هرچی جز این.
2.37K subscribers
44 photos
5 videos
19 links
«سرگشته‌ی پابرجا»

یواش: کپی کار زشتیه.
Download Telegram
از اکسسوری بدم می‌آد. گاهی از کیف داشتن هم بدم می‌آد حتی. چندساله که کوچیک‌ترین کیف‌ها رو می‌خرم و چندساله دیگه اونی نیستم که هرکی هرجا هرچی خواست دست می‌کنه توی کیفش و با نخ و سوزن، خودکار، چسب زخم، ناخن‌گیر، اداپتور، جوراب، پد و این چیزها می‌شه فرشته‌ی نجات. دانش‌گاه رفتنی هم با همین کیف‌های کوچیک می‌رفتم و از اون پسره خوشم می‌اومد که هیچ‌وقت کیف نداشت. پنج صبح طوری سوار اتوبوس برای رفتن به یک شهر دیگه می‌شد انگار دوی ظهره و داره می‌ره برای ناهار که استامبولیه ماست بخره.
حالا سبکم و احساس می‌کنم پر جدا شده از تن یک پرنده‌ام.
دلم می‌خواد یک‌چیز سفید هدیه بگیرم. نمی‌دونم چی.
آی لاو ایت ون یو کال می سنیوریتا.
چند از ده؟
امروز سه‌ساعت با یک آدم حسابی حرف زدم و خوبه حالم.
الآن یک بچه‌ی سه‌ساله‌ی تازه از حموم دراومده می‌خوام، چای به‌لیمو، کوکی، جوراب پشمی و بادوم پوست کنده.
از نسبی بودن و مشروط بودن چیزها خسته‌ام.
نیاز دارم باقی روز رو زیر پتو باشم و با هیچ‌کس صحبت نکنم.
قلبم زیاد تکون می‌خوره و مغزم زیاد صدا داره.
توکل کم دارم.
«چه‌قدر بی‌کسی‌ام تنهاست.»
از وودی آلن و ارنست همینگوی خوشم نمی‌آد.
دلم تسک نداشتن و آروم خوابیدن زیر آفتاب می‌خواد.
دلم نمی‌خواد برم خونه.
سیب زمینی سرخ شده می‌خوام و تنها نبودنی که مجبور نباشم حرف بزنم.
امشب شهر چه‌قدر قلب‌فروش داره.
محبت داشتن به آدم‌ها صرفاً به خاطر نسبت خونی هم مسخره‌ست.
در حالی که داشتم فکر می‌کردم ممکنه به جورج کلونی پیشنهاد بدم و قبول کنه، اما ممکن نیست یک‌ربع به چهار صبح بشه از این‌جا اسنپ گرفت، درخواست دادم و بلافاصله یکی پیدا شد.