من ۱۹۹۸ متولد شدم، اما انگار از ۱۹۵۰ که مارکز «چشمهای سگ آبی» رو نوشت خوندمش. حتی قبلتر.
از اکسسوری بدم میآد. گاهی از کیف داشتن هم بدم میآد حتی. چندساله که کوچیکترین کیفها رو میخرم و چندساله دیگه اونی نیستم که هرکی هرجا هرچی خواست دست میکنه توی کیفش و با نخ و سوزن، خودکار، چسب زخم، ناخنگیر، اداپتور، جوراب، پد و این چیزها میشه فرشتهی نجات. دانشگاه رفتنی هم با همین کیفهای کوچیک میرفتم و از اون پسره خوشم میاومد که هیچوقت کیف نداشت. پنج صبح طوری سوار اتوبوس برای رفتن به یک شهر دیگه میشد انگار دوی ظهره و داره میره برای ناهار که استامبولیه ماست بخره.
الآن یک بچهی سهسالهی تازه از حموم دراومده میخوام، چای بهلیمو، کوکی، جوراب پشمی و بادوم پوست کنده.