هرچی جز این.
2.37K subscribers
44 photos
5 videos
19 links
«سرگشته‌ی پابرجا»

یواش: کپی کار زشتیه.
Download Telegram
«فکر نمی‌کردی که ترس در من آن‌قدر بزرگ شود
که نتوانم به چیزی پناه ببرم؟»
۲۳سال و ۱۱ماه و ۲۵روز گذشته. و این رو با ترس، تمایل به انکار و محکم بستن چشم‌هام می‌نویسم.
مثل معتادهای خمار که دنبال جا می‌گردن برای استعمال مواد، دنبال جا می‌گردم برای گریه.
بهش می‌گم آشپزخونه‌تراپی. ظرف‌ها رو می‌شوری، وسایل رو جمع می‌کنی، سطوح رو تمیز می‌کنی، اشک‌هات هم تموم می‌شن، نفس عمیق می‌کشی و آروم می‌آی توی اتاق.
خوب می‌شیم. شب به خیر.
اسم دختر آرایش‌گر تداعیه.
برای اولین‌بار از «بانو» گفتن کسی بدم نیومد.
به وصل کردن خال‌ها به هم با خودکار علاقه دارم.
امروز روز خوبی بود. نسبتاً. شب به خیر.
سمبوسه.
امروز بسیار ملایم و کمی سلطه‌جو هستم.
کسی که معمولاً هرروز اتاقش رو جارو می‌کنه و حمام می‌ره وسواسی نیست، بقیه کثیفن.
احتمالاً از حالت تهوع خواهم مرد.
مستم انگار.
نسبت به رفت و آمد توی تهران غر دارم.
کمه ولی کافیه. اضطراب.
دوست دارم صبح که بیدار می‌شم یک‌شهر دیگه باشم.
ماه قشنگه و آشناست. خیلی آشنا.
«کاش‌ می‌شد یه‌چیزی رو بدم، به جاش خوش‌حالی تو رو‌ برای امشب و فردا بگیرم.»
از ناشتا گریه کردن بدم می‌آد.
همین کارها رو اگر بدون اضطراب انجام بدم خیلی خوب می‌شه.