریده شد...
ننوشت خون آن به کجا میرود، کجا؟
#محمدسعید_میرزایی
روی دستش پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشید غریبیست که با حال نزار
پای نعش قمرش رفت، ولی قولش نه!
باغبانیست عجب! آن که در آن دشت بلا
به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!
شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار
دست غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
جان من برخیِ آن مرد که در شط فرات
تیر در چشم ترش رفت، ولی قولش نه!
هر طرف مینگری نام حسین است و حسین...
ای دمش گرم، سرش رفت، ولی قولش نه!
#حسین_جنتی
نیزهها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
این چه خورشید غریبیست که با حال نزار
پای نعش قمرش رفت، ولی قولش نه!
باغبانیست عجب! آن که در آن دشت بلا
به خزانی ثمرش رفت، ولی قولش نه!
شیرمردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار
دست غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
جان من برخیِ آن مرد که در شط فرات
تیر در چشم ترش رفت، ولی قولش نه!
هر طرف مینگری نام حسین است و حسین...
ای دمش گرم، سرش رفت، ولی قولش نه!
#حسین_جنتی