مثل معتادهای خمار که دنبال جا میگردن برای استعمال مواد، دنبال جا میگردم برای گریه.
بهش میگم آشپزخونهتراپی. ظرفها رو میشوری، وسایل رو جمع میکنی، سطوح رو تمیز میکنی، اشکهات هم تموم میشن، نفس عمیق میکشی و آروم میآی توی اتاق.
کسی که معمولاً هرروز اتاقش رو جارو میکنه و حمام میره وسواسی نیست، بقیه کثیفن.
«کاش میشد یهچیزی رو بدم، به جاش خوشحالی تو رو برای امشب و فردا بگیرم.»