در حالی که داشتم فکر میکردم ممکنه به جورج کلونی پیشنهاد بدم و قبول کنه، اما ممکن نیست یکربع به چهار صبح بشه از اینجا اسنپ گرفت، درخواست دادم و بلافاصله یکی پیدا شد.
با هزاران سختی چیزی رو به دست میآری و بعد با هزاران سختی باید نگهش داری. اینشکلیه دنیا.
نیاز به روشنی زیاد دارم. حتی طوری که اولش چشمم رو بزنه. این نورهای کوچیک و ضعیف کافی نیستن.
اینستاگرام، بادکنکهای رنگی، ناخنهای بلند، صدای زنگ تلفن و افکار بازدارنده بهم حالت تهوع میدن.
نیمساعت توی بغل مامان گریه کردم، موهام رو نوازش کرد، حمد خوند و این همون چیزیه که میخواستم.