از اکسسوری بدم میآد. گاهی از کیف داشتن هم بدم میآد حتی. چندساله که کوچیکترین کیفها رو میخرم و چندساله دیگه اونی نیستم که هرکی هرجا هرچی خواست دست میکنه توی کیفش و با نخ و سوزن، خودکار، چسب زخم، ناخنگیر، اداپتور، جوراب، پد و این چیزها میشه فرشتهی نجات. دانشگاه رفتنی هم با همین کیفهای کوچیک میرفتم و از اون پسره خوشم میاومد که هیچوقت کیف نداشت. پنج صبح طوری سوار اتوبوس برای رفتن به یک شهر دیگه میشد انگار دوی ظهره و داره میره برای ناهار که استامبولیه ماست بخره.
الآن یک بچهی سهسالهی تازه از حموم دراومده میخوام، چای بهلیمو، کوکی، جوراب پشمی و بادوم پوست کنده.
در حالی که داشتم فکر میکردم ممکنه به جورج کلونی پیشنهاد بدم و قبول کنه، اما ممکن نیست یکربع به چهار صبح بشه از اینجا اسنپ گرفت، درخواست دادم و بلافاصله یکی پیدا شد.